‏نمایش پست‌ها با برچسب فیلم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فیلم. نمایش همه پست‌ها

شنبه، تیر ۲۲، ۱۳۹۸

449: همه می دانند

این نوشته مال اواسط آذر 97 است و قرار نبود هیچ وقت روی وبلاگم بگذارمش. قضیه خود به خود شاید در اثر نشان دادن واکنش و حساسیت من به طرف، و شاید بعد از اینکه شوهرم متوجه شد من واقعاً اعتمادم را بهش از دست داده ام، و شاید همینطوری شانسی، جمع و جور شد. اما همان یک ماه آخر که من داشتم هول هولی تمام اطلاعات شخصی کامپیوتر محل کارم را آپلود می کردم توی اکانت گوگلم (چون اداره داشت تعطیل می شد)، این فایل ورد را هم بک آپ گرفته بودم و همین الان بهش برخورد کردم. خواستم پاکش کنم، ولی وقتی یک بار دیگر خواندمش، دیدم بهتر است یک جایی داشته باشمش. چون که هیچ بعید نیست در آینده دوباره این اتفاق بیفتد و من دوباره دچار همین سردرگمی و احساسات متناقض شوم. دوست دارم اینها یک جایی بماند تا یادم نرود این شکافی را که روزی در اعتمادم نسبت به همه چیز ایجاد شد:

همه‌جور فکری به ذهنم رسیده، اما راه‌حل اساسی نیست. 
صبح ساعت 7:٣٠ توی بی‌آرتی دارم به این فکر می‌کنم: این‌ها چطور وارد زندگی ما شدند؟ چطور این آدم مثل مار سمی، خزید زیر پوست رابطه‌ی ما؟ چه شد که این‌طور دست و پای من بسته شد که جلوی چشم‌ام شوهرم با یک زن دیگر دو بار برود کافه بنشیند ٤-٣ ساعت حرف بزند و من نتوانم واکنش جدی نشان بدهم؟ چطور بهش اجازه دادم هر شب با زن مردم چت کند و خصوصی‌ترین مسائل زندگی‌مان را بهش بگوید و چیزهایی به هم بگویند که من ندانم و آن زن ازش بخواهد که از حرف‌هایشان و قرارشان چیزی به من نگوید چون «من ناراحت می‌شوم»؟!
چطور با خودم این کار را کردم و خودم را در چنین وضع اسفباری قرار دادم؟ نکند سرنوشت من این باشد که همیشه مفعول واقع شوم و دیگران درباره‌ام و برایم تصمیم بگیرند؟ مثلاً یک زن، با پوشش مشاور، وارد رابطه ما بشود و بنشیند زیر پای شوهرم که چنین کن و چنان کن و برای زندگی من نسخه بپیچد و بریند توی رابطه‌ی ما و... بعدش مهم نیست. این آدم حتی اگر زن هم نبود، حق چنین ورودی را در پوشش دوستانه به خصوصی‌ترین مسائل ما نداشت. مثلاً تصور کن شوهر من برود سیر تا پیاز دعواهایمان را برای یک دوست مشترک آقا تعریف کند. من ناراحت نمی‌شوم؟ چرا. معلوم است که می‌شوم. به کسی چه ربطی داشته؟ حتی شوهرم از اینکه من گاهی برای «خواهر» خودم درددل کنم و مسائل خصوصی‌مان را بگویم، ترش می‌کند.
چه کسی به یک روانشناس مجوز ورود دوستانه به یک رابطه را می‌دهد؟ آیا شوهر من رفته پول پرداخت کرده که برود پیش روانشناس؟ چرا روانشناس باید آشنا باشد؟ چرا نباید شرایط من و او پیش روانشناس برابر باشد؟ چرا روانشناس باید زن باشد؟ چرا او باید روانشناس را انتخاب کند؟ اگر فکر می‌کند به یک مشاور یا روانشناس احتیاج داریم، من می‌گردم یک متخصص بی‌طرف پیدا می‌‌کنم و وادارش می‌کنم ساعتی 100.000 تومان بدهد و کونش پاره بشود تا یکطرفه به قاضی نرفته باشد و لاس بیخودی با رفیقش را نگذارد به پای درمان رابطه‌مان.
اما این‌ها را به چه کسی جز خواهرم می‌توانم بگویم؟ قلبم دارد می‌ترکد و حرفم را حتی به شوهرم نمی‌توانم بگویم. غریبه‌ترین آدم شده برایم. انگار با یک خائن و یک غریبه‌ی خطرناک که به همه‌چیزم مفت و مجانی دسترسی دارد، دارم زیر یک سقف توی یک خانه زندگی می‌کنم. دشمنی که هیچ‌رقمه حریف‌اش نیستم و ابزار لازم برای مبارزه با او را ندارم.
احساس خطر کرده‌ام؟ چرا نباید بکنم؟ مگر یک عالمه روانشناس و وکیل و پزشک به همین سادگی وارد خصوصی‌ترین بخش‌های زندگی مردم نشده‌اند و آدم‌ها را از رابطه‌شان بیرون نکشیده‌اند و باهاشان توی رابطه نرفته‌اند و با هم ازدواج نکرده‌اند؟
من باید گوشی را  دست شوهرش بدهم؟ باید از او کمک بخواهم؟ آنها که همین‌طوری هم رابطه‌شان به گوز بند است و خودشان علنی می‌گویند که دارند طلاق می‌گیرند. پسره خیلی شیک و مجلسی برگشت بهم گفت: می‌بینی من چقدر نسبت به مناسبات زنم با بقیه بی‌غیرت شدم؟ چون که دیگه برام مهم نیست.
بهش گفتم: اگه چند ساله سکس ندارین، پس چیکار می‌کنین؟
گفت «خودارضایی» و... اینکه فکر می‌کند زنش مخفیانه «سرش یک جایی بند است»!
آفرین! ببین من دلم را به کی خوش کرده‌ام!
چاره چیست؟
بروم با شوهرش رابطه ایجاد کنم و بروم کافه بنشینم چند ساعت زر بزنم که حسودی‌اش تحریک بشود؟ تخمش هم نیست. می‌دانم. از خدا خواسته است که بهانه را هم دستش بدهم حتی.
ببین! نه اینکه من واقعاً به این ازدواج دلگرم باشم و مشکلی نداشته باشم و قرار باشد تا ابد با این آدم زندگی کنم، اما قسمت آزاردهنده‌ی ماجرا این است که باید خودم برای آینده‌ام تصمیم‌گیرنده باشم، که در این شرایط، نیستم. یعنی کسی دارد هل‌ام می‌دهد و رابطه را به سمتی می‌برد که من خسته بشوم، ناراحت بشوم، نتوانم ببخشم و طلاق بگیرم. 
بله، من از اینکه شوهرم دورم بزند و بپیچاندم و بهم دروغ بگوید و دلش با زن دیگری باشد و با او بیش از من صادق باشد، داغان می‌شوم. 17 سال زندگی‌ام پیش چشم‌ام می‌آید. چیزهایی که از این آدم نخواستم. جاهایی که کوتاه آمدم و از حق سنتی‌ام استفاده نکردم و فاز روشنفکری برداشتم که چی؟ که زندگی«مان» است و رابطه«مان» است و آینده«مان» است و باید هر دو «با هم» بسازیم‌اش. بعد خر بیار و باقالی بار کن که شوهرت یکهو به این نتیجه برسد که تو  این وسط هیچ‌کاره‌ای و خودش با یک نفر دیگر باید بنشینند درباره‌ی آینده‌تان تصمیم بگیرند.
زن‌هایی که بهشان خیانت می‌شود...
زن‌هایی که وقتی نیستند، زن دیگری در بسترشان می‌خوابد...
زن‌هایی که وقتی خانه نیستند، زن دیگری با لیوان‌شان آب می‌خورد و در توالت فرنگی‌شان می‌شاشد و می‌رود سر یخچال‌شان...
زن‌هایی که یکهو یکی از شوهرشان حامله می‌شود و سرنوشت آن بچه، مهم‌تر از سرنوشت این‌ها و چند سال رابطه و آنهمه آرزویشان برای آینده می‌شود...
چقدر به این زن‌ها نزدیک شده‌ام، در حوالی چهل سالگی.
وقت‌هایی بوده که آدم‌های سابق، آن‌هایی که زمانی دوستم داشتند و هنوز مرا می‌خواستند، دور و برم پلکیده‌اند و خواسته‌اند بهم نزدیک‌تر شوند که نگذاشته‌ام و کات کرده‌ام. وقت‌هایی بوده که خودم هم ته ته دلم، خواسته‌ام به کسی نزدیک‌تر شوم و باز هم نزدیک‌تر... اما پا پس کشیده‌ام و به تنهایی دونفره‌ی خودم برگشته‌ام. چون که از خیانت متنفر بوده‌ام. همیشه. همیشه. همیشه از خیانت متنفرترین بوده‌ام.
یک وقتی مرد متأهلی بود که دوستم داشت. حتی به دوست‌پسر من حسادت می‌کرد. یک‌جا یک لحظه، صحنه‌ای پیش آمد که فشار و سنگینی تمام عالم را بر دوش‌ام هوار کرد و از آن رابطه برای همیشه خارج شدم. آن مدت، زخم اثنی‌عشر هم گرفتم، از بس روان‌ام ناآسوده و پریشان بود. از اینکه زن‌اش چه فکر می‌کند؟ چه حالی دارد؟ یک بار بهم گفت: تو بیشتر از من، به زن‌ام فکر می‌کنی!
من به جای اینکه به او فکر کنم، به زن‌اش فکر می‌کردم. من حتی در نقش او فرو رفته بودم و در جایگاه او، به زن‌اش فکر می‌کردم.
یک بار زن‌اش به من زنگ زد و گریه کرد و درباره‌ی شوهرش و اینکه عکس‌های تکی بی‌خبر و یکهویی از من در جمع دوستان مشترک‌مان گرفته و پیش خودش نگه داشته، گفت. بهش گفتم برود مشکل زندگی‌اش را بین خودشان و با شوهرش حل کند، به جای اینکه مرا درگیر کند. بعد واقعاً آن مرد را از خودم کندم و دور کردم. تمام درها را به روی‌اش بستم و نگذاشتم با هیچ ترفندی بهم نزدیک شود. بعدتر شنیدم که واقعاً طلاق گرفته‌اند و دروغ نمی‌گفته، اما به من چه ربطی داشت؟ من آن پرونده را برای همیشه برای خودم بسته بودم. من آدم رابطه‌ی سه‌نفره یا بیشتر نبوده‌ام هیچ‌وقت. هیچ‌کس هیچ‌زمانی نتوانسته مرا درگیر چنین روابطی کند. من آدم ساده و سرراستی هستم. پیچیدگی آزارم می‌دهد.
دیشب «همه می‌دانند» اصغر فرهادی را دیدم. شاید این به هم‌ریختگی امروزم برای همین باشد. فیلم عجیبی بود. (پنلوپه کروز) با دختر نوجوان و پسر کوچک‌اش برای عروسی خواهرش آمده به روستای پدری. شوهرش حضور ندارد. معشوق سابق‌اش (خاویر باردم) را با زن‌اش می‌بیند. هیچ خبری نیست تا شب عروسی. یکهو دخترک دزدیده می‌شود و  این‌ها از ترس کشته‌شدن‌اش به دست آدم‌رباها، حتی به پلیس نمی‌گویند و سعی می‌کنند ماجرا را خودشان مخفیانه پیگیری کنند. بعد روابط قاطی می‌شوند و چیزها روی دایره می‌ریزند و حرف‌های نگفته از ته گلو بالا می‌آیند و تمام خانواده به هم می‌ریزند.
معلوم می‌شود دخترک، دختر (خاویر باردم) است. یک بار که زن بدون شوهرش رفته زادگاهش، همان اوایل ازدواج، به خاطر شوهر الکلی و مشکلات‌اش دلسرد و خسته بوده. معشوق سابق را می‌بیند و توی راه فرودگاه، اتفاقی که نباید بیفتد می‌افتد. مرد نمی‌داند اما زن باردار می‌شود و به شوهر الکلی‌اش می‌گوید و اتفاقاً برعکس، بچه باعث نجات شوهره از الکل و سر و سامان گرفتن زندگی‌شان می‌شود.
همه این‌ها هیچ. تمام این آدم‌ها سهم خودشان را از حضور این بچه و روابط می‌برند. شوهر زن، هنوز دختر و همسرش را دارد، بدون اینکه پولی داده باشد. زن، دخترش را برمی‌گرداند و می‌رود سر زندگی‌اش، انگار اتفاقی نیفتاده. حتی خاویر باردم که پول و زمین‌اش را از دست می‌دهد، یک فرزند به دست می‌آورد و در انتها لبخند رضایتی از اینهمه به لب دارد. اما زن‌اش چه؟ زنی که بچه نخواسته و نیاورده. بی‌خبر از عشق سابق شوهرش، بی‌خبر از نطفه‌ای که پیش از ورودش به زندگی مرد در جای دیگری بسته شده و بچه‌ای که به وجود آمده، وارد رابطه‌ای شده. 16 سال زندگی کرده. زندگی با تمام سختی‌هایش. با شوهرش روی زمینی بایر جان کنده‌اند و آبادش کرده‌اند و حالا... شوهر، زمین را برای خاطر دخترِ تازه از راه رسیده‌اش می‌فروشد. تمام زندگی‌اش را با زن نادیده می‌گیرد و زن حتی نمی‌داند که قضیه «بچه» است، یا عشق پابرجا به «معشوقه‌ی سابق»؟ یکهو همه‌چیزش را با هم از دست می‌دهد: شوهرش و دارایی‌اش را که سرش جان کنده تا به دست‌اش آورده.
زن رها می‌کند و می‌رود. مگر چاره‌ای هم جز این دارد؟
زن، مفعولِ این رابطه است. برایش تصمیم گرفته شده و اجرا شده. خودش هیچ‌کاره بوده است. حتی قبل از ورودش به زندگی مرد، حکم‌اش صادر شده بوده. زنِ بدبختِ بی‌خبر.
به مهریه‌ام فکر می‌کنم برای «انتقام». مگر یک زن کِی به فکر مهریه‌اش می‌افتد؟ مهریه‌ای که همیشه هست و هیچ‌وقت به کار نمی‌آید، مگر زمانی که یک زن با تمام وجود بخواهد که ازش استفاده کند و زندگی‌اش را با خاک یکسان کند. وقتی که دیگر چیز مشترکی وجود ندارد و مرد است که باعث این جدایی است. 
فکر کردن به این چیزها دور از شأن من است. به هم می‌ریزدم. باورکردنی نیست که من دارم به این چیزها فکر می‌کنم. چه کسی مرا درگیر این کثافتکاری کرد؟
در حوالی چهل سالگی، کنار پنجره‌ی دستشویی محل کارم ایستاده‌ام و دارم پارک نیاوران را برای آخرین بار تماشا می‌کنم و به تمام این چیزها فکر می‌کنم.

دوشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۹۷

444: نوری در میان اقیانوس

چند روز پیش فیلم «نوری در میان اقیانوس» (The Light Between Ocean) را دیدم. ذهنم را طوری درگیر کرده که حس می‌کنم حتماً باید چیزی درباره‌اش بنویسم.


درباره انتخاب و مسئولیت‌پذیری و عشق است.
مردی که «رابطه» را نخواسته. «عشق» را نخواسته. «ازدواج» را نخواسته. زن به جای او تمام این‌ها را خواسته و به او تحمیل کرده. زن است که تمام این‌ها را خواسته و بعدش «بچه» را خواسته. و زن است که سقط جنین می‌کند. مشکل از مرد هم حتی نیست. زن همه چیز مرد را می‌دانسته و او را انتخاب کرده. خانه‌اش را در جزیره‌ای خالی از سکنه و  یک چراغ دریایی. تنهایی‌اش را. زن خواسته که شریک این تنهایی شود. اما بعد زن است که خسته می‌شود. زن است که مدام بچه می‌خواهد و از نداشتن‌اش به مرز جنون می‌رسد و مرد را شماتت می‌کند و زندگی‌اش را به گه می‌کشد.
مرد مستأصل می‌شود از افسردگی و اندوه زن. اما نمی‌داند برای زنی که بچه می‌خواهد و تنهاست و مدام سقط جنین می‌کند چه می‌تواند بکند.
بعد بچه را آب می‌آورد. مرد می‌داند روال قانونی چیست. زن است که اصرار می‌کند بر نگهداری بچه و وانمود کردن به اینکه بچه‌ی خودش است. مرد می‌داند آخر و عاقبت خوشی ندارد. اما شادی زن، درخشش چشم‌هایش از شادی، گولش می‌زند. تسلیم خواست زن می‌شود باز. دوستش دارد و نمی‌تواند اندوهش را ببیند.
در انتها، مرد در مقابل آن زن دیگر و عذاب وجدانش قرار می‌گیرد. زنی دیگر که عشق زندگی و کودک و خانواده‌اش را از دست داده و چند سال است فقط کنار یک گور خالی می‌نشیند.
مرد می‌داند «کار درست» چیست. نمی‌تواند تنهایی و اندوه آن زن دیگر را هم ببیند. دروغ گفتن. تملک دارایی دیگری. آسیب زدن به دیگری. تصاحب خوشبختی دیگری، و خوشبخت شدن با مال دزدی.
مرد از جنگ برگشته و دیگر نمی‌خواهد به هیچ کس آسیب بزند. می‌خواهد «کار درست» را بکند. سعی می‌کند با یک یادداشت، اندوه زن کاهش دهد. سر نخ را به زن دیگر می‌دهد و عاقبت او را به بچه‌اش می‌رساند.
زن خودش دوباره تنها می‌شود. خوشبختی خودش را فدا می‌کند. عشق خودش را. اما «کار درست» را می‌کند. زنش اما نمی‌تواند این انتخاب را بفهمد. عشق مرد را باور نمی‌کند و علیه او شهادت می‌دهد که او را به زندان بیندازد و همه چیز را خراب کند و از مرد انتقام بگیرد.
مرد می‌پذیرد. باز هم عواقب انتخابش را می‌پذیرد. زن را می‌فهمد و تسلیم می‌شود. نامه‌ی آخرش قبل از رفتن، زن را تکان می‌دهد و به او یادآوری می‌کند که این مرد دارد «شهید راه صداقت و عشق» می‌شود. گناه بیشتری ندارد. بعد از تمام اینها هنوز عشقش به زن است که باعث می‌شود زندان و اعدام را بی‌حرف بپذیرد.
زن، عاقبت می‌فهمد. و عاقبت می‌پذیرد. عاقبت به سمت مرد باز می‌گردد.
تمام اینها دردآور است. وقتی به حقیقت و اصالت و انتخاب و مسئولیت‌پذیری، بیش از دیگران احترام می‌گذاری، همیشه محکوم می‌شوی. با دنیایی از دروغ و بی‌مسئولیتی و کم‌آوردن و کم‌گذاشتن و نامردی روبرو می‌شوی و باز طرف «حقیقت» و «صداقت با خود و دیگران» را می‌گیری.
دنیا برای آدم‌های مسئول، آدم‌های اهل انتخاب، دنیای رنج کشیدن و تاوان پس دادن است.
زندگی برای آدم‌های صادق، سخت است.
مگر عشق، پاداش اینهمه رنج باشد، اگرنه رستگاری‌ای در کار نیست.


دوشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۹۶

434: بیمار طبقه‌ی دوم

فیلم Away from her را می‌بینم با بازی جولی کریستی زیبا. زیبایی این زن حتی در این سن و سال هم یک سر و گردن از زن‌های دیگر بالاتر است. مثل زمانی که «دکتر ژیواگو» را بازی کرد. آن موقع هم «سوفیا لورن» را شکست داد. زیرا سوفیا، معصومیت و سادگی یک دخترخوانده‌ی فریب خورده و مورد سوء استفاده قرار گرفته را نداشت. چشم‌های شرور و عشوه‌گری ناچاری داشت که نمی‌توانست پنهانش کند. اما جولی، چشم‌های آبی بی‌گناهی داشت و دختر روسِ بینوای بهتری از کار در آمد.
«فیونا»ی فیلم «دور از او»، قهوه را روی گاز می‌گذارد و بعد با چوب اسکی از خانه بیرون می‌زند و همین‌طور که دور می‌شود برمی‌گردد و با تردید به خانه نگاه می‌کند و فکر می‌کند یک چیزی بوده که خیلی مهم بوده و فراموشش شده. مثل زمانی که من چهار مرتبه پشت سر هم قهوه گذاشتم و هر بار یادم رفت و کف کرد و سر رفت و جوشید و باز از سر لج که ثابت کنم این بار یادم نمی‌رود و می‌توانم تمرکزم را بر قهوه حفظ کنم، دوباره گذاشتم و باز همان داستان.
فیونا خاطرات نزدیک را فراموش می‌کند و خاطرات قدیمی را کاملاً به یاد می‌آورد.
فیونا کلمات و نام اشیاء و جاها را فراموش می‌کند. مثل زمانی که من حرصم در می‌آید و وسط بحث زیر لب می‌گویم: اسمش چی بود؟ اون اسمش چی بود؟ بهش چی می‌گفتن؟ نوک زبونمه، اما جلو نمیاد.
فیونا، در حال حرف زدن با شوهر عاشقش، ماهیتابه‌ی تازه شسته را توی فریزر می‌گذارد و می‌رود.
یک روز عصر از خانه بیرون می‌زند و با چوب اسکی توی برف می‌رود وسط جنگل و چوب‌ها را در می‌آورد و روی برف می‌خوابد و بعد بدون چوب‌ها می‌رود و می‌رود تا اینکه شب شوهرش کنار پل بزرگراه پیدایش می‌کند. بدون اینکه واقعاً بداند چرا آنجاست.
فیونا کاملاً مرا می‌ترساند. نگرانم می‌کند. متوجه می‌شوم که من هم به سادگی، تمام این نشانه‌ها را دارم. حتی خواهرم هم تمام نشانه‌ها را دارد. و او هم می‌ترسد از آلزایمر.
فیونا که زنی کاملاً روی پا، سالم، برازنده، اجتماعی و زیبا به نظر می‌رسیده و هیچ شکی در مورد عقل و شعورش نبوده، بعد از سی روز زندگی توی خانه‌ی سالمندان و ندیدن شوهرش، تمام رشته‌های ارتباطش را با واقعیت از دست می‌دهد و... «گرانت» را فراموش می‌کند. می‌داند او را می‌شناسد، اما نمی‌داند از کجا. خود را به پیرمرد آلزایمری جدیدی که توی خانه‌ی سالمندان پیدا کرده، نزدیک‌تر می‌بیند. حتی فکر می‌کند اوست که شوهرش است. وابستگی بین آن‌ها اینقدر شدید می‌شود که گرانت و همسر آن مرد، ترس برشان می‌دارد. اما آن زن به اندازه‌ی گرانت، همسرش را دوست ندارد که در حاشیه بایستد و فقط آرامش او را نظاره‌گر باشد و خوشحال باشد از رضایت او. شوهرش را از این رابطه‌ی جدید بیرون می‌کشد و هر دو را مریض می‌کند. فیونا افسرده می‌شود و اینقدر توی تخت می‌ماند و راه نمی‌رود که در مدت کمی جسم و روحش زایل شده و به بخش بیماران از دست رفته منتقل می‌‌شود. بیمارانی که دیگر امیدی بهشان نیست و مؤسسه، فقط به نگهداری بهداشتی و پزشکی از آنان می‌پردازد و دیگر کاری به روابط اجتماعی و روح و روان‌شان ندارد: طبقه‌ی دوم
دست آخر، گرانت که بسیار عاشقش است، برای برگرداندن معشوق فیونا، به زن آن مرد التماس می‌کند و حتی راضی می‌شود مخش را بزند و با او بخوابد و دلش را به دست بیاورد که زن، اسباب‌بازی فیونا را پس بدهد و او را از غرق شدن لحظه به لحظه توی خودش، نجات بدهد.
به نظرم زیباترین صحنه‌ی فیلم جاییست که دختر نوجوانی که احتمالاً نوه‌ی یکی از بیماران است در اتاق ملاقات کلافه می‌شود و روی مبل کنار «گرانت» می‌نشیند. اولش فکر می‌کند «گرانت» هم بیمار است. بعد متوجه می‌شود به ملاقات «فیونا» آمده. اما مگر شوهرِ «فیونا»، همان کسی نیست که کنارش نشسته و دارند با هم لاو می‌ترکانند و از سر و کول هم آویزانند؟ پس «گرانت» چکاره است؟ دختر حیرت‌زده به «گرانت» نگاه می‌کند و «گرانت» می‌گوید که او فقط کنار نشسته و «نظاره‌گر» است. دختر می‌گوید: خدا شانس بده! و این بار با «درک جدیدی از عشق»، دست گرانت را می‌گیرد: این مکان آنقدرها هم کسالت‌بار نیست. آدم چیزهای غریبی اینجا می‌بیند. آدم عشق را در عمیق‌ترین حالتش اینجا می‌بیند. جای عجیبی است اینجا.
و فیونا... می‌ترساندم. آنطور که 44 سال عاشقی را از یاد می‌برد و ناگهان اینطور وابسته و بیمارِ شخصِ دیگری می‌شود. فیونا ناگهان «آدم دیگری» می‌شود و نیازهای دیگری پیدا می‌کند. گرانت هنوز دارد دنبال فیونای همیشگی خودش درون او می‌گردد. اما فیونا رفته، و این زن جدید، با کس دیگری خوشحال است. اما آیا گرانت می‌تواند هر روز و هر روز به دیدن فیونا نیاید و او را از دور تماشا نکند که حالش خوب است؟ آیا می‌تواند خودش را از این رنج مدام، معاف کند؟
فراموشی فیونا، ترسناک است. درون خودم می‌بینم که ناگهان بروم و فراموش کنم و آدم جدیدی شوم. درون خودم این رشته‌های گسسته با واقعیت را می‌بینم که روز به روز دارند بیشتر نازک می‌شوند و دانه دانه پاره می‌شوند. می‌بینم که می‌توانم به سادگی اتصالم را با واقعیت حال قطع کنم و در خاطرات گذشته و چیزهایی که دوست داشته‌ام غرق شوم.
شوهرم می‌گوید: بالاخره یه روز عصر که از سر کار برگردم، متعجب ازم می‌پرسی: تو دیگه کی هستی؟ کلید از کجا آوردی؟

دوشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۹۶

432: حصارها

فهمیدم چه بود که هر بار می‌توانست اینطور از کوره به در ببردم. رفتار دیکتاتورمآبانه و تمامیت خواه‌اش. انگار باید به درون و بیرون هر چیزی سلطه داشته باشد و طبعاً همیشه حق با او باشد و هرگز پشیمان نباشد.
داشتم به «ح» می‌گفتم که چیزی که در «ر» (دوست مشترک‌‌مان) اذیت‌ام می‌کند این است که اصلاً نسبت به گذشته‌اش احساس پشیمانی ندارد. اصلاً فکر نمی‌کند باعث به هم خوردن رابطه دوستان و زوج‌های اطراف‌اش شده. باعث تربیت غلط بچه‌اش و پیر شدن شوهرش شده. رابطه‌اش را با بچه و شوهرش به واسطه‌ی گیر دادن‌های الکی‌اش و زوم کردن‌اش روی همه‌چیز خراب کرده. بهترین دوستان‌اش را از دست داده چون توی زندگی‌هایشان و مابین‌شان خبرچینی و فضولی می‌کند. «ر» همیشه حق را با خودش می‌داند و به زعم خودش بزرگوارانه دیگران را می‌بخشد و بعد از اینکه کل کافه را به هم ریخت و همه چیز را خراب کرد، یک عذرخواهی فرمالیته و درویش مسلکانه می‌کند تحت این عنوان که «من بخشیدم‌تان و ببینید که با اینکه نباید عذرخواهی کنم، به خاطر اینکه دوست‌تان دارم و می‌خواهم رابطه‌مان پایدار بماند و آدم باشعوری هستم، غرورم را می‌شکنم و حتی عذرخواهی می‌کنم»...
درباره ویژگی «عدم پشیمانی» و «خود را بدهکار و معیوب و ناقص ندانستن»ِ او به «ح» می‌گفتم و یک ساعت بعد داشتم فیلم Fences (حصارها) را می‌دیدم که ناگهان همه‌چیز را درباره خودم و «ر» و پدرم کشف کردم.
نداشتن عذاب وجدان و پشیمانی بدترین ویژگی این آدم‌هاست. آدم‌هایی مثل پدرم که همه را می‌گا.یند و دست آخر هم خودشان را وسط دیوانه‌هایی که درست کرده‌اند، عاقلِ جمع قلمداد می‌کنند و به سلامت ذهنی‌شان افتخار می‌کنند.
«ر»، زور پدرم را ندارد. نحیف و لاغر مردنی، و زن است. همیشه فکر می‌کردم دیکتاتوری پدرم بر پایه مرد بودن و قدرت بدنی‌اش بنا گذاشته شده. اما حالا می‌دانم اگر تو بچه‌ات را زیاد آزاد بگذاری و بهش اعتماد به نفس بدهی و احساس گناه و پشیمانی را توی وجودش تولید نکنی، چنین موجودی خلق کرده‌ای. دیکتاتوری کور و بی‌وجدان که خودش را خدا می‌داند.
شخصیتِ «تروی»ِ فیلم «حصارها»، همان پدر من است. همان «ر» است که دخترش را آزار می‌دهد و رویش زوم می‌کند و یک لحظه آزادش نمی‌گذارد که خودش رشد کند. تروی کسی است که اگر بهش میدان بدهی، تمام زندگی‌ات را بی هیچ پشیمانی می‌گا.ید و خودش بدون حتی خیس شدن پایش، از این دریا می‌گذرد و می‌میرد. و حتی به روایت شعری که تروی در تمام طول فیلم درباره سگ پدرش زیرلب می‌خواند: آخرش بعد از مرگ با زنجیر طلا دفن‌اش می‌کنند و جایی می‌رود که سگ‌های خوب می‌روند. و چیزی که نهایتاً برای تو به جا می‌گذارد، یک مشت آسیب روانی و اعصاب ضعیف و اعتماد به نفس پایین است. آسیب‌های درونی که آینده‌ات و انتخاب‌هایت را خراب می‌کند و هرازگاهی دندان زهرآگین‌اش را در تن لحظات خوب‌ات فرو می‌کند و نمی‌گذارد حس بدبختی، لحظه‌ای از ذهن‌ات فراموش شود.
«ر» روی اعصاب‌ام است. تحمل‌اش را ندارم. درست از بعد مرگ «هاشمی» بود که شروع به کل‌کل سیاسی با من کرد. بعد هم سر انتخابات به اوج رسید. شاید به ذهن‌اش می‌رسید که باید هدایت‌ام کند و کمی از آگاهی ذهنی‌اش را به من تزریق کند. که مثلاً سر انتخابات ٩٦، بروم به جای «روحانی» به «رئیسی» رأی بدهم. کاری که او و شوهرش کردند و من هیچ‌وقت بابت‌اش سرزنش‌شان نکردم.
توی این مدت دو بار تقریباً به تیپ و تاپ هم زدیم. یعنی من برایش قاطی کردم و خیلی جدی ازش خواستم که دیگر پست سیاسی تحریک‌کننده برایم نفرستد و همان‌طور که من کاری به کار عقاید سیاسی‌اش ندارم، او هم از من و عقایدم بکشد بیرون. اما باز هرازگاهی شروع می‌کرد. هر بار هم درست وقتی من قاطی می‌کردم قضیه را طوری جلوه می‌داد انگار من بهش توهین کرده‌ام و او بزرگوارانه دارد تعصب و خشکه‌مغزی و تخطی من از قوانین رفاقت را می‌بخشد و باز به رویم نمی‌آورد. همین نوع نگاه‌اش بیشتر آزارم می‌داد. همین که هر بار فکر می‌کند اوست که دارد «می‌گذرد» و منم که جفتک‌پرانی کرده‌ام. انگار نه انگار که خودش اول چوب را در سوراخ کندو کرده و زنبورها را تحریک کرده.
دیشب بعد از دیدن فیلم متوجه شدم «تروی» یک خصوصیت دیگر هم دارد: «دورویی» و «نداشتن صداقت در قضاوت خودش». دقیقاً قبلش در صحبت با «ح» به همین نکته اشاره کرده بودم که این ویژگی «موذی‌گری» و «بدجنسی» نهفته در رفتار «ر» هست که روی اعصاب‌ام می‌رود. مثلاً اینکه دقیقاً می‌داند چه چیزی مرا عصبانی و برافروخته می‌کند، این هم هر بار دقیقاً دست روی همان نقطه می‌گذارد. یا مثلاً مظلوم‌نماییِ آخر داستان که کار همیشگی‌اش هست و آن لحن و صدای عارفانه و فیلسوفانه و عمداً غماز و مهربانی که انگار یک فرشته‌ی آسمانی برای وحی جلویت نزول کرده و دارد کلام الهی را برایت دوبله می‌کند! واقعاً افکار و عقاید خود را نشأت گرفته از دنیایی برتر می‌داند و خودش را پیامبری عارفی چیزی فرض می‌کند. در عقاید و انتخاب‌ها و اشتباهات خودش نوعی قداستِ عاری از  اشتباه می‌بیند. یک نگاه کلی از دید یک قادر مطلق که همه‌چیز را می‌داند و بقیه پیش‌اش عددی نیستند و فقط باید تبعیت کنند، وگرنه از گمراهان‌اند!
پدر من هم وقتی آموزشگاه رانندگی زد و ورشکست شد و برای یک تغییر شغل احمقانه، و بعد از آن در اثر سوء مدیریت و رفتار غلط با کارمندان‌اش و بالادستی‌هایش، تمام زندگی‌اش را از دست داد، به جای عذرخواهی از مادرم و دیگران که مدت‌ها سعی داشتند نظرش را عوض کنند و مخالف این تغییر شغل و سرمایه‌گذاری غلط بودند، فقط یک توجیه آورد:
فال حافظ گرفتم، چنین و چنان گفت و حرفش دوپهلو بود و من غلط برداشت کرده بودم!
یعنی شما فکر کن یک زنجیره از اشتباهات و خودمختاری در تصمیم‌گیری و سوء مدیریت را به بند تنبان حافظ بست و با یک لگن آب توبه، شست و برد! حالا شما بیا بهش ثابت کن قضیه اصلاً ربطی به جبر و تقدیر و فال حافظ و این‌ها نداشته و دقیقاً خودش بوده که باعث تمام این اشتباهات شده. اصلاً توی کت‌اش نمی‌رود که نمی‌رود. مثل تروی که داستان‌هایی خیالی درباره شیاطین و مرگ و پیروزی‌اش بر آن‌ها از خودش اختراع می‌کرد و هر بار با روایتی جدید برای دیگران تعریف می‌کرد. اما در عمل فقط یک خائن دروغگوی دیکتاتور بود که زن و بچه‌اش را آزار می‌داد و حق برادرش را خورده بود و او را در تیمارستان ول کرده بود.
یک اخلاق‌های مشترکی در این تیپ آدم هست که عصبی‌ام می‌کند و از اطراف‌شان فراری‌ام می‌دهد. شرط می‌بندم اگر چنین آدمی رئیس‌ام یا شوهرم یا هر خر دیگری هم بود، به زودی باهاش به مشکل می‌خوردم و سعی می‌کردم ازش فاصله بگیرم. با طلاق. با استعفا. با دعوا و قهر.
این‌ها آدم‌های دورویی هستند که عمداً چشم‌هایشان را بسته‌اند چون خودشان هم می‌دانند به نفع‌شان هست نبینند و وانمود کنند کور هستند. نه اینکه کوری را توجیه کنند. خودشان را خر نشان می‌دهند و با زورگویی و هوار و داد و بحث‌های الکی و مظلوم‌نمایی، دیگران را وادار به سر فرود آوردن و تسلیم شدن می‌کنند. خودشان هم می‌توانند حدس بزنند قضاوت دیگران درباره‌شان چیست و تا چه حد درست است. اما موذیانه، خودشان را به آن راه می‌زنند و وانمود می‌کنند که خودشان به کاری که می‌کنند ایمان دارند. در حالی که ندارند. و همین حالم را به هم می‌زند. ترسویی که خودش هم می‌داند دارد اشتباه می‌کند، اما یک جور رقت‌آوری، احترام و پذیرش را از دیگران گدایی می‌کند. مثل گدای پررویی که اگر بهش پول ندهی، در خانه‌ات داد و بیداد راه می‌اندازد و آبرویت را می‌برد.
این آدم‌ها گدای «احترام» هستند.

دوشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۹۵

423: هیچ قتلی در بهشت وجود ندارد

دیشب فیلم Child 44 (بچه ٤٤) را دیدم. 
خلاصه داستان را عیناً از گوگل کپی می‌کنم: 
يکی از اعضای بی‌آبروشده‌ی واحد دژبانی شروع به تحقيق درباره‌ی مجموعه‌ای از قتل‌های بی‌رحمانه کودکان در دوران استالينی شوروی سابق می‌کند...
البته منظور خلاصه‌نویس از «واحد دژبانی»، احتمالاً همان پلیس مخفی یا کارمند وزارت  اطلاعات است.
الأن که داشتم نقدهای فیلم را می‌خواندم همه‌شان تقریباً هم‌صدا می‌گفتند که این بابا «اسپینوزا» ریـ.ده به کتاب اصلی و خیلی روی فضای دهشت‌بار کشورهای اروپای شرقی تأکید کرده و اصلاً قصد و نیت داشته و نگاه غرب به شرق همین‌گونه است و این حرف‌ها. نقدها حالم را به هم زد. چیزی که من از فیلم دیدم، این نبود.
اواسط فیلم اینقدر عصبی شده بودم که بلند بلند ده پانزده تا فحش کش‌دار کشیدم به سرتاپای سیستم‌های حکومتی‌ای که در آن انسان اینقدر به کثافت مالیده می‌شود. سیستم‌هایی برای تربیت تبهکار و جانی. جایی که دوست، بهت خیانت می‌کند. معشوقه، از سر ترس به عشق‌ات پاسخ مثبت می‌دهد. همسر، هر شب با لبخند دروغی به تختخواب می‌آید و پلک که روی هم می‌گذاری نمی‌دانی چه بلایی توی خواب ممکن است به سرت بیاورد. آدم معتمد، ناگهان مأمور پلیس مخفی از کار در می‌آید. کارگر ساده‌ی کارخانه، قاتل زنجیره‌ای است. سیستمی که بر اساس دروغ و جاسوسیِ همدیگر و چاپلوسی و پنهان‌کاری و چسباندن همه‌ی عیوب به «بیگانگان» و «دشمن» و بری دانستن «خودی» از همه‌ی بدی‌ها، بنا شده. جایی که بهشت خوانده می‌شود و شعارش این است که: هیچ قتلی در بهشت وجود ندارد (There is no murder in paradise)! بنابراین آمار و ارقام و واقعیت و همه‌جور کثافتکاری‌ای لاپوشانی می‌شود و انکار می‌شود.
اواخر فیلم وقتی در صحنه‌ی تعقیب و گریز توی کارخانه و جنگل، پلیس مخفی به دنبال «دمیدوف» (تام هاردی) است و او به دنبال قاتل، یکهو به خودت می‌آیی و می‌بینی که انگار قانون، سپر دفاع بی‌قانونی و جنایت شده و بزرگترین مانع برای برقراری عدالت، همان مجری قانون است. 44 کودک به فجیع‌ترین صورت، سلاخی می‌شوند و همه‌ی پرونده‌ها تصادف و اتفاق تلقی می‌شود و خانواده‌های داغدار مجبورند اذعان کنند که قضیه فقط یک حادثه بوده است و هیچ قتلی اتفاق نیفتاده است.
چیزی که من از فیلم دیدم، همان چیزی بود که دور و برم هر روز دارد اتفاق می‌افتد و این تا مرز جنون عصبی‌ام کرده بود. چطور اینهمه شباهت می‌تواند وجود داشته باشد؟ چطور تاریخ دارد به این سادگی تکرار می‌شود؟
اواخر فیلم، جایی که طبق الگوی فیلم‌های آمریکایی، حق به حق‌دار می‌رسد، و قهرمان بدبخت، خوشبخت به نتیجه‌ی پاکدلی و حسن‌نیت‌اش می‌رسد، باز هم تمام اتفاقات خوب، درون همان چهارچوب کثیف می‌افتد:
آقای رئیس خوب جدید، باز هم خاستگاه قاتل را، حکومت دیکتاتور و خائن آلمان معرفی می‌کند که در بازداشتگاه‌هایش، روس‌های خوب را به قاتلان روانی تبدیل می‌کند! هیچ شک و شبهه‌ای را هم از سوی قهرمان که حالا دیگر خاستگاه اصلی جنایت را با چشم‌های خودش دیده و تجربه کرده، نمی‌پذیرد. پس قهرمان مجبور است برای ادامه‌ی زندگی، در چهارچوب «بدی متعلق به دشمن است، قبول. اما بگذارید لااقل این جاسوس‌ها و دشمنان امنیت داخلی را دستگیر کنیم و امنیت برای مردم عادی برقرار کنیم» حرکت کند و رضایت دهد به دستگیری و سر و سامان دادن به اینهمه ناامنی، در قبال اینکه کاری به «خاستگاه جنایت» نداشته باشد. از نقش «جامعه‌شناس»، به «مأمور کور و کر قانون» تنزل درجه داده و قناعت می‌کند.
همین‌اش هم اینجا خوب است. نیست؟

دوشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۹۴

395: طرز تهیه یک قاتل سریالی در ماکروویو

سریال دکستر به اواخرش رسیده و من از همین الأن استرس گرفته‌ام که از حالا به بعد با چه کوفتی خودم را سرگرم کنم؟
امشب الکی استرس داشتم. حالم بد بود و یک قرص پرانول خوردم که آرامتر بشوم فقط. اما دل‌آشوبه‌ام تمامی نداشت. حتی نمی‌خواستم دکستر را ببینم. چون به جاهای بدیش رسیده و آنجور که «دبرا» همش دارد زنجموره می‌کند، اعصابم را خرد میکند. اوکی خبر مرگ‌ات برادرت قاتل سریالی است و همیشه از تو در راه هدفش استفاده کرده و به خاطرش حتی جنایت هم کرده‌ای. اما لامصب حق داری. خودم را که به جایت می گذارم فقط از نحوه چسناله کردن‌ات کلافه می شوم. وگرنه بقیه‌اش ایرادی ندارد.
بدترین چیز در حال حاضر این است که دارم با صفحه کلید سیستم خانه تایپ می کنم که جای پ و ژ و نیم فاصله و مدل کلیدهایش هر کدام ساز خودشان را می‌زنند. همین الأن به جد و جهد بالأخره توانستم جای نیم فاصله‌اش را مثل صفحه کلید محل کارم کنم که یک کم کمتر آزار و اذیت بشوم.
نشستیم دکستر را تا آنجا که دبرا می‌خواست هر دویشان را بکشد و نجات پیدا کردند، دیدیم. همان جا بود که قسم خوردم که دیگر داستان فیلم و سریال‌ها را  جلو جلو در نت نخوانم. خیلی بد است که این فصل آخر را می‌دانم. می‌دانم که دبرا خواهد مرد و دکستر بعد از انداختن‌اش به آب، می‌گذارد و می‌رود و بچه‌اش می‌ماند و هانا. مسخره است. چرا اصلاً باید آخر و عاقبت کسی مثل دکستر که اینقدر حساب شده و منطقی عمل کرده، اینطور خراب شود؟ البته. خوب معلوم است. چون این یک سریال آمریکایی اخلاق‌گراست که قرار نیست از آن سرش یک قاتل موفق و خوب و نازنازی در بیاید که به سزای اعمال‌اش نرسد. اما از حق نگذریم، دکستر در کنار سریال‌های دیگر، خیلی موذیانه توانسته از کنار اخلاقیات مسیحی لایی بکشد و خودش را به عنوان یک سریال موفق در ژانر جنایی، به سلامت به آخر خط برساند. گند و کثافت‌های مالیده به سر و لباس‌اش هم هزینه‌ای است که بالأخره بایست پرداخت می‌کرده تا اجازه‌ی پخش بگیرد.
حالا به جهنم. اصلاً دکستر کجای زندگی من است؟ این فقط یک سریال است مثل همه‌ی سریال‌های دیگر که به محض تمام شدن، فقط یک داستان کلی از آن توی ذهن آدم می‌ماند و جزئیاتش کاملاً فراموش می‌شود. اما چیزی که واقعاً به  جا می‌ماند، زندگی خودم است که عین یک سفره پر از گـ.ه جلوی چشم‌ام پهن است مدام. چیزی که هست. چیزی که واقعیت دارد.
واقعیت چیست؟ واقعیت، چهار دستمال گردگیری آبی، زرد، صورتی و سبز است که مدام بین سفره و میز و اجاق گاز و گرد و خاک و کثافتکاری‌های دیگر در گردش‌اند و هی کثیف می‌شوند و هی می‌شویم و همش هی باز کثیف می‌شوند و هی باز می‌شویم‌شان و هنوز خشک نشده، باز کثیف می‌شوند.
واقعیت، ظرفشویی همیشه پر از ظرف است که هنوز آخرین قاشق و چنگال را از کف‌اش جمع نکرده‌ام و نشسته‌ام و توی جاقاشقی نگذاشته‌ام که یک استکان یا بشقاب کثیف دیگر به ظرفشویی سرازیر می‌شود و جای قبلی‌ها را پر می‌کند.
واقعیت، یخچالی است که همیشه باید پر شود و هی خالی شود و هی باز جای خالی چیزها را پر کنی و مانده‌ها را دور بریزی و مراقب باشی غذایی زیاد تویش نماند و اول کدام‌ها را بخوری.
واقعیت، کابینت ارزاقی است که همیشه یک چیزیش تمام شده و مدام باید قلم و کاغذ یادداشت کنار دست‌ات باشد که رویش بنویسی: پودر ماشین لباسشویی، ریکا، فلفل سیاه، ماکارونی رشته‌ای، نبات، خاکشیر...
واقعیت، قبض‌های پرداخت نشده‌ی نصب شده با آهن‌رباهای رنگی روی یخچال است که مدام فراموش می‌شود.
واقعیت، حرکت از «چی لازم داریم» به سمت «چی واجب‌تره» است.
واقعیت، دستمال توالت است که همیشه تمام شده و بطری خالی شیر است و جاتخم‌مرغی خالی یخچال و پلاستیک زباله‌ی خشک که یک روز در میان پر می‌شود.
واقعیت، سطل زباله‌ای است که اگر دو روز در میان پلاستیک داخل‌اش را گره نزنی و جلوی در نگذاری، بوی گندش تمام زندگی‌ات را بر‌می‌دارد.
واقعیت، یک چیز تکراری از جنس همین چیزهای مصرفی و خراب شدنی و گندیدنی و الکی گران روزمره است.
شاید واقعیت زندگی یک قاتل سریالی در آمریکا، برقراری موازنه‌ای بین نقش پدر یا برادر خوب و قاتل بی‌رحم بودن است. اما اینجا...
بله. البته. اینجا نوع دیگری از موازنه برای من برقرار است: موازنه بین همسر یا عروس ایده‌آل بودن و زنی که همیشه خواسته بودم باشم. موازنه‌ای که خیلی ساده به نفع طرف اول تغییر کرده است، طوری که حالا مدت‌هاست حتی خبری از طرف دوم نیست.
اما زندگی اصلاً کی به من و شما قول «عادلانگی» داده است؟
______________________________________________
پ.ن1: خواهرم این هفته اثاث‌کشی دارد.
پ.ن2: بچه‌ی برادرم مریض است و کل خانواده نگران‌اند.
پ.ن3: مامان‌بزرگ، ده دوازده روز است بیمارستان خوابیده. اوضاع قلب و ریه‌اش خطرناک است.
پ.ن4: در محل کارم دارد یک سری تغییر و تحولات اداری صورت می‌گیرد که وضعیت همه را متزلزل کرده و هر کس به نوعی دغدغه آینده‌ی شغلی‌اش را دارد.
پ.ن5: همکار هم‌اتاقی‌ام دارد منتقل می‌شود به یک بخش دیگر و من دارد هی کارم زیادتر می‌شود و معلوم نیست که اصلاً می‌خواهند کسی را جایگزین‌اش کنند یا نه.

پ.ن6: شوهرم نمی‌داند چطور طلب‌هایش را از مشتری‌هایش بگیرد و همه دارند می‌پیچانندش و روز به روز بیشتر بدهکار می‌شود و برای پاس شدن چک‌هایش مدام استرس دارد.

سه‌شنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۹۴

392: روزمرگی از فرط هیجان‌زدگی


1- جوجو:
نمی‌دانم شما بهش چه می‌گویید. اسم واقعیش شپشک برنج است ولی ما توی خانه صدایش می‌زنیم جوجو. بله. همین جوجوی برنج است که دهان ما را سرویس کرده است. الأن سه چهار ماه است که خانه و زندگی ما پر از جوجو شده است. توی قوطی شکر، قندان، ظرف آرد، پاکت ماکارونی، پوسته‌ی شکلات، توی رختخواب، روی بالش، لای لباس‌های توی کشو، کف توالت، توی ظرفشویی، ته تمام ظروف توی کابینت... هرجا را که باز کنی، زنده و مرده‌ی این‌ها را می‌بینی.
یک شب بردیم برنج‌ها را توی بالکن پخش کردیم روی پارچه و یک‌سری‌شان رفتند، اما خیلی‌شان ماندند. تا اینکه اخیراً شوهرم یک راه بهتر از برنج‌فروش‌ها یاد گرفت: برنج‌ها را می‌ریزی توی لگن در حمام، و لگن را می‌گذاری توی یک سینی بزرگ و سینی را پر از آب می‌کنی. لابه‌لای برنج‌ها را هم پر از حبه‌ی سیر و قرص سیر و برگ گردو و هرچیز بوگندویی که به ذهن‌تان می‌رسد اعم از جوراب یک ماه نشُسته و گوز محبوس توی قوطی و خرچسونه و ... نمایید(احتیاتاً حتماً قبل از هر اقدامی، نظر جوجوها را هم جویا شوید، چون هرچه باشد سلیقه‌ی آن‌ها با ما متفاوت است).
البته بنده به عنوان یک اقدام «فوق امنیتی» دور سینی را هم پودر سوسک ریختم که لولوهایی که از خندق پر از آب نجات پیدا می‌کنند، همان‌جا سقط شوند. و باز به عنوان یک اقدام «فوقِ فوقِ امنیتی» جلوی درب حمام هم یک ردیف پودر سوسک ریختم که جوجوهایی که بدو بدو و مجهز به ماسک گاز از میان خطوط آتش دشمن (من) عبور کرده‌اند و حالا ماسک را برمی‌دارند و یک نفس عمیق می‌کشند و می‌گویند «آخیش! به سلامتی جستیم»، و خودشان را به درب حمام می‌رسانند که فرار کرده و در خانه پخش شوند، همان‌جا شربت شهادت را بنوشند کثافت‌ها!
اقدامات کاملاً مؤثر افتاد و 96% درصد جوجوها (طبق آمار اعلام شده توسط خودشان) معدوم گشتند. اما هنوز 4 درصد به علاوه‌ی تخم‌های صاحب‌مرده‌شان باقی مانده‌اند که اگر شرایط را مساعدت ببینند، دوباره تکثیر می‌شوند.
چاره چیست؟ خانه‌ی ما انباری ندارد و با توجه به اینکه روی پارکینگ است و سر نبش، از همه‌طرف آفتاب‌خور و گرماخور دارد و همیشه عین جهنم است. کولر دستی آبسال هم که امسال خریدیم تا شاید فضا را خنک‌تر کند، تنها کاری که از دستش برمی‌آید، شرجی کردن هوا و مهیا کردن شرایط برای زاد و ولد جوجوهاست.
و البته مدیون‌اید اگر فکر کنید من تمام این بدبختی‌ها را از دست کسی جز شوهرم می‌کشم. چون که الساعه 6 ماه است که ازش می‌خواهم کمک کند که برنج‌ها را جابجا کنیم و به دادشان برسیم و عین خیالش نیست. در همه موارد همین‌طور است. هر کاری که ازش بخواهم حتماً بالای 6 ماه باید طول بکشد. مثلاً پارسال آخر تابستان، در حین مسافرت شمال‌مان، مدارکش را از محل کارش دزدیدند. هنوز که هنوز است برای شناسنامه و پایان خدمت اقدام نکرده که نکرده! بعد بنده دارم به نام‌اش وام می‌گیرم و دارد موعد گرفتن وام می‌رسد و ایشان هنوز اصل مدارک‌اش روی هواست.
2- dexter  :
در سریال دکستر شخصیت زنی به نام ریتا هست که در ابتدا دوست دختر دکستر است. دیروز یک بحثی با بچه‌های پلاس داشتیم سر اینکه چقدر این شخصیت چندش‌آور و ضعیف و وابسته و غرغرو و مزاحم است. بعد این‌ها گفتند برو بقیه‌اش را ببین چون قرار است یک دختر خیلی فعال و جالب جایگزین این یکی شود. بعد تا اواسط اپیزود دو را که دیدم، ریتا آنقدر به رفتارهای عجیب و غیب شدن‌های دکستر گیر می‌دهد که او مجبور می‌شود بگوید معتاد است و ریتا مجبورش می‌کند در جلسات ترک اعتیاد شرکت کند. بعد سر این جلسات با دختر تازه‌ای آشنا می‌شود که هنرمند است و ظاهراً طبق استانداردهای روز قرار است جذاب باشد و وحشی و سرکش و... . یعنی راستش من تا ته سریال را که ندیده‌ام. اما دعا می‌کنم این همان دختری که بچه‌ها می‌گفتند نباشد. لایلا (یا همان لیلای خودمان). شخصیت‌اش اصلاً برایم جذاب نیست. این ژست‌های چس‌روشنفکری و چس‌هنرمندی، هیچوقت مرا جذب نکرده. زن‌هایی که با اینجور ژست‌ها، خیلی زیرپوستی، دنبال جذب شوهرها و نامزدها و دوست‌پسرهای زن‌های دیگر هستند. ژست‌های هنرمندی. مثلاً انگار علما نشسته‌اند دور هم و فتاوی را تجمیع نموده‌اند که الگوی یک هنرمند واقعی، یک آدم لش و لاش و آویزان و بی‌اخلاق و حشـ...ری و وحشی و خوشگل و این‌هاست. حالا هنرمندانی که بنده به شخصه دیده‌ام، یک عده آدم لاجان و درب و داغان و خسته و سیگاری و عملی و افسرده و چاق و قد کوتاه و با ظاهری غیرجذاب و اخلاقی گند و سگی بوده.
وقتی از «هنرمند» حرف می‌زنیم، از چه حرف می‌زنیم؟
اما بعدش به تحلیل دیگری رسیدم:
چرا ریتا جذاب نبود و بچه‌ها با عبارت «قرمه‌سبزی» و «زن سنتی» و «وابسته» توصیف‌اش کردند ؟ چرا ریتا اینقدر روی اعصاب همه راه می‌رفت. در حالی که اگر بخواهیم کلی نگاه کنیم، زنی که در نهایت ممکن بود دکستر را نجات دهد و به تعادل برساند، زنی که او را به زندگی معمولی متصل می‌کرد و برایش دغدغه‌های انسانی درست می‌کرد، ریتا بود. اما لایلا فقط به فاصله گرفتن  او از عادی بودن و انسانی عمل کردن کمک می‌کند. لایلا هنوز نمی‌داند که «اعتیاد»ی که دکستر دچارش است، از چه نوعی است و بحث‌هایشان هنوز در حیطه‌ی کلی ترک اعتیاد (هر جورش) پیش می‌رود که ظاهراً برای دکستر کارساز بوده و احساس عذاب وجدانش را کم کرده و او را به خود واقعی‌اش نزدیک‌تر کرده. اینکه قاتل بودن را از ذات یک آدم تفکیک کرده و بدون طرد و ارزش‌گذاری آن، بپذیریم که یک بیماری است و باید درمان و ترک شود، ظاهراً کلید حل مشکلات دکستر است.
به خودم گفتم:
خوب این سلیقه‌ی دکستر است. ممکن است تو خوشت نیاید، اما دکستر یک مرد است و یک مرد از هر زنی ممکن است خوشش بیاید. به تو چه؟ اصولاً هر آدمی، با توجه به کمبودهای شخصیتی‌اش جذب آدم‌های خاص خود می‌شود.
- اما مشکل من سلیقه‌ی دکستر نیست. این یک سریال پر مخاطب است و شخصیت دکستر، راوی اصلی است که مرتب با خودش مونولوگ دارد. پس باید بپذیریم سلیقه‌ی دکستر، نماینده سلیقه‌ی تمام مخاطبان‌اش است. یعنی سلیقه‌ی عموم جامعه.
آیا لایلا (دوست دختر جدید دکستر) یا بگذارید طور دیگری بگویم: این زن هنرمندِ متکی به نفسِ وحشیِ بی‌اخلاقِ بی‌ملاحظه‌ی بی‌در و پیکر و بی‌قانون... الگوی معشوقه‌ی گمشده‌ی ذهنی تمام مردان این دهه است لااقل؟
متأسفانه به نظر می‌رسد که چنین است. و متأسفانه من از این قالب چقدر چقدر چقدر متنفرم. چون «حقیقت»ی در آن نمی‌بینم. تماماً ادا و دروغ روی دروغ است. مثل تابلویی کپی شده از روی یک اصل که سعی شده طبق سلیقه‌ی مخاطب نقص‌ها را ماله بکشد. بله زنی که ما دوست داریم زنی است که به درد کارِ خانه نمی‌خورد. زنی که در اولین بزنگاه بهت خیانت هم می‌کند. زنی که از آشپزخانه‌اش به جای بوی قرمه‌سبزی و ریحان و نان سنگک، بوی همبرگر سوخته و فست‌فود یخ کرده و ظرف نشسته و آشغال مانده می‌آید. زنی که توالت خانه‌اش، مثل توالت‌های پمپ‌بنزین‌های جاده‌ای است. زنی که رو بالشی‌هایش بوی گند روغن کله‌ی 12 روز نشُسته و روتختی‌اش بوی منی یک یا چند مرد را می‌دهد. زنی که عروس مورد علاقه‌ی خانواده‌ات نیست و به خاطرش مدام باید با همه‌کس بجنگی.
و صادقانه بگویم این چیزی نیست که اکثر مردان بخواهند. فکر می‌کنند می‌خواهند، اما در عمل به غلط‌کردن می‌افتند.
زن مورد نیاز برای هر مردی، همان ریتا است. زنی که عاشق بچه‌هایش است و به دنبال یک مرد مورد اطمینان برای تکیه کردن می‌گردد.
زن مورد علاقه‌ی من.
بله. دیروز به این نتیجه رسیدم که اینقدرها هم که فکر می‌کردم از ریتا بدم نمی‌آید. ریتا، فقط یک زن معمولی است. گناه دیگری ندارد. و الأن که دقیق‌تر به خودم نگاه می‌کنم، روز به روز بیشتر در حال تبدیل شدن به ریتا هستم:
یک زن معمولی با گلدان‌ها و ماهی‌ها و غذاهای خوشمزه و تفریحات ملایم و بی‌خطرش.
زندگی معمولیِ یک آدم معمولی.
چون که از یک جایی به بعد می‌فهمی که زندگی به خودی خود، کُشنده و سخت و صعب‌العبور و مهیج و غیرقابل‌پیش‌بینی و عجیب و گریزان است. زندگی آن‌جور که آدم در جوانی می‌بیند نیست: کسل‌کننده و روزمره. در حقیقت زندگی از فرط طاقت‌فرسایی و پر فراز و نشیب بودن‌اش است که بعد از مدتی حتی مبارزه‌ی مدام و گارد دفاعی همیشگی‌ات برایت کسل‌کننده و روزمره می‌شود و دنبال یک جور هیجان تازه می‌روی. فقط برای اینکه احساس زنده بودن کنی. عشق‌‌های میانسالی و کهنسالی، دقیقاً مصداق همین احساس روزمرگی هستند.
_________________________________________________________
پ.ن:
خوب خدا را شکر که بعداً متوجه شدم لایلا قرار نیست دوست دختر فابریک دکستر بماند و شخصیت دیگری به نام هانا وارد خواهد شد که در حال حاضر فقط عکس‌هایش را دیده‌ام و غیر از خوشگلی‌اش هیچ چیزی در موردش نمی‌دانم.
تا چه پیش آید.

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۹۴

384: «کوهساران مرا پر كن ، اي طنين فراموشي!»

فیلم Edge of tomorrow بعد از مدت‌ها توانست واقعاً مرا تحت تأثیر قرار دهد. توی این یک سال کلی فیلم دیده‌ام. از 70-60 سال پیش تا حالا. توی تمام ژانرها. از تمام ملیت‌ها. از تمام کارگردانان. ولی این فیلم توانست واقعا ذهن‌ام را مشغول کند. قبل از هرچیز تام کروز توانست مرا متقاعد کند که بیخود معروف نیست و بازیگر بسیار توانایی است. دوم امیلی بلانت بهم ثابت کرد که فقط خوشگل نیست و به درد نقش ملکه‌های لوس و شیدا و مادران مهربان نمی‌خورد. و سوم ایده‌ی فوق‌العاده بحث برانگیز و عمیق فیلم بود: بازگشت هزاران باره برای یادگیری روش درست انجام دادن یک کار.

تام کروز با ویژگی‌های شخصیتی یک آدم رذل، ترسو،باجگیر،مزور، نامتخصص و نالایق، به اجبار پرت می‌شود وسط خط مقدم نبردی که قرار است آخرین نبرد زمینیان و بیگانگان باشد و طوری که بعدتر توی فیلم می‌فهمیم، این نبرد در واقع قرار است به نفع دشمن رقم خورده و زمین را به تصرف بیگانگان در آورد. با مرگ در اولین دقایق حضور در خط مقدم، کیج (تام کروز) دوباره به صبح آخرین روز زندگی‌اش (لحظه‌ای که بعد از بیهوشی اجباری، توی پایگاه نظامی چشم باز کرده) باز می‌گردد و خیلی زود متوجه می‌شود که نحوه‌ی اولین مرگش باعث ورود خون بیگانگان به بدن‌اش شده و منبع اصلی (مادر تمام موجودات بیگانه) احساس خطر کرده و حالا با دستکاری زمان، آنقدر آن روز را ری‌استارت می‌کند تا کیج قبل از مردن، خونش را از دست بدهد و خطر برطرف شود. 

اما خطر چیست؟ کیج از طریق ریتا (امیلی بلانت) که قبلاً این وضعیت را تجربه کرده متوجه می‌شود که با داشتن مقداری از آن خون، به نقطه ضعف بیگانگان تبدیل شده و توان ضربه زدن به آنان، دیدن آینده، پیدا کردن جای مادر اصلی (منبع مولد بیگانگان) و از بین بردن آن را به دست آورده است و حالا می‌تواند بارها و بارها بازگردد و با تمرین‌های سخت و عبور از مراحل صعب‌العبور، عاقبت به سربازی جان‌سخت بدل شده و خود را به منبع مولد بیگانگان رسانده و نابودش کند.

اما نکته‌ی تأثیرگذار فیلم، مبارزات و صحنه‌های اکشن آن نیست، بلکه این ایده‌ی بدیع است که اگر انسان بتواند بی‌نهایت بار بازگشت را تجربه کند، تبدیل به چه جور موجودی با چه نوع احساساتی خواهد شد؟ احساس مسئولیت. دلسوزی برای نوع انسان. داشتن فرصت برای شناخت بسیار بسیار عمیق‌تر از آدم‌های دور و بر. عاشق شدن در حد نهایت...

فیلم لحظات و چالش‌های احساسی غریبی دارد. مثلاً جایی که کیج در اولین بازگشت‌هایش سعی در نجات جان سرباز چاقی دارد که در حال شادی و بالا و پایین پریدن است که با سقوط چیزی (هواپیما یا هلی‌کوپتر یا...) بر سرش له می‌شود. کیج بارها سعی می‌کند جان سرباز را نجات بدهد. و سر انجام وقتی که موفق می‌شود با چالشی عظیم‌تر (نجات جان کل بشریت و رسیدن به امگا و از بین بردن آن) روبرو می‌شود و در می‌یابد که در این مسیر، نجات جان یک نفر، اصلاً چیز مهمی نیست. مهم، تمام کردن این جنگ و از بین بردن نابودگر اصلی است که در غیر این صورت نه تنها یک شخص، مثلاً یک دوست (آن سرباز) و یا یک معشوق (ریتا)، که کل بشریت از بین خواهند رفت. یاد می‌گیرد که عشق به این معنا نیست که بتوان همه چیز را فدای یک معشوق کرد و برای نجات جان او از خیر نجات جان بشریت گذشت، بلکه شاید فقط بتوان از ابتدا او را در سیر وقایع دخیل نکرد و خود به تنهایی بار آن را کشید. یاد می‌گیرد که یک تنه نخواهد توانست کاری به این عظمت را به سرانجام برساند. کمک بقیه لازم است. هیچ کاری با تک‌روی و قهرمان‌بازی به نتیجه نخواهد رسید. یاد می‌گیرد که جان یک نفر مهم نیست (چه آن سرباز، چه ریتا، چه خودش)، مهم نجات نسل بشر است...

و به این ترتیب، انسانی که در ابتدا شخصیتی ترسو و منفعت‌طلب و ضعیف (از لحاظ روانی و جسمی) داشته است، با بی‌نهایت تجربه‌ی مرگ و بازگشت، تبدیل به عارفی تمام‌عیار می‌شود!

به این فکر می‌کنم که آیا تجربه‌ی عرفان، چیزی از نوع بی‌نهایت بار چشیدن مرگ و بازگشت است؟

عشق چطور؟

دوستی؟

مسئولیت‌پذیری؟

اخلاق؟ آیا اخلاق، چکیده‌ی زندگی و مرگِ میلیاردها انسان در طول تاریخ، در مسیر کشف حقیقت نیست؟

آیا این همان ایده‌ی محوریِ «تناسخ» نیست؟

صبح توی اتوبوس به آدم‌ها نگاه می‌کنم. آیا ممکن است من این‌ها را بی‌نهایت بار دیده باشم و این لحظات را بارها و بارها تجربه کرده باشم؟

راستش را بخواهید بلی! من هر روز صبح، رأس ساعت 7:15، توی همین ایستگاه و بعدتر توی همین اتوبوس، بارها و بارها بعضی از این آدم‌ها را می‌بینم. زن‌هایی هستند که مثل من کارمندند و من به اجبار هر روز صبح رأس همین ساعت می‌بینم‌شان. حتی گاهی شده که چند کلمه‌ای باهاشان حرف زده باشم، از آلودگی هوا و شلوغی اتوبوس و مشکلات یک زن کارمند...

و این فکر حالا مرا می‌ترساند. کلافه‌ام می‌کند. تجربه‌ی این تکرار، با آگاهی بر آن، از هرجور زندان و قفسی، وحشتناک‌تر است. این محکم‌ترین و چیره‌ترین نوع «جبر» است.

«و فراموشی کیمیاست».

__________________________________________________________
پ.ن: هر دو نقل قول از شعر «موج نوازشي ، اي گرداب»، سهراب سپهری.

سه‌شنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۹۳

377: دنیا رو ببین چه پیسه/ خر چسونه رئیسه

زنگ زده است می‌گوید: شما چرا نمی‌رین فیلم و ببینین؟ سالن خالیه. آقای «ر» گفته بچه‌های اجرایی حتماً برن.
-       من نمیرم.
-       چرا؟ کلاً هیچ فیلمی رو نمی‌بینید؟
-       چرا. فیلمای دیگه رو میرم ولی این یکی رو نه. با کارگردانه مسأله‌ی شخصی دارم.
-       اااااااااا!!! چیز... ینی... من به آقای «ر» بگم...
-       آره. همین رو بگید. بگید با کارگردانش مسأله‌ی شخصی داره. نمی‌خواد ازین کارگردان فیلم ببینه.
-       هرچی شد پای خودتونا!
-       باشه.
بعداً پشیمان شدم از گفتن علت واقعی‌اش. بهتر بود مثلاً می‌گفتم قبلاً این فیلم را توی سینما دیده‌ام. اصلاً هم بعید نبود. از بس که فیلم را توی بوق و کرنا کردند و رویش تبلیغ تلویزیونی و خیابانی کردند و به زور مته و منقاش توی کیون همه فرو کردند، حرفم اصلاً دور از ذهن به نظر نمی‌رسید. سر و ته قضیه هم همان‌جا جمع می‌شد.
متن روی پاکت چک هدیه‌ی کارگردان را هم خودم تنظیم و تایپ کردم. عجیب نیست؟ حتی نام فیلمش را هم با فونت سبز تایپ کردم که قشنگ‌تر شود. عجیب نیست؟
عجیب نیست که من (آدمی که این آشغال‌ها را، کارگردان و تهیه‌کننده‌ی این فیلم را، بزرگ کرده‌ام و از سر تا پایشان را فوت آب‌ام) حالا در جایی کار می‌کنم که فیلمی را که این‌ها ساخته‌اند دو سه بار نمایش می‌دهد و از من (که در این دنیا از این‌ها بیشتر از تمام نوع بشر حالم به هم می‌خورد) می‌خواهند و اصرار دارند که برای دیدن فیلم این‌ها بروم وگرنه «برایم بد می‌شود»؟
شما فکر می‌کنید این برخوردهای تصادفی فقط توی فیلم‌های هندی اتفاق می‌افتد؟ توی دنیای واقعی هرگز امکان ندارد که آدم «از هرچه بدش می‌آید به سرش بیاید» یا «مار از پونه بدش بیاید و درِ لانه‌اش سبز شود»؟ که کار آدم به کسی بیفتد که یک روز «هیچ» حساب‌اش می‌کرده؟
توی فیلم برباد رفته که ماجرای جنگ‌های داخلی (ائتلاف) آمریکاست، جایی هست که شمالی‌ها (مخالفین برده‌داری) بر جنوبی‌ها (برده‌داران) و فئودال‌ها پیروز می‌شوند و نتیجه چه می‌شود؟ بردگان سر به راه دیروز، می‌شوند اربابان تازه‌به دوران رسیده‌ی وحشی و منتقم امروز.
متأسفانه فاصله‌ی سینما از واقعیت دارد خیلی زیاد می‌شود. الأن شما وقتی فیلم‌های لورل و هاردی را ببینی، فوق‌العاده کودکانه و احمقانه به نظر می‌رسد آنهمه بدشانسی یا مثلاً خوش‌شانسی یک نفر. ولی یک نگاه که به دور و برت بکنی، می‌بینی یک عالمه آدم مثل خود بنده هستند که بدشانسی را جذب می‌کنند و بعضی‌ها هم هستند که برعکس، می‌خورند و می‌خوابند و با خیال آسوده زندگی می‌کنند و پشت سر هم خوش‌شانسی می‌آورند.
کدام فیلم کمدی کلاسیکی هست که اینقدر «رو» و «ساده و احمقانه» به نظر برسد؟
من وقایع زندگی‌ام را برای شمای نوعی، به عنوان یک فیلم کمدی تعریف کنم، همین شما برمی‌گردید می‌گویید: چه خُنک!!! چه لوس!!! چون که معتقدید دوره‌ی افسانه و جادو و خرافات به سر آمده و الساعه چیزی به نام شانس (حداقل به این شدت‌اش) وجود ندارد. ولی وقتی می‌روید توی زندگی عادی می‌بینید که همیشه توی هر صفی که می‌ایستید، هرچه هم که بدهند، به شما که برسد تمام می‌شود. یا دست به طلا بزنید تبدیل به گـ.ه می‌شود و روز به روز قیمت‌اش پایین می‌آید. یا مثلاً از یکی بدتان می‌آید و هی اینجا و آنجا جلوی رویتان ظاهر می‌شود. یا اگر مثلاً بدشانسی بیاورید و زمین بخورید، حتماً و بدون شک جوری زمین می‌خورید که «چند جای بدن‌تان» از «بدترین جا» بشکند و جراحی‌اش هم بد انجام بشود و سر جراحی توی کما بروید یا مثلاً کج جوش بخورد و تا آخر عمر چلاق بشوید و همسرتان هم به همین دلیل ازتان جدا شود یا بهتان خیانت کند و با یک آدم خوش تیپ که چلاق نیست بپرد! یا مثلاً در خوشبینانه‌ترین حالت، این زمین خوردن دقیقاً در روز اول کار جدیدتان اتفاق بیفتد و چند هفته خانه‌نشین‌تان کند و شغل‌تان را از دست بدهید! واقعاً به همین شدت که گفتم دیده‌شده است.
عجیب نیست؟
واقعاً عجیب نیست؟
نه. نیست. چون که این قانون زندگی است. زندگی، از آن نوعی که شما شناخته‌اید. دیگران شاید با روی خوب سکه‌ی زندگی روبرو شده‌اند.
در فیلم «کنستانتین»، یک جایی هست که کیانو ریوز تعریف می‌کند که بچه که بوده همیشه اشباح و شیاطین را می‌دیده (حالا هی شما بگو نیست و نداریم) و برای همین همیشه از دید دیگران یک بچه‌ی هیستریک و آنرمال بوده. بعدش دوربین یک لحظه، یکی از مسافران اتوبوس را که آدمی کاملاً معمولی است، از دید این بچه نشان می‌دهد و شما می‌بینی که چه قیافه‌ی شیطانی و ترسناکی دارد و فقط این بچه است که او را با چهره واقعی‌اش می‌بیند.
حقیقتش را بخواهید دنیا از فرط عجیب بودن، برایم تکراری شده. مثلاً من به بدشانسی‌ام «ایمان» دارم و می‌دانم که هر اتفاقی، از بدترین وجه‌اش برای من می‌افتد. یعنی هر چقدر که از دستش بر بیاید بهم ضرر می‌زند. مثلاً اگر یک چیزی از دستم بیفتد صاف می‌افتد روی ناخن شست پایم که ناسور است و درد می‌کند.
نه اینکه فکر کنید دست و پا چلفتی هستم‌ها. نه. اتفاقاً خیلی هم روی درست انجام دادن هر کاری، دقت دارم. اما مثلاً چند شب پیش که داشتیم می‌رفتیم مهمانی یک دوستی که خیلی صمیمی نبودیم، من یکهو وسط راه گرسنه‌ام شد و برای اینکه آبروریزی نکنم، یک شیر کاکائو و کیک گرفتم که بخورم و بعد برویم. آقایی که شما باشی و خانمی که من باشم، با همین چـ.س میلی‌لیتر شیر کاکائو، یک پالتو و یک شال و دو عدد بوت و یک کیف را جوری به گـ.ه کشیدم که بیا و ببین. یعنی از در که رفتم تو، فقط دنبال یک دستمال خیس می‌گشتم که سر تا پایم را باهاش لکه‌گیری کنم. حالا کلاً غذا خوردن من آنقدر تمیز است که هیچوقت جلوی بشقاب من ذره‌ای برنج و نان خرده پیدا نمی‌کنید یا امکان ندارد که بر اثر بی‌دقتی دست چرب یا کثیف‌ام را به لباس‌ام یا جای دیگر بزنم، اما وقتی می‌خواهد یک اتفاقی بیفتد، اینطوری همه‌جانبه برایم می‌افتد.
و همین‌طوری‌هاست که وقتی رئیس دفتر معاونت اجرایی تماس می‌گیرد که «چرا برای دیدن فیلم نرفته‌ای»، قبل از هرچیزی خنده‌ام می‌گیرد از کار دنیا... 

شنبه، دی ۲۰، ۱۳۹۳

374: حرف‌های نگفته‌ی پرویز

جمعه در سرما می‌رویم سینما آزادی فیلم پرویز را ببینیم. حدوداً نیم ساعت زود می‌رسیم و چون بلیط را اینترنتی رزرو کرده‌ایم، باید رسید ماشینی دریافت کنیم و به دلیل یک ربع پیاده روی در سرمای بیرون، به سرویس بهداشتی هم احتیاج داریم. توی دستشویی خانم‌ها با هیجان درباره فیلم‌هایی که دیده‌اند یا قرار است ببینند بحث می‌کنند. در حالی که توی آینه نگاه می‌کنم و دست‌هایم را می‌شویم از زن جوان بغل دستی‌ام می‌پرسم: به نظرتون کدوم فیلم خوبه؟ می‌گوید: شیار 143 خوبه. به یه بار دیدن‌اش می‌ارزه. نگاه‌اش می‌کنم. تکرار می‌کنم: شیار 143. هووووووووم! پس شیار 143... و سرم را پایین می‌اندازم و بیرون می‌آیم و از این به بعد دیگر سعی نمی‌کنم هیچ‌کس را روشن کنم که شیار 143 چه فیلم کثیفی است و با چه نوع روابطی به اینجا رسیده و عوامل سازنده‌اش چه و چه‌ها. به جهنم. همین‌قدر که خودم (و فقط خودم در این جهان بیکران) سعی می‌کنم که با خرید بلیط اینجور فیلم‌ها، پول توی جیب «جا.کشی» و «جنـ.دگی» و «چاپلوسی» و «ریا» نریزم و به جایش با خرید بلیط یک فیلم تجربی (به جای دانلود آن بعد از یک مدت) پول توی قلکِ «هنر غیر وابسته‌»ی این مملکت بریزم، برایم کافی است.
 بیست دقیقه‌ی ابتدای فیلم، کادر صفحه از بالا و پایین سیاه است شبیه این فیلم‌های قدیمی وسترن. به ذهن‌ام می‌رسد که تعمدی است. مخصوصاً در صحنه‌ای که پرویز و پدر سر میز نشسته‌اند مطمئن می‌شوم که کادر کامل است و سیاهی پایین صفحه تعمدی است. اما یکهو بانویی با آخرین تارهای صوتی حنجره‌اش از وسط سالن (درست وسط و کنار گوش بنده) هوار می‌کشد: آآآآآآآآآآآآآآآآآیییییییییییییییی آپاراتچی! فیلم خرابه. درستش کن. و پس از نعره‌ی هماوردطلبانه‌ی آن بانو، یکی یکی صداهای اعتراض از گوشه و کنار سینما بلند می‌شود. بین دو احساس گیر کرده‌ام:
1.      یا من آنقدر اوسکول هستم که نقص فنی فیلم را به حساب تعمد کارگردان و تجربی بودن فیلم گذاشته‌ام؟
2.      یا اعتماد به نفس این ملت خیلی زیاد است؟
به عبارتی یا من در پذیرش و بروز افکارم خیلی بی‌اعتماد به نفس و شکاک‌ام. یا ملت در باور و بروز افکارشان، خیلی سریع و خودشیفته‌اند.
کار بدان‌جا کشید که حتی چند نفر پا شدند رفتند یقه‌ی مسئول نمایش را گرفتند و یارو را وادار کردند دوباره فیلم را چک کند و سعی کند عیب را برطرف کند، که یارو هم گفت همینی است که هست و حلقه فیلم را همین‌جوری تحویل‌اش داده‌اند و درست خواهد شد.
فیلم که یهو تمام شد (البته از نظر من چندان یهو هم که نه. من از خیلی پیشتر منتظر تمام  شدن‌اش بودم) و تیتراژ پایانی نوشت «پرویز» من به سمت پلاستیک پفک و چیپس‌هایم حمله کردم که از روی زمین جمع‌شان کنم. چون ردیف‌ها فقط یک ورودی داشت و اگر دیر می‌جنبیدم، آذوقه‌هایم زیر دست و پا له می‌شد. حالا شما تصور کن من آنچنان صدای شلق شولوق پاکت‌ها را درآورده‌ام و ملت هنوز زل زده‌اند به صفحه و منتظرند فیلم ادامه پیدا کند. مسئول نمایش هم که یادش رفته بود چراغ را روشن کند. از موسیقی تیتراژ پایانی هم که خبری نبود. عجبا! به این می‌گویند گه‌گیجه‌ی همه جانبه. کم مانده بود مثل آن خانمه صدایم را به سرم بیندازم که: بابا منتظر چه هستید؟ فیلم تمام شد.
آن از اولش که اعتراضات فقط باعث بازپخش دقایق ابتدایی فیلم و تلف شدن وقت‌مان شد، این هم از آخرش که یارو کلاً خواب بود و نفهمید فیلم تمام شده. به نظرم اگر به یک دلیل باید این بابا را بازخواست می‌کردند، آن «بی‌اطلاعی» و نداشتن دانش کافی درباره فیلمی که نمایش می‌داد بود.
بیرون آمدنی یک لالمانی همگانی حکمفرماست. هیچ‌کس نمی‌داند چه باید بگوید. توی دستشویی هم هیچ‌کس جرأت ندارد چیزی بگوید. نه بد. نه خوب. اصلاً هنوز نمی‌دانند درباره‌ی این فیلم چه باید فکر کنند و چه نتیجه‌ای بگیرند.
قیاس می‌کنم با شرایط پس از نمایش فیلم «ماهی و گربه»ی شهرام مکری. که یک گروه دانشجو که در رأس‌شان پسرکی بود که هی می‌گفت «ممنتوم»، از در سالن بیرون زدند و تا توی دستشویی‌ها هم هنوز داشتند این فیلم را با Memento مقایسه می‌کردند. باز آنجا یک حرف‌هایی (هرچند احمقانه و بی‌ربط) گفته شد. این یکی که فقط لالمانی آورد.
اما برادر شوهرم تمام یأس‌ام را با یک کلام و دوباره و دوباره تکرار همان کلام شست و برد:

ارزشش رو داشت. فیلم خیلی خوبی بود. ممنون بابت معرفیش.

سه‌شنبه، آبان ۰۶، ۱۳۹۳

367: زندگی را با چشم‌های درشت دکتر ژیواگو ببین

نمی‌دانم می‌خواهم درباره دکتر ژیواگو بنویسم یا یک چیز دیگر. به هرحال درباره دکتر ژیواگو از سالِ... (صبر کنید ببینم) بله از سال 1957 و بعد از ساختن فیلم‌اش از سال 1965، به این طرف مدام  نوشته شده و همه‌چیزش بیرون کشیده و توصیف و نقد و تحسین شده است.
من عمر شریف را به خاطر چشمان درشت مشکی و قیافه‌ی خندانش در نقش دکتر ژیواگو دوست دارم. به خاطر پاکی و شاعرانگی‌اش در دورانی آنچنان بی‌رحم و میان آنهمه برف و گرسنگی و دربه‌دری. به خاطر چشم‌پوشی‌اش از آنهمه تلخی و نگهداری از گلدان کوچک عشق‌اش در نبود آب و آفتاب.
من جولی کریستی را به خاطر بازی عالی‌اش در نقش لارای 17 ساله و بعدتر در نقش لارای پرستار و لارای کودک‌گم‌کرده دوست دارم. در نقش زنی طبیعی که نمی‌تواند جسمیت‌اش را انکار کند. زنی که به ندای جسم و روحش گوش می‌کند. زنی که میان آنهمه خون و آنهمه برف، شاعرانگی را در وجود مرد تشخیص می‌دهد و تا انتها (تا زمانی که می‌تواند) ازش پرستاری می‌کند. زنی که قدر شاعرانگی را در این دنیای کثافت می‌داند.
فیلم دکتر ژیواگو مرا وحشت‌زده کرد. منِ گرمایی، «در آستانه‌ی فصلی سرد»، به جای اینکه مثل همیشه خوشم بیاید از سرما، از آنهمه برف و سفیدی مرده که تا انتهای افق ادامه داشت و انگار تکرار ورد ناامیدی بود، ترسیدم. از تمام نشدن جنگی که انگار تا ابد ادامه داشت و خون‌هایی که تا ابد قرار بود بر این برف‌ها بریزد. از بهاری که با نرگس‌های زردش مثل سرابی بود در بیابان بی‌انتهای جنگ.
دکتر ژیواگو، نیمه‌شب پتوی پوست را کنار می‌زند و از کنار لارا بر‌می‌خیزد و به تالار یخ‌زده می‌رود تا پشت میز کارش بنشیند و در نور شمع، شعر بنویسد...
به شوهرم می‌گویم: وحشتناک است اینهمه برف. نمی‌شود میان اینهمه برف زنده ماند و امیدوار بود و شعر نوشت. می‌توانی تصور کنی آن شیشه‌های یخ بسته را که کریستال‌های یخ، سطح آن را مشجر کرده؟ می‌توانی تصور کنی برف توی کوچه تا وسط‌های دیوار بالا بیاید و آفتابی نباشد که آبش کند؟ می‌توانی تصور کنی که در بیابانی سفید گم شده باشی و در هذیان و ضعف، زن و کودکی را در دوردست، به جای خانواده‌ی خودت بگیری؟ می‌توانی تصور کنی اینهمه برفِ مأیوس‌کننده را؟
سالینجر در داستان «تقدیم به ازمه با عشق و نکبت» از زبان دخترکی خطاب به سربازی که در طول جنگ می‌بیند می‌خواهد که او داستانی برایش بنویسد. داستانی درباره‌ی عشق و نکبت.
دکتر ژیواگو، داستانی درباره‌ی عشق و نکبت است.
من دُن آرام را هم خوانده‌ام. اما هیچوقت نتوانستم با گریگوری و  آن زنک پتیاره «آکسیانا» ارتباطی برقرار کنم و عشق حیوانی‌شان را باور کنم. عشقی که پا روی دیگران می‌گذارد و باعث مرگ ناتالیای بی‌گناه می‌شود. زندگی پست و حیوانی قزاقان ساکن کناره‌ی رود دٌن. دکتر ژیواگو، با وجود عشقش به لارا، هیچوقت تونیا همسرش را زیر پا له نمی‌کند (البته شاید هم این به خاطر فداکاری لارا، یا چشمپوشی تونیا است.)
نکته‌ی جالب دیگر فیلم برایم بازی جرالدین چاپلین (دختر چارلی چاپلین) در نقش تونیا است! زنی که زیبا نیست، ولی نمی‌توانی دوستش نداشته باشی.
فعلاً همین‌هاست. و یک سری چیزهای دیگر هم در طول فیلم به نظرم رسیده‌بودند که بعداً متوجه شدم منتقدان قبل از من زحمت‌اش را کشیده‌اند. دست‌شان هم درد نکند که آدم را وادار به گفتن حرف‌های جدی در وبلاگ نمی‌کنند. این وبلاگ روزنوشت است و هرگز قرار نیست یک داستان کوتاه یا نقد ادبی یا فیلمی خیلی تکنیکی تویش بخوانید. اینجا شهر هرت است و هر چیزی بخواهم اعم از چسناله‌های شخص خودم را تویش خواهم نوشت.
چند روز پیش که مامان این‌ها از مسافرت برگشتند، بابا تلفنی می‌گفت که قبل از سفر توی آرایشگاه، ماشین سلمانی پشت گوشش را بریده و حالا کمی چرک کرده. یکی دو روز بعد چرک شروع به پخش شده در نواحی پشت و جلوی گردن کرده بود و تازه به صرافت این افتاده بود که برود دکتر. کم کم داشتم نگران می‌شدم. بعد، دیشب که مامان گفت که چرک به صورت جوش‌های سردار و زخم مانند در تمام بدنش پخش شده... یکهو ترس برم داشت که نکند ایدزی هپاتیتی چیزی باشد. آن هم در این روزگاری که انگار آلودگی و بیماری دارد هی بیشتر در سطح جامعه پخش می‌شود و مردم هی ضعیف‌تر و ناایمن‌تر می‌شوند. انگار چرخه‌ای شده از «آلودگی محیط<= ضعف سیستم ایمنی بدن ما به دلیل مبارزه‌ی مدام با آلودگی محیط<= بیمار شدن بیشتر مردم<= بیشتر شدن آلودگی در محیط و....»
برای اولین بار نگرانش شدم و تصور مرگش را کردم. از آن وحشتناک‌تر ابتلا به بیماری است که ممکن است مادرم و تمام خانواده هم به دلیل ارتباط با او در معرض خطرش باشند. تصور کردم که در این صورت، از روابط‌مان چه باقی می‌ماند؟ مگر همین الأن چه هست اصلاً؟
دلم برایش سوخت. خودم را گذاشتم به جایش: آدم یک عمر بدود و جان بکند و هیچ چیزی نشود و آخرش هم در این وضع، در حالی که هیچ‌کس جز خواهرش دوستش ندارد، بمیرد (ولو اینکه در همه‌ی موارد خودش مقصر باشد). حق هیچ کسی نیست که اینطوری از یک مرض مسخره، به طور تصادفی، بدون هیچ معنایی بمیرد.
به آدم‌هایی فکر کردم که تصادف می‌کنند و می‌میرند. آن‌هایی که توی گودال‌ها و چاه‌ها می‌افتند و می‌میرند. آن‌هایی که زلزله غافلگیرشان می‌کند. آن‌هایی که در اثر اتصالی و جرقه‌ی ناقابل دو تا سیم نازک یک وسیله‌ی برقی، در آتش می‌سوزند و می‌میرند. آن‌هایی که داروی اشتباه می‌خورند، فقط چون عینک نزدیک‌بین‌شان را اشتباهاً توی یخچال جا گذاشته‌اند. آن‌هایی که اسهال می‌گیرند و می‌میرند. آن‌هایی که دوچرخه بهشان می‌زند و می‌میرند. آن‌هایی که در گذشته، بچه که بودند مرده‌اند، فقط چون داروی مورد نیازشان کشف نشده بوده. آن‌هایی که حالا می‌میرند چون داروی مورد نیازشان کشف نشده. آن‌هایی که...
به نظر من فقط دو جور مرگ است که شرافت دارد و احمقانه به نظر نمی‌رسد:
1-    مرگ خودخواسته (از خودکشی بگیر تا شهادت)
2-    مرگ در اثر پیری بسیار
در غیر این صورت کلاً آدم به فضاحت زندگی کرده و به فضاحت رفته...

اوکی. من پدرم را هم بخشیدم. نمی‌دانم. شاید هم فقط دلم برایش سوخته چون خیلی بدبخت و ضعیف شده و دستش به هیچ‌کجا بند نیست. همان‌طور که دلم برای همه‌ی گداها و فروشنده‌های مترو و بچه‌ها و اقلیت‌های مذهبی و اقلیت‌های زبانی و نژادی و سیاه‌پوستان و عرب‌های فلسطین و یهودیان هولوکاست و تمام مظلومان کل تاریخ می‌سوزد.
پدرم حالا اینقدر غریبه و دور و آشنایی زدایی شده است که بتوانم برایش دلسوزی کنم.
_______________________________________________________
پ.ن: توی این دنیا آدم‌های انگشت‌شماری بوده‌اند که فکر می‌کردم هیچوقت نمی‌توانم ببخشم‌شان، چون در حقم خیلی نامردی کرده بودند.
از آن‌ها فقط یک نفر مانده که هنوز نبخشیده‌ام. که شاید لازم است بدبختی‌اش را ببینم. شکسته‌شدن غرورش را ببینم. اعتراف به تنهایی و بی‌کسی‌اش را بشنوم، تا برایم غریبه شود و آنقدر دور... دور... دور... تا دلم برایش بسوزد.
دلسوزی، کلید بخشش و فراموشی است.