‏نمایش پست‌ها با برچسب خودم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خودم. نمایش همه پست‌ها

شنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۹۹

476: از هرچه می ترسیدم

 دارم دوباره یک دوره داستان نویسی ده تا بیست سال آنلاین خانه کارگر را می گذرانم. نه فایده ای دارد نه چیزی یاد می گیرم. مثل کلاس های زبانش. مثل کلاس های نقاشی و کامپیوترش. همه چیزش در حد عمومی و مبتدی است. اما من فقط می خواهم دوباره در فضا قرار بگیرم و این شب هایی که خوابم نمی برد و تا صبح بیدارم، اگر نقاشی نمی کنم و پته هم خسته ام کرده، لااقل داستان بنویسم. به خاطر خواهرزاده ام که عاشق داستان نویسی است به سرم زد. نمی دانم این بچه چرا اینقدر شبیه من شده. عاشق ادبیات و کتاب و نقاشی است ولی خب ریاضی اش به خوبی من نیست. شاید یک چیزهایی از مادرش شنیده و دارد مرا تقلید می کند. در اعتراض به مادرش مثلا. شاید مادرش گاهی پشت سر من بدگویی می کند و این توی دوره نوجوانی فقط از سر لج، خوشش آمده دقیقاً مثل کسی بشود که مادرش پشت سرش بد می گوید و او را آدم لوزری می داند.

پته ی طاووسم تمام شد و اینقدر خسته ام کرد و اینقدر سرش وسواس «طبیعی بودن» به خرج دادم و رنگ ها را در کنار هم امتحان کردم و هی دوختم و شکافتم که به گای سگ رفتم و برای کار بعدی قصد دارم از کارهای کوچک شروع کنم و نخ گیاهی را هم امتحان کنم. می خواهم وسواسم را کنار بگذارم و آنقدر پته های کوچک بدوزم و به بقیه هدیه بدهم که حرفه ای بشوم. کار نیکو کردن از پر کردن است، نه وسواس.

جالب اینکه بعد از اینهمه نقد به لایوها و عقاید و سخنرانی های دکتر ق، آخرش سر یک کامنت تند با هم بحثمان شد و رفتیم روی ویدئوچت و بعد هم ایشان به ذهنش رسید که من پرخاشگر و مدعی و جنگی هستم و لابد مشکلی دارم که او با پیشنهاد 4 جلسه مشاوره رایگان، هم از مسائل شخصی من سر در می آورد و هم حرف هایش را به بهانه تراپی مجانی، به خورد من می دهد و هم من به خاطر مرام گذاری ایشان، مجبور به سکوت و پذیرش می شوم. این همان چیزی است که در یادداشت های قبلی ازش می ترسیدم و درباره اش حرف زده بودم که: اگر روزی بخواهم درباره ازدواج با او حرف بزنم، باید بحث را از همان جایی که 20 سال پیش قطع شد، شروع کنم و بپرسم: نظرتان درباره «اخلاق» چیست؟ و پرسیدم. او هم به بهانه تراپیست و صرفاً ناظر بودن، جواب سوالم را پیچاند.

در واقع از همان چیزی که می ترسیدم توی کونم رفت! من واقعا کلی نقد به این آدم داشتم و حالا به دام تراپی اش افتاده ام و نمی توانم هم بحث را به فلسفه و نظرات شخصی خودش بکشانم، چون باز ژست بالا به پایین استادی و درمانگری و دانای کل را گرفته و حاضر به ورود به ساحت مباحثه نیست. فقط می خواهد بگوید و من بپذیرم. اینطور که مثلا در اولین جلسه مثلا میدان صحبت را در اختیار من گذاشت و من ابداً به مشکلاتم با پدرم و خانواده ام اشاره ای نکرده، او از بیماری موروثی گوارشی من، اشاره ی مرا به پدرم روی هوا قاپید که بعداً ربطش بدهد به مشکلات من با پدرم. در حالی که مشکل فعلی من ناتوانی و سردی جنسی شوهرم و بی پولی و دخالت های خانواده اش و بچه ننه بودن و خیانت هایش به من است، نه پدرم. تنها نقش پدرم، پررو کردن بیشتر شوهرم، حمایت نکردن از من در مقابل او، خالی کردن پشت من در صورت طلاق و دهن لقی و توهین ها و رفتارهای ضد زنش در مقابل شوهرم بوده که شوهرم را در قبال من وقیح تر و پرروتر کرده و هرچه را هم از پدر کون گشاد و مادر پرروی یک وجبی اش یاد نگرفته، پدر من یادش داده.

هر وقت من این لپتاپ لعنتی را روشن می کنم، مثل کامپیوتر قبلی، هزارتا آلارم می دهد و هزار تا فایل رها شده روی دسکتاپ ولو شده که باید سرجایشان بگذارم و کلی وقت می برد که فیلترشکن وصل شود و فقط بتوانم تایپ کنم. همه این مشکلات با مبایل حل بود به شرطی که تایپ ده انگشتی هم داشته باشد. من با تایپ لمسی خیلی مشکل دارم و خودم را بکشم بتوانم دو تا پاراگراف را با هزاربار غلط نوشتن و اصلاح کردن تحویل بدهم در حالی که با کیبورد، خدا هم حریفم نیست. هرچه به ذهنم برسد سریع از نوک انگشتانم روی صفحه می آید. به شرطی که مثل الان ناخن هایم بلند نباشد و به ردیف بالایی گیر نکند!

معده ام خیلی داغان است. باید دوباره چند روز قرص امپرازول بخورم تا این درد ول کند. برای کبد و صفرایم نگرانم. احتمال زیاد مشکل دارد که اینقدر دارم اذیت می شوم. باید آزمایش بدهم. باید دکتر گوارش و متخصص تغذیه بروم. باید فیبروم رحمم را عمل کنم. بعد ورزش را شروع کنم که روی فرم بیایم و روحیه ام خوب بشود تا توان طلاق گرفتن و روبرو شدن با مشکلات بعدی را پیدا کنم. و چرا همه ی این کارهای خوب را با وجودی که خودم بلدم، نمی کنم: چون افسرده ام آقای دکتر. چون خودم را رها کرده ام و فقط دارم مرگ تدریجی ام را تماشا می کنم.

473: سوال بی جواب

 

کسی را خطاب قرار می دهی. سوالی می پرسی و طرف جواب نمی دهد. در سکوت و تاریکی می مانی. صدای خودت هی به دیوارها می خورد و برمی گردد سمت خودت و تازه متوجه خودت می شوی. شروع می کنی با خودت حرف زدن. هی در هر رفت و برگشت مکالمه با خودت، بیشتر این خود را می شناسی. هزاران سوال داری. چرا جواب نداد؟ چطور شده؟ مُرده؟ زنده است؟ ازم دلخور است؟ آن ماجراها که داشتیم چه شد؟ مگر چیز خاصی رفتار ناجوری اشتباهی در گذشته بوده که او از آن رنجیده؟ شاید همیشه روی اعصابش بوده ام؟ شاید تحملم می کرده؟ نکند آن لبخندها و حس های خوب و حرف هایش دروغ بوده؟ نکند من بد شنیده ام را تفسیر به رأی کرده ام و او احساس خاصی به من نداشته؟ و هزاران چرا و اگر و امای دیگر. یکهو می بینی سال هاست داری با خودت حرف می زنی و هی آینه ی خودت شده ای و خودت را خریدارانه و بی طرف برانداز می کنی تا ببینی چه عیبی داشته ای که او تو را نخواسته و بدون پاسخ ترکت کرده. این فرآیند به خودشناسی طولانی مدت و عمیقی می انجامد که در آن یک سوال بی جواب (به هر علت) منجر به هزاران سوال دیگر و در نهایت دیدن و باز دیدن خودت شده.

نمی گویم «عشق». روی این احساس اسمی نمی گذارم. هر جور رابطه ی ناشی از ایمان و شیفتگی می تواند به این بینجامد. والد و فرزند. مرید و مراد. پیامبر و مومن. استاد و شاگرد. این چیز، این اتفاق، تلخ و ترش است، ولی چون به خودشناسی مینجامد، بد نیست. هیچ چیز چنین انگیزه ای به تو نمی دهد که اینقدر دقیق و طولانی و عمیق، خودت را آنالیز کنی.

شنبه، تیر ۲۱، ۱۳۹۹

470: گاو و گنجشک ها

معمولا دوست ندارم اعتراف کنم که وقت نداشته ام کاری را انجام بدهم. بیشتر ترجیح می دهم فکر کنم که فقط به خاطر تنبلی بوده و خودم را سرزنش کنم. «ف» برایم برنامه پادکست خوان ریخته روی گوشی ام و ده پانزده تا پادکست هم برایم اضافه کرده که گوش بدهم. شاید شش ماه می شود ولی تا حالا حتی یک پادکست نیم ساعته هم گوش نداده ام. دارم با «م» زبان می خوانم. جداگانه هم خودم شش ماه است دارم دوره های زبان آنلاین را می گذرانم که البته چندان سودی نداشته است و مثل کلاس حضوری نمی شود. اما ترجیح می دهم توی خانه بخوانم تا اینکه پا شوم توی این گرمای تابستان راه بیفتم بروم کلاس زبان و کلی پول بدهم و یک زنیکه ای بیاید بالای سرم جیغ جیغ کند و ازم مشق بخواهد. اینقدر از درس خواندن و جواب پس دادن بدم می آید که خدا می داند. دیگر حتی این وبلاگ را مثل قدیم دو سه روز یک بار آپدیت نمی کنم. چون که از وقتی پرایوت کرده ام در واقع دارم برای خودم می نویسم و انگیزه ام را از دست داده ام. جالب تر از همه اینها اینکه چند سال پیش فهمیدم که استاد فلسفه دانشگاهم که یک زمانی ساعت ها وقت پای حرف هایش می گذراندم و برایش جان می دادم، مهاجرت کرده به کانادا و آنجا یک سری دوره روانکاوی و سخنرانی های آنلاین و مشاوره ازدواج و این چیزها گذاشته. مدت ها طول کشید تا فقط پروفایل این آدم و ویدئوهایش را در یوتوب سرچ کردم و پیدا کردم. باز مدت ها طول کشید تا حوصله کنم و کانال تلگرام و اینستاگرامش را هم از همانجا پیدا کنم. کاری که اگر پیگیر بودم نهایتا چند دقیقه می کشید. آخرش هفته پیش بود که متوجه شدم لایو اینستاگرام هم می گذارد و علاقمند شدم که سخنرانی هایش را گوش بدهم و توی لایوش هم باشم. اما... همانطور که حوصله و دل و دماغ خواندن زبان و دکتر رفتن و جراحی و ورزش و رژیم و کتاب خواندن و پادکست گوش دادن و خیلی کارهای  روزمره دیگر را ندارم، واقعا حوصله گوش کردن سخنرانی های این آدم را هم دیگر ندارم. این را وقتی متوجه شدم که نتوانستم حتی یک ویدئو را تا آخر گوش بدهم. بله. کار من با این آدم تمام شده. همانطور که همه ی دنیا و همه ی آدم هایی که می شناختم بعد از بیست سال عوض شده اند، خودم هم دیگر آن آدم سابق نیستم و موضوعات سابق برایم جذابیت ندارد.

قبول این قضیه خیلی برایم سخت بود اما عاقبت پذیرفتم که حتی اگر وقت هم داشتم (که دارم) این کارها را انجام نمی دادم. چون طرز نگاهم و طرز فکرم نسبت به زندگی عوض شده است و دیگر هیچ چیز برایم جذابیت ندارد.

شاید اینها نشانه ی افسردگی است ولی من دیگر به سختی توجهم به چیزی جلب می شود.

مثل یک گاو چاق سرم را در آخورم کرده ام و کونم را به گنجشک هایی که آن طرف دارند خودشان را پاره پوره می کنند.

مثل قبل به خیلی چیزها فکر می کنم، اما دیگر حوصله نوشتن شان را ندارم. که چی بشود؟

 



چهارشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۹۸

459: چهار نشانه

ساعت یک و ده دقیقه شب (صبح) است و من دوست دارم چراغ را روشن کنم که صفحه کلید را بهتر ببینم و برای تغییر زبان یا پیدا کردن کلیدهای خاص، چند ثانیه بهش خیره نشوم تا چشمم را که از نور مانیتور زده شده، به تاریکی خو بگیرد و کلیدها را پیدا کند، اما چراغ را روشن نمی کنم چون مثل خواب که از سر آدم بپرد، انسجام افکار را از سرم می پراند و یادم می رود چه می خواستم بنویسم.
1. اخیراً با یک شاعره (چقدر از این «ه» تأنیث عربی متنفرم) در توییتر بحثم شد و آخرش با هم دوست شدیم. قضیه این بود که من ایشان را دورادور از همان دوران دانشگاه و از طریق بچه هایی که آن موقع پای ثابت جلسات شعر بودند می شناختم. نه اینکه دیده باشمش یا مثلاً مجموعه شعری ازش خوانده باشم. فقط اسمش را از ح.ی رفیق دوست پسر آن موقعم ص.س شنیده بودم. آن هم نه حتی به ذکر خیر، که قشنگ یادم هست ح.ی می گفت که این خانم شاعر (که آن موقع معروف هم نبود گویا) خیلی ادعایش می شده و... از این حرف ها. اما من حرف های شاعران را درباره همدیگر جدی نمی گیرم، برای اینکه شاعر عادت به غلو و وارونه کردن واقعیت دارد. اگر ح.ی گفته بود که خانم شاعر اصلاً هم چیزی نیست و فقط ادعا دارد، لابد بهش حسودی می کرده یا خانم شاعر بهش پا نداده یا حالش را یک جایی گرفته بود. مخصوصاً حرف مردها را درباره یک زن نمی شود جدی گرفت.
حالا از ح و ص خبر ندارم. همچنین از هیچکدام بچه های جلسات شعر آن سال ها. چون که من اساساً شاعر نبودم بلکه داستان نویس بودم و معدود دوستانی که از آن سال ها دارم هم همین بچه های داستان هستند. تازه آن هم دو سه نفر. دقیق تر بگویم دو نفر. ر.م و ح.م. با بقیه یا رابطه مان سرد شده و از هم دورادور خبر داریم یا کلاً به هم زده ایم. یا آنقدر معروف شده اند که دیگر مرا تحویل نمی گیرند. و از سال 1384 به بعد من دیگر همان داستان نویس هم که فکر می کردم هستم، نیستم، چون که داستانی ننوشته ام.  فقط نوشته های پراکنده از نوع وبلاگ و روزنوشت.
داشتم می گفتم که با بانوی شاعر سر این بحث مان شد که من یک اشاره ای در یک توییت کرده ام که فلانی را تصادفاً توی توییتر دیدم و خواستم فالو کنم که دیدم فقط توییت سیاسی می نویسد. ای کاش هنوز همان شاعر می ماند... و به بانو برخورده بود. بعداً فهمیدم که اصولاً به این حرف که شاعر، بهتر است برود همان شعرش را بگوید حساس است چون دیگران هم این را بهش گوشزد کرده اند. از طرفداران جناح های سیاسی تا شوهر خودش. بعد کمی بحث کردیم و ایشان علیرغم تصور من زود کوتاه آمد و موضع خشن و دلخور اولیه اش را تغییر داد و بعد هم در چت خصوصی بحث را ادامه دادیم و معلوم شد از نظر فکری و اخلاقی بسیار شبیه هم هستیم و ایشان فایل کتاب های شعرش را برایم ایمیل کرد و من هم سه تا داستانِ خودم که مورد علاقه ام است را برایش ایمیل کردم. خوب توقعی ندارم این دوستی خیلی پا بگیرد یا نزدیک تر از اینی که هست بشود. من اصولاً برای شروع دوستی آدم سرگرم کننده ای هستم اما به محض شروع، تمام انرژی ام را برای ادامه از دست می دهم و به غلط کردن می افتم و دست و پایم را درون لاکم جمع می کنم.
2. بعدش یک اکانت داستان های «نیویورکر» در توییتر چند روز پیش با سرچ همین کلمه «داستان» که در متن توییت یا منشن های من بوده به من رسیده بود و فالو کرده و من هم فالوبک داده بودم. امروز یک داستان از مجموعه نیویورکر ترجمه شده به فارسی معرفی کرده بود به نام «سخنرانی در مورد مصر» که الان خواندمش. این داستان از نویسنده فرانسوی-آمریکایی کامیل بورداس 32 ساله هست. و چیزی که من را به شدت افسرده کرد این بود که این خانم هفت سال از من کوچیکتر است و ذهنش اینقدر عمیق و با تجربه و غنی هست. آنوقت من نمی توانم از اینهمه تجربه ی زندگیم، یه داستان به این عمق بیرون بکشم و بنویسم. فقط یه مشت توییت احمقانه که راحت فراموش می شوند و رزومه محسوب نمی شوند.
داستان درباره رازداری و افسردگی بود. پدر خانواده خودکشی می کند و مادر در یک تصمیم آنی برای اینکه دخترش را  از سایه ی افسردگی مصون نگه دارد، دلیل مرگ پدر را از کودک پنهان می کند. فقط به این امید که شاید افسردگی ژنتیک نبوده و تلقینی باشد و بتواند به این وسیله از دخترش در مقابل آن دفاع کند. اما دختر از همان کودکی دچار افسردگی و بدبینی نهفته است و مادر قادر به دیدن آن نیست. چیزی که شاید اگر مادر آن را می پذیرفت، بهتر می توانست درمانش کند و به دخترش کمک کند. اما به جای آن یک شکاف عمیق از دروغ و تظاهر میان خودش و دخترش ایجاد کرده که دختر را بیشتر به سمت تنهایی و افکار منفی سوق می دهد. تنهایی، چیزی که در پسزمینه ی داستان جریان دارد و آدم مستعد افسردگی را افسرده تر می کند. علی الخصوص آنجا که می فهمیم مادر هرگز آنقدر پدر را نشناخته که متوجه دلیل ناراحتی و نارضایتی اش بشود و خودش را چندان درگیر مشکل او نکرده. کاری که دوست پسر دختر با او می کند و به راحتی به او می گوید که او زیادی افسرده و غمگین است و دوستی اش را باهاش به هم می زند و با کس دیگری وارد رابطه شده و با او ازدواج می کند و دختر را تنها می گذارد. تنهایی. درک نشدن. بی تفاوتی دیگران. اینها کلید درک افسردگی و خودکشی است.
3. دیگر اینکه یک پسری طبقه ی بالا، واحد روبروی ما زندگی می کند که موزیسین است و دقیق نمی دانم در چه سطحی است ولی می دانم شاگرد می گیرد و خوش لباس و تمیز است و از فرق سر تا نوک پا با اهالی دیگر ساختمان فرق دارد. القصه من یک بار که با لباس فاطی کماندویی محل کارم به خانه رسیده بودم و خسته و عصبی بودم و احتمالاً به خاطر ظاهر خجالت آورم هم بدخلق و برج زهرمار بودم، ناراحتی ام را سر این بیچاره خالی کردم. یک لحظه توی پارکینگ دیدمش و ازش پرسیدم که آیا ایشان فیلتر سیگارش را پای راهپله می اندازد؟ آن بنده خدا هم سعی کرد از فرصت استفاده کند و به یک نفر از این ساختمان خراب شده بگوید که کیست و چکار می کند و چقدر دارد اینجا حیف می شود، بلکه برایش بیشتر احترام قائل شوند. گفت که دوست سیامک عباسی است و ایشان هم وقتی آمده بوده به خانه اش، از کثیفی و بی نظمی ساختمان تعجب کرده و... اینکه موزیسین است و شاگرد دارد و با این وجود اصلاً سر و صدا نمی کند و در عوض آن آقای عصبی و دیوانه ی طبقه ی بالایش، خیلی سر و صدا می کند و... من هم ایستادم و ایستادم تا حرف هایش تمام شد، بعد با قیافه ی پوکر فیس و «خب به من چه» ای برگشتم بهش گفتم: اوهوم. پس شما فیلتر سیگار نمیندازین و در پارکینگ رو باز نمی ذارین دیگه؟ و بدین ترتیب ریدم به سراپای آن طفلک و ذوقش را کور کردم.
خلاصه اینکه الأن چند وقت است که یک نفر زیر پنجره می ایستد و چند دقیقه صدای موسیقی ضبط ماشینش با صدای بلند پخش می شود و من اولش از این قضیه خیلی عصبانی می شدم و می خواستم سرم را بیرون کنم و فحشش بدهم و بهش بگویم که این نشانه ی بی فرهنگی است که آدم صدای ضبط ماشینش را با شیشه ی باز اینقدر بالا ببرد... که متوجه شدم این قضیه زیاد تکرار می شود و موزیک ها هم ... ای، بدک نیستند و حتی بعضی هایشان را دوست دارم. چند بار هم این بابا را در حالی که ماشینش را روی پل پارک کرده بود که داخل بیاورد یا بیرون ببرد دیده بودم و خلاصه امروز که دقت کردم مطمئن شدم که خودش است. چون دو دقیقه بعد از شنیدن صدای بلند موزیک ماشین، صدای باز کردن در پارکینگ آمد.
امروز به ذهنم رسید که چرا این آدم با این روحیه لطیف و ذوق هنری باید توی طویله ی این ساختمان نزدیک من زندگی کند و من مثل گاو بیایم و بروم و بهش نگویم که درکش می کنم و موزیک هایش را دوست دارم و ازش نخواهم که یک سلکشن خوب موزیک بهم بدهد؟ چرا آدم ها باید اینقدر تنها باشند و وانمود کنند همدیگر را درک نمی کنند و بعد مثل توییتر و فضاهای دیگر مجازی، یکهو بشنویم آدم پشت یک اکانت مجازی که سالهاست می شناختیمش، خودکشی کرده و دیگر نیست؟
بعد از صحبت با بانوی شاعر و خواندن داستان بورداس و تصمیم بر صحبت با پسره ی طبقه ی بالایی، احساس کردم اتفاقی دارد در من می افتد. آن انگیزه ی تغییر که منتظرش بودم انگار در تلاقی این اتفاقات، شکل گرفته و در من جرقه زده.
4. اتفاق زیبای دیگر، شروع شدن پاییز است. پاییز فصل من است. حتی بهار هم نه. با اینکه متولد اردیبهشت هستم، با بهار ارتباط برقرار نمی کنم. بهار زیادی عجول و لوس و همه پسند است. من پاییز را ترجیح می دهم. پاییزهای درکه و جمشیدیه. پاییزهای خیابان انقلاب. پاییزهای کلاس نقاشی و نوشتن. پاییز به من انگیزه ی هر جور شروعی را می دهد همیشه. شاید به خاطر همین است که امروز حس کردم دیگر تمام دلایل شروع یک فصل جدید از زندگی ام را دارم و باید دوباره شروع به تولید کنم. نقاشی. نوشتن. هر چیزی.
راستی فردا قرار است با برادر شوهرم برویم قزوین برای گردش و سفر یک روزه. و الان ساعت دو است و من باید بروم بخوابم که صبح بتوانم بلند شوم.

سه‌شنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۹۸

454: صیقلی



هرچقدر بیشتر می نویسم، بیشتر یادم می آید. بیشتر به تحلیل و شناخت و قضاوت خودم نزدیک می شوم. بیشتر سبک و رها می شوم.
این وبلاگ اگر به درد تحلیل خودم نخورد، پس به چه دردی می خورد؟ به درد اینکه زن داداش سابقم یواشکی همه اش را پرینت بگیرد و ببرد توی دادگاه طلاقش، بکوبد توی صورت برادرم؟ یا اینکه دختر بیست ساله ی دکتر «ق» در آلمان یک شبه تمام آرشیوم را بخواند. بعد به محض اینکه یک چیزی درباره پدرش بنویسم و نخواهم بخواند، یکهو بهش بر بخورد و بریند به هیکلم؟ یا مثلاً «ر» به دخترش بگوید بخوان که نوشتن یاد بگیری؟
من نمی خواهم دستاویز رسیدن دیگران به هدف هایشان باشم. هرکس هر قصدی که دارد، نباید از این نوشته ها برای به دست آوردنش استفاده کند. یا لااقل قبل از اینکه هرکس استفاده ای غیر از لذت و سرگرمی ازشان ببرد، باید که به درد شناختن خودم بخورد.
من آدمی بوده ام که گذاشته ام بهم توهین بشود. نامزد اولم و خانواده اش. حالا هم شوهرم و خانواده اش. دوست پسرهای سابق ام. دوستانم. حتی دختر کوچک استاد فلسفه ی سابقم که الان هیچ نقشی توی زندگی ام ندارد. یا «شین» که آنهمه برایش دوست خوبی بودم و آخرش به خاطر یک لکاته آنطور بهم رید. حتی یک سری فالوئر و خواننده ی ناشناس. به هرکسی اجازه داده ام از راه برسد و بهم توهین کند. یاد آن شعر فروغ فرخزاد می افتم که گفت: «و زخم های من همه از عشق است...». انگار است که لباسم را روی صفحه ی این وبلاگ بالا زده ام و جای زخم های برجسته و زشت تازیانه ها را نشان ملت می دهم که ببینید، من برده ی مهربانی و دوستی خودم بوده ام. برده ی بخشش و کوتاه آمدن و کم دیدن خودم. این جای زخم شلاق آدم هایی است که از زندگی ام رد شده اند.
بعد ملت نگاه می کنند و به جای اینکه دل بسوزانند یا عبرت بگیرند، پیش خودشان می گویند: آخ جان! برده ی مفت! شلاق خورش هم که خوب است!
این چیزها را خوب بلدم. توی این ده سال روی این وبلاگ همه چیزی دیده ام. توی این چهل سال زندگی ام هم خیلی چیزها دیده ام. حالا دیگر چشم و انتظاری از این وبلاگ ندارم. قرار نیست بترکاند و خواننده هایش هی بیشتر بشوند و بعد چاپش کنم و بابتش نوبل بگیرم. کار احمقانه ای که وبلاگ نویسان نسل اول فارسی کردند. بردند نوشته های وبلاگی شان را کتاب کردند و منتظر معجزه شدند. اما هیچ خبری نشد. چون خواننده های مجازی یک گروه آدم منزوی باهوش هستند. اما سایر مردم، یک سری ملت اجتماعی و خوش خنده و امیدوار و فرصت طلب و فعال هستند و دردشان درد انزوا از جنس وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی نیست. ماها را آدم هایی مثل خودمان می خوانند. پس چرا باید توقع بیش از این داشت؟ چه آدمی آن بیرون دوست دارد مشکلات و دغدغه های شخصیِ یک نفر را که مثل خودش نیست و ربطی بهش ندارد بخواند؟
الان آرشیو وبلاگ اولم را باز کردم و دیدم ای وای بر من. چقدر لحن و کلمات و نگاهم متفاوت از حالا بوده. الان حتی جرأت خواندن آن مزخرفات را دوباره ندارم. اصلاً فکر می کنم حتی اگر فیلترشکن بگذارد و سیستم گند بلاگر بالأخره پا بدهد که فایل .xml  را آپلود کنم، شاید به محض اینکه آن نوشته ها در اختیارم قرار بگیرد، نصف شان را حذف کنم. مثل احساس آدم به یک لباس قرمز زیبا که بیست سال پیش می پوشیده و حالا ته انباری توی یک بقچه است. به خودت می گویی فقط کافیست که پیدایش کنم. می پوشمش و باز همان دلبر زیبای جوان کمر باریک می شوم. بعد که بالاخره با جان کندنی لباس را پیدا می کنی، می بینی نصفش را بید خورده و اگر هم نخورده بود، اصلاً سایزت نمی شد و اگر هم می شد، اصلاً آن چیزی که در ذهنت بود نیست. هزاران لباس قرمز زیباتر از این پشت ویترین مغازه ها هستند که اینقدر هم اُمل و زشت و از مد افتاده نیستند. این جستجو، این نوستالژی، فقط علیه خودش شمشیر می کشد. فقط به خودش ضربه می زند و تمام زیبایی خیالی چهره ی خودش را می خراشد. از ابتدا نباید نقب زد و جستجو کرد و به دنبال بازیابی گذشته بود. گذشته، فقط در زمان خودش زیبا بوده. اگر از جایش تکانش بدهی، مثل یک گیاه می پلاسد و از بین می رود.
هفته ی پیش در حین مرتب کردن و انتقال فایل های سیستم قدیمی به لپتاپ جدید، موقع دیدن عکس های قدیمی، یک تجربه های از غم گذشتن زمان و پیر شدن را از سر گذراندم. بعد هرچه بیشتر عکس ها وارسی کردم، متوجه شدم نه فقط من، که همه پیر شده اند. مامان و بالا و عمه و شوهرش اگر قیافه هایشان را می دیدند، گریه می کردند. برادرم اگر هفت سال پیش خودش را می دید (قبل از اینکه یک بچه ی اوتیستیک بیاورد) از شادابی چهره اش جا می خورد. خواهرم از پوست صاف و گونه های توپُرش حیرت می کرد. فقط من نبودم که موهای پیشانی ام عقب رفته بود و چاق و شکسته شده بودم.
بعد دقیق تر نگاه کردم و اتفاقی را که پشت عکس ها جریان داشت دیدم: هفت سال پیش ما نامزد بودیم و ظرف دو سال چندین مسافرت با دوستان و خانواده رفته بودیم و بارها درکه و کلکچال و پارک طالقانی رفته بودیم. گرگان. تبریز. گیلان. مشهد. چقدر گشت و گذار کرده بودیم. چقدر دوستانی داشتیم که حالا یا رفته اند و بین مان به هم خورده یا هستند و خبری ازشان نیست. دو تا از دوستان دبیرستان شوهرم. دو تا از دوستان سربازی اش. دوستان دانشگاه من. همکاران سابق اداره ام. چقدر آدم دور و برمان بود. چقدر خوشحال و خوشگذران بودیم. چه شد که اینطور چاق و تلخ و ناامید و خانه نشین شدیم؟ خانه خریدن. خانه خریدن بیچاره مان کرد. این دو سه بار کن فیکون شدن اوضاع اقتصادی پیرمان کرد. خودمان را اسیر اهداف بلندمدت کردیم و خوشی های لحظه ای و دوستان مان را از دست دادیم.
امشب به شوهرم گفتم: ما خیلی جاها می رفتیم اون وقتا. چقدر با فلانی و فلانی می گشتیم. چقدر مسافرت و کوه و در و دشت رفتیم. چه مون شد یهو؟ باید بازم به اون روزا و اون خوشی برگردیم.
اما ته دلم تقریباً مطمئنم که امکان پذیر نیست. چون که دیگر دل هایمان اندازه ی آن وقت ها خوش و بی خیال نیست.
به گمانم همین وقت هاست توی زندگی که آدم ها دوباره عاشق می شوند. عاشق می شوند تا بهانه ای برای زندگی و سرخوشی پیدا کنند. مثل وقتی که شاملو رقصش گرفته بود. پیرانه سر. دیوانه وار. تنها... آدم ها از تنهایی و بی پناهی و مواجهه با حقیقت وجودشان وحشت می کنند. انگار همه ی عمرت را صرف صیقل دادن آینه ای کرده باشی و درست وقتی کارت کامل شد، متوجه شوی که دیگر قرار است برای ابد توی آن به قیافه ی زشت خودت خیره شوی. یکهو متوجه شوی که دیگر همین است که هست. بهتر هم قرار نیست بشود. آنوقت خودت با دست های خودت می زنی حاصل یک عمر تلاشت را می شکنی و پا می شوی بیرون می زنی. چون که فرصت کم است و اگر همین را هم از دست بدهی، بد باخته ای. بد.

دوشنبه، تیر ۱۷، ۱۳۹۸

447: ساعت 3 صبح شبی از شب های تابستانی که هیچ وقت تمام نشد


ساعت حوالی 3 صبح است و من نه حوصله فیلم دیدن دارم و نه زیرنویس برای فیلم ها پیدا کردن و نه مرتب سازی فولدرهای روی هاردم و نه هیچ کار دیگری. 
بعد از حادثه تأسف بار دیروز (برگشتن ماهیتابه تن ماهی و تخم مرغ توی ظرفشویی و بعد دوباره ریختنش سرجایش و خوردنش!) تصمیم گرفتم کف ظرفشویی را وایتکس کاری کنم. به علاوه ی ظرف های آب و غذا و آبتنی قناری ام (آقای گودرزی). الأن وایتکس توی ظرفشویی است و پنکه و کولر با هم روشن است و روی قفس قناری را پوشانده ام که نور اذیتش نکند.
درست است که توی تمام فیلم های خارجی، ساعت 3 صبح به ساعت شیطان معروف است، اما من به شخصه به این نتیجه رسیده ام که این ساعت، ساعت من است (با در نظر گرفتن احتمال شیطانی بودنم). این ساعت همه ی دنیا خواب است و تلفن زنگ نمی خورد و اصلاً احتمال ندارد که کسی با آدم کاری داشته باشد یا خود آدم کار نکرده ای داشته باشد که برایش دیر شده. واقعاً استرس و دلهره ای نیست. فقط یک کار مانده و آن هم خوابیدن است که برای آن هم با توجه به اینکه دیگر سر کار نمی روم و خانه دار شده ام، دیر نمی شود.
اگر نمیرم عاقبت یک روز به این صفحه کلید و موس لپتاپ عادت می کنم. بس که نشان گر تایپ، وسط تایپ کردن از این طرف به آن طرف صفحه می پرد و برای خودش کارهای عجیب و غریب می کند و یکهو یک تکه از متن را حذف می کند یا وسط متن سه خط بالاتر شروع به تایپ می کند. من کشش اینهمه آزار و اذیت دیدن بابت دو صفحه تایپ کردن و روی وبلاگ گذاشتن را ندارد.
و اما درباره وبلاگ، نمی دانم الأن چه حکمی برایم دارد، ولی قدر مسلم مثل سابق برایم مهم نیست. حتی گاهی به سرم می زند کل آرشیو این وبلاگ و خودش را یکهو حذف کنم. مگر چی هست غیر سیر تحول یک احمق به یک احمق تر؟ چه پیشرفتی کرده ام بعد این همه؟
فیلم های روی هارد دو ترابایتم را دسته بندی کرده ام که به طور مدون شروع به نوبتی دیدن و پاک کردن شان کنم. احتمالاً فقط یک تعدادی از خوب هایشان را نگه دارم برای دادن به دیگران و تعویض با فیلم های آنها. اشتباه کرد آن کسی که توی توییتر به من گفت که هیچ وقت فرصت دیدن فیلم هایت را پیدا نمی کنی. من خوره تر از این حرف ها هستم. همین حالا تقریباً ماهی 70-60 فیلم می بینم. ماه پیش رکورد 100 تا فیلم را زدم. یعنی تقریباً روزی 3 تا فیلم دیدم. 
چرا اینقدر فیلم می بینم؟ چون سینما را دوست دارم. و چون الساعه از کتاب خواندن برایم راحت تر است و به دلایل فلسفی به این نتیجه رسیده ام که کامل ترین هنر به جا مانده برای لذت بردن است. و چون تابستان است و من به دلیل تنفر از گرما، ترجیح می دهم توی خانه بنشینم فیلم ببینم تا بروم توی کوچه و خیابان ول بگردم. در واقع هیچ وقت حتی زمانی که سرکار می رفتم و مجبور بودم روزی 13 ساعت از خانه دور باشم، از بیرون بودن از خانه لذت نبرده ام. من همیشه آدم منزوی و اهل خانه ای بوده ام. برعکس خواهرم که ترجیح می دهد بمیرد ولی توی خانه نماند. یعنی هرجوری هست یک داستان و بهانه ای بیرون خانه برای خودش جور می کند که از خانه فرار کند. همیشه هم وانمود می کند اگر از خانه بیرون نرود کارهایش لنگ می ماند یا مثلاً از توی خانه نمی تواند خیلی از کارهایش را انجام بدهد. مثلاً من 80% خریدهایم را اینترنتی انجام می دهم و پیک برایم می آورد. یا کارهای بانکی ام را اکثراً توسط نرم افزار روی گوشی انجام می دهم. مدت هاست برای خرید دور کوچه و خیابان و مغازه ها ول نگشته ام. سالی یکی دو بار بانک می روم و تقریباً روال خرید و کار بانکی حضوری را دارم فراموش می کنم. از فروشنده ها و کارمندان ادارات و بانک ها متنفرم. همه شان زبان نفهم و مغرض و بدجنس هستند و می خواهند کار آدم را عقب بیندازند و یا جنس های بنجل شان را به زور بهت قالب کنند. یا مثلاً می روی یک نگاهی به لباس ها بیندازی، فروشنده مثل سگ دنبال کونت می افتد و هی می پرسد: «بدم تن بزنی؟ سایزت چنده؟ این جنس فلان و بهمانه و لنگه اش هیچ کجا پیدا نمی شه.» عزیزجان ول کن. نیامدم خرید کنم. فقط داشتم رد می شدم.
چرا این تابستان کثافت تمام نمی شود. پاک فلج شده ام. نمی توانم شب ها بروم قدم بزنم. نمی توانم بروم کوچه مروی یا جاهای دیگری که سالی یک بار برای خرید های عمده ام می روم. جمعه ها نمی توانم بروم کوهی دری دشتی دلم باز بشود. مسافرت هم نمی توانم بروم. قشنگ خانه نشین و فلج شده ام. از جلوی کولر و پنکه یک قدم دور بشوم، عرق از هفت بندم راه می افتد. این هم شد زندگی؟ روزی دو بار دوش می گیرم و همش نوچ و کثیف و عرقو هستم. پایم را از حمام بیرون می گذارم، هنوز خودم و موهایم را خشک نکرده ام که خیس عرق جدید می شوم.
همش منتظرم تابستان تمام بشود و بروم کلاس بدنسازی و ورزش. یک کمی این هیکل را جمع کنم. دارم مریض و داغان می شوم از بی تحرکی.
فعلاً همین ها بود. بروم بخوابم. ساعت 4 شد.