چهارشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۹۳

363: روی ساحل نزدیک



وقتی برسی به آنجایی که صکس چیزی نباشد جز وقت استراحت میان دو نیمه‌ی یک دعوا... وقتی که صکس چیزی نباشد...

در حالی که برهنه به سمت دستشویی می‌روم، برمی‌گردم و در آستانه‌ی اتاق یک دست به کمر و دست دیگر را به چهارچوب می‌زنم و صاف توی چشم‌هایش خیره می‌شوم:

معلومه داری چیکار می‌کنی؟ تو به این میگی کاسبی؟ مدام دست گداییت جلوی همه درازه و پول خودت دست یه عده دیگه خوابیده و بهت نمی‌دن. تو مثل اینکه متوجه نیستی. یه ساله که ازدواج کردیم و من فقط ازت «ندارم» شنیدم. نشد که داشته باشی. نه ولخرجی‌ای. نه بریز بپاشی. نه برو بیایی. داریم با چس‌خوری زندگی می‌کنیم و بازم توی خرج زندگی موندی. خودتم هنوز نمی‌دونی خرج یه زندگی دونفره در سطح ما، به اضافه‌ی قسطامون چقدر می‌شه و درآمد تو چقدره. اونوقت میگی من از اول همین بودم و باید چشمت و وا می‌کردی؟ سیزده ساله می‌شناسمت و سه ساله که عقد کردیم و یه ساله که دارم باهات زیر یه سقف زندگی می‌کنم، هنوز نفهمیدم درآمد واقعی‌ت چقدره؟ خودتم نمی‌دونی، می‌خوای من بدونم؟

- تا حالا بارها این بحث و کردیم. اونی که نمی‌فهمه تویی. من برجی سه میلیون چک دارم پاس می‌کنم. خب لابد در میارم که می‌تونم پاسشون کنم دیگه. بالأخره طلب‌هامو وصول می‌کنم.

- کی؟ یه سال دیگه؟ میدونی اگه پولی رو که از این شرکت میخوای به عنوان سپرده‌ی بلندمدت می‌ذاشتی بانک، برجی چقدر سودت بود؟ اونا ضرر این بلوکه کردن طلبای جنابعالی رو میدن؟ اونا ضرر من و میدن که میخوام پول بخوابونم بانک و وام بگیرم برای خرید خونه و پولم و نمیدی و نمیدی تا خونه گرون بشه و پوله تبدیل به گه بشه؟ اونا وضعیت من و می‌فهمن که دارم توی این آلونک از سرما و گرما جون میدم؟

- به هر حال همینه که هست. من همینم. درآمدمم همینه. شغلمم همینه.

- که اینطور. پس از من یکی دیگه توقع پول نداشته باش. میرم مانتوهام و از شوهر عمه‌ام (خیاط است) می‌گیرم و بهش می‌گم شوهرم فعلاً پول نداره بده بهتون. بذار آبروی تو بره. بذار تو ضایع بشی. به من چه که باید جور بی‌عرضگی تو رو بکشم؟ (این‌ها را ساعت دوی صبح از توی دستشویی بلند بلند بهش می‌گویم)

از همان‌جا روی تخت داد می‌زند: دهنت و ببند. ساکت شو!

من هم در جواب از توی دستشویی داد می‌زنم: این عر و عورت رو ببر واسه اونایی که ازشون طلب داری و نمیدن. صدات و روی من بلند می‌کنی؟ چطور وقتی میری شرکتا واسه منشیای جنـ.ده‌شون عطر و ادوکلن می‌زنی و کفش واکس می‌زنی و لباس نوهات رو می‌پوشی، اما به من که میرسی باید التماست کنم یه دوش بگیری تا بوی گند ندی؟

جواب نمی‌دهد. می‌دانم حالا همانطوری که به پهلو خوابیده، بازویش را روی گوشش خوابانده تا صدایم را نشنود. همیشه وقتی توی بحث کم می‌آورد یا در اتاق را به رویم می‌بندد که صدایم را نشنود، یا هدفون توی گوشش می‌گذارد.

نشنیدن. این شیوه‌ی اوست. و گفتن و گفتن و گفتن، این شیوه‌ی من است. هرچه هست سبک‌های مبارزه‌مان حالا دیگر به یک جور تعادلی رسیده که بدون حل مشکل، دعوا را موقتاً خاموش کند. یک جوری که نه سیخ بسوزد و نه کباب. یعنی بدون قبول حرف هم و متقاعد شدن یکی از طرفین، فقط دعوا را تمام می‌کنیم و... می‌خوابیم. فردا صبح هم که خدا بزرگ است.

بدبختی، این بار حتی خوابم هم نبرد. تمام شب تا صبح را بیخ گوشم سرفه کرد. با هر سرفه‌اش، تکان‌هایی از بدنش به تشک تخت و از فنرهای تشک به بدن من منتقل می‌شد و خواب را از سرم می‌پراند. باید ازش می‌خواستم بلند شود و برود توی هال بخوابد؟ این خودخواهانه نبود؟ پس من چی؟ من که ساعت دوی صبح اعصابم را خرد کرده بود و همان چهار ساعتی را هم که برای خوابیدن وقت داشتم، با سرفه‌هایش خراب کرده بود؟ من چی که از زندگی‌ام ناراضی‌ام و هر وقت اعتراض می‌کنم پاسخم «خفه شو» است و هدفون‌ها و بازوهایی که بین من و گوش‌ها حائل می‌شوند؟

هپی اندینگ:

می‌گوید توی وبلاگت فقط دعواها و نکات منفی را می‌نویسی. می‌گوید بد اخلاق و بد دهنی. می‌گوید از روزهای خوب‌مان بنویس. اما من مدتی است هرچه نگاه می‌کنم، روزهای بد و بدتر می‌بینم...

توی کتاب زبان دوران راهنمایی مدارس سمپادی، یک کتابی به نام Look, listen and learn تدریس می‌شد. نسخ سال اول وارداتی بودند و بعدتر توی نسخ ثانویه کپی شده‌ی داخلی، به جای تمام تصاویر ساحل و ملت کیون‌لختی که آنجا ولو بودند، تصویر یک آقایی شبیه شرلوک هولمز با بارانی و کلاه جایگزین کرده بودند که در یک روز طوفانی بر لبه‌ی یک صخره ایستاده بود و دست‌ها را حایل چشم‌ها کرده و دوردست دریا را می‌نگریست. انگار که نگران غرق شدن کشتی‌ای باشد که قرار بوده عزیزش را بیاورد.

بعد از آن، تمام تصاویر شاد ساحلی، توی ذهن کودکی من، تبدیل به تصویر ناشاد و نگران مردی شد که دریا عزیزترین‌اش را می‌گرفت.
___________________________________________________________
پ.ن:
خشک آمد کشتگاه من
در جوار کشت همسایه.
گر چه می گویند: « می گریند روی ساحل نزدیک
سوگواران در میان سوگواران.»
قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟
نیما

دوشنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۹۳

362: فقط دوازده سال؟؟؟



اخطار: این یک پست سیا.سی نیست. زیر سبیلی از کنار برانید.
_______________________________________________________________________

نگاهش می‌کنم. قیافه‌اش شبیه کسانی شده که شاهد یک تصادف وحشتناک منجر به مرگ بوده‌اند. اجزاء چهره‌اش را در هم کشیده و به مانیتور خیره شده.

- چیه؟ چرا قیافت اینجوری شده؟ باز داری یه کلیپ «کودک آزاری» می‌بینی؟

- آره. بی‌شرفا! کثافتا!

- نبین اینا رو. میشی مث عمه که میشینه داستانای دخترای فراری و دزدیده شده و خفت شده رو توی مجله‌های درپیت می‌خونه و از در و دیوار می‌ترسه و اگه دستش بیفته نمی‌ذاره هیچ دختری از خونه بیرون بره.

- اینا واقعیت داره. هست.

- می‌دونم. ولی بهتره ندونی و نبینی... «غصه‌ت می‌گیره وقتی می‌دونی و می‌بینی»! (با لحن قمیشی)

- آره.

اما قیافه‌اش تا عصر همان‌طوری است. انگار که بلدوزر از رویش رد شده. به خاطر این است که خودش هم بچه دارد و الساعه و دقیقاً الساعه بعد از پنج سال و نیم، می‌خواهد برای اولین بار بچه‌اش را بگذارد پیش‌دبستانی و خودش هم برود سر کار. از خانه‌نشینی خسته شده. از بی‌پولی و بی‌هویتی یک زن خانه‌دار... اما مگر می‌گذارند این اینترنت... این رادیو و تلویزیون... این زن‌های عصر توی پارک... این مادرهای بچه‌های کلاس نقاشی... انگار زمین و زمان بسیج شده‌اند که «میم»، خودش و بچه‌اش را توی خانه حبس کند و همین‌طوری بدبخت بماند.

عصر، رفتنی درباره‌ی همین چیزها بحث می‌کنیم. که بهتر است آدم یک کم گَل و گشاد بگیرد تا بهش سخت نگذرد. بهتر است بیخیالی طی کنی. فرض کنی همین است که هست و کاریش نمی‌شود کرد... اما من که بچه ندارم. کسی که بچه دارد و با این چیزها مواجه است، میم است. من نمی‌فهمم این چیزها را.

بهش می‌گویم که آن منطقی که به جای تنبیه مربی مهد کودکی که بچه را کتک می‌زده و از موهایش گرفته و از زمین بلندش کرده و ... ، به دنبال تهدید و تنبیه و خط و نشان کشیدن و پیگیری جرم مربی‌ای است که یواشکی از آن خانم فیلم گرفته و پخش کرده تا مادرهای بچه‌ها هشیارتر باشند، همان منطقی است که می‌گوید «بچه، متعلق به پدر و مادر است» و «زن، متعلق به شوهر است» و «ملت، متعلق به حکو.مت است». همان منطقی است که انسانی را متعلق به انسانی دیگر می‌داند و به شخصی (فقط به استناد چهار تا مهر و امضاء و سند و مدرک) اجازه می‌دهد جان انسان دیگری را بگیرد.

1. در تبریز مردی را دیدم که زن‌اش و معشوق زن‌اش را کشته بود و طوری تکه‌تکه‌شان کرده بود که از هم قابل تشخیص نبودند و هنوز داشت راست راست می‌گشت و مغازه‌ی شیرینی فروشی بزرگی را می‌گرداند.

2. در اینترنت کلیپ دختران نابالغ هندی و پاکستانی و افغانی و آفریقایی را دیده‌ام که خانواده‌شان به دلیل فقر اقتصادی آن‌ها را به زور به عقد مردان سالخورده در آورده‌اند یا فروخته‌اند.

3. در اینترنت کلیپ مربیان مهدکودکی را دیده‌ام که بچه‌ها را کتک می‌زنند و در صورتی که کسی ریسک کند و فیلم بگیرد و فیلم پخش بشود و آبروی آن مهدکودک به خطر بیفتد، مربی را چند ماه از کار منع می‌کنند.

4. دو پسر را می‌شناسم که به طور اتفاقی با نیروی انتـ.ظامی درگیر شده‌اند و کوتاه نیامده‌اند و نخواسته‌اند زیر بار زور بروند. یکی‌شان کتک مفصلی خورده و توی جوی آب پرت شده و ساعت‌ها بعد عابری ناشناس از صدای ناله‌اش او را پیدا کرده و به بیمارستان رسانده و پدر و مادرش که برای شناسایی آمده‌اند، صورت داغان و لهیده‌ی پسرشان را نشناخته‌اند و پرستارها به خاطر صورت پف کرده‌ی او و چشم‌هایش که تبدیل به دو خط شده‌بودند، او را «پسر افغانیه» خطاب می‌کرده‌اند...

دیگری بعد از درگیری با مأمور، روی موتور از پشت توسط مأمور انتظامی مورد اصابت گلو.له قرار گرفته و مدت‌ها تحت درمان بوده تا به زندگی عادی برگردد.

پدر و مادر هر دو پسر چند میلیون تومان پول خرج مداوای فرزندان‌شان کرده‌اند و مدت‌ها توی دادگاه‌ها وقت و هزینه صرف کرده‌‌اند تا از مأمور نیروی انتـ.ظامی شکایت کنند و ... عاقبت هیچ کدام به نتیجه نرسیده‌اند. چون نیروی انتـ.ظامی مالک جان و مال مردم است.

5. در کانادا زنی را می‌شناسم که معلم مهدکودک احضارش کرده بود و از او توضیح خواسته بود بابت خراشی روی صورت یکی از کودکان دوقولویش، که موقع شوخی توسط ناخن برادر دیگرش ایجاد شده بود. مربی به «ضرب و شتم توسط مادر» مشکوک بوده.

زنی که بعد از زایمان دو کودک دوقولو وقتی از بیمارستان مرخص شده بود، همراه او پرستاری را به صورت رایگان به خانه‌اش فرستاده بودند که از کودکانش نگهداری کند.

زنی که یک روز عصر که به خانه برمی‌گشته و آمبولانس را جلوی در خانه دیده، ترسیده و فکر کرده اتفاقی برای دوقولوها افتاده. اما بعد متوجه شده که یکی از بچه‌ها دستش را توی لیوان آب کرده و بعد آن را نوشیده و پرستار ترسیده که بچه با این کار بیمار شود.

وقتی فیلم دوازده سال بردگی را می‌دیدم، مرتباً با خودم می‌گفتم: این صحنه‌ها چقدر آشناست. چقدر نزدیک است. انگار نه انگار که ماجرا مال دویست سال پیش است. انگار همین امروز، همین جاست.

از دست برده‌دار به که شکایت کنی؟ دولتی که قانون برده‌‌داری را تصویب کرده و به اجرا گذاشته؟

حق نداری سواد داشته باشی یا هنری بلد باشی. حتی اگر اینطور باشد باید تظاهر به نادانی و کم‌هوشی کنی. چرا که برده‌ی باسواد یعنی دردسر.

«برده» در آمریکای 1800= «مرد و زن و کودک و جانور و طبیعت» در ایران 2014

مسأله در زمان و مکان نیست.

مسأله در نگاهی است که در آن مالکیت جسم و جان یک موجود، قابل اعطاست.


«چون دوست دشمن است، شکایت کجا بریم؟»*
_______________________________________________________
پ.ن: سعدی

چهارشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۹۳

361: بی اعتماد زیستن این سان به هرچه هست

فهمیده‌ام از من، رفیق برای کسی در نمی‌آید. اصلاً آدم رفیق‌بازی نیستم. اوایل فکر می‌کردم به آدم‌اش بستگی دارد. یا مثلاً به حال و هوای آن دوره‌ی خاص‌ام. اما حالا که فکر می‌کنم از یک سنی به بعد نتوانستم با هیچ‌کس خیلی صمیمی بشوم. رفیق برای من توی 12 سالگی برای همیشه مُرد.

همان روزی که صمیمی‌ترین دوست تمام عمرم، همکلاسی‌ام، مرا به پوست گوجه فروخت. آخر سال بود و کارهای نقاشی‌مان را مثل یک پروژه (یا حالا هرچی؟ بچه‌های نقاشی بهتر می‌دانند) تحویل معلم می‌دادیم. ما سمپادی بودیم و سمپادی‌ها همه چیزشان با آدمیزاد فرق داشت و الکی ادای خارجی‌ها را در می‌آوردیم. مثلاً زبان بچه‌های عادی از سال دوم راهنمایی شروع می‌شد و مال ما از سال اول. همه «علوم» داشتند و ما «فیزیک و زیست و شیمی». بچه‌های مدارس عادی، در ساعت هنر، فقط باید نقاشی می‌کردند. ما خودمان بین «خط» و «نقاشی» انتخاب می‌کردیم. مدارس سمپادی‌ها از همان موقع هم یک شیفته بود و ما از صبح تا عصر، با احتساب مسیر طولانی رفت و برگشت با سرویس، بیشتر زمان روزمان را در مدرسه و با دوستان‌مان بودیم و کم‌کم داشتیم فراموش می‌کردیم که اصلاً پدر و مادر و خانواده‌ای هم داشته‌ایم. دیگر اینکه یک سری نمایشگاه سالانه برای ارائه کارهای نقاشی و تحقیقات و پروژه‌های علمی‌مان داشتیم که پدر و مادرها می‌آمدند و مثل بازدید‌کنندگان عادی از نمایشگاه‌مان بازدید می‌کردند و ما کنار کارها ایستاده بودیم و در صورت هرگونه پرسشی، یک کلیتی درباره کارمان ارائه می‌کردیم. یادم هست یک سال، کار من درباره‌ی «قلب» بود. یکی از پدر و مادرهای ساده‌دل بچه‌ها آمده بود بهم گیر داده بود که قلب‌اش تیر می‌کشد و فلان است، پس من باید برایش روشن کنم که مشکل از کدام دریچه‌ی قلبش است و چکار باید بکند! جل‌الخالق! از بچه‌ی دوازده ساله چه توقعاتی داشتند!

خلاصه، بله ما سمپادی بودیم و آخر سال‌ها یک پرونده از تمام پروژه‌هایی که در طول سال بهمان داده‌بودند جمع می‌کردیم و به معلم ارائه می‌کردیم و نمره کلی را می‌گرفتیم... و من صبح آن روز به دوستم فائزه، که از خواهرم بیشتر دوستش داشتم و بیشتر ساعت‌های روزم را با او بودم، گفته بودم که دیشب چون وقت نداشته‌ام و کلی از پروژه‌هایم مانده بوده، مجبور شده‌‌ام یک سری از کارها را از رو بیندازم و بکشم. البته به فائزه نگفتم که عزیزم با توجه به اینکه من استعداد نقاشی دارم، همین‌قدر که خطوط کلی یک پرتره را علامت بزنم و جزئیات را خودم بکشم، برایم کافی بوده و برای همین است که نقاشی‌های من اینقدر شبیه مدل شده‌اند و مال تو که دقیقاً همین کار را کرده‌ای، کاملاً تابلو هستند.

من رفتم و کارهایم را ارائه کردم و طبق معمول 20 گرفتم. اما وقتی فائزه با پوشه‌ی کارهایش کنار میز معلم رفت و معلم بعد از دیدن کارها اخم کرد و بهش گفت که معلوم است همه را از رو انداخته و نمره‌اش 16 خواهد بود، یکدفعه فائزه از حسادت کور شد و برگشت نه گذاشت و نه برداشت، به معلم گفت، خوب این (بنده) هم از رو انداخته! خودش به من گفت! (چی گفت؟ در گوش من گفت. چی گفت؟ و الخ.)

به خاطر کار آن روزش، عاقبت بخشیدمش. اما یک جایی ته دلم ماند که به صمیمی‌ترین دوستت هم اعتماد نکن.

گذشت و سال بعد، من و فائزه با هم یک تحقیق تاریخ داشتیم. منابع را من جور کردم و او چون خطش بهتر بود نوشت. تذهیب هم با من بود. خلاصه یک طوری بود که بیشتر کار را من کرده بودم. حالا اصلاً بگو کل‌اش را، می‌خواهم بگویم این تحقیق تخـ.می تاریخ، یک کتاب وزین حاصل ده پانزده سال تحقیق و تفحص و جان کندن یک محقق که نبود. یک جزوه‌ی چس مثقالی بود که دو تا بچه مدرسه‌ای سر هم بندی کرده‌بودند و بعد از گرفتن نمره، فقط باید روانه‌ی سطل زباله می‌شد. حالا نمی‌دانم چه کل‌کلی بین من و این دختره افتاده بود سر این تحقیقه که این می‌گفت، نهایتاً مال من است و من باید ببرم خانه‌مان، من می‌گفتم نخیر مال من است چون فلان. 

توی مدرسه هر دو یا سه‌تایمان یک کمد فلزی داشتیم (گفتم که: ما سمپادی‌ها خیلی عن خاصی بودیم و خارجی بودیم اصلاً یک وضعی). یکهو سر این جریان ناغافل کتابچه‌ی تحقیق که دست فائزه بود گم شد. بعد هر چه از توی کمد می‌خواستم فائزه خودش برایم از سر کمد می‌آورد و اصلاً چه اصراری بود؟ حالا کلید دست او یا من، مگر چه فرقی می‌کرد؟ یعنی من بهش اعتماد نداشتم؟

نه. دیگر نداشتم. توی چشم‌هایش می‌دیدم که دروغ می‌گوید. موضوع، دیگر آن تحقیق کوفتی نبود. قضیه درباره‌ی دروغ گفتن به دوست نزدیک‌تر از خواهر بود. کسی که دو سال، بیشتر ساعات روزت را با او گذرانده‌ای و حتی تابستان‌ها برای هم نامه می‌نوشته‌اید.

نهایتاً تحمل‌ام تمام شد و بهش گیر دادم که همین الأن باید در این کمد کوفتی را باز کند. توی چشم‌هایم نگاه کرد و کمد را باز کرد. تحقیق آنجا بود. همان‌جا آن دوستی، و هر دوستی دیگری تا همین امروز برایم تمام شد. 

خواهرم سر امتحانات آخر سال، مرا با فائزه آشتی داد، اما دوستی دیگر دوستی نشد و فائزه دیگر دوست نبود، یک همکلاسی بود.

شاید یک چیزی همان وقت‌ها توی من شکسته که دیگر ترمیم نشده است. 

اما عقب‌تر که برمی‌گردم، موضوع فقط مربوط به دوستی هم نبوده انگار. «اعتماد»، آن چیزی بوده که مدت‌هاست در من مرده.

یک جایی توی فیلم خانه‌ای روی آب، رضا کیانیان (یا پسرش) می‌گوید که یک رسم خانوادگی دارند که در آن بچه را روی یک بلندی می‌گذارند و می‌گویند: بپر بغل بابا! بعد که بچه اعتماد کرد و پرید، جاخالی می‌دهند... و بچه همان‌جا برای همیشه یک چیز را یاد می‌گیرد: حتی به خانواده‌ات هم اعتماد نکن!

این چیزی است که درون من اتفاق افتاده. پدر من به هزاران دلیل از همان اول با بچه‌هایش رفتاری را در پیش گرفته که انگار غریبه هستند. در موقعیت‌های مختلف رازهای خانوادگی‌مان را پیش دیگران گفته و منافع دیگران را به ما ترجیح داده و ما را به کمترین چیزها فروخته. اصلاً نمی‌دانم علت‌اش چه بوده. شاید خواهر و برادرش را از بچه‌هایش به خودش نزدیک‌تر می‌دیده. شاید نهاد خانواده در ذهن‌اش معنایی نداشته یا حداقل هیچ‌وقت باورش نشده که این زن، این بچه‌ها، به او تعلق دارند و با او یک واحد به نام خانواده را می‌سازند.

خیلی چیزهای دیگر هم هست...

خیلی چیزها...

و من تصمیم ندارم وسط این وبلاگ لخت بشوم و برایتان برقصم تا باور کنید که چقدر حق دارم که از پدرم متنفر باشم. به خودم مربوط است. می‌دانم‌اش. اما یک چیزهایی هست که آدم فقط به خواهرش می‌تواند بگوید. و یک چیزهایی هم هست که آدم حتی به خواهرش نمی‌تواند بگوید. که حتی نمی‌تواند بگوید. که برای خودش هم هنوز به کلمه در نیامده.

آن چیزها بماند برای خودم.

اما بگویم که «اعتماد» برای من خیلی وقت است که معنایی ندارد. و مهربانی و عشق و دوستی و خیلی دیگر از احساسات انسانی، دقیقاً روی پایه‌های اعتماد است که ساخته می‌شود. 

بی‌اعتمادی، افسردگی می‌آورد. خشونت می‌آورد. تنفر از همه‌چیز و همه‌کس می‌آورد. روابط خانوادگی را سست می‌کند. ازدواج‌ها را متزلزل می‌کند.

بی‌اعتمادی، تمام اجزای زندگی را زیر سؤال می‌برد، چرا که اگر نتوان به هیچ‌کس اعتماد کرد، پس چرا باید توی جامعه زندگی کرد؟ پس چرا باید به یک کشور و یک دین و یک زبان و نژاد تعلق داشت؟ چرا باید برای کسی دل سوزاند و به کسی کمک کرد؟ چرا باید به همسر، خیانت نکرد؟ چرا باید یک موجود اجتماعی بود؟

بی‌اعتمادی ، همه‌چیز را از ابتدا زیر سؤال می‌برد.

و برای من، الساعه، زندگی با تمام دلایل‌اش، با تمام امیدها و آرزوهایش، زیر سؤال است.


_________________________________________________________________
پ.ن: عنوان از شاملو



شنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۹۳

360: آخرین «مسئولیت‌پذیر» دنیا

روی در اتاقم نوشته: ورود همکاران اکیداً ممنوع!
نه فکر کنید عن خاصی هستم، ولی اینجا یک سری نامه‌ی محرمانه و مدارک و اسناد از زیر دست من رد می‌شود که باعث نگرانی همیشگی رئیس‌ام است. فقط کافی است یکی جلوی در اتاق من توقفی کوتاه کند و چهار کلمه با من حرف بزند. این عین خروس‌های غیرتی از اتاق بغلی بیرون می‌پرد و بی دلیل می‌آید توی اتاق من و سرش را به یک کاری مشغول می‌کند که شخص مزاحم سریعاً بند و بساطش را جمع کند و برود.
اما این عبارت «ورود همکاران اکیداً ممنوع» بدجوری روی مخ همکاران رفته. گاهی همانجا جلوی در اتاق می‌ایستند و می‌گویند که می‌ترسند جلو بیایند و لیزر نامرئی که در چهارچوب در نصب شده، پاهایشان را قطع کند. گاهی هم که یکی‌شان از رئیس‌ام جرأت می‌کند و یا کار خاصی دارد که فقط با حضور در اتاق من و توضیح روی کار، حل می‌شود، بقیه هم دنبالش سر خود مجوز می‌گیرند و یکهو می‌بینی چهار پنج نفر ریخته‌اند توی اتاق و دارند طوری به در و دیوار و میز و کامپیوتر نگاه می‌کنند، انگار آمده‌اند موزه‌ی دایناسورها. اینجاست که یکهو رئیس استرس می‌گیرد و عین مرغ پرکنده می‌دود توی اتاق و با جارو بیرون‌شان می‌کند.
وقت نهارم با خانم‌های دیگر جور نیست. چون که کارهای اینجا فوق‌العاده فوری فوتی هستند و خدایی نکرده نباید نیم ساعت روی زمین بمانند تا بنده نهار بخورم. بنابراین هیچوقت نمی‌توانم نهارم را با همکاران خانم تنظیم کنم و توی سلف، یکه و یالغوز نهار نخورم.
این روزها هم که یک جور قرصی می‌خورم که معده و کبد و دل و روده‌ام را داغان می‌کند و باید باهاش آب فراوان بخورم. حالا شما تصور کن راه به راه باید بروم از آبسردکن راهرو، آب بخورم و راه به راه باید بروم دستشویی آن سر دیگر راهرو. ببین چه استرسی می‌کشد رئیس‌ام!
همکارم رفته (برگشته به قسمت خودش) و من دوباره دست تنها شده‌ام. در واقع ترجیح می‌دهم تنهایی کل کار را انجام بدهم و اضافه‌کاری بایستم و مرخصی نروم ، ولی یک همکار شلوغ بی‌ملاحظه نداشته باشم.
این که تازه رفته، خوب بود. کارمند قدیمی است و روحیاتش هم خیلی به من شبیه بود. تا باهاش حرف نمی‌زدی، سر حرف را باز نمی‌کرد. صدای موزیک و آلارم و زنگ و اس‌ام‌اس مبایلش دیوانه‌ام نمی‌کرد. مدام در حال بلند بلند حرف زدن با تلفن نبود. اما قبلی بدجوری از همه لحاظ روی مخ‌ام بود. با اینکه کارش خوب بود، ولی خدا را شکر می‌کنم که رفت.
از این آدمایی بود که به زور می‌خواهند با ماشین‌شان تا نصف مسیر برساندت و به جایش توقع دارند که هر روز صبحانه‌شان را بدهی. ازین‌هایی که مدام دنبال مرخصی و پیچاندن هستند. آویزان. روی مخ. مزاحم. بی‌ملاحظه.
نمی‌دانم چرا بعضی‌ها مدام دنبال تعامل اجتماعی هستند. همش می‌خواهند یک چیزی را به زور بهت بتپانند و بعدش یک چیزی را به زور ازت توقع داشته‌باشند. نمونه‌ی کامل‌اش، همسایه روبرویی آپارتمان پدرم است. حالا تازه او کاری هم برای مادر من نمی‌کند و همیشه کاسه گدایی‌اش دست‌اش است و جلوی در ایستاده: عدس دارین؟ برنج دارین؟ سیب زمینی دارین؟ نون دارین؟ بچه‌هام و دو ساعت نگه دارین برم اثاث کشی خواهرم. بچه‌هام و یه ساعت نگه دارین، برم آرایشگاه برای عروسی دختر عموم. بچه‌هام و نیم ساعت نگه دارین، برم نانوایی... هر وقت می‌روم خانه‌ی مادرم، بچه‌های این را یک جایی ولو می‌بینم. توی راهپله. توی خیابان. سر میدان. دم مغازه‌های همسایه. توی خانه‌ی مادرم. همیشه می‌بینم‌شان، مگر مهمانی باشند. کلاً این بچه‌ها را توی کوچه بزرگ کرده. کیونِ نشستن توی خانه را ندارند.
همسایه روبرویی ما یک پیرزن شمالی کثیف بی‌ملاحظه است که فقط به ظاهرش می‌رسد و خوش‌تیپ می‌گردد. از همان روز اول هم تکلیفش را با شوهرم روشن کرد: بی‌روسری آمد جلوی در. که یعنی «من اینطوری‌ام. حالا هرجور راحت‌اید». که ما هم کلاً راحت‌ایم و مشکلی با بی‌حجابی ایشان نداریم. مشکل‌مان در واقع کثیفی جلوی در خانه‌اش و روشن گذاشتن مدام برق راهپله و باز گذاشتن درب پارکینگ و کوبیدن درب آپارتمان به هم در ساعت 12 نصف شب است.
یک خوبی اما دارد که همه‌ی بدی‌هایش به این در: مزاحم نیست. مدام با یک کاسه نذری جلوی در خانه‌مان سبز نمی‌شود یا مثلاً دنبال نان و سیب‌زمینی و پیاز و زردچوبه نمی‌آید. سرش به کار خودش است و اصلاً ما را (همسایه‌های تازه عروس و داماد) آدم هم حساب نمی‌کند. اگر مادرشوهر من بود و می‌فهمید که همسایه‌اش تازه‌عروس است، دیگر دست از سر کچل‌اش برنمی‌داشت. وظیفه خودش می‌دانست که از تمام غذاها یک بشقاب هم برای این ببرد. یا مثلاً هی برود بپرسد «چیزی لازم نداری؟ خوبی؟ خوشی؟». انگار که یک نفر آمده این وظیفه‌ی «به جای مادر طرف بودن» را گذاشته روی شانه‌ی این و عوض‌اش سر ماه به سر ماه بهش حقوق می‌دهد.
بعضی‌ها به این چیزها می‌گویند «لطف و مهربانی و مرام و معرفت». من «مزاحمت» صدایش می‌زنم. دست‌بوس شماست البته.
حالا صحبت مزاحمت همکار بود که به مزاحمت همسایه کشید.
یک مدل دیگر مزاحمت، پول قرض کردن است. یک آدم‌هایی هستند که به اعتبار جیب مردم می‌روند منار می‌دزدند. یعنی مثلاً دوقران پول دارند. می‌روند یک خانه‌ی یک تومانی می‌خرند و بقیه‌اش را خانواده و دوستان و خویشان به دلیل دلسوزی و مرام، پرداخت می‌کنند.
من هرگز در زندگی‌ام چنین آدمی نبوده‌ام. نمی‌دانم احساس مسئولیت یک ویژگی وراثتی است یا اکتسابی و تربیتی، اما من نمی‌توانم از مردم پول قرض کنم. نمی‌توانم بدقول و بدحساب بشوم. نمی‌توانم دروغگو و بی‌مسئولیت و دودره‌باز به حساب بیایم. شاید این‌ها ناشی از یک غرور بیمارگونه و قائل بودن یک شخصیت برجسته‌ی ذهنی برای خود است. اینکه آدم عارش بیاید از یک سری کارها مقابل مردم.
شوهرم معتقد است یک از قومیت‌ها (که اسم نمی‌آورم) برای‌شان خیلی عادی است که در یک لحظه‌ی خاص، خودشان را کاملاً تنها فرض کنند و حضور مردم را دور و برشان نادیده بگیرند. این‌ها آدم‌های ضایعی هستند که توی مترو به سمت نیمکت‌ها حمله می‌کنند و توی صف‌ها بی‌نوبت جلو می‌روند و هرجا پایش بیفتد دروغ می‌گویند و دله دزدی می‌کنند و زیرآب رفقا را می‌زنند و در رفاقت، حق نان و نمک هم نمی‌شناسند. معتقد است که این‌ها کاملاً قومیتی و تربیتی است. البته قومیت، دربرگیرنده‌ی توارث و تربیت محیطی، به طور همزمان هست، اما با توجه به شناختی که از طرز تفکر شوهرم دارم، می‌دانم که منظورش توارث نیست.
حالا به من چه که آدم‌ها چطور اینطور شده‌اند. جاییش که به مربوط است اینجایش است که منافع‌شان با من برخورد پیدا می‌کند. مثلاً برادرم می‌آید از من پول قرض می‌کند و سر موقع که هیچ، وقتی موقع‌اش هم گذشت پرداخت نمی‌کند. اینکه همیشه ازت متوقع‌اند در حالی که تو هیچ‌وقت هیچ توقعی ازشان نداشته‌ای، حتی وقتی خانه می‌خریده‌ای، به یک کدام‌شان رو نینداخته‌ای که هیچ، بعدها هم گلایه‌ای نکرده‌ای. اینکه پدرت از دو ماه جلوتر تاریخ یک مسافرت را تعیین می‌کند و تو می‌روی سر کارت کلی چانه می‌زنی و مرخصی می‌گیری، بعد همه‌شان دسته‌جمعی جوری برنامه‌ریزی می‌کنند که تو را به تخـ.م‌شان حساب نمی‌کنند و تاریخ مسافرت را الابختکی به میل خودشان تغییر می‌‌دهند. آنهم در صورتی‌که هیچ اجبار و مورد خاصی در بین نبوده. اینکه فلان ساعت با خواهرت فلان‌جا قرار داری و بای دیفالت می‌دانی که باید روی یک ساعت بعدش حساب کنی، تا اعصابت به فنا نرود.
متأسفانه در برهه‌ای زندگی می‌کنیم که نوع آدمیزاد کلاً سنسورهای «مسئولیت پذیری»اش از کار افتاده و کیون لق همه‌چیز و همه‌کس کرده و با سوءاستفاده از اعتماد (شما بخوانید حماقت و ساده‌دلی) دیگران، توی زندگی‌اش پیشرفت می‌کند و مدام باید حواس‌ات باشد از رفیق و همسایه و حتی خانواده (درد اینجاست) رودست نخوری.
ظرفیت‌ام پایین آمده. بابا زنگ زد گفت می‌توانی مرخصی‌ات را جابجا کنی. با لحن سردی گفتم که می‌توانم. گفت هفته‌ی دیگر... دیگر نتوانستم. گفتم شما بروید خوش بگذرد. من نمی‌آیم. گفت بهت برخورد؟ قهر کردی؟ گفتم نه چیزی نیست. شما بروید.
مسأله فقط بدقولی نبود. خیلی چیزها بود. توهین... پسر پرستی... پول پرستی...
ظرفیت‌ام پایین آمده. قطع که کردم شوهرم پرسید چی شد؟ چی گفت؟ گفتم که فعلاً با من درباره پدرم و آن مسافرت کوفتی حرف نزند. خودش می‌داند که وقتی بگویم نمی‌روم، اصرار فایده ندارد و فقط عصبانی‌ترم می‌کند. سر به زیر و ساکت صبحانه‌مان را خوردیم و من آنقدر کلافه بودم که نمی‌دانستم باید یقه‌ی کی را بگیرم.
پدرم باید یک روز بفهمد که تا ابد نمی‌تواند با همین فرمان، براند و جلو برود. یک جایی، یک کسی بهش بر‌می‌خورد و بدجور می‌ریـ.ند به کاسه کوزه‌اش.
و آن یک نفر بی‌شک من‌ام.
چون‌که بیش از همه‌ی آدم‌های دنیا، مرا آزار داده.
چون‌که چهره‌ام بیش از تمام آدم‌های دنیا، به او شبیه است.
چون‌که ظرفیت‌ام پایین آمده و دیگر تحمل آدم‌های عوضی بی‌مسئولیت را ندارم.
------------------------------------------------------------------
پ.ن: بی شوخی فکر می‌کنم ما «مسئولیت‌پذیرها»، مثل دایناسورها منقرض شده‌ایم.

شنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۹۳

359: حتی به سرطان سینه و ایدز...

رفتم دکتر پوست و زنان و گوارش و ریه و چشم و تغذیه... دکترها هم مرا فرستادند سونوگرافی و آزمایش خون و اندوسکوپی و تست متاکولین (یا چنین چیزی) و معاینه چشم و داروخانه. دهانم سرویس شد، اگر خواسته باشید بدانید. کلی هم پول دادم تا فقط بفهمم باید ورزش کنم و نان و برنج و روغن و بادمجان و گوشت قرمز را در غذاهایم به حداقل برسانم. همین و همین. والسلام. باور کنید همه‌شان همین را گفتند. تفصیل می‌خواهید؟ این هم گزارش تفصیلی:
اول: پوست
-        دکتر اینجام اینجوره و اونجام اونجوره و...
-        آزمایش خون.
(سر جمع شد دو دقیقه. بعد هم شوت‌ام کرد بیرون)
دوم: زنان
-        دکتر اینجام اینجوره و ...
-        برو بخواب معاینه
-        ببین دکتر، چیزه. من تا حالا با این وسیله‌ها معاینه نشدما. می‌ترسما.  جان مادرت یواش.
-        اووووووووووم... هوووووووووووووووم... پاپ اسمیر رو گرفتم. حالا برو سونوگرافی.
(جمعاً پنج دقیقه که سه دقیقه‌اش به کندن و پوشیدن تنبان گذشت)
سوم: گوارش
این یکی را می‌گذارم آخر می‌گویم. چون مفصل است و توضیحات دارد.
چهارم: چشم
-        دکتر چشم‌ام...
-        بشین پشت این دستگاه.
-        دک...
-        بشین پشت اون دستگاه. این کدوم وریه؟ اون کدوم وریه؟ اون یکی چی؟...
-        ...
-        شماره چشمت بالا نرفته. اما اگه بخوای برات عینک می‌نویسم. برو عینک سازی.
(دو دقیقه)
پنجم: ریه
-        دکتر...
-        نفس بکش (گوشی را گذاشته روی سینه‌ام)
-        نیاز به کندن لباس نیست؟
-        نخیر. نفس بکش.
-        هااااااااااااااااااااااااا.... هووووووووووووووووووو.... هاااااااااااااااااااااااااااااا.... هوووووووووووووووووووو....
-        محکم‌تر... محکم‌تر...
-        (توی دلم گفتم اگر یک وقت دهانم بو بدهد این اول صبحی، که این بینوا تلف می‌شود. حالا هی من سعی می‌کنم ملایم‌تر فوت کنم و رویم را یک طرف دیگر کنم، این هی آمده توی صورت من و اصرار داد که محکم‌تر فوت کنم...)
-        برو تست متاکولین.
(جمعاً شد 2 دقیقه و چهار نفس عمیق)
ششم: تغذیه
در حینی که توی نوبت دکتر ریه هستم، به دلیل فراخی دکتر و دیر آمدن همیشگی‌اش (آنطوری که بیماران و منشی می‌گویند) به آمد و رفت آدم‌ها نگاه می‌کنم. یک پیرزن ریزه‌ای از یک دری هی می‌دود بیرون و می‌رود داروخانه، هی می‌رود پذیرش، هی برمی‌گردد توی سوراخش. عین مورچه. نگاه می‌کنم به تابلوی اتاقش: متخصص تغذیه.
بلی! البته. اگر که من اینهمه داغانم، مطمئناً از تغذیه‌ام است. اینهمه دکتر رفتیم، اینهم رویش. پاشدم رفتم نوبت گرفتم و پریدم توی اتاق متخصص تغذیه.
-        ...
-        قد؟ وزن؟ چی می‌خوری؟ چقدر نون؟ چقدر لبنیات؟ چقدر برنج؟ چقدر گوشت؟
-        فلان و فلان و فلان و فلان.
-        اینا رو از داروخونه می‌گیری. طبق این برنامه که بهت می‌دم رژیم می‌گیری. بعدم... آزمایش خون.
(این یکی حدود یک ربع بیست دقیقه شد. طوری که نوبت دکتر ریه‌ام رسید و صدای منشی را از راهرو می‌شنیدم که شماره‌ام را می‌خواند و این ول کن نبود. خیلی خانم متعهدی بود. به قرآن.)
و باز، سوم: گوارش:
یک پیرمرد امیدواری بود. و خوشحال. نمی‌خواستم چسناله کنم. مشکل من معده‌ام بود. اگر قرار بود برای یکی چسناله کنم، باید می‌‌رفتم پیش مشاور یا روانشناس. این با جسمم سر و کار داشت. به طور دقیق، با معده‌ام... اما خودش سر شوخی را باز کرد. عمداً سوألاتی می‌پرسید که برای جواب دادنش مجبور بودم به اعصاب ضعیف‌ام اشاره کنم.
نخیر! من بین غذا، آب بیش از حد نمی‌خورم و در طول روز چای زیادی نمی‌خورم و غذا را تند تند نمی‌خورم (چون باید اول جراحی و موشکافی‌اش کنم) و کم یا زیاد غذا نمی‌خورم و اصلاً هیچ عادت بدی ندارم الا... اعصاب خراب!
چرا اعصابت خراب است؟ چرا سر کار می‌روی؟ برو بنشین توی خانه‌ات و به ورزش و سلامتی‌ات برس. بچه‌ی یک زن کارمند، بد و مریض و روانی بار می‌آید؟ بچه نداری؟ نمی‌خواهی بیاوری؟ چرا؟ بچه خوب است. برو جنوب، مناطق جنگی تا بفهمی که این مملکت مال ماست. ما شهید دادیم. خون دادیم. مال ماست. باید برای بهتر کردنش تلاش کنیم.
دکتر این کشور، دیگر کشور من نیست. احساس یک مهاجر را دارم. توی یک مملکت غریبه. وسط آدم‌ها غریب. هیچ چیزش مال من نیست و ربطی به من ندارد. اگر بتوانم مهاجرت می‌کنم می‌روم افغانستان، پاکستان، بورکینافاسو، شاخ آفریقا اصلاً. هرجایی جز اینجا. اعصابم از 70 میلیون جمعیت خرد است. از برنامه‌های صبح تا شب چرند تلویزیون. از... (سیا.سی شد! ما هیچ، ما نگاه...)
خیلی حرف زدیم. دست آخر از ترس مریض‌های توی نوبت سر و تهش را هم آورم.
-        حالا برو اندوسکوپی و بیا تا صحبت‌مون رو ادامه بدیم!
(نیم ساعتی آن تو بودم و شوهرم بیرون داشت حرص می‌خورد)
آزمایش‌خون‌ها (با قند، بی قند، ویتامین دی و ...) را دادم. سونوگرافی را هم دادم (حالا من که می‌دانم اصلاً کل این مثنوی صد من کاغذ را به انگیزه همین توضیحات مربوط به سونوگرافی واژینال خواندید! بروووووووووووووووووووووو! خودمان این‌کاره‌ایم بابا! حالا توی پانوشت تعریف می‌کنم) تست متاکولین اما برای خودش مصیبتی بود. هفت هشت جور کوفت و زهرمار را ریختند توی یک کپسول متصل به یک لوله‌ای و دادند استنشاق کردم و بعد هی تست ریه ازم گرفتند. حالا اینکه چقدر خانم دکتر جیغ جیغ کرد تا من بفهمم فوت کردن تا بن جگر و تا تمام شدن آخرین مولکول‌های هوا توی ریه‌هایم، یعنی چه، بماند. آخرش پرسید: خوبی؟ زمین و هوا را نگاه کردم: اووووووووووم.... هوووووووووووووووم... بد نیستم. ولی یه ذره اون ته ریه‌هام می‌سوزه و خشک شده. طبیعیه، نه؟
دو تا پاف اسپری سالبوتامول (خدابیامرز مادربزرگم که آسم داشت همیشه بر قبای‌اش و زیر بالش و تشک‌اش بود. اول جوانی آسم نگیری، صوااااااااااااااااااااااااااااااات!) توی حلقم خالی کرد و گفت که هیچ مرگم نیست و آلرژی دارم و احتمالاً سینوس‌هایم عفونت دارند و باید اسکن‌شان کنم. اما بعدش تا همین امروز ریه‌هایم از موادی که رویم تست کرده بود می‌سوخت و یک حال بدی داشتم. می‌آید ابرویت را بردارت، می‌زند چشمت را هم کور می‌کند لامصب!
اندوسکوپی هم مانده هنوز. آنهم منِ عقی!
خلاصه اینکه بعد از یک چکاپ کامل، سرم را رو به آسمان بلند کردم و گفتم: پوووووووووووووووووووووف! همین؟ خو از اول می‌گفتی مشکل فقط از بی‌تحرکیه! مسخره!
پ.ن: هار هار هار هار... بروید توی گوگل سرچ کنید. مگر اینجا از آن سایت‌ها هست؟ حاشا و کلا! دور باد!
پ.ن2: دروغ چرا؟ شما که غریبه نیستید. عین سگ از بیماری می‌ترسم. توی این مدت به بدترین بیماری‌های نوع بشر فکر کرده بودم...

یکشنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۹۳

358: مرا با بحران‌هایم در زیر ماسه‌ها دفن کنید

صبحی که از خانه بیرون زدیم، گفتم: هوا یه کم خنک‌تر از دیروزه. نه؟
- آره. هواشناسی گفته از امروز شروع به خنک شدن می‌کنه.
- مگه می‌شه؟ هنوز کل مرداد و داریم. به وسط تابستونم نرسیدیم.
- دهم مرداد چله‌ی تابستونه دیگه.
در این 9 ماهی که آمده‌ایم توی این خانه، به طور متوسط هفته‌ای دو تا بحران داشته‌ایم.
# دو روز قبل از عروسی چاه ساختمان ریزش کرد، آنهم در حالی که برادرانم توی پارکینگ داشتند برای من تختخواب و کابینت می‌ساختند و وقتی جهیزیه را آوردیم، سنگین‌ترین تکه (یخچال) را درست همانجا پیاده کردیم، روی چاهی که فردایش ریزش کرد! بعد تا مدت‌ها (و هنوز هم) سر هزینه‌اش و قانونی یا غیر قانونی بودن اتصال به فاضلاب شهری، با مدیر ساختمان درگیر بودیم (و هستیم).
# سقف انباری بالای حمام و توالت نم داد (و هنوز هم نم می‌دهد) و مدت‌ها درگیرش بودیم و هستیم. لوله‌کش آوردیم. گچکار آوردیم. طبقه بالایی‌ها زیر کاسه توالت‌شان را قیرگونی کردند. بعد باز دو سه بار دوغاب سیمان کردند. و ماجرا همچنان ادامه دارد.
# سقف آشپزخانه نم داد. نم که چه عرض کنم، داشتم جاروبرقی می‌کشیدم یکهو دیدم یک چیزهایی روی فرش بپربپر می‌کند. نگو قطرات آب بود که می‌خورد زمین و شتک می‌زد به کابینت‌ها! پریدم سینی و لگن گذاشتم زیرش و شوهرم دوید طبقه‌ی بالا و به خانم محترم گفت که کف آشپزخانه آب نریزد. اما به هرحال سقف به وضع اسفباری ترک خورده و تاول تاول شده است.
# زمستانی، لوله‌ی شیر آب بالن در اثر یخ‌زدگی ترکید و آب توی اتاق خواب و زیر تخت جاری شد(که توی پست روز خوب برای ریس ماهی ذکرش رفت). بعد هم لوله‌ی لبه‌ی پشت‌بام ترکید و دوباره به دیوار پذیرایی نم داد
# اخیراً یک روز بخاری را کنار زدیم و دیدیم که دیوار خانه ترکیده و گچ‌هایش کنده شده و به آجر رسیده. چرا؟ چون ناودان اداره‌ی برق بغل خانه‌مان خراب شده بوده و تمام آبی که روی پشت‌بامش می‌رفته، به جای کوچه، یک‌راست می‌آمده توی دیوار خانه‌ی ما. آن برف‌های زمستان... آن رگبارهای بهار...
# راه‌پله و پارکینگ همیشه کثیف و پر از آشغال است. چون که پارکینگ ما از این مدل‌های نرده‌ای است و خانه‌مان هم دومین خانه مانده به خیابان اصلی است. پس هر کس یک کوفتی می‌خورد (آلوچه، شربت نذری، پفک و...)، ظرفش را، و هرکس سیگاری می‌کشد، فیلترش را، و هرکس نانی بر زمین پیدا می‌کند، برکت خدا را، پرت می‌کند توی پارکینگ ما!
تبصره: شما سر و صدا و گرد و خاک و باد و باران را هم به عنوان عوامل طبیعی به وخامت اوضاع بیفزا. و همچنین نبود امنیت (از لحاظ اینکه ما طبقه‌ی اول هستیم و جرأت نمی‌کنیم از ترس باز ماندن درب پارکینگ، حتی کفش‌هایمان را جلوی در بگذاریم.) و همچنین دختر پسرها و زن و شوهرهایی که کوچه‌ی ما را حیاط خلوت خانه‌شان تصور کرده و از شلوغی خیابان اصلی به آن گریز زده و درست زیر پنجره‌ی ما رو در رو یا تلفنی جنگ و دعوا می‌کنند و خط و نشان می‌کشند. و همچنین تالار عروسی پنجاه متر آنطرف‌تر، که ماشین‌هایشان جلوی در ما پارک می‌شود و صدای دزدگیرشان روانی‌مان می‌کند و همچنین چیپس و ماست موسیر و مزه‌هایی که کنار ماشین‌هایشان جلوی در خانه‌ی ما میل می‌کنند و آشغالش را همانجا پرت می‌کنند. و دوده‌ی خیابان اصلی که روی تمام وسایلم می‌نشیند و سر و صدای عبور ماشین‌ها که خوابمان را زهرمار می‌کند و گرد و خاک پروژه‌ی تعمیرات پیاده‌روها و عریض کردن خیابان اصلی که شش ماه است تمامی ندارد... و تمام بدبختی‌ها و معضلات ساکن بودن کنار یک خیابان اصلی پر رفت و آمد در شرق تهران... (تبصره از بند اصلی طولانی‌تر شد!)
# و اما بزرگترین مشکل: دمای هوا!
خانه‌ی ما سر نبش و روی پارکینگ است و فقط سه متر دیوار مشترک (آنهم از آشپزخانه) با خانه‌های بغلی مشترک داریم. یعنی شما یک خانه‌ی درختی به تمام معنا را تصور بفرما. وسط زمین و هوا. با دیوارهایی به نازکی حلبی! تمام زمستان را (درست از همان اول پاییز که ملت تا دو سه ماه نیازی به بخاری ندارند) مجبور بودیم بخاری روشن کنیم. اواسط زمستان دیگر سرما آنقدر زیاد شد که با دو تا بلوز و دو تا شلوار و گاهاً حتی شال پشمی دور سر و گردن، توی خانه می‌گشتیم و شب‌ها شوهرم با کلاه پشمی و من با شال پشمی و زیر دو تا لحاف پشم شیشه می‌خوابیدیم. صبح‌ها جرأت نمی‌کردیم پایمان را روی سرامیک‌ها بگذاریم. اول با نوک انگشت پا دمپایی روفرشی را پیدا می‌کردیم و بعد از تخت پیاده می‌شدیم. شما تصور کن انگار روی قالب یخ پا گذاشته‌ای، پایت را گاز می‌گرفت. آخرش مجبور شدیم بیخیال زیبایی بصری سرامیک بشویم و خانه را موکت کنیم.
تا اواخر فروردین هنوز جرأت نداشتیم بخاری را جمع کنیم. بعد هم به محض اینکه خواستیم نفس راحتی بکشیم که از زمستان جان سالم به در بردیم و حالا تا چند صباحی هوا معتدل است، یکهویی گرما بهمان هجوم آورد.
وقتی می‌گویم گرما، طبیعی است که شما تصوری ازش نداشته باشید. چون طبقه پایین و بالایتان کولرها را روشن کرده‌اند یا لااقل محافظی جلوی آفتاب به شمار می‌روند و احتمالاً فقط از روبروی خانه، آنهم فقط دو سه ساعت در روز آفتاب دارید. اما خانه‌ی ما شرقی غربی است و آفتاب از همان اول صبح با پنجره‌های سمت چپ کارش را شروع می‌کند و ضلع جنوبی خانه را طی می‌کند تا به روبرو برسد و بعد تمام روز با تمام توان خود دیوار جلویی را زیر رگبار می‌گیرد. بدبختانه روبروی ما هم به جای ساختمان، یک کوچه است و آفتاب تا غروب کاملش، هیچ مانعی برای تیرباران ما ندارد.
غروب‌ها که می‌روم خانه حتی نمی‌شود دست به دیوارهای خانه زد. انگار کن سونای خشک. کولر و پنکه هر دو با هم تا فردا صبح که از خانه بیرون بزنیم هلک و هلک کار می‌کند و حریف گرما و دم خانه نمی‌شود. راه می‌روم و شرشر عرق می‌ریزم. تازه عین تارزان لخت توی خانه می‌گردم.
به شوهرم می‌گویم توی این خانه، ما تمام طبقات جهنم را از آتش تا زمهریر تجربه کردیم. آن دنیا هم مثل این یکی کسل‌کننده خواهد بود.
# پیرزن‌ها!
خانه‌ی ما کلاً شش واحد است، که سه تایش از آن پیرزن‌ها و از کار افتادگان است. توی ساختمان کلاً بچه نداریم، نوه داریم! یعنی این‌ها مدام عروس و دامادشان خانه‌شان است. حوصله‌ی نظافت ساختمان یا مدیریت را هم ندارند. مدیر قبلی هم که در اثر بی‌کفایتی و دزدی از پیرزن‌های ساده، برکنار شد. جز ما فقط یک واحد دیگر می‌ماند که آنهم دست مستأجر است و کلاً هیچ مسئولیتی را به عهده نمی‌گیرد. ما هم که تازه وارد هستیم و به دلیل اینکه هر دو شاغلیم، و مدیر قبلی هم در صورت مدیر شدن ما (به خاطر اختلاف سر همان قضیه‌ی چاه ساختمان و هزینه‌هایش) کارشکنی خواهد کرد، مدیریت را قبول نکردیم. خلاصه در حال حاضر ساختمان بی صاحب و صلار است و سگ صاحبش را نمی‌شناسد. به قرآن.
# سوسک.
آخرش اگر کسی فهمید این سوسک بی‌پدر و مادر از کدام سوراخی به خانه‌ی ما نفوذ می‌کند، جایزه دارد. پنجره ها را توری ریز کشیده‌ایم. لوله‌ی هواکش و دودکش هود و آبگرمکن را هم. درب تمام آبریزها و چاهک‌های خانه را هم با درپوش توری ریز پوشانده‌ایم. دور تا دور در ورودی و تمام پنجره‌های خانه را هم درزگیر زده‌ایم. پس سوسک از کدام گوری می‌آید.
حالا می‌آید، به جهنم، بیاید. همه جا گرد سوسک ریخته‌ایم و دیر یا زود می‌میرد. خودمان هم که روی تخت می‌خوابیم و دستش به ما نمی‌رسد... اما دیوث گیر داده و درست وقتی که مهمان توی خانه است، تا حالا دوبار پیدایش شده و آبرویمان را برده. یا از لنگ و پاچه‌ی مهمانی که شبانه روی زمین خوابیده بالا می‌کشد، یا درست وقتی گرم صحبت با زن‌های ایش و تیشی‌شان هستم، از زیر مبل بیرون می‌دود و قهرمانانه چهارتا پایش را در هوا تکان می‌دهد (دوتای دیگر را برای حفظ تعادل روی زمین گذاشته و رویشان ایستاده است. مگر فیزیک نخوانده‌اید؟ البته قبول دارم که در صورت پرواز، می‌تواند از هر شش پایش برای حرکات قهرمانانه استفاده کند و جیغ خانم‌ها را بیشتر در بیاورد.)
بحران‌های دیگری هم هستند که الأن یادم نمی‌آید (اما مطمئناً هستند و اگر بعداً یادم آمد در پانوشت خواهم افزود) و همین است که توی این خانه به طور متوسط هفته‌ای دو بحران داشته‌ایم.
در حال حاضر بحران گرما و سوسک، کاملاً روی بورس است. البته طبعاً به تخـ.م‌تان. شما می‌توانید در صورت تمایل، بحران‌های خودتان را داشته‌باشید: ریـ.زگردها... دا.عش... غزه... منابع آب... زنـ.دانیان سیـ.اسی... و یا هر کوفت دیگری که فکرش را بکنید...
اصلاً چه کاری است؟ هر کس بحران خودش را وسط بگذارد و خاک خودش را بر سر بریزد. چه کار داریم به بحران دیگران؟
پ.ن1: عنوان:
اگر روزی از روزها بمیرم، مرا با گیتارم در زیر ماسه ها دفن کنید. (فدریکو گارسیا لورکا)




شنبه، تیر ۲۸، ۱۳۹۳

357: در ستایش معلم

دارم درباره‌ی فیلم Detachment حرف می‌زنم،‌ نه روز تخ.می معلم که همیشه ازش خاطرات بد داشته‌ام. برای اینکه برای معلمی که دوست داشته‌ام گل یا کادو می‌برده‌ام و او هم معمولاً دوشاخه‌ی چس‌کن‌اش را به برق می‌زده و فاز «ما وارسته‌تر از این حرف‌ها هستیم» برمی‌داشته و محل سگ بهم نمی‌گذاشته.
سن بدی است این سن نوجوانی و اوایل جوانی (13 تا 21). آدم الکی الکی شیفته‌ی یک آدم معمولی مثل خودش می‌شود و فکر می‌کند یارو عن خاصی است. حالا این که دوستی و رابطه‌ی معلم شاگردی بود،‌ این بدبخت‌ها را بگو که توی این سن عاشق شده‌اند. یعنی یکجور بیماری‌ای است که فقط باید صبر کرد دوره‌اش بگذرد. هرچی به طرف بگویی، ک.سشعر جوابت را می‌دهد. اصلاً‌ یک گوشش در است و آن یکی دروازه. والله به خدا!
به هرحال پریشب فیلم گسیختگی یا گسستگی یا حالا هرچی را ‌دیدیم و امشب فیلم Primal (اولیه- کهن یا همان حالا هرچی) را دیدیم.
پیش از هرچیز بگویم قصد من از نوشتن این یادداشت،‌ قبل از اینکه مربوط به مقام شامخ معلم باشد،قیاسی بین فیلم خوب و فیلم بد است.
فیلم گسیختگی درباره‌ی مدارس،‌ معلمین،‌ نسل جدید و به طور کلی «تعلیم و تربیت» است. آقای پیانیست  محبوب ما،‌ در این فیلم نقش یک معلم موقت را دارد. از این‌هایی که در حد فاصل تعویض یک معلم، به عنوان معلم جایگزین به طور موقت می‌آیند و به محض پیدا شدن معلم جدید،‌ جمع می‌کنند و می‌روند پی کارشان. نمی‌دانم معادل ایرانی‌اش چه هست. در اولین فرصت از دختردایی شوهرم که زن پسرخاله‌ی شوهرم شده و معلم است خواهم پرسید (اولین فرصت احتمالاً جشن تولد پسرش است که آنجا هم سرش شلوغ است و نمی‌توانم بروم یقه‌اش را بگیرم و ازش بپرسم:‌ شماها به معلم جایگزین چی چی می‌گویین؟). بلی،‌ می‌گفتم که مستر برادی یک معلم است که به محض ورود به یک مدرسه با اوضاع وحشتناکی مواجه می‌شود و فوراً دستش می‌آید که این مدرسه در مرز نابودی است. بچه‌ها انگیزه‌ای برای درس خواندن ندارند و در مرز سقوط در اعتیاد و فح.شا هستند. والدین به تخ.مشان نیست. معلم‌ها از سر و کله زدن با بچه‌های آنرمال،‌ در مرز جنون قرار دارند. و مدیر مدرسه رسماً‌ هیچ کاری از دستش بر نمی‌آید و در مرز اخراج یا استعفا است.
فیلم با جمله‌ای از آلبر کامو که مترجم بی‌سواد، آن را آلبر کامیوس ترجمه کرده شروع می‌شود:
And never have I felt so deeply at one and the same time so detached from myself and so present in the world
"هرگز نتوانستم همزمان با احساسی عمیق به دیگری، از وجود خود «جداافتاده» و همچنان نیز در جهان هستی حضور داشته باشم".
(انگلیسی‌ام خوب نیست و این با معنی ترین ترجمه‌ای بود که از جمله کامو توی نت گیر آوردم) و با توجه به محتوای فیلم فکر می‌کنم منظورش این باشد که موقعیت یک معلم طوری است که باید همزمان، احساس عمیقی به دیگری (شاگردش) داشته باشد، و فاصله را هم حفظ کند و احساسات خودش را هم انکار کند،‌ و این‌ها باعث می‌شود که حس کند در جهان هستی (الان-اینجا) حضور ندارد. یعنی حس از هم گسیختگی. از خود دور افتادن. دوگانگی.
مثلاً اینکه مستر برادی به دختر خیابانی و دختر چاق دانش‌‌آموز و همکارش علاقمند است. هر کدام به نوعی. دوتای اول از سر دلسوزی و حمایت و آخری احساس جنسی. اما انگار مدام در حال ایجاد سوءتفاهم است. در دوتای اول،‌ شائبه‌ی وجود عشق و احساس جنسی را ایجاد می‌کند و در آخری،‌ شائبه‌ی داشتن نیت سوء و بیمار جنسی بودن را. توهمات غلط در موقعیت‌های غلط. در حالی که مدام در حال انکار خود و انکار هرگونه احساسی نسبت به زنان اطرافش است،‌ مادرش را انکار می‌کند. علاقه‌اش را به او. یادآوری طرز مردنش را. هرچیزی که بین او و مادرش وجود داشته. البته به نظرم ماجرای مادر، صرفاً یک قصه‌ی حاشیه‌ای است که می‌شده از آن یک فیلم دیگر ساخت و این ربطی به موقعیت خاص یک معلم ندارد. موضوع معلم بودن، یک بدبختی جداگانه است،‌ که البته مشکلات خانوادگی و خارج از محیط کار، می‌تواند آن را بغرنج‌تر کند.
در فواصل فیلم، تصویر و صدای مستر برادی را داریم که به طور متناوب با خودش یا کسی یا کسانی حرف می‌زند. شاید دچار بحران روحی شده و در تیمارستان به سر می‌برد و با دکتر روانکاوش حرف می‌زند. شاید در جلسه‌ی مربیان حضور دارد و دارد با معلمین دیگر حرف می‌زند. شاید صرفاً‌ دارد با ما حرف می‌زند. شاید اصلاً کارگردان است،‌ یا مستر کامو که دارند با ما حرف می‌زنند و از یک جور گسیختگی در همه‌ی سلول‌های یک جامعه حرف می‌زنند.
مردی در کلاس درسش با شاگردان حرف می‌زند،‌ فریاد می‌زند،‌ سعی دارد توجه‌شان را جلب کند،‌ اما کسی حتی نگاهش نمی‌کند. شب در خانه،‌ زنش به تلویزیون خیره شده و پسرش یک غلط دیگری می‌کند و اصلاً متوجه حضور او و حرف‌هایش هم نمی‌شوند. روزی از روزها،‌ مستر برادی در حال عبور از حیاط مدرسه، مرد را در حالی پیدا می‌کند که چنگ در حصارهای آهنی انداخته و به آسمان چشم دوخته...

- هی آقای فلانی،‌ چیزیتون شده؟
+ شما منو می‌بینین؟
- البته!
+ خدا رو شکر. فکر می‌کردم نامرئی شدم!

مستر برادی معلم است. مستر برادی دارد رنج می‌کشد. رنج مدام. و چهره‌ی دوست داشتنی‌اش،‌ مثل همیشه، شبیه مسیح است. و در این چهره چه ویژگی خاصی هست که برای چنین نقشی انتخاب می‌شود؟ رنج و خستگی.
معلمی شغل وحشتناکی است و اگر بگوییم «شغل انبیاست»،‌ چندان بد هم نگفته‌ایم. در سن بیماری (13 تا 21 سال) به شخصی نزدیک شده‌ای و همزمان باید لمس و معاینه‌اش کنی (از فاصله‌ی خیلی نزدیک) و درمانش کنی و مراقب باشی خودت هم بیمار نشوی و انجام این هرسه با هم،‌ تقریباً‌ محال است. همیشه یا به اندازه‌ی کافی نزدیک نشده‌ای و در نتیجه نمی‌توانی به درستی تشخیص بدهی و تجویز کنی، یا زیادی نزدیک شده‌ای و خودت هم مبتلا شده‌ای. و در این نزدیک شدن،‌ در این دلسوزی و محبت،‌ همیشه خطر ویرانگری هم هست. مثل دختر خیابانی‌ای که به گمانش برای اولین بار فامیل یا معشوقی پیدا کرده که قصد سوءاستفاده جن.سی را ازش ندارد. یا دختر دانش‌آموز چاق و با استعدادی که فکر می‌کند برای اولین بار کسی پیدا شده که ارزش‌های درونی‌اش را شناخته باشد و به ظاهرش توجهی نکند و حالاست که می‌تواند عاشق‌اش بشود. و در این لحظه‌ی برطرف کردن سوءتفاهم و عقب کشیدن و توضیح موقعیت برای شخص نوجوان، همیشه خطر آسیب زدن به روح و روان او، و ایجاد عکس‌العمل شدیداً پرخاشگرانه و آنی (خودکشی-فرار-اعتیاد) وجود دارد.
یک دیالوگ محشری توی فیلم سن‌پطرزبورگ بود که محسن تنابنده به پیمان قاسم‌خانی می‌گفت که چرا دخترها همش عاشق تو می‌شوند و قاسم‌خانی جواب می‌داد که تقصیر خودش نیست و بدون اینکه بخواهد، دخترها را درک می‌کند و به محض اینکه درک‌شان میکند،‌ عاشقش می‌شوند. تنابنده می‌گفت: خب درک‌شان نکن. و قاسم‌خانی پاسخ می‌داد که نمی‌تواند و دست خودش نیست. به محض اینکه برایش درد دل کنند،‌ او درک‌شان می‌کند!
حالا حکایت معلم‌ها هم اینطوری است که دست خودشان نیست. مجبورند نوجوان را درک کنند (نخواهند هم نمی‌توانند. ناخودآگاه درک‌شان می‌کنند) و به محض درک کردن، طرف عاشق‌شان می‌شود.
وقتی فیلم تمام شد،‌ ما سه نفر بودیم که تیتراژ پایانی را همینطور خشکیده و مات و مبهوت، تا آخرش نگاه کردیم و به موسیقی زیبای پایانی گوش دادیم.
این یک فیلم خوب بود.
اما امشب این فیلم ترسناک پریمال را دیدم و وقتی فیلم تمام شد مات و مبهوت برگشتم به شوهرم گفتم: همین؟؟؟ همین؟؟؟ یعنی چی؟ مثلاً که چی؟
یک عده معلوم نیست چرا دنبال کیون یکی راه افتاده‌اند رفته‌اند یک جایی وسط استرالیا که یک غار در یک صخره کنده شده و در دهانه‌ی آن یک سری نقاشی باستانی هست. بعد این‌ها بدون مقدمه‌چینی مرسوم در اینطور فیلم‌ها، بنا می‌کنند یکی یکی و به سرعت کشته شدن و تبدیل شدن به موجودات وحشی‌ای که معلوم نیست اصلاً چه‌شان هست و چرا دارند به آن غار باستانی و موجود تویش باج و خدمات می‌دهند. در نهایت دختر فوبیایی فیلم که اصلاً معلوم نیست چرا فوبیای محیط‌های تنگ را دارد و چه کسی و کي و چرا او را در زیرزمینی محبوس کرده بوده، یکهو از حالت ریقو و وارفته و ترسویش خارج شده و تبدیل به جنگجویی افسانه‌ای می‌شود و غول مرحله‌ی آخر را کشته و از غار بیرون می‌پرد و بعد هم دختر وحشی‌ای که از دوستان‌شان بوده و تبدیل به جاندار وحشی مهاجمی شده و این با هفت نفر دیگر هم حریفش نبوده‌اند،‌ یک تنه و حتی بدون چاقو می‌کشد.
اوکی. شما خوب. شما قهرمان. شما اینکاره. اما می‌شود لطف کنی و برای ما هم توضیح بدهی که آن غول توی غار که قصد تجا.وز به تو و حامله کردنت را داشت، مثلاً چی بود؟ یک جور خدای باستانی؟ یک موجود فضایی؟ یک جاندار جهش یافته؟ بعد مثلاً چرا آن یکی‌تان از گزش یک زالو، بیماری را گرفت و وحشی شد و این یکی‌تان از جای گاز یک خرگوش بیمار، بیماری را نگرفت؟ چرا آن یکی‌تان یک شب تا صبح طول کشید که بیماری در تنش پخش شود و دندان‌هایش سبز شود، و این یکی‌تان، فقط پنج دقیقه طول کشید تا پروسه را طی کند؟
اصلاً ولش کن. سرتان را درد نیاورم، فیلمه یک چیز مزخرف بی معنایی بود که حال مرا هم که از علاقمندان این ژانر هستم، به هم زد.
از آن فیلم‌هایی بود که آخرش هی باید از خودت می‌پرسیدی: که چی؟ که چی؟
الأن منتظر چی هستید؟ منتظر اینکه دوباره برگردم به موضوع «معلم»؟
گفتم که این یادداشت، بیشتر درباره فیلم خوب و فیلم بد است!
                                                                                                                                                                   
پ.ن: تقدیم به ارادتمندان آقامون: آدرین برادی.

شنبه، تیر ۱۴، ۱۳۹۳

356: حذف به قرینه‌ی لفظی

بعد از آخرین دیالوگ‌ام توی نانوایی به این نتیجه رسیدم که بیایم این‌ها را بنویسم. که دیگر وقتش است و به محض رسیدن به خانه، باید آب دستم است،‌زمین بگذارم و بیایم به اطلاع‌تان برسانم که:
مردم، یک مشت «ک.سکش روانی» شده‌اند و یکی باید مسئولیت‌اش را به عهده بگیرد.
خواهید پرسید:‌ چطور مگر؟
جواب:
نان سنگ‌ها را گذاشتم روی اپن آشپزخانه که هوا بخورند و خودم رفتم لباس‌هایم را درآوردم و پرت کردم روی تخت و تپیدم توی حمام و یک دوش آب سردِ گردن به پایین گرفتم و آمدم بیرون‌، حوله‌ی سبز کوچکم را پیچیدم دور میان‌تنه‌ام و رفتم نان‌ها را تکه کردم و گذاشتم فریزر و روی میز را دستمال کشیدم و نان‌خرده‌ها را تمیز کردم و آمدم لباس تابستانی نصفه‌نیمه‌ام را پوشیدم و نشستم پای کامپیوترم که برایتان بنویسم...
یکی از روزهای یک کارمند زن:
# ساعت هفت صبح از در خانه می‌زنم بیرون و چند دقیقه پیاده می‌روم تا برسم به بی‌آرتی‌های امام علی. شانس می‌آورم و می‌نشینم. آقای راننده (1) لطف کرده و ما را در سلیقه‌ی خودش شریک کرده و رادیو اتوبوس را تا ته زیاد کرده. هندزفری در بیاورم؟ هندزفری در نیاورم؟ ولش کن. تا گره‌ی سیم هندزفری را باز کنم، به مقصد رسیده‌ام. به زحمتش نمی‌ارزد.
# ساعت 7:40 از اتوبوس پیاده می‌شوم و سوار یک تاکسی می‌شوم. در تمام طول مسیر جز من نمی‌تواند کس دیگری را سوار کند. چرا؟‌ از بس که تخ.می رانندگی می‌کند. از راست سبقت می‌گیرد. جلوی مردم می‌پیچد. چراغ قرمز را با سرعت صد تا رد می‌کند. دیر ترمز می‌کند. زود گاز می‌دهد. افتضاح آقا. افتضاح. دارم با خود می‌گویم این با این رانندگی تخ.می‌اش چطوری هنوز زنده است و ماشینش له و لورده نشده؟
پنج دقیقه مانده به رسیدن،‌ یک پنج هزار تومانی بهش می‌دهم و انتظار دارم مثل هر روز 1000 تومان بردارد و دو تا دوهزار تومانی پس بدهد. اما یارو آقای (2) درمی‌آید می‌گوید که اگر هزار و دویست خرد داری بده. هزار و دویست؟ کرایه‌ی این مسیر هزار است. نخیر، 1200. من هشت نه ماه است دارم این مسیر را می‌آیم و اول هشتصد بود و حالا 1000 شده و تو اولین نفری هستی که 1200 می‌خواهی. نخیر، 1200... و باقی مسیر را تا جایی که پیاده می‌شوم مکالمه‌مان به این صورت ادامه می‌یابد:
- فلان و فلان و فلان
+ بیسار و بیسار و بیسار
و همین‌طور تا وقتی که در ماشین را به هم می‌کوبم و پیاده می‌شوم یک سری حرف تکراری می‌زنیم و یارو هم فقط حرف خودش را تکرار می‌کند و وانمود می‌کند اصلاً حرف‌های مرا نشنیده و من هم چون لجم گرفته از پررویی‌اش و به هرحال یک اسکناس 1000 تومانی هم بیشتر بهش نداده‌ام که کیونم بسوزد، قصد دارم سر حرفم بایستم و بهش بفهمانم که نمی‌تواند پول زور از مردم بگیرد و او نیست که یک نفره اختیار تعیین کرایه برای یک مسیر را داشته باشد.
اما آخرین خط دیالوگ‌مان قطعاً زیبا و به یاد ماندنی است و جا دارد که در اینجا ثبت شود:
- آقای محترم، بهتره بری بپرسی و از کرایه مطلع باشی و اول صبح اعصاب ملت و داغون نکنی و تمام روزشون رو خراب نکنی که کرایه‌ی اضافه بگیری.
در حالی که دور می‌شوم صدای فریادش را می‌شنوم که:
من رییییییییییییییییییدم توی اون اعصابت!
من هم زیرلب به نرمی و ملاحت پاسخ می‌دهم:
منم رییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییدم به اون رانندگیت!
# ساعت هشت می‌رسم سرکار. در حقیقت ده دقیقه به هشت. زود رسیده‌ام. منشی آقای (3) پشت در اتاق ایستاده است:
این از صب داره می‌پرسه اینا نیومدن؟‌اینا نیومدن؟
+ ساعت کار اداره رو نمی‌دونه؟
ـ چمدونم والا.
هنوز یک کار تمام نشده. یک کار دیگر برایم می‌رسد. روز شلوغ. روز تخ.می شلوغ. همکارم هم که درگیر کارهای جمع و جور کردن و ارسال نشریه‌اش است و نمی‌‌تواند کمکی بکند. مثلاً این آمده بود کمک من، حالا نصف کارهایش را هم می‌اندازد گردن من!
خانم (4) یک لیست هفت هشت صفحه‌ای برایم می‌آورد که نام و شماره تلفن یک سری آدم است و تمامش را باید توی اکسل وارد کنم. مسأله اینجاست که چند صفحه‌ی اول را به صورت فکس دریافت کرده‌اند و تمام شماره‌ها به خط لاتین است و تمام 5،6،8 و 9ها عیناً شبیه هم هستند و من کمرم درد می‌گیرد از بس برای خواندن نوشته‌ها درازنشست می‌روم و چشم‌هایم باباقوری می‌شود از بس به اعداد زل می‌زنم و صفحه را عقب جلو می‌برم.
وقتی تمام می‌شود و کار را تحویل می‌دهم، خانم (4) باورش نمی‌شود:
ینی همش و زدی؟ همه‌ی همش؟ دو سری بودا. سه چهار صفحه هم دستنویس بود. اونا رو هم زدی؟
و وقتی بهش اطمینان می‌دهم که آن‌ها را هم زده‌ام،‌عاقبت رضایت می‌دهد که بگذارد من بروم دستشویی. چون در واقع یک ساعت است که به مرز انفجار رسیده‌ام و وجدان کاری نمی‌گذارد کار را نیمه‌تمام ول کنم.
تازه بعد از تمام این‌ها می‌فهمم که آقای (5) این لیست را برای وارد کردن در نرم‌افزار ارسال پیامک می‌خواسته که برای مناسبت‌ها، پیامک تبریک و خا.یه مالی برایشان ارسال کند. کاری که به منشی خودش هم می‌توانست واگذار کند!
# ظهر آقای (6) مدیر تدارکات برای بار هزارم با یک سی دی جلوی در اتاق ما ظاهر می‌شود و یک سوالات عجیب و غریبی می‌کند و به زبان بومیان آمریکای لاتین وقتی کریستف کلمب از کشتی پیاده شد و از آن‌ها پرسید: دکه‌ای چیزی این دور و بر پیدا نمی‌شه آب معدنی و سیگار بخریم؟... سعی دارد به ما بگوید: بلد نیست سی دی رایت کند! و من این بار به جای اینکه بروم اتاقش و باز برایش توضیح بدهم که وقتی یک چیزی را در سی دی کپیِ دستی می‌کنی، به معنای رایت شدن نیست و باید بروی از همانجا دوباره write to cd اش کنی... فلش مموری را بهش می‌دهم و ازش می‌خواهم که فایل کوفتی‌اش را بریزد رویش و یک سی دی بدهد که خودم برایش رایت کنم.
کدام خری این پیرمردهای هفتاد ساله‌ی بازنشسته را می‌آورد سرکار؟
نمی‌دانید که با این پیشرفت سریع علم و فناوری دیجیتال، دیگر «جایی برای پیرمردها نیست»؟
# ساعت چهار عصر (و دقیقاً هر روز ساعت چهار عصر) که کیفم را جمع کرده‌ام و کامپیوتر را خاموش کرده‌ام و دارم می‌زنم بیرون، خانم (4) یا یک خر دیگری (شماره با خودتان) از در می‌رسد و یک کار «خیلی خیلی فوری» برایم می‌آورد. انگار نه انگار که صبح تا حالایی هم وجود داشته و تایم کاری تمام شده و من به کسی تعهد ندارم که بعد از ساعت کاری هم اضافه کاری بمانم. صبح تا عصر کیون‌شان را می‌گذارند سر صندلی و با همکاران و تلفن چاق سلامتی می‌کنند و چرت می‌زنند و درست و دقیق رأس ساعت چهار، نه حتی پنج دقیقه زودتر، که می‌دانند همین الأنه است که داری می‌زنی بیرون، غافلگیرت می‌کنند.
عین گلی که ایران از آرژانتین در وقت اضافه خورد. همانقدر نامردی.
# ساعت 5 توی اتوبوس‌های امام علی یک نفر بوی گه می‌دهد. خود خود گه. در تمام طول مسیر، بو تمامی ندارد و من نمی‌دانم باید یقه‌ی کی را بگیرم. اسم آن یک نفر را هم می‌گذاریم آقا یا خانم (7).
# ساعت 5:30 نزدیک خانه توی نانوایی هستم. فقط یک نفر(آقای (8)) جلوی من است و سه تا نان به میخ‌های بغل دیوار آویزان است که داغ نیست. از گرمای عصر تابستان نانوایی این پا آن پا می‌کنم که اگر یارو نان‌ گرم می‌خواهد،‌ من نان‌های مانده را روی هوا بزنم. چون که به هرحال علاقه‌ای به سوختن دست‌هایم تا جلوی در خانه ندارم.
یارو نان‌ها را روی میخ کمی ورق می‌زند. برشان می‌دارد و می‌اندازد روی میز توری و مقداری دیگر باهاشان لاس می‌زند و دست آخر برشان می‌گرداند روی میخ و وقتی قصد دارد برای نانوا دلیل بیاورد که چرا نان را برگردانده و نان‌ها «یک جوری» بوده‌اند و رویشان «دون دونی» بوده،‌ کمی دیگر هم دستمالی‌شان می‌کند و دست آخر اگر نانوا پادرمیانی نکند، فلانش را هم در می‌آورد می‌گذارد لای نان و یک فیلم پو.رن با نان اجرا می‌کند،‌ طوری که دلم به هم می‌خورد و به کلی از خیر نان‌های مانده می‌گذرم. نه فقط حالا. برای همیشه. چه معلوم که یک کثافتی مثل این،‌ دوساعت دستمالی‌شان نکرده باشد. از این به بعد ترجیح می‌دهم دست‌هایم بسوزد ولی نان لاسیده شده نخورم.
حالا نانواهه قاطی کرده و دارد به یارو غر می‌زند که این چه کاری است و اگر نمی‌خواستی، ‌از اولش دست نمی‌زدی. یارو هم یا خودش را به کوچه علی‌چپ زده،‌ یا کلاً حالیش نیست این چرا می‌گوید. آخرش برای اینکه خر-فهم‌اش کنم خطاب به شاطر می‌گویم: این نونای روی میخ رو آدم دلش نمیاد ببره چون که به خودش میگه شاید یکی دستمالیشون کرده باشه.
شاطره هم بلند بلند در حالی که به یارو نگاه می‌کند می‌گوید: بلی! بلی! منم همین و میگم.
یارو که تکه را نوش جان کرده و توی گلویش مانده، می‌گردد دنبال یک جوابی که به اندازه کافی توهین‌آمیز باشد و خطاب به من هم نگفته باشد مثلاً:
ماها «رو» رو گذاشتیم کنار و دیگه جلوی روی طرف هرچی از دهنمون در میاد بارش می‌کنیم!
(و قطعاً منظورش از رو، آبرو یا مثلاً شرم و حیا است)
شاطر برمی‌گردد با چشم‌های گرد زل می‌زند توی چشم من که یعنی «من فهمیدم این مرتیکه چی گفت،‌ تو چی؟» من هیچی. من هم زل می‌زنم توی چشم شاطر و همین نگاه،‌ خود گویای همه چیز است. کلمه‌ای پیدا نمی‌کنم که توهین‌آمیز نباشد و باعث دعوا نشود و مردک هم متوجه غلط بودن کارش بشود.
توی دلم می‌گویم: تو فکر کردی من ازون زنای خونه‌دارم که صب تا عصر تو خونه بودن و عصر پاشدن بیرون زدن که هم بادی به کله‌شون بخوره و هم نون بگیرن و تو فوق فوقش دومین ک.سکشی هستی (اولیش قطعاً شوهره است) که امروز می‌بینم و اعصابم زیادی کرده که وایسم باهات دعوا کنم؟ نخیر.
«من از مصاحبت یک عالمه ک.سکش می‌آیم
کجاست خانه؟»
# ساعت هنوز شش است و تا زمان خواب هنوز شش ساعت مانده.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن:
به جای اعداد 1،2،3،4،5،6،7،8 و همینطور بگیر و برو تا 8 میلیارد،‌ می‌توانید عبارت «ک.سکش روانی» را جایگزین کنید.
پ.ن2:
جایی برای پیرمردها نیست
پ.ن3: 
من از مصاحبت آفتاب می‌آیم
کجاست سایه؟
(سهراب سپهری)