دوشنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۹۹

467: داستان نافرجام «ح» و «ف»

ساعت 2 صبح است. لپتاپ روی پاهایم و پاهایم دراز روی یک کوسن روی میز. بیرون یک سگ با صدای زیری پارس می کند. صدای این سگ های فسقلی زرزرو که بیش از قد و قواره شان شلوغ می کنند.
«ح» دیشب تا امشب ساعت 8 اینجا بود. بستنی و یک سری خشکبار هم خریده بود که دست خالی نیامده باشد. قبلاً این مدلی نبود. با هم این حرف ها و قراردادهای عرفی را نداشتیم. اخیراً یک چیزهایی بینمان تغییر کرده. حساب و کتاب هایمان رسمی تر شده. دلیلش هم وارد شدن زنی به نام «ف» به زندگی اش بود که برادرزاده اش به عنوان کیس ازدواج بهش معرفی کرد و بعدتر داشت پارتنر سکس می شد که نشد.
حالا اصلاً چطور ورود این خانم به زندگی اش و به رابطه ی ما توانست چنین تأثیری بگذارد؟ خوب ساده است: چون زن تأثیرگذار و فاعلی بود. یک جور خفه کننده ای به ح چسبیده بود و ما را هم اذیت می کرد و نمی گذاشت یک نفس راحت بکشیم. مدام مهمانی بازی. مدام تلفن و پیغام و پسغام روی واتس اپ. سه هفته به ح زنگ می زد و روزی 2 ساعت حرف می زد تا ح از دستش روانی شد و یکهو قاطی کرد و بهش پرید که اینقدر مزاحمم نشو و زنگ نزن. من آدم اینقدر تلفن و دیدار و تماس نیستم. فاصله را حفظ کن. زنه باز ول نکرد و همینطور اصرار به سوال و توضیح و گزارش دادن و خواستن و... از این آدم های ول نکن. خلاصه الان دو سه ماه گذشته و بالاخره آخرین بار که چند هفته پیش همدیگر را دیدیم، رابطه شان به هم خورد. چون زنه سکس می خواست و از ح خواسته بود که فقط یک رابطه بی تعهد مبتنی بر سکس داشته باشند. ح هم برگشته بود وسط سکس بهش گفته بود نه من اصولی دارم و این کار را نمی کنم و اصلاً چرا باید وارد یک رابطه مبتنی بر سکس با تو بشوم، وقتی همین الان هم چنین رابطه ای را دارم؟
زرشک! زنه هاج و واج مانده بود و بعد هم سیگار و اشک و زاری و ماجراهای دیگر. فردایش هم تلفن و گریه و زاری که چرا مرا وارد این رابطه کردی اگر کسی توی زندگیت بود؟
حالا اینطور که من تعریف می کنم شاید به نظر برسد که من طرف ح بودم و هستم و الساعه با به هم خوردن رابطه ی آنها، رابطه ی من هم با خانم به هم خورده. نخیر. اتفاقاً برعکس. نکته ی قضیه دقیقاً در این است که من طرف زنه هستم و این داستان باعث شد میانه ام با ح یک مقدار مکدر شود. نه اینکه خودش متوجه بشود و واکنش خاصی نشان بدهم، اما احساسم تغییر کرد.
متوجه شدم که از این 19 سال دوستی من با ح، ایشان 10 سالش را با یک میلف چندین سال بزرگتر از خودش پارتنر سکس بوده. یعنی آن موقع ها که قضیه را برایم تعریف کرد اینطوری بود که این زنه را اولش یکی دیگر از رفقا بلند کرده و با او رفیق شده و بعد این بلند کرده و قضیه اولش سکس بوده فقط و بعد دیگر به هم وابسته شده اند و زنه قرار شده فقط به این بدهد. قشنگ از این داستان های فیلمفارسی ها که جنده کافه ای را می بردند آب توبه سرش می ریختند و به نام خودشان می زدند. بعد حالا آمده می گوید که یارو جنده نیست و آدم چیپی هم نیست و موقعیت اجتماعی پایینی هم ندارد و اصلاً هم ازین توقع مالی ندارد و جدی دوست دخترش است و خیلی هم دوستش دارد و اصلاً بعد این ماجرای اخیر تصمیم گرفته که دیگر ازدواج نکند و همین رابطه را ادامه بدهد.
فهمیدم که من با کسی اینقدر نزدیک بوده ام و خصوصی ترین حرف های زندگی مشترکم را بهش گفته ام که او ابداً با من همراز و صمیمی نبوده و حتی در چند سالی که همکار بودیم و هفته ای یک روز خانه ی ما بود هم اصلاً لزومی ندیده حرفی درباره ی زندگی خصوصی اش و زنی که توی زندگی اش هست و هفته ای یک بار به طور ثابت باهاش سکس دارد، به من بزند. پس چرا من فکر کرده بودم می توانم با او اینقدر صمیمی و نزدیک و همراز باشم؟
همین آخرین شبی که خانه اش بودیم و داستان سکس با ف پیش آمد و اعتراف او پیش ف که بله یک نفر هست که 10 سال است باهاش سکس دارد و پارتنر ثابتش است و بعدش هی قضیه با روشنگری ها و گیرهای سه پیچ ف هی بازتر و شفاف تر شد، تازه متوجه شدم من اصلاً این آدم را نمی شناسم و بیخودی فکر کرده ام اینقدر با هم صمیمی هستیم که می توانم همه چیزم را بهش بگویم.
یکهو ماسیدم. یک چیزی توی من متوقف شد. قضیه ی ف و اشتباهات او در رابطه شان اصلاً به من مربوط نبود. اما باید از ف تشکر می کردم و کردم بابت این شناخت جدیدی که از ح (دوست 19 سال عمرم) به من داد. از اینکه ابعاد حماقت و خریت من را بهم روشن کرد و دید جدیدی از این رابطه ی قدیمی به من داد که متوجه بشوم ماجرا شاید اصلاً طوری که من می بینم نیست.
یک شب ح داستانش با ف را طوری برای ما تعریف می کند که انگار خودش بی گناه بوده و زنه لخت و پتی وسط اتاق ایستاده و وحشی بازی درآورده که: پاشو زودباش برو کاندوم بیار. مثلاً اینطور که زنه یک جنده ی توی کف سکس است که می خواسته به این تجاوز کند و این اصلاً کاری بهش نداشته. بعدتر ف قضیه را بدون خجالت و دروغ (که بابت این بی پروایی و صراحتش جداً ازش ممنونم) دوباره برای من تعریف می کند که در آن ح کاملاً در سکس همراهی کرده و ف را تحریک کرده و تا وسط سکس (یعنی دقیقاً سرش داخل بوده!) پیش رفته و وقتی ف گیر داده که کاندوم بگذار و هی تأکید کرده که یا خودت برو یا من بروم از آن اتاق بیاورم، این حشرش خوابیده و یکهو مغزش به کار افتاده و لج کرده و زنه را از خودش رانده و گفته که سکس نمی کند و گذاشته توی کاسه اش که یکی 10 سال است توی زندگی اش است! خوب به قول ف، چرا این را زودتر نگفتی؟ یعنی اگر ف به کاندوم گیر نمی داد، الان نگفته بودی و مشکلی هم نبود؟ یا چند بار باهاش می خوابیدی و بعد که ازش سیر شدی بهش می گفتی؟ اصلاً چرا افتاده ای پی زن گرفتن وقتی یک آدم جدی توی زندگی ات است؟ که بعد از ازدواج هر بار با زنت دعوایت شد برگردی سمت دوست دختر سابق و به زنت خیانت کنی؟ ف هم دقیقاً به همین گیر داده و می خواهد همین را روشن کند. و من چقدر خوشم می آید از صراحت و شفافیت و گیر دادن های این زن. چون که باعث شد و می شود که همه چیز روشن شود و سوءتفاهمی به مدت 19 سال بین آدم ها باقی نماند. کاری که از احمقی مثل من برنمی آید.
ف اخلاقش شبیه این دادستان های سمج است که به منطق و توالی و تناقضات داستان متهم گیر می دهند که اول از همه به خودش ثابت کنند که دارد دروغ می گوید و بعد به هیأت منصفه.
اولش به نظرم غیرمنطقی و عصبی و روانی می آمد بس که روی این داستان کلید کرده بود. اما حالا می فهمم کجای قضیه به او گران آمده که گیر داده و ول نمی کند و هی بازخواست می کند و توضیح می خواهد. این زن ذهن ریاضی دارد. ذهن منطقی و تحلیلی. نمی تواند از روی اتفاقات، ساده بپرد و بیخیال شود. مشکلی که خود من هم گاهی با دیگران پیدا می کنم و ول نکن و روی اعصاب به نظر می رسم.
حالا خلاصه الان با ف دوستم و علیرغم به هم خوردن و کات شدن رابطه اش با ح، من و او با هم ادامه دادیم و راضی ام. چون ف اگر پارتنر خوبی نبود، دوستی خوبی است. یک آدم روشن، منطقی، فعال، با فکر و پر انرژی. من به چنین آدمی دور و برم نیاز دارم که یک کم تکانم بدهد. از این گذشته وقتی پای ح در میان نباشد، این زن کاملاً منطقی و آرام و مهربان و مفید است. چرا که نه؟


شنبه، دی ۲۸، ۱۳۹۸

466: ورود به فاز اول

خوب به سلامتی به قول خانم هایده: «هرچی باید همه تک تک بکشن، ما کشیدیم که!». آن چیزی که باورم نمی شد در زندگی با این آدم و اصولاً توی زندگی با هیچ مردی تجربه کنم، به چشم های خودم دیدم.
من هشت سال رمز گوشی اش را داشتم. حتی چند سال قبلش هم داشتم، اما هیچوقت تا این چند هفته گوشی اش را چک نکرده بودم. توی دوران دوستی مان چهار سال دانشگاه درس می خواند اما من هیچوقت از سر کوچه دانشگاه شان نزدیک تر نشدم. با اینکه دانشگاه شان توی یک میدان و خیابان اصلی تهران بود و بارها قرارهایمان توی میدان و به فاصله صد متری دانشگاه شان بود، هیچوقت به خودم اجازه ندادم بروم جلوی همکلاسی هایش دستم را توی بازویش بیندازم و به همه نشان بدهم که این بابا صاحب دارد و باهاش لاس نزنید.
این کارها هیچوقت در مرام و شخصیت من نبوده، اما حالا نزدیک چهل سالگی ناگهان متوجه می شوم که شوهرم سه ماه است با یک زنک مطلقه توی توییتر چت  می کند. یا مثلاً پارسال یکی دیگر از این در شرف طلاق ها را در توییتر پیدا کرد و بهش نزدیک شد و باب دوستی را به بهانه راهنمایی حقوقی در پرونده ی خواهر یارو باز کرد و کم کم قضیه را به تلفن و بعد قرار و بعد دعوت خانگی و دوستی کشید. طوری که یک سال من از دست این مرد آسایش نداشتم از بس هَوَل بازی و آویزان بازی در می آورد و همش ورد زبانش این زن (و شوهر) بود و همش یا باید می رفتیم خانه شان یا دعوتشان می کردیم و همش باید برایشان سوغاتی می گرفتیم و بهشان زنگ می زدیم و... همش یک جوری عین بختک روی زندگی ما افتاده بود(ند). بعدش هفت هشت ماه هیچ خبری ازشان نشد جز دو سه بار که من به زنه پیغام دادم و حالش را پرسیدم و او فقط جواب احوالپرسی را داد. انگار نه انگار که با هم دوستیم و او هم باید حالی از ما بپرسد یا حداقل در تمام طول این تابستان که کولر دستی یک میلیون تومانی من توی خانه اش بود، لااقل یک بار یادش میفتاد یک پیامک به من بدهد و تشکر کند. هیچِ هیچ. حالا شوهرم هم هر بار من اشاره ای به اینها کردم وانمود کرد اصلاً با زنه در تماس نیست و هیچ خبری ازشان ندارد الا نوشته ها و اشارات مختصرشان در توییتر. یکی دو بار از دهانش پرید که اینها احتمالاً دارند طلاق می گیرند و مدتی هست که توی توییتر پیدایشان نیست و از مهمانی هایشان حرفی نمی زنند و... جوری که انگار مثلاً رصد زندگی یک زوج از روی دو تا توییت به این آسانی است. هی هم روی حدس هایش تأکید می کرد و من ته دلم داشتم شک می کردم با این اطمینانی که پشت حدس های این است، شاید قضیه بیشتر از توییتر است و با زنه تماسی دارد.
آخرش همین دو هفته گوشی اش را اول شانسی و بعد دو بار دیگر چک کردم و هر بار یک گهکاری جدید از تویش در آمد. اولین بار معلوم شد در محل کار یک بار 10 دقیقه و چند روز بعد 40 دقیقه با بانوی روانشناس تماس تلفنی داشته که وقتی بهش گفتم که چرا این موضوع را به من نگفته بود و اصلاً با آن فشردگی کاری و حجم مراجعه کننده چطور 40 دقیقه با این خانم صحبت کرده، خودش را به زمین و زمان زد و هزار تا توجیه آورد که یادش رفته و می خواسته بگوید و زنگ زده که ازش درباره مشاور و روانپزشک که دو جلسه بود داشت می رفت راهنمایی بگیرد و ببیند نکند یارو دارد وقتش را تلف می کند و... ازش خواسته بودم به هر طریق و به هر دلیل چیزی درباره مشکلات روانی اش و مسائل مان به این زنک نگوید. سر همین هم بهش گیر دادم که چرا بهش گفتی؟ که باز قسم و آیه خورد که بهش نگفته و فقط کلیات ماجرا را گفته. می فهمیدم دارد دروغ می گوید. عین چی بهش شک داشتم. ولی راهی برای اثبات نبود وقتی اینطور با تأکید و بدون شک و مکث روی حرفش ایستاده بود. باید می پذیرفتم و ظاهراً پذیرفتم اما دیگر حواسم بهش بود. علی الخصوص که دقیقاً همین یک ساله که من فکر می کردم بی توجهی اش به من و عصر تا شب توی گوشی بودنش، صرفاً یک اعتیاد مجازی است مثل اعتیاد به دنبال کردن اخبار که پدرش هم دارد، تقش در آمده بود!
بار دوم نصف شب دو بار گوشی اش ویبره خورد و صدای نوتیف داد. ساعت 2 صبح بود و مطمئناً پیامک تبلیغاتی همراه اول آن ساعت شب نمی آید. اصلاً هیچ پیامک معمولی ای آن ساعت برای کسی فرستاده نمی شود. گوشی را برداشتم و از اتاق آمدم بیرون. کمی توی توییترش گشتم و لاسیدنش را با خانم دکتر روانشناس دیدم و به خیال پیدا کردن مدارک بیشتر، واتس اپ و تلگرامش را هم چک کردم. بعد توی تلگرام چند تا چت عجیب دیدم که عنوانشان «چت با ناشناس» بود. قبل از اینکه وارد آنها شوم متوجه یک چت دیگر با یک خانم شدم که وقتی واردش شدم متوجه شدم شوهرم سه ماه است دارد با یک خانم دکتر وکیل در حال طلاق چت می کند و طبق اشاراتش در این مدت حتی با آن خانم دکتر روانشناس اولی هم در تماس بوده. از خواندن چت حالم اینقدر بد شد که شب تا صبح نشستم گریه کردم. اصلاً به ذهنم نرسید که یک مدرکی یا اسکرین شاتی بگیرم برای اثبات حرفم به دیگران و آن مادر عوضی اش که همیشه طرفدار پسرش است. صبح هم که فهمید با هم بحثمان شد و آنقدر قاطی بودم که گوشی اش را زدم شکستم و فرصت نشد مدرکی برای خودم بردارم. فردایش هم سریع برادرش برایش یک گوشی قدیمی خودش را برداشت آورد و این هم بلافاصله واتس اپ و تلگرام را نصب کرد و چت ها را پاک کرد و والسلام. یک مشت قول و عذرخواهی و دروغ دیگر تحویلم داد.
بار سوم همین پریشب بود. این چند روزه علیرغم اینکه ادعا می کرد اصلاً توییتر را نصب نکرده و چون رمز ورودش را هم یادش نیست نمی تواند وارد اکانتش شود، باز مدام سرش توی گوشی اش بود. هر بار هم که سرک می کشیدم می دیدم توی  تلگرام است و مدعی بود کانال های سیاسی را می خواند و فقط اخبار و تحلیل ها را پیگیری می کند. باز هم بهش اعتماد نداشتم ولی باورم هم نمی شد به این زودی خایه کند و دوباره غلطش را تکرار کند.
پریشب ساعت 1 رفتم توی اتاق و دیدم نور صفحه گوشی اش طبق معمول توی تاریکی روشن است و بهش گفتم: بازم که بیداری! دیدم جواب نداد. جلوتر رفتم متوجه صدای خرخرش شدم و فهمیدم وسط گوشی بازی خوابش برده. خواستم گوشی اش را بردارم و بگذارم بالای سرش که چشمم به صفحه چت افتاد. در همین حین از آمدن من روی تخت و برداشتن گوشی از میان دستهایش از خواب پرید اما هنوز گیج تر از آن بود که سریع بتواند قضیه را جمع کند. شاید هم می دانست اگر واکنش تند نشان ندهد من ممکن است کمتر  حساس شوم و با شنیدن «چیزی نیست. تلگرامه. ازین رباتای نظرتو ناشناس بگو، هست» زیاد دقیق نشوم و گوشی را بهش پس بدهم. اما من چون یادم افتاده بود که دفعه قبل هم یک چنین چتی دیده بودم و بهش توجه نکرده بودم و اینکه موقع چت خوابش برده باشد یعنی تمام این دو سه ساعت را داشته یواشکی توی اتاق با یکی چت می کرده، قضیه را ساده برگزار نکردم و گوشی را برداشتم و از اتاق بیرون آمدم و هرچه توی صفحه چت بالاتر رفتم متوجه شدم، بعله! باز هم قضیه لاس زدن با یک زن ناشناس و حرف های سکسی و هرزه و لاس زدن جنسی است و این بار دیگر نمی شد به آسانی روی  جمله ی «می خوام صیغه ت کنم که محرم باشیم» و «من روت غیرت دارم» ماله کشید و آن را بی منظور و رابطه دوستی معمولی و به خاطر رد و بدل کردن جزوه کنکور یا مثلاً گرفتن مشاوره روانی، برگزار کرد. این دیگر لاس زدن یک مرد 38 ساله با یک زن ناشناس صرفاً به انگیزه ی سکس چت بود.
نمی دانم اما چرا این بار به اندازه دفعات قبل عصبانی نشدم. چون یک آدم ناشناس بود؟ چون علاقه و محبت و توجه واقعی در کار نبود و صرفاً مربوط به پایین تنه و ارضای جنسی بود؟ یا شاید هم دیگر برایم عادی شده بود و دیگر دوستش نداشتم یا احساس خاصی بهش نداشتم که به احساسم ضربه ای خورده باشد.
خیلی خونسرد بهش گفتم که فردا زنگ می زنم به خانواده ام و باید گورش را از این خانه گم کند و بعد هم خانه را بفروشد و سه دانگ مرا بدهد یا سه دانگ خودش را بهم بفروشد و با پولش برود یک جا برایم خانه رهن کند و جهیزیه ام را، هرچه را من آورده ام از زیر پایش جمع می کنم و با بقیه اش و وسایلی که خواهد خرید (ولو دست دوم)، در خانه ای که رهن خواهند کرد، باهاش زندگی خواهم کرد. طلاق نمی گیرم و مهریه ام را هم اجرا نمی گذارم. فقط دیگر بهش اجازه نمی دهم روی خانه و وسایل و دارایی خودم بنشیند و بدون اینکه هزینه ای برای به دست آوردن من کرده باشد (عروسی یا آتلیه یا سرویس طلا یا آرایشگاه و لباس عروس و ماشین گل زدن و خرید عروسی و...)، اینطوری بهم خیانت کند و دقم بدهد.
دیگر تمام شد. هشت سال پیش بدون هزینه یک زن را به خانه اش آورد. در تمام این هشت سال هم نه ماشین خرید. نه وسیله ای به خانه اش اضافه کرد. نه طلا برای زنش خرید. نه هیچ چیزی. هیچ کاری برای خوشحالی زنش نکرد. حتی  حاضر نشد گواهینامه اش را بگیرد و عصرها بعد از کارش یک شغل دوم (همان شغل قبلی اش را با پدرش یا مثلاً کار کردن توی اسنپ و تپسی و... ) انجام بدهد و درآمدش را از کف دریافتی یک کارمند چسو به یک حد متوسطی برساند که چیزی هم برای خوشی و مسافرت و ماشین خریدن و پس انداز و خانه را نوتر یا بزرگتر کردن، بماند. هشت سال عین خیالش نبود. هر روز از سر کار آمد و لم داد روی مبل و جای کونش روی مبل گود رفت و هرچه گفتم گفت همین است که هست و بیش از این ازش بر نمی آید. مادرش هم هرچه گاه و بیگاه غیر مستقیم غر زدم که وضعیت اینطوری است، بهم جواب داد که همین است که هست و هر کس یک شخصیتی دارد و عوضش پسر او مودب و آقا و مردمدار و سر به زیر است و هیز نیست. و اینکه «بود می خوریم. نبود نمی خوریم!».
حالا بعد از هشت سال چه تحویل گرفته ام؟ مردی که دیگر ذره ای به هم وابستگی و تعلق نداریم و توی خانه با هم چهار کلمه حرف نمی زنیم و ... بله! زیرزیرکی دارد بهم خیانت هم می کند! روی خانه و اثاثیه ی خودم. بدون هزینه. این دیگر خارج از تحملم است.
همان ده روز اول زندگی برایم کار جور شد و رفتم سر کار و هرچه گذشت بیشتر متوجه شدم که کار کردن زن در زندگی مشترک اشتباه است، مگر اینکه وضع مالی مرد خوب باشد و احتیاجی به پول او نداشته باشد و روی پول او طمع نکند و اصولاً باز هم بهتراست در هر صورت زن سر کار نرود و پولش را با پول مرد قاطی نکند. چرا؟ چون من تمام این چند سال را در حال دعوا سر این بودم که باید پولم را توی خانه خرج کنم و نصف خرج خانه را بدهم و هر وقت چیزی از شوهرم خواستم جوابش این بود که «من لزومی نمی بینم و اگه اصرار داری خودت بخر.». در حالی که خواهرم و زن برادرهایم و تمام زن های خانه دار اطرافم توی خانه نشسته بودند و شوهرهایشان خرج شان را می دادند و همه چیز برایشان فراهم می کردند و اینها هم مدام ناز می کردند که کم است و وسایل خانه را هی عوض می کردند و وسایل جدید می خریدند و طلا و ماشین می خریدند و مدام در حال پول خرج کردن توی آرایشگاه و بازار و چسان فسان بودند و شوهرها همه چیز را به نامشان می کردند و اینها حتی کار خانه هایشان را هم با شوهرها شریکی انجام می دادند! بعد من اینطرف، خانه و زندگی ام کامل و بی نقص. یک طرف صبح تا عصر سر کار بودم و یک طرف وقت و بی وقت مهمان داشتم. آن هم چه کسانی؟ دوست جان های شوهرم! نه چیزی به نامم کرد. نه برایم طلا و وسیله ی خانه خرید. نه مدام به سفر و ولخرجی و کنسرت و سینما بودیم. نه حتی مرا از خانه بیرون می برد و پارکی کوهی چیزی می رفتیم. تمام مسافرت هایمان با ماشین خواهر و برادر و دوستان بود و من بودم که باید منت شان را جبران می کردم و جلویشان زبانم کوتاه بود. توی این پنجاه متر آپارتمان تخمی روی پارکینگ دوبر که انباری و پارکینگ هم نداشت و سرما و گرما و سر و صدای خیابان اصلی و همسایه های بیشعورش مرا دیوانه کرد، شش سال نشستم و تحمل کردم. تحمل کردم که حالا این را تحویل بگیرم؟
مدت ها بود داشتم فکر می کردم دیگر بس است و باید سهم مالی خودم را از این زندگی بیرون بکشم چون به این مرد امیدی نیست و الان سه سال است که قرار است خانه بخریم و این فقط این دست و آن دست کرده و پول مرا به فنا داده. دیگر بس است و باید خودم یک کاری بکنم و به امید این نمانم. این دو سال آخر کم کم داشتم  حس می کردم که تمام چشم طمعش به همین خانه و حقوق سر ماه من است. رسماً خودش هیچ تلاشی نمی کند. وقتی به طور جدی ایده ی تغییر خانه مطرح شد متوجه شدم که این معطل کردن و تن ندادنش به قضیه، چندان هم بی منظور و همینطوری نیست. یک انگیزه ی قوی تر پشت قضیه است. وام «مسکن اولی» که ما قرار بود بگیریم، زن و شوهر را ملزم می کرد که خانه را سه به سه دانگ به نام بزنند و این معنی اش این بود که من قرار بود ضرر کنم و پولم را دودستی به شوهرم تقدیم کنم. یعنی تمام پس اندازمان به جز همین خانه، حاصل کارکرد پنج سال کار من + دو سال دریافتی بازخریدم از خدمت بود و این مرد نهایتاً 15 میلیون از درآمدش ذخیره کرده بود آن هم نتیجه ی نخریدن ماشین و وسیله ی خانه و تمام این  چیزهایی بود که باید در این مدت برای من تهیه می کرد. یعنی همین را هم به من و این زندگی بدهکار بود و از گلوی من زده بود. بعد هرچه این بحث جدی تر می شد و من به شوخی و جدی چند بار این قضیه را که باید از اول پولم را ازش جدا می کردم و همان اول زندگی برای خودم یک جای پرتی یک خانه ی کوچک می خریدم و با پول کارکردم هم قسطش را می دادم و همین باعث می شد الان برایم احترام قائل باشد و مجیزم را بگوید که اجازه بدهم برود توی خانه ام بنشیند، مطرح می کردم، او هم شروع به نشان دادن آن روی خودش کرد و کم کم متوجه شدم نخیر، او واقعاً مثل بختک روی این خانه افتاده و حاضر نیست اینجا را بفروشد. هر بار به بهانه ای. الان سه سال است دارد مرا سر می دواند که خانه را نفروشد و بی خانه نشود. چون می داند که احتمالاً من خیال ندارم این بار باهاش شریک بشوم و با پول خودش هم فقط می تواند یک خانه چسکی رهن کند، نه اینکه بخرد.
اما ورای تمام این داستان ها... من فعلاً تصمیم ندارم ازش جدا بشوم. تحت همین قوانین اسلامی، می توانم دهانش را سرویس کنم و حق و انگیزه اش را هم خودش بهم داده. با تمام اذیت و آزارها و بی لیاقتی ها و دعواها و توهین و تحقیرها و خیانت های این چند ساله اش. من داشتم زندگی ام را می کردم. پولم را زیر دستش ریخته بودم. در اختیار خودش و خانواده اش بودم. چیزی هم ازش نمی خواستم. اگر و فقط اگر خیانت نکرده بود. اگر کمی برای این زندگی تلاش می کرد. اگر کمی سعی می کرد به من نزدیک بماند و سرش را توی گوشی اش نکند و یک کم با من حرف بزند و برای زندگی مان دل بسوزاند. فقط همین شش سال زندگی مشترک زیر یک سقف را هم که در نظر بگیرم و قبلش را به کل نادیده بگیرم، همین شش سال را فرصت داشت که لیاقتش را ثابت کند و قدر تلاش مرا بداند. قدر از خودگذشتگی و کم توقعی ام را. قدر فهمیدن و درک کردن و کوتاه آمدن هایم را.
من واقعاً دیگر حتی دلخور یا عصبانی هم نیستم. با چند تا قرص اعصاب می توانم تا آخر این ماجرا را به سلامتی دوام بیاورم. چند تا قرص اعصاب لازم دارم که وقتی دارم خانه ام را از زیر کونش بیرون می کشم و با اردنگی بیرونش می کنم و بساط خوشی و گشادی اش را جمع می کنم و خودش و خانواده اش همه جوره سعی می کنند روی اعصابم بروند و طاقتم را طاق کنند که تسلیم بشوم، دوام بیاورم و معده و خواب و پوست و اعصابم به هم نریزد و بیخیالی طی کنم.
واقعاً قصد ندارم خودم را عجالتاً درگیر ماجراهای طلاق و مهریه کنم. به قول خودش چیزی نشده که. اشتباهی بوده و دیگر تکرار نمی شود. اما همین اشتباه برای من کافی بود که لیاقت و حد و اندازه ی جنبه ی این آدم را بفهمم و آینده ام را با چشم باز ببینم و تصمیم به جداسازی مالی ام بگیرم. چیزی نیست. هیچ اتفاقی نیفتاده. مگر این مرد مدعی نیست پول هیچ ارزشی ندارد و منم که پول پرست هستم؟ مگر مدعی نیست از ازدواج با من انگیزه اش فقط علاقه بوده؟ خوب حالا تمام پولم را ازش می گیرم و فقط خودم را برایش باقی می گذارم ببینم با این خودم چکار خواهد کرد. اگر رفتارش مثل انسان باشد و جفتک نیندازد و شعور و لیاقت نشان بدهد و ببینم که متوجه  اشتباهش شده، شاید باز هم اجازه بدهم توی خانه ام بنشیند و کونش پاره نشود برای رهن یک خانه. اگرنه، بگرد تا بگردیم. بعدش وارد فاز دوم می شوم: مهریه و طلاق.

یکشنبه، دی ۱۵، ۱۳۹۸

465: چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه می داری؟

ساعت 4 صبح است. من لرزان سیگاری دود کردم. کمی گریه کردم. یک لباس گرم تر روی تیشرتم پوشیدم و پاپوش هایم را پایم کردم و هنوز از درون یخ زده ام و دارم می لرزم.
به چیزهای مختلفی فکر کردم، و آخریش خودکشی. به خودکشی مثل یک کار قهرمانانه یا معنادار که نشانه ی چیزی باشد فکر نکردم. مثل یک راه حل حتی. مثل تنها گزینه ی باقیمانده بهش فکر کردم. آخرین گزینه.
مردی که گه زد به زندگی ام توی اتاق خواب دارد خرخر می کند و گه گداری بوی گندی ول می دهد. من دو ساعت پیش رفتم و سعی کردم بخوابم اما ذهنم درگیر یک سری خیالبافی مسخره ی قبل از خواب شد. از این مدل های فیلم هندی و عاشقانه. رویاهایی که توی تاریکی زندگی مثل نور آتش کبریتی می ماند که می دانی چند لحظه بیشتر روشن نیست و دردی را دوا نمی کند. هر شب قبل از خواب رویاهای شیرین و دروغی ام را مثل دخترک کبریت فروش قبل از یخ زدن، آتش می زنم. اما امشب همین کبریت ها هم قرار نبود گرمم کنند. صدای ویبره ی گوشی شوهرم را از بالای تخت شنیدم. می دانم هرچه هست توی آن گوشی است. دنیایی که بین او واقعیت، بین او و من فاصله می اندازد. می دانستم ردپاهایش را پاک می کند. لاس زدن هایش را. هر گهی را دارد یواشکی می خورد. اما باز هم به خاطر دومین صدای ویبره وسوسه شدم. شاید مچش را می گرفتم. مثل آن بار که گوشی اش یکهو ساعت 1 صبح زنگ خورد و من توی هال داشتم فیلم می دیدم و او توی اتاق خواب وانمود می کرد دارد می خوابد و هندزفری توی گوش، یواشکی داشت با یکی لاس می زد.
یک بار هم تصادفی چند هفته پیش گوشی اش را چک کردم و متوجه شدم زنی که توی توییتر باهاش آشنا شده و دارد از شوهرش طلاق می گیرد (همان که ساعت 1 صبح زنگ زده بود) ظهر سر نهار بهش زنگ زده و چهل دقیقه در محل کارش صحبت کرده اند. چهار روز قبلش هم ده دقیقه با هم حرف زده بودند. آنهم در حالی که با من فقط دو سه دقیقه نهایتاً آنهم فقط رأس ساعت 1 موقع داغ کردن غذایش حرف می زد و قبل و بعدش هم تلفنش را روی سایلنت می گذاشت و جوابم را نمی داد. تنها کسی که ازش خواسته بودم مسائل و دعواهایمان و رفتنش را پیش روانشناس بهش نگوید و پایش را به مسائل خصوصی مان باز نکند.
امشب هم گوشی اش را برداشتم و نگاه کردم شاید از همین پیغام ها از زن مطلقه ی مورد علاقه اش، خانم دکتر درشت هیکل و گنده اش که مثل همه ی خانم دکترهای درشت هیکل، روی این هم کراش دارد، برایش آمده باشد. واقعاً دنبال چه بودم؟ خوب که  چه؟
چیز خاصی نبود. نوتیف فیلترشکن بود. چت های خصوصی توییترش را چک کردم. فقط سه تا بود. بقیه را پاک کرده بود. لایک ها و اینتراکشنش را چک کردم و محبوبه ی دکتر مطلقه اش همه جایش ولو بود و یک اثری جا گذاشته بود. نوتیف ها و لایک ها را که دیگر نمی شود پاک کرد. رفتم صفحه ی خانم دکتر، دیدم همه ی توییت هایش را از دم لایک کرده. عقم گرفت. آمدم بیرون.
رفتم واتس اپ. چت هایش را پاک کرده بود. می گویم پاک کرده، چون محال است آدم فقط دو سه تا چت داشته باشد. حتی آدمی مثل من که به چت خصوصی علاقه ای ندارد هم وقتی پاک نکنم، ده پانزده چت دارم لااقل. از آدم هایی که با دوستانم اشتباهی گرفته ام. از سوال های کامپیوتری و راهنمایی های نرم افزاری. از هزاران موضوع مسخره ای که نمی شود جلوی دیگران پرسید یا درباره اش صحبت کرد. اما وقتی چیزی نیست، یعنی پاک شده است.
کلافه به ذهنم رسید تلگرام را هم چک کنم. آنجا هم چت های احتمالی خانم دکتر مطلقه را پاک کرده بود. اما...
اما یک چت دیگر بود که اول توجهم را جلب نکرد. قبلش متوجه این شدم که چند تا ربات دوست یاب و چت با ناشناس نصب کرده. این یعنی لاسیدن با آدم های تصادفی. باورم نمی شد. هی قضیه را توی ذهنم بالا پایین کردم و باز هم باورم نشد که شوهرم توی این سن و سال و با این وجنات، دنبال چت با آدم های ناشناس باشد! توی همین فکرها بودم که تصادفاً چشمم افتاد به چت مذکور و متوجه شدم پروفایلش عکس یک زن است. عکس ریز و ساده و روسری به سر در فضای کاری بود. این هم نشانه ی خاصی نبود. بعد شروع به خواندن چت کردم و بی توجه خاصی هی الکی رفتم بالا و هی بیشتر توجهم جلب شد...
شوهرم در فواصل نزدیک از حدود سه ماه قبل شروع به چت با این زن کرده بود. طرف ظاهرا وکیل بود و باز هم دکتر!!! واقعاً باید بپذیرم شوهرم مثل «ریچل» سریال فرندز روی دکترهای گنده بک کراش دارد!
کلماتش از گلویم پایین نمی رفت. رسماً داشت لاس می زد. آنهم چقدر سنگین. هی تعریف و تمجید از زنک و سوال درباره احساسات و ناراحتی و وضعیت روحی و افسردگی و طلاق قریب الوقوعش. هی «خانم دکتر شما چقدر خوبید» و «وای طرف باید از خداشم باشه که شما رو داره» و «شما جای خواهر نداشته ی من» و...
این جملات شاید برای کسی معنایی نداشته باشد ولی برای من که این مرد را از 18 سالگی اش تا حالای 37 سالگی اش می شناسم، خیلی معانی دارد. من این کلمات را، این دایره ی لغات را که از زبان شوهرم توی این چت دیدم، اصلاً نشناختم. من عبارت «خواهرِ نداشته» را تا حالا از زبان شوهرم نشنیده بودم. خطاب به هیچ کسی. کلمات را دوباره و دوباره می خواندم و باورم نمی شد اینها را شوهرم نوشته باشد. شوهر من، کسی که توی خانه به من نگاه هم نمی کرد، کسی که ساعت ها سرش توی گوشی اش بود و رسماً روزی چند کلمه آن هم تکراری و کلیشه ای (خواهرت چی می گفت؟ شام بخوریم؟ چای داریم؟) با من حرف نمی زد، برای این زن چنان چرب زبانی ای می کرد که بیا و ببین. رسماً داشت ازش دلبری می کرد و خودش را مردی جنتلمن و بسیار دلچسب و با توجه و مهربان نشان می داد و کدام زن غمگین و آسیب دیده ای است که دلش برای چنین مردی نرود؟
یک جا گفته بود که افسرده است و افسردگیش دارد به جاهای حادی می کشد و باعث درس نخواندنش شده (از اول سر همین قضیه ی درس خواندن سر صحبت را با زنه باز کرده بود) و رفته پیش دوست روانشناسش (یعنی همان خانم دکتر گنده غول مطلقه ی اولی) و او بهش گفته برود پیش روانپزشک. یعنی شوهر من یواشکی حتی ملاقات حضوری هم با آن زنیکه داشته و به من نگفته. دروغ و پنهانکاری اش به این جا رسیده و من دیگر باورم نمی شود که دارم با چنین آدم دورویی زندگی می کنم.
یک جای دیگر گفته بود که آن دوست روانشناسش را برای همکاری و تعامل کاری به ایشان معرفی کرده و شماره ی این را به آن داده که در زمینه زنان مشکل دار و بدون حامی و در حال طلاق، از ایشان کمک حقوقی بگیرد. یعنی شوهر من واسطه ی رابطه ی دو خانم دکتر هم بوده. چه پروژه های عظیمی در دستور کار دارد و من نمی دانستم! دنیایی که من کاملاً ازش دور و بی اطلاع بودم.
تمام آن وقت هایی که ازش می خواستم با من حرف بزند و سرش را توی گوشی اش نکند و مرا اینطور تنها نگذارد و ولم نکند به حال خودم که صبح تا شب با قناری هایم حرف بزنم یا فیلم ببینم. تمام آن دفعاتی که ازش می خواستم بهم بگوید توی ذهنش چه می گذرد و دارد به چی فکر می کند... او داشته با این آدم ها چت و مراوده می کرده و با هم آشنایشان می کرده و برایشان درددل می کرده و ازشان دلبری می کرده. و من اینطرف تنها. با خودم. با پرنده ها و گلدان هایم. با حرص و جوش هایم و افسردگی هایم از درجا زدن این زندگی و شکست های اقتصادی مان و بی پولی شوهرم.
بدترین قسمت این لاس زدن بی پایان اما همان کلمات بودند که خنجر به قلبم می زدند. کلمات یک آدمی که من نمی شناختمش. دیگر نمی شناختمش. کلمات محبت آمیزی که سال ها بود بیرحمانه از من دریغ شده بود. تا اینکه اینقدر سرد و تلخ بشوم و ورد زبانم بشود فحش به زمین و زمان و چاق و مریض بشوم از خودم و این زندگی عقم بگیرد. این مرد مرا به حال خودم رها کرده بود که بمیرم و برای خودش یواشکی دنیای مورد علاقه اش را ساخته بود. با خانم دکترهای یغور مطلقه که سراسر فضای مجازی ولو هستند و توی سر سگ بزنی از کونش خانم دکتر مطلقه می ریزد.
من حقم این نبود. ده سال وقت پای این آدم گذاشتم تا ازدواج کردیم. بعدش 8 سال دیگر تا حالا. قبل از ازدواج یک عالمه کیس لاس زدن داشتم. یک عالمه آدم دور و برم بود. از وبلاگ نویسان موفق و آدم های مجازی که نهایتاً یکی دو بار از سر کنجکاوی باهاشان قرار ملاقات می گذاشتم و بعد کات می کردم، تا آدم های واقعی که اینجا و آنجا سر راهم قرار می گرفتند. اما درست از شب خواستگاری ام به بعد، همه چیز را برای همیشه تمام کردم. تمام رابطه ام را با مردانی که می شناختم و باهاشان لاسیده بودم یا بهم علاقه ای داشتند قطع کردم. به خودم گفتم دیگر تمام شد. حالا متأهلی و هر چت و لاس زدنی، حکم خیانت را دارد. سرسختانه پا روی دل خودم و دل آنها گذاشتم و همه چیز را تمام کردم.
حالا نه اینکه الأن حسرتی بابت این قضیه داشته باشم یا دلم بخواهد باز هم با یکی از آن آدم ها بلاسم. من اینقدر از این زندگی فهمیده ام که لاسیدن بی هدف و فقط به قصد ارضای جنسی، احمقانه ترین کار دنیاست. حالا یکی مثل خانم کارگردان معروف اخیر، می رود با یک آدم مهمی به قصد ایجاد رابطه ی کاری و بالا کشیدن خودش رابطه می گیرد، این قابل فهم است. اما از لاس الکی که فقط به قصد پایین تنه باشد، هیچ آبی گرم نمی شود و من هم حسرتی از این بابت ندارم.
فقط بابت آن ده سالی که قبل از ازدواج خودم را نگه داشتم و توی اوج دوران طغیان هورمون ها و فوران جنسی یک زن، بیخودی با کسی سکس نکردم و مثلاً فکر کردم کار مهم یا ارزشمندی می کنم یا مثلاً از نظر اخلاقی کار درستی می کنم که به خودم سختی می دهم، حالا غصه ام می شود و خاک دو عالم را بر سر خودم می کنم. مثل آدم مذهبی ای که وقتی لاییک شد، بابت روزه هایی که گرفته و گرسنگی هایی که کشیده، خودش را نمی بخشد.
حسرت دیگرم، ازدواج با این مرد است. اشتباهی که از اول کردم و چند سال قبل و 8 سال بعدش عمرم را تباه کردم. منِ 30 ساله چقدر راه داشتم برای رفتن. چقدر انرژی داشتم هنوز. لاغرتر و سالم تر بودم و انگیزه ی کار و زندگی و تغییر داشتم. اما همه را به پای این آدم ریختم و حالا، ساعت 5 صبح، با تمام سلول های بدنم اذعان می دارم که: گه خوردم!
زندگی، دفتر مشق بچه دبستانی نیست که هی بنویسی، غلط باشد، پاک کنی، از نو بنویسی. عمر است که می رود. انرژی و حافظه و مغز و سلامت است که از دست می رود. امید است که می میرد. عشق است که دیگر نمی تواند مثل جوانی جوانه بزند و جان بگیرد. در 40 سالگی، آدم برای هر شروعی پیر و خسته است.
این است که این ساعت صبح توی تاریکی و سکوت خانه نشسته ام و می لرزم و تایپ می کنم که یادم نرود. این لحظات را یادم نرود که کلمات شوهرم را از توی گوشی اش خواندم و... برای همیشه استخوان هایم یخ زد.
به فکرم رسید همین ساعت به شوهر سابق افسرده ی الکلی خانم دکتر روانشناس پیغام بدهم که: این تن بمیرد چه شد که به این روز افتادی؟ چه شد کم کم زندگیت را رها کردی و در الکل و سیگار و افسردگی گم شدی؟ چه شد که بیخیال همه چیز شدی و 2 میلیارد تومان خانه را دو دستی عوض مهریه دادی به زنت که برود؟ که فقط برود؟ (شماره اش را دارم چون شوهرم وادارم کرد با اینها رفت و آمد کنیم و زورکی تحمل شان کنم.)
شانس آوردم که هنوز یک ذره از عقلم بیدار است و نگذاشت پیام بدهم.
چیزی که بیش از تمام جملات آن چت دلم را شکست و ویرانم کرد این جمله ی شوهرم بود:
اتفاقاً من فکر نمی کنم طلاق چیز بدی باشه. گاهی خیلی هم خوبه.
به لحظاتی فکر می کنم که با خودم جنگیدم و سعی کردم به طلاق حتی به عنوان آخرین راه فکر نکنم. سعی کردم به حرف زدن، به درمان، به درست کردن همه چیز، حتی به بخشیدن شوهرم بابت گندی که به زندگی ام زد فکر کنم. حتی وقتی شروع کرد به رفتن پیش روانپزشک و روانشناس، واقعاً بخشیدمش. گفتم همینقدر که پذیرفته مریض است و دارد به من و زندگی مان آسیب می زند، جای شکرش باقیست و می توانم ببخشمش.
به امیدی که به این زندگی داشتم و عمری که پای این آدم گذاشتم فکر می کنم.
و همین جا قسم می خورم که نمی گذارم همانطور که بی هزینه وارد این زندگی شد، بی هزینه از این زندگی خارج شود و برود دنبال خانم دکترهای یغور مطلقه که درآمد کافی دارند و می توانند بار کم کاری ایشان را هم بکشند.
_______________________________
پ.ن: عنوان از شعر «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» فروغ فرخزاد
ستاره‌های عزیز
ستاره‌های مقوایی عزیز
وقتی در آسمان، دروغ وزیدن می‌گیرد
دیگر چگونه می‌شود به سوره‌های رسولان سر شکسته پناه آورد؟
ما مثل مرده‌های هزاران هزار ساله به هم می‌رسیم و آنگاه
خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهدکرد
من سردم است
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
ای یار ای یگانه‌ترین یار آن شراب مگر چند ساله بود؟
نگاه کن که در اینجا
زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشت‌های مرا می‌جوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه می‌داری؟

دوشنبه، دی ۰۹، ۱۳۹۸

464: آدم های من

روی مبل می نشینم و یک کوسن روی میز زیر پاهایم می گذارم و یکی زیر موس کنار دستم و یکی پشت کمرم تا گودی مبل را پر کند و لپتاپ را روی زانویم می گذارم و بعد از نیم ساعت پدر زانویم در می آید.

1. عصری یا دیشب یا حتی همین سرشب بود (همینقدر گیجم) که با شوهرم حرف یک دوست قدیمی ام شد و اینکه چه شد دوستی مان تمام شد. می گویم «تمام شد» چون بدون دعوا یا قهر یا خداحافظی، یکهو هر دو همزمان بیخیال ادامه اش شدیم.
دلخوری او را می دانم از چه بود اما من هم دلخوری هایی داشتم که بعید می دانم او می دانست. او ناراحت بود که من اینقدر فراموشکار و حواس پرت هستم که مدام یادم می رود فوق لیسانس گرفته و درسش تمام شده یا نه و هی هر بار ازش همین را دوباره می پرسم. اینکه لابد برایم اهمیتی نداشته و همین بوده که وقتی بچه دار شد به یک ورم هم حساب نکردم و نه خیلی بهش تبریک گفتم و نه برایش کادو بردم. خوب حالا واقعاً چرا؟ چون ازش توقع نداشتم. دختری که من از پنجم ابتدایی می شناختم و آنقدر محکم و منطقی و بی احساس و وقف درس و کار بود، دختری که هیچوقت اسم پسری را نمی آورد و تقریباً مثل راهبه ها خشک و مغرور و پسر ندیده بود که تو حتی جرأت نکنی جلویش درباره عشق ها و دوست پسرهایت حرف بزنی، یکهو بیاید به آدم بگوید که چند ماه پیش عقد کرده و بهت نگفته و مراسمش هم در اصفهان برگزار شده. یک سال بعد یکهو بگوید که عروسی هم کرده و حامله است و نزدیک زایمانش است و وقتی با حیرت بپرسی که یکهویی شد یا تصمیم داشتید، خیلی حق به جانب بگوید که «مگر حیوانیم؟ خوب معلوم است که تصمیم داشتیم!»... چه بدتر! تصمیم هم داشته ای برای این ریدمان؟... بعدتر یک روز که داری از سر دلسوزی نصیحتش می کنی که اینهمه سال است سر کار پردرآمد و ثابت و خوب می روی. پول هایت را جمع کن و برای خودت خانه بخر، یکهو دربیاید بگوید که خانه خریده و فلان جاست!... این یعنی تو این آدم را اصلاً نمی شناخته ای و اگر 25 سال است که تقریباً هیچ چیز مهمی درباره اش نمی دانسته ای، از این به بعد هم تلاش فایده ای ندارد و بهتر است وا بدهی.
بعد هم آن تصور مشترکی که من از هر دویمان توی این سال ها داشتم یک آدم ایده آلیست بود که به راحتی با روال عادی زندگی (ازدواج-تولید مثل-غرق شدن در روزمرگی از جنس آدم های دیگر) کنار نمی آید و حتماً به راحتی تسلیم این روال نمی شود و یک جا، بالاخره یک جا یک مقاومتی از خودش نشان می دهد و متفاوت عمل می کند. اما دختری که من فکر می کردم می شناسمش، درست به موقع ازدواج کرد و بلافاصله زایید و نشست منتظر کادوها و تبریکات!
خود همین بچه دار شدن برای من خط قرمزی بود که با آن آدم هایم را از عوام جدا می کردم. مثلاً استاد فلسفه ام وقتی از چشمم افتاد که نشستم حساب کردم به هیچ کدام از تزها و شعارهای خودش هم عمل نکرده و مثل هر بچه پولدار عوام دیگری ازدواج کرده و زاییده و بزرگ کرده و علیرغم شعارهایش برای شاگردانش (که مهاجرت نکنید و بمانید و ایران را بسازید) سه تا توله اش را یکی پس از دیگری روانه بلاد کفر کرده و دست آخر خودش هم بدو رفته کانادا و آنجا دکان باز کرده و با تلکه کردن آدم های تنها، کاسبی می کند. شغلش اسم قشنگی هم دارد: لایف کوچینگ. مربی زندگی! یعنی یک مشت کسشعر را که خودش هم به آنها اعتقادی نداشت و با آن وقت ما را تلف کرد و از زندگی واقعی دورمان کرد، برده آنجا تحویل یک مشت بدبخت دیگر می دهد و ادای آدم های کاربلد و همه فن حریف را که «همه چیز را می دانند» در می آورد. در حالی که هیچوقت بیشتر از خود ما نمی دانست و حتی به اندازه ی خود ما جوانان 20 ساله ی آن روزها هم نمی دانست که چه دردمان است که طبق رهنمودهای او پیش نمی رویم و به نظرش هرز می رویم. این آدم هیچوقت کسی را خارج از طبقه ی خودش نشناخت و درک نکرد.

2. حرف این چیزها بود و تهش به این نتیجه رسیدم که من اصولاً با آدم های آبزیرکاه و تودار و موذی کنار نمی آیم و هیچ رقمه بهشان نمی چسبم. بعد روی چت واتساپ صحبت یک دوست مونثی شد که تا 46 سالگی ازدواج نکرده و حالا ازدواج کرده و مبارکش باشد و خیلی هم خوشحال شدیم. حالا مشکل اصلی کجاست؟ خودش با قضیه مشکل دارد! یعنی معلوم نیست با خودش چند چند است و انگار هنوز با تصمیم خودش و زندگی ای که انتخاب کرده کنار نیامده و نمی خواهد بگذارد کسی از ازدواجش مطلع شود. یک دلیلش شاید این باشد که طرفش در حوزه ادبیات آدم معروفی است و اختلاف سنی زیادی هم با همدیگر دارند. خوب که چه؟ اینکه به دیگران نگویی که بدتر است. ازدواج خودت را از درجه اعتبار ساقط کرده ای و به یک صیغه ی محرمیت پنهانی که از نظر جامعه پذیرفته شده نیست تنزل داده ای و آبروی خودت را بیشتر برده ای. اینطوری مدام باید بترسی که جایی با هم دیده نشوید و کسی به کسی نرساند و اگر کسی پرسید انکار کنی.
من با ازدواج این آدم اصلاً ذره ای مشکل ندارم. اما انگار خودش از مورد سوال قرار گرفتن و کنجکاوی دیگران می ترسد. خوب می توانی کلیات ماجرا را در یکی دو جمله بگویی و کاملاً مودبانه از طرفت بخواهی که بیشتر کنجکاوی نکند چون دوست نداری درباره زندگی خصوصیت توضیح بدهی. عمراً هم دیگر طرف مقابل به خودش اجازه سوال بدهد. اما اینطوری که وقتی یک دوست مشترک روی چت ازت پرسیده شنیده ام ازدواج کرده ای، انکار کرده ای و بعد هم طرف را بلاک کرده ای، دیگر خارج از حدود تصور و فهم من است. این رفتار از نظر من آنقدر زشت و بی منطق و دور از شأن یک دوست است که ترجیح می دهم دوستی ام را با این آدم ادامه ندهم. با اینکه برخوردی که گفتم اصلاً با بنده اتفاق نیفتاده و من نبوده ام که پرسیده ام و بنده بلاک نشده ام. همینطوری هم حتی اگر خودش بعد از دو سه سال از آخرین باری که دیده امش، زنگ می زد یا پیام می داد و بعد از احوالپرسی می گفت ازدواج کرده، عمراً اگر من کنجکاوی نشان می دادم. دفعه ی بعد هم به احتمال 90% کاملاً فراموش می کردم که شوهر کرده و باید به شوهرش سلام برسانم! چون که کلاً ازدواج و بچه دار شدن این آدم و بقیه آدم هایی که می شناسم، کاملاً به یک ورم است.

3. بعد اتفاقاً یک دوست ویراستار و نویسنده ای، برایم چهار داستان از «احسان عبدی پور» با صدای خودش فرستاد که اولی را که گوش کردم به قدری گیرا بود و فضای بوشهر و لهجه ها را به قدری خوب درآورده بود که یاد داستان خوانی یک دوستی دیگر افتادم که اتفاقاً با همین لهجه داستان های «احمد محمود» را در دورهمی دوستانه مان می خواند. دوستی که تازگی از زنش طلاق گرفته بود یا لااقل در آخرین مراحل و کاغذبازی های اداری طلاق شان بودند و مدتی بود به کلی گم و گور شده بود و کنج عزلت گزیده بود. داستان ها را همینطوری بدون اینکه امیدی به پاسخش داشته باشم برایش فرستادم و به گمانم بعد از مدتها توانستم اینقدر تحت تأثیر قرارش بدهم که بالاخره جواب داد و من هم احوالپرسی مختصری کردم و بدون اشاره به طلاقشان سریع جمع و جورش کردم که تحت فشار قرار نگیرد.
به این فکر افتادم که جواب سوال شوهرم که «اگه قرار بود بعد از طلاق، یکی شون رو برای مراوده انتخاب کنی، کدوم رو انتخاب می کردی؟» (و مطمئن بود که من زنه را چون عاقل و منطقی و اجتماعی و مردمدار و روانشناس است انتخاب می کردم) این بود که من مَرده را انتخاب می کردم! بی تردید! چرا؟ چون دنبال یک دوست واقعی بودم نه یک آدم مفید و به درد بخور. اگرچه که از زنه آبی هم قرار نبود برای من و او (شوهرم) گرم بشود. چون که خطرناک تر از این بود که بگذارم وارد زندگی خصوصیمان شود و آنقدر روی ذهن شوهرم تأثیر داشت که ترجیح می دادم کاملاً از زندگی مان دور بماند. در ثانی آنقدر زرنگ بود که مطمئنم اگر هم می خواستیم، مشاوره ی مفتی بهمان نمی داد و بعد از فضولی کافی توی زندگی مان، ما را به یک همکار دیگرش ارجاع می داد به این بهانه که مشاور، به آشناهایش نباید مشاوره بدهد. اما در مورد شوهرش، همان اوایل تشخیص دادم که شخصیت ساده و احساساتی و کودکانه ای دارد و هرچه توی دلش است به زبان و رفتار نشان می دهد، حتی اگر این رفتار گاهی توهین آمیز یا لاقید و سبکسرانه باشد. من شخصاً با اینجور آدم ها راحت ترم.

هر سه ی این ماجراها که گفتم به یک جمعبندی نهایی برایم انجامید که دیدم حتماً باید بنویسمش که یادم نرود. که یادم نرود چرا من با آدم های احساساتی و ایده آلیست راحت ترم و از آدم های منطقی فرار می کنم. چون که همیشه و در همه حال تکلیفم را با این آدم ها می دانم. چون خودم هم از جنس این آدم ها هستم و نمی توانم احساساتم را در رفتارم بروز ندهم. اینطوری می دانم که اگر دوستی یک وقتی جواب تلفن و پیامم را نداد اما بعدتر یک جوری بهم نشان داد که دوستم دارد و برایش مهم هستم، ازش به دل نگیرم و به خلوتش احترام بگذارم و مهلت بدهم حال بدش بگذرد. یا اگر یک وقتی من اینطوری بودم، دوستم بفهمد که ازش متنفر نیستم، بلکه فقط حالم بد است و دوست دارم تنها باشم. یا مثلاً یک مهمانی را صرفاً از روی ادب تحمل نمی کنیم و هر وقت خسته بشویم، ملال مان را یکجوری نشان می دهیم که اگر کاری از دست کسی برایمان ساخته است، یک کاری بکنند شاید. من دوست دارم با آدم هایی مراوده کنم که عین شیشه شفاف باشند و بدانم توی دلشان چه می گذرد و یکهو غافلگیرم نکنند بعد از 20 سال. یکهو نبینم که صمیمی ترین دوستم با شوهرم رابطه داشته یا فلان دوستی که ماهی یک بار همدیگر را دعوت می کرده ایم و آنهمه با هم نان و نمک خورده ایم، فقط از سر ادب مرا تحمل می کرده یا به خاطر اینکه فلان جا به دردش می خورده ام و می توانسته به موقعش ازم استفاده کند. ترجیح می دهم آدم ها با تمام قدرت بهم برینند، اما بهم لبخند زورکی نزنند و الکی هندوانه زیر بغلم ندهند.

صداقت. این را یادم بماند تا بعد.

چهارشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۹۸

463: بیماری روانی، چیز مفیدی است

یک جاهای عجیبیم همش درد می گیرد. مثلاً یک بار پاشنه ی پایم از سمت کف، درد گرفت و با تحقیق متوجه شدم که بهش می گویند «خار پاشنه». الأن هم پشت ران راستم درد می کند. به نظرم به خاطر سردی لبه ی توالت فرنگی و نشستن طولانی مدت روی آن و ور رفتن با گوشی است. یک حالتی مثل گرفتی توی ماهیچه است. چند وقت پیش هم داخل ماهیچه ی کونم، سمت چپ استخوان دنبالچه، یک حالت گرفتگی و کوفتگی بود که انگار با کون خورده ام زمین یا اردنگی محکم خورده ام.
نمی دانم این دردها مال چیست. از بس پر و پاچه ام را شب ها لخت و پتی بیرون پتو می اندازم. از بس پاپتی و کون لخت توی خانه می گردم، آنهم توی زمستان و توی خانه ی ما که روی پارکینگ است و همینجوری زمینش عین زمهریر است.
شب ها دیر می خوابم. گاهی نزدیک صبح. گاهی حتی 6-5 صبح. از وقتی سر کار نمی روم خوابم به هم ریخته. به گمانم مال این است که شب ها احساس امنیت می کنم. حواسم متمرکزتر است. از روز خوشم نمی آید.
شب که می شود حوالی 12 روی قناری ها را می اندازم و بهشان می گویم «جوجو لالا» که بدانند وقت خواب است و از انداختن پارچه نگران نشوند. این اصطلاح مربوط به یک ماجرایی مال بچگی دایی ام است که یک عالمه جوجه ماشینی را گذاشته زیر فرش و رویشان نشسته و بهشان گفته جوجو لالا که مثلاً بخوابند و همه شان مرده اند. حکایت همان «بچه ها شوخی شوخی به قورباغه ها سنگ می زدند، قورباغه ها جدی جدی می مردند» هست. در واقع وحشتناک است اما خنده دار هم هست.
الکی الکی پنجشنبه مهمان دعوت کردم. یعنی یکی از دوستان، خودش را دعوت کرد و من هم دیدم خوب به هرحال نوبت من است که دعوت کنم و تعارف کردم و گرفت و آمدنی شدند. شاید اینطوری یک کمی خودم را جمع و جور کنم و دوباره مهمانی گرفتن یادم بیاید و ترسم بریزد. یک مدتی هست که می خواهم خواهر برادرهایم و پسرعمه ام را مهمانی دوره ای دعوت کنم و دیگر نوبتم هم هست ولی زورم می آید و می ترسم. حوصله ندارم. آدم وقتی یک مدتی کاری را انجام نمی دهد، کم کم برایش سخت و انجام نشدنی می شود. وقتی می روی تویش می بینی اصلاً هم سخت نبوده. در واقع یک جارو و گردگیری و شستن توالت و حمام و کمی جمع و جور کردن و غذا پختن است. کاری که همش دارم کمابیش انجام می دهم. حالا مثلاً سختی اش برای مهمانی دوره ای  این استکه باید دو سه جور غذا و دسر آماده کنم و همه کارها را توی دو روز انجام بدهم و خوب شوهرم هم به هرحال کمکم می کند.
تازگی توی کار خانه کمی شل و تنبل شده ام. خودم هم می دانم که زنی که توی خانه می نشیند و سر کار نمی رود، دست کم باید خانه داریش را درست انجام بدهد. اما وقتی می بینم شوهرم خرجی خانه را درست نمی دهد و تمام تلاشش را برای نان آور بودن و مرد بودن و حتی سکس نمی کند، به خودم می گویم چرا من باید زن کاملی باشم؟ تصمیم گرفته ام یک کم به خودم راحت بگیرم. توی همه چیز. توی زندگی کردن کلاً. هیچ چیزی مطابق میلم نیست و هیچ کس کاری را که بهش محول شده درست انجام نمی دهد. چرا من باید وظیفه شناس و مسئولیت پذیر باشم؟
مثلاً همین الأن سه چهارم پول ماشین خریدن را جور کرده ام و شوهرم حتی آن یک چهارم را که قرار بوده تهیه کند، هنوز کاملاً جور نکرده. گواهینامه اش را نگرفته. حتی دنبال ماشین توی سایت دیوار هم نمی گردد. آنوقت من باید بروم دنبال ماشین و من باید بروم تمرین رانندگی که راه بیفتم و پدر و برادرم باید باهام بیایند که ماشین بخریم و پول را هم من باید جور کنم. بعد با منت بهم می گوید: ماشین رو به نامت می زنم! خسته نباشی پهلوان!
خرابی وسایل خانه را من باید پیگیری کنم. وام گرفتن کار من است. تحقیق درباره هر چیزی و کاری که قرار است انجام بدهیم، وظیفه ی من است. پس چرا من باید خانه داری ام تکمیل باشد و چیزی کم نگذارم وقتی 6 سال است توی این خانه زپرتی 50 متری قدیمی بی پارکینگ و انباری نشسته ام که نصفش مال خودم است و با پول خودم خریده ام؟ قبلش هم که 5 سال سر کار می رفتم. در واقع از 10 روز بعد از شروع زندگی مان. و دو سال هم پول کارکردم را جلوتر گرفتم که تسویه حساب کنم. این شد 7 سال کار. و با حقوقم دو تا وام مسکن جور کردم و طلا و دلار خریدم. حالا مدعی نصف پس اندازم هم هست! چرا من باید دلم برای این زندگی بسوزد؟
اما تازگی بعد از اینکه زندگی ام را به گه کشیده و دیگر از دستش خسته شدم و کم کم به فکر جدایی و نجات باقی زندگی ام افتادم، آقا احساس خطر کرد و نمی دانم چه شد که قبول کرد بیماری روانی دارد و حاضر شد برود پیش روانشناس و روانپزشک. که خوب خود همین یک پیشرفت خیلی بزرگ توی این زندگی نکبت که روز به روز به سمت زوال می رود، محسوب می شود و جای امیدواری دارد که شاید بتوان بهترش کرد.
دیدم انگار دلم برایش می سوزد. مدت ها بود این حس را نسبت بهش نداشتم. به چشم جانی و قاتل و مخرب زندگی و آینده ام نگاهش می کردم. او را مسئول همه بدبختی ها و ناکامی های این 13 سالم می دانستم (5 سال قبل ازدواج هم با هم فابریک بودیم و قرار ازدواج داشتیم. 2 سال نامزدی و 6 سال ازدواج را هم بهش اضافه کنید). ازش متنفر شده بودم. اما زیبا نیست که بعد از اینهمه کم کاری و بی مسئولیتی و گند زدن به زندگیت، فقط کافیست که گناه خودش را بپذیرد و... تو می بخشیش و دلت برایش می سوزد؟
حالا می فهمم «ن» چرا می خواهد نصف همان «مسکن مهر»ی را هم که از 15 سال زندگی نکبت با شوهرش برایش مانده، به نام او بزند. آنهم بدون گرفتن مهریه و نفقه و کوفت. دلش برایش می سوزد. چون که شوهرش پذیرفته که افسرده است. و «ن» هم به درون خودش برگشته و پذیرفته که شاید گناه بخشی از این افسردگی شوهرش، به گردن خودش باشد. می بینی؟ خیلی ساده است. فقط کافیست مغرور نباشی و گناهت را گردن بگیری. بخشیده می شوی و لازم نیست غرامت هم بدهی. به همین سادگی. ما زن ها همین قدر احمق و احساساتی هستیم. فوراً نقش مادر را به عهده می گیریم و خودمان را فراموش می کنیم.
من فکر می کردم خیلی سرسخت و بی احساسم و امکان ندارد که چنین مردی را ببخشم اما همین قدر که شوهرم پذیرفت بیمار است و با بیماریش گه زده به زندگی من و خودش، انگار برایم کافی بود که وا بدهم و بیخیال انتقام و غرامت بشوم. پس تکلیف این سال هایی که تباه شد چه می شود؟
بیماری. شاید همین هم بهانه است. خواهرم بعد از 15 سال پیچاندن فامیل و خانواده و سوء استفاده از همه و راه ندادن هیچ کس به خانه اش و انجام ندادن وظایف خانه داریش، حالا که دیده کم کم دارد حمایت مداوم و همه جانبه خانواده را از دست می دهد و دستش را خوانده اند، تریپ افسردگی برداشته و حتی دکتر هم حاضر نیست برود چون گران است! عجب! آدم حاضر نشود پول ویزیت ساعتی 100 تومان روانشناس را بدهد اما از دیگران توقع داشته باشد که بیایند کارهای خانه اش را که مانده برایش انجام بدهند؟ آنهم همان دیگرانی که بهشان ریده و بی احترامی کرده و حتی یک بار دعوتشان نکرده و برای کمکشان نرفته و باهاشان خرید هم نرفته و به هیچ دردشان نخورده؟ بیماری بهانه ی ساده ای برای فرار کردن از مسئولیت بدی ها و کم کاری ها و جنایاتمان در حق اطرافیان است.
بیمار روانی به راحتی شغلش را از دست می دهد. چون هیچ رئیسی حوصله توجیه و بهانه و کم کاری را ندارد. بیمار روانی، گند می زند به زندگی همسر و خانواده اش. اما فقط کافی است که بپذیرد بیمار است و بخواهد که درمان شود، خانواده آناً او را می بخشند و همه چیز را فراموش می کنند. این فرق خانواده با غریبه است.
شوهر من گند زد به 13 سال زندگی و اعصاب و عمر من. به پولم. به آینده ام. اما به محض اینکه پذیرفت افسرده است و همیشه افسرده بوده و تمام گیر و گورهایی که باهاش اعصاب مرا به گا داده، مربوط به یک تیپ شخصیتی خاص است و باید مشکلات شخصیتی اش را که در اثر رفتار و تربیت پدر و مادرش بوده با خودش حل کند تا بتواند از این نکبت نجات پیدا کند، من تمام بدی هایش را فراموش کردم. پذیرفتم که من هم ممکن است کمی بیمار باشم. افسرده باشم. کنترل خشمم را نداشته باشم. من هم احتمالاً او را گاهی آزار داده ام و بیماریش را تشدید کرده ام. من هم باید خودم را درمان کنم.
همین. به سادگی با هم مهربان شدیم. فعلاً البته. بستگی دارد که پروسه درمان چطور پیش برود و حاصلش چه باشد.

یکشنبه، آبان ۰۵، ۱۳۹۸

462: چی می خواستیم، چی شد!


حال خوشی ندارم. معده ام دوباره به شدت به هم ریخته. هفته آینده هم دو تا کلاس حضوری و مجازی سیاه قلم و فتوشاپ ثبت نام کرده ام که واقعاً حوصله اش را ندارم و عزا گرفته ام.
الان فیلم «سه شنبه بعد از کریسمس 2010» را دیدم. فیلم افسرده و روی مخی بود. یک وضعیت را مجسم می کرد که مرد متأهلی با زن و بچه، به زنش خیانت کرده و عاشق یک دختر جوان دندانپزشک شده و حالا فقط مانده قضیه ی اعتراف و جدایی. بحث سر این نبود که چرا و چطور و آیا راه بازگشتی هست یا نه. موضوع فقط بر سر این بود که چطور و کی قضیه را به زن و بعد بچه بگوید. از آن طرف همگی سعی داشتند داستان بابانوئل را برای بچه حفظ کنند و بگذارند به این دروغ لوس کودکانه باور داشته باشد، در حالی که هفته ی بعد قرار بود با قضیه ی خیانت پدرش و جدایی والدینش روبرو شود. با از دست دادن کانون گرم خانواده اش.
دنیای ما عیناً همین است. ما واقعیت های وحشتناکی را داریم زندگی می کنیم و دلمان را به دروغ ها و افسانه های بی ربطی مثل مذهب و اخلاق و معجزه و جادو خوش کرده ایم. تمام این تالاب گندیده و متعفن را با نیلوفرهای زیبای آبی پوشانده ایم. طوری که حتی اگر نور آفتاب می توانست حریف اینهمه کثافت شود و آلودگی را پالایش کند، ما با برگ های پهن دروغ هایمان، حتی تابش آفتاب را ناممکن کرده ایم.
باید بگذاریم بچه ها بفهمند. باید واقعیت را جلوی چشم بچه ها بگذاریم. چه فایده دارد که موقتاً دروغ به خوردشان بدهیم؟
موضوع اصلاً «بچه ها» نیستند، موضوع «بشریت» است.
فضای مجازی حوصله ام را سر می برد. دیگر حوصله ی توییتر را هم ندارم (فیس بوک و گوگل پلاس و اینستاگرام و تلگرام و واتس اپ را هم قبلاً کنار گذاشته بودم. یعنی هیچ وقت جز توی گوگل پلاس توی فضاهای دیگر فعال نبوده ام. من آدم شلوغی و اخبار پیاپی نیستم). روزی دو تا یک ربع، سری به نوتیف هایم می زنم و جواب منشن ها را می دهم و سریع گم می شوم. اصلاً نوشته های دیگران را نمی خوانم. حوصله ی دغدغه های اجتماعی دسته جمعی شان را ندارم: فلانی افتاد زندان. فلانی از زندان آزاد شد. فلان بازیگر به فلانی شوهر کرد. فلانی از فلانی طلاق گرفت. فلانی در صفحه ی اینستاگرامش فلان جمله ی ضایع را گفت... و همینطور تا ابد اخبار زرد و بی معنی که عین تاپاله ی داغ و تازه ی گاو یکهو همه عین مگس بهش هجوم می برند و وقتی سرد و خشک شد، می روند سراغ یک تاپاله ی داغ دیگر. هرکس اعم از سلبریتی و فالوئر بالا و شاخ، و حتی اکانت های تازه وارد، این را وظیفه ی خودش می داند که درباره ی موضوعِ داغ روز، یک چیزی توییت کند و باخبری و بانمکی خودش را به رخ بکشد. حالم را به هم می زنند این جماعت.
من پیر شده ام. برای این بازی ها خسته ام.
رابطه ام با شوهرم هم تعریفی ندارد. به نظرم قبل از هر چیز حتی از دوران دوستی، اولین مشکل مان سردی جنسی شوهرم بود. بعدها به نظرم مشکل دیگری شروع شد که این دیگر تقصیر خودم بود: خانه ی شراکتی خریدن و به طور کلی شراکت مالی. من نباید چند سال به پای مردی می نشستم که مشکل جنسی دارد و بهانه اش این است که پول ندارد که بیاید خواستگاری ام. باید می فهمیدم پول نداشتن، توجیهی برای پیشقدم نشدنش است. نباید سعی می کردم کمکش کنم یا صبر کنم یا خودم پول هایم را جمع کنم و اینقدر به پایش بمانم و از همه چیز بگذرم (عروسی و جهیزیه و ماشین و ...) که بتوانم با او چیزی را شروع کنم. یک مرد باید خودش انگیزه ی قدم اول را داشته باشد. قدم های بعدی را به نوبت بر می دارند اما قدم اول متعلق به مرد است. در رابطه ی ما، قدم اول را من برداشتم و این اشتباهم بود. حتی مدتها جرأت درخواست و پیشنهاد رابطه و دوستی را هم نداشت. من بهش پیشنهاد دادم. چون چند ماه هر روز می آمد دم محل کارم و مرا می برد گرانترین کافه های آن حوالی و کلی برایم خرج می کرد اما هیچ پیشنهادی نمی داد و معلوم نبود اصلاً رابطه مان چه هست. من احمق بودم که به کسی که حتی بلد نبود چطور یک زن را بخواهد و به دست بیاورد، اعتماد کردم و باقی زندگی ام را به دستش سپردم.
حالا؟ فقط توی یک خانه زندگی می کنیم و زندگی مشترکی نداریم. هر کدام کارهای مربوط به خودمان را می کنیم و سرمان به چیزهای مورد علاقه ی خودمان گرم است. فقط گاهی مزاحم همدیگر هستیم و اوقات هم را تلخ می کنیم. مثل وقتی که او خانه را کثیف می کند و حمام نمی رود و باعث می شود اتاق خواب و تخت بوی گند بگیرند و کفش هایش را از جلوی در جمع نمی کند و من باید کارهایش را برایش انجام بدهم یا مهمان دعوت می کند و برای من زحمت درست می کند. یا وقتی من خریدهای اینترنتی می کنم و خرج روی دست او می گذارم و فیلم کشورهای چشم بادامی یا فیلم ترسناک می گذارم، یا غذای زیاد درست می کنم و باید چند روز غذای تکراری بخورد و درباره ی مشروب و سیگارش غر می زنم و نمی گذارم همه ی تعطیلی ها را یا مهمان دعوت کند یا مهمانی برود یا بساط مشروب خوردن راه بیندازد. ما مزاحم لذت بردن همدیگر هستیم حتی.
هیچ کار مشترکی بین مان نمانده. حتی شام را جداگانه در ساعت های معمولاً مجزا و حتی گاهاً غذاهای مجزا (چون من به خاطر معده ام هر چیزی را نمی توانم بخورم) صرف می کنیم. ساعت خوابمان برعکس هم است. او شب تا صبح می خوابد و من صبح تا ظهر. یعنی حتی دیگر تختخواب مشترک هم نداریم. حمام دوتایی نداریم. فیلم دیدن دوتایی نداریم. چای خوردن دوتایی نداریم. تقریباً تمام ساعاتی را که بعد از کارش در خانه است، یا توی اتاق ظاهراً درس می خواند برای آزمون وکالت و باطناً دارد با گوشی اش توی توییتر می چرخد، یا روی مبل سه نفره ی اِل لم داده و در حالی که من فیلم نگاه می کنم سرش توی گوشی اش است. یا هندزفری توی گوشش است و با صدای بلند دارد موزیک گوش می کند و من هرچه هم داد بزنم و بخواهم چیزی بهش بگویم یا چیزی ازش بپرسم، فایده ای ندارد و بیخیال می شوم. گاهی حتی با صدای بلند فحشش می دهم و نگاهش می کنم که حتی با هندزفری متوجه هم نمی شود و برای خودش و خودم متأسف می شوم.
اوایل که برای فیلم ندیدن با من شروع به بهانه گیری از فیلم های ترسناک کرد و سر تمام فیلم های ترسناک بلند می شد و می رفت توی اتاق، نمی دانستم که این قضیه قرار است شامل فیلم های چشم بادامی های شرق دور و فضایی ها و تخیلی ها و بعدتر حتی شامل فیلم های کلاسیک مورد علاقه اش هم بشود. حالا دیگر تقریباً می توانم با اطمینان بگویم که فقط به دو نوع فیلم علاقه دارد: کمدی کلاسیک (لورل و هاردی. چارلی چاپلین) و سریال هزاردستان علی حاتمی. همین و والسلام. به نظرم از این حیث فقط با پیرمرد خرفت لجوج دگمی مثل پدر من که تمام عمرش فقط از خواننده ها، «داریوش» را گوش داده و هرگز فکر نکرده که احتیاجی به کتاب خواندن دارد، قابل قیاس است.
اصلاً باورم نمی شود که اینهمه با هم فرق داشته باشیم. سلیقه ی او تا این حد ارتجاعی و کلاسیک و تکراری باشد که شامل اپرا و موسیقی کلاسیک و سینمای کلاسیک و حتی کت و شلوار کلاه شاپو و پالتوی مُد 200 سال پیش باشد و سلیقه ی من تا این حد فراری از هر چیز کهنه و کلاسیکی. بحث این نیست که فقط از اپرا یا فلان خواننده ی سنتی خوشم نیاید یا از کلاه شاپو بدم بیاید، من واقعاً از تمام چیزهای کهنه متنفر و فراری ام. نشان به آن نشان که وقتی داشتیم دکوراسیون خانه مان را قبل از ازدواج جور می کردیم، او دنبال مبل استیل و من دنبال مبل راحتی با رنگ های شاد بودم. تقریباً هرچه را توی خانه ام زورم رسید، جدید و کاربردی انتخاب کردم. باقی هم یا کادو بود یا سلیقه ی او.
حالا بعد از 8 سال از عقد و 6 سال که از ازدواج مان می گذرد، تازه دارم می فهمم که این آدم در گذشته غرق شده و آدم امروز نیست و اصلاً قرار هم نیست عوض بشود. نه تغییری. نه پیشرفتی. از هر چیز ریسک پذیری فرار می کند. اگر این خانه، یک خانه ی قدیمی بود مطمئنم که این بشر برای خودش یک اتاق و روشویی و توالت روی پشت بام درست می کرد و همان جا جدا از من زندگی می کرد.
قسمت منزجرکننده ی این رفتارش هم این است که حتی مثل آدم های قالبی این ژانر، کتابخوان یا فیلم بین یا هنری حرفه ای هم نیست. همه چیز را وانمود می کند. بیشتر یک توکی به هر چیزی زده که بتواند توی آن زمینه هم در مهمانی های روشنفکری مورد علاقه اش سخنرانی کوتاه یا اظهار فضلی بکند و همه را جذب و محسور کند و با این تیپ آدم ها قاطی شود و بلاسد. آدم های مورد علاقه اش هنرمندان واقعی نیستند، تریپ هنری ها هستند. کسانی که مهمانی می دهند و دورهمی می گیرند و بحث های شلخته و درهم و برهمی در همه زمینه ها راه می اندازند بی اینکه بخواهند به نتیجه ی خاصی برسند. حتی همصحبت خوبی نیست. بیشتر وقت ها که سعی کرده ام درباره ی موضوعی که بهش فکر کرده ام یا یک چیز قیاسی و فلسفی باهاش حرف بزنم، اینقدر توی حرفم پریده و بحث را به بیراهه برده و حرف های بی سر و ته و نامرتبط زده که اصلاً از بحث باهاش پشیمان شده ام و فقط اعصابم به هم ریخته.
خانواده اش؟ من فکر می کردم که خانواده ی کتاب خوانده و فرهیخته ای دارد. اما پدر و مادرش دیپلمه هستند و پدرش هم فقط همان جوانی اش که سر پرشوری داشته و قاطی بحث های سیاسی بوده، چند تایی کتاب خوانده و من بیخود فکر می کردم که با پدرشوهرم لااقل قرار است یک سری بحث پرشور و جالب و آموزنده داشته باشم. تنها چیزی که توی آن خانه منتظرم بود، غذاهای چرب و چیل مادرشوهرم، سریال های درپیت تلویزیون و بحث های عامی درباره ی خوراک و پوشاک و مسکن و روزمرگی بود و آدم هایی که سرشان توی گوشی شان است و اخبار و فوتبال را دنبال می کنند. مثل تمام آدم های عامی دیگر. من پیش خودم چه فکر کرده بودم؟ منتظر چه بودم؟ چیزی بیشتر از والدین و خانواده ی خودم؟ این ها حتی سطح مالی ضعیف تری از خانواده ی خودم داشتند و غیر از پول عروسی، چیزی به پسرشان ندادند که لااقل بعد از شکست روانی، دلم را به پولشان خوش کنم.
حالا همه چیز مثل فیلم «سه شنبه ی بعد از کریسمس» واضح و بی گلایه و مأیوس کننده است:
این آدم یک خرجی بخور و نمیر به من می دهد. من هم کارهای خانه اش را می کنم. رابطه ی ما همین است و کسی برنده یا بازنده نیست اگر توقع بیشتری نداشته باشیم.
بعد اما به این فکر می کنم که چه توقعی باید از زندگی ام داشته باشم؟ سکس خوب؟ بعدش که چه؟ مگر آنهایی که سکس خوبی داشته اند، خیانت و طلاق و مشکلات دیگر را تجربه نکرده اند. من نزدیک 40 سال دارم و دیگر میل جنسی ام هم چندان قوی نیست و رو به خاموشی است. می خواهم بگویم که بله دلم می خواست به کسانی که می گویند اگر شوهرت سردی جنسی دارد طلاق بگیر چون تو هنوز جوانی، بگویم بله من از شدت میل به سکس به در و دیوار چنگ می زنم و هر مردی را توی خیابان می بینم دلم می خواهدش. اما واقعیت این است که من الان افتادگی رحِم و یک کیست سه سانتی توی آن رحِم کوفتی ام دارم و سال گذشته را هم زخم دهانه ی رحم داشته ام (به دلیل همین افتادگی) و به زودگی باید بروم عمل جراحی کنم و... باور کنید یا نه، حتی اگر هم او دلش می خواست، من نمی خواستم و نمی توانستم زیاد رابطه ی جنسی پرشوری باهاش داشته باشم. چون با این وضعیت جسمی، خودم هم کم کم دلسرد و سردمزاج شده ام و شاید به خاطر وجود این آدم است و اگر کس دیگری بود، دوباره شور جنسی من بیدار می شد، اما فی الحال خودم هم چندان میلی به سکس ندارم.
پول کارکرد هفت سالم را (پنج سال کار + دو سال پاداش استعفای خودخواسته) جمع کردم که خانه ام را بزرگتر کنم اما این آدم اینقدر تنبلی و دست دست کرد و مقابل خریدن خانه مقاومت کرد و با من همکاری نکرد که خانه گران شد و دیگر نتوانستیم بخریم و مشکلات ما از همان جا شروع شد. وقتی دیدم که تمام چیزی را که آرزویش را داشته ام و برایش سال ها جان کنده ام، تبدیل به هیچ کرده و سدی مقابل من و خواسته هایم شده و دردی هم از من دوا نکرده، از کل این زندگی دلسرد شدم. یکهو وا دادم و برگشتم نگاه کردم و تمام این سال ها روی کفه ی ترازو گذاشتم و خوبی ها و بدی ها این آدم را سنجیدم و حالا...
نه شوقی به جدایی دارم و نه میلی به ماندن. همین طوری هستم و روزها می گذرد. تا کدام مان زودتر از این تعادل موقت احمقانه خسته شود و بزند زیر همه چیز و بخواهد که از این وضعیت خارج شود. اگرنه من در چنان یأس و افسردگی و بی خیالی ای غوطه ور شده ام که دیگر هیچ چیز برایم مهم نیست. حتی به سرطان و بیماری های لاعجلاج دیگر فکر می کنم و به خودم می گویم: اوووووووووووووووووووه! حالا کی دیگر حوصله دارد باز از نو شروع کند و مثل سگ جان بکند و یک زندگی دیگر بسازد؟ شاید قبل از همه ی این حرف ها، مُردَم! بعد هم کی طاقت سر پیری تنها ماندن و سربار دیگران بودن را دارد؟ حالا که به هر حال این زندگی خودم است. مثلاً چه چیز بیشتری قرار بود بخواهم؟

پنجشنبه، مهر ۱۸، ۱۳۹۸

461: من دردم را به که بگویم؟

گاهی وقت ها که از دست این مرد خیلی به ستوه می آیم، به این فکر می کنم که تمام این چیزها چقدر شبیه داستان های کوتاه است. از آن هایی که زن یا مردی توی یک لحظه ی ساده و ظاهراً بی هیچ دلیل قانع کننده ای یکهو دیوانه می شود و کار جنون آمیزی (مثل قتل یا خودکشی یا آتش زدن خانه یا ترک طرف مقابل برای همیشه) می کند. آنوقت دیگران می نشینند و قضاوت می کنند که یارو از اول انگیزه ی خشونت داشته و اصلاً ریشه های جنونش را در دوران بچگی اش و رفتار والدینش پیدا می کنند و پرونده را مختومه اعلام می کنند.
اما اینطور نیست. خیلی اتفاقات توی ذهن آدم می افتند. قبل از این لحظه ی خاص، هزاران لحظه ی دیگر هستند که تو تا مرز لبریز شدن و تمام شدن طاقتت می روی و باز بر می گردی.
من این روزها واقعاً به مرز انفجار نزدیکم. صدای جیغ و مرنوی کشدار جفتگیری گربه های کوچه نصفه های شب... صدای این پسرهای ساکن خانه ی قدیمی آنطرف کوچه که لابد آیفون شان خراب است و عادت دارند از توی کوچه یک «نوید» نامی را ده بار صدا بزنند که در را رویشان باز کند و همانجا پای پنجره با داد و فریاد همه مسائل شان را با هم در میان می گذارند و حل و فصل می کنند... صدای باز کردن قفل آهنی وکوبیدن در واحد روبرویی هر بار ساعت دوی صبح و سه بعد از ظهر... صدای وانتی هایی که پای پنجره روزی ده بار رد می شوند... صدای دعواهای مردمی که از این خیابان تقریباً اصلی غروب به غروب توی ترافیک رد می شوند و سر دنده عقب رفتن و بد پارک کردن و هزار چیز دیگر دست شان را می گذارند روی بوق و شروع به فحش و داد و بیداد می کنند... صدای داد و بیداد مردم پای تلفن یا با هم، چون که بیرون آنقدر صدا و نویز هست که این ها فکر می کنند برای اینکه صدایشان به هم برسد باید فریاد بزنند و فکر نمی کنند یک بدبختی که خانه اش طبقه ی اول برِ خیابان اصلی است، آن صدا را بدون نویز و واضح دارد می شنود و اعصابش ریدمان می شود... و علاوه بر تمام این صداها، دعواهای خانوادگی و فضولی مادرشوهر و گه خوری برادر شوهر و رِندی خواهر و برادر و فضولی پدر و کثافتکاری های دیگر خانوادگی هم هستند که سر مسافرت ها و عیدها و مناسبت ها، تا دو سه هفته اعصابم را به هم می ریزند... و در آخر: شوهرم! بله. شوهرم در لحظه لحظه ی زندگی مشترکش با من. با تمام کارهایش. با تمام کارهایی که حتی نمی کند. با تمام افکاری که در مغزش هست. با تمام افکاری که حتی در مغزش نیست. وجودش، ذره ذره ی وجودش دیگر دارد آزارم می دهد.
با بی خیالی و تن پروری و خودخواهی و بی مسئولیتی اش. با مغز خالی اش که حتی تا جلوی دماغش را هم نمی تواند ببیند. با رودربایستی ها و ملاحظه کردن هایش در برابر مردم و اینکه اجازه می دهد به ما برینند و از من و خودش، از خانواده ای که هستیم دفاع نمی کند. به جایش بیشتر برایش مهم است که زنِ جنده ی فلان دوستش، یک وقت بهش برنخورده باشد و یا مثلاً درباره ی ما چه فکر می کند و چکار کنیم که خیلی خوشحالش کنیم. آنهم دوستی که فقط چند ماه است باهاش آشنا شده و معلوم نیست چند ماه دیگر هم با هم دوست باشیم یا نه.
مثلاً امشب برای بار سوم در این ماه یخچال خراب شد. یعنی ساعت 12 شب متوجه شدیم که بورد یخچال پیغام خطا می دهد و بعدش به اصرار من یخچال را هل دادیم جلو و من گوش کردم و دیدم که موتورش اصلاً کار نمی کند.
تعمیرکار دفعه ی قبل گفته بود که وقتی خطایی روی بورد می بینید یا صدای خاموش روشن شدن متناوب یخچال را می شنوید، بهتر است خاموشش کنید تا تعمیرکار برسد. ممکن است روشن بودن یخچال باعث سوختن قطعات دیگرش هم بشود. مثلاً روشن خاموش شدن باعث سوختن بورد یا کمپرسور یا موتور شود. خلاصه من که سر در نمی آورم، ولی طوری که متوجه شدم، وقتی قطعه ای از وسیله مان خراب است، بهتر است ازش کار نکشیم و سریع تعمیرش کنیم. چون کار کردنش به قطعات دیگر هم صدمه می زند.
حالا این پدرسگ مست کرده و هندزفری مرا (با وجود سه هندزفری دیگر توی خانه) از کیفم برداشته و گذاشته توی گوشش و یکی در میان حرف های مرا یا نمی شنود و باید دو سه بار تکرار کنم یا می شنود و نمی فهمد. وقتی مست می کند، گوش هایش هم سنگین تر می شوند و مثلاً یک بار تا ساعت 4 صبح توی خانه ی دوستش هی می گفتم «پاشو بریم» و محل نمی گذاشت تا آخر که آمپر چسباندم، گفت که اصلاً ده باری را که بهش گفته ام برویم، نشنیده. بعداً که باز این اتفاق تکرار شد، متوجه شدم موقع مستی اصلاً گوش هایش تعطیل می شود و مغزش هنگ می کند. حالا این وضعیت را اضافه کن به خرابی یخچال و من که دارم سکته می کنم از ترس خرابی یخچال و دوباره توی خرج افتادن (تا حالا 2 میلیون خرجش کرده ایم. آنهم یخچالی را که فقط 6 سال کار کرده).
بهش می گویم یخچال را هل بدهد جلو. سه چهار بار می گویم و محل نمی گذارد تا آخرش داد می زنم. هندزفری توی گوشش است. یک چُسه هل می دهد جلو. می گویم بیشتر هل بده که من بتوانم بروم پشتش. می پرسد برای چه؟ می گویم برای اینکه دقیق گوش بدهم و ببینم موتور یا کمپرسور یا هر دو از کار افتاده اند. باز می گویم. محل نمی گذارد. باز می گویم. می پرسد برای چه؟ و باز تکرار و تکرار تا داد می زنم. باز یک چسه ی دیگر هل می دهد جلو. صدایی از پشت یخچال نمی آید. بهش می گویم موتورش اصلاً کار نمی کند و بوردش هم که دارد خطا می دهد و قاطی کرده بهتر است از برق بکشیم اش. هی من از برق می کشم. باز بر می گردم می بینم یخچال را زده به برق. باز برایش توضیح می دهم. باز انگار نمی فهمد و تکرار می کند. رفتارش اینقدر عصبی ام کرده که دوست دارم خرخره اش را بجوم. بهش می گویم: برو اون دفترچه اش رو بیار ببینیم این خطای روی بوردش معنیش چیه؟ محل نمی گذارد. خودم می روم می آورم و می خوانم که خطا مربوط به بالا رفتن حرارت است. بهش می گویم لابد کمپرسورش کار نمی کند. بگذار از برق بکشیم اش. باز می پرسد چرا و باز برایش توضیح می دهم که تعمیرکار گفته و باز محل نمی گذارد. بهش می گویم برو از روی فاکتور تعمیرات، تلفن دفترشان را در بیاور و بهشان زنگ بزن شاید یک اپراتور شب هم داشته باشند و راهنمایی کند. هی می گویم و هی محل نمی گذارد و می گوید که الان 12 شب است و کسی نیست. بهش می گویم خوب شاید باشند. چه اشکالی پیش می آید؟ فوقش نباشند هم تلفن را جواب نمی دهند یا می رود روی پیغامگیر و پیغام می گذاریم و صبح به محض رسیدن ممکن است زنگ بزنند و پیگیری کنند. باز محل نمی گذارد. آخرش جیغم در می آید که مگر یارو توی دفتر روی زنش خوابیده که ناراحت بشود مزاحمش شده ایم؟ فوقش یا هست و جواب می دهد یا نیست و به تخمش. آخر تلفن را پرت می کند جلویم و با اکراه و قهر می گوید که خودت زنگ بزن. زنگ می زنم. کسی جواب نمی دهد. حتی روی پیغامگیر هم نمی رود.
همینطور دور خودم می چرخم. کاری از دستم بر نمی آید. این گه مصب دقیقاً هر بار شب تعطیلی، آنهم دیروقت شب خراب می شود که به کسی دسترسی نداشته باشیم و استرس بگیریم و حتی ندانیم الأن باید خاموشش کنیم یا نه.
بهش می گویم پنل پشت یخچال را باز کند که یک نگاهی تویش بیندازیم. شاید فهمیدیم کدام قطعه کار نمی کند. محل نمی گذارد. چند بار می گویم. باز متوجه می شوم که هنوز هندزفری توی گوشش است. توی این وضعیت. توی این بدبختی من که دارم از حرص و جوش سکته می کنم، این هندزفری لعنتی را از گوشش در نمی آورد و موزیکش را قطع نمی کند. کلاً همه چیز این زندگی به تخمش است.
بهش می گویم: بیا در پشتشو باز کن ببینیم چه خبره. می بینم در جلو را باز کرده. ازش می پرسم که چرا در جلو را باز کرده؟ اصلاً نمی داند. خودم می روم جلوی یخچال و بهش می گویم که برود کنار و صدا نکند که از توی یخچال گوش بدهم ببینم صدای موتور می آید یا نه. سرم را که توی یخچال می کنم، این بنا می کند فررررررررررررررررررررررر از آبخوری درِ یخچال آب نوشیدن! جیغم در می آید که داری چه غلطی می کنی؟ من بهت می گویم صدا نکن، تو دقیقاً حالا آب خوردنت گرفته؟ نگاهش می کنم. واقعاً به تخمش نیست. چشم هایش دارد از مستی قیلی ویلی می رود و رسماً فقط می خواهد برود بخوابد و اصلاً هم برایش مهم نیست چه خاکی باید به سرمان بریزیم. فعلاً اولویت اولش خواب است.
من دردم را به که بگویم؟
هشت سال است بهش می گویم ماشین بخر. نمی خرد. خیالش نیست که منت عالم و آدم سر من مانده که مسافرت را با ماشین شان می رویم و باید همه جوره از همه کس حرف بخورم و خایه مالی شان را بکنم که چه است؟ فلان بار مرا با ماشین شان برده اند مسافرت یا مهمانی.
هشت سال است بهش می گویم بنشیند درس بخواند و آزمون وکالت و قضاوت را شرکت کند. و نمی کند. دو باری هم که شرکت کرده، اصلاً درس نخوانده. یکیش همین بار که شبی نیم ساعت به زور درس بخواند و بعد هم به بهانه ای تعطیلش می کند. حالا اگر قرار باشد برویم خانه ی فامیل من یا با خانواده ام برویم بیرونی جایی، درسش می گیرد و هی غر و زر می کند که تقصیر توست اگر من قبول نشوم. هر روز ساعت 4:20 از اداره می آید خانه و تا 5 کسچرخ می زند و سیگار می کشد و چای می خورد و 5 تا 8 هم می خوابد و باز تا 10 کسچرخ می زند و خوراکی می خورد و چای می خورد و سیگار می کشد و 10 تا 10:30 درس می خواند که آن هم هر بار می روم توی اتاق، گوشی اش دستش است و توی توییتر ولو است، و بعد هم به قول خودش خسته می شود و می آید استراحت و استراحت را هم به خواب متصل می کند و رسماً از 12 می رود توی تخت به بهانه ی خواب ولی تا 2 صبح باز هم توی توییتر ول می چرخد.
این زندگی ماست. من دردم را به که بگویم؟
حرف زدن و رابطه ی ما چطور است؟ رسماً هیچ رابطه ای نداریم. دیگر نه سکس داریم. نه با هم حرف می زنیم. نه با هم فیلم می بینیم. نه با هم می خوابیم (چون که حتی تایم خوابم را ازش جدا کرده ام و این ابتدا ناخودآگاه بود و بعداً فهمیدم که واقعاً از دراز کشیدن کنارش توی تخت در حالی که یا باد ول می کند و بوی گند راه می اندازد یا خرخر می کند یا دایره ی غلت زدن مرا محدود می کند و بی خوابم می کند، بدم می آید). نه حتی با هم غذا می خوریم. چون که او همش گرسنه است و یک بار ساعت 5 که از سر کار آمده غذا می خورد که من تازه ناهار خورده ام و سیرم و یک بار هم ساعت 7 و 8 غذا می خورد که اگر من آن ساعت شام بخورم، تا دیروقت شب که بیدارم دوباره گرسنه ام می شود و دوباره شام می خورم، پس ترجیح می دهم شامم را دیرتر بخورم. وقتی ازش می خواهم شب ها برویم پیاده روی که لاغر بشویم، بهانه ی درسش را می آورد. وقتی می خواهم باهاش حرف بزنم، یا هندزفری توی گوشش است، یا بنا می کند درباره ی خواهرم گه خوری کردن و اینقدر می گوید و می گوید که صبرم تمام می شود و من هم به خانواده اش گیر می دهم. وقتی که پای خانواده اش را وسط بکشم، سریع لال می شود و دکمه ی میوتش می خورد.
دیگر هیچ چیز مشترکی نداریم. حتی وجودش توی خانه دارد روی اعصابم می رود و آزارم می دهد. مثلاً امشب پاشده برای مزه اش ماست و خیار درست کند، در حالی که من همین دیشب خانه را جارو کرده ام، روی میز را پر نعناع و نمک و فلفل کرده (کاری که هر بار می کند) و خیارهای رنده شده را جا به جای میز و زمین ریخته و یک عالمه ظرف کثیف کرده و بعد هم رفته به عنوان مزه سیب زمینی سرخ کرده و علیرغم تذکر قبلی من، تمام سطح گاز را با روغن یکی کرده. بعد از تمام اینها هم رفته دو تا چای ریخته و در حالی که من دارم گاز و میز را تمیز می کنم و زیر قناری را عوض می کنم و پارچه اش را توی حمام می تکانم و کف حمام را آب می گیرم و او هم تمام اینها را از فاصله ی 4 متری من شاهد است، باز هندزفری گذاشته توی گوشش و هی اسم مرا با داد و فریاد (چون که صدای موزیک توی گوشش بلند است) صدا می کند که بیا چایت را بخور که سرد شد و دست آخر که داد می زنم: مگه نمی بینی کار دارم که هی ده ثانیه یه بار صدام می کنی؟ خفه می شود و به دنیای زیبای شخصی اش بر می گردد که توی آن فقط صدای موسیقی می آید و هیچکس از آدم هیچ توقعی ندارد و آدم مسئولیت شوهر یک نفر بودن را ندارد و خرج کسی را هم نباید بدهد و توی هیچ آزمونی هم نباید شرکت کند و یخچال خراب هم بهش هیچ ارتباطی ندارد و حوری ها مدام می آیند جامش را پر می کنند و برایش مزه های متنوع می آورند.
این آدم اکثر مواقع توی هپروت است و مغزش را که باز کنی توی آن فقط اسکرین سیور فعال است. ازین ها که یک توپی از اینطرف صفحه می رود آنطرف و کمانه می کند و تا ابد به در و دیوار می خورد و بر می گردد. بدون هیچ علت و آغاز و پایانی. بی هدف. بعد من اینطرف شیشه ی دوجداره ی دورش که هیچ صدایی را به داخل نمی رساند، هی عین میمون دارم بالا و پایین می پرم و تقلا می کنم و حرف می زنم و حرص می خورم و او با لبخند ابلهانه اش بهم نگاه می کند و چیزی از دغدغه هایم نمی فهمد.
همیشه آخر دعواهایمان، آن جاییست که من دیگر دیوانه می شوم و پاشنه ی دهانم را می کشم و سر تا پایش را به تحقیر و انتقاد و فحش می کشم و اول و آخرش را لعنت می کنم و از گهی که خورده ام و ازدواجی که کرده ام اظهار ندامت می کنم. اینجاست که او می رود توی اتاق و هندزفری را دوباره می گذارد توی گوشش یا روی تخت به پهلو دراز می کشد و بازویش را می گذارد روی گوشش و می خوابد. راحت و تخت فقط می خوابد.
توی 8 سال زندگی مشترکمان، حتی به اندازه ی 10 میلیون پول پس انداز نکرده که مثلاً یک وامی هم بگیریم و ماشین بخریم. وام؟ حقوقش کفاف خرج زندگی را هم به زور می دهد، چه برسد به قسط. به محض اینکه مرا از کار بیرون انداختند، قشنگ پروژه ی خانه خریدن را تعطیل کرد. تازه پول خواباندن به حساب دو نفرمان توی بانک مسکن و وام مسکن گرفتن و پس اندازهای دیگر هم از حقوق من بود. من که بیکار شدم، همه چیز معلق شد. حتی تلاشش را هم در جهت پیشرفت و آینده ی بهتر نمی کند. می تواند از ساعت 4:20 که می آید خانه، لااقل دو سه ساعت برود اسنپ کار کند. چرا نمی کند؟ چون که 37 سالش است و هنوز گواهینامه رانندگی هم ندارد. می تواند روی شغل قبلی اش که هنوز هم دورادور باهاش در ارتباط است فعالیت بیشتری بکند. چرا نمی کند؟ چون اصلاً کونش نمی کشد که برود مغازه ی پدرش و کمی روی کارش تبلیغ و بازاریابی و سرمایه فکری و جسمی بگذارد. می تواند درس بخواند برای وکالت و قضاوت. اما نمی خواند. می تواند یک عالمه راه دیگر برای درآمد بیشتر داشتن پیدا کند. ملک در حاشیه تهران یا در شمال پیشخرید کنیم و بعد بفروشیم. یک غلطی بکنیم که پولمان یک کمی بیشتر بشود. چرا نمی کند؟ چون دل این کارها را ندارد و نمی خواهد مسئولیت هرگونه شکست و اشتباهی بر دوشش بیفتد. می خواهد من تصمیم بگیرم و من اشتباه کنم که بابتش ازش بازخواستی نکنم.
این آدمی است که من باهاش ازدواج کرده ام.
بی پولی اش. سردی جنسی اش. تنبلی و بی خیالی و بی مسئولیتی اش. تمام این چیزها، دیگر به گلویم رسیده و دارد بالا می زند. خسته شده ام. دیگر از کجا و چی اش دفاع کنم؟ مادر عزیزتر از جانش به اندازه ی کافی عین شیر پشت سرش ایستاده و از گل پسر شاخ شمشادش دفاع می کند. دیگر مرا لازم ندارد که ذکر محاسن و ماله کشی عیوبش را بکنم.
آدم های اطرافم را نگاه می کنم. همه مدام در حال پیشرفت هستند. خواهر و برادرهایم. حتی پدرم در سن 62 سالگی به فکر پیشرفت هستند. دوستان من و خودش. همه. هر کس به نوعی. اما من چه دارم؟ یک آپارتمان قدیمی 50 متری بی پارکینگ و انباری در یکی از بدترین و شلوغ ترین و کثیف ترین محله های شرق تهران، که آن را هم از صدقه سر عروسی نگرفتن و جهیزیه نیاوردن و ده سال پس انداز قبل ازدواج و 5 سال صبر کردن به پای این مرد که پولش جمع بشود و وامش  جور بشود و بتواند بیاید خواستگاری، دارم. اگر یک عروسی چسکی و یک جهیزیه نصفه نیمه و یک بچه می خواستم، نمی دانم این آدم می خواست چکار کند و چطور مخارج این زندگی را برساند و خانه و ماشین بخرد و پولی پس انداز کند؟ شرط می بندم که حالا با یک بچه ی 5 ساله باید طلاق می گرفتم و یا می رفتم حمالی و کلفتی برای دو قران کمک خرج. چون که این مرد فقط می تواند خرج خودش را بدهد. توی خرج من هم مانده، چه برسد به خرج یکی دو تا بچه.
آنوقت می گویند ازدواج با مرد شمالی مگر چه اشکالی دارد؟ شمالی ها که روشنفکر و ملایم و مهمان نواز و دست و دلباز هستند. اختیار زندگی هم که دست زن هایشان است. پس دردت چیست؟
من دردم را به که بگویم؟

دوشنبه، مهر ۰۸، ۱۳۹۸

460: زنانی که ما بودیم

شوهرم می گوید اگر من آزمون وکالت را قبول بشوم، آنوقت یکی دو سال نمی توانم سر کار بروم و باید کارآموزی وکالت کنم تا پرونده گیرم بیاید و کارم روی دور بیفتد. توی آن مدت خرج خانه را چکار کنیم؟
توی این چند سال چند بار این را ازم پرسیده. وقتی سر کار می رفتم، خیلی راحت جوابش را می دادم که خوب مدتی با درآمد من زندگی می کنیم تا کارت روی روال بیفتد و به درآمد برسی. می پرسید قسط های دو تا وام مسکن را که می شود یک میلیون و هفتصد هزار تومان چه کسی می دهد؟ می گفتم موقتاً من می دهم. ماشین را چه کسی می خرد؟ من می خرم. خانه را چه کسی می خرد؟ من می خرم...
اما من تعدیل نیرو شدم و حالا در حوالی چهل سالگی بیکار توی خانه نشسته ام و راستش تصمیم هم ندارم دیگر بروم سر کار. چون هرچه پس انداز داریم تماماً پول من است که قرار است با آن خانه بخریم. یعنی دو سال پول را بانک مسکن خواباندم و حالا که وام ها درآمده، یکهو خانه گران شد و بازار مسکن به هم ریخت و قیمت ها مثل اسب رم کرده از کنترل خارج شد و ما هم اینقدر دست دست کردیم که کم کم شرایط به جایی رسید که در آن اوضاع دیگر خانه خریدن احمقانه بود و باید دست نگه می داشتیم تا قیمت ها یا ثابت شود و یا پایین بیاید و کمی منطقی تر شود. مثلاً قضیه اینطوری شده بود که من می توانستم آپارتمان قدیمی ساز 50 متری بی پارکینگ و انباری ام را بفروشم و با پولش یک آپارتمان 70 متری قدیمی بی پارکینگ و انباری در همین کوچه خودمان به دو برابر قیمت بخرم. یعنی منطقی اش اینطور بود که باید می شد یک خانه 100 یا 110 متری با این شرایط بخرم، اما خانه ی خودم را ارزان می خریدند و خانه های خودشان را گران می فروختند. مثل پروسه ی فروختن طلای دست دوم که وقتی حتی شما طلای دست دوم قرار است بخری، طلافروش یک چیزی این وسط را حق دلالی خودش فرض می کند و می کشد روی هر گرم طلا. این داستان کثافت، حتی شامل خرید و فروش سکه هم شده تازگی!!! یعنی شما سکه را می خری، دو سال بعد که می خواهی به مغازه دار جاکش بفروشی، ازت 10% ارزانتر از قیمت بازار می خرد. اصلاً هم دلیل خاصی ندارد. زورش می رسد و تو هم مجبوری و او از احتیاجت سوءاستفاده می کند.
خلاصه تا همین هشت ماه پیش هم هر وقت شوهرم ازم قول می گرفت که در زمینه ای ساپورتش کنم، راحت بهش قول می دادم. اما ورق برگشت و 50 میلیون دادند دستم و از کار بیرونم کردند.
مدتی بود که کم کم داشتم متوجه می شدم که کار کردن من، همانطور که مادر دوستم (که بازنشسته ی آموزش پرورش بود) و چند زن دیگر (بعد از 30-20 سال کار) بهم گفته بودند، باعث تنبلی شوهرم شده بود و داشت طوری می شد که انگیزه ی هیچ کار و تلاش اضافه در هیچ جهتی نداشت. مثل کارگزاران بیمه، سر جایش می نشست و فاکتورها را جلویش می چیدم و نصفش را تأیید نمی کرد که بخواهد هزینه اش را متقبل شود. یعنی راحت می گفت که «من نیازی بهش نمی بینم» و به راحتی نصف مخارج خانه را بی دلیل و اضافی تشخیص می داد و توقع داشت که خودم از حقوقم آن ها را پرداخت کنم. و توی این «خرج های الکی» رسماً تمامی مخارج شخصی من هم می گنجید. و تمام وسایل ریز و درشتی که قرار بود به خانه اضافه شود.  لپتاپ، پاور بانک، هارد اکسترنال، گوشی مبایل، ماشین، طلا، ظروف و وسایل برقی خانه و هر چیزی که قرار بود خرج روی دستش بگذارد، کاملاً اضافی و نالازم تشخیص می داد. حتی هزینه های درمانی خودم را باید از حقوق خودم می دادم. حتی ازم توقع داشت که بیمه تکمیلی اش هم بکنم و هزینه های درمانی او را هم من بدهم. مسافرت های سالیانه را من باید توسط مزایای رفاهی و اقامتی سازمان محل کارم جور می کردم. حتی با 37 سال سن و با گذشتن 8 سال از زندگی مشترکمان هنوز گواهینامه رانندگی اش را نگرفته و می گوید خودت با پول خودت ماشین بخر و خودت هم رانندگی اش را بکن و مرا اینطرف آنطرف ببرد. حتی در این 8 سال یک بار هم آزمون وکالت یا قضاوت را شرکت نکرده و نه درس می خواند و نه به شغل دومش اهمیتی می دهد و وقتی روی آن می گذارد و نه هیچ چیز دیگر. هر روز ساعت 4 می آید خانه و تا ساعت 12 شب ( 8 ساعت تمام به جز یک ساعت که صرف غذا و دستشویی رفتن و تلفن زدن می کند) روی مبل سه نفره دراز می کشد و توی توییتر جولان می دهد. 8 ساعت خودش یک شیفت کامل کاری است و می توانست لااقل تا 8 شب یعنی 4 ساعتش را توی دفتر پدرش صرف کار لیتوگرافی و یا اصلاً مسافرکشی یا هر کار کوفتی دیگری بکند و درآمدش را از 3 میلیون در ماه (برای زندگی دو نفره توی تهران باید لااقل 5 میلیون درآمد داشته باشی)، کمی بیشتر کند که یک پولی هم برای قسط و پس انداز و ماشین خریدن بماند. اما اصلاً دلش برای آینده مان نمی سوزد و هیچ چیز به تخمش نیست و ترجیح می دهد قسمتی از بار هزینه های زندگی را در کنار وظایف خانه داری به دوش من بیندازد.
خوب چه اشکالی دارد هان؟ این چیزیست که به ذهن شمای برابری طلب می رسد. اشکالش را بهتان می گویم. دخترعموی من ازدواج نکرده. آقا بالاسر ندارد. هرچه می خواهد می پوشد و خانه مجردی دارد و هر کجا دلش می خواهد می رود و از شوهر و فامیل شوهر هم پذیرایی نمی کند و دم به دم دوست پسر عوض می کند و خرج زندگی اش هم فوقش بشود ماهی یک میلیون یا بیشتر. خوب؟ خوب اگر بنده هم قرار بود خودم خرج خودم را بدهم و خودم خانه و ماشین بخرم و خودم کارهای خانه ام را بکنم (کارهای خانه ی یک آدم مجرد، یک سوم کارهای خانه ی آدم متأهل است. چون مهمان و فامیل شوهر هم ندارد که به خاطرشان بشور بساب کند)، و اگر قرار بود وظایف و خرج خانه را نصف به نصف به دوش بگیرم، پس اصلاً چرا شوهر کردم؟ فقط دنبال یکی می گشتم که جوراب هایش را از دور خانه جمع کنم و مدام توی سر خودم بزنم که برود حمام که ملحفه ها و بالش و تخت و پتو بوی گند نگیرد و مجبور نشوم هی بشویم شان و هی لیوان ها و ظرف های کثیفش را از دور خانه جمع کنم و زر زر مادرش را تحمل کنم که چرا بچه نمی خواهم و عیددیدنی فامیلش بروم که بهشان برنخورد؟
ریدم توی این زندگی متأهلی که من دارم. با این حساب بُرد با دخترعمویم است که از اول خودش را درگیر این بدبختی نکرده و خانم خودش است و به کسی هم جواب پس نمی دهد.
من حتی در خانه ی پدری هم هفته ای فوقش یک بار ظرف می شستم و اصلاً بلد نبودم ماشین لباسشویی را روشن کنم. غذا پختن را که اصلاً و ابداً بلد نبودم. حالا بیا ببین چه خرحمالی ای می کنم در خانه ی خودم! فقط روزی 10 بار کانتر آشپزخانه را دستمال می کشم. تازه بعد هم باید بروم سرکار و نصف خرج زندگی را هم بدهم؟ به ازای چه؟ اینکه شوهرم هم هفته ای یک بار در شستن ظرف کمکم کند یا ماهی یک بار توالت را به اسم شستن، کثافتمال کند؟ که مثلاً مهمان که می آید توی پذیرایی کمکم کند و بشقاب های میوه خوری را بچیند و چاقو را یادش برود و وقتی هم جلوی مردم بهش چشم غره می روم که چرا یادت رفت، همین مادر و خواهر خودم بگویند آخ آخ طفلک شوهرت. مرد که توی خانه کار نمی کند! این بیچاره همین قدرش را هم لطف می کند، پس بهش سخت نگیر و ازش مدام تشکر کن!
من نمی خواهم قاطی این بازی کثافت که دو سر باخت است بشوم. مدتی هست که به این نتیجه رسیده ام که کار کردنم بیرون از خانه، تماماً به ضررم است و شوهرم را روز به روز تن پرورتر و بی مسئولیت تر و خوش به حال تر می کند. پس من چه؟ باید دو شیفت تا 12 شب و حتی روزهای تعطیل مثل سگ، بیرون و درون خانه کار کنم و آخرش شوهرم بگوید درآمدم همین است که هست و بیشتر ندارم و می خواستی زن یک آدم پولدارتر بشوی. حتی سعی هم نمی کند که درآمدش بیشتر بشود. یعنی راحت با توجه به شغل فعلی اش، زمینه ی کاری امور حقوقی و قضایی را دارد و فقط کافی است به جای خایه مالی آدم های بی ربط، آدم مرتبطش را پیدا کند و ازش راهنمایی و کمک بگیرد و کمی هم درس بخواند و وکیل بشود و از این شغل و زندگی کثافت کارمندی نجات پیدا کنیم. اما به جایش آویزان من شده که دوره های بورس را بروم و باز دستش را به پول برسانم. انگار به این نتیجه رسیده که نمی تواند از پس هزینه های یک زندگی دونفره بر بیاید، حالا چه برسد به اینکه تصمیم می گرفتم یکی دو تا هم بچه بیاورم (که کاملاٌ هم حق داشتم و صغیر و کبیر ازم حمایت می کردند و خواسته ام یک چیز منطقی و حق طبیعی یک زن تلقی می شد و هیچ کاری هم از دستش بر نمی آمد که بتواند منصرفم کند). بعد این مرد حتی نمی تواند خرج خودمان دو تا را هم بدون آویزان شدن به این و آن بدهد. نمی دانم چرا اصلاً فکر کرد می تواند از پس تأهل بربیاید؟ آیا تا همین چند سال پیش وظیفه مردها تأمین هزینه های زندگی نبود؟ پس چطور شده که حالا هر مردی به خودش اجازه می دهد اعتراف کند که نمی تواند هزینه ی زندگی اش را بدهد؟ پس چرا می روید خواستگاری دختر مردم؟ پس چرا قوانین، هنوز قوانین 1400 پیش هستند و مردها همه جوره نسبت به زن اختیار دارند. اگر «اختیارات» هست، پس «مسئولیت» که ناشی از آن است چه می شود؟
توی سریال «ستایش 3» که همین روزها دارد از تلویزیون پخش می شود، می بینیم که دخترهای نره خر بیست و چند ساله، چون پدرشان مرده، باید بروند از پدربزرگی که اصلاً کاری برایشان نکرده و می خواهد سر به تنشان هم نباشد، اجازه ازدواج بگیرند. یا مثلاً پدربزرگی که خودش خانه ندارد و ورشکست شده و افتاده زندان، یکهو از وسط آسمان میفتد روی زندگی نوه های دختر و ادعای حضانت شان را می کند و می خواهد ببردشان پیش خودش! توجه کنید: دو تا زن بالغ بیست و چند ساله را! نه حتی دختر 9 ساله ای را که شما بهش مجوز ازدواج می دهید و او را واجد عقل و قدرت و اختیار و ازدواج و سکس می دانید.
بی فایده است. چیزی توی این جامعه و آن قانون تغییر نکرده و قرار هم نیست حالا حالاها تغییر کند. هنوز زن حق دوچرخه سوار شدن هم ندارد. هنوز سیگار کشیدن زن توی خیابان ممنوع است. هنوز مرد می تواند ادعا کند که زنش فرمانبردار نیست و خوب نیاز جنسی اش را برآورده نمی کند و حق دارد دوباره و چند باره ازدواج و صیغه و زنبازی و هرزگی کند.
هنوز از 1400 سال پیش چیزی برای زن ها عوض نشده. فقط ما نسل سوخته ای هستیم که این وسط، در حالی که هنوز برابری را به دست نیاورده ایم، جلوجلو باید هزینه اش را بدهیم.