جمعه، بهمن ۲۰، ۱۳۹۱

298: حکایت آن دیزی و دَرَش

اگر ناگهان متوجه شويد كه قيافه‌تان از همه لحاظ كاملاً شبيه مادر شوهرتان است، چه احساسي پيدا مي‌كنيد؟
من احساس مي‌كنم بهم خيانت شده و سرم كلاه رفته.
قيافه‌ي شوهرم اصلاً شباهتي به من و يا مادر خودش ندارد. در واقع به عمه‌اش رفته: رنگپريده و لاغر و كشيده و آرام. برادر شوهرم هم نود درصد شبيه پدرش است: توپر و كوتاه و پر قيل و قال.  اما چي باعث شده كه من به اين نتيجه‌ي محير العقول برسم كه قيافه‌ي من كاملاً شبيه مادر شوهرم است، آنهم در حالي كه حتي نسبت فاميلي با هم نداريم؟
ببينيد مسأله اصلاً وراثت و ژنتيك نيست. الأن من دارم در حوزه‌ي روانشناسي صحبت مي‌كنم.
هشت سال پيش در يك جلسه‌ي دوستانه، استاد فلسفه‌ام (كه انگار هر چه پيش‌تر مي‌روم متوجه مي‌شوم كه تمام حرف‌هاي حسابي زندگي‌ام را از او شنيده‌ام) گفت كه متوجه شده «مردها زني را براي ازدواج انتخاب مي‌كنند كه شبيه مادرشان باشد». بعد گفت كه تازگي متوجه شده كه زنش از بعضي زوايا كه نگاهش مي‌كني كاملاً شبيه مادرش است. بعد هم به دوستم «ح» كه مادرش وقتي اين بچه بوده از سرطان فوت كرده است، گفت: تو هم يه روز با يه زني ازدواج مي‌كني كه موهاش مثل مادرت صاف و بلند باشه. (با توجه به اينكه چند دقيقه قبلش «ح» داشت مي‌گفت كه وقتي مادرش را در گور خوابانده‌اند، موهاي بلندش را پيچانده‌اند و مثل بالش زير سرش گذاشته‌اند.)
اين حرف را مثل باقي حرف‌هايي كه زمان دانشجويي‌مان و بعدتر بهمان گفت، زياد جدي نگرفتم. يعني راستش به خودم گفتم از آن كـ.سشعرهايي است كه به ذهن پيرمردها مي‌رسد. بعد هم فراموشش كردم.
حالا هشت سال از آن دوران مي‌گذرد و من يك سال است با پسري كه از همان سال‌ها مي‌شناختمش نامزد كرده‌ام. بعد چي شد كه اين حرف استاد فلسفه دوباره يادم آمد؟
با مادر بزرگم  نشسته بوديم و داشت مي‌گفت كه با زن دايي‌ام (عروس دومش) رفته بودند سفره‌ي نمي‌دانم اباالفضل يا كي. بعد يكي از زن‌ها ازش پرسيده بوده: اين دخترته؟ اين گفته: نه. عروسمه. از چه لحاظ؟ زن گفته: آخه خيلي شبيه خودته! مادر بزرگم هم ياد اين ضرب المثل افتاده كه «دیزی می غلتد و در خودش را پیدا می کند» (يعني مادر بزرگم هم گشته و يكي را پيدا كرده كه به خودش بخورد). بعد هم گفت كه خوب كه دقت مي‌كند انگار من هم شبيه مادر شوهرم هستم.
باورم نمي‌شد. قبلش يك چيزهايي بو برده بودم. مثلاً اينكه جفت‌مان ريزه هستيم و قد بلندي نداريم. را رنگ پوستمان كه يك رگه‌ي زردي آسيايي تويش هست كه باعث مي‌شود شال رنگ صورتي به هردويمان بيايد. اما شباهت‌ها فقط در حيطه‌ي ظاهري است. از نظر اخلاقي مادر شوهرم آدم ملاحظه‌كاري است و من ابداً نيستم. رودربايست و تعارفي است و من نيستم. وسواسي و آهسته‌كار است و من عجول و تند دست. كلاً از نظر ژانر رواني، آدم‌هاي كاملاً متضادي هستيم، تا حدي كه حدس مي‌زنم او هم مثل من، از رفتارهاي طرف مقابل (من)، لجش مي‌گيرد.
خلاصه اينكه تازه متوجه شده‌ام كه اگر من و مادر شوهرم با هم يك جايي برويم، خيلي احتمال دارد كه غريبه‌ها فكر كنند من دخترش هستم!
وحشتناك نيست؟
هست! به خدا هست!
اينكه بعد از ده سال كه با آقا دوست بوده‌اي... بعد از آنهمه داستان و ماجرا... در حالي كه فقط در دو سال آخر بوده كه تصميم به ازدواج گرفته‌ايد... بعد از آنهم استرس «مي‌شود. نمي‌شود»... بعد از آنكه فكر مي‌كردي مالك زندگي و سرنوشت و انتخاب‌هاي خودت هستي و خودت داري براي خودت تصميم مي‌گيري...حالا كه شده تازه بفهمي كه شوهرت فقط به اين دليل به طرفت جذب شده و اينهمه سال باهات مانده و آخرش باهات ازدواج كرده كه:
شبيه مادرش بوده‌اي!
شما باشيد به تمام آر.مان‌هايتان تجا.وز نمي‌شود؟
دارم به اين فكر مي‌كنم كه اگر آدم در پنجاه و شش هفت سالگي (سن آن موقع استادم) به چنين راز وحشتناكي پي ببرد، چقدر منهدم مي‌شود؟ آيا او هم  اين قانون را از كسي شنيده بوده يا خودش كشف كرده؟ بعد از آن چه احساسي درباره‌ي رابطه‌ي خودش و زنش و تمام زندگي‌اش پيدا كرده؟
دارم به اين فكر مي‌كنم كه چرا از بين آنهمه آدم، من؟
«ح» هنوز ازدواج نكرده. از آن گروهي كه در آن جلسه حضور داشتند، الأن همه‌شان بالاي سي سال دارند و از ميان‌شان تا آنجا كه من خبر دارم، فقط من ازدواج كرده‌ام. چرا من؟ چرا همه‌ي پيشگويي‌هاي استاد فلسفه‌ام دارد براي من اتفاق مي‌افتد؟ آيا من قرار است سرنوشت مشابهي با آن پيرمرد ايده‌آليست غرغرو پيدا كنم؟
سيگار...؟
بيماري قلبي...؟
و يك مشت آرزوي بر باد رفته...؟
                                                                                     
پ.ن: البته من همیشه در بدبینی غلو می کنم. بگذارید دل خودم را خوش کنم که دلایل بسیار دیگری در این فراینده انتخاب دست داشته اند که بیشترشان به برتری های مسلم بنده مرتبط بوده اند و لاغیر. 
انشاءالله.

جمعه، بهمن ۱۳، ۱۳۹۱

297: v for vendetta



فيلم V for Vendetta  را ديدم. چند جاي فيلم به پهناي صورت اشك ريختم.
البته من ناتالي پورتمن نيستم و اگر كسي آنقدر مرا شـ.كنجه بدهد هرگز نمي‌بخشمش و تا لااقل يك خرده تلافي نكنم بيخيالش نمي‌شوم. و يا مثلاً هرگز نخواهم توانست در مقابل حس فضولي‌ام مقاومت كنم و بعد از مرگ يارو، نقابش را كنار نزنم و صورتش را نبينم.
بيا بيخيال عناصر هاليوودي و باليوودي فيلم بشويم و به پيام فيلم توجه كنيم. اين سوتي‌ها كه مثلاً چرا تمام آزادي‌خواهان فيلم حتماً مي‌بايست گـ.ي و لز.بين و مسلمان مي‌بودند. آيا فقط به اقلـ.يت‌ها ظلم شده؟ يا اينكه چطور چنين كلكسيوني از آدم‌هاي مظلوم به طور كاملاً تصادفي دور هم جمع شده‌اند: ناتالي پورتمن كه پدر و مادرش سيا.سي كار بوده‌اند و كشته شده‌اند- آقاي بازرس كه پدر و مادرش در يكي از وقايع معروف به خرابكاري دست داشته‌اند- مجري برنامه‌ي طنز و دوست ناتالي كه گـ.ي بودنش را مخفي كرده است- دختر بازيگر لز.بين كه در آزمايشات ويروسي دولت كشته شده و نامه‌اش به دست ناتالي مي‌رسد- و آقاي V كه شخصيت اصلي فيلم و انتقام‌گيرنده است.
بيا به آن نقاب‌ها نگاه كنيم. به آن‌زخم‌ها. بيا به حرف‌هاي تكراري آقاي صدراعظم در تلويزيون گوش كنيم. تهديدها. انگلـ.يس پيروز  است. بايد مطيع و فرمانبردار باشيد. حــ.كومت نـ.ظامي. آيا اين حرف‌ها به گوش ما آشنا نيست؟
همين چيزهاست كه اشك مرا در مي‌آورد. كه اينطور با تيتراژ پاياني فيلم اشك‌هايم روي دست‌هايم مي‌چكد و هرچه سعي مي‌كنم با دستمال كاغذي خشك‌شان كنم دوباره سرريز مي‌كنند و حريف‌شان نمي‌شوم.
سال‌هاست كه دارم  اين قصه‌ها را مي‌شنوم. اولين بار از دختري در دوران دانشگاه. يك دختر كاملاً معمولي. نه هيستريك. نه بيمار. نه وراج. نه هيچ چيز ديگر. يك دختر كاملاً معمولي. يك كسي كه همينطوري از دور مي‌شناختمش يعني ديده بودمش. بعد يكهو يك روز كه چند دقيقه كنار هم نشستيم و سر حرف‌مان باز شد برايم وقايعي درباره‌ي نامزدش تعريف كرد كه شـ.كنجه شده است و فراري است و مي‌خواهد از كشور خارج شود. اولين چيزي كه به ذهنم رسيد اين بود كه اين دختره چه مرگش است؟ توهم دارد؟ آيا اصلاً چنين پسري وجود خارجي دارد؟ يا تمام اين‌ها در ذهن اين بنده خدا مي‌گذرد و عين ديوانه‌هاي تيمارستان روزبه، براي مهم جلوه دادن خود، صبح تا شب در ذهنش داستان‌هاي پليسي مي‌سازد...؟
بعد از آن هم خودم را از دختره كنار مي‌كشيدم و سعي مي‌كردم زياد دور و برش نپلكم. تمام ماجرا همين بود. اما بعد داستان از پي داستان. سال از پي سال. و بعد...
همه‌ي چيزهايي كه به چشم خودم ديدم.
اين‌هاست... اين‌هاست كه مي‌گرياندم. همين ترس مدام از همه‌چيز. از در و ديوار. از چيزهايي كه مي‌نويسم. از آدم‌هايي كه مي‌خوانندم. نقطه‌گذاري بين كلمات بودار. بعد خودم گرفتار همين موقعيت مي‌شوم: آدم‌هايي كه در وبلاگ قبلي‌ام كامنت مي‌گذاشتند كه اين نقطه‌گذاري لوس بين كلمات براي چيست؟ مثلاً «صادق هد.ايت» هم نقطه‌گذاري مي‌خواهد؟ تو توهم داري؟...
و من نمي‌توانستم توضيح بدهم. نمي‌توانستم ديده‌ها و شنيده‌هايم را به كسي انتقال بدهم... و اين ترس لامصب را...
آدم توي درد خودش تنهاست.
«در زندگي زخم‌هايي هست كه مثل خوره روح را آهسته در انزوا مي‌خورد و مي‌تراشد...»*
هنوز هم مي‌آيند در وبلاگ قبلي‌ام كامنت مي‌گذارند كه من فلاني هستم و فلان موقع تو را مي‌خواندم و آدرس جديدت را بده. نمي‌دهم. به كسي كه نمي‌شناسم اعتماد ندارم. به كسي كه مي‌شناسم هم اعتماد ندارم. آدم‌هاي مريض. آن حرامزاده‌اي كه هنوز برايم كامنت مي‌گذارد و تهديدم مي‌كند كه عاقبت يك روز مرا پيدا مي‌كند و نامم را مي‌داند و مدام دارد مرا با كلمات كليدي خودم مرا توي نت سرچ مي‌كند و آرشيوم را سيو كرده...
من از آدم‌ها مي‌ترسم.
اين وبلاگ نقاب است. نقاب كسي كه شايد حرف‌هايش حرف شماست و حتي لازم نيست نامش را بدانيد و صورتش را ببينيد. چه فرقي مي‌كند. بخوانيد و به پهناي صورت اشك بريزيد. چون كه اين‌ها حرف‌هاي شماست.
به گوش‌تان آشنا نيست؟
                                                                                                               
پ.ن: از بوف کور هدایت (مرغ پخته هم این جمله را می شناسد. اسم نویسنده اش روی پیشانی اش حک شده.)

دوشنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۹۱

296: روزی روزگاری در آمریکا


شما «سرجيو  لئونه» را مي‌شناختيد؟
شما «روزي روزگاري در آمريكا» را ديده بوديد؟
چي؟ ميشناختيد و ديده بوديد؟ پس خدا مرگتان بدهد چرا به من نگفته بوديد بروم فيلم‌هاي اين بابا را ببينم؟
بروم به «ح» زنگ بزنم بگويم كه اين فيلم مرا كشت. «ح» دوستي است كه من هر وقت كتاب خفني مي‌خوانم يا فيلم خفني مي‌بينم، حتي اگر نصفه شب هم باشد بهش زنگ مي‌زنم و يك ساعت برايش درباره‌ي كتاب يا فيلم مورد نظر ور مي‌زنم. دليلش هم اين است كه منابع اطلاعاتي تقريباً يكسان و سليقه‌هاي شبيهي داريم و مي‌توانم تقريباً مطمئن باشم كه او هم از وجود آن بي‌خبر بوده و الأنه نيست كه درآيد بگويد: وا! اين كه خعلي قديميه! من شونصد سال پيش ديده بودمش!... آي بدم مي‌آيد، بدم مي‌آيد از اين آدم‌هاي همه‌چيزدان كه اصلاً از ذوق‌هايت ذوق نمي‌كنند و هميشه يك ماسك اينجوري بر چهره دارند   :|
بعضي فيلم‌ها و كتاب‌ها يك جوري هستند كه مثلاً اين هفته مي‌بيني‌شان، بعد يك هفته مي‌گذرد. مي‌بيني شخصيت‌هايش هنوز جلوي چشمت هستند. يك هفته ديگر مي‌گذرد. مي‌بيني داري به روابط توي فيلم يا كتابه فكر مي‌كني. يك ماه، يك سال، چند سال مي‌گذرد مي‌بيني ول‌كن مخت نيست. اثرشان عين جاي  بخيه روي صورت مي‌ماند كه خوب نمي‌شود و هر وقت مي‌روي جلوي آينه، توي چشم مي‌زند. «اوريكس و كريك» و «بوف كور» و «تبار شناسي اخلاق» براي من چنين كتاب‌هايي بودند.
من از آن دسته آدم‌هايي نيستم كه بالاي رفيق جان بدهم. اگر رفيق بخواهد جفتك‌پراني كند و نارو بزند، خوب من هم مغز چلچله نخورده‌ام (به همان نشان كه آقايمان عباس معروفي در سمفوني مردگان چنين فرمودند كه آيدين، خوراك مغز چلچله خورد و كسخل شد) كه بخواهم بي‌خيالي طي كنم و در حالي كه خون از پهلوي خنجر خورده‌ام مي‌چكد، به روي رفيق نامرد بخندم. صد در صد بدانيد جبران مي‌كنم. اما اگر بخواهم كلي نگاه كنم: بلي! من از همان مغز چلچله خورهايي هستم كه اغلب اوقات پدرسوختگي‌هاي رفيق را فراموش مي‌كنم و باز آشتي مي‌كنم و هميشه آنچه برايم از هر چيزي ناموسي‌تر و مهم‌تر است، رفاقت است و لاغير. در واقع بنده را مي‌توانيد جزء معدود زن‌هايي قلمداد كنيد كه معناي رفاقت را مي‌فهمند.  خانم‌ها، خيلي توي كار اين يك قلم نيستند! متأسفانه. زن سر و كارش بيشتر با عشق است تا دوستي.
چيزي كه توي اين فيلم، رواني‌ام كرد، معناي عميق و اصيل «دوستي» بود. بعدش حالا كه يك هفته از ديدن فيلم گذشته بود... آنهم فيلمي چهار ساعته!... باور مي‌كنيد؟ باور مي‌كنيد كه كسي بتواند يك فيلم چهار ساعته بسازد كه شما را تا ساعت دوي صبح بيدار نگه دارد و يك هفته بعد از ديدنش باز به سرتان بزند كه دوباره ببينيدش؟
اين «سرجيو»، اين «لئونه»، اين ديوث دقيقاً چنين كاري كرده. بعدش اين فيلمه يك جوري است كه اصلاً پيام و اين چيزها ندارد. حرف اضافي تويش نيست. به قيافه‌ي اين بابا «رابرت دنيرو» نگاه مي‌كني: يك پخمه‌ي تمام عيار! عصباني بشود؟ تلافي كند؟ بفهمد چه بلايي سرش آورده‌اند؟ متنبه بشود و ديگر كلاه سرش نرود؟ نه. هرگز. تا آخر فيلم همان خري است كه بوده.
اصلاً چه بگويم؟ چه بگويم؟ درست زماني كه مي‌خواهي يك كمي جدي بشوي و توي فيلم دنبال پيام بگردي... زرت... ماجراي «پگي» و «شيريني خامه‌اي» را پهن مي‌كند جلويت كه از خنده روده‌بُر بشوي. باز مي‌آيي خودت را جمع كني كه ماجراي «ديد زدن از توالت» و «افتادن بر سر صاحب مغازه» درست مي‌شود. اصلاً يك جور هرزگي و رندي ايتاليايي توي فيلم هست كه هم مي‌خنداندت و هم كاملاً طبيعي به نظر مي‌رسد. شبيه چيزي كه در فيلم «سينما پاراديزو» مي‌بيني... و دوستي شكل مي‌گيرد. ابتدا با دعوا و كلاهبرداري و سپس با مصالحه و هم‌پيمان شدن عليه پاسبان محله.
ويژگي فيلم‌هاي ايتاليايي، انگار طنز و بي‌رحمي و صـ.كس طبيعي‌شان است. انگار داري يك فيلم مستند درباره‌ي رفتار جانوران را مي‌بيني. چيزي كه در نهايت، و با اينهمه، فقط مي‌توان درباره‌اش گفت:‌عين واقعيت!
درست بعد از يك هفته از ديدن فيلم، امروز عصر يكهو به اين فكر افتادم كه نكند صحنه‌ي «تجا.وز رابرت دنيرو به معشوقه‌ي بچگي‌اش توي ماشين» و آنهم آشكارا وحشيانه و همراه با مقاومت شديد دخترك، انتقامي بوده كه كارگردان جلو جلو از دخترك گرفته تا بعدها كه از خيانت او آگاه مي‌شويم، خيلي دلمان براي دنيرو نسوزد؟ آيا كارگردان به تمام نشانه‌هاي موجود در فيلمش آگاه بوده و آن‌ها را عامدانه در جاهاي مختلف كار گذاشته بوده است؟ شرارت چهره‌ي دوست خائن در بچگي... حقه‌هايش... گير دادن‌هايش به دنيرو و علاقه‌اش به دخترك كه مدعي است مانعي بر سر كار و حرفه‌ي گروهي‌شان است... و بلاهت و خلوص صورت دنيرو كه بعد از هر بار فريب خوردن فقط كمي مبهوت مي‌ماند و بعد مي‌خندد و فراموش مي‌كند...
نشانه‌هاي موجود در فيلم يك‌يك جلوي چشمم مي‌آيند. نشانه‌هايي كه خيلي پيش‌تر دال بر خيانت بوده است. پولي كه گم شده است. دوستاني كه كشته شده‌اند. و دنيرو كه محكوم به خبرچيني و كشتن دوستانش شده و براي تمام سال‌هاي جواني‌اش فراري مي‌شود.
و صحنه‌ي پاياني فيلم. واقعاً معركه است. بازگشت دوباره‌ي حلقه به ابتداي خود. به افيون‌خانه‌اي كه دنيرو در دود و نشئگي آن رها بود كه... فاجعه (خيانت) اتفاق افتاد. و حالا در پايان فيلم، دنيرو دوباره خود را در نشئگي مي‌يابد و دوربين روي چهره‌ي او ثابت مي‌شود و او ابلهانه و بي‌خيال مي‌خندد. درست مثل يك دلقك بي‌خبر از همه‌جا.
خندان. و مطلقاً بي‌خبر. در بي‌زماني و جاودانگي بهشت شخصي‌اش. بهشت رفاقت.
نه. من آدمي نيستم كه بالاي رفاقت جان بدهم. حتي كشته مرده‌ي فيلم‌هاي مسعود كيميايي هم نيستم. اما اين فيلم مرا كشت.

دوشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۹۱

295: ز پیشم یار جانی رفت افسوس



همیشه فکر می کردم برای هر اختلاف نظری میان من و خواهرم، گذر پنج سال کافی است. فقط پنج سال ناقابل که او از من کوچکتر است و باعث می شود که خیلی حرف های مرا نفهمد... اما امشب که ترانه «جوانی» منوچهر سخایی را که ترانه ناموسی من محسوب می شود برایش گذاشتم و از همان اول ترانه بنا کرد چپ چپ نگاه کردن و از اواسط ترانه افتاد به هرهر و ترتر و هندزفری را از گوشش خارج کرد و مسخره بازی درآورد که این ترانه با «طناز» معین و «چقده سخته خدایا»ی هایده قابل قیاس است... فهمیدم که اصلاً در حال و هوای ترانه قرار نگرفته و کلاً از باغ بیرون است.
این بار شاید مسأله اصلاً سن و سال نبود، تجربه بود. تجربه ای از «یاران» گذشته (یار در شعر حافظ و خیام و نه به معنای خاصش). وقتی حافظ می گوید یار، آدم نمی داند منظورش عشق است یا دوست، برای همین توی هر فصل زندگیت یکجوری باهاش ارتباط برقرار می کنی و می فهمی اش. اما من فکر می کنم حافظ کاملاً می داند چه می گوید و موقع به کار بردن این کلمه (یار) دقیقاً تمام آدم های عزیز و از دست رفته ی زندگی اش(مرده و شوهر کرده و سفر رفته و قهر کرده) جلوی چشمانش می آید.
شبیه حسی که من در این روزهای زندگی ام دارم. یک افسوس بزرگ برای همه چیز. یک عشق عظیم به تمام آدم های رفته. یک مهربانی و اندوه وسیع نسبت به هر خطایی از خودم یا هر کسی در رابطه با من. نگاهی به وسعت تمام زندگی ام. بخششی به تمام بدی ها و تمنای بازگشت گذشته با هر بد و خوب اش. دیگر یک آدم خاص جلوی نظرت نمی آید، تمام آدم های زندگی ات... تمام زندگی ات مدام جلوی چشمت نشسته.
نگاه کن! بگذار دقیقاً تصویری را که از این ترانه توی ذهنم ساخته می شود برایتان توصیف کنم:
من یک پیرمرد مست دوره گرد و نوازنده ام با سر و وضعی آشفته. در یک مجلس شادخواری یا در یک قهوه خانه یا در یک کاباره ی چهل سال پیش نشسته ام. حتی می توانم یک پیرمرد معرکه گیر باشم در میان حلقه ی رهگذرانی که توجه شان به رقص دخترکی در میانه و خواندن و نواختن من جلب شده است. می خوانم و با دست ها و صورتم ادا و اطوار هماهنگ با کلماتم در می آورم. خیره ی رقص دخترکم. چشم و ابرو سیاه و گیسو کمند و میان باریک (ارجاع می دهم به اطوار سیما بینا حین خواندن و پیرمرد افغانی تابستان های درکه با دوتارش و زنگوله های بسته به انگشت نوازنده اش)
دخترک را می شناسم؟ چه فرقی می کند؟ شاید صرفاً یک رقاصه ی هرزه ی کافه ای باشد. شاید نیمه دیوانه. شاید فقط مست. شاید غریبه و از صدای ساز من به همراهی برآمده. چه فرقی می کند؟
دارم دخترک را نگاه می کنم و به عمر رفته ام چشم دارم و یاد معشوقی (یا معشوقه هایی) از ایام جوانی ام برایم زنده شده. با دانستن اینکه همه چیز از دست رفته و حالا فقط در شب های مستی و حرکات موزون اندام دخترکی غریبه، می توانم آن لحظات را برای دقایقی محدود دوباره به یاد بیاورم.
همه چیز افسوس است. حس از دست دادن. حس پوچی زمان و تمام زندگی. حس شادی و جنونی که از دانستن همزمان اینهمه عایدت می شود. عین همان تلخی که از شراب در ته گلو می ماند... گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یاد... مثل شعر خیام... مثل شراب شیراز... مثل صدای هایده در مستی... مثل نشستن لب جوی و تماشای گذر عمر... مثل بوف کور هدایت و پیرمرد خنزرپنزری و زن لکاته... مثل دم را دریاب و این نیز بگذرد... مثل دانستن همه چیز و جهالت بر همه چیز... مثل لبخند دم مرگ به روی ماه زندگی!
همه چیز در آن لحظه است و من آن پیرمردم. من آن رقاصه ام. من اندوه پیرمردم. من سرمستی رقاصه ام.
چطور می توانم چیزی را که در این ترانه هست توضیح بدهم. تمام شعر حافظ و خیام را در این ترانه مرور می کنم. لازم نیست صدای شجریان و شهرام ناظری باشد. لازم نیست هیچ چیز فخیمی تویش باشد. همین سادگی لحن خواننده، که گاهی به طعنه ای رندانه به جای «من»، می گوید «ما» (به ما یک اعتباری بود و بگذشت)... و تکرار ردیف «بگذشت... بگذشت... بگذشت...»...
سادگی و بی توضیحی و وضوح عشقی شبیه تمام عشق های دیگر... درگیر با گیسو و لب لعل و چشم خمار و قرار بر سر بام و بوسه و... مثل عشق در کتاب های دوراس...
خواهرم زود شوهر کرد. هجده سالگی. شوهرش فامیل بود و برای همین خانواده ام معطلش نکرد. بچه اش الأن چهار ساله است و من تازه دارم شوهر می کنم: در سی و دوسالگی. برای من زندگی از دوستان و شوخی های بچگانه ی دبیرستان، مستقیماً به خانه ی شوهر منتهی نشده بلکه مسیر پیچ پیچی را گذرانده که آدم های عجیب و غریب مختلفی سر راهش قرار گرفته اند. منظورم فقط عشق و عاشقی نیست. دوستان. خاطرات. سفرها. آدم ها و جاهایی که برایم خاطره ساخته اند. من پیش از ازدواج دنیا را گشته ام و خواهرم نه. فرق ما در این است.
و هنر... من خودم را خالصانه پرت کردم وسط هنر و دوستان هنری. اما خواهرم فقط یک زن خانه دار دیپلمه است با شوهری کارمند. 
خنگ نیست. می توانست به جای شوهر کردن بیفتد توی درس خواندن. لیسانس بگیرد. یک حسابداری کارمندی چیزی بشود... اما روشنفکر و هنرمند هرگز. فلسفه و ادبیات و هنر و اصولاً علوم انسانی در حیطه ی علاقه ی خواهرم نیست.
بلی! اگر می خواهید مسخره ام کنید و فکر کنید که منظورم این است که برای فهم ترانه به این سخیفی و عوامانگی، لابد روشنفکری و هنرمندی و تحصیلات را جزء واجبات می دانم... بله! دقیقاً منظورم همین  بود. می توانید مسخره کنید. عین خواهرم که از بس خندید، کلاً خواب از سرش پرید و خمیازه های لاینقطع نصف شبی اش به کلی بند آمد. ولی من همچنان بر سر حرفم هستم و روی حسی که این ترانه ایجاد می کند تأکید دارم و خیلی ساده می توانم روزی دویست بار این ترانه را پلی کنم و خودم را باهاش خفه کنم. هر چه هم توضیح بدهم نمی توانم آن حس را منتقل کنم.
بیخیال.
                                                                                         
پ.ن:
اطوار سیما بینا حین خواندن «دختر قوچانی»
رندی نهفته در فیلم های وودی آلن
ترانه «حریق سبز»  اِبی و آن رقاصه ی قرمزپوش کلیپ.

پ.ن2: این روزها نت ندارم. بنابراین معمولاً متن ها را عجله ای و بی دقت تایپ میکنم و ممکن است تویش غلط ویرایشی و حتی املایی باشد. به بزرگواری شخص شخیص خودتان ببخشایید. اینقدر هم گیر ندهید. 

پ.ن3: لینک دانلود ترانه جوانی منوچهر سخایی