‏نمایش پست‌ها با برچسب سفرنامه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سفرنامه. نمایش همه پست‌ها

سه‌شنبه، تیر ۲۵، ۱۳۹۸

451: شست خنگ پای شین


*
داشتم از فیدلی یکی از پست های طولانی وبلاگ خرس را می خواندم. همزمان داشتم عکس های قدیمی «ح» و «شین» را توی واتس اپ برای «ر» می فرستادم. (اگر کمکی می کند، ح و شین به ترتیب مردان مجرد و مطلقه، و ر یک زن متأهل با دختر 15 ساله است و هر سه دوستان جلسات داستان نویسی سابق هستند که بعدها تبدیل به رفقای صمیمی شدیم. و محض اطلاع الساعه دو یا سه سال است با شین قهرم. سر جریان یک سفر شمال و دعوای من و زنش. بعد هم زنش را طلاق داد البته. ولی من علیرغم اصرار ح و ر، دیگر باهاش آشتی نکردم. چون رفاقتش برایم زیر سوال رفت.)
به این فکر افتادم که اگر «شین» وبلاگ خرس را می خواند و می دید یک آدم معمولی و بی ادعا، یک بازرس بیمه ی کشتی، یک کارمند به قول خودش خاکستری، چقدر ساده و قشنگ و دوست داشتنی درباره بیماری فیستول و گردن درد و کتاب هایی که می خواند و روزمرگی هایش در چند صفحه می نویسند، شاید هرگز رمانی نمی نوشت و چاپ نمی کرد. چون که به نظرم «شین» زیادی این نوشتن را جدی گرفته. قضیه انتقال احساس است که به نظرم «خرس» بهتر از «شین» آن را فهمیده است. شین فقط خودش را با کتاب های تاریخی خفه می کند و سعی می کند به زبان قاجاری برای نوشتن تیپ داستان های آن زمان مسلط شود. و البته که دوره ی این اداها گذشته.
برای ر عکس های شست پای شین را که توی آرشیوم داشتم فرستادم و او خنده اش گرفت و باورش نمی شد که دعوای آن سال مان واقعاً سر شوخی درباره ی این عکس ها بوده که شین و زنش جنبه اش را نداشتند و زنش یکهو وسط شوخی قاطی کرد و او هم به جای ارائه توضیح درباره شوخی های قدیمی مان، بدون هیچ توضیحی به هیچ طرف، باعث بدتر شدن دعوا شد و آخرش متوجه شدم که واقعاً مرا مقصر می دانسته و فکر کرده عمدی در شوخی ام داشته ام و با زنش مشکل خاصی داشته ام. عجب!
به هرحال من واقعاً دو سه سال بود از دست شین دلخور بودم سر رفتار متکبرانه اش بعد از چاپ کتاب هایش. و اینکه دوستان جدید انتشاراتی اش دورش را گرفته بودند و دیگر ما را تحویل نمی گرفت و همیشه با تحقیر خطاب بهمان حرف می زد که شماها نوشتن را ول کردید و لابد چون اینکاره نبودید و استعدادتان قدر من نبود. یک سری دلخوری های قدیمی توی آن سفر بالا زد. البته واقعاً عمدی نداشتم و حتی سعی داشتم کاری کنم زنش احساس تنهایی نکند و الکی سر صحبت را با آن موجود عصبی و نحس و نچسب که هفت سال ازم کوچکتر بود باز می کردم و به کسشعرایش در باب وبلاگ نویسی و فالوئرهای فیس بوکش گوش می دادم. بیخودی اینقدر خودم را به خاطر آن زنیکه به زحمت انداختم که آخرش مثل سگ پاچه ام را بگیرد که چرا با شوهرش شوخی کرده ام. آن هم در جایی که شوهر خودم و ح و ر و شوهر و دخترش هم حضور داشتند! ما دوستان قدیمی ای بودیم. همه مان لااقل 15 سال بود همدیگر را می شناختیم. بعضی حتی 18 سال یا بیشتر. آنوقت یکی مان برود دست یک دختربچه ی متکبر و لوس و روانی را بگیرد و بردارد بیاورد وسط ما و انتظار داشته باشد وانمود کنیم هیچ صمیمیتی با هم نداریم و اصلاً باهاش شوخی هم نکنیم؟ یا مثلاً چهره ی دروغی و مجعولی از خودش نشان زنک داده باشد که انتظار داشته باشد ما هم به رویش نیاوریم؟ مردک یک سال قبلش توی سفر شمال، حلزون می گذاشت روی صورتش راه برود چون ماهواره گفته بود برای پوست خوب است، بعد وقتی وسط شوخی به این قضیه اشاره کردم، سرخ و سفید شد و انکار کرد. یا مثلاً سر شوخی درباره ی شستِ پای خنگ، یکهو زنش ترش کرد و پاشد قهر کرد و رفت طبقه ی بالا و حتی به من فرصت نداد ازش عذرخواهی کنم. یعنی چون دعوا دیروقت اتفاق افتاد و شدید هم بود، گرفتند خوابیدند و این تا صبح گرفت عین سکوی پینه دوزها نشست بالای سر شین  که اثبات کند چون اعصابش را خرد کرده ایم خوابش نمی برد. بعد هم چون همان نصف شب می خواسته شین را وادار کند برش گرداند خانه ی مادرش در شمال و شین این کار را نکرده، ساعت 5 صبح وادارش کرد راه بیفتند. حالا من شب تا دیروقت داشتم به ر می گفتم صبح که پاشدیم سر صبحانه ازش عذرخواهی می کنم. بعد هم که صدای جیر جیر تخته های کف خانه را شنیدم، آنقدر زود بود که باورم نشد اینها واقعاً رفتند.
فردایش تا عصر شین به ح که صاحبخانه بود حتی زنگ نزد عذرخواهی کند یا توضیحی بدهد. ح هم خیلی دلخور شده بود و با اینکه چیزی نمی گفت، اما داشت خودش را می خورد و عصری یکهو گفت که اگر شین زنگ نزند، قیدش را خواهد زد. بعد هم که مردک زنگ زده بود اصلاً به دعوا اشاره ای نکرده بود و توضیحی نداده بود و عذر هم نخواسته بود. گاو.
از شمال هم که برگشتیم ر خواست میان مان را جوش بدهد اما وقتی حرف های شین را به من  منتقل کرد من بیشتر عصبانی شدم و فهمیدم که شین واقعاً مرا مقصر می داند. حال اینکه من نشسته بودم که بیاید ازم عذرخواهی کند! بعد شروع به چت روی تلگرام کردیم و من هم دلخوری های سابق را بیرون ریختم و بهش گفتم که برایش چه کارهایی کرده ام و ازش چه انتظاری داشته ام و چقدر بی معرفتی کرده با آن رفتار شمالش، که یکهو او هم پاشنه ی دهانش را کشید و زد زیر همه چیز و با چنان لحن تحقیرآمیزی خطاب به من حرف زد که... دیگر دیدم هیچ فایده ای ندارد. این دوستی تمام شده است. بازیِ طناب کشی وقتی معنی دارد که آن طرف طناب در دست یک نیروی نسبتاً متوازن و همتراز باشد. اگر طناب روی زمین افتاده باشد و یک سرش را برداری که هی بکشی و ببری، این کار چه معنایی دارد اصلاً؟ رهایش کردم. ولش کردم برود. برایش هم آرزوی موفقیت کردم و گفتم که اگرچه نه از نزدیک، دورادور اخبار زندگی اش را خواهم شنید. و خیلی زودتر از چیزی که تصور می کردم شنیدم که طلاق گرفته و تحت درمان روانی است. و بعدتر، که نوشتن را رها کرده و افتاده به کار کردن مثل خر برای جبران عقب ماندگی های اقتصادی. کسی که ما را بابت همین قضیه مسخره می کرد. حالا خودش را ببین. و زندگی متأهلی غیر روشنفکرانه ای را که دست می انداخت، حالا زندگی خودش را ببین و زنی که ستایشش می کرد که نویسنده و مترجم است و ما در مقایسه با او عن و گه هستیم. زنی زیبا و نویسنده. اما در باطن، بیمار روانی و کودک نابالغ و سرشار از ادا اطوارها و خاله زنک بازی های اینستاگرامی.
حالا امشب سر همین عکس های قدیمی که داشتم توی آرشیو لپتاپ جدیدم مرتب شان می کردم، یاد شین افتادم و زندگی ای که بهش مغرور بود و زندگی فعلی اش. من اگر جای او بودم به دوستی که آزارش داده بودم و تحقیرش کرده بودم و او در جواب با پوزخند و نگاهی مطمئن و رنجیده، این روزهایم را پیش بینی کرده بود، زنگ می زدم و ازش می خواستم نه اینکه دوباره باهام آشتی کند و دوست شویم، بلکه فقط ببخشدم.
من این کار را کرده ام. من به آدم های گذشته ی زندگی ام زنگ زده ام و بابت رفتار احمقانه ی آن وقت هایم عذر خواسته ام. چون که همان طور که خودم نمی توانم خودم را بابت حماقتم ببخشم، می دانم که لااقل یک عذرخواهی بابت آزارها و رفتار زشتم به آن آدم ها بدهکارم. نه به خاطر اینکه دنیای بعد از مرگی هست. فقط به خاطر اینکه وجدان خودم راحت باشد و آن آدم مرا ببخشد و بداند که خودم فهمیده ام چقدر احمق بوده ام. فقط به خاطر بار سنگین شرمساری از خودم و گذشته ام.
اما می دانم شین آدمی نیست که به اشتباهش اعتراف کند. چون که هنوز همانقدر احمق و مغرور است.

شنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۹۶

429: ماجرای شمال و آن رفیق پانزده ساله

بیا فکر کنیم (فقط فکر کنیم) اینجا را می‌خواند.
بعد از سفر شمال و آن دعوای من با زنش، آمده اینجا را خوانده. در واقع یکی از همین فالوئرهای خاموش جدید یا قدیم بوده. برای او که کار ندارد. اصلاً گاهی فکر می‌کنم اگر جای این آدم‌هایی که بلاک‌شان می‌کنم بودم، روش خیلی ساده‌تری برای برگشتن بدون شناخته شدن پیدا می‌کردم. اصلاً کار سختی نیست که یک پروفایل فیک بسازی و یک سری حرف حکیمانه (البته پیشاپیش باید به آن سطح فکری و بلوغ ذهنی رسیده باشی که بتوانی از آن آدم‌ها نقل قول بیاوری) و عکس خاص (خودت هم باید خاص باشی تا سلیقه‌ات خاص باشد) بازنشر کنی و توجه شخص مورد نظر را جلب کنی و گولش بزنی که فالوبک‌ات کند. البته آدمی که به این سطح ذهنی رسیده باشد که بتواند «خاص» باشد و «سلیقه خاص» داشته باشد، خوب هرگز اینقدر بیکار و چیپ و داغان نیست که برود پروفایل فیک بسازد و محبت گدایی کند! برای همین است که کسی انگیزه این کار را ندارد. اما اگر مثلاً یک قاتل نابغه مثل هانیبال لکتر باشی، شاید برای به دام انداختن قربانی‌هایت چنین انگیزه‌ای داشته باشی. یا مثلاً یک عاشق شکست خورده و طرد شده که اینقدر تحقیر شده که می‌خواهد این بار با تیپ مورد علاقه معشوقش برگردد و مخ او را بزند و بعد تحقیرش کند و انتقام بگیرد. بله. انتقام. خشم و انتقام و نفرت انگیزه‌های قوی‌ای هستند برای فیک بودن و پنهانی کسی را خواندن. ولی او هیچ‌کدام از این حس‌ها را نداشته. می‌دانم. یک دعوای ساده هرگز چنین انگیزه‌ای به یک دوست سابق نمی‌دهد که بخواهد نوشته‌های دوستش درباره‌ی خودش را پنهانی بخواند. برای همین است که می‌گویم: فرض کنیم... فقط فکر کنیم که اینجا را می‌خوانَد...
برای نویسنده‌ها هم مثل بازیگرها کاری ندارد که ادا در بیاورند و وانمود کنند شخص دیگری هستند. اصلاً نویسنده یعنی همین کسی که مدام دارد یک گوشه کز می‌کند و خودش را در قالب شخصیت‌های دیگر می‌گذارد و سعی می‌کند با لحن آن‌ها صحبت کند. خیلی از این شاخ‌ها و سلبریتی‌های دنیای مجازی فارسی (منظورم در و داف‌ها و پلنگ‌ها نیست، آن‌هایی را می‌گویم که شخصیت و سبک خاص خودشان را در نوت‌گذاری دارند) نویسنده هستند. دارند تمرین نویسندگی می‌کنند. اولین ویژگی‌شان هم تایپ سریع‌شان هستند. باید اینقدر سریع تایپ کنند که دست‌شان همگام با ذهن‌شان یا دست‌کم فقط چهل یا پنجاه درصد کندتر از ذهن‌شان ثبت کند.
حالا اصلاً این را که چطور و با چه ترفندی می‌توانسته این صفحه را بخواند، به من ربطی ندارد. صرفاً توصیف و حدس و گمان و تئوری‌پردازی‌های یک داستان پلیسی بود. مهم هم نیست اصلاً. برویم سر باقی ماجرا...
تقصیر «ر» بود. می‌دانست من یک سال است از دستش دلخورم. برای اینکه آشتی‌مان بدهد، وقتی ما شمال خانه‌ی «ح» بودیم، زنگ زد او و زنش را هم دعوت کرد. زنش اصالتاً گیلانی بود و آن موقع انگار خانه‌ی مادرزنش همان شمال بودند که «ر» زنگ زده بود کشانده بودشان آنجا. البته چیزی که او می‌دانست یک سال دلخوری‌ام بود. من اما از مدت‌ها قبل از دستش دلخور بودم. مثلاً آن بارهایی که به زور باهاش قرار می‌گذاشتم که فقط حرف بزند و سبک بشود و قضیه آن زنک را که بهش خیانت کرد فراموش کند و یک بلایی سر خودش نیاورد. من وقت می‌گذاشتم. الاف و آواره می‌شدم. پا می‌شدم می‌آمدم آن ور دنیا که فقط حرف بزند. آن وقت او سکوت می‌کرد. انگار که اصلاً ربطی به من ندارد. یا مثلاً وقتی از سر کار خسته و کوفته رفتیم جلسه‌ی نقد داستانش، فرهنگسرای ارسباران (سید خندان). آن طرف دنیا. پدرم در آمد توی آن ترافیک. وسط جلسه رسیدیم. من و «آ» و «ح» و «م» بودیم. من و «ح» همکار بودیم. در واقع «ح» این شغل را برایم جور کرد. همان جا هم بود که با «م» که سابق مرا دوست داشت و یک جورهایی ولش کرده بودم و دیگر اعتباری برایش قائل نبودم، حرفم شد. در واقع آخرین باری بود که با «م» حرف زدم. چون که چند تا کنایه بارم کرد و عصبانی‌ام کرد و به خودم گفتم اصلاً من چرا دارم با این آدم مدارا می‌کنم و هنوز باهاش سلام و علیک دارم؟ این آدمی که آنهمه در حقم بدی کرد. بعد این بیاید مرا بکشد آن سر شهر که بیا برایت یک فیلمنامه سفارشی دارم. بروم ببینم فقط می‌خواسته زیراب «ح» را پیش من بزند و او را خراب کند و فیلمنامه‌ای در کار نبوده! پول چای و کافه‌اش را هم بیندازد گردن شوهر من (که آن موقع با هم نامزد بودیم). کیون لقش کردم و دیگر تلفن‌اش را هم جواب ندادم. آن جلسه‌ی لعنتی که تویش «م» برای آخرین بار آنقدر روی اعصاب من رفت و من چقدر بعد از جلسه با «ح» و بقیه جلوی در ایستادیم و مثلا ًبحث ادبی کردیم و در واقع منتظر بودیم که او (آقای نویسنده) بیاید و ازمان تشکر کند که به احترام‌اش آمده‌ایم. اما آنقدر نیامد که من کفرم در آمد و دیرم شد و رفتنی نمی‌دانم کی بهش خبر داد که بالاخره رفقای انتشاراتی جدیدش را ول کرد و آمد بیرون با ما خداحافظی کرد. سر راهپله!
اواخر دیگر محل ماها نمی‌گذاشت. داشت هی معروف‌تر می‌شد و دور و برش لاشخورهای منتقد و آش و لاش‌های پلاس توی جلسات ادبی و آدم‌های حیف نان هی زیادتر می‌شدند. اصلاً سر همان جلسۀ ارسباران، بیرون جلوی در که آن جماعت را دیدم به «ح» گفتم: نگاشون کن! یه مشت حیفِ نون. یه مشت سوسول. فکر می‌کنی چند تاشون دست‌شون توی جیب خودشونه؟ خرجی همه‌شون و یا بابا ننه دارن میدن هنوز، یا زن پولدارشون یا یه جور حامی خاک بر سر مالی دیگه که مجذوب تولیدات مزخرف ادبیِ ایناست هنوز و متوجه نشده چه کلاهی سرش رفته. من از آن جماعت متنفر بودم. سال‌ها بود از همه‌شان متنفر بودم. از همان روزهای دانشگاه و ولگردی توی جلسات ادبی فرهنگسراها و جلسات آزاد و خصوصی و خانگی و تمام جلسات ادبی دیگری که تویشان پلاس بودم، از تمام این آدم‌های مدعی توخالی که هنوز از یکی پول توجیبی می‌گرفتند، متنفر بودم.
بعدتر حتی از آدم‌های هنردوست و تریپ هنری هم متنفر شدم. یک مرضی هست که توی تمام این‌ها مشترک است: احساس عزت نفس و خود برتر بینی. فکر می‌کنند که به صرف اینکه از لحاظ فکری خودشان را در بند چیزی نمی‌دانند، بندهای تعلق مادی و جسمی‌شان هم بریده شده. یعنی دیگر نه احتیاجی به خوردن و ریدن دارند و نه پول احتیاج دارند! نمی‌فهمند که با گدایی کردن و آویزان بودن، تمامی آن عزت‌نفس تخـ.می‌شان با خاک یکسان می‌شود و چیزی ازش نمی‌ماند.
نه. ماها که نویسندگی و  هنر را ول کردیم و چسبیدیم به زندگی عادی، نه بی‌استعداد بودیم و نه پول‌دوست. ماها فقط زودتر متوجه شدیم که چقدر داریم می‌بازیم و تحقیر می‌شویم و عقب میفتیم و محتاج چه آدم‌های پستی شده‌ایم و چقدر درک نمی‌شویم و توی این زندگی (با فرض اینکه زندگی دیگری هم در کار باشد) دارد بهمان ظلم می‌شود. چرا آدم باید این کار را با خودش بکند؟ چرا باید بنشینی توی خانه و تلفن و تلویزیون و همه چیز را از برق بکشی و خودت را محصور کنی و هی فکر کنی و حتی گاهی به کمک مخدر و دود و دم بروی توی فضا که فقط تمرکزت بیشتر بشود که بتوانی یک سری چرت و پرت سر هم کنی که الساعه وجود ندارند یا کسی بهشان توجه نکرده یا ساخته ذهن خودت هستند؟ چرا باید یک عالمه چیز خوب را (خانواده – آینده – روابط فامیلی و دوستی – قیافه و هیکل و پوست و مو – بینایی – سلامتی و...) خراب کنی که یک چیز را، فقط یک چیز را آباد کنی؟ که یک کتاب بنویسی؟ که ده کتاب بنویسی؟ توی کشوری که سرانه مطالعه اینقدر ناچیز است و تیراژ کتاب‌ها اینقدر پایین؟ که بشوی پادشاه چند تا جلسه ادبی و چند تا جشنواره؟ پادشاه سیارک کوچک خودت با چند آدم معدودش؟ این چیزها چه افتخاری دارد؟
یا مثلاً فیس بوک، که یک عالمه دوست و رفیق داشت که توی کامنتدانی‌اش خود جر می‌دادند برایش. بعد من رفیق سابقش بودم و حتی یک بار صفحه‌ام نیامده بود و پای یک مطلب‌ام لایک نزده بود. این‌ها هیچی. حتی توی دنیای واقعی هم دیگر یادم نمی‌افتاد. کلی کوه و دشت با هم رفته بودیم. حتی دخترعموهای مرا دیده بود. چقدر به پاهای کوچکش خندیده بودیم دور هم. چقدر عکس از پاهای کوچک چهارگوش‌اش که مثل پاهای غول‌ها بود انداخته بودیم و تهدیدش کرده بودیم که در فضای مجازی منتشر می‌کنیم. چقدر داستان‌هایش را برایمان خوانده بود. چقدر مدت‌ها یک روز در میان بهش زنگ می‌زدم و برایش درددل می‌کردم و دعواهایم با پدرم را، خواب‌هایم را برایش تعریف می‌کردم. چقدر این اواخر بعد از قضیه آن زنک، نگران‌اش بودیم. همه‌مان مدام درباره‌اش حرف می‌زدیم و نگران بودیم کاری دست خودش بدهد. چون که پدر و مادر درست و حسابی که نداشت. خانواده داغانی داشت با یک برادر معتاد و پدر و مادر جدا و ... ما خواهر و برادرهایش بودیم. حیف.
خلاصه این چیزها و کلی بی‌محلی و قیافه گرفتن و خود خاص پنداری در رفتارش با من بود که کم‌کم باعث دلخوری‌ام شد. بعد از سفر شمال سال قبل‌اش که آنهمه چس‌محلی کرد و برگشتنی توی ماشین حتی با شوهر من که جلو نشسته بود حرف نمی‌زد و توی قیافه بود، یک ماه بعدش باید خبر عروسی‌اش را بشنوم! آن هم از «ح» که دعوت شده بود و من هرچه صبر کردم دعوت کند نکرد و چند روز بعدش از همان صفحه فیس‌بوکش باید خبر رسمی عروسی‌اش را ببینم. بعد هم از «ح» شنیدم که پشت سرم حرف زده و گفته فلانی از وقتی ازدواج کرده عوض شده و چقدر روی اعصاب شده و چطوری شوهرش تحمل‌اش می‌کند.
من از دستش خیلی قبل‌تر دلخور بودم، اما از شمال سال قبلش و ماجرای عروسی‌اش به بعد، دیگر صبرم تمام شد و قضیه روی مخ‌ام رفت.
بعد «ر» آمد زورکی او را هم به سفر شمال‌مان دعوت کرد و زن روانی‌اش (که من از اولش هم معتقد بودم روانی است و بعداً ثابت شد که قرص‌های قوی اعصاب می‌خورده و خانواده‌اش به این نگفته بودند) آمد دعوا راه انداخت و قهر کرد رفت. انگار با نمی‌دانم چه پیش‌زمینه تخـ.می- تخیلی ذهنی که فلانی زیادی شوخی می‌کند و تو نادیده بگیر، با عزم جزم آمده بود که روی مرا کم کند و قشقرق راه بیندازد. زنش البته مترجم بود و به هم می‌آمدند. خوشگل هم بود. اما آدم‌هایی که ظاهراً و توی عکس‌ها و از دور خیلی بی‌عیب به نظر می‌رسند، معمولاً نقص‌های خیلی بزرگ دارند و غیر قابل تحمل‌اند.
به شوهرم می‌گویم:
چی میشه که آدما بعد از پونزده بیست سال دوستی یهو اینجوری میفتن به جون هم و قید همه‌چیز و می‌زنن؟
شوهرم معتقد است که ما از اول هم جزء دوستان صمیمی او به حساب نمی‌آمده‌ایم و او اگر می‌خواست، بعد از آن قهر شمال، به ما هم مثل بقیه کمابیش زنگ می‌زد و در دوستی را دوباره باز می‌کرد. من البته نظرم این نیست. چون که شوهرم از دوستی عمیق ما در این حدها خبر ندارد. او را به اندازه من نمی‌شناسد. نمی‌داند چه خر کله‌شق و احساساتی و نادانی است که دلش هم بخواهد، لج می‌کند. نمی‌داند چقدر مغرور است و سرش برود، غرورش را نمی‌شکند که بیاید بگوید اشتباه کردم. حتی همان‌جا توی شمال هم وقتی شش صبح جمع کردند و رفتند، ساعت نه و ده که بیدار شده بودیم، زنگ نزد بابت قضیه عذرخواهی کند و لااقل بگوید که از قول او از همه خداحافظی کنند و ببخشید که این‌طور شد. من البته اینطور برداشت کردم که حق را با خودش و زنش می‌داند و این بیشتر ناراحت‌ام کرد. بعدتر هم که از «ر» شنیدم که اشاراتی به سفر شمال کرده بود و گفته بود که فلانی هم انگار رفتارش یک جوری بود و عمداً آن رفتار را می‌کرد و اصلاً انگار با من لج داشت...، یکهو عصبانی شدم و رفتم روی تلگرام حسابی باهاش بحث کردم و دلخوری‌هایم را کمتر و بیشتر برایش گفتم و وقتی دیدم قبول ندارد و حرف‌های دیگری می‌زند، به کل بی‌خیال قضیه شدم و بهش گفتم که نه دور و نه نزدیک، همین حوالی هستم و زندگی‌اش را خواهم دید...
که دیدم. طلاق گرفتند. دو هفته است. «ر» دیروز گفت که باهاش قرار گذاشته و او برایش از جزئیات طلاق و قرص‌های اعصاب زنش و زندگی‌اش که به گـ.ا رفته و جسم و روحش که داغان شده گفته. و موها و ریش‌هایش چقدر سفید و خودش چقدر لاغر شده بوده. «ر» این‌ها را جوری گفت که من دلم بسوزد. یک جوری که به روی او نیاورم و دوباره بلند شوم باهاشان بروم شمال. چون که «ر» باز هم از قول خودش او را به سفر شمال یک ماه دیگرمان دعوت کرده بود.
من دلم نسوخت. حقیقت‌اش را بخواهی این روزها دور و برم پر شده از آدم‌های احمق. آدم‌هایی که اشتباه می‌کنند و دیگران باید به روی‌شان نیاورند که بیشتر توی گـ.هِ زندگی‌شان غرق نشوند. تسلا دادن؟ چرا؟ چرا باید فرض کنیم که وجدان این‌طور آدم‌ها حرف‌هایی را که لیاقت‌شان است بارشان می‌کند که ما دیگر نگوییم؟ چرا ما فکر می‌کنیم خودشان، خودشان را قضاوت کرده‌اند و بس‌شان است؟ آدم بی‌فکر باید مجازات شود. اگر عقل داشت و شعورش می‌رسید که چنین اشتباه فاحشی (آن هم وقتی همه بهش هشدار داده‌اند) نمی‌کرد. حالا باید پایش را هم بخورد. کمترین مجازات این آدم، تحقیر شدن و دیدن پوزخندهای دیگران است.
بهش گفتم. به او گفتم که «زندگی‌اش را از دور خواهم دید». می‌دانست که من و «ر» و «ح» هنوز با هم دوست‌ایم و رفت و آمد داریم و خبرهای زندگی او به گوش‌ام می‌رسد. نه. من آن پوزخند فاتحانه را نمی‌خواهم. من فاتح نیستم. جنگی نبوده. اگر هم بوده بین او بوده و خودش. او از خودش شکست خورده و حالا حالاها باید جواب خودش را بدهد که چطور در چهل سالگی این اشتباه را کرد؟ چطور فکر کرد ازدواج با یک زن زیبای نویسنده می‌تواند گزینه‌ی خوبی برای یک نویسنده‌ی چهل ساله باشد؟ چطور فکر کرد مثل قصه‌ها است که خوشگل‌ها نصیب خوشگل‌ها، و نویسنده‌ها نصیب نویسنده‌ها می‌شوند. وقتی از تفاوت زیاد سنی‌شان بهش هشدار دادیم چه گفت؟ وقتی بهش گفتم که زنش رفتار نرمالی ندارد و یک سری توهمات دارد، چه گفت؟ آن همه «ر» خودش را وسط زندگیِ این‌ها انداخت و سعی کرد جوش بدهد، حاصل‌اش چه شد؟ دو سال. فقط دو سال زندگی مشترک و بعد طلاق. بدترین زندگی‌های مشترکی که دیدم لااقل 5-4 سال دوام آورده‌اند. این چه‌جور زندگی مشترکی با چه حجم از عدم درک و دوری و بی‌ربطی بود که دو سال به زور دوام آورد؟
بعد این‌ها جدا بشوند. بعد این برود نزدیک مادرش یک سوییت بگیرد. زنه هم  باز برود نزدیک این سوییت بگیرد! پول پیش خانه‌ی زنه را هم این بدهد! این چه‌جور جدایی است؟ معلوم است که هنوز داستان آن زندگی توی ذهن‌اش تمام نشده. کابوس سختی بوده، اما هنوز از هول آن با چشم‌های دریده به اطراف‌اش نگاه می‌کند و از آدم‌ها فرار می‌کند.
دیشب به این چیزها فکر کردم. و امروز به «ر» پیام فرستادم که نمی‌توانم. شاید هنوز خیلی زود است. باید زمان بگذرد.
رفاقت ما دیگر تمام شده. آدمی که یک بار رفاقت‌اش را به عشق بفروشد، باز هم می‌تواند این کار را بکند. اما دوباره دیدن‌اش و به روی هم نیاوردن و سالی یک بار جایی همدیگر را دیدن و سلام و علیک کردن... این کار سختی نباید باشد. سعی خواهم کرد.
_______________________________________________________
پ.ن: بیا فکر کنیم اینجا را می‌خواند و می‌بیند چقدر برایم مهم بوده که اینهمه پست درباره‌اش نوشته‌ام. حتی پست 274 و 393 و یک پست دیگر هم بهار پارسال که با زنش دعوایم شد، از پست‌های همین وبلاگ و یک پست از آخرین پست‌های وبلاگ قبلی‌ام را در مورد خیانت آن زنک به او نوشتم. همه را خوانده باشد و بفهمد که چقدر نگرانش بوده‌ام. و بعد این‌همه او چقدر حیوان بوده.

شنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۹۵

414: آدم‌هایی که باید ازشان ترسید

شدیداً به این اعتقاد راسخ رسیده‌ام که تیپ‌های شخصیتی کاملاً قابل پیش‌بینی هستند و ویژگی‌های مشترکی دارند. اما فعلاً فقط قصد بررسی تیپِ «گشادِ خوش‌سر و زبان و هوچی» را دارم.
این تیپ آدم شاید در کوتاه مدت قابل تحمل باشند و فقط کمی روی اعصاب بروند، اما در بلندمدت کاملاً آلرژی ایجاد می‌کند و باعث تخریب اعصاب و روان آدم می‌شوند و مدام باید جورشان را بکشی. اما باز یک مرحله بعد از این هست که اسمش «تسلیم و رضاست» که مال خانواده‌ی درجه یک و همسرِ این آدم‌هاست و ندرتاً دوستان بسیار صمیمی و ذاتاً خرشان که اصولاً بار کشیدن را دوست می‌دارند.
در مرحله‌ی آخر شما از سر و کله زدن با این آدم‌ها خسته می‌شوید و کم می‌آورید. از اینکه کار نمی‌کنند و اگر هم بهشان کاری ارجاع بدهی، عمداً یا سهواً گند می‌زنند توی کار، و اگر هم بهشان انتقاد کنی، قشقرق راه می‌اندازند و بنای هوچی‌گری و مظلوم‌نمایی و یارکشی را می‌گذارند. خسته می‌شوید و ترجیح می‌دهید «کار موردنظر» را (هر کاری که هست) خودتان به تنهایی انجام بدهید، اما هفت تا قرآن در میان، زبان‌ام لال، کاری را به این‌ها نسپارید که کل فامیل از هم بپاشد و تا چند سال حرف و حدیث درست شود. بعد تازه کار که نمی‌کنند هیچ، وسط مجلس می‌نشینند و معرکه هم می‌گیرند و همیشه صدایی که توی جمع از همه بلندتر است صدای این‌ها هست و توی عروسی‌‌ و عزا یا دارند کِل می‌کشند و یا دارند دیگران را به صلوات فرستادن دعوت می‌کنند. به شدت هم ایرادی و اهل ناز و غمزه هستند و کلی قانون و قاعده در جهت راحتی و رفاه و بهداشت خودشان دارند که دیگران را در عذاب می‌اندازد.
یک زن‌عمو دارم که الان 38 سال است روی اعصاب مادرم و ما پیاده‌روی می‌کند. و نه تنها ما، که کل فامیل. اما در بی‌شعوری و بی‌مسئولیتی بدان حد از کرامات رسیده که همه به کلی بی‌خیال‌اش شده‌اند و ترجیح می‌دهند جورش را بکشند و گاهی هم معدود خوبی‌هایش را که عین نگین روی یک تپه گـه می‌ماند، در نظر بیاورند تا خیلی بهشان سخت نگذرد در کل.
نمی‌دانم در توصیف شخصیت‌اش از کجا شروع کنم و چه بگویم اما ذکر چند مورد کوچک شاید بتواند کمکی بکند:
*
این آدم هشت تا (که یکی‌شان مُرد و الأن هفت تا هستند) بچه پس انداخته یکی از یکی بی‌تربیت‌تر و وحشی‌تر و رِندتر که نه خودش رویش می‌شود همه‌شان را با هم خانه‌ی کسی ببرد، نه خودشان رویشان می‌شود دنبال ننه‌ و بابایشان راه بیفتند و بروند خانه‌ی مردم. آن وقت عروسی‌ام که یک مهمانی کوچک بود و فقط بزرگان فامیل را دعوت کرده بودم و آن‌هایی را هم که بچه‌ای توی خانه‌داشتند استثنائاً با بچه‌شان دعوت کرده بودم، مجبور شده بودم این‌ها را هم به خاطر پدرم با بچه‌هایشان دعوت کنم (آنهم در حالی که بقیه فقط خودشان دعوت بودند). بعد حضرت عمو به بهانه‌ی اینکه زنش با مادرم خرده اختلافی پیدا کرده بودند و سر یک چیزی مثل همیشه و هزاران بار دیگر بحث‌شان شده بود، پا شده بود تنهایی آمده بود عروسی من. شما توجه کن که حتی نگفته بود که ما به جایشان یکی دیگر را دعوت کنیم. حتی حساب آبروی مرا نکرده بود که الأن بین آن 40 نفر آدمی که دعوت کرده‌ام، کلاً 20 نفرش آمده‌اند و فامیل شوهرم که چهار برابر ما بودند، خواهند گفت این بی‌کس و کار است. حالا گور بابایشان که نیامدند. عروسی‌شان جبران می‌کنم. اما مشکل من با آن قسمت قضیه بود که حالا بعد از عروسی پاشده بودند با عهد و عیال و نوه‌ها سرم خراب شده بودند (در دو نوبت: یک بار خودشان، یک بار دخترهایشان و نوه‌شان که حتی شام هم ماندند) که فقط 100 تومان کادو بدهند.
همینطور که نشسته بودند، حرف زندگی برادرم شد. معمولاً این‌جور حرف‌ها را هم خودشان وسط می‌کشند. کلاً سرشان توی زندگی مردم است. خیلی پرس و جو و حرف‌کشی می‌کنند و آدم را توی عمل انجام شده می‌گذارند. خلاصه من چهار تا کلمه درد دل کردم و از مشکلات برادرم با زن‌اش گفتم که یکهو این زنیکه برگشته می‌گوید:
حقتونه! باید دخترای فامیل و می‌گرفتید واسه پسراتون!
حالا خودش پنج تا دختر دارد که همه می‌دانند همه جا دنبال شوهر پیدا کردن برای این‌هاست و به شدت کلامی و رفتاری آویزان خانواده‌های پسردار می‌شود که این‌ها را به ریش‌شان ببندد. حالا اگر ادب و تربیت و شعوری داشتند یا از قیافه و تحصیلات بهره‌ای برده بودند، شاید می‌شد یک کاریش کرد. اما این‌ها هیچ ویژگی مثبتی نداشتند که بشود رویش حساب کرد و پا پیش گذاشت.
بعد از رفتن‌شان شوهرم همینطور چهارقاچ مانده بود که این چه حرفی بود که زن عمویت گفت؟ یعنی چه که وقتی داری برایشان درد دل می‌کنی، به جای تسلا دادن، برگردد رک و راست توی صورتت بگوید: نوش جونتون! می‌خواستین دخترای من و بگیرین!!! ... بدخواهی و بیشعوری و آویزان‌بازی و وقاحت تا این حد؟ خوب یکی کمی غرور و عزت‌نفس هم داشته باشی بد نیست ها!
*
دیگر اینکه هر بار مادرم فامیل‌اش را دعوت می‌کرد، این‌ها سرزده روی سرمان خراب می‌شدند. در ظاهر هم کاملاً تصادفی. غافل از اینکه پدر بیشعورم که بارها سعی کرده بودیم حالی‌اش کنیم که باید در چهارچوب خانواده‌اش رازدار باشد و مسائل داخلی خودمان را به هیچ‌کس اعم از برادر و خواهرش نگوید و نسبت به ما که زن و بچه‌اش بودیم وفادارتر باشد تا آن‌ها، همچنان به دهن‌لقی‌اش ادامه می‌داد و آمار کامل مهمانی‌های مادرم را به آن‌ها می‌داد و بی‌بروبرگرد رأس ساعت 8 شب دینگ دینگ زنگ به صدا در می‌آمد و این‌ها به ستون یک، 9 نفری عنر عنر از در وارد می‌شدند و به مهمان‌ها اضافه می‌شدند.
چرا؟ چون می‌خواستند یک غذای چرب و نرم و درست و حسابی بخورند؟ چون ذات‌شان نذری‌بگیر و آویزان و گدازاده بود؟ چون هرجا مال مفت می‌دیدند فارغ از هر جور اخلاقیاتی، در صحنه حاضر می‌شدند؟ چون می‌خواستند ببینند مادرم جلوی فامیل خودش چه می‌گذارد که جلوی این‌ها نمی‌گذارد؟
نمی‌دانم. احتمالاً ترکیبی از تمام این انگیزه‌ها بود.
*
دیگر اینکه هر بار به اجبار پدر بی‌شعورم که خانواده‌ی خودش را می‌پرستد، مجبور می‌شدیم با این‌ها برویم سیزده به‌در یا مسافرت، یک جنجال و اعصاب‌خرابی چند هفته‌ای داشتیم. کل فامیل یک بار با خاک یکسان می‌شد و باز باید تا سال آینده روابط را کم‌کم بهبود می‌بخشیدیم و کم‌کم آشتی می‌کردیم و حرف و حدیث‌ها را جمع می‌کردیم.
دلیل‌اش هم رفتار رندانه و زرنگ‌بازی‌های این‌ها در سفر بود. از عمویم که یک نفر مهمان را به زور با ماشین‌اش می‌برد که پول بنزین ماشین‌اش را تمام و کمال گردن طرف بیندازد بگیر تا زن عمویم که هیچ خوراکی با خودش نمی‌آورد و گاهاً برای اینکه کاری هم نکند، خودش نمی‌آمد و تمام بچه‌ها و شوهرش را خراب می‌کرد سر مادرِ من و هیچ توشه‌ی راهی هم بهشان نمی‌داد که از سبد خوراکی ما تغذیه کنند و لباس‌ها و دمپایی و کفش‌های ما را بپوشند و هرچه بود را بخورند و به خودمان هم نرسد و دست به سیاه و سفید هم نزنند و ازشان پذیرایی کنیم. دخترعموها و پسرعموها هم که شاهکار بودند. جلوی شوهرهای من و خواهرم و زن‌های برادرهایم که غریبه بودند، همه‌جور سوتی می‌دادند و هرچه به دهان‌شان می‌رسید می‌گفتند و گاهاً حتی با هم دعوایشان می‌شد و دار و ندار و ناموس هم را جلوی ما به یغما می‌دادند و آبرو بهمان نمی‌گذاشتند و کلی آتو دست عروس و دامادهای‌مان می‌دادند.
هیچ‌کدام‌شان (به جز دختر آخری که آنهم استثناء بود و اشتباهی در این خانواده به دنیا آمده بود و همیشه سعی داشت آبروداری کند و رفتارش از همه‌شان بهتر بود و فقط امیدوارم همین یکی که تازگی ازدواج کرده خوشبخت بشود و رفتار خانواده‌اش رویش تأثیر نگذارد و عوض نشود) دست به سیاه و سفید نمی‌زدند و تازه او را هم شماتت می‌کردند که: خاک بر سر حمال‌ات! کار نکن!
مادر من هم یک اخلاقی دارد که باید جور همه را بکشد و همیشه خوبه باشد و هیچ‌کس پشت سرش حرفی برایش درست نکند. انگار که مثلاً زن عمویم که همه را به تخـ.مش گرفته و هیچ هنر و شعور و اخلاقی در وجناتش پیدا نیست، الأن کمتر از مادر من احترام دارد. پدر ما که مادره را جلوی همه می‌شوید و از بند آویزان می‌کند و همش غرغرش به جاست و نشده که جلوی مهمان از دستپخت مادرم ایرادی نگیرد و پشت سر مادرم پیش همه بدگویی نکند ولی عموجان هرگز بعد از اسم زنش، صفت «خانم» از دهان‌اش نمی‌افتد. تازه پدر من عادت دارد به تحقیر، اسم مادرم را خلاصه کند یا باهاش واژه‌های عجیب و غریب و مسخره بسازد و جلوی جمع صدایش کند، اما عموجان اسم زن دیوانه‌اش را عمداً کامل و صحیح و غلیظ ادا می‌کند و یک خانم هم می‌چسباند به کـ.ونش که کسی جرأت نکند کمتر از این صدایش کند!
ای وای، که چه بگویم... چه بگویم... داغم تازه شد. ولش کن.
حالا تمام این‌ها را گفتم که فقط تیپ آدم‌هایی مثل عموی من و خانواده‌اش را بشناسید. آدم‌هایی که هرجا بروند دست‌شان را می‌گیرند به فلان‌جایشان و فقط خودشان را می‌برند و از خوردنی‌ها و پوشیدنی‌ها و منابع دیگران تغذیه می‌کنند و همیشه هم عادت دارند از همه‌چیز انتقاد کنند و زبان‌شان هم از همه درازتر است و یک کلمه بگویی، قورت‌ات می‌دهند و چنان قشقرقی به پا می‌کنند که بگویی گـ.ه خوردم.
در سفر این چند روزه‌ام به شمال، یکی از این خانواده‌ها همراه‌مان بود که به شدت خاطرات سفرها و سیزده‌به‌درهایم را با خانواده‌ی عمویم برایم زنده می‌کرد.
مسأله اینجاست که این یک آدم نیست، یک فرهنگ مُسری است که یک نسل را خراب می‌کند و به دیگران هم منتقل می‌شود. زن عموی من یا این دوست‌مان که همسفرم بود، فقط «یک آدم» بی‌شعور و بی‌مسئولیت بوده‌اند که از بد روزگار با یک بدبختی وصلت کرده‌اند. لابد آن آدم و خانواده‌اش هم در سال‌های ابتدایی بعد از ازدواج، خیلی سعی کرده‌اند به این اعتراض کنند و رفتارش را به هر شیوه‌ای (اعم از انتقاد ملایم تا تند و خشن، مقابله‌به‌مثل، درددل کردن و کمک خواستن از دیگران و بدگویی پشت سرشان، دوری کردن و رفت و آمد نکردن و ...) اصلاح کنند، اما نتوانسته‌اند و آخرش به خاطر پسرشان (یا دخترشان) و اینکه دست آخر که نمی‌خواهند بچه‌شان مطلقه و نوه‌شان بی‌پدر یا مادر بزرگ شود، کوتاه آمده‌اند و دیگر تحمل می‌کنند. اما درد اینجاست که با تسلیم شدن خانواده‌ی همسر در مقابل این آدم‌ها، همسر هم کم‌کم از این فرهنگ رنگ می‌پذیرد و رفتارش عوض می‌شود و بچه هم طبق همین فرهنگ تربیت می‌شود و می‌شود این چیزی که ما باهاش طرف‌ایم: یک خانواده‌ی بی‌شعور!
بعد این خانواده با هر کس رفت و آمد کند، آن‌ها را هم مثل خودش می‌کند (شیوه‌ی مقابله به مثل) یا اینکه کاملاً باهاشان قطع رابطه می‌کنند (که البته در روابط خانوادگی امکان‌پذیر نیست).
بی‌شعوری و بی‌مسئولیتی مُسری است. باور کنید یک بیماری خطرناک است. اینقدر سرسری با آدم‌های کُـ.سخل و هر و کری و بی‌خیال  ازدواج نکنید. این‌ها فقط از دور خوب به نظر می‌رسند و با رفتار بی‌خیال و ولنگارشان به شما آرامش می‌دهند. نزدیک که بیایند و قرار باشد تمام عمر خودتان و خانواده و فامیل‌تان تحمل‌شان کنند، تبدیل به یک سوهان روح می‌شوند.
این‌ها را محض این گفتم که بدانید بی‌شعوری و بی‌مسئولیتی اصلاً ظاهر زشتی ندارد. یکی از همین دوستانی که این چند روز همسفرشان بودم، یک زمانی از ذهن‌اش گذشته بود با این خانم ازدواج کند به این دلیل ساده که این خانم رفتار آرام و بی‌خیال و ریلکسی دارد که از دور بهش آرامش می‌داده و فکر می‌کرده چنین آدمی توی زندگی لابد خیلی برای همسرش آرامش‌بخش خواهد بود. در حالی که وقتی وارد زندگی با چنین آدم‌هایی می‌شوید، کارتان می‌شود هزینه دادن به خاطر بی‌خیالی و بی‌فکری و بی‌مسئولیتی و ولخرجی و بدرفتاری این‌ها با مردم. زندگی‌تان نابود می‌شود. دیده‌ام که می‌گویم.
اگر خواستید باهاشان دوست بشوید. همسفر بشوید. اما نه هیچوقت به اینجور آدم‌ها پول قرض بدهید. نه شریک اقتصادی و شغلی‌شان بشوید. و نه شریک زندگی‌شان.

اینجاها بودم:






















سه‌شنبه، تیر ۳۰، ۱۳۹۴

391:هوای امامزاده

نرفتم خانه‌ی حسین دیوانه. شب، آتش روشن نکردم. بوته‌ها را آتش نکشیدم و بچه جن‌ها را نسوزاندم. مارمولک پشت خط دار ندیدم. دم‌جنبانک ندیدم. ماهی‌های خیلی گنده ندیدم. گلابی و آلو و زردآلو نخوردم. همه‌اش 7 تا بادام تازه خوردم که بعدش زهرمارم شد. همه‌اش یک دانه خار به پای‌ام فرو رفت. هیچی سنگ جمع نکردم. پوست مار و تیغ جوجه‌تیغی ندیدم اصلاً. عقرب ندیدم ولی یک عنکبوت گنده دیدم اندازه‌ی نعلبکی. وای خدا! الآن یادم آمد: اصلاً پا توی امامزاده نگذاشتم و دست به ضریح نزدم و یادگاری‌های روی دیوارها را نخواندم و سنگ قبرهای ایستاده را وارسی نکردم.
توانستند گند بزنند به «در سکوت نیمه‌شب انتظار بزرگ‌ترین ماهی غار را کشیدن».
«به نشستن روی تخت سنگی خانه‌ی حسین دیوانه و تصور کردن تنهایی مردی که خانه‌ای دور از همه، بالای قبرستان، در شیب کوه از سنگ برای خودش ساخته و عاقبت خودش را به سقف آن اتاقک کوچک سنگی دار می‌زند».
«به بالا رفتن از درخت و آلبالو و بادام و گردو چیدن و همانجا نشُسته خوردن».
«به آینه‌ی زنگار گرفته‌ی طاقچه و قاب عکس کلاژ شده از عکس‌های کوچک و بزرگ عموها و عمه‌ها و بیش از همه، عکس پدرم که فرزند کوچک و عزیز دل ننجون بود».
«به بوی لواشک و برگه‌ی زردآلو و کاهگل دیوارها و تیرهای چوبی سقف و ساقه‌های نازکی که بین‌شان را پر کرده بود و همیشه از بین‌اش صدای حرکت حشرات می‌آمد. که حالا جایش را به دیوارهای سفیدکاری و سقف چوبی داده بود».
«به بوی ننجون که همیشه  از  اتاق وسطی می‌آمد. با چارقد سفیدش. با گالش‌های مشکی‌اش. لاغر و کشیده. کنار سماورش و بالش‌هاش استوانه‌اش که ما باهاشان ماشین بازی می‌کردیم».
«به توالت گوشه‌ی بالایی حیاط که همیشه ازش می‌ترسیدیم و نصفه شب حاضر بودیم وسط حیاط بشاشیم، ولی از بین خار و سنگ و مار و مور و عقرب، تا آن اتاقک کوچک کاهگلی و کاسه‌ی مخروطی و عمیق و ترسناک توالت‌اش نرویم».
بله. توانستند. عاقبت بعد از 30 سال از مرگ بابجون و 18 سال از مرگ ننجون، توانستند به تمام خاطرات عزیز کودکی‌ام توی این یک وجب خاک دورافتاده گند بزنند. طوری که قسم بخورم دیگر به اینجا پا نخواهم گذاشت.
به «میم» گفتم دیگر به اینجا برنخواهم گشت. هیچوقت. برگشتن، هر بار دردم را بیشتر می‌کند. تماشای باغ‌های سوخته و درختان خشکیده و دیوارهای کاهگلی فروریخته.
به «میم» گفتم اینجا دیگر خوشحال‌ام نمی‌کند، فقط هر بار دیدن مزارع خشکیده و خار گرفته، دیدن آب امامزاده که هر بار پایین‌تر می‌رود و حوضی که هی کوچک‌تر می‌شود و ماهی‌هایی که هی کمتر و ترسوتر می‌شوند، آدم‌های قدیمی که هر بار یکی دوتایشان مرده‌اند، قبرهایی که هر بار بیشتر شده‌اند، خانه‌های کاهگلی که هی بیشتر خراب می‌شوند و با ویلاهای جدید جایگزین می‌شوند. کف‌های خاکی که موزاییک می‌شوند و زائر سرایی که هی گسترده‌تر می‌شود و حریم امن و خصوصی‌ای که هی با حضور بیشتر و بیشتر زائران و آدم‌هایی که پی چهارتا درخت و یک جوی آب و دو تا باغ برای خوشگذرانی و دزدی هستند، هر روز عمومی‌تر و دریده‌تر و بی‌آبروتر می‌شود.
اینجا دیگر آرامشی ندارد. دیگر فرقی با «دربند و درکه» ندارد. گو اینکه حاج عباس (بانی  اصلی به گند کشیدن تمام این زیبایی بکر) یک روز پشت بلندگو خطاب به زائرانی که گویا قلیان و بزن و برقص و والیبال و شنا راه انداخته بودند، گفته بود: اینجا دربند و درکه نیست! اینجا کنار دریا نیست! به حریم امامزاده اهانت نکنید!
باعث همه‌ی اینها خودش بود. رئیس شورای شهر شد. خواست این ده‌کوره را آباد کند. خواست توریستی‌اش کند. خواست پول در بیاورد. اما کاری که کرد از بین بردن بافت قدیمی و سکوت و آرامش اینجا و باز کردن پای عمله و اکره و اقوام تاتار به باغ‌ها و مزارع مردم بود. دزدی و غارتی که حتی دروازه‌ی نیم‌بند آهنی هم مانع‌اش نشد. نشان به آن نشان که یک بار که از باغ بابجون برمی‌گشتیم دیدیم دروازه قفل است. از چند نفر که با ما آنطرف بودند پرسیدیم از کدام طرف می‌شود خارج شد. گفتند: از پشت آسیاب قدیمی راه دارد. ما همیشه از آنجا می‌آییم توی باغ‌ها! از دزد، راه ورود و خروج از خانه‌ی خودت را بپرسی!!!
جاده را گرفتیم و از قبرستان گذشتیم. پشت قبرستان، دیگر نه مزرعه‌ی شبدر بود و نه باغ گلابی و زردآلو و آلبالو. پشت قبرستان حصاری خراب از تیرهای چوبی و سیم‌های خاردار بود که از «هیچ» نگهبانی می‌کرد. از خار و خاک و تکه‌زمینی مرده. آنطرف‌تر هم هیچ نبود. دورتر هم هیچ. فقط آفتاب سوزان بود بر پهنه‌ی قبرستان که مثل زخم عفونی، هی داشت گسترده‌تر می‌شد. و خانه‌ی حسین دیوانه بر شیب کوه. تکیه داده بر دیواره‌ی گسلی سنگی. نرفتم. راهی نبود اما نرفتم. ترسیدم حالم را خراب‌تر کند. الآن روی نقشه‌‌ی ماهواره‌ای گوگل گشتم و پیدایش کردم. یک مربع بود. با یک نقطه داخلش. حصار سنگی حیاط و اتاقک سنگی گوشه‌‌اش. نقشه بیشتر از این زوم نمی‌شد. تمام دنیای کودکی من، یک مربع یک سانت در یک سانت بود، با یک نقطه توی‌اش.
شب اول با «میم» و شوهرهای‌مان رفتیم برای تماشای ماهی‌ها. من و او می‌دانستیم که برای دیدن بزرگ‌ترین ماهی، باید یک دو ساعت بی‌حرکت و بی‌حرف در تاریکی نشست. و تاریکی ترس ندارد. گوش دادن به صدای کف زدن باد است توی سپیدارها و صدای جیرجیرک‌های ناپیدا. و هرازگاهی گذر پیرزنی بیل به دوش یا پیرمردی که برای وضو کنار آب می‌آید.
شوهرهای‌مان حوصله نداشتند. نگذاشتند برق را خاموش کنیم، چون به نظرشان خطرناک بود و تازه نمی‌شد ماهی‌ها را خوب در تاریک روشنی دید. هی حرف زدند و هی این پا و آن پا شدند و هی دست و پای‌شان خواب رفت. آخرش فقط موفق شدیم ماهی‌های متوسط سیاه همیشگی را ببینیم و یک گربه ماهی خال‌خالی پلنگی ترسو و خجالتی را که گویا کور بود. (الآن در گوگل سرچ کردم و فهمیدم که از نژاد Clarias batrachus است و یک جور گربه ماهی کانالی است.)

دختر عموهای‌ام مدام آونگ‌مان بودند و نمی‌شد از دست‌شان فرار کرد. بعد هم عموها و بچه‌ها و نوه‌هایشان بدون اینکه ازشان خواسته باشیم با ما بیایند مسافرت، عین قوم مغول ریختند بر سرمان. فقط هم برای اینکه حتی یک دانه بادام و گردو و آلبالو، بی اجازه و بی‌شمارش آن‌ها از گلوی‌مان پایین نرود. سه روز آنجا بودیم و عین سه روز را زهرمارمان کردند. هرجا می‌رفتی بودند. هر کار می‌خواستی بکنی، بالای سرت ظاهر می‌شدند. هر وقت خواستیم یک جایی با خواهرمان خلوت کنیم، فکر کردند لابد یک بخور بخوری در کار است و این‌ها جا مانده‌اند و فوری خودشان را رساندند. روز آخر هم که سر تمیز کردن خانه و جمع کردن وسایل و نهار درست کردن برای توی راه، با هم دعوای‌شان شد و دیگر تا شب مدام داشتند توی گوش‌مان از «کی چی گفت و تقصیر کی بود» زر می‌زدند.
دیروز که مرخصی گرفته بودم و مانده بودم خانه که کارهایم را بکنم، من که تا یک سال بعد از مرگ ننجون برایش گریه نکرده بودم، از تماشای کلیپ یک خواننده‌ی روس که درباره خاطرات و ویرانی و پیری بود، گریه‌ام گرفت. ویرانی. ویرانی همین فرش و مبل و سقف و دیوار. انهدام همین انگشت‌ها و صورت و لبخند توی عکس‌ها. و خاک. خاک که همیشه در حال آمدن و نشستن است بر همه‌چیز. بلندی‌هایی که آدمیزاد برافراشته پایین می‌ریزد. سقف‌ها. برج‌ها. ستون‌ها. گودی‌هایی که کنده، پر می‌شود. چاه‌ها، چاله‌ها، حفره‌های قبرها. همه‌چیز رو به یک‌دستی و هم‌سطحی می‌رود. همه‌چیز می‌رود تا با خاک یکسان شود. بلندی‌ها و گودی‌ها. حتی ما که ایستاده‌ایم. می‌نشینیم. دراز می‌کشیم. و بعد دیگر حتی قفسه‌ی سینه‌مان بالا و پایین نخواهد رفت. گوشت‌مان خواهد پوسید و  استخوان‌های‌مان خواهد گسست و فشار خاک، اسکلت‌مان را مثل کتاب، تخت و مسطح خواهد کرد.
ما در حال «هیچ» شدن‌ایم و اینهمه پرت‌ایم.


















بزرگترین درخت نارون کنار حوض که  حالا خشکیده

سنگ قبرهای قدیمی از سنگ های بکر

آیه ی کل نفس ذائقه الموت 

نقش آینه و شانه و تسبیح و وسایل دیگر در پایین سنگ قبر که نشانه روش زندگی میت بوده


سنگ قبر محبوب من که شکل نیم تنه ی یک آدم است

یکی از اتاقک های کاروانسرای شاه عباسی

کاروانسرای مخروبه که به انبار و زباله دانی تبدیل شده

بازمانده های ارگ قدیم و چاپارخانه

آینه کاری و گچکاری بالای شومینه

«...آن سوي باغ ، دست ما به ميوه بالا نرسيد.
وزيديم، و دريچه به آيينه گشود.
به درون شديم، و شبستان ما را نشناخت.
به خاك افتاديم ، و چهره "ما" نقش "او" به زمين نهاد.
تاريكي محراب ، آكنده ماست.
سقف از ما لبريز، ديوار از ما، ايوان از ما.
از لبخند ، تا سردي سنگ : خاموشي غم.
از كودكي ما ، تا اين نسيم : شكوفه - باران فريب.
برگرديم ، كه ميان ما و گلبرگ ، گرداب شكفتن است.
موج برون به صخره ما نمي رسد.
ما جدا افتاده ايم ، و ستاره همدردي از شب هستي سر مي زند.
ما مي رويم ، و آيا در پي ما ، يادي از درها خواهد گذشت ؟
ما مي گذريم ، و آيا غمي بر جاي ما ، در سايه ها خواهد نشست؟
برويم از سايه ني ، شايدجايي ، ساقه آخرين ، گل برتر را در سبد ما افكند...»

(شعر بیراهه‌ای در آفتاب، سهراب سپهری)
_______________________________________
پ.ن: کیفیت پایین بعضی از عکس ها به دلیل  این است که با دوربین گوشی گرفته شده است.