شنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۹۳

359: حتی به سرطان سینه و ایدز...

رفتم دکتر پوست و زنان و گوارش و ریه و چشم و تغذیه... دکترها هم مرا فرستادند سونوگرافی و آزمایش خون و اندوسکوپی و تست متاکولین (یا چنین چیزی) و معاینه چشم و داروخانه. دهانم سرویس شد، اگر خواسته باشید بدانید. کلی هم پول دادم تا فقط بفهمم باید ورزش کنم و نان و برنج و روغن و بادمجان و گوشت قرمز را در غذاهایم به حداقل برسانم. همین و همین. والسلام. باور کنید همه‌شان همین را گفتند. تفصیل می‌خواهید؟ این هم گزارش تفصیلی:
اول: پوست
-        دکتر اینجام اینجوره و اونجام اونجوره و...
-        آزمایش خون.
(سر جمع شد دو دقیقه. بعد هم شوت‌ام کرد بیرون)
دوم: زنان
-        دکتر اینجام اینجوره و ...
-        برو بخواب معاینه
-        ببین دکتر، چیزه. من تا حالا با این وسیله‌ها معاینه نشدما. می‌ترسما.  جان مادرت یواش.
-        اووووووووووم... هوووووووووووووووم... پاپ اسمیر رو گرفتم. حالا برو سونوگرافی.
(جمعاً پنج دقیقه که سه دقیقه‌اش به کندن و پوشیدن تنبان گذشت)
سوم: گوارش
این یکی را می‌گذارم آخر می‌گویم. چون مفصل است و توضیحات دارد.
چهارم: چشم
-        دکتر چشم‌ام...
-        بشین پشت این دستگاه.
-        دک...
-        بشین پشت اون دستگاه. این کدوم وریه؟ اون کدوم وریه؟ اون یکی چی؟...
-        ...
-        شماره چشمت بالا نرفته. اما اگه بخوای برات عینک می‌نویسم. برو عینک سازی.
(دو دقیقه)
پنجم: ریه
-        دکتر...
-        نفس بکش (گوشی را گذاشته روی سینه‌ام)
-        نیاز به کندن لباس نیست؟
-        نخیر. نفس بکش.
-        هااااااااااااااااااااااااا.... هووووووووووووووووووو.... هاااااااااااااااااااااااااااااا.... هوووووووووووووووووووو....
-        محکم‌تر... محکم‌تر...
-        (توی دلم گفتم اگر یک وقت دهانم بو بدهد این اول صبحی، که این بینوا تلف می‌شود. حالا هی من سعی می‌کنم ملایم‌تر فوت کنم و رویم را یک طرف دیگر کنم، این هی آمده توی صورت من و اصرار داد که محکم‌تر فوت کنم...)
-        برو تست متاکولین.
(جمعاً شد 2 دقیقه و چهار نفس عمیق)
ششم: تغذیه
در حینی که توی نوبت دکتر ریه هستم، به دلیل فراخی دکتر و دیر آمدن همیشگی‌اش (آنطوری که بیماران و منشی می‌گویند) به آمد و رفت آدم‌ها نگاه می‌کنم. یک پیرزن ریزه‌ای از یک دری هی می‌دود بیرون و می‌رود داروخانه، هی می‌رود پذیرش، هی برمی‌گردد توی سوراخش. عین مورچه. نگاه می‌کنم به تابلوی اتاقش: متخصص تغذیه.
بلی! البته. اگر که من اینهمه داغانم، مطمئناً از تغذیه‌ام است. اینهمه دکتر رفتیم، اینهم رویش. پاشدم رفتم نوبت گرفتم و پریدم توی اتاق متخصص تغذیه.
-        ...
-        قد؟ وزن؟ چی می‌خوری؟ چقدر نون؟ چقدر لبنیات؟ چقدر برنج؟ چقدر گوشت؟
-        فلان و فلان و فلان و فلان.
-        اینا رو از داروخونه می‌گیری. طبق این برنامه که بهت می‌دم رژیم می‌گیری. بعدم... آزمایش خون.
(این یکی حدود یک ربع بیست دقیقه شد. طوری که نوبت دکتر ریه‌ام رسید و صدای منشی را از راهرو می‌شنیدم که شماره‌ام را می‌خواند و این ول کن نبود. خیلی خانم متعهدی بود. به قرآن.)
و باز، سوم: گوارش:
یک پیرمرد امیدواری بود. و خوشحال. نمی‌خواستم چسناله کنم. مشکل من معده‌ام بود. اگر قرار بود برای یکی چسناله کنم، باید می‌‌رفتم پیش مشاور یا روانشناس. این با جسمم سر و کار داشت. به طور دقیق، با معده‌ام... اما خودش سر شوخی را باز کرد. عمداً سوألاتی می‌پرسید که برای جواب دادنش مجبور بودم به اعصاب ضعیف‌ام اشاره کنم.
نخیر! من بین غذا، آب بیش از حد نمی‌خورم و در طول روز چای زیادی نمی‌خورم و غذا را تند تند نمی‌خورم (چون باید اول جراحی و موشکافی‌اش کنم) و کم یا زیاد غذا نمی‌خورم و اصلاً هیچ عادت بدی ندارم الا... اعصاب خراب!
چرا اعصابت خراب است؟ چرا سر کار می‌روی؟ برو بنشین توی خانه‌ات و به ورزش و سلامتی‌ات برس. بچه‌ی یک زن کارمند، بد و مریض و روانی بار می‌آید؟ بچه نداری؟ نمی‌خواهی بیاوری؟ چرا؟ بچه خوب است. برو جنوب، مناطق جنگی تا بفهمی که این مملکت مال ماست. ما شهید دادیم. خون دادیم. مال ماست. باید برای بهتر کردنش تلاش کنیم.
دکتر این کشور، دیگر کشور من نیست. احساس یک مهاجر را دارم. توی یک مملکت غریبه. وسط آدم‌ها غریب. هیچ چیزش مال من نیست و ربطی به من ندارد. اگر بتوانم مهاجرت می‌کنم می‌روم افغانستان، پاکستان، بورکینافاسو، شاخ آفریقا اصلاً. هرجایی جز اینجا. اعصابم از 70 میلیون جمعیت خرد است. از برنامه‌های صبح تا شب چرند تلویزیون. از... (سیا.سی شد! ما هیچ، ما نگاه...)
خیلی حرف زدیم. دست آخر از ترس مریض‌های توی نوبت سر و تهش را هم آورم.
-        حالا برو اندوسکوپی و بیا تا صحبت‌مون رو ادامه بدیم!
(نیم ساعتی آن تو بودم و شوهرم بیرون داشت حرص می‌خورد)
آزمایش‌خون‌ها (با قند، بی قند، ویتامین دی و ...) را دادم. سونوگرافی را هم دادم (حالا من که می‌دانم اصلاً کل این مثنوی صد من کاغذ را به انگیزه همین توضیحات مربوط به سونوگرافی واژینال خواندید! بروووووووووووووووووووووو! خودمان این‌کاره‌ایم بابا! حالا توی پانوشت تعریف می‌کنم) تست متاکولین اما برای خودش مصیبتی بود. هفت هشت جور کوفت و زهرمار را ریختند توی یک کپسول متصل به یک لوله‌ای و دادند استنشاق کردم و بعد هی تست ریه ازم گرفتند. حالا اینکه چقدر خانم دکتر جیغ جیغ کرد تا من بفهمم فوت کردن تا بن جگر و تا تمام شدن آخرین مولکول‌های هوا توی ریه‌هایم، یعنی چه، بماند. آخرش پرسید: خوبی؟ زمین و هوا را نگاه کردم: اووووووووووم.... هوووووووووووووووم... بد نیستم. ولی یه ذره اون ته ریه‌هام می‌سوزه و خشک شده. طبیعیه، نه؟
دو تا پاف اسپری سالبوتامول (خدابیامرز مادربزرگم که آسم داشت همیشه بر قبای‌اش و زیر بالش و تشک‌اش بود. اول جوانی آسم نگیری، صوااااااااااااااااااااااااااااااات!) توی حلقم خالی کرد و گفت که هیچ مرگم نیست و آلرژی دارم و احتمالاً سینوس‌هایم عفونت دارند و باید اسکن‌شان کنم. اما بعدش تا همین امروز ریه‌هایم از موادی که رویم تست کرده بود می‌سوخت و یک حال بدی داشتم. می‌آید ابرویت را بردارت، می‌زند چشمت را هم کور می‌کند لامصب!
اندوسکوپی هم مانده هنوز. آنهم منِ عقی!
خلاصه اینکه بعد از یک چکاپ کامل، سرم را رو به آسمان بلند کردم و گفتم: پوووووووووووووووووووووف! همین؟ خو از اول می‌گفتی مشکل فقط از بی‌تحرکیه! مسخره!
پ.ن: هار هار هار هار... بروید توی گوگل سرچ کنید. مگر اینجا از آن سایت‌ها هست؟ حاشا و کلا! دور باد!
پ.ن2: دروغ چرا؟ شما که غریبه نیستید. عین سگ از بیماری می‌ترسم. توی این مدت به بدترین بیماری‌های نوع بشر فکر کرده بودم...

یکشنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۹۳

358: مرا با بحران‌هایم در زیر ماسه‌ها دفن کنید

صبحی که از خانه بیرون زدیم، گفتم: هوا یه کم خنک‌تر از دیروزه. نه؟
- آره. هواشناسی گفته از امروز شروع به خنک شدن می‌کنه.
- مگه می‌شه؟ هنوز کل مرداد و داریم. به وسط تابستونم نرسیدیم.
- دهم مرداد چله‌ی تابستونه دیگه.
در این 9 ماهی که آمده‌ایم توی این خانه، به طور متوسط هفته‌ای دو تا بحران داشته‌ایم.
# دو روز قبل از عروسی چاه ساختمان ریزش کرد، آنهم در حالی که برادرانم توی پارکینگ داشتند برای من تختخواب و کابینت می‌ساختند و وقتی جهیزیه را آوردیم، سنگین‌ترین تکه (یخچال) را درست همانجا پیاده کردیم، روی چاهی که فردایش ریزش کرد! بعد تا مدت‌ها (و هنوز هم) سر هزینه‌اش و قانونی یا غیر قانونی بودن اتصال به فاضلاب شهری، با مدیر ساختمان درگیر بودیم (و هستیم).
# سقف انباری بالای حمام و توالت نم داد (و هنوز هم نم می‌دهد) و مدت‌ها درگیرش بودیم و هستیم. لوله‌کش آوردیم. گچکار آوردیم. طبقه بالایی‌ها زیر کاسه توالت‌شان را قیرگونی کردند. بعد باز دو سه بار دوغاب سیمان کردند. و ماجرا همچنان ادامه دارد.
# سقف آشپزخانه نم داد. نم که چه عرض کنم، داشتم جاروبرقی می‌کشیدم یکهو دیدم یک چیزهایی روی فرش بپربپر می‌کند. نگو قطرات آب بود که می‌خورد زمین و شتک می‌زد به کابینت‌ها! پریدم سینی و لگن گذاشتم زیرش و شوهرم دوید طبقه‌ی بالا و به خانم محترم گفت که کف آشپزخانه آب نریزد. اما به هرحال سقف به وضع اسفباری ترک خورده و تاول تاول شده است.
# زمستانی، لوله‌ی شیر آب بالن در اثر یخ‌زدگی ترکید و آب توی اتاق خواب و زیر تخت جاری شد(که توی پست روز خوب برای ریس ماهی ذکرش رفت). بعد هم لوله‌ی لبه‌ی پشت‌بام ترکید و دوباره به دیوار پذیرایی نم داد
# اخیراً یک روز بخاری را کنار زدیم و دیدیم که دیوار خانه ترکیده و گچ‌هایش کنده شده و به آجر رسیده. چرا؟ چون ناودان اداره‌ی برق بغل خانه‌مان خراب شده بوده و تمام آبی که روی پشت‌بامش می‌رفته، به جای کوچه، یک‌راست می‌آمده توی دیوار خانه‌ی ما. آن برف‌های زمستان... آن رگبارهای بهار...
# راه‌پله و پارکینگ همیشه کثیف و پر از آشغال است. چون که پارکینگ ما از این مدل‌های نرده‌ای است و خانه‌مان هم دومین خانه مانده به خیابان اصلی است. پس هر کس یک کوفتی می‌خورد (آلوچه، شربت نذری، پفک و...)، ظرفش را، و هرکس سیگاری می‌کشد، فیلترش را، و هرکس نانی بر زمین پیدا می‌کند، برکت خدا را، پرت می‌کند توی پارکینگ ما!
تبصره: شما سر و صدا و گرد و خاک و باد و باران را هم به عنوان عوامل طبیعی به وخامت اوضاع بیفزا. و همچنین نبود امنیت (از لحاظ اینکه ما طبقه‌ی اول هستیم و جرأت نمی‌کنیم از ترس باز ماندن درب پارکینگ، حتی کفش‌هایمان را جلوی در بگذاریم.) و همچنین دختر پسرها و زن و شوهرهایی که کوچه‌ی ما را حیاط خلوت خانه‌شان تصور کرده و از شلوغی خیابان اصلی به آن گریز زده و درست زیر پنجره‌ی ما رو در رو یا تلفنی جنگ و دعوا می‌کنند و خط و نشان می‌کشند. و همچنین تالار عروسی پنجاه متر آنطرف‌تر، که ماشین‌هایشان جلوی در ما پارک می‌شود و صدای دزدگیرشان روانی‌مان می‌کند و همچنین چیپس و ماست موسیر و مزه‌هایی که کنار ماشین‌هایشان جلوی در خانه‌ی ما میل می‌کنند و آشغالش را همانجا پرت می‌کنند. و دوده‌ی خیابان اصلی که روی تمام وسایلم می‌نشیند و سر و صدای عبور ماشین‌ها که خوابمان را زهرمار می‌کند و گرد و خاک پروژه‌ی تعمیرات پیاده‌روها و عریض کردن خیابان اصلی که شش ماه است تمامی ندارد... و تمام بدبختی‌ها و معضلات ساکن بودن کنار یک خیابان اصلی پر رفت و آمد در شرق تهران... (تبصره از بند اصلی طولانی‌تر شد!)
# و اما بزرگترین مشکل: دمای هوا!
خانه‌ی ما سر نبش و روی پارکینگ است و فقط سه متر دیوار مشترک (آنهم از آشپزخانه) با خانه‌های بغلی مشترک داریم. یعنی شما یک خانه‌ی درختی به تمام معنا را تصور بفرما. وسط زمین و هوا. با دیوارهایی به نازکی حلبی! تمام زمستان را (درست از همان اول پاییز که ملت تا دو سه ماه نیازی به بخاری ندارند) مجبور بودیم بخاری روشن کنیم. اواسط زمستان دیگر سرما آنقدر زیاد شد که با دو تا بلوز و دو تا شلوار و گاهاً حتی شال پشمی دور سر و گردن، توی خانه می‌گشتیم و شب‌ها شوهرم با کلاه پشمی و من با شال پشمی و زیر دو تا لحاف پشم شیشه می‌خوابیدیم. صبح‌ها جرأت نمی‌کردیم پایمان را روی سرامیک‌ها بگذاریم. اول با نوک انگشت پا دمپایی روفرشی را پیدا می‌کردیم و بعد از تخت پیاده می‌شدیم. شما تصور کن انگار روی قالب یخ پا گذاشته‌ای، پایت را گاز می‌گرفت. آخرش مجبور شدیم بیخیال زیبایی بصری سرامیک بشویم و خانه را موکت کنیم.
تا اواخر فروردین هنوز جرأت نداشتیم بخاری را جمع کنیم. بعد هم به محض اینکه خواستیم نفس راحتی بکشیم که از زمستان جان سالم به در بردیم و حالا تا چند صباحی هوا معتدل است، یکهویی گرما بهمان هجوم آورد.
وقتی می‌گویم گرما، طبیعی است که شما تصوری ازش نداشته باشید. چون طبقه پایین و بالایتان کولرها را روشن کرده‌اند یا لااقل محافظی جلوی آفتاب به شمار می‌روند و احتمالاً فقط از روبروی خانه، آنهم فقط دو سه ساعت در روز آفتاب دارید. اما خانه‌ی ما شرقی غربی است و آفتاب از همان اول صبح با پنجره‌های سمت چپ کارش را شروع می‌کند و ضلع جنوبی خانه را طی می‌کند تا به روبرو برسد و بعد تمام روز با تمام توان خود دیوار جلویی را زیر رگبار می‌گیرد. بدبختانه روبروی ما هم به جای ساختمان، یک کوچه است و آفتاب تا غروب کاملش، هیچ مانعی برای تیرباران ما ندارد.
غروب‌ها که می‌روم خانه حتی نمی‌شود دست به دیوارهای خانه زد. انگار کن سونای خشک. کولر و پنکه هر دو با هم تا فردا صبح که از خانه بیرون بزنیم هلک و هلک کار می‌کند و حریف گرما و دم خانه نمی‌شود. راه می‌روم و شرشر عرق می‌ریزم. تازه عین تارزان لخت توی خانه می‌گردم.
به شوهرم می‌گویم توی این خانه، ما تمام طبقات جهنم را از آتش تا زمهریر تجربه کردیم. آن دنیا هم مثل این یکی کسل‌کننده خواهد بود.
# پیرزن‌ها!
خانه‌ی ما کلاً شش واحد است، که سه تایش از آن پیرزن‌ها و از کار افتادگان است. توی ساختمان کلاً بچه نداریم، نوه داریم! یعنی این‌ها مدام عروس و دامادشان خانه‌شان است. حوصله‌ی نظافت ساختمان یا مدیریت را هم ندارند. مدیر قبلی هم که در اثر بی‌کفایتی و دزدی از پیرزن‌های ساده، برکنار شد. جز ما فقط یک واحد دیگر می‌ماند که آنهم دست مستأجر است و کلاً هیچ مسئولیتی را به عهده نمی‌گیرد. ما هم که تازه وارد هستیم و به دلیل اینکه هر دو شاغلیم، و مدیر قبلی هم در صورت مدیر شدن ما (به خاطر اختلاف سر همان قضیه‌ی چاه ساختمان و هزینه‌هایش) کارشکنی خواهد کرد، مدیریت را قبول نکردیم. خلاصه در حال حاضر ساختمان بی صاحب و صلار است و سگ صاحبش را نمی‌شناسد. به قرآن.
# سوسک.
آخرش اگر کسی فهمید این سوسک بی‌پدر و مادر از کدام سوراخی به خانه‌ی ما نفوذ می‌کند، جایزه دارد. پنجره ها را توری ریز کشیده‌ایم. لوله‌ی هواکش و دودکش هود و آبگرمکن را هم. درب تمام آبریزها و چاهک‌های خانه را هم با درپوش توری ریز پوشانده‌ایم. دور تا دور در ورودی و تمام پنجره‌های خانه را هم درزگیر زده‌ایم. پس سوسک از کدام گوری می‌آید.
حالا می‌آید، به جهنم، بیاید. همه جا گرد سوسک ریخته‌ایم و دیر یا زود می‌میرد. خودمان هم که روی تخت می‌خوابیم و دستش به ما نمی‌رسد... اما دیوث گیر داده و درست وقتی که مهمان توی خانه است، تا حالا دوبار پیدایش شده و آبرویمان را برده. یا از لنگ و پاچه‌ی مهمانی که شبانه روی زمین خوابیده بالا می‌کشد، یا درست وقتی گرم صحبت با زن‌های ایش و تیشی‌شان هستم، از زیر مبل بیرون می‌دود و قهرمانانه چهارتا پایش را در هوا تکان می‌دهد (دوتای دیگر را برای حفظ تعادل روی زمین گذاشته و رویشان ایستاده است. مگر فیزیک نخوانده‌اید؟ البته قبول دارم که در صورت پرواز، می‌تواند از هر شش پایش برای حرکات قهرمانانه استفاده کند و جیغ خانم‌ها را بیشتر در بیاورد.)
بحران‌های دیگری هم هستند که الأن یادم نمی‌آید (اما مطمئناً هستند و اگر بعداً یادم آمد در پانوشت خواهم افزود) و همین است که توی این خانه به طور متوسط هفته‌ای دو بحران داشته‌ایم.
در حال حاضر بحران گرما و سوسک، کاملاً روی بورس است. البته طبعاً به تخـ.م‌تان. شما می‌توانید در صورت تمایل، بحران‌های خودتان را داشته‌باشید: ریـ.زگردها... دا.عش... غزه... منابع آب... زنـ.دانیان سیـ.اسی... و یا هر کوفت دیگری که فکرش را بکنید...
اصلاً چه کاری است؟ هر کس بحران خودش را وسط بگذارد و خاک خودش را بر سر بریزد. چه کار داریم به بحران دیگران؟
پ.ن1: عنوان:
اگر روزی از روزها بمیرم، مرا با گیتارم در زیر ماسه ها دفن کنید. (فدریکو گارسیا لورکا)




شنبه، تیر ۲۸، ۱۳۹۳

357: در ستایش معلم

دارم درباره‌ی فیلم Detachment حرف می‌زنم،‌ نه روز تخ.می معلم که همیشه ازش خاطرات بد داشته‌ام. برای اینکه برای معلمی که دوست داشته‌ام گل یا کادو می‌برده‌ام و او هم معمولاً دوشاخه‌ی چس‌کن‌اش را به برق می‌زده و فاز «ما وارسته‌تر از این حرف‌ها هستیم» برمی‌داشته و محل سگ بهم نمی‌گذاشته.
سن بدی است این سن نوجوانی و اوایل جوانی (13 تا 21). آدم الکی الکی شیفته‌ی یک آدم معمولی مثل خودش می‌شود و فکر می‌کند یارو عن خاصی است. حالا این که دوستی و رابطه‌ی معلم شاگردی بود،‌ این بدبخت‌ها را بگو که توی این سن عاشق شده‌اند. یعنی یکجور بیماری‌ای است که فقط باید صبر کرد دوره‌اش بگذرد. هرچی به طرف بگویی، ک.سشعر جوابت را می‌دهد. اصلاً‌ یک گوشش در است و آن یکی دروازه. والله به خدا!
به هرحال پریشب فیلم گسیختگی یا گسستگی یا حالا هرچی را ‌دیدیم و امشب فیلم Primal (اولیه- کهن یا همان حالا هرچی) را دیدیم.
پیش از هرچیز بگویم قصد من از نوشتن این یادداشت،‌ قبل از اینکه مربوط به مقام شامخ معلم باشد،قیاسی بین فیلم خوب و فیلم بد است.
فیلم گسیختگی درباره‌ی مدارس،‌ معلمین،‌ نسل جدید و به طور کلی «تعلیم و تربیت» است. آقای پیانیست  محبوب ما،‌ در این فیلم نقش یک معلم موقت را دارد. از این‌هایی که در حد فاصل تعویض یک معلم، به عنوان معلم جایگزین به طور موقت می‌آیند و به محض پیدا شدن معلم جدید،‌ جمع می‌کنند و می‌روند پی کارشان. نمی‌دانم معادل ایرانی‌اش چه هست. در اولین فرصت از دختردایی شوهرم که زن پسرخاله‌ی شوهرم شده و معلم است خواهم پرسید (اولین فرصت احتمالاً جشن تولد پسرش است که آنجا هم سرش شلوغ است و نمی‌توانم بروم یقه‌اش را بگیرم و ازش بپرسم:‌ شماها به معلم جایگزین چی چی می‌گویین؟). بلی،‌ می‌گفتم که مستر برادی یک معلم است که به محض ورود به یک مدرسه با اوضاع وحشتناکی مواجه می‌شود و فوراً دستش می‌آید که این مدرسه در مرز نابودی است. بچه‌ها انگیزه‌ای برای درس خواندن ندارند و در مرز سقوط در اعتیاد و فح.شا هستند. والدین به تخ.مشان نیست. معلم‌ها از سر و کله زدن با بچه‌های آنرمال،‌ در مرز جنون قرار دارند. و مدیر مدرسه رسماً‌ هیچ کاری از دستش بر نمی‌آید و در مرز اخراج یا استعفا است.
فیلم با جمله‌ای از آلبر کامو که مترجم بی‌سواد، آن را آلبر کامیوس ترجمه کرده شروع می‌شود:
And never have I felt so deeply at one and the same time so detached from myself and so present in the world
"هرگز نتوانستم همزمان با احساسی عمیق به دیگری، از وجود خود «جداافتاده» و همچنان نیز در جهان هستی حضور داشته باشم".
(انگلیسی‌ام خوب نیست و این با معنی ترین ترجمه‌ای بود که از جمله کامو توی نت گیر آوردم) و با توجه به محتوای فیلم فکر می‌کنم منظورش این باشد که موقعیت یک معلم طوری است که باید همزمان، احساس عمیقی به دیگری (شاگردش) داشته باشد، و فاصله را هم حفظ کند و احساسات خودش را هم انکار کند،‌ و این‌ها باعث می‌شود که حس کند در جهان هستی (الان-اینجا) حضور ندارد. یعنی حس از هم گسیختگی. از خود دور افتادن. دوگانگی.
مثلاً اینکه مستر برادی به دختر خیابانی و دختر چاق دانش‌‌آموز و همکارش علاقمند است. هر کدام به نوعی. دوتای اول از سر دلسوزی و حمایت و آخری احساس جنسی. اما انگار مدام در حال ایجاد سوءتفاهم است. در دوتای اول،‌ شائبه‌ی وجود عشق و احساس جنسی را ایجاد می‌کند و در آخری،‌ شائبه‌ی داشتن نیت سوء و بیمار جنسی بودن را. توهمات غلط در موقعیت‌های غلط. در حالی که مدام در حال انکار خود و انکار هرگونه احساسی نسبت به زنان اطرافش است،‌ مادرش را انکار می‌کند. علاقه‌اش را به او. یادآوری طرز مردنش را. هرچیزی که بین او و مادرش وجود داشته. البته به نظرم ماجرای مادر، صرفاً یک قصه‌ی حاشیه‌ای است که می‌شده از آن یک فیلم دیگر ساخت و این ربطی به موقعیت خاص یک معلم ندارد. موضوع معلم بودن، یک بدبختی جداگانه است،‌ که البته مشکلات خانوادگی و خارج از محیط کار، می‌تواند آن را بغرنج‌تر کند.
در فواصل فیلم، تصویر و صدای مستر برادی را داریم که به طور متناوب با خودش یا کسی یا کسانی حرف می‌زند. شاید دچار بحران روحی شده و در تیمارستان به سر می‌برد و با دکتر روانکاوش حرف می‌زند. شاید در جلسه‌ی مربیان حضور دارد و دارد با معلمین دیگر حرف می‌زند. شاید صرفاً‌ دارد با ما حرف می‌زند. شاید اصلاً کارگردان است،‌ یا مستر کامو که دارند با ما حرف می‌زنند و از یک جور گسیختگی در همه‌ی سلول‌های یک جامعه حرف می‌زنند.
مردی در کلاس درسش با شاگردان حرف می‌زند،‌ فریاد می‌زند،‌ سعی دارد توجه‌شان را جلب کند،‌ اما کسی حتی نگاهش نمی‌کند. شب در خانه،‌ زنش به تلویزیون خیره شده و پسرش یک غلط دیگری می‌کند و اصلاً متوجه حضور او و حرف‌هایش هم نمی‌شوند. روزی از روزها،‌ مستر برادی در حال عبور از حیاط مدرسه، مرد را در حالی پیدا می‌کند که چنگ در حصارهای آهنی انداخته و به آسمان چشم دوخته...

- هی آقای فلانی،‌ چیزیتون شده؟
+ شما منو می‌بینین؟
- البته!
+ خدا رو شکر. فکر می‌کردم نامرئی شدم!

مستر برادی معلم است. مستر برادی دارد رنج می‌کشد. رنج مدام. و چهره‌ی دوست داشتنی‌اش،‌ مثل همیشه، شبیه مسیح است. و در این چهره چه ویژگی خاصی هست که برای چنین نقشی انتخاب می‌شود؟ رنج و خستگی.
معلمی شغل وحشتناکی است و اگر بگوییم «شغل انبیاست»،‌ چندان بد هم نگفته‌ایم. در سن بیماری (13 تا 21 سال) به شخصی نزدیک شده‌ای و همزمان باید لمس و معاینه‌اش کنی (از فاصله‌ی خیلی نزدیک) و درمانش کنی و مراقب باشی خودت هم بیمار نشوی و انجام این هرسه با هم،‌ تقریباً‌ محال است. همیشه یا به اندازه‌ی کافی نزدیک نشده‌ای و در نتیجه نمی‌توانی به درستی تشخیص بدهی و تجویز کنی، یا زیادی نزدیک شده‌ای و خودت هم مبتلا شده‌ای. و در این نزدیک شدن،‌ در این دلسوزی و محبت،‌ همیشه خطر ویرانگری هم هست. مثل دختر خیابانی‌ای که به گمانش برای اولین بار فامیل یا معشوقی پیدا کرده که قصد سوءاستفاده جن.سی را ازش ندارد. یا دختر دانش‌آموز چاق و با استعدادی که فکر می‌کند برای اولین بار کسی پیدا شده که ارزش‌های درونی‌اش را شناخته باشد و به ظاهرش توجهی نکند و حالاست که می‌تواند عاشق‌اش بشود. و در این لحظه‌ی برطرف کردن سوءتفاهم و عقب کشیدن و توضیح موقعیت برای شخص نوجوان، همیشه خطر آسیب زدن به روح و روان او، و ایجاد عکس‌العمل شدیداً پرخاشگرانه و آنی (خودکشی-فرار-اعتیاد) وجود دارد.
یک دیالوگ محشری توی فیلم سن‌پطرزبورگ بود که محسن تنابنده به پیمان قاسم‌خانی می‌گفت که چرا دخترها همش عاشق تو می‌شوند و قاسم‌خانی جواب می‌داد که تقصیر خودش نیست و بدون اینکه بخواهد، دخترها را درک می‌کند و به محض اینکه درک‌شان میکند،‌ عاشقش می‌شوند. تنابنده می‌گفت: خب درک‌شان نکن. و قاسم‌خانی پاسخ می‌داد که نمی‌تواند و دست خودش نیست. به محض اینکه برایش درد دل کنند،‌ او درک‌شان می‌کند!
حالا حکایت معلم‌ها هم اینطوری است که دست خودشان نیست. مجبورند نوجوان را درک کنند (نخواهند هم نمی‌توانند. ناخودآگاه درک‌شان می‌کنند) و به محض درک کردن، طرف عاشق‌شان می‌شود.
وقتی فیلم تمام شد،‌ ما سه نفر بودیم که تیتراژ پایانی را همینطور خشکیده و مات و مبهوت، تا آخرش نگاه کردیم و به موسیقی زیبای پایانی گوش دادیم.
این یک فیلم خوب بود.
اما امشب این فیلم ترسناک پریمال را دیدم و وقتی فیلم تمام شد مات و مبهوت برگشتم به شوهرم گفتم: همین؟؟؟ همین؟؟؟ یعنی چی؟ مثلاً که چی؟
یک عده معلوم نیست چرا دنبال کیون یکی راه افتاده‌اند رفته‌اند یک جایی وسط استرالیا که یک غار در یک صخره کنده شده و در دهانه‌ی آن یک سری نقاشی باستانی هست. بعد این‌ها بدون مقدمه‌چینی مرسوم در اینطور فیلم‌ها، بنا می‌کنند یکی یکی و به سرعت کشته شدن و تبدیل شدن به موجودات وحشی‌ای که معلوم نیست اصلاً چه‌شان هست و چرا دارند به آن غار باستانی و موجود تویش باج و خدمات می‌دهند. در نهایت دختر فوبیایی فیلم که اصلاً معلوم نیست چرا فوبیای محیط‌های تنگ را دارد و چه کسی و کي و چرا او را در زیرزمینی محبوس کرده بوده، یکهو از حالت ریقو و وارفته و ترسویش خارج شده و تبدیل به جنگجویی افسانه‌ای می‌شود و غول مرحله‌ی آخر را کشته و از غار بیرون می‌پرد و بعد هم دختر وحشی‌ای که از دوستان‌شان بوده و تبدیل به جاندار وحشی مهاجمی شده و این با هفت نفر دیگر هم حریفش نبوده‌اند،‌ یک تنه و حتی بدون چاقو می‌کشد.
اوکی. شما خوب. شما قهرمان. شما اینکاره. اما می‌شود لطف کنی و برای ما هم توضیح بدهی که آن غول توی غار که قصد تجا.وز به تو و حامله کردنت را داشت، مثلاً چی بود؟ یک جور خدای باستانی؟ یک موجود فضایی؟ یک جاندار جهش یافته؟ بعد مثلاً چرا آن یکی‌تان از گزش یک زالو، بیماری را گرفت و وحشی شد و این یکی‌تان از جای گاز یک خرگوش بیمار، بیماری را نگرفت؟ چرا آن یکی‌تان یک شب تا صبح طول کشید که بیماری در تنش پخش شود و دندان‌هایش سبز شود، و این یکی‌تان، فقط پنج دقیقه طول کشید تا پروسه را طی کند؟
اصلاً ولش کن. سرتان را درد نیاورم، فیلمه یک چیز مزخرف بی معنایی بود که حال مرا هم که از علاقمندان این ژانر هستم، به هم زد.
از آن فیلم‌هایی بود که آخرش هی باید از خودت می‌پرسیدی: که چی؟ که چی؟
الأن منتظر چی هستید؟ منتظر اینکه دوباره برگردم به موضوع «معلم»؟
گفتم که این یادداشت، بیشتر درباره فیلم خوب و فیلم بد است!
                                                                                                                                                                   
پ.ن: تقدیم به ارادتمندان آقامون: آدرین برادی.

شنبه، تیر ۱۴، ۱۳۹۳

356: حذف به قرینه‌ی لفظی

بعد از آخرین دیالوگ‌ام توی نانوایی به این نتیجه رسیدم که بیایم این‌ها را بنویسم. که دیگر وقتش است و به محض رسیدن به خانه، باید آب دستم است،‌زمین بگذارم و بیایم به اطلاع‌تان برسانم که:
مردم، یک مشت «ک.سکش روانی» شده‌اند و یکی باید مسئولیت‌اش را به عهده بگیرد.
خواهید پرسید:‌ چطور مگر؟
جواب:
نان سنگ‌ها را گذاشتم روی اپن آشپزخانه که هوا بخورند و خودم رفتم لباس‌هایم را درآوردم و پرت کردم روی تخت و تپیدم توی حمام و یک دوش آب سردِ گردن به پایین گرفتم و آمدم بیرون‌، حوله‌ی سبز کوچکم را پیچیدم دور میان‌تنه‌ام و رفتم نان‌ها را تکه کردم و گذاشتم فریزر و روی میز را دستمال کشیدم و نان‌خرده‌ها را تمیز کردم و آمدم لباس تابستانی نصفه‌نیمه‌ام را پوشیدم و نشستم پای کامپیوترم که برایتان بنویسم...
یکی از روزهای یک کارمند زن:
# ساعت هفت صبح از در خانه می‌زنم بیرون و چند دقیقه پیاده می‌روم تا برسم به بی‌آرتی‌های امام علی. شانس می‌آورم و می‌نشینم. آقای راننده (1) لطف کرده و ما را در سلیقه‌ی خودش شریک کرده و رادیو اتوبوس را تا ته زیاد کرده. هندزفری در بیاورم؟ هندزفری در نیاورم؟ ولش کن. تا گره‌ی سیم هندزفری را باز کنم، به مقصد رسیده‌ام. به زحمتش نمی‌ارزد.
# ساعت 7:40 از اتوبوس پیاده می‌شوم و سوار یک تاکسی می‌شوم. در تمام طول مسیر جز من نمی‌تواند کس دیگری را سوار کند. چرا؟‌ از بس که تخ.می رانندگی می‌کند. از راست سبقت می‌گیرد. جلوی مردم می‌پیچد. چراغ قرمز را با سرعت صد تا رد می‌کند. دیر ترمز می‌کند. زود گاز می‌دهد. افتضاح آقا. افتضاح. دارم با خود می‌گویم این با این رانندگی تخ.می‌اش چطوری هنوز زنده است و ماشینش له و لورده نشده؟
پنج دقیقه مانده به رسیدن،‌ یک پنج هزار تومانی بهش می‌دهم و انتظار دارم مثل هر روز 1000 تومان بردارد و دو تا دوهزار تومانی پس بدهد. اما یارو آقای (2) درمی‌آید می‌گوید که اگر هزار و دویست خرد داری بده. هزار و دویست؟ کرایه‌ی این مسیر هزار است. نخیر، 1200. من هشت نه ماه است دارم این مسیر را می‌آیم و اول هشتصد بود و حالا 1000 شده و تو اولین نفری هستی که 1200 می‌خواهی. نخیر، 1200... و باقی مسیر را تا جایی که پیاده می‌شوم مکالمه‌مان به این صورت ادامه می‌یابد:
- فلان و فلان و فلان
+ بیسار و بیسار و بیسار
و همین‌طور تا وقتی که در ماشین را به هم می‌کوبم و پیاده می‌شوم یک سری حرف تکراری می‌زنیم و یارو هم فقط حرف خودش را تکرار می‌کند و وانمود می‌کند اصلاً حرف‌های مرا نشنیده و من هم چون لجم گرفته از پررویی‌اش و به هرحال یک اسکناس 1000 تومانی هم بیشتر بهش نداده‌ام که کیونم بسوزد، قصد دارم سر حرفم بایستم و بهش بفهمانم که نمی‌تواند پول زور از مردم بگیرد و او نیست که یک نفره اختیار تعیین کرایه برای یک مسیر را داشته باشد.
اما آخرین خط دیالوگ‌مان قطعاً زیبا و به یاد ماندنی است و جا دارد که در اینجا ثبت شود:
- آقای محترم، بهتره بری بپرسی و از کرایه مطلع باشی و اول صبح اعصاب ملت و داغون نکنی و تمام روزشون رو خراب نکنی که کرایه‌ی اضافه بگیری.
در حالی که دور می‌شوم صدای فریادش را می‌شنوم که:
من رییییییییییییییییییدم توی اون اعصابت!
من هم زیرلب به نرمی و ملاحت پاسخ می‌دهم:
منم رییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییدم به اون رانندگیت!
# ساعت هشت می‌رسم سرکار. در حقیقت ده دقیقه به هشت. زود رسیده‌ام. منشی آقای (3) پشت در اتاق ایستاده است:
این از صب داره می‌پرسه اینا نیومدن؟‌اینا نیومدن؟
+ ساعت کار اداره رو نمی‌دونه؟
ـ چمدونم والا.
هنوز یک کار تمام نشده. یک کار دیگر برایم می‌رسد. روز شلوغ. روز تخ.می شلوغ. همکارم هم که درگیر کارهای جمع و جور کردن و ارسال نشریه‌اش است و نمی‌‌تواند کمکی بکند. مثلاً این آمده بود کمک من، حالا نصف کارهایش را هم می‌اندازد گردن من!
خانم (4) یک لیست هفت هشت صفحه‌ای برایم می‌آورد که نام و شماره تلفن یک سری آدم است و تمامش را باید توی اکسل وارد کنم. مسأله اینجاست که چند صفحه‌ی اول را به صورت فکس دریافت کرده‌اند و تمام شماره‌ها به خط لاتین است و تمام 5،6،8 و 9ها عیناً شبیه هم هستند و من کمرم درد می‌گیرد از بس برای خواندن نوشته‌ها درازنشست می‌روم و چشم‌هایم باباقوری می‌شود از بس به اعداد زل می‌زنم و صفحه را عقب جلو می‌برم.
وقتی تمام می‌شود و کار را تحویل می‌دهم، خانم (4) باورش نمی‌شود:
ینی همش و زدی؟ همه‌ی همش؟ دو سری بودا. سه چهار صفحه هم دستنویس بود. اونا رو هم زدی؟
و وقتی بهش اطمینان می‌دهم که آن‌ها را هم زده‌ام،‌عاقبت رضایت می‌دهد که بگذارد من بروم دستشویی. چون در واقع یک ساعت است که به مرز انفجار رسیده‌ام و وجدان کاری نمی‌گذارد کار را نیمه‌تمام ول کنم.
تازه بعد از تمام این‌ها می‌فهمم که آقای (5) این لیست را برای وارد کردن در نرم‌افزار ارسال پیامک می‌خواسته که برای مناسبت‌ها، پیامک تبریک و خا.یه مالی برایشان ارسال کند. کاری که به منشی خودش هم می‌توانست واگذار کند!
# ظهر آقای (6) مدیر تدارکات برای بار هزارم با یک سی دی جلوی در اتاق ما ظاهر می‌شود و یک سوالات عجیب و غریبی می‌کند و به زبان بومیان آمریکای لاتین وقتی کریستف کلمب از کشتی پیاده شد و از آن‌ها پرسید: دکه‌ای چیزی این دور و بر پیدا نمی‌شه آب معدنی و سیگار بخریم؟... سعی دارد به ما بگوید: بلد نیست سی دی رایت کند! و من این بار به جای اینکه بروم اتاقش و باز برایش توضیح بدهم که وقتی یک چیزی را در سی دی کپیِ دستی می‌کنی، به معنای رایت شدن نیست و باید بروی از همانجا دوباره write to cd اش کنی... فلش مموری را بهش می‌دهم و ازش می‌خواهم که فایل کوفتی‌اش را بریزد رویش و یک سی دی بدهد که خودم برایش رایت کنم.
کدام خری این پیرمردهای هفتاد ساله‌ی بازنشسته را می‌آورد سرکار؟
نمی‌دانید که با این پیشرفت سریع علم و فناوری دیجیتال، دیگر «جایی برای پیرمردها نیست»؟
# ساعت چهار عصر (و دقیقاً هر روز ساعت چهار عصر) که کیفم را جمع کرده‌ام و کامپیوتر را خاموش کرده‌ام و دارم می‌زنم بیرون، خانم (4) یا یک خر دیگری (شماره با خودتان) از در می‌رسد و یک کار «خیلی خیلی فوری» برایم می‌آورد. انگار نه انگار که صبح تا حالایی هم وجود داشته و تایم کاری تمام شده و من به کسی تعهد ندارم که بعد از ساعت کاری هم اضافه کاری بمانم. صبح تا عصر کیون‌شان را می‌گذارند سر صندلی و با همکاران و تلفن چاق سلامتی می‌کنند و چرت می‌زنند و درست و دقیق رأس ساعت چهار، نه حتی پنج دقیقه زودتر، که می‌دانند همین الأنه است که داری می‌زنی بیرون، غافلگیرت می‌کنند.
عین گلی که ایران از آرژانتین در وقت اضافه خورد. همانقدر نامردی.
# ساعت 5 توی اتوبوس‌های امام علی یک نفر بوی گه می‌دهد. خود خود گه. در تمام طول مسیر، بو تمامی ندارد و من نمی‌دانم باید یقه‌ی کی را بگیرم. اسم آن یک نفر را هم می‌گذاریم آقا یا خانم (7).
# ساعت 5:30 نزدیک خانه توی نانوایی هستم. فقط یک نفر(آقای (8)) جلوی من است و سه تا نان به میخ‌های بغل دیوار آویزان است که داغ نیست. از گرمای عصر تابستان نانوایی این پا آن پا می‌کنم که اگر یارو نان‌ گرم می‌خواهد،‌ من نان‌های مانده را روی هوا بزنم. چون که به هرحال علاقه‌ای به سوختن دست‌هایم تا جلوی در خانه ندارم.
یارو نان‌ها را روی میخ کمی ورق می‌زند. برشان می‌دارد و می‌اندازد روی میز توری و مقداری دیگر باهاشان لاس می‌زند و دست آخر برشان می‌گرداند روی میخ و وقتی قصد دارد برای نانوا دلیل بیاورد که چرا نان را برگردانده و نان‌ها «یک جوری» بوده‌اند و رویشان «دون دونی» بوده،‌ کمی دیگر هم دستمالی‌شان می‌کند و دست آخر اگر نانوا پادرمیانی نکند، فلانش را هم در می‌آورد می‌گذارد لای نان و یک فیلم پو.رن با نان اجرا می‌کند،‌ طوری که دلم به هم می‌خورد و به کلی از خیر نان‌های مانده می‌گذرم. نه فقط حالا. برای همیشه. چه معلوم که یک کثافتی مثل این،‌ دوساعت دستمالی‌شان نکرده باشد. از این به بعد ترجیح می‌دهم دست‌هایم بسوزد ولی نان لاسیده شده نخورم.
حالا نانواهه قاطی کرده و دارد به یارو غر می‌زند که این چه کاری است و اگر نمی‌خواستی، ‌از اولش دست نمی‌زدی. یارو هم یا خودش را به کوچه علی‌چپ زده،‌ یا کلاً حالیش نیست این چرا می‌گوید. آخرش برای اینکه خر-فهم‌اش کنم خطاب به شاطر می‌گویم: این نونای روی میخ رو آدم دلش نمیاد ببره چون که به خودش میگه شاید یکی دستمالیشون کرده باشه.
شاطره هم بلند بلند در حالی که به یارو نگاه می‌کند می‌گوید: بلی! بلی! منم همین و میگم.
یارو که تکه را نوش جان کرده و توی گلویش مانده، می‌گردد دنبال یک جوابی که به اندازه کافی توهین‌آمیز باشد و خطاب به من هم نگفته باشد مثلاً:
ماها «رو» رو گذاشتیم کنار و دیگه جلوی روی طرف هرچی از دهنمون در میاد بارش می‌کنیم!
(و قطعاً منظورش از رو، آبرو یا مثلاً شرم و حیا است)
شاطر برمی‌گردد با چشم‌های گرد زل می‌زند توی چشم من که یعنی «من فهمیدم این مرتیکه چی گفت،‌ تو چی؟» من هیچی. من هم زل می‌زنم توی چشم شاطر و همین نگاه،‌ خود گویای همه چیز است. کلمه‌ای پیدا نمی‌کنم که توهین‌آمیز نباشد و باعث دعوا نشود و مردک هم متوجه غلط بودن کارش بشود.
توی دلم می‌گویم: تو فکر کردی من ازون زنای خونه‌دارم که صب تا عصر تو خونه بودن و عصر پاشدن بیرون زدن که هم بادی به کله‌شون بخوره و هم نون بگیرن و تو فوق فوقش دومین ک.سکشی هستی (اولیش قطعاً شوهره است) که امروز می‌بینم و اعصابم زیادی کرده که وایسم باهات دعوا کنم؟ نخیر.
«من از مصاحبت یک عالمه ک.سکش می‌آیم
کجاست خانه؟»
# ساعت هنوز شش است و تا زمان خواب هنوز شش ساعت مانده.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن:
به جای اعداد 1،2،3،4،5،6،7،8 و همینطور بگیر و برو تا 8 میلیارد،‌ می‌توانید عبارت «ک.سکش روانی» را جایگزین کنید.
پ.ن2:
جایی برای پیرمردها نیست
پ.ن3: 
من از مصاحبت آفتاب می‌آیم
کجاست سایه؟
(سهراب سپهری)



شنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۹۳

355: زندگی مثل علف هرز

ساعت شش و نیم صبح، نشسته‌ام کف اتاق. یکی از کوسن‌ها را گذاشته‌ام زیر اُپن آشپزخانه و تکیه داده‌ام و دارم مثل هر روز صبح آرایش می‌کنم که بروم سر کار. توی آینه به پوستم نگاه می‌کنم. اوضاعش اسفبار است. زرد و زار و پر از لکه‌های قهوه‌ای ریز و گودی زیر چشم و... دیگر نمی‌توانم بدون آرایش از خانه بیرون بروم، با این پوست. میان و زیر سینه‌ام می‌خارد. مدام می‌خارد. قارچ گرفته. قارچ دارد توی بدنم پخش می‌شود. لکه‌های قهوه‌ای. خارش. این و بعضی چیزهای دیگر، از علائم دیابت هستند. تقریباً تمام نشانه‌هایش را دارم و این احتمالاً بیشتر از وراثت (پدرم) حاصل زندگی ناسالم و افسردگی و غذاهای آشغال و نداشتن تحرک و پشت میز نشینی است.
خوب که چه؟ ورزش کنم و غذای سالم بخورم و به زندگی امیدوارم باشم؟ من تازگی مدام احساس بیماری دارم. بدنم دارد به سبک زندگی و شیوه‌ی تفکرم واکنش نشان می‌دهد. توهم وجود یک غده‌ی نامعلوم را در سینه‌ی چپم دارم. همین‌طوری. مطمئن هم نیستم. هیچ آزمایشی هم نداده‌ام. اصلاً دکتر هم نمی‌روم. فقط فکر می‌کنم که گاهی یک درد خفیفی آنجا حس می‌کنم و یک توده‌ای شاید باشد. لابد هست. گاهی حسش می‌کنم. گاهی هم نه. چندان اهمیتی هم بهش نمی‌دهم. اصلاً اهمیتی به زندگی‌ام هم نمی‌دهم.
سرطان سینه...
دیابت نوع دو...
ریزش مو...
قارچ...
چاقی تدریجی...
من اصلاً اهمیتی به خودم نمی‌دهم. از خودم بدم می‌آید. درد و غصه‌های روحی‌ام بس نبود، حالا جسمم هم شروع کرده به زاییدن بیماری. عین گیاهی که جوانه می‌زند.
ساعت شش و نیم صبح، کف اتاق به جلو خم می‌شوم و گریه می‌کنم. اشک‌هایم روی فرش می‌چکد. تند تند با دستمال از زیر چشمم خشک‌شان می‌کنم تا روی گونه‌هایم شره نکنند و آرایش‌ام را خراب نکنند و مجبور نشوم دوباره آرایش کنم و دیرم بشود. صدای خس خس سینه‌ام و هق‌هق‌ام را خفه می‌کنم که شوهرم بیدار نشود. وقتی توی دستمال فین می‌کنم صدای غلت‌خوردن‌اش را روی تخت حس می‌کنم.
بغض دارد خفه‌ام می‌کند. باید تنها باشم و به اندازه «کافی» با صدای بلند گریه کنم تا رهایم کند وگرنه همین‌طوری حالم بد است و سر و چشم‌هایم سنگین است و حس خفگی و تهوع دارم و نمی‌توانم بخندم. نمی‌توانم حرف بزنم.
چه شده که بدتر شده‌ام؟ به خاطر فیلم «زندگی مثل گل سرخ» بود؟ به خاطر شوهر خاله‌ام که دیروز رفتیم دیدنش و سرطان دارد و عین چوب خشک لاغر و رنگش زرد شده ؟ به خاطر دختر خاله‌هایم است که مثلاً خیر سرشان تحصیل کرده‌اند و دکترند و مجردند و به من می‌گویند «دیگه نوبت توئه بچه بیاری!» و «نمی‌خوای بچه بیاری؟»؟
من حالم بد است. احساس بیماری می‌کنم. روح و جسمم بیمار است. دردهای روحی‌ام آنقدر زیاد بوده‌اند، فکرهایم آنقدر پریشان و جورواجور بوده‌اند که مثل شیره‌ی درخت، از گوشه و کنار زندگی‌ام بیرون می‌زده‌اند. می‌شده‌اند دفتر خاطرت. می‌شده‌اند وبلاگ. یا در حال راه رفتن توی خیابان، صدایم را با گوشی‌ام ضبط می‌کرده‌ام و فقط حرف می‌زده‌ام تا ذهنم را خالی کنم. من شیوه‌ی سبک کردن روحم را خیلی وقت است کشف کرده‌ام. اما سبک کردن جسم...؟ وقتی جسم شروع به زایش درد می‌کند، چطور باید از شرش خلاص شد؟ با جراحی؟ با بریدن و برداشتن عضو بیمار؟ من از سر تا پایم بیمار است. «درد» را چطور می‌توان از رگ و ریشه‌های روح و جسم، جراحی کرد و بیرون کشید؟
به شوهرم بگویم؟ خودش هزارتا بدبختی دارد. فکر چک‌های پاس نشده. مشتری‌های بدحساب. بعد هم انگ افسردگی و روانی بودن بخورم؟ انسان، تنهاست. حتی وقتی ازدواج می‌کند تنهاتر هم می‌شود. بهتان ثابت خواهم کرد یک روزی. امروز نه. امروز حوصله‌ی ثابت کردن چیزی را به کسی ندارم.
توی وبلاگم بنویسم؟ بچه‌های گوگل پلاس شروع به نمک ریختن توی کامنتدانی می‌کنند که: ای بابا باز «چسناله»؟ و یا در نصیحت کردن‌شان و روانکاوی‌کردن‌شان باز می‌شود. یا معلومات‌شان را از NLP و تلقین توی کامنتدانی‌ام استفراغ می‌کنند. من نمی‌خواهم وقتی از دردهایم می‌نویسم، وقتی از این وقت صبح شنبه‌ام می‌نویسم تا سبک بشوم، جلوی شنونده و خواننده‌ام یک زن احمق زرزرو به نظر برسم. من نمی‌خواهم دردهایم دستمایه‌ی خنده‌ی غریبه و آشنا بشود. وبلاگ نمی‌نویسم که مضحکه‌ی خاص و عام بشوم. دارم می‌نویسم چون که راه دیگری برای تسکین دردهایم، برای نشتر زدن به این غده‌ی چرکین و تخلیه کردنش از چرک و زردابه نمی‌شناسم.
آدم تنهاست. آدمی که حتی نمی‌تواند به شوهرش و به پدر و مادرش و به دوستان نزدیکش از دغدغه‌های ذهنی‌اش بگوید و چرند تحویل نگیرد، تنهاست. و آدم تنها فقط می‌تواند برای غریبه‌ها بنویسد و بگوید تا احساس خفگی‌اش کمتر بشود.
شوهرم بی‌دلیل ده دقیقه زودتر از هر روز بیدار می‌شود. به عکس هر روز که باید چند بار صدایش می‌کردم تا بلند شود. شاید حال و روزم در هوا منتشر شده و رفته آن اتاق و در خواب آزارش داده. شاید چیزی حس کرده.
می‌گوید: سلام. صبخیر. می‌گویم: سلام. می‌رود دستشویی و می‌آید و دور خودش می‌چرخد و حاضر می‌شود و در حین رد و بدل کردن جملات روزمره و کاربردی (این و بده. اون و بده. نون رو بذار تو پلاستیک فریزر. پنیر با خودت ببر. پنجره رو ببند...) متوجه می‌شود که کم‌حرف‌تر و بی‌حوصله‌تر از هر روزم. می‌پرسد: خوبی؟ جواب نمی‌دهم. چون نمی‌توانم دروغ بگویم. فکر می‌کند نشنیده‌ام و بی‌خیال می‌شود. از در بیرون می‌زنیم. بی‌حرف. توی خیابان کمی جلوتر باز می‌پرسد: خوبی؟
-نع.
+چرا؟
- چون که من...
معلق می‌مانم میان چگونه گفتن. چگونه شروع کردن. از کجا... هرجور کلمات را در دهانم می‌چرخانم تا از سمت خوب‌ترش بیرون بدهم، می‌بینم باز نتیجه یکی است: «تو افسرده‌ای. تو مریضی. تو استرسی هستی و داری منم استرسی می‌کنی. ما باید سعی کنیم امیدوار باشیم. ما باید به خوبی‌های زندگی‌مون فکر کنیم. دیگران به ما حسودی می‌کنن اونوقت ما نشستیم و صب تا شب منفی‌بافی می‌کنیم...». همیشه همین جواب‌ها را دیر یا زود می‌شنوم. حتی بعضی‌هایشان را نگه می‌دارد، وسط دعوا تحویل‌ام می‌دهد: «کی مریضه؟ تو. کی روانیه؟ تو...». انگار که بخواهد با اثبات مریضی روح و جسم من، برای خودش امتیازی کسب کند. انگار که مثلاً فوتبال جام جهانی است که بخواهیم با کشف نقاط ضعف همدیگر، دردهای همدیگر، از هم امتیاز بگیریم. زندگی اینطوری است. باید فرو بخوری و دم نزنی. چون که تنها هستی.
+ نگفتی چرا؟
- ولش کن...
ساکت می‌شود. بعد بحث را عوض می‌کند و درباره‌ی یک چیز دیگر حرف می‌زند. اینطوری شاید بهتر باشد. اما بغض هنوز دارد خفه‌ام می‌کند و به دنبال یک وقتی هستم که توی خانه تنها باشم. در را ببندم. پنجره را ببندم. داد بزنم و گریه کنم. گریه کنم و توی سر خودم بزنم. بیفتم کف زمین و غلت بزنم و سرم را به زمین بکوبم و گریه کنم.
چرا خواستگار دخترخاله‌ام بهش گفته بود که ازدواج نکردن، زن‌ها را افسرده می‌کند؟
چرا ازدواج حال مرا بهتر نکرد؟
چرا هیچ چیز بهتر از قبل، بهتر از هیچ‌زمانی به نظر نمی‌رسد؟
من بدتر از همیشه‌ام.

پ.ن: می‌دانم اینجا را می‌خوانی. اما خواهش می‌کنم این یک بار را خفه شو و زبان به دهان بگیر و درباره‌اش با من حرف نزن. تو نمی‌توانی کمکی به من بکنی، مگر اینکه تغییری در شرایط بدهیم.
اگر قرار است من فکر کنم یک آدم به باد رفته‌ی حرام‌شده‌ی داغان نیستم که دارم پیر می‌شوم، باید من این آدم به باد رفته‌ی حرام‌شده‌ی داغانی نباشم که دارم پیر می‌شوم. این ربطی به حس ندارد. و به تلقین. احساسات آدمیزاد از واقعیت سرچشمه می‌گیرد. باید واقعیت را عوض کرد، نه احساسات ناشی از آن را.
پ.ن2: دیگران هم لطفاً خفه بشوند. خودم همه‌ی حرف‌هایی را که می‌خواهید بهم بزنید فوتِ آب‌ام.
پ.ن3: وبلاگ خودم است. چهاردیواری اختیاری!

شنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۹۳

354: خواص مواد

توی اتوبوس یکدفعه به این فکر می‌افتم که پاییز... نه. اصلاً تمام فصل‌ها مثل عسلِ سرد می‌مانند که قاشق توی‌شان فرو کنی. به سختی قاشق را درون خود می‌پذیرند. سطح‌شان در اطراف قاشق، گود می‌رود و به پایین کشیده‌می‌شود. قاشق درون‌شان است اما هنوز سعی می‌کنند در مقابل‌اش مقامت کنند. و وقتی قاشق را بیرون می‌کشی، تا مدت‌ها به دنبالش کش می‌آیند و رهایش نمی‌کنند.
فصل‌ها دیر ما را به خود می‌پذیرند و دیر رهای‌مان می‌کنند.
مثلاً همین پاییز. نزدیکی‌های آخر مهر، هنوز تابستان است. و اواسط دی، هنوز پاییز است. برای ما مردم تهران،‌ تنها فصلی که قبل از پایان رهای‌مان کرده است، زمستان است.
گاهی مزه‌ها خاصیت فیزیکی می‌یابند. گاهی بوها. گاهی خاطرات. همه‌ی چیزهای دنیا از جنس فیزیک است. جسمیت دارد. جنسیت دارد. و خواص مادی خودش را دارد. مثلاً همین فصل‌ها که گفتم. چه کسی باورش می‌شود که چیزی از جنس زمان، خواص یک ماده را داشته باشد؟
انسان‌ها هم همین‌طور هستند. بعضی‌هایشان به طور واضح خاصیت سیال یا جامد یا گاز را دارند.
خیلی چیزها به خیلی چیزها شبیه‌اند. خیلی چیزها. و من گاهی که دقت می‌کنم می‌بینم‌شان. و گاهی که حوصله کنم می‌‌نویسم‌شان. و گاهی که پا بدهد و متن قرص و محکمی در بیاید،‌ روی وبلاگم می‌گذارم‌شان. قبلاً یک جایی گفته بودم که آپ کردن وبلاگ، برای من مثل موعظه‌ی یکشنبه‌ی کشیش‌هاست. بود. حالا دیگر نیست. زمانی بود که خواننده‌های زیادی داشتم (روی وبلاگ قبلی) و ازم می‌خواستند که در آپ کردن وبلاگ نظم داشته باشم. مجبورم می‌کردند. و همین باعث می‌شد مقید باشم به نظم. به فکر کردن. به یافتن سوژه‌ی جدید و نوشتن‌اش. به معنی‌دار بودن و مقدمه و مؤخره داشتن نوشته‌هایم. به خودسانسوری برای فیل.تر نشدن. اما حالا دیگر برایم مهم نیست. آدم وقتی در فضایی غیرمجاز فعالیت‌می‌کند،‌ نظم و تقید را از دست می‌دهد. وقتی خواندن‌ات برای دیگران،‌ رد شدن از هفت خوان رستم است. وقتی کامنت گذاشتن توی وبلاگت، عذاب الیم است... تو هم دیگر به نوشتن و خوب نوشتن و معنی‌دار بودن مقید نخواهی بود.
شوهرم نیست. دندان‌پزشکی است. وقتی هست، نمی‌توانم فکر کنم. نه اینکه آدم سخت و گیردهنده و مزاحمی باشد یا بخواهد زیادی فاعل‌بازی در بیاورد و مانع من بشود. اتفاقاً خیلی هم سیال و آرام است،‌ از جنس آب. همیشه فکر می‌کنم اگر کسی مثل برادرهایم بود، چطور می‌توانستم تحمل‌اش کنم. کسی که مدام ور بزند. خودش را خیلی آدم حساب کند. زن‌اش را ناقص‌العقل و ضعیفه و مزاحم و مخل آسایش و کنیز و کلفت بداند. از سر کار بیاید و لم بدهد پای ماهواره و یک مشت غلط اضافی دیگر بکند. چنین مردی، ذاتاً فاعل و حامی و با جربزه و سرسخت و جامد است. درست. اما من این مرد را از اول هم نخواسته‌ام. چون من خودم فاعل‌ام. سرسختم. اصول خودم را دارم. اگر خانه باشم و بخواهم پای کامپیوتر بنشینم و چیزی بنویسم (البته که پیش نیامده) شوهرم باید از پای کامپیوتر بلند شود و این حق را به عنوان یک انسان برای من هم قائل باشد که: الأن، کار من مهم‌تر از اوست.
از همه چیز مهم‌تر این است که شوهر من به برابری زن و مرد معتقد است و برادرهایم نه. همین کافی است. دیگر توضیحی لازم ندارد.
در هر صورت، اما وقتی توی خانه است،‌ حضور فیزیکی یک نفر دیگر، فکرم را مشغول می‌کند. هست. دارد راه می‌رود و با من حرف می‌زند و ازم انتظار دارد باهاش در تماس باشم. من اما وقتی می‌نویسم، ارتباطم را با دنیا قطع می‌کنم. مثل لاکپشت در لاک خودم می‌روم. چیزهای غریبی به ذهنم می‌رسد که نمی‌خواهم با کسی،‌ به شیوه‌ای غیر از نوشتن، در میان بگذارم. نمی‌خواهم درباره‌اش حرف بزنم یا او وسط حرف‌ام بپرد (که معمولاً کار همیشگی‌اش است و عصبی‌ام می‌کند چون یادم می‌رود چه می‌خواستم بگویم).
تنهایی توی خانه مرا به ویژگی‌های خاص خودم برمی‌گرداند و تبدیل به آن من گذشته‌ام می‌کندم. مثلاً همین الأن که روی تخت الکی دراز کشیده بودم و سعی می‌کردم از نبود شوهرم در خانه، نهایت استفاده را برای خوابیدن بکنم و... خوابم نمی‌برد و هی بیخودی گرم و سردم می‌شد و یادم می‌افتاد در را از پشت قفل نکرده‌ام و با توجه به خرابی قفل،‌ ممکن است خوابم ببرد و یکهو خودش باز بشود و یک خری بیاید سروقتم و مزخرفات دیگر...، یکهو به این فکر افتادم که در کمدهای کوچک تعبیه شده بالای تخت چه دارم؟ غلت خوردم و در کمد را باز کردم: یک جعبه‌ی پاسور چوبی که از شمال خریده‌ام. یک جامدادی چوبی کشویی. یک عروسک پولیشی فیل با موهای نارنجی که نشسته و لنگ‌هایش را باز کرده و قیافه‌ی احمقی دارد. یک فیلم ویدئویی از جشن تولدم در سال 81 که همه بودند و آن «همه»، خیلی‌هایشان هنوز هم هستند،‌ از جمله همین شوهرم! و دو تا گوی قرمز از این ژاپنی‌ها که برای تمرکز یا نمی‌دانم چی توی مشت می‌چرخانند و از توی‌شان صدای طنین زنگی مذهبی به گوش می‌رسد.
توی دکوری بالای تخت چه داشتم؟ چهارتا شمع به شکل گل رز. یک کاردستی به شکل قابی که یک گل رز کوچک خشک شده وسطش است و لااقل ده سال پیش درستش کرده‌ام و نمی‌دانم چرا هنوز نگهش داشته‌ام. ساعت رومیزی کوکی. ریموت کنترل پنکه. و دو عکس کوچک از عروسی سین. از همین‌ها که برای مهمان‌ها می‌زنند و روی یک تکه چوب چاپش می‌کنند (می‌چسبانند).
سین. سین رفته. دو سال می‌شود. و حالا دیگر زندگی‌اش توی کانادا سر و سامانی گرفته. حالا دیگر فقط گهگداری توی فیس‌بوک پای عکس‌هایش کنار فلان دریاچه و فلان شهر و توی فلان مهمانی کنار دوستانش، لایک می‌زنم. سین رفته. تمام شده. دیگر سین‌ای در کار نیست. از عروسی خودم هم که عکسی ندارم. اصلاً عروسی نگرفتم که فیلمبردار و عکاسی در کار باشد. پس عکس‌های عروسی سین بالای تخت من چکار می‌کند؟
عجیب است. این عکس‌ها دو سال و نیم است که دور و بر من هستند و به عنوان دکوری اینجا و آنجا ازشان استفاده کرده‌ام. خانه‌ی پدرم که بودم، توی کتابخانه، جلوی کتاب‌ها بودند و اینجا بالای تخت... و حالا بعد از دو سال و نیم تازه به این فکر افتاده‌ام که: عکس‌های عروسی یکی دیگر،‌ یکی که برای همیشه رفته کانادا، یکی که عروسی‌اش هیچ معنای خاصی برای من نداشته و صرفاً جشنی عجولانه و سرسری بوده که دخترعمه‌ی عزیز من برگزار کرده و بعدش به سرعت و برای همیشه دور شده و رفته است... عکس‌های عروسی سین، که دیگر نیست و نخواهد بود،‌ بالای تخت من چکار می‌کند؟ هیچ کار! به همین سادگی. و به همین سادگی برشان می‌دارم و می‌گذارم‌شان توی یکی از کمدهای کوچک بالای تخت و به جایشان آن جعبه‌ی پاسور چوبی را می‌گذارم که گاهی برش دارم و برای خودم فال بگیرم... و آن دو گوی سرخ ژاپنی را، که وقتی دارم فکر می‌کنم، توی دست بچرخانم‌شان. بچرخانم‌شان و به صدای زنگ آرامبخش‌شان گوش کنم
من به سنی رسیده‌ام که دیگر نباید خودم را بابت چیزی اذیت کنم. دیگر نباید دنبال چیزهای آزاردهنده و یادآوری کننده بگردم. این روزها گذر زمان را به خوبی بر روی پوستم حس می‌کنم. مثل نسیمی که نیمه‌شب تابستانی که روی پشت‌بام خانه‌ای در ییلاق خوابیده‌ای، از روی پوستت گذر می‌کند. من زمان را با گوشت و پوستم احساس می‌کنم. و همین است که چهارتا گلدان گرفته‌ام و با دقت و منظم بهشان آب می‌دهم. و ماهی فایتر گرفته‌ام. دو تا. و با دقت و منظم بهشان غذا می‌دهم. و وقتی تنها هستم می‌خورم و می‌خوابم و سریال‌های کره‌ای از تلویزیون نگاه می‌کنم.
گلدان و ماهی یعنی ماندن. یعنی عادت کردن و خو گرفتن و آرام بودن. یعنی پذیرش زندگی.
من دیگر نمی‌خواهم خودم را آزار بدهم.
فقط گاهی که تنها هستم، به شباهت چیزها فکر می‌کنم. به چیزهایی که شبیه چیزهای دیگر هستند. به چیزهایی که چیزهای دیگر را تداعی می‌کنند. به قوانین فیزیک درون همه‌ی چیزها. به گذر زمان.
تنهایی فکری‌ام می‌کند.
تنهایی غمگین‌ام می‌کند.
آدم باید دور خودش را با گل و ماهی و شوهر و بچه و مهمان پر کند.
شوهرم چرا نیامد؟


-----------------------------------------
پ.ن:‌ عنوان پست،‌ نام یکی از درس های هنر است.
پ.ن2: عکس را همین الان با دوربین مبایل گرفتم.
:)

پنجشنبه، خرداد ۱۵، ۱۳۹۳

353: سوالات فلسفی یک ماهی فایتر افسرده

 یکی از ماهی‌های فایترم افسردگی گرفته. تابلو بود. یک جانوری که غذا نخورد و تکان هم نخورد و مجبور باشی بزنی توی سرش که متوجه بشود برایش غذا ریخته‌ای، و الأن یک ماه است اینطوری است و هنوز نمرده،‌ پس نتیجتاً مریض نیست، افسردگی گرفته.
به سرم زده بود بیندازمش زیر دست این یکی، اینقدر بزندش و عین سگ دور تنگ بدواندش که افسردگی از سرش بپرد. بعد دیدم اگر نتوانم به موقع نجاتش بدهم،‌ شاید زیر دست این یکی هار وحشی تلف بشود. بعد خونش میفتد گردن من. از آزار جانواران و گیاهان اصلاً‌ لذت نمی‌برم. یک پسرخاله‌ای دارم بچه که بود از کشتن و جراحی و آزار و اذیت جانوران لذت می‌برد. مثلاً یک بار جوجه‌ی مرده‌ی ما را زد با سنگ له و لورده کرد و جوری این کار را کرد که انگار دارد ازش لذت می‌برد. حالا ما داشتیم آن طرف جیغ و ویغ و عق می‌زدیم و نزدیک بود بگیریم قیمه قیمه‌اش کنیم. یک بار هم ملخ‌ها را ریخته بود توی قوطی تن ماهی و زنده زنده روی آتش کباب کرده بود. یک بار هم مارمولک دار زده بود. لابد فکر می‌کنید دارم خاطرات بچگی قاتل زنجیره‌ای فیلم اره را تعریف می‌کنم. نخیر. ایشان در حال حاضر یک انسان نرمال با یک عدد زن و بچه و خانه و تشکیلات می‌باشند و در کار و زندگی که بسیار موفق هستند و چشم فامیل درِ کیون‌شان. مریض، منم. مریض، تویی که الأن پای اینترنت نشسته‌ای عوض پول در آوردن.
خلاصه این بدبخت ماهی فایترم افسردگی گرفته و من متأسفانه کار چندانی نمی‌توانم برایش بکنم. یعنی اگر قرار باشد بگردم برایش گیاه طبیعی و یا مصنوعی آبزی پیدا کنم و تنگش را تبدیل به آکواریوم آب شیرین کنم و غذای فیلان برایش بگیرم و روزی چند نوبت برایش ادا اصول در بیاورم و استر.یپتیز کنم و بگویم ماهی صفت بیاید برای ماهی‌ام لطیفه تعریف کند... همان ترجیح می‌دهم افسردگی بگیرد و از افسردگی بمیرد. والاع!
یک آدم عاقل و باقل که خودش را اسیر سه سانت و نیم ماهی فایتر نمی‌کند. لعنت به من اگر دیگر جانور زنده توی خانه نگهدارم. هی لیلی به لالای‌شان می‌گذارم و این‌ها زرت زرت می‌افتند می‌میرند و هی من عزا بگیرم و دق بخورم که چی؟
آن طرف سه تا گلدان گل از بازار گل محلاتی خریده‌ام که دوتایشان به حمدالله خوبند و سلام می‌رسانند و یکی‌شان که کاکتوس بی‌تیغ است دارد زرد و زار می‌شود و من نمی‌دانم چه غلطی بکنم.
به درک. مگر توی این دنیای گنده‌ی بی‌رحم چه کاری از دست یک کاکتوس چسکی یا یک ماهی فسکی، بر می‌آید. اصلاً مگر دنیا دست من است که جان موجوداتش را نجات بدهم. من این را به عنوان یک شیء تزئینی کوفتی برای خانه‌ام خریده‌ام. حالا اگر با شرایط من و آپارتمان و سبک زندگی‌ام (همین‌قدر نور، همین‌قدر آب، همین‌قدر غذای ماهی و رسیدگی) کنار آمد که می‌ماند. اگرنه بگذار بمیرد. بگذار همان یک ماهی بماند و همان دو گلدان. مگر کسی از من می‌پرسد که این دولت و این حکومت را می‌خواهی یا نه؟ مگر غیر از این است که هر کس نتوانسته با این شرایط زندگی کند یا رفته یا دارد برای مهاجرت اقدام می‌کند و این‌ها هم که مانده‌اند یا با این شرایط جورند یا افسردگی گرفته‌اند و دارند زرد و بیمار می‌شوند و یواش یواش می‌میرند. مگر آن گنده‌تر از من که من شیء تزئینی خانه‌اش هستم،‌ حاضر است سبک زندگی و شرایطش را به خاطر من تغییر بدهد و لی‌لی به لالای من بگذارد؟ نخیر. زندگی همین است. همین‌قدر بی‌معنی و سخت و بی‌مهر.
مادر شوهرم می‌گوید بعد از حاجی‌خوران امشب بیایید خانه‌ی ما. من می‌گویم دیشب که شما خانه‌ی ما بودید و تازه همدیگر را دیده‌ایم. می‌گوید: تا وقتی من زنده‌ام،‌ هر پنجشنبه چه بگویم چه نه، به خانه‌ی من دعوتید.
«تا وقتی من زنده‌ام» یعنی: مگر من چقدر زنده‌ام؟ با من بسازید. هرکاری من دوست دارم انجام بدهید. با دل من راه بیایید.
«تا وقتی من زنده‌ام» یعنی: جلب ترحم!
مگر من خودم تا کی زنده‌ام که بخواهم برای کس دیگری دل بسوزانم؟ حالا گیریم که یک نفر از شما پیدا شود و از قول موثق خود خدا به اطلاع بنده برساند که من به مرگ طبیعی خواهم مرد و تا هفتاد سالگی عین سگ همینجوری زندگی خواهم کرد. که چی؟ یعنی سی و پنج سال دیگر وقت دارم. یعنی دقیقاً نصفش را آمده‌ام. نصفه‌ی خوبش را. و نصفه‌ی بدش مانده. یعنی شما می‌گویی این سی و پنج سال را هم وقف تمام پیران و بی‌کسان و مادران و پدران و مادر‌شوهران و پدرشوهران دنیا کنم؟ یعنی شما می‌گویی بنگاه خیریه راه بیندازم هی هر هفته یک عده را جمع کنم ببرم آسایشگاه‌های سالمندان و پرورشگاه‌ها؟
سی و پنج سال عمر کمی است که چه وقف خودت کنی و چه وقف دیگران، قبل از اینکه بفهمی می‌گذرد. پس بهتر نیست به جای پول ریختن توی فعالیت‌های مذهبی و عام‌المنفعه و عوض کردن لگن پر از شاش و عن بیماران و تسکین دادن دل دردمندان آن را وقف خودت و خوشی‌هایت کنی؟ اگر همه‌ی این کارها را کردی و کسی پیدا نشد روزگار پیری به داد خودت برسد،‌تخم کی را می‌توانی بگیری؟ اگر بچه‌ات هم گذاشت و به خاطر تحصیل و منافع خودش، مهاجرت کرد رفت یک گورستان دیگر و فقط برای تقسیم ارث‌ات پیدایش شد،‌ می‌خواهی به که شکایت کنی یا کدام عمر رفته را بازگردانی و جور دیگری عمل کنی؟
.
.
.
و اینطوری است که من دیگر مسئولیت هیچ موجود زنده‌ای را (ولو توله‌ی آدمیزاد) قبول نخواهم کرد. چون که ممکن است از جستجو درباره‌ی افسردگی یک ماهی فایتر و زرد شدن گلبرگ‌های یک کاکتوس بی‌تیغ شروع شود و به سوالات جدی و اساسی مثل «چرا باید خوب بود» و «چرا باید تولید مثل کرد» و «چرا باید برای بقا تلاش کرد» برسد.
«مسئولیت پذیری» چیز خوبی نیست،‌ وقتی نمی‌دانی دقیقاً چه کسی مسئولیت تو را به عهده دارد و در صورت لزوم یقه‌ی چه کسی را از بابت بدبختی‌هایت باید بگیری.