شنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۹۶

440: یه ماهی، انگار که یه کپه دو زاری

پنج سال پیش توی یکی از دست‌دوم فروشیای خارج شهر که برای خریدن سینک ظرفشویی رفته بودم (اون موقع نزدیک عروسیمون بود و تعمیرات خونه و خرید جهیزیه و مخارج عروسی کمرمون رو شکسته بود و توی همه‌چیز سعی داشتیم تا جای ممکن در حد کار راه انداختن، خرید کنیم. نه بهترین. نه زیباترین. نه چیزی که سلیقه‌مون بپسنده. فقط: ارزون و کار راه انداز)، توی یه مغازه در سایز زیرپله، یه آباژور ماهی بزرگ مسی دیدم که میخکوبم کرد. توی یه لحظه عاشقش شدم. شما به عشق توی یه نگاه اعتقاد دارین؟ همون. حالا ما رفته بودیم یه سینک پیزوری بخریم و اون یکیا هم داشتن فرشای دستباف رو زیر و رو می‌کردن و می‌جستن. کلاً چقدر پول داشتیم مگه؟ 450 تومن اون موقعا واسه ما خیلی پول بود. حالا شما انگار کن یه میلیونِ الانا. اونم توی شرایطی که صد تومنم واسه شما پوله و یه سوراخ سنبه زندگیت رو می‌گیره.
پام از زمین کنده نمی‌شد که برم. شوهرمم فهمیده بود من بدجور گرفتار این ماهیه شدم. این ماهی مسی با اون پولکای سرخ و صورتی و زنگار گرفتش. با اون شاخه‌های بلند دمش که توی هوا تاب خورده بود. به اون بزرگی. یک متر می‌شد حدوداً. انگار که از بقایای یه کشتی غرق شده زیر دریا کشف شده باشه. اینقدر قدیمی. اینقدر عظیم و با ابهت. اینقدر اصیل. می‌شد کار هنرمند رو روی تک تک اون پولکای خمیده رو تنش دید.
ماهیه دل منو برده بود. باید می‌خریدمش.
اما توی یه لحظه... فقط یه لحظه... عاقل شدم و پیش خودم حساب کردم: 450 تومن توی این شرایط؟ نه. خریته. بیخیال... و پام از زمین کنده شد و رفتم...
الان پنج سال می‌گذره و هیچ شیء تزئینی نتونسته اونطور دل منو ببره. الان اینقدر پول دارم که اگه چیزی در این حد روانیم کرد، بخرمش.
ولی دیگه اون ماهیه رو هیچ جا ندیدم. رفت که رفت.
می‌خوام بگم. یه چیزایی یه کسایی توی زندگیت می‌بینی، یه لحظه‌هایی رو تجربه می‌کنی، که هرچی قیمتش باشه، باید به دستش بیاری. اگه بره، رفته. بعد تا آخر عمر حسرت حسی رو می‌خوری که اون چیز و اون آدم بهت می‌داد.
نه. اینام نه. فقط حسرت اون حالی رو می‌خوری که با اون چیز تجربه کردی. اون مجذوب شدنت رو. اون یه لحظه فراموش کردن همه‌ی دنیا و فقط خواستن اون رو.
حسرت خودت رو می‌خوری. چیزی رو که توی اون لحظه بودی... و دیگه هیچوقت هیچی نتونست تو رو اونطوری از قالبت بیرون بکشه.
______________________________________________________
پ.ن:
شعر «به علی گفت مادرش روزی...» / فروغ فرخزاد
«...چی دیده بود؟
چی دیده بود؟
خواب یه ماهی دیده بود
یه ماهی، انگار که یه کپه دوزاری
انگار که یه طاقه حریر
با حاشیهٔ منجوق کاری
انگار که رو برگ گل لال عباسی
خامه دوزیش کرده بودن
قایم موشک بازی میکردن تو چشاش
دو تا نگین گرد صاف الماسی
همچی یواش
همچی یواش
خودشو رو آب دراز می‌کرد
که بادبزن فرنگیاش
صورت آبو ناز میکرد...»


سه‌شنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۹۶

439: یا بی‌بی کُل هفته! به فریادم برس از شانس بد

یک پرسه‌ای توی گوگل‌پلاس و فیدلی زدم. چند تا نوت و مطلب طولانی وبلاگی خواندم. چند تا فحش توی تلگرام در جواب پست «مردی که با سه زن خود در یک خانه زندگی می‌کند» نوشتم و به فرستنده‌ی پست خاطرنشان کردم که من هرگز 10 مگابایت از حجم نت‌ام را برای تماشای خوشبختی این جاکش و زن‌های جیـ.نده‌اش هزینه نمی‌کنم. بروند به پای هم پیر بشوند. به من چه؟!
خسته شدم از خواندن مطالب دیگران، در این صبح کسل‌کننده‌ی وسط زمستان که عملاً هشت روز بیشتر برای خانه تکانی وقت ندارم تا عید. چطور هشت روز؟ من کارمندم و فقط آخر هفته‌ها اگر کاری پیش نیاید خانه هستم. دو هفته مانده به عید عقد برادرم و یک هفته مانده به عید تولد آن یکی برادرزاده‌ام است. پس آخر هفته‌های یک ماه می‌ماند: یعنی ٨ روز.
زنگ زدم یک سفر شمال را که همین دیشب قرارش را گذاشته بودیم کنسل کردم. به دلایل بالا و یک عالمه دلایل دیگر. مثلاً سردیِ هوا. وضعیت نامناسب خانه‌ای که قرار است این چند روز را آنجا سر کنیم. تازه گواهینامه گرفتن برادرشوهرم که باعث می‌شود نتواند توی جاده رانندگی کند. من هم که ده سال است پشت فرمان ننشسته‌ام. پس یا باید یک ماشین ببریم و کنسرو شویم توی این هفت هشت ساعت راه (چون فقط من یک نفر زن هستم و بقیه 5 نفر مرد کمی تا قسمتی توپر و بعضاً چاق هستند که می‌دانم بغل‌شان له می‌شوم) یا باید دو ماشین ببریم و تقسیم شدن‌مان بین ماشین‌ها، خودش برای خودش داستانی است.
از همه مهم‌تر: اصلاً حوصله ندارم. یعنی با اوصافی که همان دیشب بعد از قرار تلفنی شمال به ذهنم رسید، دیدم بدتر از همه حوصله هم ندارم که با شرایط بد، کنار بیایم و بهم خوش بگذرد. یعنی اینقدر فکرم به خانه‌تکانی و احتمال بالای بیکار شدن در شب عید و گران شدن مسکن و اینکه دیگر با پول ما، تف هم کف دست‌مان نمی‌اندازند و قسط‌های وام مسکن که به نسبت مستقیم دارد با سر کار رفتن من و چیزهای استرس‌زای دیگر، مشغول است که دیگر نمی‌توانم وسط یک مسافرت تخـ.می شمال وسط سرمای زمستان، سعی کنم بهم خوش بگذرد و به این چیزها فکر نکنم.
خیلی دارم بدشانسی می‌آورم. یک جور بدی که قابل وصف نیست. برای خودم طبیعی است اما شما نمی‌دانید که من چقدر به بدشانسی‌ام ایمان دارم و چه بلاها که سرم نیاورده و چه رابطه‌ی عمیقی بین ما حاکم است و چطور من گاهی با صدای بلند ازش درخواست می‌کنم که موقتاً از من بکشد بیرون و بگذارد کمی نفس بکشم و ببینم دارم چه غلطی می‌کنم.
اینکه مسکن چهار پنج سال گران نشده و حالا که وام مسکن من درآمده، هم دارم بیکار می‌شوم و هم مسکن به شدت گران شده و هیچ بنگاهی خانه‌ی بی‌مشکل (با پارکینگ و انباری و آسانسور و سال ساخت زیر 10) برای فروش ندارد، این دیگر کاملاً کار شانس من است و نه چیز دیگر. تازه همه‌ی این دغدغه‌ها را بگذار کنار عقد برادرم (یک ماه دیگر) و کارهای خانه‌تکانی عید و اینکه امسال اداره کوفت هم بهمان نمی‌دهد برای عید (آجیل یا گوشت و مرغ یا ارزاقی به غیر از همان کف عیدی تعیین شده‌ی کارمندی، اگر بدهد) و دهان‌مان سرویس می‌شود از خرج شب عید و کادوی عقد و لباس مجلسی مراسم و پاگشای عید و کادوی پاگشای عروس و داماد.
همه‌ی این چیزها توی فکرم هست. و دو سه تا دکتر که باید شب عید بروم. و یک کلینیک لیزر. و یک عالمه جای دیگر که وقتی فکرش را می‌کنم که حتماً باید وسط هفته بعد از تمام شدن ساعت کاری، توی آن ترافیک سنگین شب عید بروم، گریه‌ام می‌گیرد.
شماها چطور از عروسی کردن و سر و سامان گرفتن دیگران خوشحال می‌شوید؟ من که فقط توی دلم فحش‌شان می‌دهم و برایشان آرزوی بدبختی و نکبت و سیاه‌روزی می‌کنم. یعنی آن خری که شب عید عروسی بگیرد، حق ندارد خوشبخت بشود. آه و نفرین مردم حتماً می‌گیردش. شک نکن.
بعد زنگ می‌زنم به خواهرم که همین‌ها را برایش بگویم و کمی به حالم دل بسوزاند و مرهمی بگذارد بر زخم سوزان دلم، که می‌بینم شال و کلاه کرده بدو بدو برود خانه‌ی مادربزرگم، سفره‌ی «بی‌بی سه‌شنبه» که خدا شاهد است اصلاً نمی‌دانم چیست و بار اول است اسمش را می‌شنوم!!!
این هم از این.
پیک نامه‌های بیرون سازمان آمد و دلم برایش سوخت که توی سرما و ترافیک با موتور نامه می‌برد و یک ساندویچ الویه کوچک بهش دادم بخورد.
امروز رئیسم نیست و کارهایش گردن من افتاده و من هم اینقدر کسل و خواب‌آلودم و اینقدر از دنیا متنفرم که دلم می‌خواهد سر به تن هیچ‌کس نباشد. به هر کس که از راهرو رد می‌شود و صدای حرف زدنش می‌آید، توی دلم فحش می‌دهم.
می‌روم توی نت سرچ می‌کنم و با یک عالمه قصه‌ی پریان و افسانه و خرافات مواجه می‌شوم. دختری در بیابان و سه زن نورانی بر سر دیگ آش و پسر پادشاه و... خداییش شبیه داستان سیندرلا است! شبیه همه کارتون‌های والت‌دیسنی. 
به نظرم تا زمانی که توی دنیا اینقدر افسانه و قصه و اسطوره هست که عده‌ای صادقانه بهش باور دارند، دنیا جای عجیب و قشنگی است و به زندگی و تجربه‌اش می‌ارزد. البته به شرطی که صبح تا شب دغدغه‌ی مسکن و شغل و بیماری و کوفت نداشته باشی و یک ارث پدری مفت داشته باشی که باهاش بروی جهانگردی.


سه‌شنبه، دی ۲۶، ۱۳۹۶

438: خاک بر سر ما با این رفیقامون

یکی از بچه‌های پلاس یک پست کوتاه درباره «دوست» گذاشته بود. البته کلاً درباره‌ی چیز دیگری بود، اما تویش یک گلایه‌ای هم از «دوستان احمق» بود. یادم آمد  از دل خونم و گلایه‌هایم از دوستانم.
خوب اینکه بنده به شخصه آدم رفیق‌بازی نیستم و نمی‌توانم نمونه‌ی یک آدم موفق در زمینه‌ی دوست‌یابی باشم، قبول. این هم که نمونه‌ی دوستی‌های خوب و دوستان جانی کم نیست، قبول. اما فی‌الحال دارم از تجربه‌ی خودم در زمینه‌ی دوستی حرف می‌زنم.
دو تا دوست دارم از دوران ابتدایی (که یکیش به هم خورد همین سه چهار سال پیش. سر اینکه بچه‌دار شد و من حس کردم سر خیلی چیزها با من صادق نیست و پنهانکاری می‌کند. مثلاً ازدواجش را به من نگفته بود. بعد متوقع بود که بروم دیدن توله‌اش و برایش کادو ببرم. البته فاصله فکری زیادی هم داشتیم و خود به خود نمی‌توانستیم هم خیلی صمیمی بشویم).
دو تا هم از دوران دبیرستان (که خیلی با هم رفت و آمد نداریم و فقط یک گروه تلگرام داریم. با یکی از همان دو دوست ابتدایی که دبیرستان هم با ما بود و این‌ها را می‌شناسد).
از دانشگاه، فقط یکی (باقی اکثراً شهرستانی بودند و برگشتند شهرهای خودشان یا اگر تهرانی بودند رفتند خارج از کشور.  خوب البته من هم چندان پیگیر نبودم. مثلاً سه چهار تا بودند که چند سال بعد از دانشگاه تقریباً در تماس بودیم ولی به تدریج سرد شدیم و رشته‌ها پاره شد. یکی هم اخیراً باز برگشته و تقریباً تمام این مدت در تماس نبوده‌ایم.)
یک دوست از جلسات داستان‌نویسی دارم (سه چهارتایشان هم پریدند. هر کدام به علتی. یکی همین پارسال ازدواج کرد و شرح دعوا با زنش توی مسافرت شمال را نوشتم برایتان. با بقیه هم سر مسائل مالی و اخلاقی. مثلاً یکیش خانم «ن.آ» کارگردان معروف اخیر جشنواره‌ها بود که سر رسوایی‌هایش در گروه دوستان، تقریباً گروه از هم پکید و هر کدام به سمتی رفتیم و البته ایشان نهایتاً با همان فرمان رفت و موفق و پولدار هم شد).
دو تا هم از محل کار فعلی‌ام. (که البته تا زمانی که اینجا هستم و این‌ها هم هستند، دوستیم. حدسم این است که با رفتن هر کدام‌مان از این محیط، دوستی‌مان هم دوام نیاورد.)
شوهرم هم دو تا دوست از دبیرستان دارد. دو تا هم از سربازی داشت که هر کدام به یک علت به هم خورد.
یعنی روی هم رفته بخواهی حساب کنی، الساعه ما فقط با همان دوست دانشگاهم که با هم جلسات کارگاه و نقد داستان خانگی هم داشتیم و بارها مسافرت هم رفته‌ایم و تقریباً خانه‌یکی هستیم، و همکار اینجایم هم هست، هفته‌ای یک بار رفت و آمد داریم.
با یکی هم (همان که از جلسات داستان هم را می‌شناختیم و همین یکی دو ساله دوباره رفت و آمد را شروع کرده‌ایم) گه‌گداری مسافرت شمال می‌رویم به خانه‌‌ی همین یکی که صمیمی هستیم. با او هم به خاطر تفاوت‌های دیدگاهی (سیاسی و مذهبی) رفت و آمدمان خود به خود کمتر شده. چون تقریباً نمی‌توانیم از هیچ حوزه جدی‌ای جلوی هم نظر واقعی‌مان را بگوییم!
مسخره نیست تو را به خدا؟
38 سال عمر و یک دوست صمیمی!
باقی فقط هستند. سالی یک بار عیدها، و یا حتی دو سه سال یک بار می‌بینی‌شان. رابطه‌ها در حد خبر گرفتن دیر به دیر که فقط طرف زنده‌ است یا نه؟ بچه آورده؟ دختر یا پسر؟ کارشناسی ارشد قبول شده؟ مدرکش را گرفته؟ خانه‌ی جدید خریده؟
دیروز به شوهرم می‌گفتم: نگا تو رو خدا رفقای ما رو! اون یکی رفیقت که سر یه دعوت کردن، رابطش رو کلاً برید (قضیه را در پی‌نوشت تعریف می‌کنم). اون دو تا رفیقت که تا ماشین یا خونه می‌خرن یا مسافرت خارجی می‌رن، یاد ما میفتن که برامون پز بدن و زنگ می‌زنن اصرار می‌کنن همدیگه رو بدون خرج ببینیم! این رفیق سی ساله‌ی من که دو سال پیش دعوتش کردم، هنوز دعوتم نکرده. بهانه‌اش هم بی‌پولی هست. حالا مدام به تفریح و خوشی و ترکیه و دوبی هستا. از اون چیزاش نمی‌زنه، ولی پول نداره دوستش رو بعد از دو سال دعوت کنه! این دو تا رفیق دیگه‌مون هم با دهن باز نشستن دعوتشون کنم. اصلاً هم حاضر نیستن قرارای بیرون از خونه و سینما و کوه و غیره رو بیان. هر کدوم دو تا توله دارن و فقط هم حاضرن بیان خونه‌ی آدم. اونم دعوت به صرف سه چهار نوع غذا و نه کمتر. اون یکی هم که پارسال سر فوت هاشمی و بعدش سر انتخابات، تقریباً زدیم به تیپ و تاپ هم. الآنم کج‌دار و مریز با هم طی می‌کنیم و رفت و آمدا رو خیلی کمتر کردیم. اینا رفیقای ما هستن! نمی‌دونم رفیقای مردم چه مدلی هستن.
القصه دل پُری دارم از دوست و رفیق. تا حالا نه هیچ‌کدام‌شان برایمان ضمانت وام کرده‌اند. نه هیچ پولی ازشان قرض کرده‌ایم (ولی بهشان قرض داده‌ام). نه کادوی درست و حسابی و آبرومند برای عروسی و خانه و غیره بهمان داده‌اند. حالا این‌ها که بحث پول است (و کیست که نداند دوست و رفیق را باید از مباحث مالی شناخت؟)، حمایت معنوی هم نمی‌کنند. یعنی مثلاً بنده یک شب بخوابم بیمارستان، فکرش را بکن رفیق من بیاید به عنوان همراه پیشم بماند. یا اثاث‌کشی کنم و رفیقم بیاید کمکم. هیچِ هیچ. شما چنین رفیقی را به من نیشان بده!
_____________________
پ.ن: قضیه آن رفیق‌مان که سر یک دعوت به هم زد این بود که: ما این‌ها را دعوت می‌کردیم، بعد نوبت دعوت ما که می‌شد این‌ها جا خالی می‌دادند. یعنی مثلاً مدت زیادی از ما خبر نمی‌گرفتند. وقتی هم بهشان زنگ می‌زدیم، اول تا چند ساعت جواب نمی‌دادند (چون بو می‌بردند که زنگ زدن ما یعنی یا با هم برویم بیرون، یا دعوت‌مان کنند). بعد هم می‌گفتند که خواب بوده‌اند! حالا فرقی نمی‌کرد ما چه ساعتی از روز زنگ بزنیم. آخرین بار شوهرم به رفیق‌اش تکه انداخت که: بابا چرا تلفن رو جواب نمیدین؟ به خدا نمی‌خوایم بیایم خونه‌تون و این هم دستپاچه شد و ای بابا! ای بابا! قضیه را رد کرد. اصرار کردیم با هم برویم بیرون. گفتند ماشین را فروخته‌ایم و موتور داریم. گفتیم خوب بیاید سینمای نزدیک خانه ما برویم که ما نیاز به وسیله نقلیه نداشته باشیم و شب هم شام برگردیم خانه‌ی ما. گفتند حس و حال بیرون رفتن را ندارند. گفتیم خوب بیایید خانه‌ی ما. گفتند حالا با هم مشورت می‌کنند و آخر نوبت ماست و این حرف‌ها. گفتیم نوبتی نیست که. بیایید. خوشحال می‌شویم. رفتند و چند ساعت بعد مرده تماس گرفت که تشریف بیاورید. زنه هم اصرار که من هیچ مشکلی ندارم و شما شام بیاید. از ما که نه و به زحمت میفتید و خوب شما بیایید.  از آن‌ها اصرار که نه و حل است و ما برویم خانه‌شان. بعد از این قرار، حوالی عصر برادرم زنگ و اصرار که بیایید خانه‌ی ما و یک تولد الکی و دورهمی داریم. از ما که: نه و ما دعوتیم. مادرشوهرم از صبح هی زنگ می‌زد که بیایید  اینجا و از ما که: نه و ما دعوتیم.
ساعت ٦:٣٠ که دیگر تقریباً حاضر بودم یکهو دیدم شوهرم با لحنی عصبی گفت: حاضر نشو، کنسله!.. وا رفتم. یعنی چه؟ چطور؟
پسره پیامک داده بود: «شرمنده، نشد. قضیه کمسله!» حتی یک نگاه به پیامک چند کلمه‌ایش نکرده بود که با اشتباه تایپی نفرستد. یعنی اینقدر قرارش را با ما بی‌اهمیت گرفته بود که با یک پیامک آن هم دم راه افتادن ما، قضیه را کنسل کند. حس می‌کردم یک سیلی محکم خورده‌ام. دو ساعت بعد دختره زنگ زد به ماله‌کشی. جواب ندادم. به شوهرم زنگ زد و گفت: ای بابا! من از هیچی خبر نداشتم. شوهرم که بی‌خبر رفته بیرون. منم شام و حتی سالادم حاضر بود!
شوهرم هم سرسنگین جواب داده بود و گلایه‌ای هم نکرده بود و نشان داده بود که این دروغ تابلو را باور کرده. عصبانی شدم و بهش گفتم که چرا رک و راست واکنش نشان نداده و نگفته که برخوردشان خیلی تحقیرآمیز بوده؟ او هم مثل همیشه گفت که ولش کن و بعداً که پسره زنگ بزند از خجالتش در می‌آید (که می‌دانم اصلاً اینکاره نیست و باز هم واکنش تند نشان نمی‌دهد).
پسره دیگر زنگ نزد که نزد. والسلام!

چهارشنبه، دی ۲۰، ۱۳۹۶

437: خبر مرگ مرا با تو چه کس خواهد گفت؟

صبح که آسانسور را تا طبقه هشتم بالا می‌آمدم، هی هر طبقه در آسانسور باز و بسته می‌شد و من چشمم به تیتر روزنامه‌ها روی مانیتورهای راهروها می‌افتاد و مثل آدامس کش می‌آمدم. حالم مثل تابلوی «تداوم حافظه»ی «دالی» شده بود. حس می‌کردم دارم ذوب می‌شوم و روی زمین پهن می‌شوم. دیگر توان اینهمه خبر دروغ و نیت‌های پنهانی را نداشتم.
دارم خل می‌شوم. رادیو چهرازی گوش می‌دهم و آن جایی که بک‌گراندش صدای اذان می‌آید، یاد استاد فلسفه می‌افتم که یک وقتی سر اذان توی اتاقش بودم و پنجره رو به حیاط پر درخت قدیمی دانشکده باز بود و از صدای اذان حالی به حالی شد و گفت که همیشه صدای اذان حس معنوی‌ای یا چنین چیزهایی می‌دهد و حالش را خوب می‌کند و... مگر نه؟ نه. من دلم از صدای اذان می‌گرفت. نمی‌دانم به چه چیز ربط داشت، ولی به استاد فلسفه‌ای که از صدای اذان حالی به حالی شود ربطی نداشت به هر حال.
حیاط پر درخت دانشکده با هفت کاجِ پیچک‌پوش که وقت غروب گنجشک‌ها تویش چیر می‌کشیدند. به استاد فلسفه ربطی ندارد. بیشتر به رادیو چهرازی و حیاط تیمارستان‌اش و حیاط دانشکده‌ی ما و حیاط تیمارستان روزبه ربط دارد. و کاخ مرمر. دیروز آنجا بودم. برای یک کار اداری. حیاطش عیناً حیاط دانشکده بود. کاج‌های بلند پیچک‌پوش داشت. طوطی و مینا و سره و طرقه لای درخت‌ها و چمن‌ها بود. یکی می‌گفت یک درخت شاه‌توت داشته که این‌ها می‌رفته‌اند می‌تکانده‌اند. یک بار حاج‌آقا دیده، گفته به بچه‌ها بگویید این‌ها مال طوطی‌هاست، نخورید! حاج‌آقا مثل من و سهراب‌سپهری و شازده کوچولو و کورت ونه‌گات، دل‌نازک بوده. طوطی و ریواس و گل‌شبدر و کرکس و روباه و گل‌سرخ و مار غاشیه را از آدمیزاد بیشتر دوست داشته. دلم برایش تنگ شد. چقدر جایش خالی بود این روزها.
فضاها مرا می‌کُشد. مرا می‌بَرد. مکان‌ها و موسیقی‌ها و عطرها. در جستجوی زمان از دست رفته. زمانِ خوشحالی و خوشبختی که حتی خودت به حال خوبت آگاه نبودی. بعدتر و فقط خیلی بعدتر آدم می‌فهمد که آن لحظه، آن جا چقدر خوشحال و خوشبخت بوده و آن خوشبختی دیگر هیچ‌وقت تکرار نشده. دیگر هیچ‌وقت 16 ساله، هیچ‌وقت 21 ساله، هیچ‌وقت ساعت 12 کنار حوض امامزاده به جستجوی ماهی‌هایی که از غار بیرون می‌آمدند، هیچ‌جا در حال گوش دادن به صدای باد توی برگ‌های سپیدارها نخواهی بود. هیچ بویی شبیه بوی پیراهن ننجون که لواشک و برگه و علف و پنیر بود و مهربانی نخواهد بود. هیچ‌وقت هیچ‌جا هیچ‌ بوی خوب و هیچ صدای آرامش‌بخش، تکرار نخواهد شد. همه‌چیز مثل تصادف نادر یک سنگ آسمانی با نقطه‌ای از زمین در شبی خاص است. این اتفاق هیچ‌وقت در همان شرایط تکرار نخواهد شد. همیشه باز می‌گردی و سعی می‌کنی آن لحظه را بازسازی کنی، ولی همیشه چیزی کم است. حیاط مدرسه و دانشکده هنوز هست، اما بچه‌ها و معلم ادبیات و دانشجوها و استاد فلسفه نیستند و تو 16 ساله و 20 ساله نیستی. یا اگر توی فیس‌بوک و اینستاگرام پیدایشان کنی و قرار بگذارید، دیگر همان دخترک نیستید. ازدواج کرده‌اید و بچه دارید و دغدغه‌هایتان چیز دیگر است.
هیچ‌چیز دیگر همان نخواهد بود.
من حالم خوب نیست این روزها. توی محل کار چند ماه است دارند اذیت‌مان می‌کنند. این هفته به طور اخص روی اعصاب من و سه چهار نفر دیگر رفته‌اند. شنبه اینقدر فشار روانی و ضربان قلبم بالا رفته بود که عصری توی خانه ترسیدم که بخوابم و توی خواب سکته کنم و دیگر بیدار نشوم.
فردا داریم می‌رویم شمال. این تعطیلات آخر هفته اولش قرار بود مراسم شادی باشد. شیرینی‌خوران برادرم. پدر دختر همان توی مجلس خواستگاری حالش بد بود. گفتند شاید آنفولانزا گرفته. سکته کرده بود. مراسم عقب افتاد. دیشب مادرشوهرم خبر داد که یکی از اقوام نزدیکش در شمال فوت کرده. سالم و سر حال بود. یکهو کلیه‌اش از کار افتاد و ظرف یک ماه به دیالیز کشید و بعد هم جواب نداد و مُرد. آخر هفته‌ای که قرار بود مراسم شادی باشد، شد مراسم عزا.
نه اینکه خبر مرگ یک فامیل دور اینقدرها هم به تخمم باشد. اصولاً خبر مرگ مرا ویران می‌کند. آن بزرگوار را کلاً دو سه بار توی مراسم‌های فامیلی دیده باشم. مهم هم نبود که زنده باشد یا نباشد. اصولاً بودن و نبودن یک نفر، کیلومترها آنطرف‌تر در یک شهر دیگر، چه فرقی به حال آدمی مثل من که یک عالمه بدبختی برای خودش دارد، می‌تواند داشته باشد؟ اما خبر مرگ مرا به هم می‌ریزد. هیچ‌وقت نمی‌توانم «مرگ» را بفهمم. چیز غم‌انگیز و باورنکردنی و غیر قابل فهمی‌است این مرگ.
شوهرم خبر را به سادگی شنید. به سادگی هم پذیرفت. دو سه تا تلفن کرد و اولش تصمیم گرفت تنهایی پنجشنبه جمعه برود مراسم در شمال. هنوز توی حیرت بود. فکرش متمرکز نشده بود که بداند واقعاً چه خبر است.
رفت حمام و وقتی بیرون آمد درباره اتوبوس و بلیت و ساعت حرکت و اینکه بهتر است با هم برویم با خودش به نتیجه رسیده بود.
من دوست داشتم گریه کنم. نه برای آن مرحوم. برای چیز غریبی که نمی‌دانستم چه هست، اما توی فکرم به جریان افتاده بود و به خودم مربوط بود. به گذشته‌ام. به آدم‌های رفته. به جاهای قدیمی. به غم.
نشستیم دو طرف میز اُپن آشپزخانه. زیر لب گفتم: گاه می‌اندیشم: خبر مرگ مرا با تو چه کس خواهد گفت؟
دود، میان‌مان پرده‌ای سفید کشید. هر کدام توی خاطرات خودمان افتادیم و پارو زدیم و دور شدیم.



یکشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۹۶

436: همان عشق

می‌گوید به نظرش می‌رسد که «زلیخا» اصلاً کار  اشتباهی نکرده. یک «انسان کامل» را در مقابل خودش دیده و نتوانسته مقاومت کند.
می‌گویم «زلیخا» همه‌چیز داشته. زیبایی، ثروت، قدرت و حتی صـ.کس. اگر یک زن زشت بود می‌شد گفت عقده‌ی زیبایی داشته. اگر پول نداشت یا حتی شوهرش محل سگش نمی‌گذاشت، می‌شد گفت که فریب خوردن و سست  عنصر بودن چیز ساده و دم‌دستی‌ای بوده برایش. و باورپذیر. اما عجیب اینجاست که زلیخا همه‌چیز داشت و احساس نقصان می‌کرد. می‌خواست از هر چیزی «بهترین» را داشته باشد و تصاحب کند. اما بهترین به دست نیامد مگر به رنج و خفت و بی‌آبرویی.
می‌گوید در داستان یوسف و زلیخا، همه‌چیز در حد کمال و زیبایی است. آن نوع عاشق شدن. آن نوع تن در ندادن. آن نوع رنج کشیدن و آن نوع رسیدن. هیچ نوع بی‌آبرویی و زشتی و ریایی در کار نیست. یوسف و  زلیخا باید به هم می‌رسیدند و داستان باید اینطوری تمام می‌شد.
می‌گوید که این را به دوستان روشنفکر و داستان‌نویس و مدعی گفته و آنها برافروخته شده‌اند و طاقت نیاورده‌اند. اینکه زنی متأهل و میانسال، عاشق مردی جوان‌تر و زیباتر از شوهرش بشود.
به نظرم موضوع اصلاً «زیبایی» هم نبوده. موضوع: تجربه‌ی دوباره‌ی «مشتاقی و بی‌تابی» است. تجربه‌ی نوعی جوشش از درون. چیزی که ضربان قلبت را بالا می‌برد. خواستن و خواسته شدن. چیزی که در زندگی متأهلی به تمامی از بین می‌رود و حتی زنده نگهداشتن‌اش هم دروغی است که آدم خودش هم باورش نمی‌شود: ولنتاین متأهل‌ها. سالگرد ازدواج متأهل‌ها. عکس‌های دوتایی متأهل‌ها. رقص دونفره‌ی متأهل‌ها در مهمانی‌ها... تمام‌اش دروغ و نمایش است برای نشان دادن خوشبختی و میلی که دیگر نیست.
به نظرم این چیزها را «دوراس» بیشتر از هر کسی می‌فهمد. اینکه در هر سن و شرایطی که باشی، در مقابل «زیبایی» فلج می‌شوی. و این زیبایی می‌تواند به صورت باشد یا در رفتار و شخصیت نمود پیدا کند.
«جهالت»، زیباست. چه در یک نوزاد، چه در یک دخترک یا پسرک نوجوان. «عقل»، زشت و کریه است و زیبایی را در اطراف خود زایل می‌کند. سیاهی‌اش مسری است. آدم نادان، باعث خنده‌ی یک جمع می‌شود و شادی می‌آورد. آدم عاقل، بهترین اوقات جمعی را کوفتِ دیگران می‌کند.
جاهل، «دوستت دارم» را با خالص‌ترین لهجه به زبان می‌آورد. بدون در نظر گرفتن عواقب یا خطر پررو شدن طرف مقابل. بدون توقع. بدون دودوتا چهارتا و سنجیدن شرایط. عاقل، همان «دوستت دارم» خنک و از دهن افتاده‌اش را هم به زور باید با انبرک از لای دندان‌هایش بیرون کشید.
عشق، از دهن می‌افتد.
عشق، از دهن می‌افتد اگر بلافاصله به زبان نیاید.
عشق، بی‌تأثیر می‌شود و رنگ می‌بازد.
چرا ما خیانت می‌کنیم. چرا از تعهد خارج می‌شویم و دوباره عاشق می‌شویم. این را حالا می‌فهمم که نزدیک به 38 سال دارم.
عمر آدمیزاد کوتاه است. اگر که بدانید. اگر که بدانید.
آدم وقت ندارد سر فرصت زندگی عاقلانه‌اش را سر و سامان بدهد و عمارتش را بسازد. تا فرصت هست باید چهارتا چوب توی زمین زیر پایش فرو کند و سایبانی رویش بیندازد و زندگی دم‌دستی و ساده‌ای را که می‌شود، شروع کند.
پول جمع می‌کنی به خاطر آینده.
وفادار می‌مانی به خاطر آینده.
بچه می‌آوری به خاطر آینده.
کارمند می‌مانی به خاطر حقوق بازنشستگی آینده.
بعد یکهو عین «شیوا» در سی و شش سالگی سکته می‌کنی و نصف بدنت فلج می‌شود.
بعد قبل از آنکه بفهمی مُرده‌ای و بالای سر جنازه‌ی بی‌استفاده‌ات ایستاده‌ای. جنازه‌ای که وقت نکرد دوباره عاشق بشود. هیجان را تجربه کند. مرزها را رد کند. به ستوه بیاید. فریاد بزند. قرمز بپوشد. راه خودش را برود. پول‌اش را خرج سفرها و تجربه‌های دلخواسته‌اش کند. حالا تمام آن‌ها که چهارچوب‌ها و باید و نباید‌هایش را تعیین می‌کردند، فقط دنبال تابوتش چند قطره اشک می‌ریزند و فراموشش می‌کنند و به زندگی خودشان باز می‌گردند. انگار نه انگار که یک زندگی، از وسط قطع شد و زیر خاک رفت و حرام شد.
از گوشی‌اش عکس یکی از شهدای مدافع حرم که صورت زیبایی دارد را نشانم می‌دهد. می‌گویم حیف این زیبایی. می‌گوید شاید بهتر شد. چون این زیبایی مال این دنیا نیست. می‌ماند به کثافت کشیده می‌شد. منظورش را از «کثافت» می‌فهمم. سکوت می‌کنم. باز در دلم تکرار می‌کنم: حیف اینهمه زیبایی زیر خاک...
بدن‌هایمان را داریم. جوانی‌مان را. اگر عاشق نشویم، چکار کنیم پس؟
بروم کمی «دوراس» بخوانم. دوراس این چیزها را بهتر می‌فهمد.
----------------------------------------------------------------
پ.ن: عنوان، کتابی به همین نام از «یان آندره‌آ»، معشوق «مارگریت دوراس»

چهارشنبه، آذر ۰۸، ۱۳۹۶

435: حق انحصاری اولین خطا

«اسکارلت اوهارا ( Scarlett O'Hara ) زیبا نبود، اما مردانی مثل دوقلوهای تارلتون که شیفته جذابیّت او بودند کمتر متوجه این نکته می شدند... »
این اولین جمله‌ی کتاب «بر باد رفته» است. دارم فکر می‌کنم که آن چیزی که دوقلو‌ها و مردهای دیگر را شیفته‌ی این زن کرده بود، حتی چشمای سبز و پوست ماگنولیایی و کمر باریکش هم نبود.
اسکارلت اوهارا، سمبل «سرسختی» و «سرکشی» بود. کسی که در مقابل هیچ موقعیت سختی تسلیم نمی‌شد و همیشه از پس از کاری برمی‌آمد و همه می‌توانستند رویش حساب کنند. یک بانوی متشخص و متعهد و اخلاق‌گرا نبود. از دید جامعه‌ی اطرافش، وحشی و پول‌پرست و بی‌شعور و بی‌شخصیت به نظر می‌رسید. با این حال اگرچه ملاحت و شیرینی و مهربانی «ملانی» را نداشت، اما چند بار در موقعیت‌های سخت، جان ملانی نجات داد.
اسکارلت، زن توانایی بود و روح سرکشی داشت. نه به اخلاق پابند بود و نه به معیار و سنت. مردی را که دوست داشت، به دست می‌آورد، حتی اگر متعلق به زنی دیگر بود. پول را می‌خواست و به دست می‌آورد، حتی اگر جامعه، کارآفرینی و شرکت زن در امور اقتصادی را تقبیح می‌کرد.
اسکارلت، اسطوره‌ی من است. الگوی من. تنها زنی که آرزو می‌کردم جرأت و جسارت این را داشتم که مثل او باشم.
صبحی داشتم به خواهرم فکر می‌کردم که چقدر وابسته و لوس و بی‌دست و پا و متوقع است. بعد یاد خواهرهای اسکارلت افتادم. یکی ملوس و ناز و مامانی و ضعیف و مریض. یکی غرغرو و زرزرو و همیشه مدعی حقوق پایمال شده‌اش توسط  اسکارلت. خواهر من در هجده سالگی شوهر کرد. کاری که پدرم سعی کرد با من هم انجام بدهد اما موفق نشد. خوب البته آن موقع اگر خودم هم تن نمی‌دادم، ممکن بود خانواده‌ام از به هم خوردن قضیه حمایت نکنند. کمی هم شاید خوش‌شانسی من بود که پدرم هنوز آنقدر تجربه نداشت که بفهمد گاهی بهتر است خفه بشود و به دعواها دامن نزند که دختره را هرجور هست به خانه بخت بفرستد و یک نان‌خور کم کند. من هم البته تسلیم بشو نبودم. من، خواهرم نبودم که با شرایط کنار بیایم و تسلیم بشوم. وقتی دیدم آن آدم، آدم من نیست و خیلی از من و ایده‌آل‌هایم فاصله دارد، این را به خانواده‌ام گفتم و دعواها شروع شد. در واقع من آن موقع اصلاً شکل هم نگرفته بودم. خودم هم خیلی نمی‌دانستم که هستم و چه می‌خواهم. فقط می‌دانستم چیزی که می‌خواستم این نبود. اما باز هم اگر بخواهم عادلانه قضاوت کنم، شاید خواهرم شانس «اولین خطا» را نداشت. یعنی اشتباه اول را، من که بچه‌ی اول بودم کرده بودم، و او نفر بعدی بود و به اندازه‌ی من حق نداشت اشتباه کند. یا فقط می‌ترسید چیزی بگوید و دوباره تمام آن غائله‌ها شروع شود و همه‌چیز به هم بریزد و او مقصر شناخته شود. این چیزی است که گاهی توی چشم‌های خواهرم می‌خوانم: حس طلبکار بودن از من، بابت چیزی که من بهش می‌گویم:«حق انحصاری ارتکاب اولین اشتباهات».
خواهرم، بچه‌ی آخر است. ما خیلی با هم تفاوت داریم. نه تنها از حیث ظاهر، که از نظر تمام ویژگی‌های اخلاقی و عادات رفتاری.
او لاغر و بور و موصاف و عشوه‌ای است و هرچه می‌خورد چاق نمی‌شود.
من تپل و موسیاه و فرفری و گولاخ هستم و هرچه بخورم چاق می‌شوم. (البته من هم تا همین هفت هشت سال پیش، لاغر محسوب می‌شدم.)
بیماری‌هایمان که اصلاً ربطی به هم ندارد. من معده‌ی داغانی دارم که همیشه آزارم داده.  معده‌ی او سنگ را هم آسیاب می‌کند.
من بیماری نظم دارم. فقط همین‌قدر بگویم که برای مسافرت، یک لیست اقلام موردنیاز به صورت آماده و تایپ شده دارم.
او، سمبل بی‌نظمی و شلختگی است. مثلاً لباس‌زیرهای شوهرش را یک ماه نمی‌شوید و بعد هم دسته‌جمعی دور می‌ریزد! بچه‌اش را سر جمع توی یک سال تحصیلی، دو ماه به مدرسه نفرستاد!
(توی پرانتز تمام این‌ها را با در نظر گرفتن اینکه من کارمندم و او خانه‌دار، بخوانید).
او کینه‌ای و انتقام‌گیر و تکه‌بنداز و چشم و ابرو نازک‌کن هم هست و من زود فراموش می‌کنم و اصلاً بلد هم نیستم چطور کارهای بد دیگران را تلافی کنم یا ناراحتی‌ام را بهشان نشان بدهم و وادار به عذرخواهی‌شان کنم.
اووووووووووووووووووه، می‌توانم هزار تا مثال از این‌جا تا مریخ برایتان بیاورم. اینکه چطور بعد از چند سال، 12 تا مهمان دعوت می‌کند (و این وسط چقدر جاخالی می‌دهد و می‌پیچاند و زیرآبی می‌رود و اما بالاخره مجبور است ملت را یک بار دعوت کند) و بعد سه چهار بار تاریخ مهمانی را به تعویق می‌اندازد و برای خودش زمان می‌خرد که خانه را تمیز کند و دست آخر، همه‌ی کارها را می‌گذارد برای روز آخر و من و مادرم و حتی عروس‌مان را از روز قبلش به کار می‌کشد تا خانه و زندگی‌اش را جمع کند و غذا درست کند. اصولاً دست هم به آشپزی نمی‌زند. خیلی رک همان اول اعلام می‌کند: آشپزخونه رو دیگه به شما سپردم! و واقعاً هم انگار می‌کند که ما صاحبخانه هستیم و مسئول پذیرایی و سر و سامان دادن مهمان‌ها هستیم.
بعد همان 12 تا مهمان را من دعوت می‌کنم و جوری کارهایم را برنامه‌ریزی می‌کنم که روز مهمانی مادرم ساعت 5 و 6 عصر می‌آید و مثل مهمان روی مبل می‌نشیند و می‌پرسد: کاری نداری؟ و من از ترس اینکه آشپزخانه را به هم نریزد و روی اعصابم راه نرود و نظم ذهنی‌ام را مختل نکند، می‌گویم: نه. هیچی. فقط مزه‌ی غذا رو بچش ببین خوبه؟ و موقع پذیرایی و سفره چیدن و جمع کردن هم عملاً فقط شوهرم به دادم می‌رسد و خواهرم نشسته سر مبل دارد با یکی خوش و بش می‌کند و مخش را می‌زند که یک جوری  ازش سوءاستفاده کند!
خواهرم عشوه‌ای است. زبانش مار را از سوراخ می‌کشد بیرون. همه را سر انگشت‌اش می‌چرخاند. بدون اینکه کاری برای کسی کرده باشد، همه را به خدمت می‌گیرد و از همه طلبکار است.
من اما زبانم، آخر سرم را به باد می‌دهد. حتی بلد نیستم با شوهرم چطور حرف بزنم که ساده‌ترین حرف‌هایم را بفهمد و کارهایی را که وظیفه‌اش است درست انجام بدهد. به خانواده و فامیلم بیشتر از خواهرم احترام می‌گذارم و دعوت‌شان می‌کنم و همیشه دست پر می‌روم خانه‌شان و هر کاری از دستم بر می‌آید برایشان می‌کنم اما باز هم خواهرم عزیزتر و شیرین‌تر است. نمونه‌اش آن جریان بیمارستان رفتن مامان و عمل دستش که اول صبح به من زنگ زد باهاش بروم در حالی که خانه‌ی خواهرم فقط باهاش 50 متر فاصله داشت و او توی بغل شوهرش خواب بود و منِ بدبختِ کارمند، روز تعطیل‌ام بود و فقط آن روز می‌توانستم بعد از ساعت شش صبح هم بخوابم. وقتی هم شاکی شدم که آن یکی هر شب شام خانه‌تان هست و آن یکی که کلاً توی خانه‌تان زندگی می‌کند و آن یکی را هم کلاً در خدمتش هستید و شام و نهارش را می‌دهید و آژانس شخصی‌اش هستید، چرا به من که برایم هیچ کاری نمی‌کنید و ماه به ماه رنگ خانه‌تان را نمی‌بینم زنگ زده‌اید، بهشان بر خورد و قشقرق راه انداختند که من بی‌شعور و بی‌عاطفه هستم و حالا یک بار کارشان به من افتاده و بالاخره مادرم بوده و غیره و غیره. از همین نوحه‌سرایی‌ها و اشک‌فشانی‌ها که خدا برای این موقعیت‌ها گذاشته تا آدم‌ها، ناحق را حق جلوه بدهند.
گاهی از خودم می‌پرسم دلیل این ژست حق به جانب و آویزان بودن همیشگی او از اطرافیان و سواری گرفتنش از دیگران چیست؟ نمی‌فهمد که تبدیل به الگوی بدی برای دخترش شده و بچه‌ی 9 ساله را مثل خودش زبان‌باز و دورو و چاپلوس کرده؟ نمی‌فهمد که خانه و زندگیش بی‌نظم و همیشه کثیف است و همه بابت اینکه دعوت‌شان نمی‌کند و می‌پیچاندشان و می‌رود خانه‌هایشان می‌خورد، ازش شاکی و عصبانی‌اند و پشت سرش حرف می‌زنند؟ نمی‌فهمد یک آدم بی‌تعادل و بدقول و بی‌اراده است که هر کاری را شروع می‌کند، نمی‌تواند تمامش کند و یک عالمه دوره و کلاس هست که پول‌شان را داده و فقط یکی دو ماه رفته و بعد بیخیالش شده؟
دیروز صبح زنگ زده می‌گوید که کلاس زبان نوشته (از ترم مبتدی) و می‌خواهد بدنسازی هم برود! توی دلم می‌گویم: بااااااااااااااااااااااااااااااششششششششششششششششهههههههههههه! اونم تو!!!!!!!!!!!!!!!!!!! کلاس سنتور و کامپیوتر هم جزء فتوحات ناتمام‌اش است. همچنین چند دوره گل و گلدان کاشتن (خشک کردن‌شان) و آکواریوم درست کردن (عوض نکردن آب و غذا ندادن به ماهی و کشتن‌شان) و نگهداری از حیوانات خانگی (و البته کشتن‌شان) هم در کارنامه‌اش دارد. اصولاً استاد شروع کردن‌های الکی و بی‌برنامه و جا زدن وسط کار است. اصلاً هم به روی خودش نمی‌آورد.
حالا من یک عالمه کار هست که اصلاً شروعش هم نمی‌کنم، چون می‌دانم اگر شروع کنم ممکن است حوصله  ادامه‌اش را نداشته باشم. فقط وقتی چیزی را شروع می‌کنم که بدانم توان انجامش را دارم و تمامش می‌کنم.
تمام این‌ها به نظرم به یک تفاوت عمده بین بچه‌های اول و آخر خانواده برمی‌گردد:
موقعیتی که این دو نفر تویش به دنیا می‌آیند و توقعاتی که ازشان می‌رود.
وقتی شما بچه‌ی اول هستید، پدر و مادر خیلی بهت توجه می‌کنند و خیلی ازت توقع دارند. تو را موجود مغروری بار می‌آورند که شأن و شخصیت‌اش بالاتر از هر کسی است و حق اشتباه ندارد. توان همه کاری را دارد و مدام باید گزارش کار به والدین بدهد که کارها را خوب انجام داده. بچه‌ی اول مسئول انقلاب کردن علیه پدر و مادر است و اولین کسی است که آماج ضربه‌های پدر و مادر قرار می‌گیرد و اولین مقاومت‌های پدر و مادر در جهت دادن آزادی و استقلال، همیشه بر سر بچه‌ی اول هوار می‌شود.
بچه‌ی آخر اما عین علف هرز یک گوشه‌ توی سایه رشد می‌کند. لباس‌های کهنه‌ی بزرگترها را می‌پوشد و هر شیطنتی بخواهد می‌کند و کسی ازش توقعی ندارد و رویش حسابی باز نکرده. فقط هست و مجلس‌گرم‌کن است. پدر و مادر دیگر پذیرفته‌اند که بچه‌هایشان از اول هم قرار نبوده پخی بشوند و بهتر است شل کنند. هیچ گزارش‌کار گرفتن و نظارت دقیقی روی بچه‌ی آخر نیست. هیچ مسئولیتی هم روی دوشش گذاشته نمی‌شود. هرچه را می‌خواهد از دست بچه‌های بزرگتر قاپ می‌زند و فرار می‌کند، چون زورش نمی‌رسد که عادلانه حریف‌شان بشود و یا با منطق مجابشان کند. یاد می‌گیرد که دروغ گفتن، راحت‌ترین راه خر کردن دیگران و جواب پس ندادن است. بچه‌ی آخر اصولاً چیزی را جدی نمی‌گیرد، چون خودش هم هیچوقت جدی گرفته نشده و قرار نبوده کار عظیمی صورت بدهد یا نابغه‌ای چیزی باشد و یا مرکز توجه همه باشد و همه بگویند چه برازنده و شایسته است.
گاهی توی چشم‌های خواهرم نگاه طلبکار و سرزنش‌باری می‌بینم. بابت اینکه زود شوهر کرده. یا اینکه به خاطر دعواهای من با پدرم، همیشه فضای اطرافش متشنج بوده. یا اینکه چرا من ایستادم و جنگیدم و حق داشتن دوست‌پسر و کوه رفتن و اردو رفتن و مسافرت رفتن با دوستان دانشگاه را به دست آوردم و او وقت نکرد خوشی کند و زود شوهر کرد. یا مثلاً بابت اینکه شوهر من دموکرات و برابری‌طلب و معتقد به برابری زن و مرد است و برای من خیلی تعیین و تکلیف نمی‌کند و خیلی تفاوت سنی نداریم و شوهر او ده سال ازش بزرگتر است و طرز فکر سنتی‌ای دارد و خیلی محدودش می‌کند و حرفش را نمی‌فهمد.
هرچه هست، خواهرم بابت چیزهایی از دست من عصبانی است که حق ندارد عصبانی باشد. گیرم که حسودی می‌کند. اما حتی حق حسودی هم ندارد. من خواستم. ایستادگی کردم. جنگیدم و به دست آوردم. من خیلی چیزها را در شأن خودم ندانستم. هر وقت به خواهرم گفتم: چرا جواب بابا رو نمی‌دی وقتی کـ.سشر میگه؟ گفت: حوصله بحث کردن باهاش رو ندارم. یا وقتی ازش خواستم که جلوی رفتار احمقانه شوهرش بایستد و مقاومت کند تا نتیجه بگیرد، گفت که حوصله ندارد همش دعوا کنند.
خواهرم همیشه از بحث و دعوا طفره رفته. هیچ‌وقت برای هیچ‌چیز نجنگیده. همیشه راحت‌طلب بوده و توی سایه نشسته که از نتایج جنگیدن و زخمی شدن دیگران سود ببرد. حالا هم طبیعی است که چیزی نداشته باشد.
بابت چه چیز می‌تواند از من دلخور باشد؟ من این معده‌ی داغان را از دعواها و ایستادن مقابل حماقت‌های پدرم دارم. من این زندگی آرام را (اگر چه شوهرم به اندازه‌ی شوهر او پول در نمی‌آورد) از جنگیدن و خواستن و انتخاب کردن دارم. کاری که او حاضر به سختی کشیدن برایش نشد. من تجربه‌اش بودم. تجربه‌ی یک نامزدی احمقانه در 18 سالگی. می‌توانست از من درس بگیرد. می‌توانست مرا بهانه کند و بگوید نه. اما خیلی راحت گفت: بله.
من از وسط بدترین دوران عمرم (آن نامزدی نافرجام اولی) دانشگاه سراسری (آن هم در تهران) قبول شدم.
نمی‌دانم کدام حق محسوب می‌شود و بابت چه چیزی می‌توان از دیگران طلبکار بود. آیا اینکه من بچه‌ی اول بودم و خواهرم بچه‌ی آخر، صرفاً برای اینهمه تفاوت کافی است؟ نمی‌دانم. اما هرچه هست اتفاقاتی که توی زندگی می‌افتد، آدم‌ها را می‌سازد (بهتر می‌کند یا بدتر). آدم‌های عاقل و معمولی‌ای را می‌شناسم که فشار مشکلات زندگی، رسماً دیوانه‌شان کرده و کارشان به تیمارستان کشیده. آدم‌های کم‌هوشی را می‌شناسم که بسیار تحصیل‌کرده و در رده‌های بالا و موفق شغلی هستند.
جبر یا اختیار؟ هنوز نمی‌دانم آیا اصلاً این دو کلمه از هم قابل تفکیک هست؟ یا همه‌چیز اتفاقی است و ما مثل تیله‌های شیشه‌ای، قاطی هم غلت می‌خوریم و می‌چرخیم و به هم برخورد می‌کنیم و هر برخوردی منجر به مسیر جدیدی برایمان می‌شود که ما را به سمت  جدیدی می‌برد.

دوشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۹۶

434: بیمار طبقه‌ی دوم

فیلم Away from her را می‌بینم با بازی جولی کریستی زیبا. زیبایی این زن حتی در این سن و سال هم یک سر و گردن از زن‌های دیگر بالاتر است. مثل زمانی که «دکتر ژیواگو» را بازی کرد. آن موقع هم «سوفیا لورن» را شکست داد. زیرا سوفیا، معصومیت و سادگی یک دخترخوانده‌ی فریب خورده و مورد سوء استفاده قرار گرفته را نداشت. چشم‌های شرور و عشوه‌گری ناچاری داشت که نمی‌توانست پنهانش کند. اما جولی، چشم‌های آبی بی‌گناهی داشت و دختر روسِ بینوای بهتری از کار در آمد.
«فیونا»ی فیلم «دور از او»، قهوه را روی گاز می‌گذارد و بعد با چوب اسکی از خانه بیرون می‌زند و همین‌طور که دور می‌شود برمی‌گردد و با تردید به خانه نگاه می‌کند و فکر می‌کند یک چیزی بوده که خیلی مهم بوده و فراموشش شده. مثل زمانی که من چهار مرتبه پشت سر هم قهوه گذاشتم و هر بار یادم رفت و کف کرد و سر رفت و جوشید و باز از سر لج که ثابت کنم این بار یادم نمی‌رود و می‌توانم تمرکزم را بر قهوه حفظ کنم، دوباره گذاشتم و باز همان داستان.
فیونا خاطرات نزدیک را فراموش می‌کند و خاطرات قدیمی را کاملاً به یاد می‌آورد.
فیونا کلمات و نام اشیاء و جاها را فراموش می‌کند. مثل زمانی که من حرصم در می‌آید و وسط بحث زیر لب می‌گویم: اسمش چی بود؟ اون اسمش چی بود؟ بهش چی می‌گفتن؟ نوک زبونمه، اما جلو نمیاد.
فیونا، در حال حرف زدن با شوهر عاشقش، ماهیتابه‌ی تازه شسته را توی فریزر می‌گذارد و می‌رود.
یک روز عصر از خانه بیرون می‌زند و با چوب اسکی توی برف می‌رود وسط جنگل و چوب‌ها را در می‌آورد و روی برف می‌خوابد و بعد بدون چوب‌ها می‌رود و می‌رود تا اینکه شب شوهرش کنار پل بزرگراه پیدایش می‌کند. بدون اینکه واقعاً بداند چرا آنجاست.
فیونا کاملاً مرا می‌ترساند. نگرانم می‌کند. متوجه می‌شوم که من هم به سادگی، تمام این نشانه‌ها را دارم. حتی خواهرم هم تمام نشانه‌ها را دارد. و او هم می‌ترسد از آلزایمر.
فیونا که زنی کاملاً روی پا، سالم، برازنده، اجتماعی و زیبا به نظر می‌رسیده و هیچ شکی در مورد عقل و شعورش نبوده، بعد از سی روز زندگی توی خانه‌ی سالمندان و ندیدن شوهرش، تمام رشته‌های ارتباطش را با واقعیت از دست می‌دهد و... «گرانت» را فراموش می‌کند. می‌داند او را می‌شناسد، اما نمی‌داند از کجا. خود را به پیرمرد آلزایمری جدیدی که توی خانه‌ی سالمندان پیدا کرده، نزدیک‌تر می‌بیند. حتی فکر می‌کند اوست که شوهرش است. وابستگی بین آن‌ها اینقدر شدید می‌شود که گرانت و همسر آن مرد، ترس برشان می‌دارد. اما آن زن به اندازه‌ی گرانت، همسرش را دوست ندارد که در حاشیه بایستد و فقط آرامش او را نظاره‌گر باشد و خوشحال باشد از رضایت او. شوهرش را از این رابطه‌ی جدید بیرون می‌کشد و هر دو را مریض می‌کند. فیونا افسرده می‌شود و اینقدر توی تخت می‌ماند و راه نمی‌رود که در مدت کمی جسم و روحش زایل شده و به بخش بیماران از دست رفته منتقل می‌‌شود. بیمارانی که دیگر امیدی بهشان نیست و مؤسسه، فقط به نگهداری بهداشتی و پزشکی از آنان می‌پردازد و دیگر کاری به روابط اجتماعی و روح و روان‌شان ندارد: طبقه‌ی دوم
دست آخر، گرانت که بسیار عاشقش است، برای برگرداندن معشوق فیونا، به زن آن مرد التماس می‌کند و حتی راضی می‌شود مخش را بزند و با او بخوابد و دلش را به دست بیاورد که زن، اسباب‌بازی فیونا را پس بدهد و او را از غرق شدن لحظه به لحظه توی خودش، نجات بدهد.
به نظرم زیباترین صحنه‌ی فیلم جاییست که دختر نوجوانی که احتمالاً نوه‌ی یکی از بیماران است در اتاق ملاقات کلافه می‌شود و روی مبل کنار «گرانت» می‌نشیند. اولش فکر می‌کند «گرانت» هم بیمار است. بعد متوجه می‌شود به ملاقات «فیونا» آمده. اما مگر شوهرِ «فیونا»، همان کسی نیست که کنارش نشسته و دارند با هم لاو می‌ترکانند و از سر و کول هم آویزانند؟ پس «گرانت» چکاره است؟ دختر حیرت‌زده به «گرانت» نگاه می‌کند و «گرانت» می‌گوید که او فقط کنار نشسته و «نظاره‌گر» است. دختر می‌گوید: خدا شانس بده! و این بار با «درک جدیدی از عشق»، دست گرانت را می‌گیرد: این مکان آنقدرها هم کسالت‌بار نیست. آدم چیزهای غریبی اینجا می‌بیند. آدم عشق را در عمیق‌ترین حالتش اینجا می‌بیند. جای عجیبی است اینجا.
و فیونا... می‌ترساندم. آنطور که 44 سال عاشقی را از یاد می‌برد و ناگهان اینطور وابسته و بیمارِ شخصِ دیگری می‌شود. فیونا ناگهان «آدم دیگری» می‌شود و نیازهای دیگری پیدا می‌کند. گرانت هنوز دارد دنبال فیونای همیشگی خودش درون او می‌گردد. اما فیونا رفته، و این زن جدید، با کس دیگری خوشحال است. اما آیا گرانت می‌تواند هر روز و هر روز به دیدن فیونا نیاید و او را از دور تماشا نکند که حالش خوب است؟ آیا می‌تواند خودش را از این رنج مدام، معاف کند؟
فراموشی فیونا، ترسناک است. درون خودم می‌بینم که ناگهان بروم و فراموش کنم و آدم جدیدی شوم. درون خودم این رشته‌های گسسته با واقعیت را می‌بینم که روز به روز دارند بیشتر نازک می‌شوند و دانه دانه پاره می‌شوند. می‌بینم که می‌توانم به سادگی اتصالم را با واقعیت حال قطع کنم و در خاطرات گذشته و چیزهایی که دوست داشته‌ام غرق شوم.
شوهرم می‌گوید: بالاخره یه روز عصر که از سر کار برگردم، متعجب ازم می‌پرسی: تو دیگه کی هستی؟ کلید از کجا آوردی؟

یکشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۹۶

433: من آدم مغروری هستم

من آدم مغروری هستم. این را انکار نمی‌کنم. در این تردیدی ندارم. ازش پشیمان نیستم. دلیلی برای مغرور نبودن هم نمی‌بینم. دلیلی هم برای توضیح یا توجیه آن نمی‌بینم. غرور، بر پایه‌ی یک چیز افتخار آمیز یا مایه‌ی مباهات در شخصیت و زندگی شما، تولید نمی‌شود. غرور، بعضاً فقط به معنای «تسلیم نشدن» و «مسئولیت‌پذیری» است. این‌ها هم که صفات بدی به نظر نمی‌آیند. پس چرا غرور یک نفر، اینقدر دیگران را اذیت می‌کند؟
چون «غرور» در هر کس به گونه‌ای نمود پیدا می‌کند. بستگی دارد شما به چه چیزی مغرور باشید و رفتار بیرونی‌تان بازتاب همان چیز خواهد بود. مثلاً من برای شخصیت خودم ارزش قائلم. بنابراین «قرض کردن» ، «دروغ گفتن» ، «تقلب کردن» ، «ضایع شدن جلوی مردم» ، «بچه بازی» ، «لوس بودن» ، «نازنازی بودن» ، «نپذیرفتن نتایج انتخاب‌هایم» ، از نظرم به نوعی خرد کردن شخصیت‌ام و پستی و حقارت است و حاضر نیستم به این چیزها تن بدهم. دقیقاً همین ویژگی‌ها هم توی دیگران اذیت‌ام می‌کند.
مثلاً با دوست صمیمی دوران راهنمایی‌ام به خاطر «دروغ گفتن‌اش» و «خیانت به اعتمادم» تقریباً کات کردم. به غیر از موارد مختلف دیگر که دوستان‌ام به این دلایل از چشم‌ام افتاده‌اند، یک مورد هم اخیراً پیش آمد که دلم نمی‌خواست، ولی شد و الأن قهریم و احتمالاً بعدها هم دیگر رابطه‌مان مثل قبل نخواهد شد.
اولش به قضیه، «موضوعی» نگاه می‌کردم. یعنی اینکه توی بحثی که باعث دعوا و اوقات تلخی‌مان شد، حق با من بود یا او. اما کمی که گذشت متوجه دلیل عصبانیت‌ام شدم. اینکه چه چیز نپذیرفتنی و روی اعصابی توی آن بحث بود که باعث می‌شد من «دوستی» را فراموش کنم و با او مثل غریبه‌ها بحث کنم یا کوتاه نیایم؟
«سبک بحث کردنِ او»
به عبارتی راه و روشی که او با آن سعی داشت در بحث پیروز شود مرا عصبانی می‌کرد. اینکه به خاطر بالاتر بودن سن‌اش و گرایش‌های عجیب مذهبی و عرفانی و صوفی مسلکانه‌اش و یا مطالعات ادبی‌اش، فکر کند که دیدگاه سیاسی‌اش هم درست است و یا اینکه اگر در زمینه‌های دیگر، در حق من محبتی کرده و چهار جا با هم نان و نمک خورده‌ایم و با ماشین‌شان مسافرت رفته‌ایم، دلیل بشود که کلاً حق با او باشد و او عقاید احمقانه‌اش را به مدد گذشته‌ی رابطه‌مان، توی مغز من فرو کند و مرا مجبور به پذیرفتن‌شان و یا نشان ندادن واکنشی در خورِ موقعیت، کند؟
کلاً بدم می‌آید که آدم‌ها توی بحث، جوانمردانه عمل نمی‌کنند و موذی‌گری نشان می‌دهند. مثلاً از نقطه ضعف‌های دیگری سوء استفاده می‌کنند. به جای جواب دادن به سؤالش مثل محمود سؤال دیگری مطرح می‌کنند یا «بگم بگم» در می‌آورند. یا مسائل دیگر را قاطی بحث می‌کنند که زیر بار منطق نروند و دست آخر هم وقتی با منطق نمی‌توانند قانعت کنند و در بحث شکست می‌خورند، قهر می‌چسانند و بعد از یک مدتی هم به زعم خودشان «بزرگوارانه» می‌بخشندت و یک پیامک احوالپرسی برایت می‌فرستند. اما موضوع حل نمی‌شود. دفعه بعد باز همان بحث با همان منطق غلط و سوء تفاهمات در می‌گیرد و این بار طرف احساس می‌کند دیگر «ظرف بزرگواری و بخشایش‌اش» پر شده و حق دارد اغماض نکند و تویی که باید کوتاه بیایی!
اصلاً من نمی‌فهمم این دلخوری از بحث منطقی دیگر چه صیغه‌ای است که تهش هم باید نیاز به بخشیدن و آشتی کردن باشد؟
مثلاً من از آن خانم خواستم که برای تداوم دوستی‌مان دست از بحث سیاسی بردارد. او چه گفت؟ گفت که لحن من تهدیدآمیز است و برای تداوم دوستی‌مان بهتر است من «تحملم را بالا ببرم و تعصب نداشته باشم» ! (در اینجا کاملاً مقابله به مثل کرد و سر پیکان را به سمت خودم برگرداند که یعنی: تهدید می‌کنی؟ مشکل از توئه، نه من. پس اگه نگران تداوم دوستیمون هستی، بهتره اخلاق خودت رو درست کنی!). وقتی دیدم خیلی روی این «تعصب داری» تأکید دارد و تا حالا چند بار این قضیه را توی سر من کوبیده و رویم برچسب چسبانده، تصمیم گرفتم این بار دیگر از خودم دفاعِ کلامی نکنم. فقط مثل خودش باهاش رفتار کنم. یعنی بهش گفتم: فلانی، اگه فکر می‌کنی تو تعصب نداری، این رو بدون که من تا حالا از هر ده تا مطلبی که توی تلگرام برای بقیه فوروارد کردم، فقط یکیش رو تونستم برای تو فوروارد کنم. یعنی اینکه تو هم آدم پذیرایی نیستی و می‌دونستم که ناراحت می‌شی که نفرستادم. از این به بعد منم هر چیزی به نظرم جالب اومد برات می‌فرستم. اعم از نقد مذهب، و جوک‌های صکـ.سی و .... . ایشان در آمد که: مگه تا حالا نفرستادی؟ همین چند روز پیش بود که یه کلیپ پو.رن برام فرستادی؟... حالا من هی دارم توی حافظه‌ام کند و کاو می‌کنم که من کی برای این پو.رن فرستاده‌ام که خودم یادم نیست. یکهو یادم آمد از پنج عدد استندآپ کمدی به زبان انگلیسی که یکی از دوستان برایم فرستاده بود و استثنائاً خیلی به نظرم از نظر ساختار کلامی و اوج و فرود داستان‌سرایی جالب آمد و برای ایشان هم فوروارد کردم چون فکر کردم با ادعای «داستان‌نویسی» که دارد، حتماً فارغ از محتوا، از نحوه‌ی اجرا، لذت خواهد برد. حالا ببین که ایشان قضیه را کلاً پو.رن دیده و نه چیز دیگر! همان جا از خودم پرسیدم: من اصلاً چرا با این آدم دوست‌ام؟
بعد هم دیگر ایشان قهر کرد و حتی چند روز بعدش که پرسیدم: امشب چکاره‌اید؟ جواب نداد و وقتی هم زنگ زدم خانه‌شان که شب دعوت‌شان کنم و قضیه را فراموش کنیم، شوهرش برداشت و پیچاند و گفت که خانم رفته دندان‌پزشکی و فلان و بهمان است و نمی‌تواند غذا بخورد.
همین و همین.
بعد من الآن یک هفته است دارم فکر می‌کنم به خودم و دوستی‌هایم و غرورم و روش‌ام در بحث و اینکه اشکال قضیه در کجاست که گاهی ملت حرف‌ام را نمی‌فهمند و بهشان بر می‌خورد؟
قضیه، مربوط به «لحن» است؟
یا شاید آن «غروری» که بعضی‌شان بهم نسبت داده‌اند؟
یا سرسختی‌ام در بحث‌های منطقی و کلاً هر چیز مرتبط با منطق و مسئولیت‌پذیری است؟
یا شاید تفکیک کردن موضوعات نا مرتبط با هم؟ (اینکه وسط بحث منطقی، به شام هفته‌ی پیش که خانه‌ی یارو خورده‌ام فکر نمی‌کنم. فقط روی موضوع بحث، فوکوس کرده‌ام.)
غرور؟
دارم به همین غرورم فکر می‌کنم. چه چیزی باعث می‌شود که دیگران فکر کنند من مغرورم؟ آیا دوست من مغرور نیست که فکر می‌کند کرامات عرفانی دارد و خواب‌هایش را زیادی جدی می‌گیرد؟
مثلاً من همین الآن برای اینکه بهش کِرم بریزم و وادارش کنم جواب بدهد، بهش پیام دادم: دیشب خوابت رو دیدم! و مطمئنم تنها جمله‌ای که می‌تواند وادارش کند، از چس‌کن در بیاید همین جمله است. چون که فکر می‌کند خواب‌ها آینده را پیش‌بینی می‌کنند و الساعه است که خداوند می‌خواهد یک پیغامی بهش بدهد و اگر قهر بماند، در را به روی پیغام خدا بسته و خودش را از لطف الهی محروم کرده!
آیا دوست من مغرور نیست که فکر می‌کند به صرف چهار سال بزرگتر بودن، توقع پذیرشِ و اطاعت کامل از دیگران داشتن، احمقانه است. مثلاً همین خانم 3 سال از شوهرش بزرگتر است و با معیارهای زیبایی، زشت هم محسوب می‌شود. وقتی زن این آقا شده، ایشان هنوز سربازی نرفته بوده و کار درست و حسابی هم نداشته. همدیگر را سر جلسات داستان‌نویسی دیده‌اند. بعد آقا نمی‌دانم با چه اعتماد به نفسی (شاید به خاطر قد بلند و خوشگلی‌اش در آن زمان) خواستگاری کرده و خانم هم نمی‌دانم چرا (شاید به همان علتی که گفتم و شاید هم به خاطر نداشتن خواستگار و آگاهی‌اش به نداشتن شانس بهتر با این قیافه‌ی داغان) بله را گفته. بعد هم زرتی از ایشان حامله شده و در حالی که ایشان سرباز بوده، خانم مجبور بوده با شکم حامله، سر کار برود. خوب که چه؟ این به خانم حق می‌دهد که 15 سال توی سر شوهرش بکوبد که تو هیچ کار برای من نکردی و تو هیچ گلی به سر من نزدی و همه‌اش برایم کم گذاشتی و خانواده‌ات دهاتی و بی‌فرهنگ‌اند و تو شوهر بدی هستی و من شانس‌های بهتری داشتم؟ آیا این به خانم حق می‌دهد که با دوستان مذکر سابق‌اش لاس بزند و بنشیند به یکی از رفقای سابق‌اش که گوشه‌ی چشمی هم به ایشان داشته و رفته دختر یک آدم معروف و پولدار را گرفته و حالا که کارشان با یک بچه دارد به طلاق می‌کشد، چسناله‌هایش را برای ایشان آورده، بگوید که: من در ازدواج احساسی جلو رفتم و نتیجه‌اش خراب شد، تو هم که عاقلانه جلو رفتی نتیجه‌اش خراب شد، پس چه باید کرد؟ این به معنای نخ دادن نیست؟ شما خانم چادری مذهبیِ مدعی فضائل و کرامات، آیا زشت نیست که با عشاق سابق می‌لاسید و بهشان نخ می‌دهید و پیش‌شان از شوهرتان بدگویی می‌کنید؟ آن هم در حالی که می‌دانید زندگی زناشویی داغانی دارند و الساعه با آغوش باز، پذیرای هر جنس مؤنث دمِ دستی هستند؟
شرایط شوهر این خانم را، شوهر خواهر بنده هم دارد، با چند تفاوت: شوهر خواهر من قد کوتاه و چاق است و ده سال از خواهرم بزرگتر است و پای خانواده‌ی زنش را از خانه‌اش بریده و نوع پوشش و لباس زنش را از سر تا پا و دقیقاً تعیین می‌کند. هر دو متولد دو شهرستان کوچک خراسان هستند. هر دو خانواده‌هایشان در همان‌جا زندگی می‌کنند و حتی سالی یک بار هم خانه‌شان نمی‌آیند که مزاحمتی برای زن‌هایشان ایجاد کنند و به اصطلاح خواهرشوهر و مادرشوهرگری از خودشان در بیاورند. هر دو الساعه کارمند هستند و درآمد تقریباً برابری دارند که خوب هم هست. هر دو زن‌هایشان دیپلمه و خانه‌دار هستند. و یک چیز دیگر: خواهر من 18 ساله شوهر کرد و ایشان 25 ساله به انتخاب خودش.
خواهر من توی خانه کار نمی‌کند و به جایش با شوهرش خوش‌اخلاق است و به میل او رفتار می‌کند و لباس می‌پوشد و همه‌چیزش را مطابق میل او تنظیم کرده. این خانم، خانه‌داری‌اش عالی است و به جایش اخلاق گـ.هی دارد که شوهرش را پیر کرده و یارو توی 38 سالگی، 48 ساله به نظر می‌رسد.
پس می‌شود گفت با این شرایط، شوهر خواهر من، توی زندگی یک بُرد حسابی کرده و زن خوبی نصیب‌اش شده.
بعد این خانم راه می‌رود و به شوهرش می‌گوید که از سرش زیاد بوده و به خاطرش از خیلی چیزها گذشته و منت مدتی را که سر کار می‌رفته و خرج زندگی را می‌داده می‌گذارد.
حالا نظر بنده در مورد این قبیل گـ.ه‌خوری‌ها چیست: یا چیزی را انتخاب نکن، یا پای انتخاب‌ات بایست و چسناله نکن.
اول اینکه یک دختر 25 ساله، بچه نیست که به زور شوهرش بدهند و نداند چه انتخابی می‌کند. دوم اینکه خودت یک مرد سربازی نرفته‌ی بیکار را برای ازدواج انتخاب کردی. پس الساعه شوهرت است که می‌تواند همین را توی سرت بزند که به خاطر اینکه می‌دانستی خیلی زشتی و کیس بهتری نداشتی، زن من بی‌چیز و داغان شدی. یعنی ببین خودت چقدر داغان بودی که زن من شدی!
این قبیل بحث‌ها، برای خود آدم ضایع‌تر است. یعنی اول خودت را زیر سؤال می‌برد، بعد طرف مقابل را. پس بهتر است آدم لالمانی بگیرد و حرف مفتی نزند که آبروی خودش را ببرد.
من مغرورم. بله. اگر غرور به معنای «ارزش قائل شدن برای انتخاب‌هایم» است، من مغرورم. من ابتدا که به شما می‌رسم، لبخند می‌زنم و شما خیال خواهید کرد، آدم سهل‌الوصولی هستم. می‌توانید شوخی‌هایی با من بکنید که دیگران بابت‌اش از دست‌تان ناراحت می‌شوند. بچه‌بازی‌های‌تان را تاب می‌آورم. تفاوت‌های فاحش فکری‌مان، عین خیال‌ام نیست (من توی دانشگاه دوستی داشتم که پدرش آخوند بود و حق نداشتم جلویش غیبت کنم!). شما خیلی اعترافات عجیب و غریب می‌توانید پیش من بکنید بدون اینکه قضاوت‌تان کنم. شما می‌توانید خیلی آنرمال و غیر اجتماعی و روی مخ باشید و من باز هم خوبی‌هایتان را ببینم.
ولی با همه‌ی این‌ها: من، «دوستِ بی‌مسئولیت» نمی‌خواهم.
این تنها خصوصیت‌ای است که نمی‌توانم تحمل‌اش کنم: آدمی که به خودش هم دروغ می‌گوید و سر خودش هم شیره می‌مالد و خودش را از هر گناهی تبرئه می‌کند.
من به اینجور آدم‌ها می‌گویم: «حیف نان».

دوشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۹۶

432: حصارها

فهمیدم چه بود که هر بار می‌توانست اینطور از کوره به در ببردم. رفتار دیکتاتورمآبانه و تمامیت خواه‌اش. انگار باید به درون و بیرون هر چیزی سلطه داشته باشد و طبعاً همیشه حق با او باشد و هرگز پشیمان نباشد.
داشتم به «ح» می‌گفتم که چیزی که در «ر» (دوست مشترک‌‌مان) اذیت‌ام می‌کند این است که اصلاً نسبت به گذشته‌اش احساس پشیمانی ندارد. اصلاً فکر نمی‌کند باعث به هم خوردن رابطه دوستان و زوج‌های اطراف‌اش شده. باعث تربیت غلط بچه‌اش و پیر شدن شوهرش شده. رابطه‌اش را با بچه و شوهرش به واسطه‌ی گیر دادن‌های الکی‌اش و زوم کردن‌اش روی همه‌چیز خراب کرده. بهترین دوستان‌اش را از دست داده چون توی زندگی‌هایشان و مابین‌شان خبرچینی و فضولی می‌کند. «ر» همیشه حق را با خودش می‌داند و به زعم خودش بزرگوارانه دیگران را می‌بخشد و بعد از اینکه کل کافه را به هم ریخت و همه چیز را خراب کرد، یک عذرخواهی فرمالیته و درویش مسلکانه می‌کند تحت این عنوان که «من بخشیدم‌تان و ببینید که با اینکه نباید عذرخواهی کنم، به خاطر اینکه دوست‌تان دارم و می‌خواهم رابطه‌مان پایدار بماند و آدم باشعوری هستم، غرورم را می‌شکنم و حتی عذرخواهی می‌کنم»...
درباره ویژگی «عدم پشیمانی» و «خود را بدهکار و معیوب و ناقص ندانستن»ِ او به «ح» می‌گفتم و یک ساعت بعد داشتم فیلم Fences (حصارها) را می‌دیدم که ناگهان همه‌چیز را درباره خودم و «ر» و پدرم کشف کردم.
نداشتن عذاب وجدان و پشیمانی بدترین ویژگی این آدم‌هاست. آدم‌هایی مثل پدرم که همه را می‌گا.یند و دست آخر هم خودشان را وسط دیوانه‌هایی که درست کرده‌اند، عاقلِ جمع قلمداد می‌کنند و به سلامت ذهنی‌شان افتخار می‌کنند.
«ر»، زور پدرم را ندارد. نحیف و لاغر مردنی، و زن است. همیشه فکر می‌کردم دیکتاتوری پدرم بر پایه مرد بودن و قدرت بدنی‌اش بنا گذاشته شده. اما حالا می‌دانم اگر تو بچه‌ات را زیاد آزاد بگذاری و بهش اعتماد به نفس بدهی و احساس گناه و پشیمانی را توی وجودش تولید نکنی، چنین موجودی خلق کرده‌ای. دیکتاتوری کور و بی‌وجدان که خودش را خدا می‌داند.
شخصیتِ «تروی»ِ فیلم «حصارها»، همان پدر من است. همان «ر» است که دخترش را آزار می‌دهد و رویش زوم می‌کند و یک لحظه آزادش نمی‌گذارد که خودش رشد کند. تروی کسی است که اگر بهش میدان بدهی، تمام زندگی‌ات را بی هیچ پشیمانی می‌گا.ید و خودش بدون حتی خیس شدن پایش، از این دریا می‌گذرد و می‌میرد. و حتی به روایت شعری که تروی در تمام طول فیلم درباره سگ پدرش زیرلب می‌خواند: آخرش بعد از مرگ با زنجیر طلا دفن‌اش می‌کنند و جایی می‌رود که سگ‌های خوب می‌روند. و چیزی که نهایتاً برای تو به جا می‌گذارد، یک مشت آسیب روانی و اعصاب ضعیف و اعتماد به نفس پایین است. آسیب‌های درونی که آینده‌ات و انتخاب‌هایت را خراب می‌کند و هرازگاهی دندان زهرآگین‌اش را در تن لحظات خوب‌ات فرو می‌کند و نمی‌گذارد حس بدبختی، لحظه‌ای از ذهن‌ات فراموش شود.
«ر» روی اعصاب‌ام است. تحمل‌اش را ندارم. درست از بعد مرگ «هاشمی» بود که شروع به کل‌کل سیاسی با من کرد. بعد هم سر انتخابات به اوج رسید. شاید به ذهن‌اش می‌رسید که باید هدایت‌ام کند و کمی از آگاهی ذهنی‌اش را به من تزریق کند. که مثلاً سر انتخابات ٩٦، بروم به جای «روحانی» به «رئیسی» رأی بدهم. کاری که او و شوهرش کردند و من هیچ‌وقت بابت‌اش سرزنش‌شان نکردم.
توی این مدت دو بار تقریباً به تیپ و تاپ هم زدیم. یعنی من برایش قاطی کردم و خیلی جدی ازش خواستم که دیگر پست سیاسی تحریک‌کننده برایم نفرستد و همان‌طور که من کاری به کار عقاید سیاسی‌اش ندارم، او هم از من و عقایدم بکشد بیرون. اما باز هرازگاهی شروع می‌کرد. هر بار هم درست وقتی من قاطی می‌کردم قضیه را طوری جلوه می‌داد انگار من بهش توهین کرده‌ام و او بزرگوارانه دارد تعصب و خشکه‌مغزی و تخطی من از قوانین رفاقت را می‌بخشد و باز به رویم نمی‌آورد. همین نوع نگاه‌اش بیشتر آزارم می‌داد. همین که هر بار فکر می‌کند اوست که دارد «می‌گذرد» و منم که جفتک‌پرانی کرده‌ام. انگار نه انگار که خودش اول چوب را در سوراخ کندو کرده و زنبورها را تحریک کرده.
دیشب بعد از دیدن فیلم متوجه شدم «تروی» یک خصوصیت دیگر هم دارد: «دورویی» و «نداشتن صداقت در قضاوت خودش». دقیقاً قبلش در صحبت با «ح» به همین نکته اشاره کرده بودم که این ویژگی «موذی‌گری» و «بدجنسی» نهفته در رفتار «ر» هست که روی اعصاب‌ام می‌رود. مثلاً اینکه دقیقاً می‌داند چه چیزی مرا عصبانی و برافروخته می‌کند، این هم هر بار دقیقاً دست روی همان نقطه می‌گذارد. یا مثلاً مظلوم‌نماییِ آخر داستان که کار همیشگی‌اش هست و آن لحن و صدای عارفانه و فیلسوفانه و عمداً غماز و مهربانی که انگار یک فرشته‌ی آسمانی برای وحی جلویت نزول کرده و دارد کلام الهی را برایت دوبله می‌کند! واقعاً افکار و عقاید خود را نشأت گرفته از دنیایی برتر می‌داند و خودش را پیامبری عارفی چیزی فرض می‌کند. در عقاید و انتخاب‌ها و اشتباهات خودش نوعی قداستِ عاری از  اشتباه می‌بیند. یک نگاه کلی از دید یک قادر مطلق که همه‌چیز را می‌داند و بقیه پیش‌اش عددی نیستند و فقط باید تبعیت کنند، وگرنه از گمراهان‌اند!
پدر من هم وقتی آموزشگاه رانندگی زد و ورشکست شد و برای یک تغییر شغل احمقانه، و بعد از آن در اثر سوء مدیریت و رفتار غلط با کارمندان‌اش و بالادستی‌هایش، تمام زندگی‌اش را از دست داد، به جای عذرخواهی از مادرم و دیگران که مدت‌ها سعی داشتند نظرش را عوض کنند و مخالف این تغییر شغل و سرمایه‌گذاری غلط بودند، فقط یک توجیه آورد:
فال حافظ گرفتم، چنین و چنان گفت و حرفش دوپهلو بود و من غلط برداشت کرده بودم!
یعنی شما فکر کن یک زنجیره از اشتباهات و خودمختاری در تصمیم‌گیری و سوء مدیریت را به بند تنبان حافظ بست و با یک لگن آب توبه، شست و برد! حالا شما بیا بهش ثابت کن قضیه اصلاً ربطی به جبر و تقدیر و فال حافظ و این‌ها نداشته و دقیقاً خودش بوده که باعث تمام این اشتباهات شده. اصلاً توی کت‌اش نمی‌رود که نمی‌رود. مثل تروی که داستان‌هایی خیالی درباره شیاطین و مرگ و پیروزی‌اش بر آن‌ها از خودش اختراع می‌کرد و هر بار با روایتی جدید برای دیگران تعریف می‌کرد. اما در عمل فقط یک خائن دروغگوی دیکتاتور بود که زن و بچه‌اش را آزار می‌داد و حق برادرش را خورده بود و او را در تیمارستان ول کرده بود.
یک اخلاق‌های مشترکی در این تیپ آدم هست که عصبی‌ام می‌کند و از اطراف‌شان فراری‌ام می‌دهد. شرط می‌بندم اگر چنین آدمی رئیس‌ام یا شوهرم یا هر خر دیگری هم بود، به زودی باهاش به مشکل می‌خوردم و سعی می‌کردم ازش فاصله بگیرم. با طلاق. با استعفا. با دعوا و قهر.
این‌ها آدم‌های دورویی هستند که عمداً چشم‌هایشان را بسته‌اند چون خودشان هم می‌دانند به نفع‌شان هست نبینند و وانمود کنند کور هستند. نه اینکه کوری را توجیه کنند. خودشان را خر نشان می‌دهند و با زورگویی و هوار و داد و بحث‌های الکی و مظلوم‌نمایی، دیگران را وادار به سر فرود آوردن و تسلیم شدن می‌کنند. خودشان هم می‌توانند حدس بزنند قضاوت دیگران درباره‌شان چیست و تا چه حد درست است. اما موذیانه، خودشان را به آن راه می‌زنند و وانمود می‌کنند که خودشان به کاری که می‌کنند ایمان دارند. در حالی که ندارند. و همین حالم را به هم می‌زند. ترسویی که خودش هم می‌داند دارد اشتباه می‌کند، اما یک جور رقت‌آوری، احترام و پذیرش را از دیگران گدایی می‌کند. مثل گدای پررویی که اگر بهش پول ندهی، در خانه‌ات داد و بیداد راه می‌اندازد و آبرویت را می‌برد.
این آدم‌ها گدای «احترام» هستند.

یکشنبه، تیر ۰۴، ۱۳۹۶

431: گریستن در چاهِ سینک

دیشب خیلی گریه کردم. وقتی می‌گویم خیلی، یعنی دارم از چیزی در حدود یکی دو ساعت اشک ریختنِ جدی و لااقل نیم لیتر از آب بدنم حرف می‌زنم که از چشم و بینی‌ام روان بود.
شاید در طول هفته دو سه بار پیش بیاید که سر چیزهای الکی یا مسخره، بغض کنم و اشک توی چشمم جمع بشود، اما اینطور گریه کردن‌های جدی، مال وقت‌هایی است که عمیقاً دلشکسته‌ام.
صبحش دسته‌ی عینک جدیدم شکست. یعنی از روز قبلش شکسته بود و متوجه نشده بودم. هنوز دو ماه نیست خریده‌ام. قابل تعمیر هم نیست. فوق‌العاده سبک و راحت و متفاوت بود و دوستش داشتم. رنگش برنزی بود و شیشه‌اش تقریباً گرد بود. می‌شد گفت واقعاً با عینک‌های قبلی‌ام متفاوت است. من فرم‌های گوشه تیز که گوشه‌هایش کمی به بالا مایل باشد بهم می‌آید. چهارگوش و بیضی و افتاده و کائوچویی اصلاً بهم نمی‌آید. در واقع هیچ مدل عینکی به جز همان که گفتم بهم نمی‌آید. در عوض شوهرم، بیشتر عینک‌ها بهش می‌آید.
خلاصه صبحش عینک‌ام از رده خارج شده بود. روز قبلش هم متوجه شدم که چای‌ساز سفری پلاستیکی ارزانی که خریده بودم، اصلاً به درد نمی‌خورد و بهتر هم نمی‌شود. همین گهی هست که هست. همین چند روزه، سفر این هفته‌مان هم با وضع فجیعی کنسل شد. یعنی ماجرایی پیش آمد که تویش به من و شوهرم توهین شد و کلی دلخور شدیم. یک عده از همسفرها هم خودشان تنها رفتند سفر. من هم مجبور شدم اولش دو روز مرخصی بگیرم و باز با سرافکندگی برگردم و مرخصی را کنسل کنم و بیایم سر کار. همین که چند روز تعطیلی را به خاطر بی‌ماشینی بنشینی توی خانه، خودش افسرده کننده است. می‌خواستم ریشه‌ی موهایم را رنگ کنم. در واقع برای تارهای سفید توی موهایم است، وگرنه فقط ریشه‌های جلوی سر را رنگ می‌کنم و آن هم تیره و همرنگ ساقه‌های باقی موهایم. می‌شود گفت اصلا رنگ نمی‌کنم. بله. می‌خواستم موهایم را رنگ کنم و حوصله نداشتم. گفتم بگذارم برای فردا یا پس فردا که تعطیل است. از سر کار که رسیدم خانه، خانه مثل همیشه جهنم بود از گرما و می‌دانستم که کولر هم تا دو سه ساعت دیگر از پس گرمای خانه بر نمی‌آید و من قرار است همین‌طور عرق بریزم. می‌خواستم دوش بگیرم اما حوصله نداشتم. از فریزر بستنی قهوه برداشتم و نشستم پای یک فیلم افسرده‌ی فرانسوی به نام «لباس غواصی و پروانه» (جداً توصیه می‌کنم فیلم را ببینید. فیلم خیلی خوب و متفاوتی است و کلی جایزه برده. چیزهای جالبی هم درباره کارگردان و فیلمنامه‌نویس و بازیگران هست که خودتان بروید بخوانید).
به گمانم همین چیزها رفت روی مخ‌ام. بعد سعی کردم بخوابم. خوابم نبرد. «میم» وسطش زنگ زد. بیدار بودم ولی حوصله نداشتم جواب بدهم. تلفنی حرف زدن با میم، همیشه به معنای شنیدن صدای جیغ جیغ او و بچه‌اش که آن طرف تلفن با هم درگیر هستند و صدای بلند تلویزیون و ترکیبی از «باید برم، کار دارم» و «پشت خطی داریم، بعداً می‌زنگم» است. این چیزها اعصابم را خرد می‌کند. «میم» خودش یکی از آدم‌های رومُخی زندگی‌ام است. اصلاً اهل مراعات نیست. اصلاً پدر من چند تا بچه پس انداخته که اهل مراعات حال دیگران نیستند و خودخواه‌اند و قدردانی از لطف دیگران را بلد نیستند. حالا من دارم سعی می‌کنم خودم را در این سن 37 سالگی اصلاح کنم، اما آن سه تا موجود دیگر، به خاطر مشاغل محدود و محیط‌های کارگری که برادرهایم تویش بزرگ شدند و کار کردند (حتی مدرک دانشگاهی پودمانی هم نتوانست ذهنیت‌شان را ارتقاء بدهد، چرا که یک دانشگاه واقعی نبود) و خواهرم چون که دانشگاه نرفت و 18 سالگی شوهر کرد، کاملاً از چیزی که هستند متشکر و خرسندند. عقاید سیاسی و اجتماعی‌شان تأسف‌آور است. نه اهل کتاب و مقاله خواندن هستند و نه اهل بحث‌های عمیق. حتی دنبال مُد و چسه کلاس گذاشتن به سبک عوام‌پسند این روزها هم نیستند. آدم‌های ساده‌ای هستند که تربیت پدرمان نگذاشت هیچ‌وقت تکلیف‌شان با خودشان و خواسته‌هایشان و چیزی که هستند روشن بشود. یک دلیلش هم شاید این بود که پدرم ورشکست شد و بهره‌ی پول، کمرمان را شکست و آرزوهای‌مان را برای آینده‌مان به باد داد و دست تنها و بی‌پشتوانه توی این دنیا رهایمان کرد.
خلاصه، «میم» یا هیچ‌کدام از اعضای خانواده‌ام، کسانی نبودند که من توی آن بی‌حوصلگی و خواب‌آلودگی که از همه‌چیز متنفر بودم، بخواهم باهاشان حرف بزنم. خانواده‌ام آخرین گزینه برای این وقت‌ها هستند. عجیب نیست؟ حتی می‌شود گفت دردآور است که خانواده‌ی آدم اینقدر از حال و هوایت دور باشند. از نظر آن‌ها من همیشه توی هپروت بوده‌ام. از بچگی همه‌اش دفتر خاطرات‌ام زیر بغل‌ام بوده و منزوی و غیر اجتماعی بوده‌ام. هوش‌ام به همه ثابت شده بود. در واقع من درسخوان‌ترین و باهوش‌ترین عضو خانواده بودم. این را با درس نخوانده مدرسه تیزهوشان رفتن و کنکور قبول شدن و استعداد عجیب‌ام توی نقاشی بهشان ثابت کرده بودم. در واقع خواهر و برادرهایم اصلاً می‌خواستند سر به تنم هم نباشد. چون که فقط من بودم که باعث افتخار پدرم بودم و بی‌دردسر درس خواندم و رفتم دانشگاه و استعداد هنری داشتم. بقیه‌‌شان مثل ماشین هُلی بودند و تا دیپلم را هم به زور و تهدید آمدند. اصلاً من یادم می‌آید روزی را که ریاضی 2 (خداوندا از حسابان و دیفرانسیل و جبر و احتمال و فیزیک حرف نمی‌زنم‌ها! دارم از ریاضی ٢ و اتحادها حرف می‌زنم) را به خواهر و برادر کوچک‌ترم درس می‌دادم و از 60 تا نمونه اتحاد، 50 تا را با ذکر و توضیح جزء به جزء برایشان حل کردم و این‌ها حتی نتوانستند 10 تای باقیمانده را حل کنند و من مجبور شدم جزوه را لوله کنم و بکوبم توی سرشان و بگویم بروید از جلوی چشم‌ام گم بشوید خنگ‌ها!
حالا آن خنگ‌ها وضع مالی و زندگی‌شان از من هم بهتر است. همه‌شان سر و سامان گرفته‌اند و هنوز هم مرا و افکار و عقاید و اخلاق و زندگی‌ام را مسخره می‌کنند. هنوز هم به نظرشان آنرمال و عصبی و روانی و یبس‌ام. هنوز هم با هم (و با پدر و مادرمان) بیشتر می‌جوشند تا با من. الحق که به همدیگر هم می‌آیند. خنگ‌ها با خنگ‌ها. باهوش‌ها... تنها. چون که آدم باهوش، زیاد نیست. یعنی هست‌ها... فقط باهوش‌ها حوصله‌ی همدیگر را هم ندارند.« بی‌حوصلگی» و «افسردگی» اولین عوارض هوش هستند.
بله اینطوری‌ها بود که من وضع روحی خوبی نداشتم دیشب. اصلاً مستعد دعوا و گریه و زاری بودم خود به خود. بعد می‌خواستم بنشینم درس‌های «اکسس» را بخوانم و مجازی امتحان بدهم که به خاطر قراضه بودن کامپیوتر و ویندوز تخمی xp ، آفیس 2010 یا نصب نمی‌شد، یا فایل کرک و فایل فارسی‌ساز و کوفت و زهرمار می‌خواست یا آخرِ آخرش که تمام این مراحل را می‌رفتم، یک جور خطای دیگر می‌داد و عملاً نصف منوهای برنامه از کار می‌افتاد. فکر کن می‌خواستم بیست سی صفحه جزوه بخوانم و از روی برنامه چک کنم و 20 تا تست بزنم، اما تا ساعت 12 شب درگیر نصب و پاک کردن و رفع مشکلات کامپیوتر شدم. شوهرم هم که کلاً چیزی از کامپیوتر سر در نمی‌آورد. برادرش هم که بلد است، در سفر بود. اعصابم قشنگ بگاف رفت.
بعد دیدم دو تا از درایوها هی پیغام می‌دهد که پر شده و بهتر است کمی از فایل‌ها را پاک کنم. گفتم بروم توی فرصت نصب برنامه ببینم چی به چی است و کدام را می‌شود پاک کرد. دیدم کلی عکس بی‌ربط از بچگی‌های خواهرزاده‌ام و سفرهای برادرهایم که من تویشان نبوده‌ام روی هارد است. این عکس‌ها اصلاً به من چه ربطی داشتند؟ پاک‌شان کردم.
برادرهایم؟ برادرهایم کجای زندگی من هستند؟ رفت و آمد باهاشان برایم فقط دردسر بوده است. با آن زندگی‌های گـ.هی که برای خودشان ساخته‌اند. و خواهرم؟ اصلاً برای مشکلات من تره هم خرد نمی‌کند. هر وقت به خواهرم زنگ بزنم درگیر بچه‌اش و کارهای خانه‌اش است و می‌پیچاند. در واقع همه‌چیز برایش در مقایسه با من، در اولویت است. نمی‌گویم که همه‌چیز را بگذارد زمین و در خدمت من باشد، اما خواهری که حتی برای خرید شب عیدت هم نمی‌آید و هیچ‌وقت توی مهمانی‌هایت به کمک‌ات نمی‌آید و حتی یک بسته سبزی سرخ یا خشک نمی‌کند برای تو که کارمندی و خانه نیستی بیاورد که باری از دوش‌ات برداشته باشد، و هر وقت زنگ بزنی دنبال کیون مادرِ دوستِ مدرسه‌ی بچه‌اش افتاده که برود باهاش خرید کند و توی پارک بگردد، به چه دردی می‌خورد؟
عکس‌ها را بی‌رحمانه پاک کردم. بدون احساس پشیمانی. در واقع با یک جور حس وارستگی.
بعد رسیدم به عکس‌های عمه‌زاده‌ها و عموزاده‌های مهاجرت کرده. به عکس‌های اولین عشق کودکی‌ام. به آدم‌های رفته. آن آدم‌ها الأن کجا هستند؟ سالی یک بار هم به همدیگر زنگ می‌زنیم؟ سفر شمال و عکس‌های دریاچه خزر و ساحل کثیف‌اش کجای زندگی اینهاست، وقتی عکس‌های کنار آبشار نیاگارایشان را می‌گذارند فیس‌بوک و اینستاگرام؟ آن آدم‌ها دیگر رفته‌اند. نگه داشتن عکس‌هایشان و پر کردن هارد کامپیوتر، چه دردی از من و این زندگی‌ام دوا می‌کند؟
عکس‌های آن‌ها را هم پاک کردم.
بعد بغض‌ام گرفت. همین‌طور که پشت به شوهرم که روی تخت دراز کشیده بود و سرش توی گوشی‌اش بود، پای کامپیوتر نشسته بودم، اشک‌هایم روان شد. بدون اینکه متوجه بشود با دستمال کاغذی آرام پاک‌شان می‌کردم و باز روان می‌شدند. خیلی گریه کردم... بعدش حتی بیشتر از اینکه من نیم ساعت است دارم گریه می‌کنم و آدمی که باهاش زندگی می‌کنم حتی سرش را از روی گوشی‌اش بلند نمی‌کند که متوجه بشود. اما وقتی گرسنه است مرا می‌شناسد و دور و بر من می‌گردد و روی اعصابم راه می‌رود و غذا غذا می‌کند.
آفیس را دوباره نصب کردم و دیدم که دیگر 12:30 است حتی اگر فارسی ساز هم داشته باشد و هیچ مشکل دیگری هم نداشته باشد، دیگر وقتی برای درس خواندن ندارم. خود به خود دو ساعت وقت‌ام را پای این کامپیوتر زپرتی هدر داده‌ام و کاری هم از پیش نبرده‌ام غیر از نشستن و مرور کردن خاطرات و گریه کردن.
پا شدم رفتم بیرون که دست و صورتم را بشویم و آشپزخانه را چک کنم که غذایی بیرون از یخچال نمانده باشد و چای‌ساز خاموش باشد و چراغ‌ها را خاموش کنم و مسواک بزنم و برگردم بخوابم. پای سینک ظرفشویی با خودم گفتم:
ای وای مادرم....
یاد تنهایی مادرم افتادم و ما که چهارتا گوساله بودیم که اصلاً حتی متوجه حال و هوایش هم نبودیم و توی حال خودمان و دوستی‌ها و عشق‌هایمان بودیم. به شب‌هایی فکر کردم که مادرم تنهایی و توی تاریکی پای سینک از تنهایی‌اش گریه کرده است. به سر به چاه فرو بردن و گریه بر تنهایی. تمام زندگی تنهایی و حالا بعد از ازدواج هم امتداد عمیق‌تر همان تنهایی.
گریه‌ام شدیدتر شد. می‌ترسیدم شوهرم بفهمد. هنوز نفهمیده بود؟ چرا وقتی گریه‌ام شدیدتر می‌شد، دیگر نمی‌توانستم صدای هق‌هق‌ام را کنترل کنم. از این بدم می‌آید. دست خودم نیست. مثل اوج اور.گاسم است که صدا از کنترل آدم خارج می‌شود. خمیده روی سینک هق‌هق می‌کردم و اشک‌هایم تیلیک تیلیک توی ظرفشویی می‌چکید. چند تا دستمال کاغذی آوردم و هی بلند تویش فین کردم. مجبور بودم. دیگر راه بینی‌ام به کلی کیپ شده بود و نمی‌توانستم نفس بکشم. گریه‌ام هم بند نمی‌آمد. می‌دانستم اینطوری صبح پلک‌هایم به اندازه بالش می‌شود و چشم‌هایم اندازه‌ی کیون خروس. باز رفتم صورتم را شستم و مسواک زدم. توی آینه دستشویی خیلی داغان بودم. شوهرم هم آمد مسواک بزند. مرا دید و باز هم نفهمید؟
رفتیم توی تخت. باز هم سرش توی گوشی‌اش بود. چند کلمه حرف زدیم و سعی کرد به عادت هر شب 30 ثانیه بغل‌ام کند و بعد خودش را عقب بکشد و بخوابد. اما دلم نمی‌خواست حتی دست‌اش بهم بخورد. پشت‌ام را کردم و گفتم بازویش را از رویم بردارد چون همین‌طوری هم نفس‌ام بند آمده و دارم خفه می‌شوم (گریه تمام مخاط تنفسی‌ام را تحریک کرده بود و در اثر ورم گلو و کیپ شدن بینی، قشنگ نفس‌تنگی گرفته بودم). خودش را به قهر عقب کشید و کیونش را بهم کرد و همین‌طور داشت برایم سخنرانی می‌کرد که چرا محبت حالی‌ام نیست و وقتی او دارد به من محبت می‌کند چرا پس‌اش می‌زنم و گولاخانه رفتار می‌کنم. بهش گفتم: منظورت از محبت، همین چند ثانیه بغلِ قبل از خوابه؟ صبح تا عصر باید یه  عده کـ.سکش و سر کار تحمل کنم. عصر هم که میام خونه تو تا شب سرت توی گوشیه و فقط از من غذا و چای می‌خوای و اینا رو بهت بدم، دیگه کلاً حضور من و فراموش می‌کنی. شبم چند ثانیه بغل و بعد انگار که عملاً هلم می‌دی عقب که یعنی بسه دیگه بخوابیم. به این میگی محبت و دوست داشتن؟
همان‌طور که پشتم بود باز اشک‌هایم راه افتاد. این بار دیگر به خاطر نفس‌تنگی، صدای هق‌هق و نفس‌نفس زدن‌هایم بلند شد. بله! بالاخره متوجه شد. دوباره بازویش را رویم انداخت که: گریه نکن و من از گریه‌ات ناراحت میشم. بهش گفتم: اصلاً متوجه شدی که من الأن یک ساعته دارم گریه می‌کنم؟ گفت: آره. بعدش ماند که اگر «آره»، پس چطور بی‌محلی‌اش را به این قضیه ماله بکشد؟! دیگر ادامه نداد و زد به کوچه‌ی علی‌چپ.

بعدش هم مثل همیشه: منت‌کشی. غلط کردم‌های الکی. قربان‌صدقه‌های الکی. آرام‌شدن ناگزیر من (چون به هرحال صبح باید زود بلند شوم و نمی‌توانم بیشتر این گریه و زاری را ادامه بدهم). و خوابیدن. بدون هیچ رستگاری و نجاتی.