جمعه، آذر ۱۷، ۱۳۹۱

287: سه اپیزود از زندگی یک آدم غیر حرفه ای




·         وقتي عصبي ام صدايم مي گيرد. بعدش بايد سرم را به كاري گرم كنم وگرنه آنقدر فكر مي كنم كه ديوانه بشوم.
امروز تاريخ امانت كتابي كه از كتابخانه گرفته ام تمام مي شود. اولش تصميم گرفتم كتاب را تمام كنم. برداشتم آوردم گذاشتمش روي تخت ولي ديدم فعلاً حوصله ي درگيري فكري با مطالب كتاب را ندارم. در واقع سرم درد مي كند و ذهنم آشفته است. در ثاني نمي دانم كتابخانه هاي عمومي هم به دليل آلودگي هوا تعطيل هستند يا نه.
بعد به سرم زد يك چيزي بنويسم. اين دو سه ساله نوشتن از نظر من، ديگر ربط زيادي به قلم و كاغذ ندارد. در واقع حتي توي ذهنم هم به جاي كلمه‌ي «نوشتن»، «تايپ كردن» را به كار مي‌برم. كامپيوتر را روشن كردم و يك صفحه‌word2007 (و چرا 2010 نه؟ نمي‌دانم. امان از وقتي كه آدم به يك مزخرفي عادت مي‌كند) باز كردم شروع كردم به تايپ كردن.
                                                                   

·         يازده و نيم يك صبح تاريك باراني، در يكي از همين واگن هاي قطارهاي قديمي مترو كه عين قوطي كبريت مي مانند براي مصاحبه‌ي كاري مي‌روم كه شوهرم صراحتاً بهم گفته است كه حق ندارم بروم چون ساعتش ديروقت است و حقوقش كم و جمعه‌ها هم بايد بروم.
سرم از مشاجره‌ها درد مي‌كند. با باباي ديوثم. با شوهرم كه گاهي اصلاً نمي‌فهمد. شنيدن درد دل‌هاي مادرم سر صبحي.
توي باران مي‌روم. از خروجي اشتباه خارج مي‌شوم و از طرف مقابل خيابان سر در مي‌آورم. عاقبت به شهر كتاب مي‌رسم. آقاي «ن» كه دختر عمويم مرا براي كار به او معرفي كرده، يك پسربچه‌ي موفرفري تريپ هنري است. رئيسش از آن فلان‌هاي روزگار است. چشم‌هاي موذي‌اي دارد و سرش نسبتاً كم مو است و از بالاي عينكش مرا برانداز مي‌كند.
-          من به خانم خودمم اجازه نميدم تا ساعت ده شب سر كار باشه. متأهلا اولش شرايط كار و قبول مي‌كنن و بعدش دبه در ميارن.
توي دلم مي‌گويم: پس خود ديوثتم مي‌دوني كه داري از دختراي مجرد سوء استفاده مي‌كني!
ياد جر و بحثم با شوهرم مي‌افتم. پس همه‌ي زن‌هاي متأهل همين مشكل را دارند و رئيس با اشاره به اين مطلب كار مرا آسان مي‌كند. اينكه در نهايت اين من نيستم كه به كاري كه برايم جور شده نه مي‌گويم، آن‌ها مرا نمي‌خواهند! اينطوري وجدانم راحت‌تر است.
اين روزها كسي به دنبال انجام «كار درست» نيست. همه مي‌خواهند فقط وجدان‌شان را راحت كنند.
توي شيشه‌ي واگن به خودم نگاه مي‌كنم:
توهين شده... رنجيده... استثمار شده... حمال بي جيره و مواجب... در آستانه‌ي ميانسالي... با پلك‌هايي هنوز متورم از بيخوابي ديشب...
ديشب به همين بيكاري و حرف‌هاي بابا و آينده و جهيزيه فكر مي‌كردم و چنان استرسي گرفته بودم كه خواب از سرم پرانده بود.
چرا دارم اين كاغذها را سياه مي‌كنم؟
چرا دارم اين كاغذهاي سپيد را با روان‌نويسي كه پارسال از شهر كتاب خريدم سياه مي‌كنم؟
براي كه مي‌نويسم اين‌ها را؟
                                                                  
·         بعد از بابا، نوبت «ميم» (برادرم) است. ميم، نايب به حقِ بابا است. يعني وقتي بابا نيست كه بريند به اعصاب، ميم وظيفه‌ي ريدن روي اعصاب مرا به خوبي بابا انجام مي‌دهد. وقتي هم هست كه دست به يكي مي‌كنند.
ميم سعي مي‌كند همه‌ي بدبختي‌هاي مرا به چند عامل نسبت بدهد:
1.      زيادي پاي كامپيوتر نشستن.
2.      همت نداشتن و تنبلي.
3.      درست و حسابي درس نخواندن.
4.      جربزه‌ي پول درآوردن نداشتن.
ميم اصرار دارد كه قضيه هيچ ربطي به بابا ندارد و ما هرچه داريم و نداريم از كم‌كاري خودمان داريم. مسأله اينجاست كه ميم در سطح قضيه مانده. نه به روانشناسي اعتقادي دارد و نه به جامعه‌شناسي. دو دستي چسبيده به «همت عالي» و ول‌كن هم نيست. طرز فكرش همان طرز فكر آدم‌هاي قديمي و سنتي است كه خودشان را زاييده‌ي همين الأن مي‌دانستند و نمي‌فهميدند كه از كجا دارند مي‌خورند.
ميم با اشاره به دو تا خانه‌اي كه دارد و به پول‌هايي كه در اثر زحمتش (حمالي و كار سخت) به دست آورده سعي در فخرفروشي و تعريف از «همت عالي» خودش دارد. متوجه نيست كه زندگي زناشويي‌اش را در اثر زنبارگي و لاابالي‌گري باخته و چقدر ضرر كارهاي احمقانه‌اش را داده و الساعه با مدرك فوق ديپلم حسابداري پودماني‌اش، يك حمال، يك كارگر دولت بيشتر نيست. اصلاً به وجه‌ي اجتماعي خراب شده و بي‌آبرويي‌اش توي فاميل و اينكه ديگر كسي برايش تره هم خرد نمي‌كند و مجسمه‌ي كاملي از يك زنباره‌ي آس و پاس است، نمي‌دهد.
ميم فقط به پول اهميت مي‌دهد.
همه‌ي مردم اين روزها فقط به پول اهميت مي‌دهند.
اينطوري است ديگر.
همين‌طوري است كه حرفم به گوش كسي نمي‌رود و كارم شده جر و بحث با اين‌ها. حرف حساب‌شان اين است: پاشو برو سر يك كاري كه به ازاي دوازده ساعت كار در روز، سيصد تومن بگذارند كف مشتت و عين خَر ازت كار بكشند.
در شأن تو نيست؟ به جهنم.
پولش كم است و هيچ دردي را درمان نمي‌كند؟ به درك.
فايده ندارد غير از داغان شدن پا و دست و كمر و گردن و چشم و ريه‌ات و از كار افتادن و به خرج افتادنت؟ به ماچه؟ سال ديگر مي‌روي سر زندگي‌ات. شوهرت خرج دوا و درمانت را مي‌دهد.
نمی فهمند که یک انسان بالغ در سن سی و دو سالگی وقتی بخواهد کاری را شروع کند باید چند تا چیز ناقابل داشته باشد:
1.      سابقه کار (یعنی آن کار را چند سال پیش شروع کرده باشد و خاکش را خورده باشد و حالا به بهره برداری رسیده باشد.)
2.      یا چند میلیون پول ناقابل برای رفتن دوره های تخصصی پیش آدم های حرفه ای(به طور کاملاً غیر رسمی و غیر دولتی، چون که از دوره های فنی -حرفه ای، آدم حرفه ای در نمی آید.)
3.      یا جان سگ و زور خر، برای کارگری مفت کردن از خروسخوان تا بوق سگ، به چندرغاز حقوق. و یادگیری آن حرفه در طول حداقل ده سال (زیر ده سال، کسی به کسی کار یاد نمی دهد. این را از من که چند سال است توی بازار فن و حرفه  و هنر، دستیاری و کارورزی کرده ام داشته باشید.)
میم نمی خواهد ببیند که من چند سال است دارم کارگری و حمالی می کنم و دهنم سرویس شده و اگر به کار کردن و جان کندن بوده، من سخت تر از همه کار کرده ام، و اگر به نتیجه نگرفتن بوده، من کمتر از همه نتیجه گرفته ام.
میم با اینکه مرد است و ادعایش می شود این جامعه را خوب شناخته، این یک قانون ساده اش را هنوز نفهمیده: «پول»، از «کار کردن» در نمی آید. از جاهای دیگر و به طرق دیگر در می آید که در این مقال نمی گنجد.
اگر بیشتر از لیسانس نخواندم، از دیوثی پدرم بود که عمری فقط به پول فکر کرد و به همین لحظه و لاغیر. پدرم که فقط تا نوک دماغش را دید و گذاشت ما همیشه محتاج یک قران و دوزار باشیم و همش بدویم و بدویم تا نان همان روزمان را بدست بیاوریم و فردا باز برای نان فردا بدویم و نه بیشتر.
و حالا چه؟ باز هم پدرم نمی گذارد که فلان و چنان؟ بله. باز هم پدرم نمی گذارد که فلان و چنان. چون که روزی سه چهار بار، هر یک دقیقه ای که مرا جایی گیر بیاورد به جای سلام و علیک، اول از همه می پرسد: کار چی شد؟ هنوز کار پیدا نکردی؟ پاشو برو سر کار. هرچقدر هم کم حقوق میدن مهم نیس. مهم اینه که یه پولی دستت بیاد که بذاری روی جهیزیه ات.
چون که پدرم عین نوار ضبط شده این را تکرار می کند و مهم نیست که شوهرم هم از آنطرف اصرار دارد که من سر کارهای الکی در جاهای پرت نروم، تا یک شغل خوب برایم پیدا شود با درآمد مناسب.
شوهرم و پدرم دو قطب دو آهن ربا هستند و هر کدام سعی دارند افکار مرا به سمت خودشان بکشند و من این وسط بگاو رفته ام. آیا کسی این ها را می فهمد؟
من ذهنم داغان است و دیگر نمی توانم حتی یک کتاب داستان بخوانم، چه برسد به فوق لیسانس یک رشته ی فنی یا مدیریتی یا حسابداری.
من اعصاب ندارم و بدنم فرسوده است و دیگر طاقت حمالی روزی دوازده ساعت را ندارم.
من مچ دستم چهار ماه است از آرایشگری درد می کند و خوب نمی شود.
چرا میم این چیزها توی مغزش فرو نمی رود و هی حرف های پدرم را قرقره می کند؟
چرا آدم توی این مملکت خراب شده در سی سالگی احساس پیری می کند؟
                                                                                         
پ.ن: همینم مانده که بیایم روی این وبلاگ بی در و پیکر درخواست کار بدهم و رزومه منتشر کنم. من جانم را برداشتم فرار کردم آمدم اینجا که غریبه بمانم.
نمی توانم به خواننده هایی که نمی شناسم اعتماد کنم و بهشان آدرس و شماره تلفن و ایمیل و مشخصات بدهم. پس بخوانید و بروید. 

شنبه، آذر ۱۱، ۱۳۹۱

286: اختراع انزوا


«من زخمی داشته ام که حالا می فهمم چقدر عمیق بوده است. عمل نوشتن به جای اینکه آنطور که فکر می کردم التیامش دهد، زخم را باز کرده است... به جای اینکه کلمات، پدرم را دفن کنند، او را برایم زنده نگهداشته اند، شاید بیشتر از هر وقت دیگری...»
پل استر-اختراع انزوا-ترجمه بابک تبرایی

ساعت شش عصر (شب؟) با شوهرم جلوی در مترو قرار داریم. بهش زنگ می زنم. می گوید که پنج دقیقه دیگر می رسد. چند دقیقه بعد سیل آدم ها از درون مترو سرریز می شود بیرون. آرام و بی عجله از روی نیمکت بلند می شوم و توی تاریکی به سمت در مترو می روم. عجله لازم نیست. مطمئناً جزء آخرین نفرات است. چون بلد نیست کسی را هل بدهد و نوبت کسی را تصاحب کند و پای مردم را لگد کند تا توی پله برقی جلو  بیفتد. حتی بلد نیست به محض خارج شدن از در کوپه ی قطار با شمی غریزی تشخیص بدهد پله برقی کدام طرف است و به سمتش حمله کند.
اول آدم های طبیعی خارج می شوند. بعد پیران و از کار افتادگان. بعد شل و پل ها و معلولین. بعد آن هایی که اثاثیه ی سنگین و چمدان های بزرگ به همراه دارند. بعد آدم های بیخبر از دنیا و شاعران و افسرده ها و آن هایی که در آستانه خودکشی هستند و فیلسوف ها و گداها و بی خانمان ها و آن هایی که کلاً کیون لق دنیا هستند و... در انتها: شوهرم!
کمی توی پارک قدم می زنیم. معمولاً خیلی حرفی برای گفتن نداریم و هی به هم می گوییم: خوووووووووب چه خبر؟ و هی پاچه طرف مقابل را می گیریم که چرا حرف نمی زند و ساکت است. اما این بار من یک عالمه ایده و نظریه و فکر دارم. دارم کتاب «اختراع انزوای» پل استر را می خوانم و از هر سطر کتاب، فکر تازه ای به ذهنم می رسد. مجموعه ای از قیاس ها. تحلیل ها. یادآوری ها. کشف ها. حین خواندن کتاب خیلی چیزها به ذهنم می رسد. یاد آدم های زندگیم و رفتارشان با خودم میفتم. یاد پدرم. یاد خواهرزاده ی سه ساله ام که دوست دارد پسر باشد، لابد چون فکر می کند اگر پسر بود پدرش بیشتر تحویلش می گرفت و باهاش بازی می کرد.
(خواهرزاده ام چند روز پیش اولین جمله ی فیلسوفانه اش را گفت. گویا مادرش داشته دعوایش می کرده که گفته از زرشک پلو با مرغ بدش می آید و بهش گفته: اگه تو از مرغ ایراد بگیری اونوقت خدا دیگه بهمون مرغ نمیده که بخوریم... بعد این بچه ی سه ساله و نیمه رفته زیر میز و شروع کرده به بازی کردن با اسباب بازی هایش. بعد از چند دقیقه سرش را بیرون آورده و گفته: خب، ما مرغ میخوایم میریم مغازه پول میدیم میخریم. به خدا چه ربطی داره؟؟؟
صد در صد به خاله اش رفته. ببینید کی گفتم.)

ازش می خواهم که برویم کافه ی پارک بنشینیم و چای و قلیانی بگیریم و برایش تعریف کنم که به چه چیزهایی فکر کرده ام، چون که خیی پُر هستم و دارم از بالای کله ام سر می روم.
«احمد آقا» کافه چی سابق، ما را می شناسد و هر بار که می رویم کافه، آن دور و بر می بینیمش و سلام علیک می کنیم. از سال 84 این کافه پاتوق ما است. هی دست به دست گشته و مدتی تعطیل بوده و حالا هم یک پسره ی آبادانی اجاره اش کرده. محیط نسبتاً خز و خولی دارد و آهنگ های درپیتی می گذارند. گله ای نیست. عوضش قیمت هایش نسبتاً خوب است و نزدیک خانه مان است و... کلی خاطره دارد برایمان. این کافه، همیشه پاتوق چند پیرمرد رفیق باز و چند تا جوان قلیان باز بوده است. در واقع ما جزء معدود مشتریان زوج همیشگی اش بودیم. همیشه هم به محض اینکه پایمان را توی کافه می گذاریم، بخت یارو باز می شود و از در و دیوار زوج های جوان به کافه اش هجوم می آورند.
ما اینجور آدم های با برکتی هستیم در واقع.
می نشینیم نزدیک بخاری. زیاد هم اعتباری بهش نیست. شعله هایش دارد از در و دیوارش بیرون می جهد و بعید نیست به پر آدم بگیرد.
کافه چی به مناسبت محرم آهنگ های غمگینی گذاشته و به در و دیوار پارچه سیاه زده و از ما هم می خواهد قلیان را زیر میز بگذاریم که گیر ندهند.
در اولین خلسه ی قلیان به شوهرم می گویم:
داشتم فکر می کردم که یه زمانی، حالا نه، مثلاً ده پونزده سال دیگه یه بچه از پرورشگاه به فرزندی قبول کنیم...
بعد که می بینم چشم هایش گرد شده و الأن است که فکر کند من به آرمان های مان خیانت کرده ام و دچار سوء تفاهم شود که از همین حالا دلم بچه می خواهد، فوراً توضیح می دهم که این افکار در اثر خواندن کتاب اختراع انزوا به ذهنم رسیده...
-          اینکه بچه ها خیلی حساس هستن. حتی وقتی سه ساله هستن به شدت از محیطشون تأثیرپذیری دارن. از رفتار پدر و مادر. و بعدش... انگار تموم عمر با این تصویر مواجه هستن و دیگه چیزی رو نمی بینن. نه عشقشون رو. نه همسرشون رو. نه بچه ی آینده ی خودشون رو. انگار ما تمام عمر داریم زخمای کودکیمون رو مرهم می ذاریم و با ترسای کودکیمون می جنگیم. انگار همیشه همون بچه ی کوچولوی بی دفاعیم. و روش دفاعیم صرفاً همون گریه و چنگ زدن و جیغ کشیدن و زیر میز و تخت قایم شدنه... این چیزا باعث شد به فکر بیفتم که با یه بچه که خودم نزاییده باشمش و مال کس دیگه ای هم نباشه ارتباط روانی برقرار کنم و بذارم خاطرات خوبی از کودکیش داشته باشه. دوست دارم یه بچه رو از نزدیک زیر نظر بگیرم و رشد و آگاهیش رو بررسی کنم. بچه ها تنها چیزای متغیر این دنیا هستن. بقیه ی چیزا کسل کننده و ثابتند.
شوهرم می گوید هوم و توی فکر می رود. بعد می گوید که تازه به اندیشه های ده سال پیش او رسیده ام! خودشیفتگی در این حد!
(دیشب توی گودبای پارتی دخترعمه ام «سین»، زیادی خوردم و از صبح سرگیجه و حال تهوع دارم. موقع تایپ این متن دل و روده ام هی می آید توی حلقم و برمی گردد سرجایش. مادرشوهرم هم طبق عادت همیشه اش از صبح هی دارد می پرسد: برای نهار چی بپزم؟ آخرش هم چیزی نمی پزد. معلوم است. ای توی روح تعارف بیجا. خوب یک کلمه بگو حال ندارم برای ظهر نهار درست کنم و بهتر است همین سوپ آبزیپو را میل کنیم... بعد اگر من زورت کردم بروی غذا بپزی بگو.)
-          این کتاب (اختراع انزوا) یک خودسرگذشتنامه محسوب میشه. نویسنده توی اون سعی کرده چیزایی درباره ی مرگ پدرش بنویسه. در واقع تحلیلش کنه و تکلیفش رو باهاش روشن کنه. گاهی فحشش داده. گاهی براش دلسوزی کرده. بعد جایی میرسه که می فهمه همه ی اینا واسه اینه که رفتار پدرش  از بچگی یه زخم عمیق روی روحش گذاشته و نوشتن از پدر فقط یه بهانه است تا خودش رو بیرون بریزه و تسکین بده. همون کاری که من همیشه کردم. سه سال روی اون وبلاگ... و حالا بازم روی وبلاگ جدید...
سه تا زوج دیگر بعد از ما به ترتیب وارد می شوند. اگر مثل همیشه حرفی برای گفتن نداشتم، می توانستم بنشینم و سر فرصت هر کدامشان را تحلیل کنم و حدس هایی درباره رابطه شان بزنم. بخاری حریف سرما نیست، یا من ضعیف شده ام. هفته ی گذشته یک آنفولانزای ناجور را از سر گذراندم و حسابی ریقم در آمد. زیر چشم هایم این هوا گود رفته بود و دل و روده ام هنوز سر جایش برنگشته.
-          بچه ها خیلی حساسن. آدم فکر می کنه حالیشون نیست. قیافه هاشون ابله و با نمکه. ولی خیلی آسیب پذیرتر و حساس تر از ما هستن. وقتی کسی بهشون بی محلی و بی توجهی میکنه، خیلی ناراحت میشن و یادشون نمیره. نویسنده ی این کتاب توی تمام زندگیش سعی کرده به نحوی توجه باباش و جلب کنه و وادارش کنه عکس العمل نشون بده. این یه عقده است که درمون نمیشه. توی تمام زندگی. بعد فکر کن ما این جنایت رو به راحتی در حق یه بچه و آینده اش می کنیم. عقده ای میشه. محبت کردن رو یاد نمیگیره. بعدم به عنوان یه آدم مریض، زندگی زناشویی و رابطه اش رو با بچه هاش خراب میکنه. آدم توی تمام زندگیش با تصویری که از پدر و مادرش داره، چش تو چشه.
کافه چی و خدمه اش ما را تحویل می گیرند و ازمان کارت شناسایی برای قلیان نمی خواهند و موقع حساب کردن هم کلی تعارف می کنند طوری که مشتری های دیگر توجه شان جلب می شود. خوشم می آید که به جاهای آشنا بروم و با آدم های آشنا نشست و برخاست کنم. کافه های جدید و آدم های جدید را دوست ندارم. چونکه هیچ خرده و برده ای با آدم ندارند و رفتارشان بی ادبانه است.
آدم باید نان و نمک حالیش باشد.
آدم باید یک ساعت بنشیند توی یک کافه و بلند بلند با شوهرش درباره ی یک کتاب حرف بزند و کسی نیاید بگوید: چیز دیگه ای میل دارین؟ یعنی وقت استفاده از فضای کافه تمام شده و بلند شوید گم بشوید بیرون.
آدم باید بتواند با شوهرش درباره ی کتاب ها حرف بزند.
پس چی؟


پنجشنبه، آذر ۰۲، ۱۳۹۱

285: فاخته

آدمیزاد بدی را فراموش نمی کند. 
نمی توانی به ضرب و زور توی مخش بتپانی که فلانی در حقت محبت می کرده ودوستت داشته وتو الکی ازش متنفری. حتی بچه ی سه ساله ی خواهرم هم این را می فهمد و مادرم را بیش از هر کسی دوست دارد چون بیش از هر کسی بهش محبت کرده. اما به من کاملاً بی توجه است، چون من هم به بچه ها بی توجهم و زیاد باهاشان میانه ای ندارم و خوش ندارم دور و برم بپلکند و زندگی ام را به هم بریزند.
بابا دارد با عمو درباره تقسیم ارث پدری اش صحبت می کند. قضیه واقعاً مثل دعوای بچه ها سر یک دانه آبنبات یا اسباب بازی زپرتی است. واقعیت این است که از پدربزرگ های بنده (هر دو طرف: پدری و مادری) هیچ ارثی به مادر و پدر من نرسیده (اما خوش دارند که جلوی همدیگر وانمود کنند که رسیده و خوبش هم رسیده). این روزها بحث «ارث پدرم» توی خانه ی ما خیلی روی بورس است. مثلاً اینکه عمه چه حقی داشته یک اتاق از خانه ی فکسنی پدری اش را در روستا اشغال کند و درش را رو به برادرهایش قفل کند.(*این عمه، آن عمه نیست ها! این عمه بزرگه است.) یا دایی چرا می خواهد خانه پدری را به نام خودش کند و بالا بکشد. آن هم خانه ی چهل متری دنگال داغانی ته یک کوچه بن بست در محله ای ارزان.
ای بابا! اگر صحبت از چند میلیارد ارثیه بود باز آدم کیونش نمی سوخت. مسأله اینجاست که کل دعوا سر هفت هشت میلیون است که آیا برسد و آیا نرسد. بعد این ها با ارث پدرشان جلوی همدیگر پز هم می دهند و پوز همدیگر را هم می زنند.
حالا این وسط بابا به خاطر دشمنی اش با عمه بزرگه و ایضاً با من، و اصرارش بر اینکه من اخلاقم به او رفته، به محض قطع کردن تلفن یک خطابه طولانی برای من سر هم می کند که ظاهراً در مذمت عمه بزرگه است اما به در می گوید که دیوار بشنود.
کلاً بگویم که پدربزرگم بچه هایش را در سنین کم (هر کدام به بهانه ای) از خانه اش بیرون کرد و خودش را از نان خور اضافی راحت کرد. دخترها را سیزده ساله شوهر داد و پسر بزرگ را به بهانه توهین به مادر، سر سفره شام، از خانه بیرون کرد و بعد هم نرفت دنبالش که بداند این بچه ی بدبخت تنها توی تهران بی سر و ته چطوری روزگار می گذراند. پسر وسطی را به محض اینکه بزرگه سر و سامان گرفت، شوت کرد تهران خانه ی او که مثلاً درس بخواند. پسر کوچکه را هم که پدر من باشد بعد از او...
کلاً پدربزرگ من فقط دختر بزرگش را با دست خودش عروس کرد و آن هم در سیزده سالگی. بقیه را پست کرد به آدرس خانه ی پسر بزرگه (که خودش با حمالی و کارگری تازه پا گرفته بود) به این بهانه که درس بخوانند و بعد هم آن بدبخت این ها را یکی  یکی عروس و داماد کرد. انگار نه انگار که پدر دارند. نه جهیزیه ای و نه پول عروسی ای. فقط گه گداری پول ناچیزی از درآمد چسکی زراعت و باغداری اش برای هر کدام می فرستاد که مثلاً یک کمی هم وجدان خودش را راحت کرده باشد.
بعد، این ها (منهای عمه بزرگه) به زور سعی دارند به خودشان و بچه هایشان دروغ بگویند و وانمود کنند که پدر و مادرشان خیلی در حقشان پدری و مادری کرده اند و هرچه دارند از آن ها دارند!
حالا ما نوه ها خر... ما نوه ها یابو... ماها کور و کر... بابا جان این عمه بزرگه که شاهد حی و حاضر ماجراست و خیلی سلیس و روان توی روی هر کسی که بگوید خدا پدر و مادرت را بیامرزد... می گوید که پدر شوهر و مادرشوهرش (در واقع دایی و زن دایی اش) از پدر و مادر برایش دلسوزتر بوده اند و بهتر است که اگر آمرزشی در کار است خدا آن ها را بیامرزد!
بعد این حرف عمه هه خیلی به مذاق فامیل پدری ناخوشایند می آید و کلاً ازش متنفرند و طردش کرده اند و او هم به تخمش گرفته و با بچه ها و نوه های خودش خوش است و کلاً وقعی به خواهر و برادر نمی نهد.(از این لحاظ من کلاً باهاش موافقم و دمش گرم.)
این عمه بزرگه چند سال قبل که شوهرش زنده بود آمد گفت که پول بدهید خانه ی پدری را تعمیر کنیم و توالت و حمام بهش اضافه کنیم (آن خراب شده که از این امکانات نداشت. یک توالت داشت یک وجبی، آن طرف حیاط که آبش را باید با آفتابه از سر چشمه می آوردیم. شب ها از تیرک ها و پوشال های سقف اتاق هایش صدای جک و جانور می آمد خدا شاهد است.) این ها هم شکم هایشان را چسباندند به هم و هار هار بهش خندیدند که ما پول اضافی نداریم که بریزیم توی آن خراب شده.
این هم رفت و ماتحت خودش و شوهرش پاره شد تا آنجا را ساخت. بعد به محض اینکه «خراب شده» آباد شد، این ها عین پلنگ پریدند روی خانه ی پدری و ادعای ارثیه کردند و به عمه بزرگه هم یک بیلاخ گنده نشان دادند.(چیزی که من دیدم)
و اما اینطرف، عمه بزرگه از پس قوانین تقسیم ارث اسلامی برنیامد و ناچار زبانش را کوتاه کرد. چرا که طبق قوانین یک هشتم از آن «خراب شده» به این بدبخت می رسید و برادرها هم پاشنه شان را درست روی همین نقطه محکم کرده بودند و نمی گذاشتند عمه بزرگه ادعایی بکند و در اتاق بزرگه و الحاقاتش را (آشپزخانه و حمام و توالت) به روی این ها قفل کند. هر زمان عشق شان می کشید، می رفتند پهن می شدند توی زندگی عمه بزرگه و می رفتند روی اعصابش.
او هم دق دلی اش را طور دیگر خالی می کرد و می رفت روی اعصاب این ها. با تذکرات و خرده فرمایشات مدامش و خساست ذاتی اش (که در البته در خانواده پدری کاملاً موروثی است) این ها را می چزاند.
از من بپرسی حتی با ندید گرفتن قوانین ارث تخمی ا.سلامی و حق. کشی علیه ز.نان و نقـ.ض حقو.ق بشـ.ر، حتماً و حتماً باید این یک تبصره را به این قوانین الحاق کرد:
هر دیوثی که موقع تقسیم ارث بگوید خانه پدری یا هر کوفت دیگری از نظر من ارزش تقسیم ندارد و نیاید برای انجام مراحل قانونی (حتی اگر امضا هم نداده باشد)، بعداً که خانه یا زمین مزبور آباد شد و ارزش پیدا کرد حق ندارد بیاید ادعای ارث کند و روی نتیجه زحمت دیگران پهن بشود.
تبصره ی بالا دقیقاً محلی است که خانواده ی عروس سابق مان و پدر شوهرم هم بر سر آن به مشکل برخوردند.
چرا این داستان ها اینقدر تکراری است؟ چرا کسی تبصره ی پیشنهادی مرا به قانون ارث اضافه نمی کند و شر این ماجرا را نمی کند؟ عجبا!
حالا عین این ماجرا به نحوی توی خانه ما هم دارد اتفاق می افتد. قصه های تکراری. حماقت های موروثی...
می دانید؟ بچه های بزرگ خانواده حافظه ی قوی ای دارند. همیشه هم بیشتر از همه در حق شان نامردی می شود و بهشان بد می گذرد. و این مسأله از همان دوران کودکی توی ذهن بچه می ماند. مثلاً اینکه پدر  مادر «نحوه تربیت صحیح کودک» را روی بچه ی اول تمرین می کنند و او را تنبیه بدنی می کنند و سر پول و کوفت و زهرمار جلویش دعوا می کنند و چون هنوز جوانند و کلی مشکل با هم دارند و به هم عادت نکرده اند و حتی گاهاً خیانتی هم به هم می کنند، همه ی این ها را می گذارند وسط و جلوی بچه ی اول بینوا سرش می جنگند و لیچار بار هم می کند. بعد که به صلح رسیدند و اوضاع آرام شد تازه بچه های دیگر وارد می شوند و با اعصاب آرام رشد می کنند و کسی بهشان گیر نمی دهد و کسی جلویشان خواهر مادر هم را وسط نمی کشد. 
موقع ازدواج او هم هنوز پدر و مادر به تعادل مالی نرسیده اند و آبروداری نمی کنند و همینجوری شوتش می کنند بیرون. بعد نوبت بقیه که رسید تازه همه چیز را یاد می گیرند و متمدن می شوند...
ای بابا! از کجایش بگویم که دلم خون است.
اینکه من باهوش ترین در میان خواهر و برادرهایم بودم (پرونده های تحصیلی شاهد است) و وضعم از همه بدتر است، خودش گویای توجه بسیار پدر و مادرم به آینده ی تحصیلی و شغلی بنده است.
شانزده ساله که بودم یک بار داشتم پرتره هایی را که کشیده بودم به پسرعمه ام نشان می دادم، که برگشت به زنش گفت: داییم این بچه رو حروم می کنه. ببین چه استعدادی داره. حیف...
یک بار هم وقتی کارشناسی ام را گرفته بودم، پدرم در آمد توی رویش گفت: ارشد بی ارشد. میری سر کار و هر وقت پول در آوردی با پول خودت میری ارشد میخونی!... شوهر خاله ام که این را ازم شنید با تأسف بسیار ازم خواست که بروم توی خانه ی او و خرجم را بدهد تا کنار بچه هایش درسم را بخوانم. آنهم در حالی که وضع مالی اش اصلاً خوب نبود و... الأن همه ی بچه هایش بالای ارشد و دکترا هستند...
.
.
.
من فراموش نکرده ام. من هیچ چیز را فراموش نکرده ام پدر. حالا تو هی بیا و عمه بزرگه را بکوب توی سر من که: آن زنک قدر نشناس نمک به حرام، محبت های بیکران پدرش را ندیده گرفت... حالا تو هی بیا برای من قصه ی کلثوم ننه سر هم کن... حالا تو هی بیا و بگو تازه برای بقیه ی خواهر برادرهایم، از من هم کمتر هزینه کرده ای...
تو نامردی. تو بی همه چیزی. تو مثل پدرت هستی. تو مثل «فاخته» هستی که توی لانه ی پرندگان دیگر تخم می کند و بچه هایش را دیگران برایش بزرگ می کنند. تو از پدرت یاد گرفته ای که چطور از زیر بار مسئولیت بچه داشتن شانه خالی کنی. تو خودخواهی...
همیشه برایمان حیوانات را مثال می زدی که از یک ماه تا یک سال بچه هایشان را پیش خودشان نگه می دارند و بعدش بچه باید سوا بشود و پدر برود با یک حیوان ماده ی دیگر، یک سری توله ی دیگر تولید کند...
این شاید قانون بقای نسل طبیعت باشد. شاید عیب از انسان است... اما در نهایت «انسانیت» به همین چیزهایش است.
تو به حیوانات نزدیکتری پدر.
نفرت عمه بزرگه را از پدرش می بینی. ترس برت می دارد که نکند همین دختر بزرگ خودت هم فردا استخوان هایت را توی گور بلرزاند. این ها را می دانم پدر. دارم می بینم.
قصه هایت دیگر نوه ی سه ساله ات را هم خواب نمی کند.
آدمیزاد بدی را فراموش نمی کند.

شنبه، آبان ۲۷، ۱۳۹۱

284: افسانه ی زیبای تا صبح نخفته

سر نوشت: ماجرای آن دندان عقلی که کشیدم و قرار بود برایتان بنویسم. پیشاپیش از اینکه حالتان را بهم می زنم عذرخواهی می کنم.

                                                                                         
موضوع اصلاً ربطی به صکس ندارد. زناشویی را می گویم. درباره تعهد و مسئولیت است. درباره تنهایی. درباره تعلق.
دندانم را جراحی کردم. شب اول دهانم سرویس شد. زخم خونریزی می کرد و آب دهانم یک حالت لزج و مخاطی و کشانکی ای پیدا کرده بود که نه میشد قورتش داد و نه میشد تفش کرد.یعنی چنان به خون آغشته بود که وقتی با وجود گلو درد شدید موفق به قورت دادنش هم می شدم، فوراً عقم می گرفت و عق زدن برای بخیه های ته دهانم و زخم گلویم خیلی بد بود و بدتر از آن اسید معده ام بود روی زخم تازه.
وقتی هم سعی می کردم تفش کنم دو تا مشکل داشتم. به خاطر حالت مخاطی و غلیظی که پیدا کرده بود، باید برای تف کردنش فشار زیادی به خودم می آوردم که همین باعث خونریزی دوباره زخم می شد. تازه اگر هم موفق می شدم در اثر ترشح زیاد آب دهانم که گویا به خاطر آن زخم لعنتی بود، یک دقیقه یک بار باید می دویدم توی دستشویی. در حالیکه دکتر بهم گفته بود استراحت کنم و زیاد تقلا نکنم که باعث خونریزی زخم بشوم.
بعد تازه موقع خواب باید چکار می کردم؟
خلاصه شب اول یک حالتی داشتم که صد هزار بار به خودم گفتم: گه خوردم. مگر این دندان بدبخت که آن زیرمیرها پشت دندان های دیگر قایم شده بود چکارم داشت که چه سیخی بهم می زد که حتماً باید می کندمش و اینطور خودم را بگا می دادم؟
شوهرم را وادار کردم 10:30 شب زنگ بزند و از دکتر که پسرخاله اش بود بپرسد چرا خونریزی دندانم بعد از گذشت دو ساعت هنوز بند نمی آید و چرا سر و گلویم اینقدر درد می کند و نمی توانم حتی آب دهانم را قورت بدهم.
دکتر هم گفته بود که اصرارم بر تف کردن و شستن دهانم باعث بند نیامدن خونریزی شده و باید تحمل کنم و سعی نکنم آب دهانم را خارج کنم؟ پس چکار کنم؟ قورتش بدهم؟ وا!!!
هر بار که آب دهانم را قورت می دادم انگار یک آناناس درسته را با پوست قورت داده باشم، دست و پا می زدم و می مردم و زنده می شدم.
آمپول مسکن را که زدم دخترک ازم پرسید: دردت اومد؟ اگر یک باند استریل این هوایی ته حلقم نتپانده بودند و نصف صورتم بی حس نبود، بهش می گفتم: بهعععع! آبجی من منتظر یه چیزی توی مایه های پنی سیلین با اون سوزن کت و کلفتش بودم. این که عین نیش پشه بود؟ دمت گرم دیگه.
اما به جایش مثل عقب مانده ها فقط صداهای نامفهومی از ته حلقم خارج کردم به معنی «نه». بعد دیدم اثر هنری دخترک به هرحال بیشتر از یک نه خشک و خالی ارزش داشته و می توانسته به مشتری ساعت نه شب که به نظر می رسد گنگ و الکن هم هست آمپول درد دارتری بزند و دق دل کار صبح تا حالا را هم سرش خالی کند، اما به جایش به آن مهربانی و ملایمی سوزن بهم زده که مثل نیش پشه به نظر برسد.
دلم برایش سوخت. یاد خودم افتادم که همیشه از مشتری و ارباب رجوع توقع شعور داشتم و همیشه ناامیدم می کردند. سعی کردم آخرین مشتری خوبی برایش باشم و با همان زبان الکنی بهش حالی کردم که دندانم را جراحی کرده ام. فهمید. خدا را شکر. اما عجیب نبود که زبان فضایی مرا با آن دهان سرویس شده ام می فهمید؟
وقتی بیرون می آمدیم متوجه شدم دخترک بابت زحمتش از شوهرم پولی نگرفت. و بدتر اینکه آنجا مطب دندانپزشکی هم بود! و من کبوتر بیشعوری که دانه اش را جای دیگر خورده و چلغوزش را آنجا می اندازد. خجالت آور بود. اما چاره ای نداشتم. مطب و داروخانه درست در ده قدمی خانه بود و مگر من کسخل بودم که بروم جای دیگر؟ آنهم با آن حالی که داشتم. 
بعد هم که جلوی در سوپر مارکت ایستاده بودم که شوهرم برود بستنی بخرد برای جوش خوردن زخم دندانم، دخترک از مطب آمد بیرون و وقتی از جلویم رد می شد لبخند زد و ایستاد و بهم توصیه کرد که بستنی وانیلی بخوردم که زخمم فوری جوش بخورد و خون بند بیاید. باز هم با صداهای فضایی ازش تشکر کردم و باز هم فهمید! عجب!
تا به حال تزریقاتچی به این نازی ندیده بودم.
شب تا صبح حتی یک دقیقه هم نخوابیدم و یک جعبه دستمال کاغذی را یکی یکی زیر دهانم گذاشتم و هی از آب دهانم خیس شد و هی عوضش کردم. بازی اینطوری بهتر از قورت دادنش بود. حالا گیرم  که عوض کردن دستمال کاغذی ها نگذاشت خواب به چشمم بیاید.
در همان حال رقت انگیز به شوهرم نگاه کردم که خواب بود. دلم برایش سوخت. به این فکر کردم که بودنش چقدر برایم تسلابخش بوده. سر شام ازم خواست که صرفاً برای همراهی کنارش بنشینم. در همان حال بود که نمی دانم از درد و استیصال یا به قول بابا از احساس بی کسی به گریه افتادم. اصلاً نمی توانستم جلوی اشک هایم را بگیرم. خجالت آور بود. حالا توی آن هیر و ویر لرز هم کرده بودم و مثل سگ می لرزیدم. پاشدم رفتم چنباتمه زدم توی مبل و شوهرم پتو آورد انداخت رویم. اشک هایم همینطوری جاری بود. چقدر خوب بود که شوهرم کنارم بود و هی بهش دستور می دادم که برایم دستمال کاغذی یا لیوان آب بیاورد یا به دکتر زنگ بزند. چقدر خوب است وقتی اینقدر ضعیف و داغان می شوی مادرت یا شوهرت هوایت را داشته باشند.
چقدر مادر داشتن خوب است.
چقدر شوهر داشتن خوب است.
هیچکس دیگر توی این دنیا نمی تواند اینطور وقت ها به داد آدم برسد و برایش دل بسوزاند.
بعدتر همامن نیمه های شب که توی تختم بیدار بودم و داشتم به شوهرم که پایین تختم در خواب بود نگاه می کردم این چیزها از ذهنم گذشت.
و اینکه بیخوابی مثل یک چاه است. مثل یک زندان موقت. در حالی که می دانی به هرحال چند ساعت یا روز دیگر نجاتت می دهند و بهتر است بیخودی تقلا نکنی و این اسارت موقت را بپذیری... میتوانی سرت را به چیزهایی مثل خیالبافی های هیجان انگیز گرم کنی. به افکار ممنوعه!
خوابم نبرد و تا خود صبح هی دستمال کاغذی زیر دهانم چپاندم و هی غلت زدم و هی یواشکی پاشدم رفتم دستشویی و هی به این نتیجه رسیدم که ازدواج هیچ ربطی به صکس ندارد اصلاً. و مجردها درست عین یک بچه که بیرون کارخانه شکلات سازی ایستاده باشد، درباره ی وقایع آنجا خیالبافی می کنند.
بچه فکر می کند که آدم هایی که توی کارخانه کار می کنند لابد لباس هایشان از شکلات است و صبح تا شب همه جور شکلات می خورند و لابد آنجا همه چیز از شکلات ساخته شده و... در حالی که توی کارخانه شکلات سازی هم عین کارخانه ماشین سازی یا هر کارخانه ی کوفتی دیگر، روابط فقط در چهارچوب اداری و تجاری و صنعتی معنی دارند و هیچ چیز هیجان انگیزی مربوط به مزه و شکل شکلات وجود ندارد. شکلات فقط یک محصول است. یک محصول تجاری. و احتمالاً توی ذهن کارگرانش هم فقط حقوق آخر ماه پرپر می زند. 
ازدواج حکم همان قلعه ی عظیم دربسته را دارد و شوالیه های شجاع با اسب های سفیدشان خارج از این قلعه ایستاده اند و برای خودشان یک زیبای خفته را پشت درهای بسته تصور کرده اند که با یک بوسه بیدار خواهد شد.
                                                                                                                                    
 پ.ن: زیر دست دندانپزش فقط به این احتمالات از ذهنم می گذشت:
1. پاشده ام توی دوران نامزدی آمده ام پیش پسرخاله ی شوهرم و دهانم را عین غار برایش باز کرده ام و اوهم سخاوتمندانه مشغول سرویس کردن دهان من است. این مسخره نیست؟ آنهم پیش پسرخاله ی شوهرم! خوب شد دکتر زنان نیست!
2. نکند همینطوری که با تمام وجود روی فک من افتاده و دارد با دندانم کل و کشتی می گیرد فک ام در برود. یا انبرک از کنار دندانم لیز بخورد و یک عصبی چیزی را آن ته توها پاره کند و یک طرف صورتم برای بقیه ی عمر فلج بشود و کجکی بخندم؟
3. نکند اینطوری که انبر را می اندازد بین دندان آخری و دندان عقلم تا مثل اهرم ازش استفاده کند و دندانم را بیرون بکشد و من صدای چرق چوروق ریشه های دندان های دیگرم را توی گوشم می شنوم، بزند ریشه ی بقیه دندان ها را هم خرد بکند و چند روز دیگر مجبور بشوم بیایم بقیه را هم بکشم؟
4. یعنی این دندان لعنتی بطور کامل و بدون اینکه خرد بشود بیرون می آید؟ یا قرار است یک داستانی برایم سر هم کند و به قضیه کامپیوتر سوخته و بدبختی های دیگرم  اضافه بشود؟
5. موقع آمدن فکر می کردم دارم می روم دندانم را پر کنم و برای همین چون مسواک زده بودم از آن گزهای عزیز سوغاتی نخوردم و گذاشتم برگشتنی بخورم... چه می دانستم دکتر به جای پر کردن دندان بغلی، دندان عقلم را می کشد... یعنی زنده می مانم که یک بار دیگر گز بخورم؟!
6. عنوان اشاره ای است به افسانه ی زیبای خفته.



283: چرا می خند؟

مامان بهم گفت: یه کم به خودت بِرِس!
این را همینطوری وسط حرف نگفت. معلوم بود خیلی روی حرفش فکر کرده و اینطوری نتیجه گیری کرده که من خیلی افتضاح شده ام و به عنوان یک دختر عقد کرده، اصلاً چنگی به دل نمی زنم.
متأسفانه خودم هم به همین نتیجه رسیده ام.
گفت که «سین»، زن پسرخاله ام، روز به روز می شکفد و همیشه انگار از عروسی آمده و چنان به خودش می رسد که خدا می داند. از سر و لباس و آرایش و رنگ مو بگیر تا بقیه.
من برای اینکه دل خودم را خنک کرده باشم می خواستم بگویم: عوضش سین عین خرس شده... بعد یادم افتاد که خودم هم دست کم به اندازه توله خرس شده ام دیگر.
یکی از معیارهای زن ها در «خوب» به نظر رسیدن، شیک پوشی است که من هیچوقت اهمیتی بهش نداده ام. راستش پولش را هم ندارم. در ضمن لباس باید به قد و هیکل آدم بنشیند.من نه قد بلندی دارم و نه هیکل مانکنی. اصلاً به صاف راه رفتن و قوز نکردن و آشغال نخوردن اهمیتی نمی دهم.(از شدت رئالیست بودنم)
و پوست... پوست از مهمترین معیارهای «خوب» به نظر رسیدن است. و پوست وابسته به اعصاب و خواب و وراثت و آب و هوای خوب و تغذیه مناسب است... که من هیچکدام را ندارم و پوستم هم هی خراب و خرابتر می شود. زرد. با لک و پیس روز افزون.
و زیر چشم هایم گود رفته. از بچگی اینطور بوده ام. و پیشانی ام هی دارد بلندتر می شود. و آن موهای وزوزی لامصب که هرچه هم بهش می رسم باز قیافه ام را عین زنیکه های شلخته می کند. آخر موی فر یعنی چه؟
و رنگ مو... آدم های خوش تیپ همیشه به موهایشان می رسند. اما من مدت هاست موهایم را رنگ نمی کنم. یعنی می کنم، ولی همرنگ موی طبیعی خودم فقط برای پوشاندن موهای سفید جلوی سرم. از موی رنگ کرده که ریشه اش در آمده و با ساقه دورنگ است متنفرم. نشانه ی شلختگی است.خواهرم معمولاً اینطوری است.
غیر از این موارد البته موی زائد دست و پا هم هست که دیر به دیر اپیلاسیون می کنم و چون ریشه های قوی و پرپشتی دارد خیلی دردم می آید و پول اضافی هم ندارم هی بدهم به آرایشگرها که برایم بیندازند و می دهم مامان، که مامان هم ناشی است و هر دفعه یک جایم را کبود می کند.
اما تنها نکته ای که همیشه حواسم بهش هست موی پشت لب و ابروست. اگنه فرقی با مردها نداشتم. یا حتی زن های شوهر مرده. کور شوم اگر دروغ بگویم.
تازه مامان گفت که از داشتن دخترهایی عین ما (من و خواهرم) افسوس می خورد. چون آن یکی مان که روحیه اش شاد بود با یک مرد افسرده ازدواج کرد و افسرده شد. من هم که به طور دیفالت افسرده ام و هیچوقت خنده به لبم نیست.
خوب راستش من از خندیدن می ترسم. خیلی وقت ها می خواهم یواشکی بخندم اما از روی ماه «واقعیت»ها خجالت می کشم... یا میترسم «نکند اندوهی/ سر رسد از پس کوه...». از هجوم بدشانسی می ترسم. از شادی های کوچکم می ترسم که یکهو بشوند مقدمه ی غم های بزرگ.
مامان می گوید که دختر خاله ام با آن شوهر کسخلش که مدام بدهی بالا می آورد و نزدیک است بیفتد زندان، همیشه توی مهمانی ها و دورهمی های فامیلی شرکت می کند و خوشحال و خندان هم به نظر می رسد. پس من چه مرگم است که نمی توانم بخندم؟
من واقعاً چرا نمی توانم بخندم؟
چند شب پیش دوباره معجزه ی «وونه گات» را کشف کردم. کتاب «مرد بی وطن» را دستم گرفتم و همینجو ورق زدم و خندیدم.بعد افسوس خوردم که سلاخ خانه را ندارم. و کتاب های دیگرش را. حیف نیست؟ وونه گات را باید هی خواند و هی مرور کرد. شب های غم. وقت های تنهایی. وقتی هایی که نمی دانی به چه باید بخندی... همیشه دلیلی برای خندیدن بهت می دهد. 
من خندیدن یادم رفته.