۲۳ بهمن رحمم را در آوردم. ۲۲ بهمن عصر رفتم بیمارستان خوابیدم. گفته بودم میخواهم بخش VIP بستری بشوم اما کسکلک درآوردند که یک زایمان اضطراری پیش آمده و بخش پر شده و شب اول باید بخش عمومی بخوابم که هر اتاقش ۶ تخت دارد و برای همراه فقط یک صندلی هست.
حالا چرا حضور همراه الزامی بود؟ چون یک کوفتی ریختند توی دو تا بطری بزرگ آب معدنی که به دستورشان خریده بودیم و به خوردم دادند و از بالا و پایین پاشیدم بیرون. بعد این اسهال و استفراغ اجباری که برای خالی کردن گوارش بود، باعث افت فشار بعضیها میشد و ممکن بود یکهو مثلا توی راه یا توی دستشویی غش کنند.
اتاق بغلی ۳ تا سقطی بودند که هیچکدام بچه اولشان نبود و باز ماتم گرفته بودند.
شب اول منهای مزاحمت مدام کارکنان بیمارستان تا صبح و کمخوابی و تخت کناری که یک زن کچل روانی بود که مدام راه میرفت و حرف میزد و فیلم ترکیهای میدید و آخر هم شارژرم را شکست، حالم خوب بود.
فکر میکردم بیبرنامگی فقط به پذیرش و ناهماهنگی بخشها و مخارج اضافی لباس بیمار و همراه، ختم میشود، اما فردا صبحش تازه اول بدبختی بود.
از ساعت ۵ صبح یکی آمد چراغها را بالای سرمان روشن کرد و دیلم انداخت زیر کون همراهها که: پاشید پاشید خواب تعطیله.
ساعت ۶ آمدند دوباره آنژیوکت قبلی را کندند که این خراب شده و باید یک رگ بهتر برای اتاق عمل بگیریم.
ساعت هفت دوباره لگد بستند زیر کونمان که لباس جراحی بپوشیم و آماده باشیم. و بعد همینطور هی آمدند و رفتند و آخرش ساعت ۹ مرا با ویلچر بردند یک طبقه دیگر. آنجا هم تا ساعت ۱۰ اول پشت یک در و در ادامه پشت یک در دیگر روی همان ویلچر منتظر شدم و تمام کارکنان آن طبقه دانه دانه ازم پرسیدند دکترم کیست و جراحیم چیست و چرا سرفه میکنم و نکند کرونا دارم.
نیم ساعت هم توی اتاق سرد عمل، کون لخت و بتادینمالی شده روی یک تخت صلیبی بزرگ خوابیده بودم و اینها دورم راه میرفتند و خونسرد چیزها را جابجا میکردند. اول یکی بتادین مالید به کل میانتنه تا زانویم. یکی هم آمد سوند بهم وصل کرد که حس افتضاح و سوزش مدام داشت و انگار قرار نبود بهتر هم بشود.
بعد یکیشان بیتوجه آمد پهلویم و متوجه شدم که مثل آخر شبها، دیگر به زور دارم چشمهایم را باز نگه میدارم و... بله پس دارم بیهوش میشوم. تسلیم شدم و چشمهایم را بستم.
بعد صحنهی مبهمی را یادم هست که دو تا پرستار بداخلاق داشتند با غرغر لباس به بالاتنهام میپوشاندند و یک چیزی که یادم نیست ازم پرسیدند.
بعدتر با درد بهوش آمدم. فکر نکنم طبیعی بود. یعنی وقتی من از درد به خودم میپیچیدم و پرستارها را التماس میکردم که بهم مسکن بزنند، آنها طوری تعجب میکردند و رو ترش میکردند و غر میزدند که انگار من هم از آن مریضهای کوفتی پردردسر هستم و تازه بدبختیشان شروع شده.
درد بیخیال نمیشد. حس میکردم دارم میمیرم. تمام دل و روده و کلیه و همهی احشایم درد میکرد. مثل آن صحنهی معروف شکنجهی فیلم Brave heart حس میکردم دل و رودهام را با چنگک دارند بیرون میکشند. همینطور خمیده مانده بودم و التماس میکردم و پرستارها سرم جیغجیغ میکردند که: چی مصرف میکنی که مسکن بهت اثر نداره؟ و من برای بار هزارم تکرار میکردم: هیچی. فقط سیگار که اونم دو هفتهست نکشیدم. نمیدانم اینها توی آن حالی که داری از درد هزار تکه میشوی، میخواهند با تکنیکهای بازپرسی و تناقض در گفتههای قبلی و جدید، مثلا از زیر زبانت بیرون بکشند که تریاک یا هروئین میکشی و بروند از صاحبشان جایزه بگیرند؟ عین سگهای مخدریاب میمانند. هم روششان و هم اخلاقشان.
آخرش بهم رحم کردند و مسکن بیشتر زدند تا آرامتر شدم و تازه فهمیدم توی ICU هستم و فشارم بالا بوده. حالا دو تا دستگاه بهم وصل کردند که یکی فشارم را یک ربع یکبار با فشارسنج بازویی اتوماتیک چک میکرد و یکی هم لابد چیزهای دیگر را.
دو سه جور سرم هم به آنژیوکت هر دو دستم وصل بود. متوجه شدم که در فواصل منظم پرستارها داروهای آنتیبیوتیک و مسکن بهم تزریق میکنند.
اما من یک بدبختی متفاوت از آن شش هفت تخت دیگر داشتم: تهوع! حال و روزم کربلا بود و شکمم ۲۰ سانت بخیه خورده بود و حالا این وسط سه چهار بار هم تا صبح بالا آوردم. معدهام ۲۴ ساعت بود خالی بود و نمیدانم آن مایع سبز چه کوفتی بود که بالا میآوردم. حتی یک بار که یکهو مچاله میشدم به یک سمت که توی لگن منحنی کوچک بالا بیاورم، آنژیوکتم هم کشیده و قطع شد وپرستار کلی سرش غر زد. بعد که دستمال خواستم غر زد که چرا همراهها دستمال کاغذیت را نیاوردند؟ یک بار هم کمی روی شانهی چپم بالا آوردم چون هزارتا شلنگ بهم وصل بود و اینقدر درد داشتم که وقتی عق میزدم انگار کسی با پتک میکوبید توی شکمم. بعدتر سر اینکه دستمال کاغذی را که شانهام را باهاش خشک کردم انداخته بودم توی لگن استفراغ خالی، دعوایم کردند و توضیح دادم که مگر بغل تخت، سطل زباله گذاشتید؟
بعدتر هم خدمهی نظافت یک دل سیر سرم غر زد که چرا همراهم لوازم موردنیازم را تحویل نداده و گذاشته رفته و... که آخرش معلوم شد خودشان همراهان را بیرون انداخته بودند و وسط راه خانه باز بهشان زنگ زده بودند که برگردید و لباسش را بدهید. خوب کسکشها من یک ساک وسیله آماده کرده بودم و دست همراهم بود. چرا ازش نگرفتید؟
آن شب بدترین شب زندگیام بود. آنقدر طاقتفرسا بود که داشتم فکر میکردم کاش توی همان خودکشی ۲۰ سالگی مرده بودم و این روزها را تجربه نمیکردم. تا صبح چشم از ساعت برنداشتم. عینک نداشتم و درست ساعت را نمیدیدم فکر میکردم ساعت خواب مانده و خراب است. هی از تخت بغلی میپرسیدم ساعت چند است. حال او خوب بود. حال همه نسبتا بهتر از من بود. کسی درد نداشت و استفراغ نمیکرد. فقط صبح یکی از بیمارها بالاخره صدایش درآمد که کمرم دارد میشکند و یکی بیاید بلندم کند که پرستارها فرمودند: خودت بلند شو! ما آرتروز و دیسک میگیریم بخوایم شماها رو بلند کنیم.
راستی بالاخره صبحش یک پرستاری آمد بهم ضدتهوع زد چون به قول خودشان "حساسیت به آنتیبیوتیک" داشتم. جندهها من تا صبح مُردم از بس عق زدم. همین را شب نمیشد بهم ترریق کنید؟
اینقدر اذیت شدم که وقتی قرار شد یکی بیاید با ویلچر ببردم بخش عادی، خودم سوند به دست داشتم فرار میکردم که دستگیرم کردند.
آقا داشتم از گرسنگی میمردم ولی تا شب باز هم اجازه خوردن چیزی نداشتم.
همین که از ICU خلاص شدم، مثل عبور از برزخ بود. همین که مادر و خواهرم را دیدم. گوشیم را بهم دادند. آدمهایی غیر پرستارها را اطرافم دیدم که راه میروند و حرف میزنند. همینها خوب بود.
داستان ۳ شبی که توی بخش عمومی بودم، خودش یک داستان پرحاشیه و طولانی است که بماند برای پست بعدی.