دوشنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۹۲

340: شانس گه، ضرب در گه شانسی

یک سوء تفاهمی با یک همکارم پیش آمد که باعث شد به این نتیجه برسم که تا گردن توی گه بروکراسی فرو رفته‌ام (ایم) و خبر نداریم.
اصل ماجرا از آنجا شروع شد که متصدی امور کامپیوتر یک روز حدوداً یک یا دو ماه پیش آمد اتاق ما که یک وری به کامپیوترها برود و مشکلی را برطرف کند. این وسط معلوم شد که به خاطر اتصالی هاب (از این سه راهی‌های مخصوص پورت USB) پرینترها یکی در میان قطع و وصلی دارند. تصمیم گرفتیم کیس را بگذاریم روی میز و بیخیال سیم رابط و هاب و اینها بشویم. خلاصه این وسط یک هاب اضافه آمد. این بابا هم شوخی‌اش گرفت که: من هرچی اضافه بیاد رو مصادره می‌کنم! گیر داده بود که حتی هدفن را هم با خودش ببرد. حالا توی این هیر و ویر من نمی‌دانم حواسم پی کیون کی بود که متوجه نشدم این دقیقاً چی را با خودش برد و نبرد. چون تا حالا توی شرکت به این بزرگی با اینهمه کارمند و برو بیا و بروکراسی کار نکرده بودم، فکر کردم قضیه، چیز مهمی نبوده و حتماً این بابا که خیلی قبل از من توی این شرکت بوده هم می‌داند که مسأله‌ای  ایجاد نمی‌شود، وگرنه چنین شوخی‌ای نمی‌کرد.
تا دیروز که خانم رئیس (بد نیست؟ خوب به جایش چه بگویم که شما در عین حال متوجه زن بودن رئیس‌ام هم بشوید؟) آمد و یک Ram آورد و گفت این را بگذار توی Ram Reader و فایل‌هایش را پرینت رنگی بگیر. حالا من اصلاً توی عمرم با رم ریدر کار نکرده‌ام. نمی‌دانم چه شکلی هست. توی این اتاق هم فقط یک کشوی مخصوص اینجور ابزارآلات اداری داریم که من هرچه گشتم (کور بودم فی‌الواقع) پیدایش نکردم آن تو. فقط یادم هست که توی این آت و آشغال‌های کشو همان اوایل یک چیزی دیده بودم که نفهمیده بودم برای چی استفاده می‌شود و یک سیم پنج سانتی با یک پورت یو اس بی هم بهش وصل بود. ولی چیزی که من توی ذهنم مانده بود، یک شیء دراز شبیه همان هاب بود. در حالیکه بعداً معلوم شد این لامصب اصلاً یک مربع پنج در پنج سانتی متر است که پورت و سیمش هم روی خودش تا می‌شود و فرو می‌رود و دیده نمی‌شود. حالا شما تصور کن یک صفحه‌ی باریک سفید که هیچی بهش وصل نیست کف کشو زیر کلی خرت و پرت است. شما باشی می‌بینی‌اش؟
بعد این خانم رئیس (زشت نباشد؟) همینطوری عین عزرائیل ایستاده بود بالای سر من «کوش؟ کجاست؟» می‌کرد و به من استرس وارد می‌کرد. هرچی فکر کردم ذهنم به جایی نرسید. رئیس هم با قلبی آرام و روحی مطمئن خطاب به من فرمودند: به هرحال جزء اموال این اتاق بوده و مسئولیت‌اش با شما بوده. یعنی کیونت پاره است و خودت باید بخری بگذاری سرجایش و ضمناً نبودن این رم‌ریدر باعث نمی‌شود که من از تو پرینت این فایل‌ها را نخواهم و دیگر به خودت مربوط است. Ram را بگذار زیر زبانت (یا هرجا که راحت‌تری) و انگشتت را بکن توی پورت USB و پرینت بده بیرون.
خلاصه فشارم رفته بود بالا و استرس گرفته بودم. نه از گم شدن آن صاحب مرده و دادن ضررش، که از عقب افتادن کارم و بازخواست این زنیکه و اینکه حالا باید جواب این را چطور بدهم؟
یکهو یاد قضیه شوخی متصدی کامپیوتر افتادم. خریت کردم و به رئیس گفتم. او هم بدون یک لحظه فوت وقت برداشت و زنگ زد به یارو که: یالا اون رم ریدر و وردار بیار (مرتیکه دزد! این را به طور ضمنی با لحنش اضافه کرد!). از یارو که کار من نیست و من خبر ندارم. از این که مگر می‌شود و بردار بیاور و دست خودت است.
بعد هم یکهو گوشی را داد دست خودم که به اصطلاح با هم روبروی‌مان کند. من احمق هم چون هول شدم و دست و پایم را گم کردم، نفهمیدم چی گفتم و یک طوری جلوه کرد که انگار دارم به زور، ماجرا را گردن یارو می‌اندازم و هرچی او می‌گوید من برنداشتم، من اصرار دارم که یک کم دیگر فکر کن و بگرد شاید بود!
خلاصه بد شد. یارو که تا دیروز ما را تحویل می‌گرفت و هرجا می‌دید سلام و علیک می‌کرد، با ما رفت توی قیافه و گمانم سر دلش مانده که یک جایی سرم خالی کند.
(حالا این در حد خودش گه‌شانسی بود، اینجایش را ببین که در حین تایپ همین پست، آمد اتاق ما که فلان مشکل را که با word داشتید حل شد یا نه؟ از من که کدام؟ و از او که همان که فلان؟ یکهو آمد نشست پشت سیستم و من وقت نکردم فایل را اسم بدهم و ذخیره کنم. حالا هر چیزی را می‌آید باز کند این صاحب مرده هم بالا می‌آید و عین دست خر، تمام قد وسط صفحه باز می‌شود و عربی می‌رقصد. مطمئنم که متوجه موضوعش شد و فهمید یک چیزی درباره همان قضیه است. تازه اگر چشمش به فحش‌های زیبای متن که آن وسط عین نگین می‌درخشیدند نیفتاده باشد! ریدم به این شانس.)
آخر این متن قرار بود به این نتیجه برسیم که «بروکراسی بد است و چرا اینهمه نامه‌نگاری برای موضوعاتی به این خردی و مسخرگی و چرا اینهمه ادا و اصول و سلسله مراتب اداری و چرا فلان و بهمان؟... » ولی در عمل به این نتیجه رسیدیم که «چرا هیچ وبلاگ نویس الاغی نباید در هنگام کار در چنین شرکت سرّی و خفن و گنده و فلانی، پست وبلاگی بنویسد. و اینکه در واقع آدمیزاد باید پست وبلاگی را علیرغم مزاحمت‌های شوهرش، شب‌ها توی خانه بنگارد و حتی اگر هنوز توی خانه اینترنت ندارد، روی فلش بریزد و بیاورد در یک لحظه کپی کند روی وبلاگ و فایل را از روی صفحه جمع کند تا دچار اینهمه مصیبت و خاک بر سری نشود و آدرس وبلاگ شخصی‌اش دوباره لو نرود.»

شنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۹۲

339: روز خوب برای ریس ماهی

ساعت دوازده ظهر پنجشنبه:
تلویزیون دارد یک چیزی پخش می‌کند و من طبق معمول نگاه نمی‌کنم ولی روشن کرده‌ام که فقط یک صدایی بیاید و تنها توی خانه توهّم نزنم. (از این‌هایی که توی نوشته‌هایشان خیلی روی تشدید تأکید می‌کنند بیزارم چونکه تشدید عربی است و آدم که خر نیست و خودش می‌فهمد و... ولی شرمنده این بار مجبور شدم.)
تمرکز حواس ندارم. نه این لحظه‌ی خاص. همیشه. مجبورم کارها را دسته‌بندی کنم تا دوباره کاری نکنم و گیجمانی نگیرم. یک وقت می‌شود سه بار می‌روم توی اتاق خواب اما هر بار یادم می‌رود برای چه کاری آمده بودم و یک کار دیگر یادم می‌افتد و سرم به آن گرم می‌شود و از اتاق خارج می‌شوم. برای همین هر وقت می‌خواهم برای سر و سامان دادن یک کاری مثلاً بروم توی اتاق خواب یا سرویس بهداشتی، سعی می‌کنم چند تا کار را جمع کنم و یکدفعه بروم. این بار هم داشتم به خودم می‌گفتم این قرقره را می‌گذارم توی کشوی اول و این روسری را تا می‌کنم می‌گذارم توی کشوی دوم و لباس‌های روی پشتی صندلی را می‌گذارم سرجایشان توی کمد و... همینطور وارد اتاق خواب شدم که... یک صدای شرشر آب از توی ایوان (حیاط؟ پشت‌بام؟ بالکن؟) به گوشم خورد. حالا این ایوان چطوری است؟ پشت‌بام یک اتاقک برق است که از راه پنجره‌ی اتاق خوابمان به خانه‌ی ما راه دارد. یعنی به عنوان ایوان (حیاط؟ پشت‌بام؟ بالکن؟) ازش استفاده می‌کنیم، ولی چون ارتفاع کف آن برابر با لبه‌ی پنجره‌ی اتاق خواب است، عملاً دسترسی به آن فقط  از طریق یک چهارپایه‌ی چهار پنج پله امکانپذیر است. آنهم بعد از کنار زدن آن قطعه پلاستیک بزرگ که با چسب و بدبختی به بالای پنجره بندش کرده‌ایم و لبه‌اش را هم تپانده‌ایم لای پنجره که شب‌های زمستانی باد سرد نخورد توی ملاج ما که موقع خواب سرمان رو به پنجره است. آنهم بعد از باز کردن آن قفل کت و کلفتی که شوهرم زده به پنجره که راه دُزدخور را سد کند. خلاصه شما فرض کن در این شرایط دسترسی به آن ایوان لامصب اصلاً محال است. خوب؟ هیچی دیگر. صدای آب دارد می‌آید. حالا چکار کنم؟
حتماً برف‌های روی آن سایبان ایرانیتی است که دارد آب می‌شود و می‌ریزد. می‌آیم بروم دنبال کارم که... یک کم دیگر گوش می‌دهم. نه این صدای آب شدن برف نیست. خیلی شدیدتر است. چشم‌هایم گشاد می‌شود. نکند...؟ می‌روم جلوتر و لبه‌ی پلاستیک محافظ پنجره را بالا می‌دهم...بعععععععععععععععلهههههههه! آب دارد از لبه‌ی پنجره شره می‌کند و می‌ریزد پای پنجره و جاری شده تا زیر تختخواب. آنهم تختخواب MDF که کاملاً مماس با زمین است و آنقدر سنگین است که دو تا مرد یل هم نمی‌توانند تکانش بدهند چه برسد به من ریقو.
هول می‌شوم. حجم آبی که از پای پنجره به سمت داخل جاری است خیلی بیشتر از آن است که کنترلش کنم. می‌دوم توی آشپزخانه و هرچه دستمال توی کشو دارم را برمی‌دارم و می‌برد می‌چپانم پای پنجره و روی زمین. فایده ندارد. آب عین آبشار جاریست و من حریفش نمی‌شوم. سعی می‌کنم حدس بزنم که این آب از کجا می‌آید. شاید پیرزن همسایه بغلی که از آب شدن برف‌ها و چکه چکه چکیدن‌شان روی ایوانش خسته شده دارد سعی می‌کند با شلنگ آب برف‌ها را آب کند و بشوید. عین دیوانه‌ها هول هولکی چادر گل‌گلی به سر می‌اندازم و با شلوار راحتی و دمپایی مردانه‌ی پلاستیکی می‌پرم توی کوچه و روی یخ‌ها می‌دوم تا کوچه بغلی که خانه‌ی پیرزن را ببینم. روی نوک انگشت‌هایم بلند می‌شوم. کسی شلنگ به دست آنجا نیست. اصلاً هیچ کس، چه شلنگ به دست و چه دست به کمر آنجا نیست. باز فکر می‌کنم نکند یکی دارد از پشت‌بام آب می‌ریزد و چیزی را می‌شوید؟ می‌دوم تا طبقه چهارم و می‌بینم که درب پشت‌بام از پشت بسته است. باز هم اعتماد نمی‌کنم. شاید آب خودش دارد از جایی سرریز می‌کند. می‌دوم روی پشت‌بام. از این‌طرف به آن‌طرف سرک می‌کشم. خبری نیست. اصلاً کسی نیست. پایین (بالکن)، را نگاه می‌کنم. خشک است. روی ایرانیت‌ها هم خشک است. هرچه هست از همان پایین است.
دیگر نمی‌دانم چکار کنم. کلید بالکن را ندارم. شوهرم با خودش برده است. حالا دیگر چاره‌ای ندارم جز اینکه بهش زنگ بزنم بگویم زود پاشو بیا خانه. آنقدر دستپاچه‌ام که تا وقتی تلفن را قطع می‌کنم اصلاً متوجه نمی‌شوم که دارد بهم می‌گوید که کلید یدکی یک جایی ته یک کشویی است. همین‌طور که دارم به خودم می‌گویم چه‌کنم چه‌کنم، یکهو یاد جمله‌ی شوهرم می‌افتم: ته کشوی لباس، توی یک جعبه‌ای... کشو را می‌کشم. همه‌چیز را می‌ریزم بیرون. جعبه پشت جعبه. کوچک و بزرگ. قد و نیم قد. بالأخره پیدایش می‌کنم. کلید لامصب را پیدا می‌کنم! به محض اینکه پنجره را باز می‌کنم آب می‌پاشد توی صورتم. خیلی شدید است. اصلاً نمی‌توانم مدت زیادی پنجره را باز بگذارم. فقط وقت می‌کنم تن لش چهارپایه را بکشم لای پنجره که زیر پنجره و پلاستیک محافظش دارد فشار می‌آورد که بسته بشود، و دو سه پله بروم بالا و خم بشوم و ببینم که... بعععععععععععععععللهههههههههههههه! شیر آب بالکن از شدت سرما ترکیده. (البته اینکه شیر آب ترکیده و نه لوله و اینکه از شدت سرما ترکیده را بعداً متوجه شدم. در آن لحظه فقط دیدم که یک لوله‌ای ترکیده و آب دارد به سمت پنجره می‌پاشد.)
دومین اقدام؟ دومین کاری که باید می‌کردم؟ آهان! فلکه‌ی آب خانه را ببندم. کجا بود؟ کجا بود این لامصب؟ زیر ظرفشویی؟ لگن و آبکش‌ها را بیرون می‌ریزم. یک عالمه شیر و بست و لوله و فلان آن زیر هست. سر در نمی‌آورم. آهان! اینجا نیست. احتمالاً پشت گاز است. آن روزها که داشتیم این صاحب مرده را کابینت می‌کردیم، شب‌ها که داشتیم می‌رفتیم فلکه آب را از یک جایی که الأن اجاق گاز است می‌بستیم. پایه‌ی گاز روی فرش آشپزخانه است و آنقدر سنگین و لش است که به زور چند سانتی‌متر جلو می‌آید. چهارپایه پلاستیکی آشپزخانه را می‌گذارم و به زور فلکه را می‌بندم. می‌دوم توی اتاق خواب. یک. دو. سه. چهار... نه فایده ندارد. قطع نشد. باید آب ساختمان را ببندم. دوباره چادر گل گلی به سر می‌اندازم و می‌دوم توی راهپله... حالا در خانه‌ی کی بروم؟ یقه‌ی کی را بگیرم؟ خانم «ف». پیرزن بیماری که با پسرش زندگی می‌کند و بازنشسته آموزش و پرورش است و اعصابش ناراحت است. در خانه‌شان را که می‌زنم هنوز نفس‌ام سر جایش نیامده. هن و هن‌کنان برایش توضیح می‌دهم که چی شده و یکی باید فلکه آب ساختمان را ببندد و من بلد نیستم. آن بینوا هم به فکرش نمی‌رسد که به پسر گنده‌بک‌اش که با رکابی وسط اتاق نشسته بگوید پاشو فیلان. خودش چادر به سر دنبال من راه می‌افتد. اول اتاق خواب و آبشار آب جاری را بررسی می‌کند و بعد می‌رویم توی بالکن و به درب آهنی کف پارکینگ اشاره می‌کند و می‌گوید که باید این را باز کنی و شیر را ببندی؟ خوب! زن حسابی اگر بلد بودم که تو را صدا نمی‌کردم؟ تازه آنوقت زنگ آیفون را می‌زند و پسرش را صدا می‌کند و چند دقیقه بعد عاقبت آب قطع می‌شود.
موکت و زیر تخت و لابد جعبه‌های کتاب زیر تخت و پرده و تمام دستمال‌های آشپزخانه خیس آب است. می‌افتم روی مبل و دو دستی می‌زنم توی سرم که چه خاکی بود که بر سرم شد؟ چقدر خرابی به بار آمده؟ چقدر ضرر خوردیم؟ دوباره چقدر باید هزینه تعمیرات کنیم؟
به میم زنگ می‌زنم. حوصله مامان و بابا را ندارم. میم بهتر از دیگران گوش می‌دهد و کمتر احساساتی می‌شود. میم می‌گوید که صبحی برایم خواب بد دیده بوده. یادم می‌آید که خودم هم خواب بد دیده بودم. که با میم توی یک جایی مثل لاس‌وگاس وسط یک ساختمان بزرگی گم شده بودیم و همه خلافکار بوده‌اند و به ما نظرات سوء داشته‌اند و من هم آن وسط یکهو میم را گم کرده‌ام و به شدت برایش نگران بوده‌ام که کسی ترتیبش را نداده باشد و حتی وقتی بیدار شده بودم آنقدر ناراحت بودم که دلم می‌خواست دوباره بخوابم و میم را پیدا کنم و آخر داستان را خوب تمام کنم تا اوقاتم تلخ نشود و روزم خراب نشود. که شد. هم اعصابم از صبح گه‌مرغی بود و هم اینطوری سورپریز هم شدم.
نیم ساعت بعد شوهرم می‌آید و می‌رود توی بالکن و شیر لعنتی را باز می‌کند و جایش بست ته لوله می‌بندد و کورش می‌کند. هرچه می‌گویم که بیا تخت را بلند کنیم ببینیم زیرش چه خبر است، گوش نمی‌دهد. در واقع می‌گوید کیون لق‌اش. هرچه شده، شده دیگر. کاریش نمی‌شود کرد.
خانه عین سمساری شده. دستمال‌های خیس و کثیف. موکت خیس اتاق خواب. ابزارهای شوهرم که همه‌جا پراکنده‌اند.
هر دو فقط یک چیز را تکرار می‌کنیم: خوب شد خانه بودیم! خوب شد یکی از روزها کاری وسط هفته نبود! چه شانسی آوردیم!
ساعت 9 جمعه شب:
قرار است شوهرم قسمت بیرون مانده‌ی لوله‌ی شیر آب را عایق‌بندی کند که دیگر یخ نزند و نترکند. در واقع می‌خواهد یک جوری بپیچاند و فعلاً از زیرش در برود اما چیزی که مجبورش می‌کند، منم که بهش خاطرنشان می‌کنم که اگر خانه نباشیم و بترکند، می‌ترکانم‌ات!
با غرغر و نق زدن و قول همکاری و همیاری می‌اندازم‌اش توی بالکن و لامپ دستی و سه‌راهی را برایش نگه می‌دارم که جای لوله را پیدا کند. اولش نق می‌زند که نخ و طناب و پلاستیک برای عایق‌بندی ندارد. بعد که جور می‌کنم، گیر می‌دهد به تاریکی ایوان. برایش چراغ می‌گیرم. بهانه می‌کند که لوله بین دیوار و کابینت سه دری است که به عنوان انباری برای ابزار و آت و آشغال‌ها استفاده می‌کنم و کابینت سنگین است و نمی‌شود تکانش داد. کمک‌اش می‌کنم که کابینت را تکان بدهد. بعد همینطور که دارد به لوله ور می‌رود من چرخی توی ایوان می‌زنم و نگاهی به اطراف می‌اندازم. برف‌ها تا وسط حیاطک سی چهل متری آب شده‌اند و ... بله. این آبی که جاری است مال برف‌هاست؟ نه. از کنار دیوار جاریست. مال برف‌های لبه‌ی پشت‌بام است؟ محال است. ما که شیروانی و ناودان نداریم. نخیر. از کنار دو لوله‌ای که به موازات هم تا بالا رفته‌اند جاریست. بدبخت شدیم رفت که!!!
شوهرم را صدا می‌زنم. محل نمی‌گذارد. مصرانه صدایش می‌زنم که فاجعه را به اطلاعش برسانم. وقتی می‌بیند هاج و واج می‌ماند. همینطور چهار قاچ زل می‌زنیم به لوله‌ها و آب جاری. عصبی شده است. دوست دارد یکی را پاره کند. و بهتر است آن یکی من نباشم. سعی می‌کنم روی اعصابش نروم. ولی خودم هم عصبی و نگرانم. این چه بلایی بود به سرمان آمد. این موقع شب. آنهم روز تعطیل. عجب حکایتی شده تعمیرات این خانه‌ی زپرتی. هر روز یک جاییش خراب است و چکه می‌کند و نشتی دارد.
شوهرم می‌رود پشت بام که چک کند ببیند لوله برای چه سمت بام رفته و اصلاً از کجا آمده. وقتی بر می‌گردد چیز زیادی نفهمیده. فقط می‌داند که لوله از یکی از بست‌هایش درست روی لبه‌ی بام سوراخ شده و آب از آنجا می‌ریزد و بخش بیشترش روی بام جاریست.
همینطور که ماسیده‌ایم و نمی‌دانیم چکار باید بکنیم و دست و پایمان دارد توی هوای بیرون یخ می‌زند یکهو به فکرم می‌رسد که مسیر انتهای لوله را دنبال کنم. تا این لحظه شوهرم فکر می‌کند که لوله از پارکینگ آمده و از یک سوراخی آن گوشه‌های اتاقک برق گذشته (چون مشخص است که در غیر این صورت باید از دیوار خانه ما می‌گذشته و سوراخش می‌کرده که نکرده) و بالا آمده و برای شستشو توی این ایوان ازش استفاده می‌شده. بعد توی تاریکی خم شدم و انتهای لوله را کنار دیوار دنبال کردم. لوله داخل کف ایوان نشده بود بلکه خمیده بود و مماس با کناره از زیر یک لایه عایق قیر و گونی بام گذشته بود و از زیر لبه پنجره رد شده بود و... بله! همین‌جاست.  این لوله در واقع ادامه‌ی همان شیر آب ترکیده‌ی پنجشنبه‌ای بود. یعنی؟ دینگ دنگ! آب از پارکینگ به ایوان ما نرسیده بود. بلکه از پشت‌بام به سمت ما پایین آمده بود.
شوهرم دوباره رفت و بررسی کرد و این بار متوجه شد که این لوله از کنار لوله‌ی آب کولرها منشعب شده بوده و یک فلکه مجزا دارد که با بستن‌اش آب جاری از لوله به کنار بام و به داخل بام قطع شد.
از اینجا به بعد ما متوجه شدیم که در واقع این همسایه‌ها نیستند که با بی‌توجهی خود ما را به گاو داده‌اند. بلکه ماییم که با این لوله‌ی انشعابی مسخره‌مان (گو اینکه صاحبخانه‌ی قبلی مسئول آن بوده باشد) آن‌ها را به گاو داده‌ایم و اگر سقف خانه‌ی همسایه‌ی طبقه آخر نشت کرده باشد و صدایش در بیاید، می‌تواند یقه‌ی ما را بگیرد و ازمان خسارت بخواهد.

بنابراین مثل گربه‌های موذی روی نوک پنجه تیلیک تیلیک از کنار راهپله خزیدیم و پایین آمدیم و کسی کابینتی را تکان نداد و کسی لوله‌ای  را عایق‌بندی نکرد و دیگر هیچ لوله‌ای نترکید و هیچ بچه‌ای بی‌مادر نشد و هیچ زنی بی‌شوهر نشد و قصه ما به سر رسید و کلاغه ترکید.

دوشنبه، دی ۳۰، ۱۳۹۲

338: فرهیختگی تعطیل. هنرمندی مالیده.

خانه‌ام تمیز است. خیلی سعی می‌کنم تمیز و مرتب نگهش دارم. شاید چون هنوز اولش است. اما این باعث می‌شود زندگی‌ام بشود زنجیره‌ی مداومی از کار صبح بیرون و کار شب خانه. همش کار. بدون مطالعه. بدون تفریح (بیش از دیدن فیلم‌های هالیوودی و سریال‌های آبگوشتی). بدون کوه رفتن. بدون دیدن دوستان. بدون نوشتن. بدون نقاشی کردن. بدونِ... زندگی کردن.
پول، خوب است. حقوق سر ماه خوب است. و من آنقدر بی‌پولی و بدبختی کشیده‌ام که بخاطر حقوق سر ماه، از خوابیدن تا لنگ ظهر و آرایشگاه و بدنسازی و دکتر پوست (و سایر دکترها) و کلاس زبان و خواندن برای ارشد و نقاشی و طرح برجسته روی سفال و دیدن دوست و آشنا و کوه و دشت و مسافرت، بگذرم.
من می‌دانم «پول» یعنی چه. شاید خیلی از شما ندانید...
اما داستان سر کار رفتن زنان متأهل اینطوری است که اولش تصمیم می‌گیری سر کار بروی چون پول نداری و می‌خواهی برای خودت خرج کنی و برای هر مداد ابرو و پرداخت قبض مبایل و کادو دادن در مناسبت‌ها به خواهر و برادرت، به دستمال یزدی متوسل نشوی. بعد شروع می‌شود: این ماه کم آوردم. تو پول قسطا رو بده. ماه آینده پولت مال خودت... مبل نو می‌خوای چیکار؟ با پول خودت بخر. گوشی مبایل؟ با پول خودت بخر. کوفت و زهرمار؟ اصلاً واجب نیست. با پول خودت بخر...
با پول خودت بخر... با پول خودت بخر... می‌شود ورد زبان شوهرت. کم‌کم تمام «مخارج تو» می‌شود «خرج غیر ضروری» و به او مربوط نمی‌شود و باید خودت هزینه‌اش را بپردازی.
چند روز پیش به شوهرم گفتم: تو هم شدی عین این بیمه‌ها که هزینه‌های درمانی رو کلاً متقبل نمی‌شن به این بهانه که مربوط به زیبایی میشه و پای مرگ و زندگی در میون نیست. ینی حتماً باید بمیرم که تو خرج کفن و دفن‌ام رو بدی؟
اینطوری است که گاهی زن‌ها بعد از یک مدت کار کردن بیرون خانه، تصمیم می‌گیرند بچه بیاورند و به بهانه بچه بنشینند خانه. کلاً «بچه داشتن» بهانه‌ی خوبی است برای ماشین داشتن. برای خریدن بازی‌های کامپیوتری. برای پارک رفتن و تفریح کردن. برای خوردن خوراکی‌های هیجان انگیز. بچه‌ها دلیل خوبی هستند که مادرها پا به پایشان خوش بگذرانند.
اصلاً گور بابای بچه‌ها. چه می‌گفتم؟ پول. بله بی ‌پولی باعث شد دوباره بروم سر کار. و کار باعث شد از زندگی کردن بیفتم و صبح تا شب خر حمالی کنم. اخیراً یک شب به جایی رسیدم که از خودم و خانه‌داری و زن بودن و شوهر داشتن و سر کار رفتن بیزار شدم. یادم آمد وقتی خانه‌ی پدرم بودم حتی اگر سر کار می‌رفتم و مخارج اضافی خودم را (منهای آب و برق و گاز و خوراک و اجاره خانه‌ی پدری) خودم می‌دادم، لااقل از زیر کارِ خانه به بهانه‌ی خستگی فرار می‌کردم و به محض رسیدن به خانه، می‌رفتم عین خرس می‌افتادم و می‌خوابیدم. هیچ چیز به من مربوط نبود. در حوزه مسئولیت من تعریف نمی‌شد. غذا پختن. لباس شستن. خالی کردن سطل زباله‌ی توالت... آخ! آخ! همین سطل زباله توالت برای من سنبل مسئولیت خانه‌داری است! چون که یک بار آن وقت‌ها دقیقاً یادم هست که مادرم ازم پرسید: تو اصلاً تا حالا سطل توالت رو خالی کردی؟ و این را محض این پرسید که خاطرنشان بکند من کلاً در جریان خیلی از کارهای خانه نیستم و برای خودم شاهانه می‌آیم و می‌روم و حالی‌ام نیست که خانه، کار دارد.
حالا حالی‌ام شده. حالا که از سر کار می‌رسم خانه و تا یازده شب، پنج دقیقه هم نمی‌نشینم. فقط بدو بدو. همین الأن که این‌ها را تایپ می‌کنم یادم افتاد ظرفشویی‌ام از دیشب پر از ظرف است و گذاشته‌ام امشب بشویم. با این اوصاف چه جایی برای فعالیت‌های فرهنگی و آموزشی می‌ماند؟
شوهرم را بگو! نشسته خوشگل و شیک و مجلسی برای خودش و من برنامه می‌چیند که ارشد بخوانم و آیلتس بگیرم و نقاشی کنم و طرح برجسته کار کنم (توی پنجاه متر آپارتمان و لابد هم توی دستشویی!).
وقتی به مصیبت خانه‌داری دچار می‌شوی تازه حالی‌ات می‌شود یک چیزهایی صرفاً «فانتزی» و «مایه‌ی دردسر» هستند. مثلاً آبرنگ نقاشی کردن بچه‌ها (که تر می‌زند به هیکل خودشان و فرش و لباس و تمام خانه و زندگی. و کیک پختن (که تر می‌زند به آشپزخانه‌ات و حاصل کار هم در قیاس با کیک‌های آماده، چنگی به دل نمی‌زند) و پختن غذاهای فانتزی که نه شکم را سیر می‌کنند و نه ارزش غذایی دارند و نه می‌شود جلوی مهمان گذاشت (که معمولاً مواد تشکیل دهنده‌شان هم الکی گران است).
شوهرم مثل همه‌ی شوهرها این چیزها را نمی‌فهمد و صرفاً دوست دارد که زنی خوشگل و خوش‌اندام و کدبانو از یک سو، و فرهیخته و هنرمند و روشنفکر از سوی دیگر داشته باشد. حالی‌اش نیست که این چیزها جمع اضداد است و محال. که اگر قرار باشد حتی بشود همه‌ی این‌ها را یک جا جمع کرد، کار کردن صبح تا شب آنطرف شهر را نمی‌شود با این‌ها توی یک طویله تپاند.
آدمیزاد زمان محدودی دارد.
شبانه روز 24 ساعت است که یک سوم‌اش را (هشت ساعت و معمولاً کمتر) خوابم و چهار ساعتش را توی راه‌ام و نه الی نه و نیم ساعتش را توی محل کارم و یک الی دو ساعتش را آشپزی می‌کنم و یک الی دو ساعتش را (بستگی دارد) بشور بساب و جمع و جور می‌کنم و نیم تا یک ساعتش را شام می‌خورم (با حواشی).... و با این احتساب در خوشبینانه‌ترین حالت، وقت اضافه‌ای نمی‌ماند (اگر کم نیاورم و مجبور نشوم از ساعت خوابم بزنم که معمولاً می‌آورم و می‌زنم و همیشه کم‌خوابی دارم).
حالا کجای این وسط مسط‌ها مثلاً زمانی می‌ماند که تفریح هم بکنم و درس هم بخوانم و... ؟
می‌فرمایید همیشه باید از یکی به نفع دیگری صرف‌نظر کرد یا از یکی کم گذاشت تا دیگری پر شود؟ کدام یکی را کم بگذارم؟ از کارم کم بگذارم، اخراج می‌شوم (بی تعارف). از غذا پختن کم بگذارم، شوهرم حسرت غذاهای مادرش را خواهد خورد و به تدریج از خانه و زندگی‌اش زده خواهد شد. از کارِ خانه کم بگذارم، خانه‌ام عین خانه‌ی میم، سمساری می‌شود و همه عالم و آدم پشت سرم و توی رویم خواهند گفت: شلخته‌ای! دیگر چه؟ غذا نخورم؟ نخوابم؟
تازه من از فعالیت‌های واجب حاشیه‌ای مثل نظافت شخصی و اصلاح و حمام و رنگ کردن مو و کوتاه کردن ناخن و مرتب بودن سر و ظاهرم و خریدهای هفتگی فاکتور گرفته‌ام و آن‌ها را گذاشته‌ام آخر هفته‌ها و روزهای تعطیل (که در آن روزها هم زمانی برای تفریح و فرهیختگی باقی نماند!) وگرنه باز هم باید دست به دامن خدا می‌شدم که در گردش شب و روز و قوانین ازلی خلقت دست ببرد و شبانه‌روز را بکند بیست و پنج شش ساعت.
زیاد غر می‌زنم، هان؟ همیشه توی هر چیزی سوراخ غُر-خورَش را پیدا می‌کنم، هان؟ چه می‌شود کرد؟ زندگی روی خوشش را نشان بعضی‌ها می‌دهد، کیون‌اش را نشان بعضی‌ها.

چهارشنبه، دی ۱۱، ۱۳۹۲

337: گزارش دو ماهه ی اول زندگی مشترک

امروز که روز برفی بین‌التعطیلین است و نصفی از همکاران و رؤسا پیچانده‌اند و پایین دستی‌ها مثل بنده آمده‌ایم اداره غاز بچرانیم، فرصت می‌کنم که بنویسم برایتان که:
دو ماه و یازده روز است «رسماً» متأهل شده‌ام. توی ایران در واقع یک اوضاع وای چه کنمی هست که آدم وقتی عقد کرده‌است (ولو دو سال) احساس تجرد می‌کند و معلوم نیست صاحبش کیست و به کی باید جواب پس بدهد. نانش را پدر و مادر می‌دهند و یکی دیگر صاحبش است. امانت است. از اینجور چیزها دیگر. خودتان بهتر می‌دانید. بعد من دو سال است متأهلم ولی تازه دو ماه و یازده روز است که با شوهرم رسماً زیر یک سقف زندگی می‌کنیم و می‌شود بهمان گفت زن و شوهر درست و حسابی. قبلش یک ملغمه‌ای بودیم که خودمان هم نمی‌دانستیم چیست.
عرض کنم خدمتتان که از این پست به بعد، بنده به دلایل بسیاری (تأهل و نوع شغل و ...) مجبورم مؤدب‌تر باشم و کمتر جفنگ بگویم. مثلاً حسابش را بکنید که یکی از قوم شوهر آدرس اینجا را به هر دلیل مزخرف الکی پیدا کند (و شما می‌دانید که من به جای مزخرفِ الکی چه می‌خواستم بگویم و نگفتم!  نخواهم گفت...) بعد چه آشی برای من بار می‌گذارند و چطور زندگی خانوادگی‌ام جهنم می‌شود. چون که پای آبروی خیلی‌ها وسط می‌آید (ازدواج، عجب گه خوردنی بود! ببخشید. از دستم در رفت.)
فکر کن که یک روز من توی اداره سرم خلوت باشد و وقت داشته باشم پست وبلاگی بنویسم و آپ کنم! آن هم حالا که دست تنها هستم و هنوز یک نفر را به عنوان کمک استخدام نکرده‌اند و نه می‌توانم مرخصی بگیرم و نه حتی اجازه دارم بمیرم. مثلاً همین امروز که گفتم برفی است و نصفی نیامده‌اند و خلوت است... کار پشت کار. نامه پشت نامه. یک درصد فکر کن که وقت کنم سرم را بخارانم.
دارم به ادبیات مزخرف اداری، به املاء و انشاء مسخره‌شان عادت می‌کنم. به اینکه توی نامه‌ها سرِخود کلمه‌ها را درست نکنم. به اینکه اینها به من مربوط نیست. اگر بی‌سوادند. اگر با داشتن دکترا سواد کافی برای نوشتن دو خط نامه ندارند. هرچه هست رئیس من هستند و به من نیامده که نامه‌ی این‌ها را اصلاح کنم. «بعنوان». «علی رغم». «به الطبع». «بصورت». «شورایعالی» و خیلی کلمات دیگر. به من چه؟ به من چه که «بضاعت» را «بظاعت» نمی‌نویسند؟ به من چه که «جلسه‌مان» درست است، نه «جلسه‌امان»؟
اما دارم عادت می‌کنم به سرهم نویسی. به جمله‌بندی غلط و بی سر و ته. به آسمان و ریسمان بافتن برای گفتن دو کلمه حرف ساده.
حالا بگذارید به جهت خالی نماندن عریضه‌ی این چند وقته و در آمدن از خجالت دوستان، شمه‌ای از حال روزهای قبل و اول ازدواجم را عیناً از روی دفترچه نوت‌ام برایتان تایپ کنم:
دو روز تا عروسی‌مان مانده و دست کم 20 تا کار ناتمام داریم و تنها فعالیت مفید اولین شب زندگی مشترک‌مان کشتن بیش از 300 پشه بوده است! (دو روز قبل از عروسی برای تمام کردن کارها و جهاز چیدن، به خانه نقل مکان کردیم).
دوم اینکه مبلم از چسب چوب که مامان باهاش توری‌های پشه‌گیر پنجره را می‌چسباند، لک شد.
سوم اینکه نصاب اجاق گاز آمد و گاز را نصب کرد و رفت.
چهارم اینکه یک لکه سیاه از چسب مژه مصنوعی روی فرش‌ام افتاده که مال قبل است و حالا دیده‌امش.
پنجم اینکه نصاب‌های یخچال و ماشین لباسشویی فردا می‌آیند.
ششم اینکه پرده هنوز کار دارد و باز باید تغییر کند. (پرده را مامان دوخت و نشان به آن نشان که هنوز که هنوز است کار دارد).
هفتم اینکه خانه تمیز بشو نیست. چون که هنوز تشک تخت نخریده‌ایم. میز جلو مبلی را که برگشت زدیم و باید برویم خارج از شهر (چه کاری بود خوب؟) بخریم که وقتش را نداریم.
هشتم اینکه کاشیکاری آشپزخانه ناتمام است، به خاطر لوله‌های شیر آب‌ها و آبگرمکن که از دیوار بیرون زده و ابزار درست و حسابی برای برش کاشی نداریم و هی کاشی‌ها را می‌شکنیم.
نهم اینکه آبگرمکن وصل نیست، چون باید کاشیکاری تمام شود.
دهم اینکه کابینت زیر ظرفشویی را برای رد شدن لوله تخلیه آب ماشین لباسشویی نبُریده‌ایم...
و همین‌ها باعث می‌شود که نتوانیم کار آشپزخانه و در نتیجه خانه را تمام کنیم. بعد هم چون مبل و فرش را پهن کرده‌ایم، دارد زیر پا کثیف می‌شود.
خاله و مامان و زن‌عمو و مامان بزرگ هر روز پا می‌شوند عنر عنر می‌‌آیند اینجا و بدون اینکه کار مفیدی از پیش ببرند می‌روند.
همه‌مان سر کاریم.
خانه تمیز بشو نیست که چیدن جهیزیه را تکمیل کنیم و عروسی کنیم و به مردم بگوییم بیایند ببینند و فضولی‌شان که خوابید بروند.
همه‌اش کم‌کاری و دست و پا چلفتی‌بازی. همه‌اش کارشکنی. همه‌اش بدشانسی.
مثلاً همین آیفون که یک روز در میان قطع می‌شود و سیمش به درب کشویی پارکینگ وصل است و هی یادشان می‌رود بکشند و زرتی در را باز می‌کنند و پاره می‌شود (نشان به آن نشان که این هم هنوز داغان است و حتی یک روز هم کار نکرده است. عین دهات‌ها در را به صورت دستی باز می‌کنیم.)
مثلاً همین چاه توی پارکینگ که دیروز صبح، ریزش کرد و نزدیک بود ضرر جانی بدهیم.
مثلاً همین میز جلو مبلی که اشتباه درآمد.
همین شیشه‌های طبقات ویترین که یک سانتی‌متر کم و زیاد دارد و نزدیک بود همه کریستال‌هایم امروز خرد و خاکشیر بشوند.
همین یخچال و گاز و مبل که ضربه خورد و لک شد و پلوپز که افتتاح شد و همه چیزم که جلوی دست آمد و استفاده شد، آن هم در حالی که هنوز کسی برای دیدن جهاز نیامده و باید دست‌نخورده بمانند.
تازه شوهرم هم وسط اینهمه بدبختی زنگ زده که دوستش امشب بیاید و باهاش ور بزند و سیگار بکشد و دمنوش کوفت کند.
بعد هم آمده خانه و عوض درست کردن آبگرمکن و کاشیکاری و بستن شیرهای آب، ...لقِ همه کرده و نشسته بساط قلیان سر هم کرده!
انگار که بعدها را که قرار است سال‌ها و سال‌ها زندگی دونفره‌ی خصوصی خودمان را داشته باشیم، ازمان گرفته‌اند. انگار که همین یک شب «با هم بودن» است...
اما دلم هم برایش سوخت که ببین چقـــــــــــــــــــــــــــــــدر آرزو داشته!

یکشنبه (روز چهارم بعد از عروسی):
شیشه فر گار ترک برداشته.
جارو شارژی کار نمی‌کند چون باطری‌اش خراب شده.
شیرهای آب دستشویی و روشویی چکه می‌کنند.
لوله‌ی تخلیه ماشین‌لباسشویی درست نصب نشده.
یخچال مثل ساعت تیک تاک از خودش در می‌آورد.
پرده‌ها هنوز ریزه‌کاری دارد.
تابلوها نصب نشده.
نصف خرده‌ریزهای شوهرم هنوز خانه‌ی مادرش است.
آبگرمکن فقط آب را ولرم می‌کند.
مبل‌ها روکش ندارد.
هنوز LCD و میزش را نخریده‌ایم.
هنوز صندلی‌های چوبی اپن را سفارش هم نداده‌ایم.
نرفته‌ایم میز جلو مبلی را دوباره بگیریم.
درزگیرهای گوشه کابینت را نصب نکرده‌ایم.
کاشی‌ها را با دوغاب درزگیری نکرده‌ایم. (و هنوز هم نکرده‌ایم)
موکت برای خواب و آشپزخانه نخریده‌ایم. (و هنوز هم نخریده‌ایم.)
یک عالمه خرده ریز روی میز آشپزخانه ولو است که هنوز جا ندارد.
برای اینترنت پرسرعت اقدام نکرده‌ایم. (و کردیم و جوابی نیامده است.)
برادرهایم که کابینت و کمد دیواری را ساختند، دستگیره تا کمد و کابینت و طبقه‌ی یک کابینت را نصب نکرده‌اند. (و هنوز هم نکرده‌اند).
خلعتی خانواده داماد را نداده‌ایم و گوشه اتاق مانده.
مادرزن سلام نرفته‌ایم.
بخاری را عوض نکرده‌ایم. ( و هنوز هم...)
و... خیلی چیزهای دیگر که یادم نیست.
و این داستان ادامه دارد...



جمعه، مهر ۱۹، ۱۳۹۲

336: از دار دنيا يك خواهر داشتم... آنهم غريبه

با خواهرم دعوايم شد. تلفني. زن آپارتمان روبرويي خانه‌مان بود. در واقع هميشه هست. يا خودش يا بچه‌هايش. وقتي هم نيست، صداي‌شان توي راهپله هست. وقتي هم نيست، از ديوار اتاق صداي جيغ جيغ‌هايش سر بچه‌ها مي‌آيد. كاملاً خودي محسوب مي‌شود. خيالي نيست. براي همين همان‌جا توي اتاقم كه داشتم پشت تلفن هوار مي‌كشيدم، عليرغم تذكرات مؤكد مادرم اصلاً صدايم را پايين نياوردم تا تمام خشمم را بيرون ريخته باشم. تا تمام اين ده سال را سرش فرياد زده باشم، بلكه سبك بشوم.
بعدش عصبي و گيج دور خانه راه افتادم. از اين اتاق به آن اتاق. خطاب به زن همسايه روبرويي و مامان گلايه و درد دل مي‌كردم و همين‌جوري نمي‌دانم دنبال چي مي‌گشتم و دور خودم مي‌چرخيدم. فقط عصبي بودم و نمي‌دانستم دارم چكار مي‌كنم. بعد شوهرم زنگ زد. صدايم بدجوري گرفته بود. پرسيد چي شده. گفتم: حساسيت فصليه. سرفه‌ام گرفته. الان نمي‌تونم حرف بزنم... در واقع هم هر وقت عصبي مي‌شوم اولش خروسك مي‌گيرم و بعد به سرفه‌ي شديد در حد عق زدن مي‌افتم. قطع كرد. چرا نمي‌توانستم به شوهرم همه‌چيز را بگويم؟ از خانواده‌ات پيش كي شكايت كني كه تف سر بالا نباشد؟ توي اين يك وجب وبلاگ هم بنويسي مي‌آيند كيون خودشان را پاره مي‌كنند كه پيدايش كنند و بخوانند. اين‌ها را كه عمري هست رو در روي خودتان دارم مي‌گويم و به تخـ.م‌تان حساب نمي‌كنيد. حتماً بايد براي غريبه‌ها بنويسم تا ،«حرف»، حساب‌اش كنيد؟
هرچه از دهانش در آمد بارم كرد. پنج سال ازم كوچكتر است و به خودش اجازه مي‌دهد چون زودتر ازدواج كرده و بچه‌دار شده، اينطور توهين كند و برايم پررو بازي در بياورد. حالا جزئيات دعوا بماند. اصلاً حوصله ندارم بروم توي اينكه دقيقاً از كجا و كي دلخوري‌هاي‌مان از هم شروع شد. فقط بگويم كه قبل از ازدواج  او (ده سال پيش) ما عليرغم تفاوت سني خيلي با هم صميمي بوديم و همش سرمان توي هم بود و يك گوشه‌اي داشتيم پچ‌پچ مي‌كرديم. تمام خاطرات من از او، تا قبل از آن تاريخ هميشه دوست‌داشتني و مثبت بود، تا اينكه اخيراً متوجه شدم از نظر او خيلي هم اينطوري نبوده! يعني اينكه بچگي‌هاي‌مان من از نظر او يك خواهر بدجنس و خبرچين بوده‌ام كه سر هر جرياني او را به مامان و بابا مي‌فروخته‌ام و با برادرهايم دست به يكي مي‌كرده‌ام كه او را آزار بدهم. يا مثلاً مدام ازش كار مي‌كشيده‌ام و دنبال خريد مي‌فرستاده‌امش. در حالي كه من اصلاً اين چيزها را يادم نمي‌آيد. يك چيزهاي مبهمي چرا... مثلاً اينكه چون از بيرون رفتن و خريد از سوپر ماركت بدم مي‌آمد، او را كه مدام توي كوچه با دخترهاي همسايه پلاس بود و آن موقع شايد شش هفت ساله بود  صدا مي‌كردم و ازش مي‌خواستم از مغازه‌ي روبروي خانه (آنطرف كوچه) برايم چيزي بخرد. يا مثلاً از اينكه مدام توي لنگ دخترهاي همسايه است و از خودش زبان‌هاي رمزي تخـ.مي در مي‌آورد و باهاشان نامه‌نگاري و خاطره‌نويسي مي‌كند حرصم مي‌گرفت و شايد يكي دوبار سر اين جريان سر به سرش گذاشته باشم كه اين پيش آزار و اذيت‌هاي برادرهايم كه مدام بهش كرم مي‌ريختند اصلاً چيزي به حساب نمي‌آمد. همه‌مان وقتي بچه هستيم همديگر را اذيت مي‌كنيم و دست مي‌اندازيم، اين كه ديگر عقده‌اي شدن ندارد! همين برادرهايم هنوز كه هنوز است حتي جلوي شوهرم مرا دست مي‌اندازند و مسخره مي‌كنند و آبرويم را مي‌برند. پس با اين حساب من ديگر بايد در فكر كشتن اين دو تا باشم.
چيزي كه شوكه‌ام كرد اين بود كه من از گذشته چيزهاي خوب‌اش را به ياد داشتم و او فقط چيزهاي بدش را.
بعد شروع شد...
اخيراً موارد بسياري پيش آمده كه من حس كرده‌ام هرچه سعي مي‌كنم رابطه‌ام را با تنها خواهرم حفظ كنم، او سعي در پاره كردن اين رشته دارد. با توهين‌هايش. با حرف و حديث‌ها و گله و شكايت‌هايش كه پيشينه‌شان به زمان شاه شهـ.يد مي‌رسد! به من چه كه او به خواست بابا تسليم شد و زود شوهر كرد؟ به من چه كه شوهرش ازش يازده سال بزرگتر است؟ به من چه كه به او جهيزيه كم دادند و به من دارند بيشتر مي‌دهند؟ به من چه كه او هنوز كه هنوز است از پس خانه‌داري و بچه‌داري برنمي‌آيد و يكي بايد مدام در خدمت‌اش باشد؟ اين چيزها چه ربطي به من دارد؟ اگر قرار است يقه‌ي يك نفر را بگيرد، آن شخص مسلماً بايد پدرم يا حتي مادرم باشد. من كه تقصيري اين وسط ندارم. بعد از اين‌ها گذشته، اينكه شوهر او اخلاق‌اش به آدميزاد نرفته و بيماري رواني و وسواس شديد دارد و با فاميل رفت و آمد نمي‌كند و از همه خلق خدا گريزان است و از خساست، ديگر گندش را درآورده و اعصاب و زندگي دختره را به كلي ريـ.دمان كرده... انتقام اين‌ها را چرا بايد از من بگيرد؟
من هميشه جلوي پدرم ايستادم. كتك خوردم. فحش شنيدم. هميشه يك چشمم اشك بود و يكي خون. اما هيچوقت از طرز فكر و ايده‌آل‌هايم كوتاه نيامدم. هميشه هم آخرش يقه‌ي خودم را گرفتم نه كس ديگري را. حالا اين تقصير من است كه اين خواهره از اول جلوي بابا تسليم بود و بعد هم جلوي شوهرش تسليم شد و گذاشت هر چه دلش مي‌خواهد به سرش بياورد و هر جور دلش مي‌خواهد بتازاند و حالا هم ديگر حريفش نمي‌شود؟ خوب خواهر من، مي‌خواستي تو هم يك كم به خودت و اعصاب و حنجره‌ات سختي بدهي و جلوي آدم‌هاي ناجور و زورگوي زندگي‌ات بايستي. من مقصرم كه شوهر من احياناً از شوهر تو آدم‌تر است؟ من دوازده سال پاي اين آدم نشستم و كاملاً شناخته انتخابش كردم. حرف و حديث مردم و خانواده را به خودم كشيدم. چقدر باهاشان جنگيدم. چقدر پشت سرم زر زدند و به رويم نياوردم. تو هم بايد براي خواسته‌هايت مي‌جنگيدي. گناه من اين وسط چيست؟
نصف موهاي سرم سفيد شد. اعصابم بـ.گا رفت. سي و سه سالم شد. پير شدم تا به ده بيست درصد از آرزوهايم رسيدم... تو چكار كردي؟ زرتي شوهر كردي و زرتي زاييدي و نشستي توي خانه تا شد بيست و هشت سالت. بيست و هشت سال سن كمي نيست. همين عصباني‌ات مي‌كند كه داري آرام آرام نسيم ميانسالي را روي پوست‌ات حس مي‌كني و هرچه كه اطرافت هست، «دلخواسته‌»ات نيست.
اما تمام اين‌ها... ريشه‌يابي تمام اين عقده‌هاي تو چه ربطي به من دارد؟ به من چه كه تو چرا بايد عصباني باشي و اينطور رفتار كني؟ چيزي كه دل مرا شكست اين بود كه تنها خواهرم در اعماق قلبش فقط يه مشت گله و شكايت و عقده نسبت به من دارد و مجموع اين‌ها يعني «نفرت»، و نه «دوست داشتن».
از سادگي خودم حيرت كردم. از اينكه چه ساده‌دلانه تصور مي‌كردم كه همان حسي را كه من به او دارم (تنها خواهرم و تنها كسي كه بهش اعتماد دارم)، او هم به من دارد. ظاهراً (عليرغم ميل خودم و با وجود مخالفت شديدم) «ظرف كريستال» توي جهازم مي‌تپاند و باطناً ازم متنفر بود. ظاهراً هر وقت چند ساعت چند ساعت وقت مي‌گذاشتم و موهايش را رنگ مي‌كردم و ابرويش را برمي‌داشتم، پول ناچيزي توي كيف و يا لاي كتاب‌هاي كتابخانه‌ام مي‌تپاند و باطناً فكر مي‌كرد دارد استخوان جلوي سگش مي‌اندازد. من ازش پول نمي‌خواستم. بارها بهش گفتم عوض اينكه به زور پول بهم بدهي، اين را بپذير كه خواهرت هستم و وقتي كاري ازم برمي‌آيد وظيفه‌ام است برايت انجام بدهم و در عوض تو هم مي‌تواني موي مرا رنگ كني و يك غلط ديگري براي من بكني كه جبران كني. پول كه نمي‌تواند رابطه‌ي خواهري را تبيين كند.
نفهميد. ده سال است ازدواج كرده و نفهميده. تا آخر عمرش هم نمي‌فهمد. چون كه فاميل شوهرش شهرستاني هستند و رفت و آمدي باهاشان ندارد كه رويش تأثيري بگذارند. با فاميل خودش هم كه رفت و آمد‌ها را قطع كرده و فقط مانده‌اند پدر و مادرش كه آن‌ها هم لي‌لي به لالايش مي‌گذارند و لوس‌اش مي‌كنند و واقعيت را بهش نمي‌گويند كه يك وقت ناراحت نشود. چون كه آن‌ها هم مي‌دانند تنها كس و كار دخترشان هستند و اگر بروند تنها مي‌شود.
ده سال است رفتار توهين‌آميز خودش و شوهرش را تحمل مي‌كنم. خواهر بزرگتر هستم و انگار كه نه انگار. نه احترامي بهم مي‌گذارد و نه مراعاتي مي‌كند. مي‌آيد خانه‌ي مادرم و زحمات‌اش را روي سر من هوار مي‌كند و تازه بهم اُرد هم مي‌دهد كه اين كار را بكن و آن كار را بكن. چنان مديرانه كه انگار اگر او نيامده بود و به من دستور نمي‌داد، من و مادرم نمي‌دانستيم چطور از پس كار خانه‌مان بربياييم. غافل از اينكه كسي كه زبانزد فاميل شده از شلختگي و كثيفي خانه‌اش و ندانستن آداب مهمانداري، اوست. كسي كه مرتب بايد «كمك» و «پشتيبان» داشته باشد تا ولو نشود اوست. حالا هم چون بچه‌اش از آب و گل در آمده  و ديگر احتياج چنداني به مادرم ندارد شروع به جفتك‌اندازي كرده و با اخلاق‌شان مشكل پيدا كرده و مي‌خواهد رفت و آمد را قطع كند.
« با اخلاق‌شان مشكل پيدا كرده و مي‌خواهد رفت و آمد را قطع كند»... اين دقيقاً عين عبارتي است كه اخيراً چندين و چند بار حين صحبت ازش شنيده‌ام. حتي به من هم توصيه مي‌كند كه رفت و آمدم را با خانواده و حتي خودش (!!!) قطع كنم. توهين از اين بدتر؟ خانم علناً دارد بهم مي‌گويد: زياد احساساتي نشو! تو خواهر من نيستي و من هيچ تمايلي ندارم بيايي خانه‌ام و بيايم خانه‌ات، چون شوهرم و در ثاني خودم خوش‌مان نمي‌آيد. حرف از اين بزرگتر؟
سر هر جرياني و توي هر بحثي (حالا كاري ندارم كه در مشاجره آخري كي مقصر بود) لنگ رستم و اسفنديار را وسط مي‌كشد. آنهم حكاياتي كه من اصلاً يادم هم نمي‌آيد. بس كن ديگر. اگر راستي راستي اينقدر از من شاكي هستي، اين پول خيرات كردن‌هايت برايم چيست؟ بهانه براي منت گذاشتن؟ بي اجر و مزد كردن زحمت‌هايي كه برايت كشيدم؟

تنها كاري كه بعد از تمام اين‌ها از دستم بر مي‌آيد اين است كه بروم كريستال‌هاي كادويي‌اش را پرت كنم جلويش و بهش بگويم: خواهري كه نه خانه‌ام بيايد و نه خانه‌اش بروم و ته دلش ازم اينقدر متنفر باشد، بهتر است كريستال‌هايش را هم ببرد سر قبر شوهرش بچيند و توي‌شان خرما و حلواي نذري پر كند. من دوست و همدم مي‌خواهم، نه اسپانسر.
-----------------------------------------
پ.ن: مراجعه شود به اين پست

سه‌شنبه، مهر ۱۶، ۱۳۹۲

335: دكمه‌هاي يدكي

اين وقت‌هاي شب كه مي‌شود «آدم‌ها» مي‌خوابند و «از آدم به دورها» تازه بيدار مي‌شوند و شروع به فعاليت مي‌كنند. آنهم نه فعاليت سازنده و فيزيكي، بلكه فعاليت فكري و تجسمي مثل خواندن و نوشتن، كه به درد كسي هم نمي‌خورد. اين‌ها بقيه‌ي روز در حالت استندباي هستند. در واقع به سر و صدا و حركت و آدم‌ها و جريان زندگي حساسيت دارند و به حالتي نيمه‌فلج در مي‌آيند. اگر باطري باقي مردم «خورشيدي» باشد، باطري اين‌ها «مهتابي» است.
خوب؟
من يك «از آدم به دورِ» مجهز به باطري «مهتابي» هستم. اين از اين.

اول اينكه مگر مرض داشتم كه به سرم زد پارچه بگيرم و بدهم مامان برايم روتختي جهيزيه‌ام را بدوزد؟ بازاري دوزش هم همين قيمت در مي‌آمد. من گـ.ه خوردم خوب. ديگر هم بار آخرم باشد. هي تز بده. هي تز بده. آخرش هم اين شد كه پاشنه‌ي بازار را از جا درآوردم و يك روتختي زير و رو دورنگ دوختم كه هزارتا اشكال دارد. اول اينكه جنس‌اش تافته است و تافته چروك شديد مي‌خورد و اتو خورش افتضاح است. دوم اينكه با چرخ خياطي‌هاي معمولي نمي‌شود آن را به پشم شيشه‌ي داخلش دوخت و حتماً بايد چرخ صنعتي باشد. سوم  اينكه اگر به پشم شيشه‌ي داخلش دوخته شود سنگين مي‌شود و به خاطر روشن بودن يكي از دو رنگش، هي بايد بشويم‌اش، فلذا بيخيال دوختن‌اش به لايه‌ي داخلي شده و عين رو تشكي آزاد گذاشتم‌اش. ولي اين هم خيلي ضايع از كار در آمد. گفتم يك جور دوخت ضر.بدري (هان؟ چي است؟ اگر بدانيد كه با سرچ همين كلمه‌ي ضر.بدري چقدر به وبلاگ من رسيده‌اند، بهم نمي‌گوييد متوهمِ نقطه بين كلمات گذار.) ساده رويش بيندازم كه نشد به دليل ضخامت‌اش كه گفتم. آخرش به اين نتيجه رسيدم كه يك‌ جور مرواريدي دكمه‌اي چيزي به فواصل مربع يا لوزي شكل ساده (شبيه نقطه بازي) رويش بدوزم كه هم ساده باشد و هم اسپرت (ز بس كه من اسپرت و با كلاس‌ام). حالا هي بگرد بگرد دنبال دكمه‌ي مناسب...
آخرش دادم همين روبروي خانه‌مان، درست بيست سي متر آنطرف‌تر (آنطرف خيابان) برايم دكمه منگنه زدند‌ (و جهت اطلاع آقايان: دكمه منگنه دكمه‌اي است كه از جنس همان پارچه‌ي زمينه روي يك پايه‌ي فلزي پِرِس مي‌شود). خيلي هم خوب. خيلي هم قيمت‌اش مناسب. خيلي هم نزديك خانه و بي‌دردسر. آنكه گفت آب در كوچه و ما گِرد فيلان مي‌گرديم كو؟ بيايد بغل‌ام ماچ‌اش كنم بي‌زحمت.
و چهارم اينكه تمام اين خرده فرمايشات بنده در وضعيتي‌ است كه مادرم وقت ندارد سرش را بخاراند. بچه‌ي چند ماهه‌ي برادرم را از يك طرف دارد تر و خشك مي‌كند و لوله‌ي آب خانه‌ي خواهرم از يك طرف ديگر تركيده و خودش و بچه‌اش آمده‌اند اينجا و نوه‌ي اولي كه الأن چهار ساله است عين بنز به اين يكي حسادت مي‌كند و كيون ما را پاره نموده است از بس كه بايد چهار چشمي مراقبش باشيم بچه‌هه را نچلاند و جيغ و داد نكند و از خواب بيدارش نكند و به جان‌مان نيندازدش.
حالا بنايي و كمد و كابينت سازي خانه‌ي من هم كه تمامي ندارد. هي دارد همين‌جوري كش مي‌آيد. يعني دلم مي‌خواهد يكهو بردارم ابزار و اره و مته و سنگ و فرز و تير و تخته و كچ و كاشي و لوله را شوت كنم وسط كوچه و جهيزيه‌ام را بياورم پرت كنم وسط خانه و در را ببندم و بنشينم روي كپه‌ي رختخواب‌پيچ‌ها و جعبه‌هاي باز نشده و... بگويم: آخيييييييييييييييييييييييييييش! خونمه!
بدبختي‌ام اين است كه ايده‌آليستم. توي همه‌چيز ايده‌آليستم و هرگز هيچ چيز آن طوري كه دلم مي‌خواهد از كار در نمي‌آيد. مثلاً همين حمام-توالت. پول‌مان ته كشيد و نتوانستم روشويي را عوض كنم و از اين كابينت دارها بگيرم و آن توالت فرنگي و دوش حمامي را كه دلم مي‌خواهد بگيرم. همه‌اش شد «سر هم بندي». دلم مي‌خواست رنگ كابينت‌ام زرشكي-كرم باشد كه در عمل قهوه‌اي سير و روشن از كار در آمد. من از قهوه‌اي متنفرم. شايد چيز مهمي نباشد اما براي من مهم بود كه رنگ قهوه‌اي به خانه‌ام راه پيدا نكند كه كرد.
پنجاه متر خانه و اين همه چـ.س افاده و ادا و اصول و خرده فرمايش؟
بله. متأسفانه. نه پنجاه متر بيشتر مي‌شود و نه توقعات من پايين مي‌آيد. در هر دو حالت: همين است كه هست!
اما خانه در نهايت يك چيزي از آب در آمد كه همين‌طوري پر از آت و آشغال بنايي و چوب‌بري و بدون اثاثيه، خواهرم تا ديد گفت: هر وقت خيال فروشش رو داشتين، ما ازتون مي‌خريم.
دوستش دارم. همين‌جوري كه هست: فسقلي و بي‌پاركينگ و انباري...
اما چيزي كه قصد گفتنش را داشتم باز هم يك قياس يا اينطور چيزهايي بود كه فقط در نوشته‌هاي وبلاگ‌نويساني مثل آيداي پياده‌رو قشنگ در مي‌آيد و توي نوشته‌هاي بقيه مثل ربط دادن گو.ز به شقيقه به نظر مي‌رسد يا نهايتاً يك جور خوشمزه بازي لوس.
امروز سر قضيه‌ي دكمه منگنه‌ها ديدم كه فقط يك ذره پارچه داريم و فقط نُه تا دكمه از هر رنگ پارچه لازم داريم. اولش به ذهنم رسيد همان نُه تا را بزنيم. اما بعدش كه ديدم از خرده پارچه‌ها همين يك ذره مانده به ذهنم رسيد كه اگر در آينده بچه‌ي تخـ.م سگ فاميل بيايد خانه‌مان و دلش بخواهد دكمه‌ي كوسن مبل مرا بكند و ببرد... بعد ديگر چه كسي پاسخگو است؟ من دكمه آن رنگي از كجايم بياورم؟ خرده پارچه‌هايش را ديگر از كجا پيدا كنم؟ خلاصه آخرش به ذهنم رسيد از هر كدام سه چهارتا اضافه بزنم و بدوزم به پشت پارچه‌شان كه در صورت نياز مثل لباس‌هايي كه دكمه يدكي دارند ازشان استفاده كنم...
حالا اين‌ها هيچي... يك چيزي كه ذهنم را درگير كرد اين بود: اگه مي‌شد اين پلتيك را به زندگي مشترك هم زد، چه مي‌شد؟ مثلاً چند تا دكمه‌ي يدكي در آستر رابطه مي‌دوختيم كه هر وقت دكمه‌هاي جلوي چشم مردم افتادند، با اين‌ها زمستان را سر كنيم و خستگي را در كنيم و فلان و چنان كنيم.
پس چي شد؟ تكليف اين هفته‌ي شما اين است كه برويد فكر كنيد ببينيد اين «دكمه‌هاي يدكي» در رابطه،  چه مي‌توانند باشند. بعدش بياييد به من هم بگوييد.
---------------------------------------------------------------------
پ.ن1: راز‌هاي نگفته؟
پ.ن2: هنرهاي رو نكرده؟ (مثلاً يكهو در بيايم كه: من بلدم تريلي برانم!)
پ.ن3: باز گذاشتن احتمال توليد بيشمار بچه و جايگزيني آن‌ها در صورت سقط شدن و جنگ و زلزله و سونامي و بلاياي ديگر؟

پ.ن4: هر سه مورد.

دوشنبه، مهر ۰۸، ۱۳۹۲

334: چه بودي و چه بودم؟‌ چه هستي و چه هستم؟

يك گروه زن خوشبخت هستند كه زود ازدواج كرده‌اند. مثل خواهرم. مثل دختر خاله‌هايم. اين‌ها خاطرات روشني از دوران ماقبل ازدواج‌شان ندارند. معمولاً هم به چشم دوران «بچگي و جهالت» بهش نگاه مي‌كنند و سعي در فراموش كردنش دارند. اين‌ها تا يادشان مي‌آيد شوهر داشته‌اند و با مسائل مربوط به متأهلي سر و كار داشته‌اند و به گمان‌شان همين «طبيعي» و «منطقي» است و چيزي جز اين وجود ندارد. اين‌ها همان‌هايي هستند كه به مجردها محل سگ هم نمي‌گذارند و اصلاً قاطي آدم حساب‌شان نمي‌كنند.
من با اين‌ها كاري ندارم.
يك گروه زن بدبخت هم هستند كه دير ازدواج مي‌كنند. مثل من. مثل دختر  عمه و دختر عمويم (همانطور كه حدس زديد فاميل پدري من تحصيل‌كرده‌تر و با كلاس‌تر و پولدارتر هستند و ميانگين ازدواج در آن‌ها بالاتر از فاميل مادري‌ام است.) اين گروه متأسفانه خاطرات كاملاً روشن و گاهي ثبت شده (به صورت عكس و فيلم و دفتر خاطرات و وبلاگ و دوستان دوران مجردي و هزار كوفت و زهرمار ديگر) از گذشته‌شان دارند كه از نظرشان ابداً شرم‌آور و احمقانه و مستحق فراموش شدن نيستند. دوران زندگي ماقبل ازدواج اين گروه آنقدر طولاني بوده كه به سن عقل برسند و تفاوت‌ها را متوجه بشوند و گذشته را با حال قياس كنند و فكر نكنند كه همه‌چيز در ازدواج خلاصه مي‌شود و تا يادشان مي‌آيد متأهل بوده‌اند و دنياي‌شان همين بوده كه هست.
من با اين‌ها كار دارم. با همين‌ها.
اين‌ها همه چيز را يادشان هست. اين‌ها اكثراً تا قبل از ازدواج دست‌شان توي جيب خودشان بوده و عادت كرده‌اند كه پيش مردي دست دراز نكنند. عادت كرده‌اند هميشه نگران ته‌مانده‌ي حساب بانكي‌شان باشند. نگران قسط‌هاي سر ماه‌شان. كرايه‌هاي تاكسي و قبض مبايل و شارژ اي‌دي‌اس‌ال و مخارج لباس‌شان. عادت‌كرده‌اند متكي به نفس و مسئوليت‌پذير باشند و هيچ مردي را به چشم دستگاه اسكناس چاپ كن نگاه نكنند و از هيچ كس جز خودشان طلبكار نباشند.
اين‌ها به گذشته‌شان احترام مي‌گذارند. به تنهايي‌هاي‌شان. به استقلال‌شان. به تك‌روي‌ها و خودسري‌هاي‌شان.
اين‌ها عادت كرده‌اند توي حال خودشان باشند و كسي كاري به كارشان نداشته باشد. عادت كرده‌اند به تمام مهماني‌هاي فاميلي و دورهمي‌هاي زنانه و جهيزيه ديدن‌ها و ختنه‌سوران‌ها و حنابندان‌ها و سفره‌ها و حاجي‌خوران‌ها بگويند نه، و اين «نه» به كسي برنخورد و بازخوردي هم نداشته باشد (به عبارتي حضور يا عدم حضورشان به تخـ.م همگان باشد).
اين‌ها عادت كرده‌اند به مجردي. به طفيلي بودن. به قاطي آدميزاد حساب نشدن. به جدي گرفته نشدن. به مورد احترام فاميل و آشنايان نبودن.
اين‌ها بدجوري عادت كرده‌اند به مجرد بودن - متأسفانه -   و حالا كه متأهل شده‌اند با همه‌چيز متأهلي از بيخ و بن مشكل دارند. مدام در تعارض با خودشان و نقش‌شان و وظايف و مسئوليت‌هاي جديدشان هستند. نمي‌توانند بپذيرند كه اينطور ضايع، درگير همان‌چيزهايي شده‌اند كه هميشه مسخره‌شان مي‌كردند. درگير آشپزي و بشور بساب و برق زدن خانه زندگي و كم نياوردن پيش زن‌هاي فاميل و باعث آبروي خانواده‌ي شوهر بودن پيش فاميل‌شان و باعث آبروي خانواده‌ي خود بودن پيش خانواده‌ي شوهر. درگير نقش «زن كامل» بودن. صبح تا شب در حال حمله و دفاع در مقابل ضربات بي‌امان شوهر و قوم شوهر بودن. ياد گرفتن دروغگويي و دورويي. ياد گرفتن ساديسم.
ازدواج كار پيچيده‌اي است. تمام دوران قبل از ازدواج مثل نموداري است كه با شيبي ملايم به سمت پايين مي‌رود. جوري كه اصلاً حس نمي‌كني داري پير مي‌شوي. داري از قيافه و هيكل و حافظه و مغز و اعصاب و روان مي‌افتي. ديگر كسي غير از پير و پاتال‌ها و بيماران جـ.نسي توي خيابان بهت متلك نمي‌اندازد و شماره نمي‌دهد... اما ازدواج يك اوج و فرود ناگهاني در اين نمودار است؟ نخير. ازدواج يك گسست در اين خط نزولي، و شروع آن از نقطه‌ي ديگري از صفحه است.
دوست وبلاگ‌نويسي داشتم كه ما.زوخيست و فـ.تيش بود. مي‌دانستم اين آدم بيمار است. خيلي هم در چت سعي كرده بودم عادي جلوه كنم و بيماري‌اش را به رويش نياورم و با او مثل يك آدم عادي برخورد كنم. خودش اما نمي‌خواست كه كسي جز آني كه در واقع هست ديده و فرض شود. مرتب در فواصل صحبت بحث را به ما.زوخيسم مي‌كشيد و سعي مي‌كرد من را هم وارد بازي كند. من باز مقاومت مي‌كردم و برخورد روشني با او نمي‌كردم كه بهش برنخورد. وانمود مي‌كردم او يك آدم طبيعي است و من فقط به خاطر هنر نويسندگي‌اش بهش احترام مي‌گذارم (و في‌الواقع نويسندگي‌اش تنها جنبه‌ي جالب كل شخصيت‌اش هم بود).
حالا چه؟
گاهي كه مي‌روم ياهو چراغش را روشن مي‌كند. مي‌دانم چرا. مي‌خواهد بداند آيا بعد از ازدواج هم او را آدم حساب مي‌كنم و حاضرم باهاش حرف بزنم؟ بله. و اگر راستش را بخواهيد ازدواج هيچ ربطي به دوستان سابق آدم و افكار و ايده‌آل‌هايش ندارد و چيزي را تغيير نمي‌دهد. آدم‌ها با ازدواج تغيير نمي‌كنند. حداقل تا ده سال اولش. شايد بعداً به زندگي مشترك عادت كرده و تسليم شوند. اولش نه. من چراغ روشن او را مي‌بينم. چراغ‌ام را خاموش مي‌كنم. حالا دارد فكر مي‌كند من هم مثل همان گوساله‌هاي ديگري هستم كه با ازدواج همه‌ي افكار و عقايد و سبك زندگي‌ و گذشته‌شان را دور مي‌ريزند؟ بگذار فكر كند. من ديگر به درمان يك ماز.وخيست اهميتي نمي‌دهم. وبلاگش را همچنان از فيدخوان‌ها خواهم خواند، اما اين چه ربطي به او دارد؟ اين يك مسأله‌ي شخصي است.
تأثير ازدواج اين نيست كه شما ديگر به دوستان گذشته‌تان فكر نمي‌كنيد. تأثير واقعي‌اش اين است كه شما به اينكه دوستان گذشته‌تان درباره‌تان چه فكر مي‌كنند اهميت نمي‌دهيد. حتي اگر دل‌تان براي‌شان تنگ شده باشد. حتي اگر دوست داشته باشيد با آن‌ها حرف بزنيد. خودتان خوب مي‌دانيد كه نقش‌تان عوض شده و معيارهاي گذشته ديگر كمكي بهتان نمي‌كند. به اينكه امروز بيشتر مورد احترام آدم‌هاي جديد زندگي‌تان باشيد. به اينكه زندگي مشترك‌تان بهتر شود و دعواهاي‌تان با همسرتان كمتر شود.
گـ.هي هست كه خودتان تويش دست و پا مي‌زنيد. خودتان و تنها خودتان. و ديگران بدون اينكه وضعيت‌تان را درك كنند، لبخند به لب از دور براي‌تان دست تكان مي‌دهند و بوس مي‌فرستند. خوب طبيعي است كه شما حرص‌تان در بيايد و ديگر بهشان محل نگذاريد و سرگرم دست و پا زدن در گـ.ه زندگي شخصي مشترك خودتان بشويد. گور باباي دوستان سابق. گور ننه‌ي زندگي سابق اصلاً. وقتي كسي نيست كه امروز به دادت برسد يا حرفت را بفهمد.
ازدواج براي زناني كه سن‌شان بالاي بيست و شش هفت سال است، كار ساده‌اي نيست.
يا زود ازدواج كنيد. يا هرگز ازدواج نكنيد.

اينطوري با خودتان و چيزهايي كه از زندگي فهميده‌ايد راحت‌تريد.
-----------------------------------------------------------------
پ.ن: عنوان از آقامون ابي

چهارشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۹۲

333: من عصباني‌ام

نمي‌دانم قبلاً گفته‌ام يا نه (اگر گفته باشم، ملت هميشه در صحنه حتماً توي كامنتداني به آن اشاره خواهند كرد) كه من گاهي الكي پاچه‌ي يكي را مي‌گيرم و بعد، از خود كرده پشيمان مي‌شوم و به اين نتيجه مي‌رسم كه مطمئناً بيماري رواني دارم و هيچ دليل موجهي براي اين عصبانيت بي‌اندازه و كنترل نشده نداشته‌ام. بعد هي مي‌نشينم به طور جدي به «رواني» بودنم فكر مي‌كنم و چون البته نمي‌توانم نامعقول بودن خودم را قبول كنم، دنبال دليل عقلاني ناخودآگاه در پس و پشت مغزم مي‌كردم.
در طي اين فرايند خودم را وادار به نوشتن درباره‌ي موضوع مي‌كنم. هر چيزي كه به ذهنم برسد. خاطرات. دلايل لحظه‌اي. اسناد خودخوري‌ها و سركوب كردن احساسات قبلي. هر چيزي كه لااقل از دو هفته قبل تا آن روز مي‌توانسته در رابطه‌ام با آن شخص، روي مخم رفته باشد و بروز نداده باشم و يكهو از يك جاي ديگر بيرون زده باشد. بعد آن ليست هي دراز و درازتر مي‌شود تا به ده پانزده مورد مي‌رسد. يكهو نگاه مي‌كنم مي‌بينم حتي حق داشته‌ام چشم‌هاي آن فرد را با قاشق چايخوري (سا.ديسم پنهان به دليل زياد ديدن فيلم‌هاي ترسناك) از كاسه بيرون بكشم و با كمال بزرگواري به يك عصبانيت و جيغ و ويغ كوچك بسنده كرده‌ام.
و به يقين بزرگان چنين‌اند.
البته شما مي‌توانيد سه چهار روز مانده به پريود تا سومين روز آن را فاكتور بگيريد. در ساير موارد هميشه اين قانون صدق مي‌كند كه من از بسي جاهاي ديگر عصباني بوده‌ام و در خودم سركوب كرده‌ام و مثل چشمه‌هاي كلچال، از كمي پايين‌تر دوباره بيرون زده و جاري شده.
در حقيقت «خشم» از بين نمي‌رود، تنها از حالتي به حالت ديگر تبديل مي‌شود.
از مصداق‌هاي بارز آن همين ديشب بود كه پاچه‌ي شوهرم را گرفتم و حالا امشب تصميم گرفتم كه همين‌جا خشتك‌اش را بر سر بام پرچم كنم كه دلم خنك شود از اينكه بهم گفته بود «عصبي رواني»! از اينكه كارش شده راه برود و سر هر دعوايي اين را به من بچسباند.
سه چهار روز خانه‌ي ميم (تنها و تنها خواهرم و تنها و تنها كسي كه 99% رازهايم را بدون ملاحظه برايش مي‌گويم) بودم. كار شوهرم در اين چند روز چه بود؟ زنگ زدن و غر زدن مداوم به من كه چرا مانده‌ام آنجا و با آن اخلاق گند شوهر خواهرم اين كارم در واقع توهين به خودم و شوهرم است و چرا نمي‌روم خانه‌ي مادر او و مي‌روم خانه‌ي خواهر خودم و الأن به چه بهانه‌اي آنجا چه هستم و چه حرف‌هايي با ميم زده‌ام كه به او نگفته‌ام و مو به موي هر اتفاقي را كه ممكن است در طي يك صبح تا عصر در خانه ميم رخ داده باشد برايش تعريف كنم و... به طور كلي برايش «توضيح بدهم»، «توجيه كنم»، «خا.يه مالي»‌اش را بكنم، «جواب پس بدهم»... كه به چه حقي خانه‌ي خواهرم رفته‌ام؟؟؟
تو را به خدا روزگار ما را ببين كه يك روز برويم خانه‌ي خواهرمان، بعد به عالم و آدم جواب پس بدهيم كه چرا و مثلاً چكار داشته‌ايم و چرا آن كار هنوز تمام نشده و چرا اينقدر طول كشيده؟ موضوع فقط شوهرم نيست‌ها! پدر و مادر و عمه و همه‌ي كس و كارم بنا مي‌كنند زنگ زدن و بعدش هم تا مدت‌ها (از بس كه پدرم رفته پشت سرم اينجا و آنجا صفحه گذاشته) ازم بازخواست مي‌كنند و نصيحتم مي‌كنند كه زياد خانه‌ي شوهر خواهر نروم كه باعث حرف و حديث مي‌شود.
اصلاً من كاري ندارم به اينكه شوهر خواهرم چه جور موجودي است و اين‌ها حق دارند يا نه. من دارم درباره «آزادي» خودم حرف مي‌زنم. اينكه شوهر «روشنفكر» من به خودش اجازه مي‌دهد اينقدر خاله‌زنك باشد و خون مرا توي شيشه كند و اعصابم را چند روز به هم بريزد كه چرا رفته‌اي خانه‌ي خواهرت مانده‌اي (آنهم در حالي كه هنوز عقديم و سر خانه زندگي‌مان نرفته‌ايم كه افسارم دستش باشد.).
حالا اين‌ها به جهنم... يك چيز ديگرش كه خيلي روي اعصابم مي‌رود اين است كه وقتي به دوستان من و خودش مي‌رسد «جوگير» مي‌شود. عين خواهرزاده‌ي چهارسال و نيمه‌ام كه هي صدايش را بالا مي‌برد و سعي در جلب توجه دارد و رفتارش آنرمال مي‌شود و «خودش» نيست، اين مرد گنده هم بنا مي‌كند حرف‌هاي بيخودي زدن و هي بازوي مرا گرفتن و مرا به اينطرف و آنطرف كشيدن و گفتن اين جمله‌ي لوس و بي‌معني كه: با «من» حرف بزن... (و منظورش اين است كه من با هيچ‌كس ديگر مشغول حرف جدي نشوم و نظر هيچ‌كس را در هيچ موردي نپرسم و عين گوسفند پي كو.ن خودش بيفتم و پلق پلق باهاش لاو بتركانم كه همه بدانند ما چقدر همديگر را دوست داريم و چشم‌شان كور بشود.) بعد هم با دوستان مذكرمان بنا مي‌كند كو.ن به كو.ن سيگار دود كردن كه لابد مثلاً يعني «ما مَرديم» و «ما خفنيم» و «شما زن‌ها را به دنياي مردانه‌ي ما راهي نيست». در حالي كه در شرايط عادي فقط هفته‌اي يكي دو نخ سيگار مي‌كشد.
مي‌دانيد... گلايه‌هاي منطقي ما زن‌ها از چشم شما «غرغر» معني مي‌شود. وقتي مي‌خواهيم آبروي‌تان را جلوي جمع حفظ كنيم و سليطه بازي در نياوريم و احترام‌تان را نگهداريم و بگذاريم بعداً توي خانه و تنهايي باهاتان دعوا كنيم، جنبه نداريد و اخم و چشم‌غره‌ي ما را به «اخم و تخم» زن غرغروي‌تان ترجمه مي‌كنيد و جلوي دوستان‌تان ترتر به همسرتان مي‌خنديد و دست‌اش مي‌اندازيد.
حق طبيعي يك زن اين است كه از شوهرش بخواهد سيگاري نباشد ومدام بوي گند ندهد و دندان‌هايش جِرم گرفته و زرد نباشد. بعد همين را نمي‌توانيم مطرح كنيم و ازش به عنوان يك حق طبيعي دفاع كنيم. هرچه بگوييم فرقي ندارد: غرغر و زر زر و اخم و تخم ترجمه مي‌شود و همسر شما تبديل به موجودي بدخلق و غير اجتماعي مي‌شود كه در تمام مهماني‌ها دليلي براي قهر و عصباني شدن پيدا مي‌كند و كو.نش را براي شما و فاميل‌تان كج مي‌كند. كسي هم از حرف و حديث‌ها و قول و قرارها و گله و شكايت‌هاي شما با همسرتان خبري ندارد و پيش‌زمينه‌ي اين بدخلقي‌ها را نمي‌داند. بنابراين، هميشه زن‌ها مقصرند.
بعد شماها خيلي جدي و بدون شوخي در چهارچوب اسـ.لام و سنت براي ما تعيين مي‌كنيد كه:
چه بپوشيم
چه بخوريم
چه كسي را به خانه‌مان دعوت كنيم
به خانه چه كسي برويم
در جهت رسيدن به آرزوهاي‌مان تلاشي بكنيم يا نه (مثلاً درس خواندن در خانه شوهر. يا نقاش شدن. يا نويسنده شدن. يا هر گـ.هي شدن). اين يك مورد كاملاً به منافع و سليقه فرهنگي شما بستگي دارد.
شماها ما را وادار به رفت و آمد با هركسي كه دل‌تان بخواهد مي‌كنيد (اعم از خانواده‌تان حتي اگر رفتارشان توهين‌آميز باشد. و دوستان‌تان. و حتي فاميل‌ دور و كلاه قرمزي و پسرخاله و پسرعمه‌زا و حتي گاوي و جيگر و هفت نسل آن‌طرف‌ترتان تا خشايارشاه).
شماها ما را وادار به استحاله و تبديل تدريجي به مادرتان مي‌كنيد. دست‌پخت‌مان. لباس پوشيدن‌مان. شيوه محبت كردن‌مان. حرف زدن‌مان. عادات‌مان. و ما فقط براي راضي نگه‌داشتن شما و قطع كردن زر زرتان است كه بي‌حرف و حديث تبديل به مادرتان مي‌شويم. چون شما از ما چيز بيشتري نمي‌خواهيد: يك صبحانه و نهار و شام فلان طور. يك مهمان‌داري و خانه‌داري فلان طور. يك قربان‌صدقه رفتن فلان‌طور. همين. كسي نيست بپرسد شما كه مادرتان را داشتيد، ديگر چرا زن گرفتيد؟
اين‌ها حرف‌هاي كلي نيست‌ها! من دارم خود خودم را مي‌گويم. همين‌جا. همين حالا. كه 90% دعواهاي‌مان سر همين چيزهاي به ظاهر احمقانه و ساده است. همين‌ها كه شماها به عنوان حقوق طبيعي هر انساني (در محدود حرف البته) مي‌شناسيد و در عمل فقط ترتر به زن‌ها مي‌خنديد و گلايه‌هاي دموكراسي‌خواهانه‌شان را يك مشت وز وز پشه مي‌شنويد.
زن‌ها احمق نيستند.
زن‌ها مي‌دانند چه مي‌خواهند و از چه دارند حرف مي‌زنند.
شما خودتان را به نشنيدن و نفهميدن زده‌ايد، چون به نفع‌تان نيست كه گوش كنيد.
ظاهر قضيه اينطوري است:
شوهرم ديشب به من كه خانه‌ي خواهرم بوده‌ام زنگ زده و هنوز پنج دقيقه نشده من بنا كرده‌ام به هوار هوار كردن و دعوا با او و گوشي را رويش قطع كرده‌ام و سيم تلفن گوشي خانه خواهرم را هم از پريز كشيده‌ام و مبايل خودم را هم تا دو سه ساعت بعد خاموش كرده‌ام.
اين يعني زني كه شما داريد مي‌بينيد، يك عصبي رواني آنرمال است كه شوهرش از اين پس حق هرگونه توهيني را به شخصيت‌اش دارد.
اما حقيقت قضيه اين است كه من عصباني‌ام. از ديروز كه خانه خواهرم بودم و شوهرم چهار روز بود داشت بابت اين قضيه كچل‌ام مي‌كرد. از پريروز كه رفته بوديم كابينت ببينيم و يك ساعت و نيم بابت ندانم‌كاري و بي‌عقلي‌اش مرا سر يك خيابان كاشته بود، آنهم در حالي كه با تاكسي فقط پنج دقيقه تا من راه داشت. از دو روز پيش كه رفته بوديم سينك ظرفشويي بخريم و آن رفتارهاي هميشگي بچگانه‌اش را نشان مي‌داد، آنهم در حالي كه من عجله داشتم كه قبل از تاريكي هوا و مغازه‌ها آن سينك لعنتي را بخريم. از هفته‌ي پيش كه رفته بوديم مراسم شام كربلاي دكتر فلان و مادرش باز مثل هميشه به شال مدل چروك من گير داد و تكه بارم كرد. از دو سال پيش كه هر پنجشنبه برنامه‌ي ثابت‌ام، رفتن به خانه‌ي پدرشوهرم بود و اگر عدول مي‌كردم بايد سرسختانه بازجويي پس مي‌دادم. از چهار پنج سال پيش كه خيلي متمدنانه و روشنفكرانه از شوهرم خواستم كه طور مسالمت‌آميز و كم‌كم سيگار را ترك كند و او هنوز كه هنوز است به تخـ.مش حساب نكرده و مي نشيند توي چشم من زل مي‌زند و با دوستان‌مان فرت و فرت سيگار دود مي‌كند و لبخند احمـ.دي‌نژا.دي بهم تحويل مي‌دهد.
من عصباني‌ام، به كه بگويم؟ چطور بگويم كه به شما بر نخورد؟ چطور بيان كنم كه صورت خوشي داشته باشد؟ با چه تُني از صدا بگويم كه سليطگي برداشت نشود؟ من دارم از حقوق طبيعي و انساني خودم حرف مي‌زنم. اين مگر شاخ و دم دارد كه شما اينطوري نگاهم مي‌كنيد و سر تكان مي‌دهيد؟
شما بگوييد من چطور و با چه زباني بگويم... من همان‌طور مي‌گويم.
خوب است؟
---------------------------------------------------------------------
پ.ن: آخر و عاقبت سليطگي نكردن من در قضيه‌ي خريد سينك ظرفشويي اين شد:
سازنده‌ي كابينت‌ها كه برادرم باشد گفته بود كه سينك دست دوم نخريد كه هميشه يك اشكالي به كارش هست و بعد روي دست‌تان مي‌ماند و دوبرابر بايد هزينه كنيد. من هم اين را به شوهرم انتقال دادم و هرچه پافشاري كردم به فيلان‌اش حساب نكرد و رفت خريد. حالا سينك اندازه‌هايش غير استاندارد درآمده و سازنده‌هاي كابينت از اين طرف بهم غر مي‌زنند كه: اين چي بود خريدي و مگه ما بهت نگفتيم؟... و شوهرم از آن طرف غر مي‌زند كه: اينقدر بابت كابينت هزينه كردم، حالا چرا بايد اينطوري در بياد و تقصير خودشون بود كه اندازه دقيق بهم ندادن.
اين وسط هم من مانده‌ام با يك سينك ناقص كه يكي دوتا وسيله‌ي جانبي‌اش خراب است و بايد جايگزين شود و شوهرم هم مثل تمام مردها تا چند سال پيگيري نخواهد كرد و پشت گوش خواهد انداخت تا اين خانه را بفروشيم و يك خانه ديگر بخريم.
و فقط خانم‌ها مي‌دانند كه سينك ظرفشويي، چه اهميتي در زندگي روزمره‌ي يك زن مي‌تواند داشته باشد و خراب بودن‌اش چقدر مي‌تواند اعصاب آدم را انگولك كند.
من عصباني‌ام.