سه‌شنبه، آذر ۲۱، ۱۳۹۱

288: آقای مخابرات



زنگ زدم به آقاي مخابرات گفتم:
ببين داداش! ما يه زماني معقول كامپيوتري داشتيم، اينترنتي داشتيم. شب به شب از سر كار مي‌اومديم مي‌تمرگيديم پاي كامپيوترمون. وبلاگه رو بالا پايينش مي‌كرديم. دلمون مي‌گرفت چهار خط مي‌نوشتيم و آپش مي‌كرديم. زد و كامپيوتره تركيد. مام ديديم كه حالا حالاها درست نمي‌شه، گفتيم چه كاريه هي جلو جلو پول ADSL بديم وقتي استفاده نمي‌كنيم. هان؟ پول نداديم. اخطار دادن. نامه داديم كه فيلان. جواب ندادن. گفتيم لابد زير سيبيلي رد كردن ديگه.
سه ماه گذشت. كامپيوتره درست شد. حالا بماند چيطوري. درست شد. ورداشتيم اومديم خونه گفتيم بريم ببينيم كامنت چي اومده. ديديم، اوخ! قطعه كه! هي زنگ بزن. هي پشت خط پونزده نفر بمون. آخرش گفتن: بسم اللة الرحمن الرحيم... بسم رب الشهداء و الصديقين... خوب كرديم قطع كرديم. ميخواستي پول مفت بدي. حالا هم پوله رو ميدي، هم اكانتت سوخت و خطت از رانژه در اومد، هم پول رانژه رو دوباره مي‌دي، هم هزينه‌ي پيك و قرارداد و راه اندازي، هم هزينه‌ي دوره‌ي آينده... گفتيم: نمي‌شه كه. گفتن: ميشه. خوبشم ميشه. گفتيم فحش بديم، جيغ بزنيم، زنگ بزنيم به باباشون شكايت كنيم، خودمون و بزنيم زمين گريه كنيم... ديديم فايده نداره.
گفتيم حالا چي؟ پوله رو بديم حلّه ديگه. گفتن: اِككي! تازه بايد از اول بذاريمت تو نوبت.اوووووووووووه حالا ببينيم كي نوبتت ميشه.بلي!... خيلي دلمون و شكستن. خيلي زور گفتن. خيلي... حالا شوما مي‌گي چيكار كنيم؟
آقاي مخابرات گفت:
شاتل؟ هار هار هار هار...
قطع كردن؟ هار هار هار هار...
شوما اصن خودتو ناراحت نكن نازنين. ADSL مي‌خواستي چرا اول پيش خودمون نيومدي؟
-          شوما دارين؟
-          بلي! بهترشم داريم. سرعت 256. دانلود نامحدود. ماهي 12.500 روي قبض. خوبه؟
-          راس مي‌گي؟ اونوخ كي ميايين وصلش مي‌كنين؟
-          هر وخ درخواست بدي. همون روز يا فرداش.
-          به كي درخواست بدم؟
-          به خودم نوكرتم! مگه من مرده بودم تو رفتي با اون اپراتوراي زبون نفهم شاتل دهن به دهن گذاشتي. ولشون كن بيشعورا رو. بوگو بنويسم: نام خانوادگي صاحب خط؟ شماره تلفون...
-          يني فردا برم مركز مخابراتمون، حلّه ديگه؟
-          شك نكن دردت به جونم. شوما اصن با اين سطح بصيرت چطو شد گول شاتل و خوردي؟
-          چمدونم. تبليغات دشمنان. خيانت دوستان...
بعدش آقاي مخابرات حتي مي‌خواست بيايد مجاني برايم مودم را نصب كند كه گفتم: بيييييييييييييييييي‌خيال! ديگه زحمت مي‌شه داداش. بچه‌ها هستن قربون مرامت.
و خداحافظي كرديم و من خوشحال و راضي رفتم به دنبال باقي زندگاني. و از آن پس ADSL مي‌داشتم و شب و روز مخابرات را شكرگزار مي‌بودم. (هنوز كه نه البته. فردا اول صبح مي‌روم دنبالش)
و در آن عبرت‌هاست براي مؤمنين.

لازم به ذكر است كه مكالمه‌ي من و آقاي مخابرات همينطور كه نوشتم اتفاق افتاد، فقط با كمي جرح و تعديل. مثلاً اينكه ايشان با آگاهي بر ضبط شدن مكالمات توسط شركت مخابرات، دقيقاً كلمات بالا را به كار نبردند و سعي كردند خيلي قربان صدقه نروند و يك جوري كه فقط خودم بفهمم منظورشان را رساندند. بالأخره ايشان هم زن و بچه دارند و گرفتارند و هفت سر نان‌خور و عائله دارند كه چشم‌شان به چس‌مثقال حقوق سر ماه ايشان است. نمي‌شود كه از نان خوردن بيفتند. هان؟
ولي بي‌شوخي چند تفاوت اساسي بين اپراتورهاي شركت شاتل و مخابرات هست كه خدمتتان عرض مي‌كنم:
اول اينكه شاتلي‌ها احساس مي‌كنند از كيون فيل افتاده‌اند و از مردم طلبكارند و ملت دارند همينطور مفتي مفتي از خدمات شركت‌شان بهره‌مند مي‌شوند.
دوم اينكه شاتلي‌ها اصلاً در دامنه‌ي وظايف خود نمي‌بينند كه سوألي را كه مربوط به بخش و دايره‌ي كاري‌شان نمي‌شود جواب بدهند و به جاي اينكه آدم را پاس بدهند به يك داخلي ديگر، زحمت چند كلمه راهنمايي اضافه را بكشند. اما آقاي مخابرات در حالي كه من سوال پيچ‌اش كرده بودم و هي منتظر بودم كه بگويد: ديگه گوزيدي و اين به من مربوط نمي‌شه و زنگ بزن به داخلي فيلان... صبورانه راهنمايي‌ام مي‌كرد و تمام سوألاتم را جواب داد و حتي براي پيدا كردن جواب يكي از سوألاتم مجبور شد بگويد: گوشي خدمتتون... و از پشت ميزش بلند شد و رفت از يكي از همكارانش پرسيد( خدا شاهد است!)
سوم اينكه شاتلي‌ها انگار عادت به بازار گرمي دارند و هي آدم را مي‌گذارند توي نوبت و توي اين هير و وير خدمات مخابرات و شركت‌هاي رقيب، در عوض مشتري‌مداري، ترجيح‌شان بر مشتري‌نداري است!
چهارم اينكه خدمات اينترنت شاتل در قياس با مخابرات بسيار گران است و به ازاي دو گيگ ترافيك ماهانه و سرعت 128 خانگي، سر ماه به سر ماه از شما 14.000 تومان مي‌چاپد.
و بالأخره پنجم اينكه آيا به راستي شما اينقدر مجرم و خلافكار و گناهكار و سيا.سي‌كار هستيد كه از ترس كنترل شدن، به دامان شركت‌هاي دزد مثل شاتل مي‌آويزيد؟ و آيا فكر مي‌كنيد اگر فردا صبح حضرتش دستور بازرسي فعاليت‌هاي اينترنتي صادر بفرمايند، شركت‌هاي خصوصي در امان خواهند بود؟
آيا فراموش كرده‌ايد كه همين اخيرا سرويس مستقل و فارسي وبلاگ‌نويسي بلاگفا، در يك اقدام انتحاري مبادرت به تعطيلي روزي صد وبلاگ نمود و وقتي به محضرشان شكايت شد جواب آمد كه: مأموريم و معذور و از بالا دستور رسيده؟
آيا واقعاً جايي در اين كشور هست كه احساس امنيت داشته باشيد؟
دل خوشي داريد به خدا.
سيري چند؟
                                                                                         

پ.ن: سعي مي‌كنم املاي كلمات را به صورت مرسوم در گوگل پلاس ننويسم. چون خيلي از خوانندگان اين وبلاگ خبري از محيط پلاس و ادبيات حاكم بر آن ندارند. به عنوان مثال اگر من بيايم اينجا بنويسم: بقرعان... يا به ابرفرض... يا استثناعن... شما خواهيد آمد و كامنت خواهيد گذاشت كه اي بي‌سواد فلان و چنان... اما گاهاً از دستم در مي‌رود و به صورت تلفظ عاميانه‌ي پلاسي مي‌نويسم. بر من ببخشاييد.

جمعه، آذر ۱۷، ۱۳۹۱

287: سه اپیزود از زندگی یک آدم غیر حرفه ای




·         وقتي عصبي ام صدايم مي گيرد. بعدش بايد سرم را به كاري گرم كنم وگرنه آنقدر فكر مي كنم كه ديوانه بشوم.
امروز تاريخ امانت كتابي كه از كتابخانه گرفته ام تمام مي شود. اولش تصميم گرفتم كتاب را تمام كنم. برداشتم آوردم گذاشتمش روي تخت ولي ديدم فعلاً حوصله ي درگيري فكري با مطالب كتاب را ندارم. در واقع سرم درد مي كند و ذهنم آشفته است. در ثاني نمي دانم كتابخانه هاي عمومي هم به دليل آلودگي هوا تعطيل هستند يا نه.
بعد به سرم زد يك چيزي بنويسم. اين دو سه ساله نوشتن از نظر من، ديگر ربط زيادي به قلم و كاغذ ندارد. در واقع حتي توي ذهنم هم به جاي كلمه‌ي «نوشتن»، «تايپ كردن» را به كار مي‌برم. كامپيوتر را روشن كردم و يك صفحه‌word2007 (و چرا 2010 نه؟ نمي‌دانم. امان از وقتي كه آدم به يك مزخرفي عادت مي‌كند) باز كردم شروع كردم به تايپ كردن.
                                                                   

·         يازده و نيم يك صبح تاريك باراني، در يكي از همين واگن هاي قطارهاي قديمي مترو كه عين قوطي كبريت مي مانند براي مصاحبه‌ي كاري مي‌روم كه شوهرم صراحتاً بهم گفته است كه حق ندارم بروم چون ساعتش ديروقت است و حقوقش كم و جمعه‌ها هم بايد بروم.
سرم از مشاجره‌ها درد مي‌كند. با باباي ديوثم. با شوهرم كه گاهي اصلاً نمي‌فهمد. شنيدن درد دل‌هاي مادرم سر صبحي.
توي باران مي‌روم. از خروجي اشتباه خارج مي‌شوم و از طرف مقابل خيابان سر در مي‌آورم. عاقبت به شهر كتاب مي‌رسم. آقاي «ن» كه دختر عمويم مرا براي كار به او معرفي كرده، يك پسربچه‌ي موفرفري تريپ هنري است. رئيسش از آن فلان‌هاي روزگار است. چشم‌هاي موذي‌اي دارد و سرش نسبتاً كم مو است و از بالاي عينكش مرا برانداز مي‌كند.
-          من به خانم خودمم اجازه نميدم تا ساعت ده شب سر كار باشه. متأهلا اولش شرايط كار و قبول مي‌كنن و بعدش دبه در ميارن.
توي دلم مي‌گويم: پس خود ديوثتم مي‌دوني كه داري از دختراي مجرد سوء استفاده مي‌كني!
ياد جر و بحثم با شوهرم مي‌افتم. پس همه‌ي زن‌هاي متأهل همين مشكل را دارند و رئيس با اشاره به اين مطلب كار مرا آسان مي‌كند. اينكه در نهايت اين من نيستم كه به كاري كه برايم جور شده نه مي‌گويم، آن‌ها مرا نمي‌خواهند! اينطوري وجدانم راحت‌تر است.
اين روزها كسي به دنبال انجام «كار درست» نيست. همه مي‌خواهند فقط وجدان‌شان را راحت كنند.
توي شيشه‌ي واگن به خودم نگاه مي‌كنم:
توهين شده... رنجيده... استثمار شده... حمال بي جيره و مواجب... در آستانه‌ي ميانسالي... با پلك‌هايي هنوز متورم از بيخوابي ديشب...
ديشب به همين بيكاري و حرف‌هاي بابا و آينده و جهيزيه فكر مي‌كردم و چنان استرسي گرفته بودم كه خواب از سرم پرانده بود.
چرا دارم اين كاغذها را سياه مي‌كنم؟
چرا دارم اين كاغذهاي سپيد را با روان‌نويسي كه پارسال از شهر كتاب خريدم سياه مي‌كنم؟
براي كه مي‌نويسم اين‌ها را؟
                                                                  
·         بعد از بابا، نوبت «ميم» (برادرم) است. ميم، نايب به حقِ بابا است. يعني وقتي بابا نيست كه بريند به اعصاب، ميم وظيفه‌ي ريدن روي اعصاب مرا به خوبي بابا انجام مي‌دهد. وقتي هم هست كه دست به يكي مي‌كنند.
ميم سعي مي‌كند همه‌ي بدبختي‌هاي مرا به چند عامل نسبت بدهد:
1.      زيادي پاي كامپيوتر نشستن.
2.      همت نداشتن و تنبلي.
3.      درست و حسابي درس نخواندن.
4.      جربزه‌ي پول درآوردن نداشتن.
ميم اصرار دارد كه قضيه هيچ ربطي به بابا ندارد و ما هرچه داريم و نداريم از كم‌كاري خودمان داريم. مسأله اينجاست كه ميم در سطح قضيه مانده. نه به روانشناسي اعتقادي دارد و نه به جامعه‌شناسي. دو دستي چسبيده به «همت عالي» و ول‌كن هم نيست. طرز فكرش همان طرز فكر آدم‌هاي قديمي و سنتي است كه خودشان را زاييده‌ي همين الأن مي‌دانستند و نمي‌فهميدند كه از كجا دارند مي‌خورند.
ميم با اشاره به دو تا خانه‌اي كه دارد و به پول‌هايي كه در اثر زحمتش (حمالي و كار سخت) به دست آورده سعي در فخرفروشي و تعريف از «همت عالي» خودش دارد. متوجه نيست كه زندگي زناشويي‌اش را در اثر زنبارگي و لاابالي‌گري باخته و چقدر ضرر كارهاي احمقانه‌اش را داده و الساعه با مدرك فوق ديپلم حسابداري پودماني‌اش، يك حمال، يك كارگر دولت بيشتر نيست. اصلاً به وجه‌ي اجتماعي خراب شده و بي‌آبرويي‌اش توي فاميل و اينكه ديگر كسي برايش تره هم خرد نمي‌كند و مجسمه‌ي كاملي از يك زنباره‌ي آس و پاس است، نمي‌دهد.
ميم فقط به پول اهميت مي‌دهد.
همه‌ي مردم اين روزها فقط به پول اهميت مي‌دهند.
اينطوري است ديگر.
همين‌طوري است كه حرفم به گوش كسي نمي‌رود و كارم شده جر و بحث با اين‌ها. حرف حساب‌شان اين است: پاشو برو سر يك كاري كه به ازاي دوازده ساعت كار در روز، سيصد تومن بگذارند كف مشتت و عين خَر ازت كار بكشند.
در شأن تو نيست؟ به جهنم.
پولش كم است و هيچ دردي را درمان نمي‌كند؟ به درك.
فايده ندارد غير از داغان شدن پا و دست و كمر و گردن و چشم و ريه‌ات و از كار افتادن و به خرج افتادنت؟ به ماچه؟ سال ديگر مي‌روي سر زندگي‌ات. شوهرت خرج دوا و درمانت را مي‌دهد.
نمی فهمند که یک انسان بالغ در سن سی و دو سالگی وقتی بخواهد کاری را شروع کند باید چند تا چیز ناقابل داشته باشد:
1.      سابقه کار (یعنی آن کار را چند سال پیش شروع کرده باشد و خاکش را خورده باشد و حالا به بهره برداری رسیده باشد.)
2.      یا چند میلیون پول ناقابل برای رفتن دوره های تخصصی پیش آدم های حرفه ای(به طور کاملاً غیر رسمی و غیر دولتی، چون که از دوره های فنی -حرفه ای، آدم حرفه ای در نمی آید.)
3.      یا جان سگ و زور خر، برای کارگری مفت کردن از خروسخوان تا بوق سگ، به چندرغاز حقوق. و یادگیری آن حرفه در طول حداقل ده سال (زیر ده سال، کسی به کسی کار یاد نمی دهد. این را از من که چند سال است توی بازار فن و حرفه  و هنر، دستیاری و کارورزی کرده ام داشته باشید.)
میم نمی خواهد ببیند که من چند سال است دارم کارگری و حمالی می کنم و دهنم سرویس شده و اگر به کار کردن و جان کندن بوده، من سخت تر از همه کار کرده ام، و اگر به نتیجه نگرفتن بوده، من کمتر از همه نتیجه گرفته ام.
میم با اینکه مرد است و ادعایش می شود این جامعه را خوب شناخته، این یک قانون ساده اش را هنوز نفهمیده: «پول»، از «کار کردن» در نمی آید. از جاهای دیگر و به طرق دیگر در می آید که در این مقال نمی گنجد.
اگر بیشتر از لیسانس نخواندم، از دیوثی پدرم بود که عمری فقط به پول فکر کرد و به همین لحظه و لاغیر. پدرم که فقط تا نوک دماغش را دید و گذاشت ما همیشه محتاج یک قران و دوزار باشیم و همش بدویم و بدویم تا نان همان روزمان را بدست بیاوریم و فردا باز برای نان فردا بدویم و نه بیشتر.
و حالا چه؟ باز هم پدرم نمی گذارد که فلان و چنان؟ بله. باز هم پدرم نمی گذارد که فلان و چنان. چون که روزی سه چهار بار، هر یک دقیقه ای که مرا جایی گیر بیاورد به جای سلام و علیک، اول از همه می پرسد: کار چی شد؟ هنوز کار پیدا نکردی؟ پاشو برو سر کار. هرچقدر هم کم حقوق میدن مهم نیس. مهم اینه که یه پولی دستت بیاد که بذاری روی جهیزیه ات.
چون که پدرم عین نوار ضبط شده این را تکرار می کند و مهم نیست که شوهرم هم از آنطرف اصرار دارد که من سر کارهای الکی در جاهای پرت نروم، تا یک شغل خوب برایم پیدا شود با درآمد مناسب.
شوهرم و پدرم دو قطب دو آهن ربا هستند و هر کدام سعی دارند افکار مرا به سمت خودشان بکشند و من این وسط بگاو رفته ام. آیا کسی این ها را می فهمد؟
من ذهنم داغان است و دیگر نمی توانم حتی یک کتاب داستان بخوانم، چه برسد به فوق لیسانس یک رشته ی فنی یا مدیریتی یا حسابداری.
من اعصاب ندارم و بدنم فرسوده است و دیگر طاقت حمالی روزی دوازده ساعت را ندارم.
من مچ دستم چهار ماه است از آرایشگری درد می کند و خوب نمی شود.
چرا میم این چیزها توی مغزش فرو نمی رود و هی حرف های پدرم را قرقره می کند؟
چرا آدم توی این مملکت خراب شده در سی سالگی احساس پیری می کند؟
                                                                                         
پ.ن: همینم مانده که بیایم روی این وبلاگ بی در و پیکر درخواست کار بدهم و رزومه منتشر کنم. من جانم را برداشتم فرار کردم آمدم اینجا که غریبه بمانم.
نمی توانم به خواننده هایی که نمی شناسم اعتماد کنم و بهشان آدرس و شماره تلفن و ایمیل و مشخصات بدهم. پس بخوانید و بروید. 

شنبه، آذر ۱۱، ۱۳۹۱

286: اختراع انزوا


«من زخمی داشته ام که حالا می فهمم چقدر عمیق بوده است. عمل نوشتن به جای اینکه آنطور که فکر می کردم التیامش دهد، زخم را باز کرده است... به جای اینکه کلمات، پدرم را دفن کنند، او را برایم زنده نگهداشته اند، شاید بیشتر از هر وقت دیگری...»
پل استر-اختراع انزوا-ترجمه بابک تبرایی

ساعت شش عصر (شب؟) با شوهرم جلوی در مترو قرار داریم. بهش زنگ می زنم. می گوید که پنج دقیقه دیگر می رسد. چند دقیقه بعد سیل آدم ها از درون مترو سرریز می شود بیرون. آرام و بی عجله از روی نیمکت بلند می شوم و توی تاریکی به سمت در مترو می روم. عجله لازم نیست. مطمئناً جزء آخرین نفرات است. چون بلد نیست کسی را هل بدهد و نوبت کسی را تصاحب کند و پای مردم را لگد کند تا توی پله برقی جلو  بیفتد. حتی بلد نیست به محض خارج شدن از در کوپه ی قطار با شمی غریزی تشخیص بدهد پله برقی کدام طرف است و به سمتش حمله کند.
اول آدم های طبیعی خارج می شوند. بعد پیران و از کار افتادگان. بعد شل و پل ها و معلولین. بعد آن هایی که اثاثیه ی سنگین و چمدان های بزرگ به همراه دارند. بعد آدم های بیخبر از دنیا و شاعران و افسرده ها و آن هایی که در آستانه خودکشی هستند و فیلسوف ها و گداها و بی خانمان ها و آن هایی که کلاً کیون لق دنیا هستند و... در انتها: شوهرم!
کمی توی پارک قدم می زنیم. معمولاً خیلی حرفی برای گفتن نداریم و هی به هم می گوییم: خوووووووووب چه خبر؟ و هی پاچه طرف مقابل را می گیریم که چرا حرف نمی زند و ساکت است. اما این بار من یک عالمه ایده و نظریه و فکر دارم. دارم کتاب «اختراع انزوای» پل استر را می خوانم و از هر سطر کتاب، فکر تازه ای به ذهنم می رسد. مجموعه ای از قیاس ها. تحلیل ها. یادآوری ها. کشف ها. حین خواندن کتاب خیلی چیزها به ذهنم می رسد. یاد آدم های زندگیم و رفتارشان با خودم میفتم. یاد پدرم. یاد خواهرزاده ی سه ساله ام که دوست دارد پسر باشد، لابد چون فکر می کند اگر پسر بود پدرش بیشتر تحویلش می گرفت و باهاش بازی می کرد.
(خواهرزاده ام چند روز پیش اولین جمله ی فیلسوفانه اش را گفت. گویا مادرش داشته دعوایش می کرده که گفته از زرشک پلو با مرغ بدش می آید و بهش گفته: اگه تو از مرغ ایراد بگیری اونوقت خدا دیگه بهمون مرغ نمیده که بخوریم... بعد این بچه ی سه ساله و نیمه رفته زیر میز و شروع کرده به بازی کردن با اسباب بازی هایش. بعد از چند دقیقه سرش را بیرون آورده و گفته: خب، ما مرغ میخوایم میریم مغازه پول میدیم میخریم. به خدا چه ربطی داره؟؟؟
صد در صد به خاله اش رفته. ببینید کی گفتم.)

ازش می خواهم که برویم کافه ی پارک بنشینیم و چای و قلیانی بگیریم و برایش تعریف کنم که به چه چیزهایی فکر کرده ام، چون که خیی پُر هستم و دارم از بالای کله ام سر می روم.
«احمد آقا» کافه چی سابق، ما را می شناسد و هر بار که می رویم کافه، آن دور و بر می بینیمش و سلام علیک می کنیم. از سال 84 این کافه پاتوق ما است. هی دست به دست گشته و مدتی تعطیل بوده و حالا هم یک پسره ی آبادانی اجاره اش کرده. محیط نسبتاً خز و خولی دارد و آهنگ های درپیتی می گذارند. گله ای نیست. عوضش قیمت هایش نسبتاً خوب است و نزدیک خانه مان است و... کلی خاطره دارد برایمان. این کافه، همیشه پاتوق چند پیرمرد رفیق باز و چند تا جوان قلیان باز بوده است. در واقع ما جزء معدود مشتریان زوج همیشگی اش بودیم. همیشه هم به محض اینکه پایمان را توی کافه می گذاریم، بخت یارو باز می شود و از در و دیوار زوج های جوان به کافه اش هجوم می آورند.
ما اینجور آدم های با برکتی هستیم در واقع.
می نشینیم نزدیک بخاری. زیاد هم اعتباری بهش نیست. شعله هایش دارد از در و دیوارش بیرون می جهد و بعید نیست به پر آدم بگیرد.
کافه چی به مناسبت محرم آهنگ های غمگینی گذاشته و به در و دیوار پارچه سیاه زده و از ما هم می خواهد قلیان را زیر میز بگذاریم که گیر ندهند.
در اولین خلسه ی قلیان به شوهرم می گویم:
داشتم فکر می کردم که یه زمانی، حالا نه، مثلاً ده پونزده سال دیگه یه بچه از پرورشگاه به فرزندی قبول کنیم...
بعد که می بینم چشم هایش گرد شده و الأن است که فکر کند من به آرمان های مان خیانت کرده ام و دچار سوء تفاهم شود که از همین حالا دلم بچه می خواهد، فوراً توضیح می دهم که این افکار در اثر خواندن کتاب اختراع انزوا به ذهنم رسیده...
-          اینکه بچه ها خیلی حساس هستن. حتی وقتی سه ساله هستن به شدت از محیطشون تأثیرپذیری دارن. از رفتار پدر و مادر. و بعدش... انگار تموم عمر با این تصویر مواجه هستن و دیگه چیزی رو نمی بینن. نه عشقشون رو. نه همسرشون رو. نه بچه ی آینده ی خودشون رو. انگار ما تمام عمر داریم زخمای کودکیمون رو مرهم می ذاریم و با ترسای کودکیمون می جنگیم. انگار همیشه همون بچه ی کوچولوی بی دفاعیم. و روش دفاعیم صرفاً همون گریه و چنگ زدن و جیغ کشیدن و زیر میز و تخت قایم شدنه... این چیزا باعث شد به فکر بیفتم که با یه بچه که خودم نزاییده باشمش و مال کس دیگه ای هم نباشه ارتباط روانی برقرار کنم و بذارم خاطرات خوبی از کودکیش داشته باشه. دوست دارم یه بچه رو از نزدیک زیر نظر بگیرم و رشد و آگاهیش رو بررسی کنم. بچه ها تنها چیزای متغیر این دنیا هستن. بقیه ی چیزا کسل کننده و ثابتند.
شوهرم می گوید هوم و توی فکر می رود. بعد می گوید که تازه به اندیشه های ده سال پیش او رسیده ام! خودشیفتگی در این حد!
(دیشب توی گودبای پارتی دخترعمه ام «سین»، زیادی خوردم و از صبح سرگیجه و حال تهوع دارم. موقع تایپ این متن دل و روده ام هی می آید توی حلقم و برمی گردد سرجایش. مادرشوهرم هم طبق عادت همیشه اش از صبح هی دارد می پرسد: برای نهار چی بپزم؟ آخرش هم چیزی نمی پزد. معلوم است. ای توی روح تعارف بیجا. خوب یک کلمه بگو حال ندارم برای ظهر نهار درست کنم و بهتر است همین سوپ آبزیپو را میل کنیم... بعد اگر من زورت کردم بروی غذا بپزی بگو.)
-          این کتاب (اختراع انزوا) یک خودسرگذشتنامه محسوب میشه. نویسنده توی اون سعی کرده چیزایی درباره ی مرگ پدرش بنویسه. در واقع تحلیلش کنه و تکلیفش رو باهاش روشن کنه. گاهی فحشش داده. گاهی براش دلسوزی کرده. بعد جایی میرسه که می فهمه همه ی اینا واسه اینه که رفتار پدرش  از بچگی یه زخم عمیق روی روحش گذاشته و نوشتن از پدر فقط یه بهانه است تا خودش رو بیرون بریزه و تسکین بده. همون کاری که من همیشه کردم. سه سال روی اون وبلاگ... و حالا بازم روی وبلاگ جدید...
سه تا زوج دیگر بعد از ما به ترتیب وارد می شوند. اگر مثل همیشه حرفی برای گفتن نداشتم، می توانستم بنشینم و سر فرصت هر کدامشان را تحلیل کنم و حدس هایی درباره رابطه شان بزنم. بخاری حریف سرما نیست، یا من ضعیف شده ام. هفته ی گذشته یک آنفولانزای ناجور را از سر گذراندم و حسابی ریقم در آمد. زیر چشم هایم این هوا گود رفته بود و دل و روده ام هنوز سر جایش برنگشته.
-          بچه ها خیلی حساسن. آدم فکر می کنه حالیشون نیست. قیافه هاشون ابله و با نمکه. ولی خیلی آسیب پذیرتر و حساس تر از ما هستن. وقتی کسی بهشون بی محلی و بی توجهی میکنه، خیلی ناراحت میشن و یادشون نمیره. نویسنده ی این کتاب توی تمام زندگیش سعی کرده به نحوی توجه باباش و جلب کنه و وادارش کنه عکس العمل نشون بده. این یه عقده است که درمون نمیشه. توی تمام زندگی. بعد فکر کن ما این جنایت رو به راحتی در حق یه بچه و آینده اش می کنیم. عقده ای میشه. محبت کردن رو یاد نمیگیره. بعدم به عنوان یه آدم مریض، زندگی زناشویی و رابطه اش رو با بچه هاش خراب میکنه. آدم توی تمام زندگیش با تصویری که از پدر و مادرش داره، چش تو چشه.
کافه چی و خدمه اش ما را تحویل می گیرند و ازمان کارت شناسایی برای قلیان نمی خواهند و موقع حساب کردن هم کلی تعارف می کنند طوری که مشتری های دیگر توجه شان جلب می شود. خوشم می آید که به جاهای آشنا بروم و با آدم های آشنا نشست و برخاست کنم. کافه های جدید و آدم های جدید را دوست ندارم. چونکه هیچ خرده و برده ای با آدم ندارند و رفتارشان بی ادبانه است.
آدم باید نان و نمک حالیش باشد.
آدم باید یک ساعت بنشیند توی یک کافه و بلند بلند با شوهرش درباره ی یک کتاب حرف بزند و کسی نیاید بگوید: چیز دیگه ای میل دارین؟ یعنی وقت استفاده از فضای کافه تمام شده و بلند شوید گم بشوید بیرون.
آدم باید بتواند با شوهرش درباره ی کتاب ها حرف بزند.
پس چی؟