یکشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۹۴

394: توووووو آآآآآآآآآآآآآآآآآآآب / تو آب، تو آب، تو آب...

صبح ساعت 8:15، سرکار، پشت سیستم نشسته‌ام و دارم توی نت دنبال «علائم افسردگی» می‌گردم. چند صفحه را باز می‌کنم و بعد از خواندن دو سه تایش، متوجه می‌شوم که تقریباً بیشتر علائم را دارم. اکثر منابع، افسردگی را مرتبط با هورمون‌های زنانه دانسته‌اند. به این معنی که در سن بلوغ یا حوالی دوران عادت ماهیانه یا بعد از زایمان و یائسگی، بدن زنان کاملاً مستعد افسردگی است. البته عوامل وراثتی و سنی و جنسیتی و شرایط زندگی و روانی و ناکامی و حتی وضع اقتصادی را هم در قضیه دخیل دانسته‌اند. حالا اصلاً نمی‌خواهم به علائم افسردگی و راه‌های درمان آن بپردازم. خودتان با سرچ چند کلمه می‌توانید این قبیل جفنگیات را توی نت پیدا کنید و بخوانید.
دیشب ساعت 11:30 بعد از رفتن مهمان‌ها، زیر دوش حمام داشتم به این فکر می‌کردم که چقدر خسته‌ام. که چرا خستگی در من تبدیل به چیزی مزمن شده است. این چند سال انگار همیشه خسته‌ام. صبح که از خواب بیدار می‌شوم خسته‌ام. ظهر خسته. عصر خسته. شب خسته. آخر هفته‌هایی که مهمانی می‌روم از مهمانی رفتن خسته‌ام. آخر هفته‌هایی که مهمان دارم، از مهمان داشتن خسته‌ام. از ماندن در خانه خسته‌ام. از سفر رفتن خسته‌ام. از خرید کردن. از دیدن آدم‌ها. از بودن در جمع انسان‌ها...
اما چیزهایی هم هست که هنوز خستگی‌ام را درمی‌آورند. مثل ماهی‌ها و گلدان‌هایم. مثل شب در ساحل. مثل باد خنک پاییز. مثل باران. و من چقدر دلم پاییز را می‌خواهد هم الأن. پاییز خیابان ولیعصر. پاییز پارک ملت. پاییزهای پارک ملت را اگر دیده‌باشید عاشق‌اش می‌شوید. یا پاییزهای درکه. طیف رنگ زرد و نارنجی و سبز بین درختان. پاییز فصل من است. بقیه فصل‌ها باشد مال شما.
این روزها همش خسته‌ام. یک جور خستگی عمیق و ریشه‌دارِ روانی که به جسم هم سرایت می‌کند. خوابم ابداً خوب نیست. با این حال وقت‌هایی هم که بعد از برگشتن از کار، دو ساعت یا بیشتر می‌خوابم، حالم بهتر نمی‌شود. فقط باعث می‌شود شب، خواب از سرم بپرد. فقط کافی است خوابم نیم ساعت این‌طرف-آن‌طرف شود، دیگر تا صبح بدخواب می‌شوم. کجایند آدم‌های خوشخواب؟ کجایند آنان که هنوز سرشان به بالش نرسیده، به دستبوس پادشاه اول می‌روند؟ از من بوس به ایشان.
خستگی، دیگر یک چیز جسمی نیست. از چیز خاصی هم نیست. همیشه و از همه‌چیز و همه‌کس خسته‌ام. افسردگی قاعدتاً باید در همه شرایط یکسان باشد، اما مال من اینطور نیست. من چند روز پیش داشتم زندگینامه «مکرمه قنبری» را می‌خواندم و هی بغض‌ام می‌گرفت. هی می‌خواستم بزنم زیر گریه و سر کار بودم و همکارم نشسته‌بود آنطرف زل زده بود توی چشمم و نمی‌توانستم و قورت‌اش می‌دادم.
فشار و استرس کار و زندگی. بیشتر کاری است البته. توی زندگی هم بیشتر مسأله‌ی پول است. نمی‌دانم این‌ها واقعاً تا چه حد می‌تواند آدم را افسرده کند.
و ناامیدی. یأس. امیدی به هیچ چیزی ندارم. به بهبود اوضاع. به اتفاقات خوب.
به ماهی‌های فایترم نگاه می‌کنم و برایم چتر باله‌ها را می‌گشایند و برای‌شان دانه‌های نارنجی غذای‌شان را می‌ریزم و لبخند می‌زنم. ماهی‌ها زنده‌اند. زندگی‌شان به من وابسته است. باید تر و خشک‌شان کنم. باید آبشان را عوض کنم و تنگ‌شان را بشویم و دور و برشان سنگ‌های گِردی را که از ساحل جمع کرده‌ام بچینم که مثل من افسرده نشوند. چون که تنگ‌شان خیلی کوچک است و همش با صورت می‌خورند توی شیشه و دردشان می‌آید. تقصیر من که نیست. اگر دست من بود درزهای پنجره و در را می‌گرفتم و تمام سوراخ‌ها را عایق‌بندی می‌کردم و بعد شیر آب را باز می‌کردم که خانه تا سقف پر از آب بشود. بعد ماهی‌های قرمز و نارنجی و آبی‌ام شنا کنند و از تنگ بیایند بیرون و بنا کنند دور و بر من چرخیدن و توی مرجان موهایم خانه کردن. توی سوراخ گوش‌هایم، بینی‌ام، دهانم، زیر پیراهن‌ام حتی. برای خودشان سفر کنند به اتاق خواب و شب‌ها روی تخت بخوابند. حتی بروند توی کاسه‌‌ی توالت فرنگی هی دور بزنند و احساس اَن بودن را تجربه کنند. یا مثلاً آخر هفته‌ها بروند توی لیوان همزن و برای چند لحظه وحشت تکه‌تکه شدن را لمس کنند. خیلی جاها، خیلی نقاط کور و تاریک توی این خانه هست که ماهی‌ها ممکن است دل‌شان بخواهد بروند شخصاً ببینند.
من چکار خواهم کرد؟ من که از همان اولش مرده‌ام. پس چی؟ فکر کرده‌اید لباس غواصی هم داشته‌ام یا مثلاً این‌ها که گفتم تخیلی بود و لابد من هم آبشش خواهم داشت و با ماهی‌ها شنا خواهم کرد و آنقدر توی آب‌مان می‌رینیم و می‌شاشیم که همان‌جا بمیریم. خوب آنوقت چه کسی آب این تنگ بزرگ را عوض خواهد کرد؟
تُنگ، تُنگ است. کوچک و بزرگ ندارد.
یک نفر باید آب تُنگ را عوض کند. من و خدا نداریم.
و گلدان‌هایم...
همیشه خوشحال‌ام می‌کنند. همیشه دوست‌داشتنی هستند وقتی رشد می‌کنند. وقتی رو به آفتاب می‌چرخند. وقتی خاک‌شان را خیس می‌کنم و...
اگر لازم باشد گلدان‌هایم هم می‌توانند رشد کنند و به تمام در و دیوار بپیچند. آنوقت ماهی‌ها می‌توانند توی شاخه‌هایشان لانه کنند و حس پرنده بودن را تجربه کنند.
کل این جریان البته بیشتر به نفع ماهی‌هاست. من و گلدان‌ها بهانه‌ایم.
افسردگی می‌تواند اینقدر شیرین و خیال‌انگیز باشد؟ افسردگی من می‌تواند به نفع ماهی‌ها و گلدن‌هایم باشد؟ افسردگی می‌تواند چنین بازتاب‌های هفت‌رنگی داشته باشد؟
اگر  «حُزن»، می‌تواند تا این اندازه شیرین باشد، من آدم «محزون»ی هستم.
_____________________________________________
پ.ن:
عنوان از ترانه «تو آب»، آبجیز

یکشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۹۴

393: از دوست

کار، کمی سبک شده. ساعت 10:٣٠ صبح است و همکار هم‌اتاقی‌ام سرش را گذاشته روی میز و خوابیده. قبل‌اش داشتم یک سری داستان خاک خورده از دوستان قدیم و چیزهایی که بودند و چیزهایی که شدند و چه شد که اینطور شدند و فلانی از کجا به کجا رسید و... اینها برایش تعریف می‌کردم که حرف به «شین» کشید و یادم افتاد که این هفته عروسی‌اش است (بود؟) و نه ما را دعوت کرد و نه حتی بهمان گفت. ما از طریق دوست مشترک‌مان خبر شدیم و چقدر به من برخورد و پیش خودم تصمیم گرفتم که از لیست فیس‌بوک و تلفن و همه‌جا حذف‌اش کنم (همین الان رفتم حذف‌اش کردم). اما با حذف کردن‌اش، من یک دوست هنرمند را از دست می‌دهم و او هیچ چیز از دست نمی‌دهد. اما آیا من یک دوست هنرمند داشته‌ام؟ در هنرمندی‌اش که شکی نیست، ولی اخیراً (از نامزدی‌ام به این طرف گمان‌ام) ابداً حس نکرده‌ام که دوستیم یا اثری از آن صمیمیت سال‌ها قبل در او مانده باشد. آن صمیمیتی که توی بازه‌ی زمانی‌ای (حوالی سال‌های 83-84 شاید) که خانه‌ی خیابان ربذه می‌نشستیم، باعث شده‌بود یک روز در میان حتماً یک بار با هم تماس تلفنی داشته باشیم. که از خواب‌هایم حتی، و کابوس‌هایم و ایده‌های داستانی‌ام و دعواهایم با پدرم چقدر برایش وراجی می‌کردم.
چیزی بیشتر از دوستی هیچوقت بین‌مان نبوده. هرچه بوده فقط دوستی و صمیمیت بوده... که حالا نیست.
آنقدر نیست که دوست برود عاشق شود و خواستگاری برود و ازدواج کند و حتی تو را آدم حساب نکند که بهت خبر بدهد و بگوید شرمنده که جشنی نگرفتیم و دعوتی نکردیم.
آنقدر که با دوست چند روز بروید شمال و برگشتنی با ماشین او برگردید و چند روز بعد، از دوست مشترک‌تان بشنوی که پشت سرت از رفتارت با شوهرت و غرغرهایت انتقاد کرده و گفته که «غیر قابل تحمل» شده‌ای.
آنقدر که دوست را خانه‌ات دعوت کنی و سه جور غذا برایش درست کنی و بردارد یکی از دوستان صمیمی خودش را بی‌دعوت بیاورد که فقط حوصله‌اش سر نرود و بهش بد نگذرد. دوستی که تو حتی باهاش صمیمی هم نیستی و بودن‌اش معذب‌ات کرده و در جمع دوستانه‌تان مزاحم به نظر می‌رسد.
آنقدر که به عنوان تعریف، دیگر فقط از دستپخت‌ات تعریف کند و هر بار حرف این‌چیزها بشود، به جای گفتن «دلم براتون تنگ شده» و «یه قراری بذارین هم و ببینیم» و «بیایید خونه‌مون» و «میاییم خونه‌تون»... نه بگذارد و نه بردارد و بگوید: «فلان غذا رو بپز و دعوت‌ام کن بخورم». انگار که از آن همه بحث‌های تخصصی درباره‌ی داستان‌نویسی و هنر و درددل‌های شخصی، فقط از تو به عنوان یک دوست، «آشپزی» بر بیاید و بس. انگار که دارد علناً بهت می‌گوید: تو یک زن خانه‌دار شلخته‌ی احمق شده‌ای که دیگر حتی ارزش دوستی با یک هنرمند را هم نداری و بهتر است همان آشپزی‌ات را بکنی که آن را خوب بلدی.
دوست، توی روی‌ات بایستد و بهت توهین کند. دیگر از این بدتر؟
نمی‌دانم متوجه رفتار این چند سال‌اش هست یا نه، ولی برای من دیگر کافی است. کسانی که ازدواج می‌کنند معمولاً سرشان اینقدر شلوغ می‌شود و گرفتار سلسله رفت‌وآمدهای فامیلی و دعوت‌های رسمی حاصل از ازدواج می‌شوند که دیگر وقتی برای رفیق‌بازی‌شان نمی‌ماند و کم‌کم قید دوستان مجرد (و حتی متأهل) را می‌زنند و رفتارشان توهین‌‌آمیز و بی‌محلی به نظر می‌رسد و همیشه دوستان مجرد هستند که دنبال این‌ها می‌دوند و این‌ها برایشان وقت ندارند. حالا ما را ببین که دو سال است ازدواج کرده‌ایم و همه‌ی خلق خدا برای‌مان طاقچه‌بالا می‌گذارند. آن از دخترعموی مجردم که سراغم را نمی‌گیرد و تازه دورادور دلخوری‌اش را به اطلاع‌ام می‌رساند که: بد نیست فلانی گاهی هم به من زنگی بزنه!... و این از رفقا که دیگر برای ما وقت ندارند و از گشتن با ما کسر شأن‌شان می‌شود.
بعد به گوشی‌تلفن نگاه می‌کنی، 700 تا اسم تویش ردیف شده. به لیست فرندهای فیس‌بوک نگاه می‌کنی 900 تا آدم تویش صف کشیده. وایبر و تلگرام و این‌ها هم که جای خود دارد. مدام تو را عضو گروه‌هایی می‌کنند که حتی ازشان خبر هم نداری و همین‌طوری عین رگبار پست‌های خنده‌دار و گریه‌دار و آشپزی و شوهرداری و کلمات بزرگان برایت می‌آید.
خسته‌شده‌ام از اینهمه آدم که ظاهراً توی زندگی‌ام هستند و توی زندگی‌شان هستم و هیچوقت نیستیم و به درد هم نمی‌خوریم و حتی یاد هم نمی‌افتیم.
بروم یک گورستانی خودم را گم و گور کنم که لااقل زبان‌شان را ندانم و با مردم‌اش خاطره نداشته باشم که اگر محل سگ‌ام نگذاشتند، بهم برنخورد و ازشان هیچ توقعی هم نداشته باشم.
بروم یک جایی که آدم‌هایش واقعاً غریبه باشند. بی‌شوخی. کاملاً جدی.

سه‌شنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۹۴

392: روزمرگی از فرط هیجان‌زدگی


1- جوجو:
نمی‌دانم شما بهش چه می‌گویید. اسم واقعیش شپشک برنج است ولی ما توی خانه صدایش می‌زنیم جوجو. بله. همین جوجوی برنج است که دهان ما را سرویس کرده است. الأن سه چهار ماه است که خانه و زندگی ما پر از جوجو شده است. توی قوطی شکر، قندان، ظرف آرد، پاکت ماکارونی، پوسته‌ی شکلات، توی رختخواب، روی بالش، لای لباس‌های توی کشو، کف توالت، توی ظرفشویی، ته تمام ظروف توی کابینت... هرجا را که باز کنی، زنده و مرده‌ی این‌ها را می‌بینی.
یک شب بردیم برنج‌ها را توی بالکن پخش کردیم روی پارچه و یک‌سری‌شان رفتند، اما خیلی‌شان ماندند. تا اینکه اخیراً شوهرم یک راه بهتر از برنج‌فروش‌ها یاد گرفت: برنج‌ها را می‌ریزی توی لگن در حمام، و لگن را می‌گذاری توی یک سینی بزرگ و سینی را پر از آب می‌کنی. لابه‌لای برنج‌ها را هم پر از حبه‌ی سیر و قرص سیر و برگ گردو و هرچیز بوگندویی که به ذهن‌تان می‌رسد اعم از جوراب یک ماه نشُسته و گوز محبوس توی قوطی و خرچسونه و ... نمایید(احتیاتاً حتماً قبل از هر اقدامی، نظر جوجوها را هم جویا شوید، چون هرچه باشد سلیقه‌ی آن‌ها با ما متفاوت است).
البته بنده به عنوان یک اقدام «فوق امنیتی» دور سینی را هم پودر سوسک ریختم که لولوهایی که از خندق پر از آب نجات پیدا می‌کنند، همان‌جا سقط شوند. و باز به عنوان یک اقدام «فوقِ فوقِ امنیتی» جلوی درب حمام هم یک ردیف پودر سوسک ریختم که جوجوهایی که بدو بدو و مجهز به ماسک گاز از میان خطوط آتش دشمن (من) عبور کرده‌اند و حالا ماسک را برمی‌دارند و یک نفس عمیق می‌کشند و می‌گویند «آخیش! به سلامتی جستیم»، و خودشان را به درب حمام می‌رسانند که فرار کرده و در خانه پخش شوند، همان‌جا شربت شهادت را بنوشند کثافت‌ها!
اقدامات کاملاً مؤثر افتاد و 96% درصد جوجوها (طبق آمار اعلام شده توسط خودشان) معدوم گشتند. اما هنوز 4 درصد به علاوه‌ی تخم‌های صاحب‌مرده‌شان باقی مانده‌اند که اگر شرایط را مساعدت ببینند، دوباره تکثیر می‌شوند.
چاره چیست؟ خانه‌ی ما انباری ندارد و با توجه به اینکه روی پارکینگ است و سر نبش، از همه‌طرف آفتاب‌خور و گرماخور دارد و همیشه عین جهنم است. کولر دستی آبسال هم که امسال خریدیم تا شاید فضا را خنک‌تر کند، تنها کاری که از دستش برمی‌آید، شرجی کردن هوا و مهیا کردن شرایط برای زاد و ولد جوجوهاست.
و البته مدیون‌اید اگر فکر کنید من تمام این بدبختی‌ها را از دست کسی جز شوهرم می‌کشم. چون که الساعه 6 ماه است که ازش می‌خواهم کمک کند که برنج‌ها را جابجا کنیم و به دادشان برسیم و عین خیالش نیست. در همه موارد همین‌طور است. هر کاری که ازش بخواهم حتماً بالای 6 ماه باید طول بکشد. مثلاً پارسال آخر تابستان، در حین مسافرت شمال‌مان، مدارکش را از محل کارش دزدیدند. هنوز که هنوز است برای شناسنامه و پایان خدمت اقدام نکرده که نکرده! بعد بنده دارم به نام‌اش وام می‌گیرم و دارد موعد گرفتن وام می‌رسد و ایشان هنوز اصل مدارک‌اش روی هواست.
2- dexter  :
در سریال دکستر شخصیت زنی به نام ریتا هست که در ابتدا دوست دختر دکستر است. دیروز یک بحثی با بچه‌های پلاس داشتیم سر اینکه چقدر این شخصیت چندش‌آور و ضعیف و وابسته و غرغرو و مزاحم است. بعد این‌ها گفتند برو بقیه‌اش را ببین چون قرار است یک دختر خیلی فعال و جالب جایگزین این یکی شود. بعد تا اواسط اپیزود دو را که دیدم، ریتا آنقدر به رفتارهای عجیب و غیب شدن‌های دکستر گیر می‌دهد که او مجبور می‌شود بگوید معتاد است و ریتا مجبورش می‌کند در جلسات ترک اعتیاد شرکت کند. بعد سر این جلسات با دختر تازه‌ای آشنا می‌شود که هنرمند است و ظاهراً طبق استانداردهای روز قرار است جذاب باشد و وحشی و سرکش و... . یعنی راستش من تا ته سریال را که ندیده‌ام. اما دعا می‌کنم این همان دختری که بچه‌ها می‌گفتند نباشد. لایلا (یا همان لیلای خودمان). شخصیت‌اش اصلاً برایم جذاب نیست. این ژست‌های چس‌روشنفکری و چس‌هنرمندی، هیچوقت مرا جذب نکرده. زن‌هایی که با اینجور ژست‌ها، خیلی زیرپوستی، دنبال جذب شوهرها و نامزدها و دوست‌پسرهای زن‌های دیگر هستند. ژست‌های هنرمندی. مثلاً انگار علما نشسته‌اند دور هم و فتاوی را تجمیع نموده‌اند که الگوی یک هنرمند واقعی، یک آدم لش و لاش و آویزان و بی‌اخلاق و حشـ...ری و وحشی و خوشگل و این‌هاست. حالا هنرمندانی که بنده به شخصه دیده‌ام، یک عده آدم لاجان و درب و داغان و خسته و سیگاری و عملی و افسرده و چاق و قد کوتاه و با ظاهری غیرجذاب و اخلاقی گند و سگی بوده.
وقتی از «هنرمند» حرف می‌زنیم، از چه حرف می‌زنیم؟
اما بعدش به تحلیل دیگری رسیدم:
چرا ریتا جذاب نبود و بچه‌ها با عبارت «قرمه‌سبزی» و «زن سنتی» و «وابسته» توصیف‌اش کردند ؟ چرا ریتا اینقدر روی اعصاب همه راه می‌رفت. در حالی که اگر بخواهیم کلی نگاه کنیم، زنی که در نهایت ممکن بود دکستر را نجات دهد و به تعادل برساند، زنی که او را به زندگی معمولی متصل می‌کرد و برایش دغدغه‌های انسانی درست می‌کرد، ریتا بود. اما لایلا فقط به فاصله گرفتن  او از عادی بودن و انسانی عمل کردن کمک می‌کند. لایلا هنوز نمی‌داند که «اعتیاد»ی که دکستر دچارش است، از چه نوعی است و بحث‌هایشان هنوز در حیطه‌ی کلی ترک اعتیاد (هر جورش) پیش می‌رود که ظاهراً برای دکستر کارساز بوده و احساس عذاب وجدانش را کم کرده و او را به خود واقعی‌اش نزدیک‌تر کرده. اینکه قاتل بودن را از ذات یک آدم تفکیک کرده و بدون طرد و ارزش‌گذاری آن، بپذیریم که یک بیماری است و باید درمان و ترک شود، ظاهراً کلید حل مشکلات دکستر است.
به خودم گفتم:
خوب این سلیقه‌ی دکستر است. ممکن است تو خوشت نیاید، اما دکستر یک مرد است و یک مرد از هر زنی ممکن است خوشش بیاید. به تو چه؟ اصولاً هر آدمی، با توجه به کمبودهای شخصیتی‌اش جذب آدم‌های خاص خود می‌شود.
- اما مشکل من سلیقه‌ی دکستر نیست. این یک سریال پر مخاطب است و شخصیت دکستر، راوی اصلی است که مرتب با خودش مونولوگ دارد. پس باید بپذیریم سلیقه‌ی دکستر، نماینده سلیقه‌ی تمام مخاطبان‌اش است. یعنی سلیقه‌ی عموم جامعه.
آیا لایلا (دوست دختر جدید دکستر) یا بگذارید طور دیگری بگویم: این زن هنرمندِ متکی به نفسِ وحشیِ بی‌اخلاقِ بی‌ملاحظه‌ی بی‌در و پیکر و بی‌قانون... الگوی معشوقه‌ی گمشده‌ی ذهنی تمام مردان این دهه است لااقل؟
متأسفانه به نظر می‌رسد که چنین است. و متأسفانه من از این قالب چقدر چقدر چقدر متنفرم. چون «حقیقت»ی در آن نمی‌بینم. تماماً ادا و دروغ روی دروغ است. مثل تابلویی کپی شده از روی یک اصل که سعی شده طبق سلیقه‌ی مخاطب نقص‌ها را ماله بکشد. بله زنی که ما دوست داریم زنی است که به درد کارِ خانه نمی‌خورد. زنی که در اولین بزنگاه بهت خیانت هم می‌کند. زنی که از آشپزخانه‌اش به جای بوی قرمه‌سبزی و ریحان و نان سنگک، بوی همبرگر سوخته و فست‌فود یخ کرده و ظرف نشسته و آشغال مانده می‌آید. زنی که توالت خانه‌اش، مثل توالت‌های پمپ‌بنزین‌های جاده‌ای است. زنی که رو بالشی‌هایش بوی گند روغن کله‌ی 12 روز نشُسته و روتختی‌اش بوی منی یک یا چند مرد را می‌دهد. زنی که عروس مورد علاقه‌ی خانواده‌ات نیست و به خاطرش مدام باید با همه‌کس بجنگی.
و صادقانه بگویم این چیزی نیست که اکثر مردان بخواهند. فکر می‌کنند می‌خواهند، اما در عمل به غلط‌کردن می‌افتند.
زن مورد نیاز برای هر مردی، همان ریتا است. زنی که عاشق بچه‌هایش است و به دنبال یک مرد مورد اطمینان برای تکیه کردن می‌گردد.
زن مورد علاقه‌ی من.
بله. دیروز به این نتیجه رسیدم که اینقدرها هم که فکر می‌کردم از ریتا بدم نمی‌آید. ریتا، فقط یک زن معمولی است. گناه دیگری ندارد. و الأن که دقیق‌تر به خودم نگاه می‌کنم، روز به روز بیشتر در حال تبدیل شدن به ریتا هستم:
یک زن معمولی با گلدان‌ها و ماهی‌ها و غذاهای خوشمزه و تفریحات ملایم و بی‌خطرش.
زندگی معمولیِ یک آدم معمولی.
چون که از یک جایی به بعد می‌فهمی که زندگی به خودی خود، کُشنده و سخت و صعب‌العبور و مهیج و غیرقابل‌پیش‌بینی و عجیب و گریزان است. زندگی آن‌جور که آدم در جوانی می‌بیند نیست: کسل‌کننده و روزمره. در حقیقت زندگی از فرط طاقت‌فرسایی و پر فراز و نشیب بودن‌اش است که بعد از مدتی حتی مبارزه‌ی مدام و گارد دفاعی همیشگی‌ات برایت کسل‌کننده و روزمره می‌شود و دنبال یک جور هیجان تازه می‌روی. فقط برای اینکه احساس زنده بودن کنی. عشق‌‌های میانسالی و کهنسالی، دقیقاً مصداق همین احساس روزمرگی هستند.
_________________________________________________________
پ.ن:
خوب خدا را شکر که بعداً متوجه شدم لایلا قرار نیست دوست دختر فابریک دکستر بماند و شخصیت دیگری به نام هانا وارد خواهد شد که در حال حاضر فقط عکس‌هایش را دیده‌ام و غیر از خوشگلی‌اش هیچ چیزی در موردش نمی‌دانم.
تا چه پیش آید.

سه‌شنبه، تیر ۳۰، ۱۳۹۴

391:هوای امامزاده

نرفتم خانه‌ی حسین دیوانه. شب، آتش روشن نکردم. بوته‌ها را آتش نکشیدم و بچه جن‌ها را نسوزاندم. مارمولک پشت خط دار ندیدم. دم‌جنبانک ندیدم. ماهی‌های خیلی گنده ندیدم. گلابی و آلو و زردآلو نخوردم. همه‌اش 7 تا بادام تازه خوردم که بعدش زهرمارم شد. همه‌اش یک دانه خار به پای‌ام فرو رفت. هیچی سنگ جمع نکردم. پوست مار و تیغ جوجه‌تیغی ندیدم اصلاً. عقرب ندیدم ولی یک عنکبوت گنده دیدم اندازه‌ی نعلبکی. وای خدا! الآن یادم آمد: اصلاً پا توی امامزاده نگذاشتم و دست به ضریح نزدم و یادگاری‌های روی دیوارها را نخواندم و سنگ قبرهای ایستاده را وارسی نکردم.
توانستند گند بزنند به «در سکوت نیمه‌شب انتظار بزرگ‌ترین ماهی غار را کشیدن».
«به نشستن روی تخت سنگی خانه‌ی حسین دیوانه و تصور کردن تنهایی مردی که خانه‌ای دور از همه، بالای قبرستان، در شیب کوه از سنگ برای خودش ساخته و عاقبت خودش را به سقف آن اتاقک کوچک سنگی دار می‌زند».
«به بالا رفتن از درخت و آلبالو و بادام و گردو چیدن و همانجا نشُسته خوردن».
«به آینه‌ی زنگار گرفته‌ی طاقچه و قاب عکس کلاژ شده از عکس‌های کوچک و بزرگ عموها و عمه‌ها و بیش از همه، عکس پدرم که فرزند کوچک و عزیز دل ننجون بود».
«به بوی لواشک و برگه‌ی زردآلو و کاهگل دیوارها و تیرهای چوبی سقف و ساقه‌های نازکی که بین‌شان را پر کرده بود و همیشه از بین‌اش صدای حرکت حشرات می‌آمد. که حالا جایش را به دیوارهای سفیدکاری و سقف چوبی داده بود».
«به بوی ننجون که همیشه  از  اتاق وسطی می‌آمد. با چارقد سفیدش. با گالش‌های مشکی‌اش. لاغر و کشیده. کنار سماورش و بالش‌هاش استوانه‌اش که ما باهاشان ماشین بازی می‌کردیم».
«به توالت گوشه‌ی بالایی حیاط که همیشه ازش می‌ترسیدیم و نصفه شب حاضر بودیم وسط حیاط بشاشیم، ولی از بین خار و سنگ و مار و مور و عقرب، تا آن اتاقک کوچک کاهگلی و کاسه‌ی مخروطی و عمیق و ترسناک توالت‌اش نرویم».
بله. توانستند. عاقبت بعد از 30 سال از مرگ بابجون و 18 سال از مرگ ننجون، توانستند به تمام خاطرات عزیز کودکی‌ام توی این یک وجب خاک دورافتاده گند بزنند. طوری که قسم بخورم دیگر به اینجا پا نخواهم گذاشت.
به «میم» گفتم دیگر به اینجا برنخواهم گشت. هیچوقت. برگشتن، هر بار دردم را بیشتر می‌کند. تماشای باغ‌های سوخته و درختان خشکیده و دیوارهای کاهگلی فروریخته.
به «میم» گفتم اینجا دیگر خوشحال‌ام نمی‌کند، فقط هر بار دیدن مزارع خشکیده و خار گرفته، دیدن آب امامزاده که هر بار پایین‌تر می‌رود و حوضی که هی کوچک‌تر می‌شود و ماهی‌هایی که هی کمتر و ترسوتر می‌شوند، آدم‌های قدیمی که هر بار یکی دوتایشان مرده‌اند، قبرهایی که هر بار بیشتر شده‌اند، خانه‌های کاهگلی که هی بیشتر خراب می‌شوند و با ویلاهای جدید جایگزین می‌شوند. کف‌های خاکی که موزاییک می‌شوند و زائر سرایی که هی گسترده‌تر می‌شود و حریم امن و خصوصی‌ای که هی با حضور بیشتر و بیشتر زائران و آدم‌هایی که پی چهارتا درخت و یک جوی آب و دو تا باغ برای خوشگذرانی و دزدی هستند، هر روز عمومی‌تر و دریده‌تر و بی‌آبروتر می‌شود.
اینجا دیگر آرامشی ندارد. دیگر فرقی با «دربند و درکه» ندارد. گو اینکه حاج عباس (بانی  اصلی به گند کشیدن تمام این زیبایی بکر) یک روز پشت بلندگو خطاب به زائرانی که گویا قلیان و بزن و برقص و والیبال و شنا راه انداخته بودند، گفته بود: اینجا دربند و درکه نیست! اینجا کنار دریا نیست! به حریم امامزاده اهانت نکنید!
باعث همه‌ی اینها خودش بود. رئیس شورای شهر شد. خواست این ده‌کوره را آباد کند. خواست توریستی‌اش کند. خواست پول در بیاورد. اما کاری که کرد از بین بردن بافت قدیمی و سکوت و آرامش اینجا و باز کردن پای عمله و اکره و اقوام تاتار به باغ‌ها و مزارع مردم بود. دزدی و غارتی که حتی دروازه‌ی نیم‌بند آهنی هم مانع‌اش نشد. نشان به آن نشان که یک بار که از باغ بابجون برمی‌گشتیم دیدیم دروازه قفل است. از چند نفر که با ما آنطرف بودند پرسیدیم از کدام طرف می‌شود خارج شد. گفتند: از پشت آسیاب قدیمی راه دارد. ما همیشه از آنجا می‌آییم توی باغ‌ها! از دزد، راه ورود و خروج از خانه‌ی خودت را بپرسی!!!
جاده را گرفتیم و از قبرستان گذشتیم. پشت قبرستان، دیگر نه مزرعه‌ی شبدر بود و نه باغ گلابی و زردآلو و آلبالو. پشت قبرستان حصاری خراب از تیرهای چوبی و سیم‌های خاردار بود که از «هیچ» نگهبانی می‌کرد. از خار و خاک و تکه‌زمینی مرده. آنطرف‌تر هم هیچ نبود. دورتر هم هیچ. فقط آفتاب سوزان بود بر پهنه‌ی قبرستان که مثل زخم عفونی، هی داشت گسترده‌تر می‌شد. و خانه‌ی حسین دیوانه بر شیب کوه. تکیه داده بر دیواره‌ی گسلی سنگی. نرفتم. راهی نبود اما نرفتم. ترسیدم حالم را خراب‌تر کند. الآن روی نقشه‌‌ی ماهواره‌ای گوگل گشتم و پیدایش کردم. یک مربع بود. با یک نقطه داخلش. حصار سنگی حیاط و اتاقک سنگی گوشه‌‌اش. نقشه بیشتر از این زوم نمی‌شد. تمام دنیای کودکی من، یک مربع یک سانت در یک سانت بود، با یک نقطه توی‌اش.
شب اول با «میم» و شوهرهای‌مان رفتیم برای تماشای ماهی‌ها. من و او می‌دانستیم که برای دیدن بزرگ‌ترین ماهی، باید یک دو ساعت بی‌حرکت و بی‌حرف در تاریکی نشست. و تاریکی ترس ندارد. گوش دادن به صدای کف زدن باد است توی سپیدارها و صدای جیرجیرک‌های ناپیدا. و هرازگاهی گذر پیرزنی بیل به دوش یا پیرمردی که برای وضو کنار آب می‌آید.
شوهرهای‌مان حوصله نداشتند. نگذاشتند برق را خاموش کنیم، چون به نظرشان خطرناک بود و تازه نمی‌شد ماهی‌ها را خوب در تاریک روشنی دید. هی حرف زدند و هی این پا و آن پا شدند و هی دست و پای‌شان خواب رفت. آخرش فقط موفق شدیم ماهی‌های متوسط سیاه همیشگی را ببینیم و یک گربه ماهی خال‌خالی پلنگی ترسو و خجالتی را که گویا کور بود. (الآن در گوگل سرچ کردم و فهمیدم که از نژاد Clarias batrachus است و یک جور گربه ماهی کانالی است.)

دختر عموهای‌ام مدام آونگ‌مان بودند و نمی‌شد از دست‌شان فرار کرد. بعد هم عموها و بچه‌ها و نوه‌هایشان بدون اینکه ازشان خواسته باشیم با ما بیایند مسافرت، عین قوم مغول ریختند بر سرمان. فقط هم برای اینکه حتی یک دانه بادام و گردو و آلبالو، بی اجازه و بی‌شمارش آن‌ها از گلوی‌مان پایین نرود. سه روز آنجا بودیم و عین سه روز را زهرمارمان کردند. هرجا می‌رفتی بودند. هر کار می‌خواستی بکنی، بالای سرت ظاهر می‌شدند. هر وقت خواستیم یک جایی با خواهرمان خلوت کنیم، فکر کردند لابد یک بخور بخوری در کار است و این‌ها جا مانده‌اند و فوری خودشان را رساندند. روز آخر هم که سر تمیز کردن خانه و جمع کردن وسایل و نهار درست کردن برای توی راه، با هم دعوای‌شان شد و دیگر تا شب مدام داشتند توی گوش‌مان از «کی چی گفت و تقصیر کی بود» زر می‌زدند.
دیروز که مرخصی گرفته بودم و مانده بودم خانه که کارهایم را بکنم، من که تا یک سال بعد از مرگ ننجون برایش گریه نکرده بودم، از تماشای کلیپ یک خواننده‌ی روس که درباره خاطرات و ویرانی و پیری بود، گریه‌ام گرفت. ویرانی. ویرانی همین فرش و مبل و سقف و دیوار. انهدام همین انگشت‌ها و صورت و لبخند توی عکس‌ها. و خاک. خاک که همیشه در حال آمدن و نشستن است بر همه‌چیز. بلندی‌هایی که آدمیزاد برافراشته پایین می‌ریزد. سقف‌ها. برج‌ها. ستون‌ها. گودی‌هایی که کنده، پر می‌شود. چاه‌ها، چاله‌ها، حفره‌های قبرها. همه‌چیز رو به یک‌دستی و هم‌سطحی می‌رود. همه‌چیز می‌رود تا با خاک یکسان شود. بلندی‌ها و گودی‌ها. حتی ما که ایستاده‌ایم. می‌نشینیم. دراز می‌کشیم. و بعد دیگر حتی قفسه‌ی سینه‌مان بالا و پایین نخواهد رفت. گوشت‌مان خواهد پوسید و  استخوان‌های‌مان خواهد گسست و فشار خاک، اسکلت‌مان را مثل کتاب، تخت و مسطح خواهد کرد.
ما در حال «هیچ» شدن‌ایم و اینهمه پرت‌ایم.


















بزرگترین درخت نارون کنار حوض که  حالا خشکیده

سنگ قبرهای قدیمی از سنگ های بکر

آیه ی کل نفس ذائقه الموت 

نقش آینه و شانه و تسبیح و وسایل دیگر در پایین سنگ قبر که نشانه روش زندگی میت بوده


سنگ قبر محبوب من که شکل نیم تنه ی یک آدم است

یکی از اتاقک های کاروانسرای شاه عباسی

کاروانسرای مخروبه که به انبار و زباله دانی تبدیل شده

بازمانده های ارگ قدیم و چاپارخانه

آینه کاری و گچکاری بالای شومینه

«...آن سوي باغ ، دست ما به ميوه بالا نرسيد.
وزيديم، و دريچه به آيينه گشود.
به درون شديم، و شبستان ما را نشناخت.
به خاك افتاديم ، و چهره "ما" نقش "او" به زمين نهاد.
تاريكي محراب ، آكنده ماست.
سقف از ما لبريز، ديوار از ما، ايوان از ما.
از لبخند ، تا سردي سنگ : خاموشي غم.
از كودكي ما ، تا اين نسيم : شكوفه - باران فريب.
برگرديم ، كه ميان ما و گلبرگ ، گرداب شكفتن است.
موج برون به صخره ما نمي رسد.
ما جدا افتاده ايم ، و ستاره همدردي از شب هستي سر مي زند.
ما مي رويم ، و آيا در پي ما ، يادي از درها خواهد گذشت ؟
ما مي گذريم ، و آيا غمي بر جاي ما ، در سايه ها خواهد نشست؟
برويم از سايه ني ، شايدجايي ، ساقه آخرين ، گل برتر را در سبد ما افكند...»

(شعر بیراهه‌ای در آفتاب، سهراب سپهری)
_______________________________________
پ.ن: کیفیت پایین بعضی از عکس ها به دلیل  این است که با دوربین گوشی گرفته شده است.

شنبه، تیر ۱۳، ۱۳۹۴

390: آن فنجان بشکست و آن پیمانه ریخت

فنجان شکست. فنجان جداره مشکی با درون نارنجی. عمداً که نه،سهواً.
شما به این آدم‌هایی که دست به هر کاری می‌زنند می‌ریـ.نند چه می‌گویید؟ کـ.... دست؟ اوسا تِرکار؟ «م» از این جور آدم‌هاست. یک بار به شوهرم می‌گفتم برادرت اینطور است. قبول نداشت. برایش مثال زدم که چطور برای بریدن بادمجان یخ زده، از قیچی آشپزخانه استفاده کرده و قیچی‌ام را داغان کرده. (حالا الآن مصادیق دیگرش یادم نیست. من کلاً زیاد چیزها را به خاطر نمی‌سپارم. اذیت می‌شوم اگر مدام بخواهم چیزی را توی ذهن‌ام نگه دارم.). خلاصه اینکه می‌ترسم کاری را به «م» بسپارم. کاملاً احمقانه و بی‌حساب و کتاب و به بدترین وجه ممکن انجامش می‌دهد. مثلاً اگر ازش بخواهی یک راکت بدمینتون را از زیر یک سری وسایل بیرون بکشد، مطمئناً با سیم پاره و دسته‌ی شکسته تحویل‌ات می‌دهد. یا مثلاً بالشی را که زیر رختخواب‌ها گیر افتاده، طوری بیرون می‌کشد که رویه‌اش پاره شود. یا در بطری نوشابه را طوری باز می‌کند که سفره را با نوشابه یکی کند.
حالا دیگر این‌ها را می‌دانم. اما برای هر چیزی دیر است، چون فنجان شکسته. فنجانی از شش فنجان قهوه‌خوری عزیز دل من که سال‌ها از زیر دست بابا (که کـ...دستِ اعظم است و اگر ازش کاری بخواهی از سه جهت بهت ضرر می‌زند و خودش را هم ناقص می‌کند) نجات‌اش داده بودم و لای پرِ قو نگه‌داشته بودم تا آورده بودم‌شان سر خانه و زندگی خودم و هنوز نزدیک‌ترین مونس‌ام برای خوردن قهوه تُرک، همین فنجان‌ها بودند.
تقصیر پدرش بود که یکهو هوس قهوه کرد؟
تقصیر «م» بود که ابلهانه خواسته بود فنجان‌ها را با پایه‌ی فلزی‌ای که بهش آویزان بودند بیرون بکشد؟
تقصیر شوهرم بود که به جای اینکه فنجان‌ها را از ته کابینت (پشت ظروف دیگر) بدهد، ایستاده بود و از کیون‌گشادی ذاتی‌اش داشت الکی به درب بطری شیر ور می‌رفت و با طمأنینه شیر را در ظرفی می‌ریخت که توی مکروویو گرم کنم؟
تقصیر خودم بود که از «م» نخواستم‌ که دستش را از کابینت‌ام بیرون بکشد و حتی نوک انگشت‌اش به فنجان‌های عزیزم نخورد تا خودم آرام بیرون بکشم‌شان؟
تقصیر خودم بود که فنجان‌ها را جلوی دست‌تر نگذاشته‌بودم؟
تقصیر خودم بود که...
هرچه بود تا به خودم آمدم فنجان بر زمین خورده بود و شکسته بود. خرد و خاکشیر شده بود. سیاه و نارنجی قاطی‌پاتی شده بود. فرقی نمی‌کرد دیگر. سری تکان دادم و همان‌جا خشکم زد. دیگر برایم فرقی نمی‌کرد که فقط از وسط به دو نیم شده باشد یا کاملاً خرد شده باشد. که بجنب‌ام و به داد بقیه برسم که بقیه نشکنند. دستِ شش تایی که ناقص بشود، پنج تای دیگرش را هم باید دور ریخت. باید شکست.
من اینطوری‌ام. اگر یک چیزی ناقص بشود دیگر ازش متنفر می‌شوم. دیگر تحمل دیدن‌اش را ندارم. اگر جلوی چشم‌ام باشد، هی بیشتر حرص می‌خورم. باید کاملاً از جلوی چشم‌ام دورش کنم تا بلکه یادم برود.
«م» داشت عین خرچنگ توی کابینت دست و پا می‌زد و سُس خوری بلوری هم به دستش گیر کرده بود و یکوَری مانده بود که بیفتد و بشکند. دیگر فنجان‌ها به جهنم، فقط دلم برای سس خوری سوخت و نجات‌اش دادم. به «م» گفتم: ولش کن! و تکرار کردم ولش کن. و باز تکرار کردم. منظورم این بود که قضیه را بیخیال شو و فنجان‌ها را همان‌جا رها کن و برو گمشو کنار. اما «م» انگار قسم خورده بود که کاری را که کرده بود شخصاً به پایان برساند. حاضر نبود کنار برود.
توی تمام آن فرایند تا خوردن قهوه (که من قهوه هم نخوردم و اصلاً رفتم نشستم روی مبل و باقی کثافتکاری را به خودشان سپردم و بیخیال همه چیز شدم کلاً) و لباس پوشیدن و به سلامتی خداحافظی کردن و رفتن‌شان اینقدر عصبانی بودم که حتی یک بار به زبان‌ام نیامد که: فدای سرت!
خدایا! خداوندا! فدای سرش؟ من دوست داشتم آن پنج فنجان و شش نعلبکی دیگر را بر فرق سرش  خرد کنم! شوهرم می‌دانست (دقیقاً می‌دانست) چقدر آن فنجان‌ها را دوست داشتم و چقدر به جانم بسته بودند و حالا چقدر عصبانی‌ام. مثلاً خواست آرام‌ام کند و برگشت وسط هیری‌ویری گفت: عیب نداره! یه دست فنجون دیگه برات می‌خرم. آنی برگشتم و چنان نگاه سگی‌ای بهش کردم که دیگر صدای‌اش در نیامد. وقتی چیزی راکه دوست داری از دست می‌دهی، بدترین جمله برای تسلا دادن‌ات این است: اشکال نداره، ایشالا یکی دیگه! هیچ فنجانی و هیچ انسانی، جایگزین فنجان سیاه و نارنجی و زن و مردی که از دست داده‌ای نخواهد شد. از دست دادن و تمام شدن، باید از درون اتفاق بیفتد نه از بیرون.
سعی کردم کمتر عصبانی باشم. سعی کردم حتی لبخندهای خنک و بی‌معنایی هم در جواب حرف‌های مادرشوهرم بزنم. اما کافی بود آن «فدای سرت» را که زیرلب خیلی خیلی یواشکی گفت، بلندتر می‌گفت تا از همان نگاه‌های سگی، تحویل او هم بدهم و برگردم یک حرف درست و حسابی هم بارش کنم. کاملاً سابقه داشته که در موقعیت‌های اینجوری برگردد و بگوید فدای سرت و پول‌اش چقدر می‌شود مگر و می‌روم می‌گردم و پیدا می‌کنم و برایت می‌خرم. زن حسابی! چرا نمی‌فهمی که وقتی کسی اینقدر از فقدان چیزی ناراحت می‌شود، مطمئناً دلیل مادی ندارد. اگرنه خودش بلد بود برود و دوباره بخرد. لابد می‌داند و خبر دارد که به دلایل مختلف (فاصله‌ی زمانی زیاد از وقتی که آن را خریده تا حالا، کیفیت آن، سازنده‌اش، رنگ منحصر به فردش و خیلی عناصر دیگر) لنگه‌ی این چیز، دیگر پیدا نمی‌شود. بهتر است توی این موقعیت‌ها خفه بشوی و این جملات حکیمانه را بیخودی پرت نکنی بیرون. مثلاً اینکه یکی از فنجان‌ها را بچپانی توی کیف‌ات که بروی لنگه‌اش را پیدا کنی، مرا تسکین که نمی‌دهد هیچ، عصبانی‌ترم هم می‌کند. اینکه فکر می‌کنی (به جهت ندانستن و نشناختن چیز از دست رفته) که لنگه‌اش توی بازار ریخته و بروی یک آشغالی به جایش بخری و بیاوری پرت کنی توی بغل من که منت را از گردن خودت برداشته باشی. آنوقت آن فنجان بی‌کیفیت بدرنگ معیوبی که تو خریده‌ای (و بابت‌اش لابد باید خیلی از محبت‌ات تشکر کنم و بگویم که ای بابا این چه کاری بود و قابلی نداشت و فدای سرش اصلاً) باز هم می‌شود آینه‌ی دق‌ام و هر بار که چشم‌ام بهش بیفتد، بیشتر عصبی‌ام می‌کند. مثل اینکه آدم معشوق‌اش را از دست بدهد و به جایش یک آدم چپر چلاق را به زور همسرش کنند و هر بار که چشم‌اش به یارو می‌افتد زخم‌اش تازه‌تر از اول شود که چه داشتم و چه دارم!
خشم‌ام را فرو خوردم. جیغ و داد نکردم. فقط دوبار به شوهرم گفتم که تقصیر توست که باید به جای ور رفتن به بطری شیر، می‌آمدی و فنجان‌ها را به جای «م» از توی کابینت در می‌آوردی. بعد هم بحث را قیچی کردم و گذاشتم بماند تا وقتی این‌ها بروند و بتوانم تا دلم می‌خواهد جیغ و داد کنم.
راستش چیزهای دیگری هم بود که روی آتش عصبانیت‌ام بنزین می‌ریخت. اینکه به شوهرم گفته بودم که خانواده‌اش را ظهر دعوت کنیم که صبح بیایند و شب زحمت را کم کنند. متنفرم از اینکه شب، خانه‌ی کسی بخوابم (حتی پدر خودم) و کسی شب خانه‌ام بخوابد. از اینکه اول صبح تعطیل که دلم می‌خواهد تا لنگ ظهر بخوابم، نگران و نیمه‌خواب از جایم بپرم و لباس رسمی بپوشم و قبل از همه بروم توی آشپزخانه که برای اینها صبحانه حاضر کنم و خانه‌ی بمب خورده‌ی مهمانی شب قبل را جمع کنم. مهمان باید بیاید و نهایتاً سه چهارساعت بماند و برود. نه اینکه 24 ساعت بماند و رُس‌ات را بکشد و فنجان‌های عزیز دل‌ات را هم بشکند و بعد برود.
بعد این‌ها یک اخلاق قشنگ دیگر هم دارند که وقتی بروی خانه‌شان، تلویزیون متعلق به خودشان است، و وقتی هم بیایند خانه‌ات تلویزیون متعلق به خودشان است. کنترل تلویزیون را به دست می‌گیرند و هر کانالی دل‌شان بخواهد می‌زنند و هرچه دل‌شان بخواهد می‌بینند. انگار که آمده‌اند به جای تو، تلویزیون را ببینند و بروند. شب اول، از ساعت 7 شب شروع کردند به سریال دیدن تا ساعت 2 صبح! باورتان می‌شود؟ حالا من و شوهرم خانه که باشیم اصلاً تلویزیون ایران را نگاه هم نمی‌کنیم. کلاً خیلی اهل تلویزیون و سریال‌های تخـ.می ایرانی نیستیم. بعد به خاطر دل این‌ها هم که شده، مجبور شدیم یک شبانه روز تلویزیون ایران را تحمل کنیم.
وقتی می‌رویم خانه‌شان بزرگ‌ترین چالش من با شوهرم این است که: بابا جان، حالا که مجبوریم شب بمانیم صبح مثل بچه‌ی آدم پاشو صبحانه بخور و راه بیفت برویم خانه‌مان!
ماشین نداریم و از طرف دیگر آنها هم خوش ندارند بچه‌شان پول آژانس بدهد و اینطور وانمود می‌کنند که ناراحت می‌شوند و این وظیفه‌ی ماست که حتماً شب بمانیم. دفعات اول که سعی می‌کردم مقاومت کنم و شب نمانم، قشنگ متوجه شدم که سرنوشت‌ام همین است و این اصرار بر نماندن فقط باعث قهر و دلخوری و بحث‌های الکی می‌شود. گفتم به جهنم! سوسک‌های ریز و درشت خانه‌شان و گرما و سرمای بیش‌از حدود استانداردهای من (در تابستان و زمستان) و قضیه تلویزیون و اینکه شوهرم تا به آنجا می‌رسد انگار به ارض مقدس و سرزمین موعودش رسیده و دوباره می‌شود پسرِ مامانی و اصلاً یادش می‌رود زن دارد و می‌رود از اول تا آخر می‌نشیند پای کامپیوتر و مرا به آن‌ها می‌سپارد و چیزهای دیگر را بیخیال می‌شوم و این یک شب در هر دو هفته را «تحمل می‌کنم».
خلاصه اینکه چه بخواهم و چه نخواهم این‌ها آدم‌هایی هستند که بروی خانه‌شان باید 24 ساعت الاف بشوی و از کار و زندگی‌ات بیفتی و بمانی، و بیایند خانه‌ات هم 24 ساعت الاف هستی و از کار و زندگی افتاده‌ای تا بروند. در حالی که خانواده‌ی خودم اصلاً اینطور نیستند. طولانی‌ترین زمان ماندن‌شان نهایتاً همان 4-3 ساعت است که گفتم.
همان‌طور که روی مبل نشسته‌بودم و به حرف‌های بی‌معنی مادرشوهرم لبخند می‌زدم، چشم‌ام به بشقاب اکبیری تزئینی ایستاده روی یخچال افتاد. تصویر زنی که یک کوزه بغل کرده و مثلاً قرار است نماد زن آریایی باشد اما یک ترکیب تخـ.ماتیکی در آمده از زن امروزی در لباس‌های مثلاً سنتی که معلوم نیست از کدام کتاب مصور و مستند تاریخی استخراج شده. شبیه این‌هایی که می‌روند موزه‌های تاریخی و جلوی در موزه با لباس اجق وجق سنتی در یک ماشین قدیمی که فقط بدنه‌اش به جا مانده می‌نشینند و عکس دوزاری می‌اندازند. بشقابی که «م» به عنوان شیرینی سرکار رفتن‌اش (در واقع اولین کارش) برای‌مان هدیه آورده بود و آنقدر ازش تعریف کرده بود که فکر می‌کردیم لابد یک تکه کریستال پایه برنزی یا یک مجسمه زیبا یا چنین چیزی است که بعد از دیدن‌اش فی‌الواقع عـ.ن‌مان گرفت از بس که زشت و بی‌استفاده بود. یعنی فقط یک توریست بدبخت می‌توانست چیز به این زشتی را به عنوان یادگاری از فرهنگ آریایی با خودش ببرد آن‌طرف دنیا و بکوبد به دیوار.
دینگ دنگ! خودش بود. خودِ خودش بود.
مهمان‌ها را به سلامتی و مبارکی تا دم در بدرقه کردم و سعی کردم کمتر عصبانی نشان بدهم. حتی از همین هم عصبانی بودم که هر واکنشی نشان بدهم، در نهایت باز هم من بَده می‌شوم و من‌ام که هزار جور انگ می‌خورم و تازه فنجان‌ام هم شکسته است. عصبانی بودم که دارم خفه می‌شوم و نمی‌توانم بزنم زیر گریه که: بی‌شعورِ دست و پا چلفتی! چیزی که شکستی فقط یک فنجان نبود. بیا! اینهمه فنجان جور و واجور بلور و چینی و آرکوپال توی کابینت هست. هر کدام را دلت خواست بشکن. اگر به تخـ.مم بود؟ چطور توانستی اینقدر احمق باشی که چیزی را که اینقدر دوست‌اش داشتم بشکنی؟ آن هم به خاطر یک قهوه‌ی کوفتی که پدرت الکی دمِ رفتنی هوس کرده بود.
خداحافظی کردم و از فاصله چند ثانیه‌ای که شوهرم تا جلوی در خیابان بدرقه‌شان کرد استفاده کردم و پریدم توی خانه و چهارپایه پلاستیکی را کنار یخچال گذاشتم و بشقاب را قاپیدم و پریدم پایین و از توی کشوی دستمال‌ها، یک دستمال به درد نخور پیدا کردم و دورش پیچیدم و... شوهرم وارد شد. خدا شاهد است که می‌دانست نباید مانع‌ام بشود. فقط گفت: بده به من بشقاب رو... نکن!
نشستم روی سنگ ورودی آشپزخانه و گوشتکوب را از توی کشوی وسطی بیرون کشیدم و بردم بالا و وسط بشقاب فرود آوردم و آنقدر کوبیدم که خرد و خاکشیرش کردم آن بشقاب ک.... را. فقط این شکستن بود که می‌توانست دلم را خنک کند. شکستن چیزی که «م» هدیه آورده بود و آن همه ازش بدم می‌آمد و مجبور بودم محض ادب آن را استفاده کنم که تشکر کرده باشم. فقط شکستن آن بشقاب کوفتی می‌توانست آرام‌ام کند که ... نکرد. نشدم. بغض‌ام ترکید. شوهرم گفت: میرم پای کامپیوتر. هر وقت آروم شدی بگو بیام. این هم توی هر موقعیتی فکر گوگل‌پلاس‌اش است. عین کش تنبان می‌ماند که ولش کنی برمی‌گردد سمت صندلی کامپیوتر. زامبی شده. دیگر امیدی بهش نیست.
دلم  خواست ادامه‌ی گریه‌ام را توی حمام بکنم. لباس‌ها را کندم و رفتنی توی حمام بهش گفتم: این کثافت و جمع کن (و به بشقاب خرد و خمیر میان پارچه که هنوز روی سنگ ورودی آشپزخانه ولو بود اشاره کردم).
رفتم سر گذاشتم به دیوار حمام و گریه کردم. چقدر جای «میم» (خواهرم) خالی بود که بروم بهش زنگ بزنم و برایش درددل کنم. اما «میم» دیگر تمام شد و باید عادت کنم به تنهایی و زیر دوش گریه کردن.
______________________________________________________
پ.ن: 
داستان میم، یک داستان دیگر است و حالا بنا ندارم که آن را هم تعریف کنم. فقط بگویم که سر جریان یک مسافرت کوفتی، مثل همیشه شوهرش را به من ترجیح داد و یادم آورد که الآن ده سال است که قضیه به همین منوال بوده و همیشه توی هر ماجرایی مرا مورد توهین و تحقیر قرار داده و خواسته‌های غیر منطقی شوهرش را به کل خانواده تحمیل کرده و مامان و بابا هم آنقدر به خاطر زود شوهر کردن‌اش و بچه‌اش (نوه‌شان) و اخلاق تخـ.می شوهرش، هوای‌اش را داشته‌اند که لوس شده و از همه دنیا طلبکار است. بعد از این ماجرا اینقدر عصبانی بودم که چند روز تلفن‌اش را جواب ندادم. یعنی مانده بودم بهش چه بگویم. حوصله نداشتم گلایه‌ها را از آدم و حوا شروع کنم و بیایم پایین تا امروز. اگر هم می‌گفتم که به خاطر یک قضیه به این سادگی این همه از دست‌اش ناراحت شده‌ام، منطقی جلوه نمی‌کرد. (امروز عاقبت دوباره زنگ زد و جواب دادم و اصلاً به روی هم نیاوردیم که دلخوری‌ای بوده و بهانه‌آوردم که تلفن‌ام خراب بوده و مهمان هم داشته‌ام. اما تصمیم‌ام بر سر جای خودش باقی‌است: از این به بعد مثل خودش باهاش رفتار خواهم کرد. دیگر تمام شد آن زنی که خواهرش برایش نزدیک‌ترین آدم دنیا بود.)
بعداً نوشت:
یادم رفت بگویم که شب‌اش روی مبل دراز کشیده بودم و داشتم به همه چیز نگاه می‌کردم و آنی به ذهن‌ام رسید که همه چیز چقدر بی‌دوام و موقت است. این مبل. این کابینت. این فرش. این وسایل برقی. این ظروف کریستال توی بوفه. این ازدواج.  این خانواده. این دوستان. این عمر. که چقدر دودستی به همه چیز چسبیده‌ایم و چقدر آسان از دست‌مان می‌رود.

سه‌شنبه، تیر ۰۲، ۱۳۹۴

389: ارزان نوشتن

اولین وبلاگ را که زدم، حس یک جهانگرد را داشتم در مقابل یک دنیای بزرگ و هیجان انگیز. هر کاری می‌خواستم می‌کردم. هر چیزی توی دلم بود می‌گفتم. وبلاگم، حریم خصوصی و آینه‌ی تمام قد افکارم بود.
اولین وبلاگ، برای آدم حکم گشودن دری به آزادی بی‌انتها را دارد. به دنیایی که در آن می‌توانی خودِ خودت باشی، بدون خجالت و ادا و اطوار.
بعد می‌فهمی که بکار بردن یک سری کلمات، ممکن است باعث فیلـ.تر شدن‌ات بشود. ممکن است مطرح کردن یک سری سوژه‌ها (اگرچه دغدغه‌ی شخصی‌ات باشد) توهین به یک عده‌ای به نظر برسد و آن عده بریزند بر سرت و وبلاگ‌ات را به گلوله ببندند. می‌فهمی که هر ادعایی (حتی اگر صرفاً از روی احساس آن لحظه‌ات یا تجربه‌ی کاملاً شخصی‌ات باشد) را باید با ادله‌ی «عوام پسند» اثبات کنی. یک نفر از خانواده تصادفاً یا عمداً می‌رود سر کامپیوترت و فضولی می‌کند و آدرس وبلاگ‌ات پیش خانواده لو می‌رود. توی محل کارت، بعد از خرابی اتفاقی کامپیوترت، با حضور یک مسئول کامپیوتر فضول پای سیستم‌ات، و جستجو توی history مرورگرت، آدرس وبلاگ‌ات لو می‌رود. مسئول شبکه، آدرس‌هایی را که روی مرورگرت هست، توسط نرم‌افزارهای نظارتی و امنیتی نصب روی شبکه، رصد می‌کند. به یک دوست مجازی یا خواننده‌ی وبلاگی، زیادی نزدیک می‌شوی و باهاش درد دل می‌کنی و چهارتا حرف خصوصی‌ات را می‌زنی و بعد یارو شروع به مزاحمت و باج‌گیری می‌کند. یک دشمن یا شاکی خصوصی پیدا می‌کنی (مثلاً یک آدم روانی که به خاطر فلان حرفی که یک زمانی روی وبلاگ‌ات زده‌ای ازت کینه به دل گرفته) و مورد بمباران فحش و توهین و تهدید و استرس واقع می‌شوی... و از این داستان‌هایی که خودتان بهتر از من بلدید و بعد از چند سال نت‌گردی، کمابیش مزه‌اش را چشیده‌اید.
اینجاست که دیگر وبلاگ، دری به سمت آزادی نیست. توی وبلاگ حتی از دنیای واقعی هم دست و پا بسته‌تر می‌شوی. جرأت نمی‌کنی حرفی از دوست و آشنا و فامیلی بیاوری (اگرچه تمام زندگی‌ات و به ناچار دغدغه‌ی ذهنی‌ات همین آدم‌ها و مسائل بین تو و آنها باشند) چون که ممکن است تصادفی یک روز آن پُست وبلاگی لامصب را بخواند و ازت طلبکار بشود و تو شرمنده‌اش بشوی و تا آخر عمر هم رابطه‌تان قابل ترمیم و پیوند زدن نباشد. از این بدتر ممکن است ادعای کوچک و احساسی‌ای که روی وبلاگ مطرح کرده‌ای باعث به باد رفتن سرت توسط آدم‌های تندرو و خشکه‌مذهب و خواهران و برادران تنی و ناتنی داعـ.ش و طا.لـبان بشود. ممکن است سر هیچی تو را احضار کنند و به خاطر چهار خط کـ.سشعر، محاکمه و زندانی و اعـدام بشوی (دیده‌ام که می‌گویم).
اما اینها عقایدت بود. افکارت بود. مگر قرار نبود وبلاگ جایی باشد که تو آن «منِ درون»ات را بدون سانـ.سور و ادا و اصول تویش بیرون بریزی؟ اگر از هیچ چیزی که رنگ و بویی داشته باشد، آنجا نمی‌توانی حرفی بزنی... اگر گلوی‌ات ورم کرده و می‌خواهی چهار خط بنویسی و به چهار نفر فحش بدهی و خودت را سبک کنی و... نتوانی... اگر افکارت، توی دفتر خاطراتت (که یک سند کاغذی است) از دنیای دیجیتال و مجازی امنیت بیشتری دارد... اگر خیلی وقت  است که نوشتن، دیگر دردی از تو درمان نکرده که هیچ، دردی هم بر دردهای دیگرت اضافه کرده... پس دیگر مرض داری وبلاگ می‌نویسی؟
خوب همان داستان می‌نوشتی و افکارت را با لباس مبدل توی آن‌ها می‌آوردی و حرف‌هایت را توی دهان راوی داستان می‌گذاشتی و خیلی هم کمتر احتمال داشت کسی یقه‌ات را بگیرد.
شوهرم می‌گوید خوب پست‌های وبلاگی‌ات را همان‌جا سر کار بنویس و بیاور خانه و بگذار روی وبلاگ. لقمه را دور سر پیچاندن. با آن صفحه کلید مزخرف خانه که جای «پ» و «ژ» اش غلط است و کلیدهایش پایه بلند است و برای تایپ سخت است. با سرعت تـ.خمی اینترنت خانه و کامپیوتر قدیمی و هندلی.
حالم دارد از همه این چیزها به هم می‌خورد. یک چیزهایی هست که هر چند ماه یک بار به مغزت فشار می‌آورد و باید بنویسی. این‌ها را می‌شود در دفتر خاطرات نوشت. می‌شود در وبلاگ نوشت و به گاو رفت. می‌شود هم به صورت داستان درآورد و با تئوری مرگ مؤلف جلو رفت و همه چیز را گذاشت به عهده برداشت دیگران (این را هم آزموده‌ام و کار سختی است. اینکه وقتی دارند از داستان‌ات انتقاد می‌کنند و به راوی فحش خوا.هر مادر می‌دهند، فراموش کنی که این خودت هستی و «به خودت نگیری» و از محتوا فارغ شده و فقط به قالب بپردازی.).
دیگر نمی‌دانم چه کاری راحت‌تر است. باور کنید همان نوشتن با خودکار بیک روی کاغذ خط‌دار، از هر کاری کم‌هزینه‌تر و به صرفه‌تر است.
آدم بیاید ماهی فلان قد پول شارژ اینترنت ای‌دی‌اس‌ال بدهد و آن هم فیـ.لتر؟ بعد دهان‌اش سرویس بشود و با فیـ.لترشکن برود و سرعت‌اش از آن هم که بوده کندتر بشود و با هزار جور بیمار روانی و آدم تندروی مذهبی و پلـ.یس فـ.تا و سربازان گـ.منام فلان و ارتش سایـ.بری و جک و جانور و مور و ملخ سر و کله بزند، که فقط چهارخط نوشته باشد و سی چهل نفر بخوانند (اگر بخوانند) و حتی برای‌شان اینقدر ارزش هم نداشته باشی که پای نوشته‌ات یک نقطه بگذارند که یعنی خواندیم و نه خوب بود و نه بد بود و صرفاً یک کسـ.شعری بود مثل باقی نوشته‌های شناور در نت.
آدم روسیاه فامیل و همکار و رئیس و خانواده و دوست و آشنا بشود و «آدم بَده»ی داستان بشود، به خاطر چهار خط نوشته‌ی بی‌مخاطب؟
همین زن برادر سابق‌ام (بعد از آن همه آزار و اذیت و مزاحمت وبلاگی و حضوری) بعد از چهار سال، هنوز که هنوز است پرینت وبلاگ قبلی‌ام را توی صندوقچه نگهداشته برای روز مبادا.
نه. من توهم نزده‌ام. احساس خود عنِ‌خاص‌پنداری هم ندارم. این ها بلایایی است که هر روز دارد به سرم می‌آید و منِ پوست‌کلفتِ کرگدن، هنوز دارم می‌نویسم.
چرا؟
___________________________________________________________
پ.ن: واقعاً چرا؟ 

چهارشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۹۴

388: اسطوره‌ای به نام «ن»

«ن» زنی است که وقتی کنارش هستی، اعتماد به نفس پیدا می‌کنی. از خودت خوش‌ات می‌آید. به آینده امیدوار می‌شوی. چون که تمام اعتماد به نفس خودش را دودستی تقدیم تو و دیگران می‌کند و شما را روی مبل شاهانه می‌نشاند و خودش یک جایی آن پایین، به پایه‌ی مبل تکیه می‌دهد و به سخنرانی شما گوش می‌دهد و تأییدتان می‌کند.
«ن» زنی است که زیبایی‌اش از متوسط به بالاست. هیکل بدی ندارد. عیب و نقصی ندارد. چشم و ابرو مشکی و موکوتاه است. یک چیزی بین Demi Moore در فیلم روح و Audrey Hepburn. یک جور ظرافت و دخترانگی بانمکی در ظاهر پسرانه‌اش نهفته است، که همیشه تازه نگه‌اش می‌دارد و نمی‌گذارد زنانگی بر او غالب شود، حتی بعد از ازدواج.
«ن» زنی است که قبل از ازدواج‌اش با دوستِ دوران سربازیِ شوهرم، ازش متنفر بودم. تعارف را بگذاریم کنار، احساس من به او بی‌تفاوتی یا بی‌میلی نبود. از طریق شنیده‌هایم از شوهرم، درباره‌ی دوستی ده ساله‌ی او با شوهرش قبل از ازدواج، و مشاهدات مستقیم خودم از موجود خرمذهبیِ غیرِ اجتماعیِ ذوبِ در یک مرد (دوست پسر آن موقع و شوهر حالایش) که آن وقت‌ها بود، حق داشتم که ازش متنفر باشم و حتی به عنوان نصیحت دوستانه، به دوست شوهرم بگویم که از خیرِ ازدواج با چنین موجودی بگذرد.
بار اولی که باهاشان رفتیم دارآباد، دختری با تیپ مذهبی، محجبه، موبلند، غیر اجتماعی، کم‌حرف، یبس، لوس، و «هرچی آقامون بگه»ای بود که حالم را به هم زد.
بار دوم با هم رفتیم سینما، فیلم کلاه قرمزی، به کلی یک آدم دیگری شده بود. تیپ اسپرت. موی کوتاه. با رفتاری بیش از حد اجتماعی (به حدی که تقریباً داشت با دوست دیگرمان در حضور ما شوخی دستی می‌کرد!) و همچنان ذوب در دوست پسر.
بار سوم، بعد از ازدواج‌شان آمدند خانه‌مان. آرام‌تر از دفعه‌ی قبل. با رفتاری که کماکان به نظر می‌رسید هنوز درمورد آن به توافق نهایی با خودش نرسیده و پر از تناقض و غلو و ناهنجاری بود. و همچنان ذوب در شوهر.
اما تازه بعد از آن بود که من این زن را شناخت‌ام.
زنی که به سختی کار می‌کند و خرج شوهر بی‌عقل و بی‌پول و بلندپرواز و فراخ‌اش را می‌دهد و مدام قربان صدقه‌اش می‌رود و هر کار که او بخواهد برایش می‌کند و به آرزوهای دست نیافتنی او، بیش از حد تصور احترام می‌گذارد. زنی که خواسته‌های خانواده‌اش را به خاطر شوهرش نادیده می‌گیرد و علیرغم خواست آنان، با او ازدواج می‌کند. که وضع مالی پدرش، چند برابر خانواده شوهرش، قابل قبول و خوب است و باز در مقابل چُسی آمدن‌ها و کلاس گذاشتن‌ها و تحقیرهای شوهرش، چیزی به رویش نمی‌آورد. شوهری که هنوز چیزی نشده، برایش خواب خانه‌نشینی و توله پس انداختن دیده! در حالی که خودش هنوز سر کار نمی‌رود و دنبال یک پروژه تخیلی سایتِ فلان و شرکت چنان و میلیاردر شدن یک‌شبه است.
«ن»، بی‌شوخی، یک اسطوره است. و من حالا اعتراف می‌کنم که درباره‌اش اشتباه فکر می‌کردم و این شوهرش نیست که با ازدواج با او، خودش را حرام می‌کند، بلکه اوست که در این ازدواج، از دست رفت و حرام شد.
اما نهایتاً قیمت هر کسی، همانقدر است که خودش روی برچسب قیمت‌اش می‌نویسد و روی پیشانی‌اش می‌چسباند و «ن» تصمیم گرفته که خودش را ارزان (تقریباً مفت) بفروشد.
_____________________________________________________________
پ.ن: این یادداشت به دلیل مشغله، ناتمام رها شد و الان هم حوصله تمام کردنش را ندارم. دیگر حتی یادم نیست چه می‌خواستم بگویم که حرف «ن» را وسط کشیدم. مهم نیست دیگر. الان می‌خواهم نوت بعدی را بنویسم.
:)

شنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۹۴

387: عادت می‌کنیم

بهش گفته‌ام گوشت قلوه‌گاه گوسفند بگیرد با ران گاو، برای چرخ‌کردن. چرا گوشت چرخ‌کرده را از بیرون نمی‌خریم؟ چون یک بار از یک جای معروف که خیلی سفارش شده بود خریدیم و از بوی گند سنگدان مرغش پای گاز عق می‌زدم و هرچه ادویه داشتم رویش خالی می‌کردم که فقط بوی گندش خفه بشود.
خریدن گوشت کار اوست. شستن گوشت کار من است. آوردن چرخ‌گوشت کار او (چون قدش بلند و کارهایی که مربوط به جاهای بالا باشد، کار اوست). گرفتن سرِِ تکه‌های گوشت کار اوست و جراحی کردن با چاقو و جدا کردن گوش و استخوان و تقسیم آن و گرفتن چربی‌ها با من. آوردن مشمع فریزر با اوست و تقسیم و بسته‌بندی و گذاشتن گوشت‌ها و شستن چرخه‌گوشت و سبد و لگن و سینی و چاقو و غیره با من است. فردایش جمع کردن و سر هم کردن چرخ‌گوشت با من و گذاشتن‌اش سرجایش با اوست. کم‌کم توی بعضی کارها داریم به یک تقسیم کار منطقی می‌رسیم. فقط عیب کار این است که چون کارِ خانه زنانه است و زن‌ها هستند که جای چیزها را بلدند و اندازه دست‌شان است و جنس خوب و بد را تشخیص می‌دهند و روش درست انجام دادن کارها را (توی خانه) بلدند، این پروسه‌ی انجام شراکتی کار، تبدیل به پروسه‌ای زمان‌بر و فرسایشی، به همراه غرغر و جنگ اعصاب فراوان و اشتباهات و دوباره‌کاری‌های ناگزیر می‌شود.
چاره‌ای نیست. هرجور روند اجتماعی و شراکتی، هرجور کار جمعی، مشتمل بر تمام این معایب و محاسن هست. اگرنه باید هر کاری را به تنهایی انجام داد و از خیر جنگ اعصابش گذشت. کاری که من همیشه انجام داده‌ام. کلاً ترجیح می‌دهم یک کار را به تنهایی انجام بدهم تا مجبور بشوم برای دیگری توضیح بدهم و سرش غر بزنم و شاهد گندکاری‌ها و بی‌نظمی‌ها و ناهماهنگی‌ها باشم.
مثلاً در کل سال‌های تحصیل‌ام، هرجور کار تحقیقی گروهی، روزنامه دیواری، برگزاری نشست یا جلسه یا جشن، ارائه کنفرانس، ساختن ماکت، و هرجور فعالیت گروهی دیگری را، نهایتاً به تنهایی گردن می‌گرفتم و تا آخر انجام می‌دادم. چون به نظرم کار کردن، ساده‌تر از توضیح و تصحیح است.
اما برای ایجاد هرگونه تغییری در این نظام (تک‌روی، نداشتن تفکر جمعی) باید صبور بود و اشتباهات را پوشش داد. به عنوان مثال برای اینکه همسر شما به تنبلی و انداختن بار تمام کارهای خانه بر دوش شما عادت نکند، باید اشتباهاتش را بپذیرید و گندکاری‌هایش را رفع‌ورجوع کنید و بابت کارش (هرچند ناقص و نادرست) ازش تحسین و تقدیر کنید.
ساده‌ترین راه تغییر رفتار دیگران، «گفتن» نیست، «انجام آن، مرحله به مرحله‌ همراه با آنان» است.
حالا این حرف‌ها را ولش کن، می‌خواستم بگویم که گاهی در حال جراحی گوشت و جداسازی آن از استخوان، جوری که لبه‌ی چاقو را بین ماهیچه و استخوان هدایت می‌کنم و گوشت را قلفتی جدا می‌کنم، متوجه لبخند و نگاه تحسین‌آمیزش به همراه کلماتی که حاکی از تعجب‌اش هست می‌شوم.
این من‌ام. کسی که آنچنان از گوشت و قصابی و خون متنفر بود که قبل از ازدواج، هرگز تیغ‌اش جز به گوشت بی‌گناه خودش نرسیده بود.
این من‌ام. کسی که هنوز شب‌های عروسی، نگاهش را از گوسفند قربانی و خون لخته شده بر کف خیابان برمی‌گرداند.
این من‌ام. کسی که در کودکی، همیشه یک حیوان (پرنده، لاک‌پشت، ماهی و...) دور و برش بوده و از آزار جانوران تا مغز استخوان بیزار است.
و حالا همین من، در روز اقتضاء تبدیل به چنان قصابِ کارکشته‌ای شده که انگار هفت جدش نسل به نسل قصاب بوده‌اند.
اخبار داعش را ببین. کشتار در خاورمیانه. جنگ‌ها. نسل‌کشی‌ها...
ببین دموکرات‌هایی را که بعد از سی سال، دیکـ.تاتور شدند...
آدم عادت می‌کند.
احتیاج که باشد، به وقت‌اش آدم عوض می‌شود. می‌شود یک چیزی که خودش هم باورش نمی‌شده یک روز.

شنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۹۴

386: سبکی تحمل ناپذیر شش سالگی



1* 

آنقدر از شمال رفتنم (آن هفته و هفته قبلش) گذشت که از دهان افتاد و سرد شد و یادم رفت اصلاً چه می‌خواستم بگویم.

اما یک خوبی هم دارد که بدی‌هایش از یادم رفت و خوبی‌هایش ماند. یعنی دیگر نه عصبانی هستم و نه خیلی خوشحال. به عقب که نگاه می‌کنم یادم می‌آید:

که سه روز از بهترین روزهای وسط بهار را در یکی از بهترین شهرهای کوچک شمال در کلبه‌ای روستایی کنار مزارع برنج و تالابی زیبا و پر از لاکپشت و نیلوفر گذرانده‌ام. 

که هوا آنقدر خوب و خنک بوده که شب‌ها با پتو می‌خوابیده‌ایم. 

که باقالاقاتوق خورده‌ام با پلو. که شب کنار آتش و جوجه و... 

که توی پشه‌بند دور همی به ترک‌های دیوار هم خندیده‌ایم. 

که وسط مزارع چای بالای تپه، یک امامزاده پیدا کرده‌ام. 

که بعد از مدت‌ها روی ماسه‌های تمیز و بی‌زباله‌ی یک ساحل طولانی قدم زده‌ام، بی‌مزاحمت جوان‌های هیز و سنگ و کلوخ‌ها و مرزبندی‌های ویلاهای خصوصی و مناطق حفاظت‌شده‌ی شنا.

که بعد از مدت‌ها یک شمالِ خوب رفته‌ام که از گرما و زباله و هجوم مردم و ترافیک جاده، کوفت‌ام نشده باشد.

2*

دیشب تولد بچه‌ی میم بود. دیشب که نبوده در واقع. اوایل اردیبهشت بوده، بدبخت. اما میم دلش خواست دیشب بگیرد. 

دختربچه‌ی شش ساله باشی و تولدت را یک ماه دیرتر بگیرند و فقط یک بچه توی تولدت باشد، آن هم پسر دایی دو ساله‌ات که تقریباً هیچ‌چیز حالی‌اش نیست و حتی دو کلمه نمی‌تواند حرف بزند و مادرت فقط این مهمانی را به بهانه تولد تو گرفته باشد تا خانواده‌اش را بعد از مدت‌ها دعوت کند و از همه خواسته باشد که به جای کادو، پول بدهند تا خودش برایت «هرچه نیاز داری» را بخرد.

دختربچه‌ی شش ساله باشی و خاله‌ات برای جمع‌کردن و گوجه کردن موهایت شبیه بالرین‌ها، موهایت را آنقدر کشیده باشد که نصفش کنده‌شده باشد و ریخته باشد زمین و هرچه سنجاق داشته را توی سرت فرو کرده باشد و مامان‌بزرگت یک لباس سفید زشت ارزان قیمت تنت کرده باشد که فقط شبیه عروس‌ها شده باشی و برایت ریمل و رژلب زده باشند که توی عکس‌ها خوشگل بیفتی.

دختربچه‌ی شش ساله باشی و در روز تولدت که اینهمه منتظرش بوده‌ای، همه فقط با همدیگر حرف بزنند و از همدیگر عکس بگیرند و تنها کار مفید تو این باشد که با یک چاقوی دسته کوتاه یک برش روی کیک باب اسفنجی بیندازی و توی عکس‌ها لبخند بزنی.

وسط میهمانی کوتاه تولد (9 تا 10 شب) یک لحظه گیرش می‌آورم که روی مبل توی خودش رفته و سر به زیر به زمین نگاه می‌کند. کلافه است. حس می‌کند این آن چیزی که فکرش را می‌کرده نبوده. که هیچ‌چیز خوب به نظر نمی‌رسد. که هیچ‌چیز مال او نیست و هیچ‌کس حواسش به او نیست...
و بعدتر... اواخر شب، نشسته روی زمین پای مبل، در حالی که پیشانی‌اش را به لبه‌ی مبل فشار می‌دهد. خوابش می‌آید. و سنجاق‌ها دارند موهایش را می‌کشند. گروهی اینطرف دارند بازی می‌کنند و گروهی توی آشپزخانه‌اند و گروهی دارند حاضر می‌شوند بروند خانه‌شان و... هیچ‌کس حتی یادش هم نمی‌آید که این یک میهمانی تولد بوده است. 
تولد او.