‏نمایش پست‌ها با برچسب فمینیسم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فمینیسم. نمایش همه پست‌ها

شنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۹۹

474: لایو دکتر ق: تناقضات فلسفی و اخلاقی در ازدواج

 وقتی می خواهیم درباره حقوق زن و حقوق زوجین و ازدواج و روانشناسی ازدواج حرف بزنیم، قشنگ وارد حوزه اخلاق شده ایم. دوست داریم فکر کنیم که فلسفه و علم و طبیعت یک چیز است، و عشق و ازدواج و روابط انسانی یک چیز دیگر. نیچه می خوانیم اما آنجا که به نفی جامعه و تمام ارزش های اخلاقی اش می رسد، دوست داریم نتیجه ی بحث را فراموش کنیم و جاهایی را که مورد پسندمان بوده به خاطر بسپاریم و هی ازش نقل قول کنیم.

آدمی که به قول خودش فلسفه و جامعه شناسی و اخیراً روانشناسی را قورت داده و هضم کرده و ریده، می آید لایو اینستاگرام می گذارد از یک خانم دکتر روانشناسی که سمینار گذاشته و دارد زنان را تشویق به «متوقع بودن و خواستن» از مردی که دوستشان دارد، می کند. این را با فاحشگی و هرزگی هم ارز می داند و فریاد واسفا راه می اندازد که ببینید کارمان به کجا کشیده. که بله و مردی که مجبور باشد برای زن مورد علاقه اش خرج کند، می شود همین وزیران و نمایندگان که رشوه می گیرند و خلاف می کنند. من با اصل حرف این آدم مشکلی نداشتم اگر آن را از دهان مادرشوهرم یا پدرم یا هر آدم ذی النفع و بی سواد دیگری می شنیدم. اما کسی دارد این را می گوید که فلسفه خوانده. علم خوانده.

اگر بخواهم بحثی در این مورد با استاد عزیزم داشته باشم، دقیقاً باید آن را از جایی شروع کنم که 20 سال پیش قطع شد:

جایی که هی تناقض در این آدم دیدم. هی حرف های گاه و بیگاهی وسط صحبت از دهانش پرید که مرا حیرت زده کرد و حس کردم یک جای کارش می لنگد.

وقتی درست زیر طاقی ورودی سالن دانشگاه و یا شاید چند قدم جلوتر، روی آن سه پله، بهم گفت: من میخوام مثل «علی» باشم. اینو تو می فهمی خانم فلانی... و من نمی فهمیدم. اصلا نمی فهمیدم چطور آدمی که کتاب «حیات: طبیعت و منشا تکامل آن را به من داده» می تواند نهایت آمالش علی شدن باشد. همان روزی که بهش گفتم کتاب را خوانده ام و هم با سوالاتش حیرت زده ام کرد. فکر می کرد لابد کتاب را نفهمیده ام که اینطور راحت نشسته ام و از حیرت یقه ندریده ام و به بیابان ندویده ام. چیزی که نخواست بفهمد و حتی بعدها هم نتوانستم بهش اثبات کنم، این بود که اتفاقاً خلاف تصورش، من کتاب را خیلی دقیق خواندم و فهمیدم. حتی دقیق تر از خودش. خود او اگر کتاب را فهمیده بود، وقتی صدای اذان را از پنجره اتاقش در طبقه چهارم دانشگاه شنید، خطاب به من نمی گفت: لحظات آرامش بخش اذان (یا چنین چیزی). یا یک بار دیگر که گفت: یک چیزهایی هست!... چه چیزهایی هست لامصب؟ بله تله پاتی و ذهن خوانی و خواب و خیلی چیزهای دیگر هست. بله شاید روح هست و اتفاقاً یک چیز فیزیکی است که فقط ما نمی بینمش و یک روز علم بتواند اثباتش کند. اما تو این چیزها را به خاطر این می گویی که برادرزنت و کل طایفه ی زنت دنبال درویش بازی و این بازی ها هستند و توانسته اند تو را هم تحت تاثیر بگذارند؟ توی خانه ات محراب ساخته ای که چه؟ چرا همش دنبال خدا می گردی؟ چرا نمی توانی حتی یک جمله درباره اش حرف بزنی اما همش داری زور می زنی که بهش چنگ بزنی؟ پس آنهمه کتاب فلسفه که خواندی به چه دردت خورد؟ مگر خودت را سر علم جر نمی دهی و به سر تا پای آدم هایی که به علم احترام نمی گذارند و علم را نمی شناسند نمی رینی؟ علم به تو این چیزها را یاد داده؟ یاد داده که بدون فکت علمی و هیچ آزمایش متقن و صرفاً از روی مشاهدات و تصورات ناقص و احتمالاً اشتباه خودت، فرض بگیری که یک چیزهایی هست که چند صد سال علم تحقیق کرده و هیچ چیزی درباره شان پیدا نکرده، اما تو مطمئنی که هستند و فقط نمی توانی اثبات کنی؟ در من چه دیدی که فکر کردی من این کسشعرها و تناقضات تو را باید بفهمم؟ چون زن بودم؟ چون هنرمند و نویسنده بودم؟ چون احساساتی بودم؟ بعدش چه شد؟ یکهو دیگر «آن چیز» را در من ندیدی و مرا دور انداختی؟

اگر بخواهم درباره ازدواج( َم) و عقایدم درباره ازدواج و مشکلات و توقعاتم از ازدواج باهاش حرف بزنم، باید درست بحث را از همان نقطه ی 20 سال پیش شروع کنم:

آقای دکتر شما به اخلاق اعتقاد دارید؟

و یادش بیندازم که 20 سال پیش توی اتاقش در حضور «ح» وقتی بحث به اصول اخلاقی کشید، یکهو با لحن تمسخرآمیزی برگشت به من گفت: آهان، شما به اخلاق اعتقاد دارین! و یک طوری به ح نگاه کرد که انگار بهش بگوید: این احمق را ببین! به اخلاق اعتقاد دارد! وقت مان را با بحث کردن با این تلف نکنیم!

بله من نمی دانستم، ولی هنوز به اخلاق اعتقاد داشتم. اما کنایه ی تو باعث شد 20 سال به اخلاق و اصول اخلاقی فکر کنم و متوجه بشوم که هرچه آدمیزاد می کشد از اخلاق است. این کثافتکاری و ظلم جامعه ی امروز در نتیجه ی اخلاق است. اگر به دست طبیعت سپرده بودیم که با بی رحمی بکشد و قوی تر پیروز و ماندگار شود، الان آدم های خیلی باهوش تر و سالم تر و مقاوم تری بودیم و زندگی به حلقوم مان نمی رسید و خاک دو عالم بر سرمان نمی شد که یک کرونا کل تمدن مان را به گا بدهد. اینکه طبقه ی ما اصلاً حق زندگی ندارد. از اولش هم قرار نبوده باشیم. وجودمان را مدیون همین اصول اخلاقی هستیم. مثل کودک معلولی که وجودش را مدیون دلسوزی و جانفشانی و انتخاب مادر است. مادری که در یک لحظه می توانست انتخاب کند او را رها کند یا بکشد یا کودک سالم دیگری بخواهد. باید تند تند سکس می کردیم و تند تند می زاییدیم و هی می مردند و قوی ترها و سازگارترها با شرایط می ماندند و خودمان هم زود می مردیم و به پیری و زمینگیری و بیماری و فس فس نمی افتادیم که بیمارستان ها را پر کنیم و باری بشویم بر دوش جامعه و خانواده مان. باید مثل حیوانات قوی و زیبا به دنیا می آمدیم و قوی ادامه می دادیم و مبارزه می کردیم و تولید مثل می کردیم و بهترین خودمان را به دنیا هدیه می کردیم و می رفتیم. این کثکافتکاری و توی گه دست و پا زدن که ما داریم می کنیم، اسمش زندگی نیست. یک طرف یک عده در اثر آلودگی ها و ضعف نژاد دارند عقیم می شوند. یک طرف یک عده دارند همجنسگرا می شوند. یک طرف یک عده بیخیال بچه دار شدن شده اند. یک طرف دیگر یک عده کلاً بیخیال ازدواج شده اند. یک عده هم که توی فکر خودکشی هستند. هرچه هم باقی ماند در اثر کرونا سرطان و جنگ و گرسنگی می میرد. هشت میلیارد درب و داغان توی هم می لولیم و نسل کل جانوران دیگر و کل طبیعت را هم نابود کرده ایم.

تمام تفاوت ما، قدرت تعقل مان بود. همان ما را به فنا داد.

ربط بین اخلاق و معیارهای ازدواج در چیست؟

مثلاً چیزی که شما هرزگی و فاحشگی و تن فروشی می دانید، تازه اگر هم اینطور باشد، مگر چه عیبی دارد و کجایش غلط است؟ اینکه یکی منفعت طلب و زرنگ باشد و همانطور که خودتان گفتید با محیط «سازگارتر» باشد، مگر ماندگارتر نمی شود؟ مگر نشانه ی هوش طبیعی اش نیست که بهترین ها را بخواهد و به هر طریق به دست آورد؟ آیا بی عرضه و ضعیف بودن فی النفسه خوب است؟ اخلاق سعی دارد به مرد بگوید با زن کوتوله و زشت و پایین تر از طبقه ی خودت ازدواج کن که حتی یک جهیزیه درست و حسابی هم نداشته باشد. اخلاق زن را گول می زند که با مرد بی پول و از نظر جنسی ضعیف و سردمزاج و بیمار ازدواج کند که از اولش هم چیزی ندارد که برای زن هزینه کند. در حالی که در همان طبیعت هم هر دو جنس به سمت سالم ترین و قوی ترین برای تولید مثل جذب می شوند. هر گونه ای می خواهد و وظیفه ی خودش می داند که بهترین امکان را برای تولید بهترین نسل مهیا کند. نه اینکه دو تا ژن معیوب و ضعیف را با هم ترکیب کنند و یک توله ی ناقص پس بیندازند و تا آخر هم به هزینه ی خودشان و جامعه به دندان بکشند و برایش غصه بخورند.

توی ماجرای ازدواج برادر شوهرم به چیزهای عجیبی رسیدم. مثلاً اینکه روش و معیارهای انتخاب آینده ی بچه ها، چقدر از الگوی انتخاب های والدین نشأت می گیرد. شاید حاصل وراثت است. شاید هم حاصل آموزش و تربیت. اما دقیقاً اتفاقی که می افتد همان است.

داشتم فکر می کردم چرا و چطور برادر شوهر بی دین و مدرن و اهل موسیقی متال و راک و تیپ همیشه اسپرت و با شخصیت شجاع و خیره سر و معترض، یکهو می رود یک دختر از یک شهرک کوچک اطراف تهران، چند سال بزرگتر از خودش، زشت و بی پول و مذهبی انتخاب می کند؟

چند روز به این داستان فکر کردم و هی هر بار از خودم پرسیدم، حالا سلیقه و این چیزها به کنار، چطور اصلاً همان اولین بار یک نفر به خودش اجازه داد این کیس را به این آدم معرفی کند؟ چطور وقتی عکس طرف را دید کل ماجرا را بیخیال نشد و رفت طرف را دید؟ این خانم فقط توی همان عکس باعث پس زدن و عقب کشیدن هر جور کیسی می شود. ریشه های این قضیه توی کجاست؟ واقعاً چند روز داشتم فکر می کردم و یادم افتاد یک بار هم عاشق یک خانم میانسال در آلمان شده بود و طرف برایش یک دوربین عکاسی حرفه ای خرید و فرستاد و به هوای یارو افتاد به زبان آلمانی خواندن و قصد مهاجرت کرد و آخرش معلوم نشد چطور بین شان به هم خورد و این هم بیخیال مهاجرت و آلمانی خواندن شد! هی به عقب تر برگشتم. آن موقع که 7 سال دور از خانواده در گرگان درس خواند و زندگیش آرام آرام از خانواده منفک شد و افکارش از اینها پنهان ماند. آن بار را یادم آمد که همان شش هفت سال پیش بهم درباره دخترهای دانشگاه که بهش به عنوان دوست معمولی نگاه می کنند و برایش درد دل می کنند اما دوست دخترش نمی شوند، گفته بود. همان موقع حس کرده بودم این آدم چقدر تنهاست که حتی اعتماد به نفس پیشنهاد دادن به یک دختر را ندارد. و حق هم دارد. چرا که ظاهر چندان دلچسبی ندارد. قد کوتاه و دو سه تا بیماری وراثتی.

اما این هم نبود. آدم های داغان تر از این، ازدواج های خیلی موفق تر و کیس های خیلی بهتری داشتند و حتی توی سر طرف مقابل که خیلی هم ازشان بالاتر بود می زدند و تحقیرش می کردند. پس چرا این آدم چنین انتخابی کرده و هیچ جور هم حاضر نیست ازش کوتاه بیاید؟

تا بالاخره امروز متوجه شدم. دینگ دنگ! پدرش! بله پدرش الگویش بوده. این را درست وقتی که داشتم به صفات «زشت و مذهبی» فکر می کردم، یادم آمد. بله پدرشوهرم هم با دختری از یک شهر کوچک، زشت، بسیار قد کوتاه، بی پول و بدون جهیزیه ی به درد بخور و... البته مذهبی ازدواج کرد. در حالی که خودش چند پله زیباتر و شهری تر و آدم حسابی تر بود و آدم بسیار روشنفکر و کتاب خوانده ای هم بود و معلوم نیست یکهو چه مرگش شده بود که رفت دختر فامیلش را گرفت که آنهم آنطور!

آنجا بود که متوجه یک نکته ی عجیبی شدم: نه تنها دین و طبقه اقتصادی و قیافه و قد و بیماری ها و یک سری اخلاق هایمان را از پدر و مادر به ارث می بریم، بلکه حتی انتخاب هایمان که فکر می کنیم تنها مشخصه انسانی و نشانه ی آزادی و انسانیت مان و هویت منحصر به فردمان است، عیناً از روی والدین مان الگوبرداری شده است.

این دست کم برای من حقیقت رهایی بخشی است. برای من که همیشه خودم را بابت اشتباهاتم و انتخاب های غلطم (مثلاً همین ازدواج) سرزنش کرده ام و همیشه خودم را مقصر دانسته ام، وقتی بدانم که حتی توی انتخاب نوع خاکی که بر سرم می ریخته ام، والدینم دخیل بوده اند، لااقل یک کم وجدانم آسوده می شود و دست از سر خودم بر می دارم و کمی خودم را می بخشم.

شنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۹۹

468: وقتی مرده ها به نفع زنده ها ماله می کشند

دیشب مثل خیلی شب‌های دیگر نخوابیدم و صبح که تازه خوابیده بودم هم از ساعت 10 بیدار بودم و غلت می زدم. بلند شدم و غذای جوجه‌ها را دادم (4 تا جوجه مرغ از شمال گرفته‌ام که الان نهایتاً دو هفته‌شان است و همه‌ش دهان شان باز است و سیرمانی ندارند) و دوباره خوابیدم. تازه خوابم برده بود و داشتم خواب آ.خ را می دیدم که یک خانه قدیمی‌ساز خریده و من تصادفاً بعد از سال‌ها بهش برخورده‌ام و نزدیک بود دو نفر توی خانه قدیمی ساز همسایه‌شان مرا خفت کنند که فرار کردم و... بابا زنگ زد روی تلفن خانه. از بس خواب بودم به شوهرم گفتم: ولش کن بعداً می‌زنگم یا تو بردار بگو خوابه. او هم برنداشت. می دانستم اینقدر سریش است که الان زنگ می‌زند روی گوشی. زنگ زد. باز حال نداشتم. شوهرم گوشی‌ام را جواب داد و بعدش بهم گفت دارند می‌آیند اینجا برایمان زردآلو بیاورند. فاک! زردآلو؟! 

توی دلم فحش می دادم و تلوتلو می‌خوردم و فکر این بودم که یک وقت سوتینی، شورتی چیزی روی مبل ها ولو نباشد و سیفون توالت را بکشم که شاش زرد کفش نمانده باشد و چای بگذارم و اصلاً زردآلو دیگر چه کوفتی است که اینقدر اصرار دارند برایم بیاورند؟ 

خیلی زود رسیدند و من فقط وقت کردم سوتین‌ام را ببندم و صورتم را بشورم و یک نگاهی به قیافه‌ی داغانم توی آینه دستشویی بکنم که موهایم روی هوا سیخ نباشد. اینقدر گیج بودم که شوهرم یادم انداخت شربت درست کنم و سر هر حرکتی مجبور بودم چند ثانیه تمرکز کنم که یادم بیاید الان باید چکار کنم. 

بابا گفت که نمی دانم از کجا زردآلوی ارزان خریده و گفته برای ما هم بیاورد. توی صندوق عقب هم هلو و هندوانه هست و اگر می خواهیم شوهرم برود بیاورد. وقتی رفت میوه‌ها را بیاورد بابا ازم پرسید: اخیراً خیلی دعوا دارین؟ گفتم: مدام. هر شب. نگاهی به مامان کرد و کمی مِن و مِن کرد و گفت: دعوا نکن. کنار بیا. بساز. 

جاااااااااااااااااااااان؟؟؟ بعد از آنهمه که گفتم آخرش یک کاره پاشده‌اند آمده‌اند نشسته‌اند سر مبل که همین را بهم تحویل بدهند؟ بهش گفتم: چی رو کنار بیام؟ کدومشو؟ پدر و مادر اون اگه دعوای ما رو بدونن فقط طرف پسرشونو می‌گیرن و کلاً ته هر جمله‌ی من میگن حق با پسرمونه، اونوقت جواب شما بعد از تمام حرفای من اینه که بشین و بساز؟ آفرین! 

باز کمی به هم نگاه کردند و من و من کردند و بابا که فهمید مرا گیج کرده و الان است که آمپرم بالا بزند که اصلاً این حرف شما یعنی چه، دوباره یک جور بی توضیح و مبهمی گفت که به خواب پدربزرگ مرحومم آمده‌ام و او فهمیده که من مشکل دارم. گفتم: خب که چی؟ الان باید چیکار کنم که بابابزرگ به خواب شما اومده؟ گفت هیچی و سر و ته بحث را جمع کرد و توضیح دیگری هم نداد و شوهرم با میوه ها آمد داخل. 

بغض گلویم را گرفت. فکر کن آدم را از خواب بیدار کنند و بی مقدمه این کسشعرها را تحویلش بدهند و بگویند حالا برو به ادامه خوابت برس! قشنگ حالم به هم ریخت. دیگر نمی توانستم حتی به حرف‌ها و شوخی‌هایشان بخندم یا جواب بدهم. لال شده بودم و بغضم هی داشت بزرگتر می شد. انگار یکی وسط خواب و بیداری زده توی گوشم و الان گیجم که باید چه واکنشی نشان بدهم؟ شوخی بود؟ جدی بود؟ دلیلش چه بود؟ باید عصبانی بشوم؟ بخندم؟ گریه کنم؟ فقط گیج و ویج داشتم آن یکی دو جمله را توی ذهنم می‌چرخاندم که بتوانم قورت‌شان بدهم و پایین نمی‌رفتند. 

شوهرم پول میوه‌ها را حساب کرد و بابا اینها پاشدند زود خداحافظی کردند و به بهانه اینکه صبحانه دیر خورده‌اند و نهارشان آماده است و خانه کار دارند تقریباً فرار کردند. انگار فقط آمده بودند که همان دو جمله را بگویند و حال مرا خراب کنند و بروند. 

رفتم توی دستشویی و در را بستم و نشستم روی توالت فرنگی به گریه. اشک‌هایم را با دستمال توالت پاک می کردم و باز سبک نمی‌شدم. آمدم بیرون و شوهرم به قیافه پف کرده و داغانم نگاه کرد و گفت: هنوز خوابیا! نمی‌خواستم جلوی او گریه کنم. بعد می‌پرسید قضیه چیست و می شد تف سر بالا. باید می‌گفتم که مشکلاتم با تو را به والدینم گفته‌ام و آنها پشتم را خالی کرده‌اند و گفته‌اند برو بساز! که خوب توی کونش عروسی می شد و بیشتر می فهمید من چه بدبخت بی‌کَسی هستم و پرروتر از قبل می‌شد. 

نشستم روی مبل کنارش. به تلویزیون خیره شدم در حالی که چیزی نمی‌دیدم و نمی‌شنیدم و بغض داشت خفه‌ام می‌کرد هنوز. یکی دو بار چیزهای بی‌ربطی ازم پرسید و متوجه شد لال شده‌ام و یک چیزیم هست. آمد جلو و با دقت نگاهم کرد و پرسید چی شده؟ دهانم را مثل ماهی باز و بسته کردم و صدایی از گلویم بالا نیامد. یکهو بغضم ترکید. بغلم کرد و گریه‌ام شدیدتر شد. حالا می‌توانستم با صدای بلند هق‌هق کنم و خالی بشوم. گریه‌ی بی صدا بغض را خالی نمی‌کند. باید از ته دل با صدای بلند زار بزنی. 

هرچه پرسید چی شده، چیزی نگفتم. بعد باز رفتم برای جوجه‌ها تره خرد کردم و دانه ریختم. ظرف شستم. دور خودم و خانه 50 متری‌ام چرخیدم و سردردم هی شدیدتر شد. شوهرم یکی از قرص‌های آرام‌بخشش را با یک لیوان آب بهم داد. رفتم افتادم روی تخت و از سر درد تا دو ساعت بعد هم نتوانستم بخوابم. باز یک قرص مسکن بهم داد. باز هم مدتی سردرد داشتم. بلند شدم و تازه ساعت 6 عصر یادم افتاد که امروز اصلاً چای نخوره‌ام و شاید یکی از دلایل سردردم چای باشد. 

کمی که حالم بهتر شد سعی کردم قضیه را مثبت تر نگاه کنم. اینکه مثلاً شاید منظورشان از قضیه ی خواب و بابابزرگ، مربوط به این باشد که بابابزرگ از سکته مرد و اینها احتمالاً با توجه به اینکه خودم چند بار به شوخی و جدی توی صحبت بهشان گفته‌ام گاهی توی دعواهایمان تا مرز سکته می روم و فشارم بالا می رود، به این نتیجه رسیده‌اند که نکند وقتی یک مُرده سراغ آدم را می گیرد، نشانه‌ی این باشد که من هم قرار است بمیرم و... شاید این دعواها باعث شود سکته کنم و... سعی کردم با این افکار دل خودم را خوش کنم و قضیه را برای خودم از آن حالت تراژدی کثافتی که هست، تبدیل به یک تراژدی ملایم‌تری از نوع دلسوزی پدرانه/مادرانه کنم. اما شب که به خواهرم زنگ زدم و قضیه را تعریف کردم، گفت که نه و با توجه به نظراتی که از یکی دیگرشان شنیده، احتمالاً منظورشان همان چیزی بوده که اول برداشت کرده‌ام و بهتر است زیاد دلم را خوش نکنم. 

الان حالم بهتر است. معمولاً با خواهرم که حرف می‌زنم، اگرچه گاهی اظهارنظرهای بی رحمانه و سردی دارد و گاهی زیرابی می‌رود و هوای خودش و بنیان استوار خانواده‌ی خودش را دارد و می‌فهمم که برای من تره هم خرد نمی‌کند، اگرچه اکثراً خودخواه است و می فهمم که پشت سرم طرف آنها را می‌گیرد یا لااقل سکوت می‌کند و از من دفاع نمی‌کند که موقعیت خودش به خطر نیفتد، اما باز هم همیشه به سادگی یادم می‌آورد که از میزان رومنس و تراژدی ماجرا کم کنم و منطقی‌تر نگاهش کنم و به جای اینکه دلم بشکند و چنان با خاک زمین یکی شوم که هیچ‌کس نتواند جمعم کند، به این فکر کنم که قضیه همین است که هست و بهتر است به راحت‌ترین و به صرفه‌ترین راهکار فکر کنم چون کسی قرار نیست به دادم برسد. حرف زدن با خواهرم مثل بیدار شدن از خواب است. مثل شستن صورت اول صبحی با آب خنک است که خوابم را می‌پراند و یادم می‌اندازد که کلی کار دارم و وقت چسناله نیست. اگرچه خواهرم خودش ته ندانم‌کاری و گیجمانی و سردرگمی و افسردگی است، اما لااقل برای من آینه‌ی خوبی به شمار می‌رود و سریع تکلیفم را با خودم مشخص می‌کند. 

خواهر اگر به همین یک درد هم بخورد، خوب است. 

برادر اما به هیچ دردی نمی خورد.

شنبه، دی ۲۸، ۱۳۹۸

466: ورود به فاز اول

خوب به سلامتی به قول خانم هایده: «هرچی باید همه تک تک بکشن، ما کشیدیم که!». آن چیزی که باورم نمی شد در زندگی با این آدم و اصولاً توی زندگی با هیچ مردی تجربه کنم، به چشم های خودم دیدم.
من هشت سال رمز گوشی اش را داشتم. حتی چند سال قبلش هم داشتم، اما هیچوقت تا این چند هفته گوشی اش را چک نکرده بودم. توی دوران دوستی مان چهار سال دانشگاه درس می خواند اما من هیچوقت از سر کوچه دانشگاه شان نزدیک تر نشدم. با اینکه دانشگاه شان توی یک میدان و خیابان اصلی تهران بود و بارها قرارهایمان توی میدان و به فاصله صد متری دانشگاه شان بود، هیچوقت به خودم اجازه ندادم بروم جلوی همکلاسی هایش دستم را توی بازویش بیندازم و به همه نشان بدهم که این بابا صاحب دارد و باهاش لاس نزنید.
این کارها هیچوقت در مرام و شخصیت من نبوده، اما حالا نزدیک چهل سالگی ناگهان متوجه می شوم که شوهرم سه ماه است با یک زنک مطلقه توی توییتر چت  می کند. یا مثلاً پارسال یکی دیگر از این در شرف طلاق ها را در توییتر پیدا کرد و بهش نزدیک شد و باب دوستی را به بهانه راهنمایی حقوقی در پرونده ی خواهر یارو باز کرد و کم کم قضیه را به تلفن و بعد قرار و بعد دعوت خانگی و دوستی کشید. طوری که یک سال من از دست این مرد آسایش نداشتم از بس هَوَل بازی و آویزان بازی در می آورد و همش ورد زبانش این زن (و شوهر) بود و همش یا باید می رفتیم خانه شان یا دعوتشان می کردیم و همش باید برایشان سوغاتی می گرفتیم و بهشان زنگ می زدیم و... همش یک جوری عین بختک روی زندگی ما افتاده بود(ند). بعدش هفت هشت ماه هیچ خبری ازشان نشد جز دو سه بار که من به زنه پیغام دادم و حالش را پرسیدم و او فقط جواب احوالپرسی را داد. انگار نه انگار که با هم دوستیم و او هم باید حالی از ما بپرسد یا حداقل در تمام طول این تابستان که کولر دستی یک میلیون تومانی من توی خانه اش بود، لااقل یک بار یادش میفتاد یک پیامک به من بدهد و تشکر کند. هیچِ هیچ. حالا شوهرم هم هر بار من اشاره ای به اینها کردم وانمود کرد اصلاً با زنه در تماس نیست و هیچ خبری ازشان ندارد الا نوشته ها و اشارات مختصرشان در توییتر. یکی دو بار از دهانش پرید که اینها احتمالاً دارند طلاق می گیرند و مدتی هست که توی توییتر پیدایشان نیست و از مهمانی هایشان حرفی نمی زنند و... جوری که انگار مثلاً رصد زندگی یک زوج از روی دو تا توییت به این آسانی است. هی هم روی حدس هایش تأکید می کرد و من ته دلم داشتم شک می کردم با این اطمینانی که پشت حدس های این است، شاید قضیه بیشتر از توییتر است و با زنه تماسی دارد.
آخرش همین دو هفته گوشی اش را اول شانسی و بعد دو بار دیگر چک کردم و هر بار یک گهکاری جدید از تویش در آمد. اولین بار معلوم شد در محل کار یک بار 10 دقیقه و چند روز بعد 40 دقیقه با بانوی روانشناس تماس تلفنی داشته که وقتی بهش گفتم که چرا این موضوع را به من نگفته بود و اصلاً با آن فشردگی کاری و حجم مراجعه کننده چطور 40 دقیقه با این خانم صحبت کرده، خودش را به زمین و زمان زد و هزار تا توجیه آورد که یادش رفته و می خواسته بگوید و زنگ زده که ازش درباره مشاور و روانپزشک که دو جلسه بود داشت می رفت راهنمایی بگیرد و ببیند نکند یارو دارد وقتش را تلف می کند و... ازش خواسته بودم به هر طریق و به هر دلیل چیزی درباره مشکلات روانی اش و مسائل مان به این زنک نگوید. سر همین هم بهش گیر دادم که چرا بهش گفتی؟ که باز قسم و آیه خورد که بهش نگفته و فقط کلیات ماجرا را گفته. می فهمیدم دارد دروغ می گوید. عین چی بهش شک داشتم. ولی راهی برای اثبات نبود وقتی اینطور با تأکید و بدون شک و مکث روی حرفش ایستاده بود. باید می پذیرفتم و ظاهراً پذیرفتم اما دیگر حواسم بهش بود. علی الخصوص که دقیقاً همین یک ساله که من فکر می کردم بی توجهی اش به من و عصر تا شب توی گوشی بودنش، صرفاً یک اعتیاد مجازی است مثل اعتیاد به دنبال کردن اخبار که پدرش هم دارد، تقش در آمده بود!
بار دوم نصف شب دو بار گوشی اش ویبره خورد و صدای نوتیف داد. ساعت 2 صبح بود و مطمئناً پیامک تبلیغاتی همراه اول آن ساعت شب نمی آید. اصلاً هیچ پیامک معمولی ای آن ساعت برای کسی فرستاده نمی شود. گوشی را برداشتم و از اتاق آمدم بیرون. کمی توی توییترش گشتم و لاسیدنش را با خانم دکتر روانشناس دیدم و به خیال پیدا کردن مدارک بیشتر، واتس اپ و تلگرامش را هم چک کردم. بعد توی تلگرام چند تا چت عجیب دیدم که عنوانشان «چت با ناشناس» بود. قبل از اینکه وارد آنها شوم متوجه یک چت دیگر با یک خانم شدم که وقتی واردش شدم متوجه شدم شوهرم سه ماه است دارد با یک خانم دکتر وکیل در حال طلاق چت می کند و طبق اشاراتش در این مدت حتی با آن خانم دکتر روانشناس اولی هم در تماس بوده. از خواندن چت حالم اینقدر بد شد که شب تا صبح نشستم گریه کردم. اصلاً به ذهنم نرسید که یک مدرکی یا اسکرین شاتی بگیرم برای اثبات حرفم به دیگران و آن مادر عوضی اش که همیشه طرفدار پسرش است. صبح هم که فهمید با هم بحثمان شد و آنقدر قاطی بودم که گوشی اش را زدم شکستم و فرصت نشد مدرکی برای خودم بردارم. فردایش هم سریع برادرش برایش یک گوشی قدیمی خودش را برداشت آورد و این هم بلافاصله واتس اپ و تلگرام را نصب کرد و چت ها را پاک کرد و والسلام. یک مشت قول و عذرخواهی و دروغ دیگر تحویلم داد.
بار سوم همین پریشب بود. این چند روزه علیرغم اینکه ادعا می کرد اصلاً توییتر را نصب نکرده و چون رمز ورودش را هم یادش نیست نمی تواند وارد اکانتش شود، باز مدام سرش توی گوشی اش بود. هر بار هم که سرک می کشیدم می دیدم توی  تلگرام است و مدعی بود کانال های سیاسی را می خواند و فقط اخبار و تحلیل ها را پیگیری می کند. باز هم بهش اعتماد نداشتم ولی باورم هم نمی شد به این زودی خایه کند و دوباره غلطش را تکرار کند.
پریشب ساعت 1 رفتم توی اتاق و دیدم نور صفحه گوشی اش طبق معمول توی تاریکی روشن است و بهش گفتم: بازم که بیداری! دیدم جواب نداد. جلوتر رفتم متوجه صدای خرخرش شدم و فهمیدم وسط گوشی بازی خوابش برده. خواستم گوشی اش را بردارم و بگذارم بالای سرش که چشمم به صفحه چت افتاد. در همین حین از آمدن من روی تخت و برداشتن گوشی از میان دستهایش از خواب پرید اما هنوز گیج تر از آن بود که سریع بتواند قضیه را جمع کند. شاید هم می دانست اگر واکنش تند نشان ندهد من ممکن است کمتر  حساس شوم و با شنیدن «چیزی نیست. تلگرامه. ازین رباتای نظرتو ناشناس بگو، هست» زیاد دقیق نشوم و گوشی را بهش پس بدهم. اما من چون یادم افتاده بود که دفعه قبل هم یک چنین چتی دیده بودم و بهش توجه نکرده بودم و اینکه موقع چت خوابش برده باشد یعنی تمام این دو سه ساعت را داشته یواشکی توی اتاق با یکی چت می کرده، قضیه را ساده برگزار نکردم و گوشی را برداشتم و از اتاق بیرون آمدم و هرچه توی صفحه چت بالاتر رفتم متوجه شدم، بعله! باز هم قضیه لاس زدن با یک زن ناشناس و حرف های سکسی و هرزه و لاس زدن جنسی است و این بار دیگر نمی شد به آسانی روی  جمله ی «می خوام صیغه ت کنم که محرم باشیم» و «من روت غیرت دارم» ماله کشید و آن را بی منظور و رابطه دوستی معمولی و به خاطر رد و بدل کردن جزوه کنکور یا مثلاً گرفتن مشاوره روانی، برگزار کرد. این دیگر لاس زدن یک مرد 38 ساله با یک زن ناشناس صرفاً به انگیزه ی سکس چت بود.
نمی دانم اما چرا این بار به اندازه دفعات قبل عصبانی نشدم. چون یک آدم ناشناس بود؟ چون علاقه و محبت و توجه واقعی در کار نبود و صرفاً مربوط به پایین تنه و ارضای جنسی بود؟ یا شاید هم دیگر برایم عادی شده بود و دیگر دوستش نداشتم یا احساس خاصی بهش نداشتم که به احساسم ضربه ای خورده باشد.
خیلی خونسرد بهش گفتم که فردا زنگ می زنم به خانواده ام و باید گورش را از این خانه گم کند و بعد هم خانه را بفروشد و سه دانگ مرا بدهد یا سه دانگ خودش را بهم بفروشد و با پولش برود یک جا برایم خانه رهن کند و جهیزیه ام را، هرچه را من آورده ام از زیر پایش جمع می کنم و با بقیه اش و وسایلی که خواهد خرید (ولو دست دوم)، در خانه ای که رهن خواهند کرد، باهاش زندگی خواهم کرد. طلاق نمی گیرم و مهریه ام را هم اجرا نمی گذارم. فقط دیگر بهش اجازه نمی دهم روی خانه و وسایل و دارایی خودم بنشیند و بدون اینکه هزینه ای برای به دست آوردن من کرده باشد (عروسی یا آتلیه یا سرویس طلا یا آرایشگاه و لباس عروس و ماشین گل زدن و خرید عروسی و...)، اینطوری بهم خیانت کند و دقم بدهد.
دیگر تمام شد. هشت سال پیش بدون هزینه یک زن را به خانه اش آورد. در تمام این هشت سال هم نه ماشین خرید. نه وسیله ای به خانه اش اضافه کرد. نه طلا برای زنش خرید. نه هیچ چیزی. هیچ کاری برای خوشحالی زنش نکرد. حتی  حاضر نشد گواهینامه اش را بگیرد و عصرها بعد از کارش یک شغل دوم (همان شغل قبلی اش را با پدرش یا مثلاً کار کردن توی اسنپ و تپسی و... ) انجام بدهد و درآمدش را از کف دریافتی یک کارمند چسو به یک حد متوسطی برساند که چیزی هم برای خوشی و مسافرت و ماشین خریدن و پس انداز و خانه را نوتر یا بزرگتر کردن، بماند. هشت سال عین خیالش نبود. هر روز از سر کار آمد و لم داد روی مبل و جای کونش روی مبل گود رفت و هرچه گفتم گفت همین است که هست و بیش از این ازش بر نمی آید. مادرش هم هرچه گاه و بیگاه غیر مستقیم غر زدم که وضعیت اینطوری است، بهم جواب داد که همین است که هست و هر کس یک شخصیتی دارد و عوضش پسر او مودب و آقا و مردمدار و سر به زیر است و هیز نیست. و اینکه «بود می خوریم. نبود نمی خوریم!».
حالا بعد از هشت سال چه تحویل گرفته ام؟ مردی که دیگر ذره ای به هم وابستگی و تعلق نداریم و توی خانه با هم چهار کلمه حرف نمی زنیم و ... بله! زیرزیرکی دارد بهم خیانت هم می کند! روی خانه و اثاثیه ی خودم. بدون هزینه. این دیگر خارج از تحملم است.
همان ده روز اول زندگی برایم کار جور شد و رفتم سر کار و هرچه گذشت بیشتر متوجه شدم که کار کردن زن در زندگی مشترک اشتباه است، مگر اینکه وضع مالی مرد خوب باشد و احتیاجی به پول او نداشته باشد و روی پول او طمع نکند و اصولاً باز هم بهتراست در هر صورت زن سر کار نرود و پولش را با پول مرد قاطی نکند. چرا؟ چون من تمام این چند سال را در حال دعوا سر این بودم که باید پولم را توی خانه خرج کنم و نصف خرج خانه را بدهم و هر وقت چیزی از شوهرم خواستم جوابش این بود که «من لزومی نمی بینم و اگه اصرار داری خودت بخر.». در حالی که خواهرم و زن برادرهایم و تمام زن های خانه دار اطرافم توی خانه نشسته بودند و شوهرهایشان خرج شان را می دادند و همه چیز برایشان فراهم می کردند و اینها هم مدام ناز می کردند که کم است و وسایل خانه را هی عوض می کردند و وسایل جدید می خریدند و طلا و ماشین می خریدند و مدام در حال پول خرج کردن توی آرایشگاه و بازار و چسان فسان بودند و شوهرها همه چیز را به نامشان می کردند و اینها حتی کار خانه هایشان را هم با شوهرها شریکی انجام می دادند! بعد من اینطرف، خانه و زندگی ام کامل و بی نقص. یک طرف صبح تا عصر سر کار بودم و یک طرف وقت و بی وقت مهمان داشتم. آن هم چه کسانی؟ دوست جان های شوهرم! نه چیزی به نامم کرد. نه برایم طلا و وسیله ی خانه خرید. نه مدام به سفر و ولخرجی و کنسرت و سینما بودیم. نه حتی مرا از خانه بیرون می برد و پارکی کوهی چیزی می رفتیم. تمام مسافرت هایمان با ماشین خواهر و برادر و دوستان بود و من بودم که باید منت شان را جبران می کردم و جلویشان زبانم کوتاه بود. توی این پنجاه متر آپارتمان تخمی روی پارکینگ دوبر که انباری و پارکینگ هم نداشت و سرما و گرما و سر و صدای خیابان اصلی و همسایه های بیشعورش مرا دیوانه کرد، شش سال نشستم و تحمل کردم. تحمل کردم که حالا این را تحویل بگیرم؟
مدت ها بود داشتم فکر می کردم دیگر بس است و باید سهم مالی خودم را از این زندگی بیرون بکشم چون به این مرد امیدی نیست و الان سه سال است که قرار است خانه بخریم و این فقط این دست و آن دست کرده و پول مرا به فنا داده. دیگر بس است و باید خودم یک کاری بکنم و به امید این نمانم. این دو سال آخر کم کم داشتم  حس می کردم که تمام چشم طمعش به همین خانه و حقوق سر ماه من است. رسماً خودش هیچ تلاشی نمی کند. وقتی به طور جدی ایده ی تغییر خانه مطرح شد متوجه شدم که این معطل کردن و تن ندادنش به قضیه، چندان هم بی منظور و همینطوری نیست. یک انگیزه ی قوی تر پشت قضیه است. وام «مسکن اولی» که ما قرار بود بگیریم، زن و شوهر را ملزم می کرد که خانه را سه به سه دانگ به نام بزنند و این معنی اش این بود که من قرار بود ضرر کنم و پولم را دودستی به شوهرم تقدیم کنم. یعنی تمام پس اندازمان به جز همین خانه، حاصل کارکرد پنج سال کار من + دو سال دریافتی بازخریدم از خدمت بود و این مرد نهایتاً 15 میلیون از درآمدش ذخیره کرده بود آن هم نتیجه ی نخریدن ماشین و وسیله ی خانه و تمام این  چیزهایی بود که باید در این مدت برای من تهیه می کرد. یعنی همین را هم به من و این زندگی بدهکار بود و از گلوی من زده بود. بعد هرچه این بحث جدی تر می شد و من به شوخی و جدی چند بار این قضیه را که باید از اول پولم را ازش جدا می کردم و همان اول زندگی برای خودم یک جای پرتی یک خانه ی کوچک می خریدم و با پول کارکردم هم قسطش را می دادم و همین باعث می شد الان برایم احترام قائل باشد و مجیزم را بگوید که اجازه بدهم برود توی خانه ام بنشیند، مطرح می کردم، او هم شروع به نشان دادن آن روی خودش کرد و کم کم متوجه شدم نخیر، او واقعاً مثل بختک روی این خانه افتاده و حاضر نیست اینجا را بفروشد. هر بار به بهانه ای. الان سه سال است دارد مرا سر می دواند که خانه را نفروشد و بی خانه نشود. چون می داند که احتمالاً من خیال ندارم این بار باهاش شریک بشوم و با پول خودش هم فقط می تواند یک خانه چسکی رهن کند، نه اینکه بخرد.
اما ورای تمام این داستان ها... من فعلاً تصمیم ندارم ازش جدا بشوم. تحت همین قوانین اسلامی، می توانم دهانش را سرویس کنم و حق و انگیزه اش را هم خودش بهم داده. با تمام اذیت و آزارها و بی لیاقتی ها و دعواها و توهین و تحقیرها و خیانت های این چند ساله اش. من داشتم زندگی ام را می کردم. پولم را زیر دستش ریخته بودم. در اختیار خودش و خانواده اش بودم. چیزی هم ازش نمی خواستم. اگر و فقط اگر خیانت نکرده بود. اگر کمی برای این زندگی تلاش می کرد. اگر کمی سعی می کرد به من نزدیک بماند و سرش را توی گوشی اش نکند و یک کم با من حرف بزند و برای زندگی مان دل بسوزاند. فقط همین شش سال زندگی مشترک زیر یک سقف را هم که در نظر بگیرم و قبلش را به کل نادیده بگیرم، همین شش سال را فرصت داشت که لیاقتش را ثابت کند و قدر تلاش مرا بداند. قدر از خودگذشتگی و کم توقعی ام را. قدر فهمیدن و درک کردن و کوتاه آمدن هایم را.
من واقعاً دیگر حتی دلخور یا عصبانی هم نیستم. با چند تا قرص اعصاب می توانم تا آخر این ماجرا را به سلامتی دوام بیاورم. چند تا قرص اعصاب لازم دارم که وقتی دارم خانه ام را از زیر کونش بیرون می کشم و با اردنگی بیرونش می کنم و بساط خوشی و گشادی اش را جمع می کنم و خودش و خانواده اش همه جوره سعی می کنند روی اعصابم بروند و طاقتم را طاق کنند که تسلیم بشوم، دوام بیاورم و معده و خواب و پوست و اعصابم به هم نریزد و بیخیالی طی کنم.
واقعاً قصد ندارم خودم را عجالتاً درگیر ماجراهای طلاق و مهریه کنم. به قول خودش چیزی نشده که. اشتباهی بوده و دیگر تکرار نمی شود. اما همین اشتباه برای من کافی بود که لیاقت و حد و اندازه ی جنبه ی این آدم را بفهمم و آینده ام را با چشم باز ببینم و تصمیم به جداسازی مالی ام بگیرم. چیزی نیست. هیچ اتفاقی نیفتاده. مگر این مرد مدعی نیست پول هیچ ارزشی ندارد و منم که پول پرست هستم؟ مگر مدعی نیست از ازدواج با من انگیزه اش فقط علاقه بوده؟ خوب حالا تمام پولم را ازش می گیرم و فقط خودم را برایش باقی می گذارم ببینم با این خودم چکار خواهد کرد. اگر رفتارش مثل انسان باشد و جفتک نیندازد و شعور و لیاقت نشان بدهد و ببینم که متوجه  اشتباهش شده، شاید باز هم اجازه بدهم توی خانه ام بنشیند و کونش پاره نشود برای رهن یک خانه. اگرنه، بگرد تا بگردیم. بعدش وارد فاز دوم می شوم: مهریه و طلاق.

دوشنبه، مهر ۰۸، ۱۳۹۸

460: زنانی که ما بودیم

شوهرم می گوید اگر من آزمون وکالت را قبول بشوم، آنوقت یکی دو سال نمی توانم سر کار بروم و باید کارآموزی وکالت کنم تا پرونده گیرم بیاید و کارم روی دور بیفتد. توی آن مدت خرج خانه را چکار کنیم؟
توی این چند سال چند بار این را ازم پرسیده. وقتی سر کار می رفتم، خیلی راحت جوابش را می دادم که خوب مدتی با درآمد من زندگی می کنیم تا کارت روی روال بیفتد و به درآمد برسی. می پرسید قسط های دو تا وام مسکن را که می شود یک میلیون و هفتصد هزار تومان چه کسی می دهد؟ می گفتم موقتاً من می دهم. ماشین را چه کسی می خرد؟ من می خرم. خانه را چه کسی می خرد؟ من می خرم...
اما من تعدیل نیرو شدم و حالا در حوالی چهل سالگی بیکار توی خانه نشسته ام و راستش تصمیم هم ندارم دیگر بروم سر کار. چون هرچه پس انداز داریم تماماً پول من است که قرار است با آن خانه بخریم. یعنی دو سال پول را بانک مسکن خواباندم و حالا که وام ها درآمده، یکهو خانه گران شد و بازار مسکن به هم ریخت و قیمت ها مثل اسب رم کرده از کنترل خارج شد و ما هم اینقدر دست دست کردیم که کم کم شرایط به جایی رسید که در آن اوضاع دیگر خانه خریدن احمقانه بود و باید دست نگه می داشتیم تا قیمت ها یا ثابت شود و یا پایین بیاید و کمی منطقی تر شود. مثلاً قضیه اینطوری شده بود که من می توانستم آپارتمان قدیمی ساز 50 متری بی پارکینگ و انباری ام را بفروشم و با پولش یک آپارتمان 70 متری قدیمی بی پارکینگ و انباری در همین کوچه خودمان به دو برابر قیمت بخرم. یعنی منطقی اش اینطور بود که باید می شد یک خانه 100 یا 110 متری با این شرایط بخرم، اما خانه ی خودم را ارزان می خریدند و خانه های خودشان را گران می فروختند. مثل پروسه ی فروختن طلای دست دوم که وقتی حتی شما طلای دست دوم قرار است بخری، طلافروش یک چیزی این وسط را حق دلالی خودش فرض می کند و می کشد روی هر گرم طلا. این داستان کثافت، حتی شامل خرید و فروش سکه هم شده تازگی!!! یعنی شما سکه را می خری، دو سال بعد که می خواهی به مغازه دار جاکش بفروشی، ازت 10% ارزانتر از قیمت بازار می خرد. اصلاً هم دلیل خاصی ندارد. زورش می رسد و تو هم مجبوری و او از احتیاجت سوءاستفاده می کند.
خلاصه تا همین هشت ماه پیش هم هر وقت شوهرم ازم قول می گرفت که در زمینه ای ساپورتش کنم، راحت بهش قول می دادم. اما ورق برگشت و 50 میلیون دادند دستم و از کار بیرونم کردند.
مدتی بود که کم کم داشتم متوجه می شدم که کار کردن من، همانطور که مادر دوستم (که بازنشسته ی آموزش پرورش بود) و چند زن دیگر (بعد از 30-20 سال کار) بهم گفته بودند، باعث تنبلی شوهرم شده بود و داشت طوری می شد که انگیزه ی هیچ کار و تلاش اضافه در هیچ جهتی نداشت. مثل کارگزاران بیمه، سر جایش می نشست و فاکتورها را جلویش می چیدم و نصفش را تأیید نمی کرد که بخواهد هزینه اش را متقبل شود. یعنی راحت می گفت که «من نیازی بهش نمی بینم» و به راحتی نصف مخارج خانه را بی دلیل و اضافی تشخیص می داد و توقع داشت که خودم از حقوقم آن ها را پرداخت کنم. و توی این «خرج های الکی» رسماً تمامی مخارج شخصی من هم می گنجید. و تمام وسایل ریز و درشتی که قرار بود به خانه اضافه شود.  لپتاپ، پاور بانک، هارد اکسترنال، گوشی مبایل، ماشین، طلا، ظروف و وسایل برقی خانه و هر چیزی که قرار بود خرج روی دستش بگذارد، کاملاً اضافی و نالازم تشخیص می داد. حتی هزینه های درمانی خودم را باید از حقوق خودم می دادم. حتی ازم توقع داشت که بیمه تکمیلی اش هم بکنم و هزینه های درمانی او را هم من بدهم. مسافرت های سالیانه را من باید توسط مزایای رفاهی و اقامتی سازمان محل کارم جور می کردم. حتی با 37 سال سن و با گذشتن 8 سال از زندگی مشترکمان هنوز گواهینامه رانندگی اش را نگرفته و می گوید خودت با پول خودت ماشین بخر و خودت هم رانندگی اش را بکن و مرا اینطرف آنطرف ببرد. حتی در این 8 سال یک بار هم آزمون وکالت یا قضاوت را شرکت نکرده و نه درس می خواند و نه به شغل دومش اهمیتی می دهد و وقتی روی آن می گذارد و نه هیچ چیز دیگر. هر روز ساعت 4 می آید خانه و تا ساعت 12 شب ( 8 ساعت تمام به جز یک ساعت که صرف غذا و دستشویی رفتن و تلفن زدن می کند) روی مبل سه نفره دراز می کشد و توی توییتر جولان می دهد. 8 ساعت خودش یک شیفت کامل کاری است و می توانست لااقل تا 8 شب یعنی 4 ساعتش را توی دفتر پدرش صرف کار لیتوگرافی و یا اصلاً مسافرکشی یا هر کار کوفتی دیگری بکند و درآمدش را از 3 میلیون در ماه (برای زندگی دو نفره توی تهران باید لااقل 5 میلیون درآمد داشته باشی)، کمی بیشتر کند که یک پولی هم برای قسط و پس انداز و ماشین خریدن بماند. اما اصلاً دلش برای آینده مان نمی سوزد و هیچ چیز به تخمش نیست و ترجیح می دهد قسمتی از بار هزینه های زندگی را در کنار وظایف خانه داری به دوش من بیندازد.
خوب چه اشکالی دارد هان؟ این چیزیست که به ذهن شمای برابری طلب می رسد. اشکالش را بهتان می گویم. دخترعموی من ازدواج نکرده. آقا بالاسر ندارد. هرچه می خواهد می پوشد و خانه مجردی دارد و هر کجا دلش می خواهد می رود و از شوهر و فامیل شوهر هم پذیرایی نمی کند و دم به دم دوست پسر عوض می کند و خرج زندگی اش هم فوقش بشود ماهی یک میلیون یا بیشتر. خوب؟ خوب اگر بنده هم قرار بود خودم خرج خودم را بدهم و خودم خانه و ماشین بخرم و خودم کارهای خانه ام را بکنم (کارهای خانه ی یک آدم مجرد، یک سوم کارهای خانه ی آدم متأهل است. چون مهمان و فامیل شوهر هم ندارد که به خاطرشان بشور بساب کند)، و اگر قرار بود وظایف و خرج خانه را نصف به نصف به دوش بگیرم، پس اصلاً چرا شوهر کردم؟ فقط دنبال یکی می گشتم که جوراب هایش را از دور خانه جمع کنم و مدام توی سر خودم بزنم که برود حمام که ملحفه ها و بالش و تخت و پتو بوی گند نگیرد و مجبور نشوم هی بشویم شان و هی لیوان ها و ظرف های کثیفش را از دور خانه جمع کنم و زر زر مادرش را تحمل کنم که چرا بچه نمی خواهم و عیددیدنی فامیلش بروم که بهشان برنخورد؟
ریدم توی این زندگی متأهلی که من دارم. با این حساب بُرد با دخترعمویم است که از اول خودش را درگیر این بدبختی نکرده و خانم خودش است و به کسی هم جواب پس نمی دهد.
من حتی در خانه ی پدری هم هفته ای فوقش یک بار ظرف می شستم و اصلاً بلد نبودم ماشین لباسشویی را روشن کنم. غذا پختن را که اصلاً و ابداً بلد نبودم. حالا بیا ببین چه خرحمالی ای می کنم در خانه ی خودم! فقط روزی 10 بار کانتر آشپزخانه را دستمال می کشم. تازه بعد هم باید بروم سرکار و نصف خرج زندگی را هم بدهم؟ به ازای چه؟ اینکه شوهرم هم هفته ای یک بار در شستن ظرف کمکم کند یا ماهی یک بار توالت را به اسم شستن، کثافتمال کند؟ که مثلاً مهمان که می آید توی پذیرایی کمکم کند و بشقاب های میوه خوری را بچیند و چاقو را یادش برود و وقتی هم جلوی مردم بهش چشم غره می روم که چرا یادت رفت، همین مادر و خواهر خودم بگویند آخ آخ طفلک شوهرت. مرد که توی خانه کار نمی کند! این بیچاره همین قدرش را هم لطف می کند، پس بهش سخت نگیر و ازش مدام تشکر کن!
من نمی خواهم قاطی این بازی کثافت که دو سر باخت است بشوم. مدتی هست که به این نتیجه رسیده ام که کار کردنم بیرون از خانه، تماماً به ضررم است و شوهرم را روز به روز تن پرورتر و بی مسئولیت تر و خوش به حال تر می کند. پس من چه؟ باید دو شیفت تا 12 شب و حتی روزهای تعطیل مثل سگ، بیرون و درون خانه کار کنم و آخرش شوهرم بگوید درآمدم همین است که هست و بیشتر ندارم و می خواستی زن یک آدم پولدارتر بشوی. حتی سعی هم نمی کند که درآمدش بیشتر بشود. یعنی راحت با توجه به شغل فعلی اش، زمینه ی کاری امور حقوقی و قضایی را دارد و فقط کافی است به جای خایه مالی آدم های بی ربط، آدم مرتبطش را پیدا کند و ازش راهنمایی و کمک بگیرد و کمی هم درس بخواند و وکیل بشود و از این شغل و زندگی کثافت کارمندی نجات پیدا کنیم. اما به جایش آویزان من شده که دوره های بورس را بروم و باز دستش را به پول برسانم. انگار به این نتیجه رسیده که نمی تواند از پس هزینه های یک زندگی دونفره بر بیاید، حالا چه برسد به اینکه تصمیم می گرفتم یکی دو تا هم بچه بیاورم (که کاملاٌ هم حق داشتم و صغیر و کبیر ازم حمایت می کردند و خواسته ام یک چیز منطقی و حق طبیعی یک زن تلقی می شد و هیچ کاری هم از دستش بر نمی آمد که بتواند منصرفم کند). بعد این مرد حتی نمی تواند خرج خودمان دو تا را هم بدون آویزان شدن به این و آن بدهد. نمی دانم چرا اصلاً فکر کرد می تواند از پس تأهل بربیاید؟ آیا تا همین چند سال پیش وظیفه مردها تأمین هزینه های زندگی نبود؟ پس چطور شده که حالا هر مردی به خودش اجازه می دهد اعتراف کند که نمی تواند هزینه ی زندگی اش را بدهد؟ پس چرا می روید خواستگاری دختر مردم؟ پس چرا قوانین، هنوز قوانین 1400 پیش هستند و مردها همه جوره نسبت به زن اختیار دارند. اگر «اختیارات» هست، پس «مسئولیت» که ناشی از آن است چه می شود؟
توی سریال «ستایش 3» که همین روزها دارد از تلویزیون پخش می شود، می بینیم که دخترهای نره خر بیست و چند ساله، چون پدرشان مرده، باید بروند از پدربزرگی که اصلاً کاری برایشان نکرده و می خواهد سر به تنشان هم نباشد، اجازه ازدواج بگیرند. یا مثلاً پدربزرگی که خودش خانه ندارد و ورشکست شده و افتاده زندان، یکهو از وسط آسمان میفتد روی زندگی نوه های دختر و ادعای حضانت شان را می کند و می خواهد ببردشان پیش خودش! توجه کنید: دو تا زن بالغ بیست و چند ساله را! نه حتی دختر 9 ساله ای را که شما بهش مجوز ازدواج می دهید و او را واجد عقل و قدرت و اختیار و ازدواج و سکس می دانید.
بی فایده است. چیزی توی این جامعه و آن قانون تغییر نکرده و قرار هم نیست حالا حالاها تغییر کند. هنوز زن حق دوچرخه سوار شدن هم ندارد. هنوز سیگار کشیدن زن توی خیابان ممنوع است. هنوز مرد می تواند ادعا کند که زنش فرمانبردار نیست و خوب نیاز جنسی اش را برآورده نمی کند و حق دارد دوباره و چند باره ازدواج و صیغه و زنبازی و هرزگی کند.
هنوز از 1400 سال پیش چیزی برای زن ها عوض نشده. فقط ما نسل سوخته ای هستیم که این وسط، در حالی که هنوز برابری را به دست نیاورده ایم، جلوجلو باید هزینه اش را بدهیم.


شنبه، تیر ۲۲، ۱۳۹۸

449: همه می دانند

این نوشته مال اواسط آذر 97 است و قرار نبود هیچ وقت روی وبلاگم بگذارمش. قضیه خود به خود شاید در اثر نشان دادن واکنش و حساسیت من به طرف، و شاید بعد از اینکه شوهرم متوجه شد من واقعاً اعتمادم را بهش از دست داده ام، و شاید همینطوری شانسی، جمع و جور شد. اما همان یک ماه آخر که من داشتم هول هولی تمام اطلاعات شخصی کامپیوتر محل کارم را آپلود می کردم توی اکانت گوگلم (چون اداره داشت تعطیل می شد)، این فایل ورد را هم بک آپ گرفته بودم و همین الان بهش برخورد کردم. خواستم پاکش کنم، ولی وقتی یک بار دیگر خواندمش، دیدم بهتر است یک جایی داشته باشمش. چون که هیچ بعید نیست در آینده دوباره این اتفاق بیفتد و من دوباره دچار همین سردرگمی و احساسات متناقض شوم. دوست دارم اینها یک جایی بماند تا یادم نرود این شکافی را که روزی در اعتمادم نسبت به همه چیز ایجاد شد:

همه‌جور فکری به ذهنم رسیده، اما راه‌حل اساسی نیست. 
صبح ساعت 7:٣٠ توی بی‌آرتی دارم به این فکر می‌کنم: این‌ها چطور وارد زندگی ما شدند؟ چطور این آدم مثل مار سمی، خزید زیر پوست رابطه‌ی ما؟ چه شد که این‌طور دست و پای من بسته شد که جلوی چشم‌ام شوهرم با یک زن دیگر دو بار برود کافه بنشیند ٤-٣ ساعت حرف بزند و من نتوانم واکنش جدی نشان بدهم؟ چطور بهش اجازه دادم هر شب با زن مردم چت کند و خصوصی‌ترین مسائل زندگی‌مان را بهش بگوید و چیزهایی به هم بگویند که من ندانم و آن زن ازش بخواهد که از حرف‌هایشان و قرارشان چیزی به من نگوید چون «من ناراحت می‌شوم»؟!
چطور با خودم این کار را کردم و خودم را در چنین وضع اسفباری قرار دادم؟ نکند سرنوشت من این باشد که همیشه مفعول واقع شوم و دیگران درباره‌ام و برایم تصمیم بگیرند؟ مثلاً یک زن، با پوشش مشاور، وارد رابطه ما بشود و بنشیند زیر پای شوهرم که چنین کن و چنان کن و برای زندگی من نسخه بپیچد و بریند توی رابطه‌ی ما و... بعدش مهم نیست. این آدم حتی اگر زن هم نبود، حق چنین ورودی را در پوشش دوستانه به خصوصی‌ترین مسائل ما نداشت. مثلاً تصور کن شوهر من برود سیر تا پیاز دعواهایمان را برای یک دوست مشترک آقا تعریف کند. من ناراحت نمی‌شوم؟ چرا. معلوم است که می‌شوم. به کسی چه ربطی داشته؟ حتی شوهرم از اینکه من گاهی برای «خواهر» خودم درددل کنم و مسائل خصوصی‌مان را بگویم، ترش می‌کند.
چه کسی به یک روانشناس مجوز ورود دوستانه به یک رابطه را می‌دهد؟ آیا شوهر من رفته پول پرداخت کرده که برود پیش روانشناس؟ چرا روانشناس باید آشنا باشد؟ چرا نباید شرایط من و او پیش روانشناس برابر باشد؟ چرا روانشناس باید زن باشد؟ چرا او باید روانشناس را انتخاب کند؟ اگر فکر می‌کند به یک مشاور یا روانشناس احتیاج داریم، من می‌گردم یک متخصص بی‌طرف پیدا می‌‌کنم و وادارش می‌کنم ساعتی 100.000 تومان بدهد و کونش پاره بشود تا یکطرفه به قاضی نرفته باشد و لاس بیخودی با رفیقش را نگذارد به پای درمان رابطه‌مان.
اما این‌ها را به چه کسی جز خواهرم می‌توانم بگویم؟ قلبم دارد می‌ترکد و حرفم را حتی به شوهرم نمی‌توانم بگویم. غریبه‌ترین آدم شده برایم. انگار با یک خائن و یک غریبه‌ی خطرناک که به همه‌چیزم مفت و مجانی دسترسی دارد، دارم زیر یک سقف توی یک خانه زندگی می‌کنم. دشمنی که هیچ‌رقمه حریف‌اش نیستم و ابزار لازم برای مبارزه با او را ندارم.
احساس خطر کرده‌ام؟ چرا نباید بکنم؟ مگر یک عالمه روانشناس و وکیل و پزشک به همین سادگی وارد خصوصی‌ترین بخش‌های زندگی مردم نشده‌اند و آدم‌ها را از رابطه‌شان بیرون نکشیده‌اند و باهاشان توی رابطه نرفته‌اند و با هم ازدواج نکرده‌اند؟
من باید گوشی را  دست شوهرش بدهم؟ باید از او کمک بخواهم؟ آنها که همین‌طوری هم رابطه‌شان به گوز بند است و خودشان علنی می‌گویند که دارند طلاق می‌گیرند. پسره خیلی شیک و مجلسی برگشت بهم گفت: می‌بینی من چقدر نسبت به مناسبات زنم با بقیه بی‌غیرت شدم؟ چون که دیگه برام مهم نیست.
بهش گفتم: اگه چند ساله سکس ندارین، پس چیکار می‌کنین؟
گفت «خودارضایی» و... اینکه فکر می‌کند زنش مخفیانه «سرش یک جایی بند است»!
آفرین! ببین من دلم را به کی خوش کرده‌ام!
چاره چیست؟
بروم با شوهرش رابطه ایجاد کنم و بروم کافه بنشینم چند ساعت زر بزنم که حسودی‌اش تحریک بشود؟ تخمش هم نیست. می‌دانم. از خدا خواسته است که بهانه را هم دستش بدهم حتی.
ببین! نه اینکه من واقعاً به این ازدواج دلگرم باشم و مشکلی نداشته باشم و قرار باشد تا ابد با این آدم زندگی کنم، اما قسمت آزاردهنده‌ی ماجرا این است که باید خودم برای آینده‌ام تصمیم‌گیرنده باشم، که در این شرایط، نیستم. یعنی کسی دارد هل‌ام می‌دهد و رابطه را به سمتی می‌برد که من خسته بشوم، ناراحت بشوم، نتوانم ببخشم و طلاق بگیرم. 
بله، من از اینکه شوهرم دورم بزند و بپیچاندم و بهم دروغ بگوید و دلش با زن دیگری باشد و با او بیش از من صادق باشد، داغان می‌شوم. 17 سال زندگی‌ام پیش چشم‌ام می‌آید. چیزهایی که از این آدم نخواستم. جاهایی که کوتاه آمدم و از حق سنتی‌ام استفاده نکردم و فاز روشنفکری برداشتم که چی؟ که زندگی«مان» است و رابطه«مان» است و آینده«مان» است و باید هر دو «با هم» بسازیم‌اش. بعد خر بیار و باقالی بار کن که شوهرت یکهو به این نتیجه برسد که تو  این وسط هیچ‌کاره‌ای و خودش با یک نفر دیگر باید بنشینند درباره‌ی آینده‌تان تصمیم بگیرند.
زن‌هایی که بهشان خیانت می‌شود...
زن‌هایی که وقتی نیستند، زن دیگری در بسترشان می‌خوابد...
زن‌هایی که وقتی خانه نیستند، زن دیگری با لیوان‌شان آب می‌خورد و در توالت فرنگی‌شان می‌شاشد و می‌رود سر یخچال‌شان...
زن‌هایی که یکهو یکی از شوهرشان حامله می‌شود و سرنوشت آن بچه، مهم‌تر از سرنوشت این‌ها و چند سال رابطه و آنهمه آرزویشان برای آینده می‌شود...
چقدر به این زن‌ها نزدیک شده‌ام، در حوالی چهل سالگی.
وقت‌هایی بوده که آدم‌های سابق، آن‌هایی که زمانی دوستم داشتند و هنوز مرا می‌خواستند، دور و برم پلکیده‌اند و خواسته‌اند بهم نزدیک‌تر شوند که نگذاشته‌ام و کات کرده‌ام. وقت‌هایی بوده که خودم هم ته ته دلم، خواسته‌ام به کسی نزدیک‌تر شوم و باز هم نزدیک‌تر... اما پا پس کشیده‌ام و به تنهایی دونفره‌ی خودم برگشته‌ام. چون که از خیانت متنفر بوده‌ام. همیشه. همیشه. همیشه از خیانت متنفرترین بوده‌ام.
یک وقتی مرد متأهلی بود که دوستم داشت. حتی به دوست‌پسر من حسادت می‌کرد. یک‌جا یک لحظه، صحنه‌ای پیش آمد که فشار و سنگینی تمام عالم را بر دوش‌ام هوار کرد و از آن رابطه برای همیشه خارج شدم. آن مدت، زخم اثنی‌عشر هم گرفتم، از بس روان‌ام ناآسوده و پریشان بود. از اینکه زن‌اش چه فکر می‌کند؟ چه حالی دارد؟ یک بار بهم گفت: تو بیشتر از من، به زن‌ام فکر می‌کنی!
من به جای اینکه به او فکر کنم، به زن‌اش فکر می‌کردم. من حتی در نقش او فرو رفته بودم و در جایگاه او، به زن‌اش فکر می‌کردم.
یک بار زن‌اش به من زنگ زد و گریه کرد و درباره‌ی شوهرش و اینکه عکس‌های تکی بی‌خبر و یکهویی از من در جمع دوستان مشترک‌مان گرفته و پیش خودش نگه داشته، گفت. بهش گفتم برود مشکل زندگی‌اش را بین خودشان و با شوهرش حل کند، به جای اینکه مرا درگیر کند. بعد واقعاً آن مرد را از خودم کندم و دور کردم. تمام درها را به روی‌اش بستم و نگذاشتم با هیچ ترفندی بهم نزدیک شود. بعدتر شنیدم که واقعاً طلاق گرفته‌اند و دروغ نمی‌گفته، اما به من چه ربطی داشت؟ من آن پرونده را برای همیشه برای خودم بسته بودم. من آدم رابطه‌ی سه‌نفره یا بیشتر نبوده‌ام هیچ‌وقت. هیچ‌کس هیچ‌زمانی نتوانسته مرا درگیر چنین روابطی کند. من آدم ساده و سرراستی هستم. پیچیدگی آزارم می‌دهد.
دیشب «همه می‌دانند» اصغر فرهادی را دیدم. شاید این به هم‌ریختگی امروزم برای همین باشد. فیلم عجیبی بود. (پنلوپه کروز) با دختر نوجوان و پسر کوچک‌اش برای عروسی خواهرش آمده به روستای پدری. شوهرش حضور ندارد. معشوق سابق‌اش (خاویر باردم) را با زن‌اش می‌بیند. هیچ خبری نیست تا شب عروسی. یکهو دخترک دزدیده می‌شود و  این‌ها از ترس کشته‌شدن‌اش به دست آدم‌رباها، حتی به پلیس نمی‌گویند و سعی می‌کنند ماجرا را خودشان مخفیانه پیگیری کنند. بعد روابط قاطی می‌شوند و چیزها روی دایره می‌ریزند و حرف‌های نگفته از ته گلو بالا می‌آیند و تمام خانواده به هم می‌ریزند.
معلوم می‌شود دخترک، دختر (خاویر باردم) است. یک بار که زن بدون شوهرش رفته زادگاهش، همان اوایل ازدواج، به خاطر شوهر الکلی و مشکلات‌اش دلسرد و خسته بوده. معشوق سابق را می‌بیند و توی راه فرودگاه، اتفاقی که نباید بیفتد می‌افتد. مرد نمی‌داند اما زن باردار می‌شود و به شوهر الکلی‌اش می‌گوید و اتفاقاً برعکس، بچه باعث نجات شوهره از الکل و سر و سامان گرفتن زندگی‌شان می‌شود.
همه این‌ها هیچ. تمام این آدم‌ها سهم خودشان را از حضور این بچه و روابط می‌برند. شوهر زن، هنوز دختر و همسرش را دارد، بدون اینکه پولی داده باشد. زن، دخترش را برمی‌گرداند و می‌رود سر زندگی‌اش، انگار اتفاقی نیفتاده. حتی خاویر باردم که پول و زمین‌اش را از دست می‌دهد، یک فرزند به دست می‌آورد و در انتها لبخند رضایتی از اینهمه به لب دارد. اما زن‌اش چه؟ زنی که بچه نخواسته و نیاورده. بی‌خبر از عشق سابق شوهرش، بی‌خبر از نطفه‌ای که پیش از ورودش به زندگی مرد در جای دیگری بسته شده و بچه‌ای که به وجود آمده، وارد رابطه‌ای شده. 16 سال زندگی کرده. زندگی با تمام سختی‌هایش. با شوهرش روی زمینی بایر جان کنده‌اند و آبادش کرده‌اند و حالا... شوهر، زمین را برای خاطر دخترِ تازه از راه رسیده‌اش می‌فروشد. تمام زندگی‌اش را با زن نادیده می‌گیرد و زن حتی نمی‌داند که قضیه «بچه» است، یا عشق پابرجا به «معشوقه‌ی سابق»؟ یکهو همه‌چیزش را با هم از دست می‌دهد: شوهرش و دارایی‌اش را که سرش جان کنده تا به دست‌اش آورده.
زن رها می‌کند و می‌رود. مگر چاره‌ای هم جز این دارد؟
زن، مفعولِ این رابطه است. برایش تصمیم گرفته شده و اجرا شده. خودش هیچ‌کاره بوده است. حتی قبل از ورودش به زندگی مرد، حکم‌اش صادر شده بوده. زنِ بدبختِ بی‌خبر.
به مهریه‌ام فکر می‌کنم برای «انتقام». مگر یک زن کِی به فکر مهریه‌اش می‌افتد؟ مهریه‌ای که همیشه هست و هیچ‌وقت به کار نمی‌آید، مگر زمانی که یک زن با تمام وجود بخواهد که ازش استفاده کند و زندگی‌اش را با خاک یکسان کند. وقتی که دیگر چیز مشترکی وجود ندارد و مرد است که باعث این جدایی است. 
فکر کردن به این چیزها دور از شأن من است. به هم می‌ریزدم. باورکردنی نیست که من دارم به این چیزها فکر می‌کنم. چه کسی مرا درگیر این کثافتکاری کرد؟
در حوالی چهل سالگی، کنار پنجره‌ی دستشویی محل کارم ایستاده‌ام و دارم پارک نیاوران را برای آخرین بار تماشا می‌کنم و به تمام این چیزها فکر می‌کنم.