سه‌شنبه، آبان ۰۶، ۱۳۹۳

367: زندگی را با چشم‌های درشت دکتر ژیواگو ببین

نمی‌دانم می‌خواهم درباره دکتر ژیواگو بنویسم یا یک چیز دیگر. به هرحال درباره دکتر ژیواگو از سالِ... (صبر کنید ببینم) بله از سال 1957 و بعد از ساختن فیلم‌اش از سال 1965، به این طرف مدام  نوشته شده و همه‌چیزش بیرون کشیده و توصیف و نقد و تحسین شده است.
من عمر شریف را به خاطر چشمان درشت مشکی و قیافه‌ی خندانش در نقش دکتر ژیواگو دوست دارم. به خاطر پاکی و شاعرانگی‌اش در دورانی آنچنان بی‌رحم و میان آنهمه برف و گرسنگی و دربه‌دری. به خاطر چشم‌پوشی‌اش از آنهمه تلخی و نگهداری از گلدان کوچک عشق‌اش در نبود آب و آفتاب.
من جولی کریستی را به خاطر بازی عالی‌اش در نقش لارای 17 ساله و بعدتر در نقش لارای پرستار و لارای کودک‌گم‌کرده دوست دارم. در نقش زنی طبیعی که نمی‌تواند جسمیت‌اش را انکار کند. زنی که به ندای جسم و روحش گوش می‌کند. زنی که میان آنهمه خون و آنهمه برف، شاعرانگی را در وجود مرد تشخیص می‌دهد و تا انتها (تا زمانی که می‌تواند) ازش پرستاری می‌کند. زنی که قدر شاعرانگی را در این دنیای کثافت می‌داند.
فیلم دکتر ژیواگو مرا وحشت‌زده کرد. منِ گرمایی، «در آستانه‌ی فصلی سرد»، به جای اینکه مثل همیشه خوشم بیاید از سرما، از آنهمه برف و سفیدی مرده که تا انتهای افق ادامه داشت و انگار تکرار ورد ناامیدی بود، ترسیدم. از تمام نشدن جنگی که انگار تا ابد ادامه داشت و خون‌هایی که تا ابد قرار بود بر این برف‌ها بریزد. از بهاری که با نرگس‌های زردش مثل سرابی بود در بیابان بی‌انتهای جنگ.
دکتر ژیواگو، نیمه‌شب پتوی پوست را کنار می‌زند و از کنار لارا بر‌می‌خیزد و به تالار یخ‌زده می‌رود تا پشت میز کارش بنشیند و در نور شمع، شعر بنویسد...
به شوهرم می‌گویم: وحشتناک است اینهمه برف. نمی‌شود میان اینهمه برف زنده ماند و امیدوار بود و شعر نوشت. می‌توانی تصور کنی آن شیشه‌های یخ بسته را که کریستال‌های یخ، سطح آن را مشجر کرده؟ می‌توانی تصور کنی برف توی کوچه تا وسط‌های دیوار بالا بیاید و آفتابی نباشد که آبش کند؟ می‌توانی تصور کنی که در بیابانی سفید گم شده باشی و در هذیان و ضعف، زن و کودکی را در دوردست، به جای خانواده‌ی خودت بگیری؟ می‌توانی تصور کنی اینهمه برفِ مأیوس‌کننده را؟
سالینجر در داستان «تقدیم به ازمه با عشق و نکبت» از زبان دخترکی خطاب به سربازی که در طول جنگ می‌بیند می‌خواهد که او داستانی برایش بنویسد. داستانی درباره‌ی عشق و نکبت.
دکتر ژیواگو، داستانی درباره‌ی عشق و نکبت است.
من دُن آرام را هم خوانده‌ام. اما هیچوقت نتوانستم با گریگوری و  آن زنک پتیاره «آکسیانا» ارتباطی برقرار کنم و عشق حیوانی‌شان را باور کنم. عشقی که پا روی دیگران می‌گذارد و باعث مرگ ناتالیای بی‌گناه می‌شود. زندگی پست و حیوانی قزاقان ساکن کناره‌ی رود دٌن. دکتر ژیواگو، با وجود عشقش به لارا، هیچوقت تونیا همسرش را زیر پا له نمی‌کند (البته شاید هم این به خاطر فداکاری لارا، یا چشمپوشی تونیا است.)
نکته‌ی جالب دیگر فیلم برایم بازی جرالدین چاپلین (دختر چارلی چاپلین) در نقش تونیا است! زنی که زیبا نیست، ولی نمی‌توانی دوستش نداشته باشی.
فعلاً همین‌هاست. و یک سری چیزهای دیگر هم در طول فیلم به نظرم رسیده‌بودند که بعداً متوجه شدم منتقدان قبل از من زحمت‌اش را کشیده‌اند. دست‌شان هم درد نکند که آدم را وادار به گفتن حرف‌های جدی در وبلاگ نمی‌کنند. این وبلاگ روزنوشت است و هرگز قرار نیست یک داستان کوتاه یا نقد ادبی یا فیلمی خیلی تکنیکی تویش بخوانید. اینجا شهر هرت است و هر چیزی بخواهم اعم از چسناله‌های شخص خودم را تویش خواهم نوشت.
چند روز پیش که مامان این‌ها از مسافرت برگشتند، بابا تلفنی می‌گفت که قبل از سفر توی آرایشگاه، ماشین سلمانی پشت گوشش را بریده و حالا کمی چرک کرده. یکی دو روز بعد چرک شروع به پخش شده در نواحی پشت و جلوی گردن کرده بود و تازه به صرافت این افتاده بود که برود دکتر. کم کم داشتم نگران می‌شدم. بعد، دیشب که مامان گفت که چرک به صورت جوش‌های سردار و زخم مانند در تمام بدنش پخش شده... یکهو ترس برم داشت که نکند ایدزی هپاتیتی چیزی باشد. آن هم در این روزگاری که انگار آلودگی و بیماری دارد هی بیشتر در سطح جامعه پخش می‌شود و مردم هی ضعیف‌تر و ناایمن‌تر می‌شوند. انگار چرخه‌ای شده از «آلودگی محیط<= ضعف سیستم ایمنی بدن ما به دلیل مبارزه‌ی مدام با آلودگی محیط<= بیمار شدن بیشتر مردم<= بیشتر شدن آلودگی در محیط و....»
برای اولین بار نگرانش شدم و تصور مرگش را کردم. از آن وحشتناک‌تر ابتلا به بیماری است که ممکن است مادرم و تمام خانواده هم به دلیل ارتباط با او در معرض خطرش باشند. تصور کردم که در این صورت، از روابط‌مان چه باقی می‌ماند؟ مگر همین الأن چه هست اصلاً؟
دلم برایش سوخت. خودم را گذاشتم به جایش: آدم یک عمر بدود و جان بکند و هیچ چیزی نشود و آخرش هم در این وضع، در حالی که هیچ‌کس جز خواهرش دوستش ندارد، بمیرد (ولو اینکه در همه‌ی موارد خودش مقصر باشد). حق هیچ کسی نیست که اینطوری از یک مرض مسخره، به طور تصادفی، بدون هیچ معنایی بمیرد.
به آدم‌هایی فکر کردم که تصادف می‌کنند و می‌میرند. آن‌هایی که توی گودال‌ها و چاه‌ها می‌افتند و می‌میرند. آن‌هایی که زلزله غافلگیرشان می‌کند. آن‌هایی که در اثر اتصالی و جرقه‌ی ناقابل دو تا سیم نازک یک وسیله‌ی برقی، در آتش می‌سوزند و می‌میرند. آن‌هایی که داروی اشتباه می‌خورند، فقط چون عینک نزدیک‌بین‌شان را اشتباهاً توی یخچال جا گذاشته‌اند. آن‌هایی که اسهال می‌گیرند و می‌میرند. آن‌هایی که دوچرخه بهشان می‌زند و می‌میرند. آن‌هایی که در گذشته، بچه که بودند مرده‌اند، فقط چون داروی مورد نیازشان کشف نشده بوده. آن‌هایی که حالا می‌میرند چون داروی مورد نیازشان کشف نشده. آن‌هایی که...
به نظر من فقط دو جور مرگ است که شرافت دارد و احمقانه به نظر نمی‌رسد:
1-    مرگ خودخواسته (از خودکشی بگیر تا شهادت)
2-    مرگ در اثر پیری بسیار
در غیر این صورت کلاً آدم به فضاحت زندگی کرده و به فضاحت رفته...

اوکی. من پدرم را هم بخشیدم. نمی‌دانم. شاید هم فقط دلم برایش سوخته چون خیلی بدبخت و ضعیف شده و دستش به هیچ‌کجا بند نیست. همان‌طور که دلم برای همه‌ی گداها و فروشنده‌های مترو و بچه‌ها و اقلیت‌های مذهبی و اقلیت‌های زبانی و نژادی و سیاه‌پوستان و عرب‌های فلسطین و یهودیان هولوکاست و تمام مظلومان کل تاریخ می‌سوزد.
پدرم حالا اینقدر غریبه و دور و آشنایی زدایی شده است که بتوانم برایش دلسوزی کنم.
_______________________________________________________
پ.ن: توی این دنیا آدم‌های انگشت‌شماری بوده‌اند که فکر می‌کردم هیچوقت نمی‌توانم ببخشم‌شان، چون در حقم خیلی نامردی کرده بودند.
از آن‌ها فقط یک نفر مانده که هنوز نبخشیده‌ام. که شاید لازم است بدبختی‌اش را ببینم. شکسته‌شدن غرورش را ببینم. اعتراف به تنهایی و بی‌کسی‌اش را بشنوم، تا برایم غریبه شود و آنقدر دور... دور... دور... تا دلم برایش بسوزد.
دلسوزی، کلید بخشش و فراموشی است.

یکشنبه، مهر ۲۷، ۱۳۹۳

366:پژوهشی پیرامون غُر غُر

 برای من در 34 سالگی هیچ سوالی بی‌جواب نمانده غیر از یکی:
«آن‌هایی که می‌گویند به شوهرتان غر نزنید وگرنه به مرور زمان از چشم  او خواهید افتاد... آیا پیشنهاد جایگزینی هم برای غر زدن پیدا کرده‌اند؟»
باور کنید الساعه در هیچ حوزه‌ی موجود دانش بشری سؤالی برایم نمانده. انگار کنید همه‌چیز را می‌دانم. می‌بینم. کلیت را می‌گویم. وگرنه شما بپرس مولکول آب از چند هیدروژن و چند اکسیژن تشکیل شده؟ به من چه ارتباطی دارد؟ برو از خودش بپرس.
چیزهایی را که به من ارتباط دارد می‌دانم. اما جواب این سوال را هیچ‌وقت درست متوجه نشدم. یا کسی درست برایم توضیح نداد. یا خودشان هم نمی‌دانستند. یا اصلاً از معماهای حل‌نشده‌ی خلقت است. نمی‌دانم.
شما (اگر زن باشی) مطمئناً در یک طرف هر کدام از این دو قطبی‌ها و هزاران دو قطبی دیگر قرار گرفته‌ای:
زشت زیبا
باهوش خنگ
مسئولیت‌پذیر بی مسئولیت
مهربان نا مهربان
وراج کم حرف
با هنر بی هنر (منظورم از هنر در این گزینه «توانایی انجام هر جور کار ظریفی، با دقت و ظرافت و به بهترین شیوه» است)
خیلی از این صفات هم رابطه مستقیم با هم دارند. مثلاً احتمال وجود ترکیب «زشتِ باهوشِ نامهربانِ کم‌حرفِ باهنر»، خیلی بیشتر از احتمال وجود ترکیب «زیبای باهوشِ مسئولیت‌پذیرِ مهربانِ وراج» است. ترکیب دوم، اگر دقت کنید، هیچ چیزش به هیچ چیزش جفت نمی‌شود. هرجور بگیری با تجربیات ما از آدم‌ها جور در نمی‌آید. آدم‌ها اینطوری نیستند. توی فیلم‌ها شاید. اما توی واقعیت اینطوری نیستند. یک سری از صفات (حالا وراثتی است یا اکتسابی)، منشاء صفات دیگری می‌شود و در نهایت سرنوشت انسان را می‌سازد.
حالا این‌ها را چرا گفتم؟ سی اینکه شما اگر یک زن مسئولیت‌پذیر باهوش دقیق منظم با درایت باشید، هرگز نمی‌توانید به شوهرتان غر نزنید. (حالا نگفتم من به تنهایی دارای تمام صفات فوق می‌باشم. چپ چپ نگاه نکنید)
1.       شما ازدواج می‌کنید و اولین رکن زندگی مشترک‌تان، «خانه‌ی مشترک» است. وگرنه که ازدواج نمی‌کردید، هان؟ اوکی. در خانه‌ی مشترک، احترام به حقوق یکدیگر برای ادامه‌ی این  اشتراک لازم است. تا اینجایش را که قبول دارید، هان؟
2.       شوهرتان شلخته و بی‌ملاحظه و کثیف و بی‌انضباط است (نگفتم که این ویژگی‌ها را شوهر من دارد. دارم نهایتش را می‌گویم)
3.       خانه، ویترین زندگی مشترک است. خانه‌ی کثیف، یعنی زندگی مشترک نا متعادل و مریض. یعنی رابطه‌ی خراب. یعنی وجود نارضایتی بین طرفین. یعنی کسی اینجاست که به دیگری، یا به زندگی مشترک، یا به طور کلی به زندگی، یا هرچیز دیگری که الساعه گرفتارش است، شکایت دارد. خانه‌ی کثیف، یعنی اعتراض.
پس تا اینجا می‌دانیم که یک خانه داریم که باید تمیز باشد، چون آبروی زندگی مشترک ما، پیش مردم است و مردم با دیدن وضع خانه و زندگی ما، روی رابطه‌ی ما قضاوت می‌کنند.
مثلاً من زوجی را می‌شناسم که خانه‌ی بسیار کثیف و شلخته‌ای دارند و دلیلش (تا اینجا که من فهمیده‌ام) این است که مرد، در امور خانه همکاری نمی‌کند و زن هم برای اعتراض، خانه را به حال خودش رها کرده. طبعاً نظر خانواده و فامیل را هم به کف پایش گرفته. اما قضاوت دیگران درباره‌ی وضعیت آن خانه، شلختگی و بی‌مسئولیتی و به طور کلی کم‌گذاشتن زن است. انگار که مرد، هیچ نقشی در وضعیت خانه ندارد و این زن است که همیشه باید بار تمیزی و خوب به نظر رسیدن ظاهر زندگی را به دوش بکشد.
زن‌هایی را می‌شناسم که این کار را می‌کنند. مادرم. مادر شوهرم. و اصولاً تمام زنان سنتی. چون از نظر ارزش‌های سنتی این جامعه، زن مسئول تمام امور خانه است. والسلام. و بعد از این جای هیچ اعتراضی نمی‌ماند.
نگرش سنتی، به مرد اجازه می‌دهد که در ازای دادن خرجی به زن، رفتاری کاملاً حیوانی در محیط خانه در پیش بگیرد. توالت و روشویی و حمام را کثیف کند. وقتی غذا می‌خورد، بریزد و بپاشد و غذا را در سفره و دور و بر بشقاب و روی لباسش پخش کند. هرچه می‌خورد را دور و برش بگذارد بماند. هرچه را از هر جا بر می‌دارد (تازه اگر لطف کند و امر نکند که برایم بیاور)، گوشه‌ی دیگری بیندازد. به موقع حمام نرود و صورتش و موهای زائدش را اصلاح نکند و توی رختخواب بوی گند بدهد و با موهای زبر صورتش، صورت زن را بخراشد. و تازه این‌ها امتیازاتی است که به مرد امروزی می‌دهد. امتیازاتی را که به مرد سنتی قدیم می‌داد، دیگر جای خود دارد و در این مقال نمی‌گنجد.
اما با تغییر نحوه‌ی زندگی در جامعه، الزاماً نحوه‌ی نگرش هم باید تغییر می‌کرد. قبل از هر چیز بگویم که اگر زنان ما در گذشته، 10 درصد حق داشته‌اند، و امروز مثلاً 20 درصد، این به معنای برابری نیست و برای این برابری، ملزم نیستند که خرج آقایان را بدهند و به تمام روش‌های فیلم‌های پــ.ور.ن معلق و جفتک بزنند و به هر ساز آقایان برقصند که مفهومش بشود برابری. کماکان، زندگی مشترک برابر، به معنای کار کردن صبح تا شب زن (بیرون و داخل خانه) و دادن همه جور خدمات جنــ.سی و داشتن تمام معیارهای یک زن مانکن و اسوه‌ی اخلاق نیست. برابری به معنای وظایف برابر نیست.
کلاً فکر می‌کنم دنیای معاصر، برای حل کردن تعارضات زندگی مشترک، باید در مفهوم اولیه‌ی زندگی مشترک بازبینی کند و یک جور توافق‌نامه‌ی جدید تنظیم کند که بر مبنای آن، تأمین هزینه‌ی زندگی یک نفر دیگر، مترادف با بردگی و بیگاری کشیدن از او و رقم زننده‌ی رابطه‌ی ارباب و نوکری نباشد. زندگی مشترک نباید تابع قواعد دنیای خشن اقتصادی باشد. چون انسان به هیچ دلیل مادی و منطقی‌ای ازدواج نمی‌کند و بچه‌دار نمی‌شود. انسان سکه‌ی دو رویی است که یک رویش تماماً منطق و قواعد اقتصادی و قدرت و سیاست و نظم است و روی دیگرش، خریت، عاشق شدن، ازدواج، بچه‌دار شدن. و از قضا این روی دیگر است که ما به خاطرش زندگی می‌کنیم و تمام آن ساختار منطقی و منظم را برای سرویس دادن به این روی دیگر سر هم کرده‌ایم. پس نهایتاً نباید اصل ماجرا را فراموش کنیم و مسحور نظم دست‌ساز خودمان بشویم.
شما به یک انسان، پول و صـ.کس و همه چیزهای لازم را بده. باز یک جایی مقابل خودش می‌ایستد و از خودش می‌پرسد، آیا همه چیزی که از زندگی می‌خواست این بود؟ پول بدهد تا برایش کار کنند؟ پول بدهد تا باهاش صـ.کس کنند؟ پول بدهد تا بهش تلفن بزنند و بهش فکر کنند و باهاش حرف بزنند؟ آیا از خودگذشتگی و عشق لازم نبود تا به اینهمه، معنایی بدهد؟
دارم از بحث خارج می‌شوم. اما می‌خواستم بگویم که بررسی یک مشکل، گاهی اینقدر عقب و عقب‌تر بر‌می‌گردد که به طول تاریخ انسانیت می‌رسد و می‌فهمیم یک جایی همان اوایل خشت اول را کج نهاده‌ایم.
باز هم به سؤال جزئی و اصلی خودم بر می‌گردم:
با مردی که وظایف خودش را نمی‌داند و اصلاً آن‌ها را وظیفه‌ی خودش فرض نمی‌کند و فکر می‌کند که حق دارد هر جوری دلش می‌خواهد در خانه‌ی مشترک‌شان زندگی کند، چون هزینه‌های زندگی را می‌دهد... چه باید کرد؟
اوکی. شما غر نزن. مهربان باش. آخرش چه می‌شوی؟ یک «سنگ زیرین آسیاب» که بار همه‌ی کارها را تنهایی به دوش می‌کشد و بدنش داغان می‌شود از خرکاری و وقتی که مردی، بچه‌ها و شوهرت قدرت را می‌دانند و هی روز مادر که می‌شود گل روی قبرت می‌گذارند و چیلیک چیلیک اشک می‌ریزند در حسرت از دست دادن مادری مهربان و همسری دلسوز. خوب که چی؟
مادران ما اینطوری هستند. جورکش. مهربان. بی‌حرف. اما زن امروزی و نمی‌تواند و نباید اینطوری باشد. چرا سعی دارید ارزش‌های هزار سال پیش را هی به آدم فرو کنید؟ زمان این چیزها گذشت آقا جان. دیگر «مهربان» بودن و «زن خوب» بودن، برای ماها معیار نیست. حالا شما آقایان که منافع خودتان را توی این قضیه دارید و طبعاً باید روی ارزش‌های سنتی تبلیغ کنید. من نمی‌دانم این زن‌های ابله نسل قبل (و گاهاً نسل جدید) چه خیری از این  ارزش‌های کهن و الگوی زن خوب سنتی دیده‌اند که هی عین طوطی این حرف‌ها را تکرار می‌کنند و به اصطلاح آدم را نصیحت می‌کنند.
خودم می‌دانم که اگر کلاً غر نزنم و انتقاد نکنم و مثل خر بروم و مثل گاو بیایم و حالی‌ام نباشد چه دارد بر سرم می‌آید و چطور دارم به فنا می‌روم، از چشم آقایان بهتر و پسندیده‌تر است. اما گور بابای آقایان. من می‌خواهم بعد از صد و بیست سال که کپه‌ی مرگ‌ام را گذاشتم، احساس گول خوردگی و حماقت و زندگی خری نداشته باشم. من می‌خواهم از خودم راضی باشم. کجایش غلط است؟ بگویید درست‌اش کنم.
یک حرف خوبی شوهر من می‌زند که از همین تریبون بوس بهش. می‌گوید: من نمی‌خواهم رابطه‌ام با تو انگلی و بر اساس منافع اقتصادی باشد. یعنی تو با من زندگی کنی و طلاق نگیری، فقط به خاطر اینکه اگر طلاق بگیری، متضرر می‌شوی (از نظر اقتصادی و روانی و اجتماعی). می‌خواهم آگاهانه و بدون منافع اقتصادی، زندگی با من را انتخاب کنی.
زن سنتی شوهر می‌کرد، چون مجبور بود. طلاق نمی‌گرفت، چون مجبور بود. زن امروزی باید منافعی در ازدواج داشته باشد، اگرنه که نه شوهر می‌کند و نه الکی زندگی مشترک را به هر قیمتی حفظ می‌کند. قبول ندارید. بفرما. این آمار ازدواج‌ها و طلاق‌ها. آیا وقت آن نیست که به خودتان بیایید؟ الا تعلمون.
القصه وقتی شما از رفتار کسی شاکی هستی و انتقادی به آن داری، باید به زبان بیاوری. مرحله‌ی بعدی این است که عین خودش باهاش رفتار کنی. مرحله‌ی آخر هم این است که اگر به هیچ‌کدام از واکنش‌های بالا وقعی ننهاد، از طریق مراجع قانونی قضیه را پیگیری کرده و مجبور به تغییر رفتارش کنی.
حالا وقتی بحث زندگی مشترک و روابط خاص زوجین (که نه خونی است و نه غیر‌خونی) وسط می‌آید، نمی‌دانی که چطور باید با طرفت برخورد کنی. می‌دانی که شوهر، هیچوقت مثل پدر و مادر و خواهر و برادرت، رابطه‌اش با تو خونی نمی‌شود. بنابراین منافع او، الزاماً هیچ ربطی به منافع تو ندارد. (مثال: به مادرت می‌گویی، من یک خانه خریدم. خوشحال می‌شود. انگار می‌کند که خودش خریده... به شوهرت می‌گویی، من یک خانه خریدم. ناراحت می‌شود. چون می‌داند به نام خودت خریده‌ای و قدرت و استقلال اقتصادی‌ات بیشتر شده و لابد از زندگی و اموال او کش رفته‌ای که برای خودت پول خانه خریدن جور کرده‌ای. و حالا چطور می‌تواند خرت کند که خانه‌ات را از چنگ‌ات در بیاورد و به نام خودش کند؟)
صادقانه می‌گویم که ای کاش می‌شد رابطه‌ی زن و شوهری هم مثل رابطه‌ی والد و فرزندی باشد. همان‌قدر خونی و به دور از منافع. (البته فرزند همواره انگل پدر و مادر است و فقط والدین هستند که از فرزند به دنبال منافع نیستند). و اگر این رابطه از حالت واقعی‌اش به حالت غیر واقعی و ماوراءی رابطه‌ی خونی تبدیل می‌شد، ناخودآگاه تمام این مسائل حل بود.
مسأله این است که تو با یک انسان غریبه زیر یک سقف مشترک می‌روی و حالا می‌خواهی رابطه‌ات را به زور میخ و مته و سنبه، تبدیل به رابطه خونی (غیر منفعت‌طلبانه) کنی. که من می‌گویم محال است و شما اصرار دارید ممکن است.
که اگر هم ممکن شود، بزرگ‌ترین معجزه‌ی خلقت است و باید به آن سجده کرد.
هرچه سعی کردم از سوژه‌ی محوری (غر زدن) دور نشوم، نشد. نمی‌شود. غر زدن تاریخچه‌ای دارد به اندازه‌ی کل تاریخ ازدواج. به قدمت زمانی که برای اولین بار قراردادی تحت عنوان زندگی تک همسری (و نه چند همسری) نوشته و قانونی شد و برای طرفین معامله وظایف و اختیارات قانونی‌ای تعریف شد. مشکل از همان‌جا بود:

تعاریف!

یکشنبه، مهر ۲۰، ۱۳۹۳

365: وبلاگم دو ساله شد. خاک تو سر بی‌معرفتتون که هیچ کدوم یادتون نبود!

وبلاگم صدایم کرد تا بهم بگوید: دومین سالگرد تولد سه‌باره‌اش گذشت.
دیشب ساعت 12 یک چیزهایی برای نوشتن به خاطرم رسید. مثل این نیست که بگویی: الان می‌روم درباره‌ی فلان چیز می‌نویسم. نه. اینطوری است که حال و هوای نوشتن پیدا می‌کنی حتی اگر موضوع مهمی در بین نباشد. یک حس شدید است. یک جور سرشار شدن و کلافگی است. انگار یکهو تمام احساسات مختلف‌ات هم‌راستا می‌شوند و به سمتی اشاره می‌کنند و چیزی را می‌بینی که تا آن لحظه نمی‌دیده‌ای. وگرنه تا دلت بخواهد «بحران» و «خبر بد» و «خبر خوب» برای نوشتن هست. کو دل و دماغ‌اش؟
بعد دیدم وقت خواب است و نمی‌توانم به خاطر آپ کردن یک وبلاگ زپرتی، دو ساعت بالای سر شوهرم تیلیک تیلیک روی صفحه کلید بکوبم و بعد تازه یک عالمه سر و صدا راه بیندازم و دور خانه بچرخم که آماده خوابیدن بشوم. صادقانه بگویم که «وقت‌اش» نبود.
وقتی مجرد هستی، هر وقت اراده کنی، «وقت‌اش» است. نصف شب. توی اتوبوس. توی مترو. توی خیابان. توی پارک. توی کوه. بیشتر مهمانی‌های خانوادگی را می‌پیچانی و توی خانه می‌مانی و همیشه می‌توانی «خلوت»ی برای نوشتن جور کنی، چون هیچ مسئولیتی در قبال هیچ چیزی نداری و به هیچ‌کس تعهد نداده‌ای که حفظ شئونات او، حفظ شئونات خودت است و رفت و آمد و مراعات با خانواده‌اش، عیناً به رفتار او با خانواده‌ی خودت انعکاس خواهد یافت.
بعد از ازدواج، آدم با هزار تار نازک و نامرئی به فامیل و دوستان و آشنایان و مراعات‌کردن‌ها و احترام گذاشتن‌ها و حفظ مناسبات، بسته می‌شود.
همین چند دقیقه پیش توی دستشویی محل کارم داشتم فکر می‌کردم که برگردم به اتاقم و این‌ها را بنویسم. در حالی که می‌دانستم ناخودآگاه به دلیل مراجعات سه چهار دقیقه یک بار رئیس‌ام برای آوردن کار برایم، مدام ذهن‌ام گسسته خواهد شد. یک خط می‌نویسم. ذهنم را کند و کاو می‌کنم تا کلیت آن چیزی را که می‌خواستم بگویم مرور کنم و از خط خارج نشوم. به متن برمی‌گردم که ادامه بدهم... رئیس‌ام با یک برگه از در وارد می‌شود و چند دقیقه درگیر آن کار هستم و به محض اینکه تحویل‌اش دادم... دیگر ذهنم گسسته شده و باز باید برگردم و متنی را که نوشته‌ام از اول بخوانم و به گوشه و کنارهای اتاق خیره بشوم و فکر کنم که اصلاً چه می‌خواستم بگویم... و خیلی وقت‌ها همین‌جاست که به کلی بیخیال ادامه دادنش می‌شوم و شیفت دیلیت‌اش می‌کنم.
توی دستشویی به تمام این‌ها فکر کردم و عصبانی شدم و به خودم گفتم به محض رسیدن به اتاقم، قبل از نوشتن این چیزها، بروم چهار خط فحش نا.موس به آن کسی بنویسم که می‌گوید: نویسنده‌ی زن متأهل کارمند، هیچ فرقی با نویسنده‌ی مرد مجرد بیکار ندارد! و اینکه نویسندگان زن، بیشتر از دغدغه‌های کوچک روزمره‌شان می‌نویسند تا مسائل بزرگ جهانی، به نداشتن بینش سیاسی و جزئی‌نگری و فلان و بهمان‌شان مربوط است. نه آقا جان! همه‌ی این‌ها محصول همین سه گزاره است که خدمت‌تان گفتم: جنسیت- تأهل- کار (غم نان). شما بیا چند ساعت وقت به بنده بده که در آن دغدغه کارهای خانه و کارهای بیرون و کارهای مانده و پول و فلان و بهمان نداشته باشم و شوهرم هم کاریم نداشته باشد، من به شخصه برایت داستان کوتاه می‌آفرینم در حد ریموند کارور.  (پس چی؟ با «چند ساعت» وقت ناقابل ، می‌خواستی برایت جنگ و صلح بنویسم؟)
بعد توی همان دستشویی (چون تنها جایی از محل کارم است که نه تلفن دارد و نه هر چند دقیقه یکی بر سرت هوار می‌شود) از خودم پرسیدم: چند سال است دارم وبلاگ می‌نویسم؟ از تیرماه 1388 (کاملاً بی‌ربط به هرچی!). پنج سال و سه ماه. اوکی! تا حالا چند تا پست نوشته‌ام؟ این یکی را خوشبختانه از روز اول شماره‌گذاری کرده‌ام تا همین امروز. 364 پست.
1913 روز تقسیم بر 364 پست= 5.25
یعنی به طور متوسط هر پنج شش روز یک بار وبلاگم را آپ کرده‌ام که البته این روند در دو سال گذشته به هفت و نیم روز یک بار رسیده و این فاجعه است. یعنی من حتی هفته‌‌ای یک بار هم وبلاگ‌ام را آپ نکرده‌ام.
هشتم مهر سالگرد (دوسالانه؟) تأسیس این وبلاگ است و این وبلاگ به نوع خود، سومین وبلاگ بنده است. و من از یکی از کامنت‌هایی که هنوز ملت در وبلاگ قبلی‌ام می‌گذارند متوجه این شدم که الأن دو سال است آمده‌ام اینجا. وگرنه که قبلش به جان خودتان اگر حتی یک سالش را هم باورم می‌شد.
یادم هست یک زمانی در وبلاگم نوشته بودم که آپ کردن وبلاگ برای من فرایندی شبیه خطابه‌ی یکشنبه‌ی کشیش‌ها است. یعنی در تمام طول هفته به این فکر می‌کنم که چه می‌خواهم برای خوانندگانم بگویم. دنبال موضوع می‌گردم. و بعد می‌آیم آن را به سبک خطابه ارائه می‌کنم. در این صورت اگر بخواهم به همان سنت وفادار بوده و در عین حال بیشتر از سابق به آپ کردن پابند باشم، باید دو روز از هفته را برای خطابه کردن در نظر بگیرم: مثلاً یکشنبه و چهارشنبه. اما شک ندارم که نمی‌توانم به این روال پابند باشم. چون زن متأهل به تنها چیزی که واقعاً و قانوناً و عرفاً و منطقاً متعهد و پابند است، شوهرش است. اگر بچه داشته باشد که دیگر بدتر: اول به بچه و بعد به شوهر!
مثلاً اینطوری است که: نرسیده به هر تعطیلی (اعم از  رسمی و غیر رسمی و عید و عزا) شوهرم از چند روز قبل آلارم می‌دهد که فلانی رو دعوت کنیم... داداشم یا بابام بیاد فلان چیزمون رو درست کنه (کامپیوتر، لوله ناودان، باز کردن و جابجایی تختخواب و هر جور حمالی دیگری که احتیاج به دو مرد عاقل و بالغ دارد)... بریم خونه مامانم... بریم خونه فلان دوست‌مون... خودم هم که فقط به این فکر می‌کنم که صبح پنجشنبه را می‌توانم به کارهای بانکی و اداری‌ام که در تمام طول هفته باید برایش مرخصی بگیرم، برسم و پنجشنبه شب هم که یک هفته در میان (و گاهی هر هفته) روز خانه‌ی مادرشوهر است. جمعه‌ها هم که همیشه یا عیادت است. یا عروسی. یا ختم و چهلم و سال. یا اثاث‌کشی خانواده (خواهر و برادر و ...) و یا یک برنامه‌ی دیگر.
اخیراً تنها حرکت قهرمانانه‌ای که در جهت علائق خودم انجام داده‌ام این بوده که از شوهرم قول گرفته‌ام برای جمعه‌های این دو سه ماه پاییز هیچ برنامه‌ای نریزد الا کوه رفتن. چون تنها وقتی که برای کوه رفتن مناسب است و پدر آدم از گرما و سرما در نمی‌آید، همین پاییز و یک ماه و نیم اول بهار است. باقی‌اش را باید خاله بازی کنیم و از این خانه به آن خانه برویم، چون بیرون، آدم از گرما و سرما تلف می‌شود.
دومین کار این بود که به مناسبت سالگرد ازدواج‌مان (که آن هم دو هفته‌ی دیگر است) شوهرم را وادار کردم که به جای آن حلقه‌ی رینگی تخـ.می که برای دستم بزرگ بود (حلقه‌ی اصلی‌ام یکی دیگر است) برویم یک حلقه رینگی سبُک ساده‌ی دیگر بگیریم که اندازه انگشت حلقه‌ی دست چپ‌ام باشد که مجبور نباشم در انگشت حلقه‌ی دست راست بیندازم‌اش (حالا نه اینکه یک تکه فلز، پاسدار حرمت خون فلان و بهمان است... همان!)
باید کم کم شروع کنم و دست و پایم را از این باتلاق بیرون بکشم و برای خودم یک کارهایی بکنم. اگرنه مجبور می‌شوم بچه بیاورم و بعد هم چون از بچه متنفرم و از همه‌ی بچه‌دوستان هم متنفرم و از نوع بشر هم متنفرم و از اینکه هفت میلیارد نوع بشر در همه‌جا پخش و پلاست هم متنفرم... یا می‌زنم بچه‌هه را می‌کشم یا خودم را. یا می‌گذارم‌اش سر راه که شما پیدایش کنید و به نیابت از من بزرگ‌اش کنید و خدا هم عوض‌تان بدهد.


جمعه، مهر ۱۱، ۱۳۹۳

364: قرص نخورید. به آدم ها نگاه کنید.

اجتماعی باشید. با مردم (علی الخصوص هم سن و سالان تان) رفت و آمد کنید. بروید بین مردم الکی بنشینید و سر صبر نگاه شان کنید (البته به صورت تابلو بهشان خیره نشوید چون احتمال این می رود که بزنند دهان تان را سرویس کنند). این بهترین شیوه ی شناخت مختصات واقعی تان توی این اجتماع است.

جمعه، باز درکه، کافه ی (به این ها که توی کوه هستند چه می گویند؟ سفره خانه؟ کافه؟ رستوران؟) «کلبه ی کوهنورد»...
از ظهر گذشته. شلوغی کافه تمام شده و حالاست که جز ما، تک و توک تخت هایی هم که پر هستند، یکی یکی خالی می شوند. چای و خرما و من از میان دود قلیان که همیشه به سمت من می آید و من هنوز که هنوز است پولدار نشده ام، دارم رشته های نور آفتاب پاییزی را که از میان شاخه های چنارهای کافه روی پاهایم افتاده تعقیب می کنم. معمولاً حرفی برای گفتن نداریم. یکی از دوستان مان یک زنی دارد که سوژه ی خوبی است برای صبحت این وقت هایمان، اما حالا حتی حوصله ی حرف زدن درباره ی او و ادایش را درآوردن را هم نداریم. به تخت های دیگر نگاه می کنم. به زوج ها. به دسته های پسر یا دختر که با دوستان شان آمده اند. به زن و شوهرها. می دانید، یک تفاوت فاحشی هست میان دوست دختر-پسرها و زن و شوهرها. خیلی واضح تر از آنکه که بشود حتی توضیحش داد. مثلاً اینطوری: زوج ها خیلی توی نخ همدیگر نیستند، بیشتر به اطرافشان نگاه می کنند. دختر-پسرها، برعکس، تمام حواس شان روی هم متمرکز است. زل می زنند توی چشم های هم. ادا اصول در می آورند. به تن صدایشان ناز و عشوه و لحن و حالت می دهند. همه چیزشان را یک طور دیگر جلوه می دهند. سعی می کنند زیباتر از چیزی که هستند به نظر برسند. زن و شوهرها اما کرک و پرشان ریخته. خیلی عادی و معمولی لباس می پوشند و موهایشان را پوش نمی دهند و بدترین و مستعمل ترین لباس هایشان را برای کوهنوردی می پوشند. دختر- پسرها جوری تیپ می زنند انگار که دارند می روند پارتی یا مثلاً عروسی ننه شان. هرچه مو توی کله شان دارند روانه ی صورت شان می کنند. لباس های اجق وجق می پوشند. از سر و کول هم بالا می روند. رفتارشان غلو آمیز است. یا الکی ترتر به هر چیزی می خندند و به هم آویزانند (عین لباس به جارختی) یا قهرند و کیون شان را به هم کرده اند یا دعوای شان شده و دارند جیغ جیغ می کنند و تبلت به هوا پرت می کنند (برای بچه های جی پلاس گفته ام و برای شما هم مختصراً اشاره کنم که هفته ی پیش همین جا نشسته بودیم و چای و لیمو می خوردیم که یکهو یک تبلت از هوا آمد و خورد کنارمان. بعداً که از شوک در آمدیم فهمیدیم یک دختر و پسر با هم دعوای شان شده و دختره تبلتی را که پسره قبلاً بهش هدیه داده بوده پس داده و پسره هم برای اثبات لارج بودن آن را به هوا پرت کرده و نزدیک بود که در راه اثبات حقانیت اش، ما را به جوار حق تعالی بفرستد).
بله. دختر-پسرها به همین ضایعی که گفتم هستند (اگر از نگاه ما متأهل ها ببینید). با این حال ما متأهل ها همش نشسته ایم و این ها را نگاه می کنیم و آه می کشیم که اینها چقدر آزاد و بی قید و بند و عاشق و فلان هستند و ما چه هستیم؟ عجب بی پا و دستیم... (با صدای حبیب البته). و این ها نه فکر قسط و قرض دارند و نه فکر چی بخرم و چی بخورم و چی بپوشم. نه مادر شوهر دارند و نه مادرزن. نه صبح تا شب سر دوقران و ده شاهی عین خروس جنگی توی سر و کله ی هم می زنند. عاشقند و فکر می کنند تا ابد همین طوری است و مگر جز این چه چیز دیگر مهم است؟ جز اینکه در لحظه عاشق باشی و بهت خوش بگذرد و فکر کنی این لحظه تا ابد ادامه خواهد یافت؟
حالا آن طرف ماجرا چطور است؟ مجردها نشسته اند و حسرت ما را می خورند که خوش به حال اینها که آرامش و امنیت دارند و شب به شب توی بغل هم بقبقو کنان می خوابند و همه تحویل شان می گیرند و هر چیزی بخواهند به صورت کاملاً قانونی، دم دست شان حاضر است و با هم شام می خورند و با هم فیلم می بینند و با هم قهوه می نوشند و با هم مسافرت می روند و لابد با هم حمام می روند و با هم خیلی کارهای بی ناموسی هم می کنند. و همش دوتایی اینجا... دوتایی آنجا...
دنیا اینطوری است. می دانید؟ همین قدر کمیک در واقع. همش حسرت دیگران را می خورید و خودتان را یک چیزی که نیستید تصور می کنید. مثلاً فکر می کنید خیلی «بدبخت» و «بی همه چیز» هستید، در حالی که زیاد هم نیستید. حالا نه اینقدرها و اینطوری ها. مطمئناً یک چیزهایی هم هستند که شما دارید و دیگران حسرتش را می خورند. اصلاً قصد ندارم نقش روانشناس و مشاور و قرص ضد افسردگی و دکتر NLP را برایتان بازی کنم. شما خودتان یک زمانی (بعدها) بهتر از هر کسی خودتان را قضاوت خواهید کرد. حالا نه. بعدها. یک وقتی که این آشفتگی و سرگشتگی و این در و آن در زدن ها تمام شوند و طوفان جوانی تان فرو بنشیند و همه چیز به حالت عادی برگردد و هوا صاف شود، همه چیز را تا انتهای افق، عین کف دست خواهید دید.
خواهید دید. عجله نکنید. عجله هم کنید فرقی نمی کند. زودتر از فرو نشستن طوفان، کیون خودتان و بزرگترهایتان را هم پاره کنید، هیچ چیزی نخواهید دید. عمراً حتی یک کلمه از حرف های من یا هر خر دیگری که مدعی است می داند و می تواند برایتان توضیح بدهد را نخواهید فهمید. پس نروید توی کامنتدانی ها (ایضاً همین کامنتدانی) اعصاب آدم ها را بـ.گا بدهید و مرتباً دچار سوءتفاهم بشوید و فحش بدهید و هی فرار کنید و هی برگردید و هی نفهمید و هی اذیت کنید. فقط یک کار کنید: صبر کنید تا بزرگ شوید. ازدواج کنید. بچه دار شوید (حتی). پیر شوید... فقط آن وقت است که تمامش را می فهمید، نه قبل از آن.
البته در هر حال متأسفم که به عرض تان برسانم، بلافاصله بعد از فهمیدنش هم می میرید. خبری از ری استارت نیست. فقط شات دان داریم و بس. فعلاً همینی است که هست.
به آدم ها نگاه می کنم. به نور خورشید. به نور کمرنگ و بریده بریده ی خورشید. به هوای خنک و سبک پاییز. به کوه. به آن همه آرامش.
-         یادته اولین بار با «سین» اینا اومدیم اینجا.
-         آره. اما حالا «خودش کجاهاست؟/ خدا می دونه...»
آه می کشم. یک چیزهایی درباره ی این که باید رفت و نباید بیش از این ماند و باید «برون کشید از این ورطه رخت خویش» بلغور می کنیم و بیخیال می شویم دیگر.
بهش می گویم که زن های شوهردار از زن های بی شوهر کاملاً قابل تشخیص هستند. می پرسد چطوری و از کجا؟ مثلاً روی همین آدم ها که اینجا هستند مثال بزنم. می گویم:
مثلاً اون شال زرده. و اونی که اون ته بغل پیرمرده نشسته. و اونی که تنها رو تخت نشسته... البته تنها نیستا. یکی روبروش دراز کشیده که تو نمی بینیش از اینجا. و اون یکی روسری قرمزه. اینا متأهل اند. چرا؟ چون قیافه هاشون رنگ پریده و داغونه. چون موهاشون چسبیده به فرق کله شون. چون لباساشون خاکی و کهنه است. چون قیافه هاشون هیجان زده نیست. چون ساکت و بی حوصله و جدی به نظر می رسن. و به هزار دلیل دیگه.
-         حتی زنایی که شوهر دارن، وقتی خیلی به خودشون می رسن، معلومه دارن هرز می پرن.
-         مردا هم همین طورین. یه مربی رانندگی متأهل داشتیم خیلی خوش تیپ بود و هیکل خوب و ورزشی ای داشت. بعداً معلوم شد با نصف هنرجوهاش و منشی آموزشگاه رفیق بوده.
به آدم ها نگاه می کنم باز... و یاد می آید که چقدر آرزو داشتم. چقدر احمق بودم. چقدر با این آدم راه آمده ام. چقدر سختی کشیده ام. چقدر این در و آن در زده ام تا امروز کنار هم نشسته ایم و یک سال از زندگی مشترک مان گذشته.
که چقدر سخت و طاقت فرسا بوده همه ی این ها. و تازه آن وقت جوان بوده ام. حالا اگر دوباره بخواهم همین راه را پیاده بیایم تا برسم به همین جا... هرگز، هرگز، هرگز نخواهم آمد. قیدش را خواهم زد.
و همین است که مجردهایی که تا سی چهل سالگی ازدواج نمی کنند، دیگر هرگز ازدواج نمی کنند. که دیگر کم کم حتی حوصله ی دوستی و تجارب جدید را هم ندارند. که برای هر شروعی حماقت لازم است و حماقت، سن دارد. سن اش که گذشت، دیگر از صرافت اش می افتی.
دستش را می گیرم. نوازشش می کنم. و حس می کنم چقدر دوستش دارم. و چقدر چیز داریم که دیگران ندارند.
زوج هایی را می شناسم که برای پول ازدواج کردند و حالا یا جدا شده اند، یا زندگی سگی ای دارند.
زوج هایی را می شناسم که با دروغ شروع کردند و حالا... همان.
زوج هایی را می شناسم که به هم خیانت می کنند و از هم متنفرند.
زوج هایی را می شناسم که به خاطر بچه، هنوز همدیگر را تحمل می کنند.
زوج هایی را می شناسم که جلوی مردم صورت شان را با سیلی سرخ نگه می دارند و قربان صدقه ی هم می روند و توی خانه محل سگ به هم نمی گذارند.
زوج هایی را می شناسم که زندگی شان مدام در حوالی طلاق پرپر می زند.
هر وقت می آیم اینجا به مردم نگاه می کنم. یک عالمه دوست دختر-پسر و زن و شوهر کنار هم روی تخت های روباز می بینم که چون به هیچ وجه تخـ.م شان هم نیست که آن زنک تخت بغلی چرا نگاه شان می کند و ممکن است یک جایی آن پایین دوباره ببینندش، بی خیال هرچه را که هستند برایم رو می کنند. دردها و خوشی هایشان را.
و من اینجا که می آیم و این ها را که نگاه می کنم، حالم خوب می شود. از زندگی ام خوشم می آید. عشق و رضایت را دوباره یک جایی آن ته و توهای دلم حس می کنم. و آرام می شوم.
اینجا برایم خوب است.

باید هر هفته جمعه بیایم درکه، کافه ی «کلبه ی کوهنورد». و شما را نگاه کنم. تماشای زندگی تان، حالم را بهتر می کند.
____________________________________________________________
پ.ن: کوفت. دیگر توی پانوشت رفرنس نمی دهم. همان قدر که گیومه می گذارم کافی است. اگر خیلی کنجکاوید که متن توی گیومه از کیست، بروید توی گوگل سرچ کنید. من از متعهد بودن به خواننده خسته شده ام.

چهارشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۹۳

363: روی ساحل نزدیک



وقتی برسی به آنجایی که صکس چیزی نباشد جز وقت استراحت میان دو نیمه‌ی یک دعوا... وقتی که صکس چیزی نباشد...

در حالی که برهنه به سمت دستشویی می‌روم، برمی‌گردم و در آستانه‌ی اتاق یک دست به کمر و دست دیگر را به چهارچوب می‌زنم و صاف توی چشم‌هایش خیره می‌شوم:

معلومه داری چیکار می‌کنی؟ تو به این میگی کاسبی؟ مدام دست گداییت جلوی همه درازه و پول خودت دست یه عده دیگه خوابیده و بهت نمی‌دن. تو مثل اینکه متوجه نیستی. یه ساله که ازدواج کردیم و من فقط ازت «ندارم» شنیدم. نشد که داشته باشی. نه ولخرجی‌ای. نه بریز بپاشی. نه برو بیایی. داریم با چس‌خوری زندگی می‌کنیم و بازم توی خرج زندگی موندی. خودتم هنوز نمی‌دونی خرج یه زندگی دونفره در سطح ما، به اضافه‌ی قسطامون چقدر می‌شه و درآمد تو چقدره. اونوقت میگی من از اول همین بودم و باید چشمت و وا می‌کردی؟ سیزده ساله می‌شناسمت و سه ساله که عقد کردیم و یه ساله که دارم باهات زیر یه سقف زندگی می‌کنم، هنوز نفهمیدم درآمد واقعی‌ت چقدره؟ خودتم نمی‌دونی، می‌خوای من بدونم؟

- تا حالا بارها این بحث و کردیم. اونی که نمی‌فهمه تویی. من برجی سه میلیون چک دارم پاس می‌کنم. خب لابد در میارم که می‌تونم پاسشون کنم دیگه. بالأخره طلب‌هامو وصول می‌کنم.

- کی؟ یه سال دیگه؟ میدونی اگه پولی رو که از این شرکت میخوای به عنوان سپرده‌ی بلندمدت می‌ذاشتی بانک، برجی چقدر سودت بود؟ اونا ضرر این بلوکه کردن طلبای جنابعالی رو میدن؟ اونا ضرر من و میدن که میخوام پول بخوابونم بانک و وام بگیرم برای خرید خونه و پولم و نمیدی و نمیدی تا خونه گرون بشه و پوله تبدیل به گه بشه؟ اونا وضعیت من و می‌فهمن که دارم توی این آلونک از سرما و گرما جون میدم؟

- به هر حال همینه که هست. من همینم. درآمدمم همینه. شغلمم همینه.

- که اینطور. پس از من یکی دیگه توقع پول نداشته باش. میرم مانتوهام و از شوهر عمه‌ام (خیاط است) می‌گیرم و بهش می‌گم شوهرم فعلاً پول نداره بده بهتون. بذار آبروی تو بره. بذار تو ضایع بشی. به من چه که باید جور بی‌عرضگی تو رو بکشم؟ (این‌ها را ساعت دوی صبح از توی دستشویی بلند بلند بهش می‌گویم)

از همان‌جا روی تخت داد می‌زند: دهنت و ببند. ساکت شو!

من هم در جواب از توی دستشویی داد می‌زنم: این عر و عورت رو ببر واسه اونایی که ازشون طلب داری و نمیدن. صدات و روی من بلند می‌کنی؟ چطور وقتی میری شرکتا واسه منشیای جنـ.ده‌شون عطر و ادوکلن می‌زنی و کفش واکس می‌زنی و لباس نوهات رو می‌پوشی، اما به من که میرسی باید التماست کنم یه دوش بگیری تا بوی گند ندی؟

جواب نمی‌دهد. می‌دانم حالا همانطوری که به پهلو خوابیده، بازویش را روی گوشش خوابانده تا صدایم را نشنود. همیشه وقتی توی بحث کم می‌آورد یا در اتاق را به رویم می‌بندد که صدایم را نشنود، یا هدفون توی گوشش می‌گذارد.

نشنیدن. این شیوه‌ی اوست. و گفتن و گفتن و گفتن، این شیوه‌ی من است. هرچه هست سبک‌های مبارزه‌مان حالا دیگر به یک جور تعادلی رسیده که بدون حل مشکل، دعوا را موقتاً خاموش کند. یک جوری که نه سیخ بسوزد و نه کباب. یعنی بدون قبول حرف هم و متقاعد شدن یکی از طرفین، فقط دعوا را تمام می‌کنیم و... می‌خوابیم. فردا صبح هم که خدا بزرگ است.

بدبختی، این بار حتی خوابم هم نبرد. تمام شب تا صبح را بیخ گوشم سرفه کرد. با هر سرفه‌اش، تکان‌هایی از بدنش به تشک تخت و از فنرهای تشک به بدن من منتقل می‌شد و خواب را از سرم می‌پراند. باید ازش می‌خواستم بلند شود و برود توی هال بخوابد؟ این خودخواهانه نبود؟ پس من چی؟ من که ساعت دوی صبح اعصابم را خرد کرده بود و همان چهار ساعتی را هم که برای خوابیدن وقت داشتم، با سرفه‌هایش خراب کرده بود؟ من چی که از زندگی‌ام ناراضی‌ام و هر وقت اعتراض می‌کنم پاسخم «خفه شو» است و هدفون‌ها و بازوهایی که بین من و گوش‌ها حائل می‌شوند؟

هپی اندینگ:

می‌گوید توی وبلاگت فقط دعواها و نکات منفی را می‌نویسی. می‌گوید بد اخلاق و بد دهنی. می‌گوید از روزهای خوب‌مان بنویس. اما من مدتی است هرچه نگاه می‌کنم، روزهای بد و بدتر می‌بینم...

توی کتاب زبان دوران راهنمایی مدارس سمپادی، یک کتابی به نام Look, listen and learn تدریس می‌شد. نسخ سال اول وارداتی بودند و بعدتر توی نسخ ثانویه کپی شده‌ی داخلی، به جای تمام تصاویر ساحل و ملت کیون‌لختی که آنجا ولو بودند، تصویر یک آقایی شبیه شرلوک هولمز با بارانی و کلاه جایگزین کرده بودند که در یک روز طوفانی بر لبه‌ی یک صخره ایستاده بود و دست‌ها را حایل چشم‌ها کرده و دوردست دریا را می‌نگریست. انگار که نگران غرق شدن کشتی‌ای باشد که قرار بوده عزیزش را بیاورد.

بعد از آن، تمام تصاویر شاد ساحلی، توی ذهن کودکی من، تبدیل به تصویر ناشاد و نگران مردی شد که دریا عزیزترین‌اش را می‌گرفت.
___________________________________________________________
پ.ن:
خشک آمد کشتگاه من
در جوار کشت همسایه.
گر چه می گویند: « می گریند روی ساحل نزدیک
سوگواران در میان سوگواران.»
قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟
نیما

دوشنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۹۳

362: فقط دوازده سال؟؟؟



اخطار: این یک پست سیا.سی نیست. زیر سبیلی از کنار برانید.
_______________________________________________________________________

نگاهش می‌کنم. قیافه‌اش شبیه کسانی شده که شاهد یک تصادف وحشتناک منجر به مرگ بوده‌اند. اجزاء چهره‌اش را در هم کشیده و به مانیتور خیره شده.

- چیه؟ چرا قیافت اینجوری شده؟ باز داری یه کلیپ «کودک آزاری» می‌بینی؟

- آره. بی‌شرفا! کثافتا!

- نبین اینا رو. میشی مث عمه که میشینه داستانای دخترای فراری و دزدیده شده و خفت شده رو توی مجله‌های درپیت می‌خونه و از در و دیوار می‌ترسه و اگه دستش بیفته نمی‌ذاره هیچ دختری از خونه بیرون بره.

- اینا واقعیت داره. هست.

- می‌دونم. ولی بهتره ندونی و نبینی... «غصه‌ت می‌گیره وقتی می‌دونی و می‌بینی»! (با لحن قمیشی)

- آره.

اما قیافه‌اش تا عصر همان‌طوری است. انگار که بلدوزر از رویش رد شده. به خاطر این است که خودش هم بچه دارد و الساعه و دقیقاً الساعه بعد از پنج سال و نیم، می‌خواهد برای اولین بار بچه‌اش را بگذارد پیش‌دبستانی و خودش هم برود سر کار. از خانه‌نشینی خسته شده. از بی‌پولی و بی‌هویتی یک زن خانه‌دار... اما مگر می‌گذارند این اینترنت... این رادیو و تلویزیون... این زن‌های عصر توی پارک... این مادرهای بچه‌های کلاس نقاشی... انگار زمین و زمان بسیج شده‌اند که «میم»، خودش و بچه‌اش را توی خانه حبس کند و همین‌طوری بدبخت بماند.

عصر، رفتنی درباره‌ی همین چیزها بحث می‌کنیم. که بهتر است آدم یک کم گَل و گشاد بگیرد تا بهش سخت نگذرد. بهتر است بیخیالی طی کنی. فرض کنی همین است که هست و کاریش نمی‌شود کرد... اما من که بچه ندارم. کسی که بچه دارد و با این چیزها مواجه است، میم است. من نمی‌فهمم این چیزها را.

بهش می‌گویم که آن منطقی که به جای تنبیه مربی مهد کودکی که بچه را کتک می‌زده و از موهایش گرفته و از زمین بلندش کرده و ... ، به دنبال تهدید و تنبیه و خط و نشان کشیدن و پیگیری جرم مربی‌ای است که یواشکی از آن خانم فیلم گرفته و پخش کرده تا مادرهای بچه‌ها هشیارتر باشند، همان منطقی است که می‌گوید «بچه، متعلق به پدر و مادر است» و «زن، متعلق به شوهر است» و «ملت، متعلق به حکو.مت است». همان منطقی است که انسانی را متعلق به انسانی دیگر می‌داند و به شخصی (فقط به استناد چهار تا مهر و امضاء و سند و مدرک) اجازه می‌دهد جان انسان دیگری را بگیرد.

1. در تبریز مردی را دیدم که زن‌اش و معشوق زن‌اش را کشته بود و طوری تکه‌تکه‌شان کرده بود که از هم قابل تشخیص نبودند و هنوز داشت راست راست می‌گشت و مغازه‌ی شیرینی فروشی بزرگی را می‌گرداند.

2. در اینترنت کلیپ دختران نابالغ هندی و پاکستانی و افغانی و آفریقایی را دیده‌ام که خانواده‌شان به دلیل فقر اقتصادی آن‌ها را به زور به عقد مردان سالخورده در آورده‌اند یا فروخته‌اند.

3. در اینترنت کلیپ مربیان مهدکودکی را دیده‌ام که بچه‌ها را کتک می‌زنند و در صورتی که کسی ریسک کند و فیلم بگیرد و فیلم پخش بشود و آبروی آن مهدکودک به خطر بیفتد، مربی را چند ماه از کار منع می‌کنند.

4. دو پسر را می‌شناسم که به طور اتفاقی با نیروی انتـ.ظامی درگیر شده‌اند و کوتاه نیامده‌اند و نخواسته‌اند زیر بار زور بروند. یکی‌شان کتک مفصلی خورده و توی جوی آب پرت شده و ساعت‌ها بعد عابری ناشناس از صدای ناله‌اش او را پیدا کرده و به بیمارستان رسانده و پدر و مادرش که برای شناسایی آمده‌اند، صورت داغان و لهیده‌ی پسرشان را نشناخته‌اند و پرستارها به خاطر صورت پف کرده‌ی او و چشم‌هایش که تبدیل به دو خط شده‌بودند، او را «پسر افغانیه» خطاب می‌کرده‌اند...

دیگری بعد از درگیری با مأمور، روی موتور از پشت توسط مأمور انتظامی مورد اصابت گلو.له قرار گرفته و مدت‌ها تحت درمان بوده تا به زندگی عادی برگردد.

پدر و مادر هر دو پسر چند میلیون تومان پول خرج مداوای فرزندان‌شان کرده‌اند و مدت‌ها توی دادگاه‌ها وقت و هزینه صرف کرده‌‌اند تا از مأمور نیروی انتـ.ظامی شکایت کنند و ... عاقبت هیچ کدام به نتیجه نرسیده‌اند. چون نیروی انتـ.ظامی مالک جان و مال مردم است.

5. در کانادا زنی را می‌شناسم که معلم مهدکودک احضارش کرده بود و از او توضیح خواسته بود بابت خراشی روی صورت یکی از کودکان دوقولویش، که موقع شوخی توسط ناخن برادر دیگرش ایجاد شده بود. مربی به «ضرب و شتم توسط مادر» مشکوک بوده.

زنی که بعد از زایمان دو کودک دوقولو وقتی از بیمارستان مرخص شده بود، همراه او پرستاری را به صورت رایگان به خانه‌اش فرستاده بودند که از کودکانش نگهداری کند.

زنی که یک روز عصر که به خانه برمی‌گشته و آمبولانس را جلوی در خانه دیده، ترسیده و فکر کرده اتفاقی برای دوقولوها افتاده. اما بعد متوجه شده که یکی از بچه‌ها دستش را توی لیوان آب کرده و بعد آن را نوشیده و پرستار ترسیده که بچه با این کار بیمار شود.

وقتی فیلم دوازده سال بردگی را می‌دیدم، مرتباً با خودم می‌گفتم: این صحنه‌ها چقدر آشناست. چقدر نزدیک است. انگار نه انگار که ماجرا مال دویست سال پیش است. انگار همین امروز، همین جاست.

از دست برده‌دار به که شکایت کنی؟ دولتی که قانون برده‌‌داری را تصویب کرده و به اجرا گذاشته؟

حق نداری سواد داشته باشی یا هنری بلد باشی. حتی اگر اینطور باشد باید تظاهر به نادانی و کم‌هوشی کنی. چرا که برده‌ی باسواد یعنی دردسر.

«برده» در آمریکای 1800= «مرد و زن و کودک و جانور و طبیعت» در ایران 2014

مسأله در زمان و مکان نیست.

مسأله در نگاهی است که در آن مالکیت جسم و جان یک موجود، قابل اعطاست.


«چون دوست دشمن است، شکایت کجا بریم؟»*
_______________________________________________________
پ.ن: سعدی

چهارشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۹۳

361: بی اعتماد زیستن این سان به هرچه هست

فهمیده‌ام از من، رفیق برای کسی در نمی‌آید. اصلاً آدم رفیق‌بازی نیستم. اوایل فکر می‌کردم به آدم‌اش بستگی دارد. یا مثلاً به حال و هوای آن دوره‌ی خاص‌ام. اما حالا که فکر می‌کنم از یک سنی به بعد نتوانستم با هیچ‌کس خیلی صمیمی بشوم. رفیق برای من توی 12 سالگی برای همیشه مُرد.

همان روزی که صمیمی‌ترین دوست تمام عمرم، همکلاسی‌ام، مرا به پوست گوجه فروخت. آخر سال بود و کارهای نقاشی‌مان را مثل یک پروژه (یا حالا هرچی؟ بچه‌های نقاشی بهتر می‌دانند) تحویل معلم می‌دادیم. ما سمپادی بودیم و سمپادی‌ها همه چیزشان با آدمیزاد فرق داشت و الکی ادای خارجی‌ها را در می‌آوردیم. مثلاً زبان بچه‌های عادی از سال دوم راهنمایی شروع می‌شد و مال ما از سال اول. همه «علوم» داشتند و ما «فیزیک و زیست و شیمی». بچه‌های مدارس عادی، در ساعت هنر، فقط باید نقاشی می‌کردند. ما خودمان بین «خط» و «نقاشی» انتخاب می‌کردیم. مدارس سمپادی‌ها از همان موقع هم یک شیفته بود و ما از صبح تا عصر، با احتساب مسیر طولانی رفت و برگشت با سرویس، بیشتر زمان روزمان را در مدرسه و با دوستان‌مان بودیم و کم‌کم داشتیم فراموش می‌کردیم که اصلاً پدر و مادر و خانواده‌ای هم داشته‌ایم. دیگر اینکه یک سری نمایشگاه سالانه برای ارائه کارهای نقاشی و تحقیقات و پروژه‌های علمی‌مان داشتیم که پدر و مادرها می‌آمدند و مثل بازدید‌کنندگان عادی از نمایشگاه‌مان بازدید می‌کردند و ما کنار کارها ایستاده بودیم و در صورت هرگونه پرسشی، یک کلیتی درباره کارمان ارائه می‌کردیم. یادم هست یک سال، کار من درباره‌ی «قلب» بود. یکی از پدر و مادرهای ساده‌دل بچه‌ها آمده بود بهم گیر داده بود که قلب‌اش تیر می‌کشد و فلان است، پس من باید برایش روشن کنم که مشکل از کدام دریچه‌ی قلبش است و چکار باید بکند! جل‌الخالق! از بچه‌ی دوازده ساله چه توقعاتی داشتند!

خلاصه، بله ما سمپادی بودیم و آخر سال‌ها یک پرونده از تمام پروژه‌هایی که در طول سال بهمان داده‌بودند جمع می‌کردیم و به معلم ارائه می‌کردیم و نمره کلی را می‌گرفتیم... و من صبح آن روز به دوستم فائزه، که از خواهرم بیشتر دوستش داشتم و بیشتر ساعت‌های روزم را با او بودم، گفته بودم که دیشب چون وقت نداشته‌ام و کلی از پروژه‌هایم مانده بوده، مجبور شده‌‌ام یک سری از کارها را از رو بیندازم و بکشم. البته به فائزه نگفتم که عزیزم با توجه به اینکه من استعداد نقاشی دارم، همین‌قدر که خطوط کلی یک پرتره را علامت بزنم و جزئیات را خودم بکشم، برایم کافی بوده و برای همین است که نقاشی‌های من اینقدر شبیه مدل شده‌اند و مال تو که دقیقاً همین کار را کرده‌ای، کاملاً تابلو هستند.

من رفتم و کارهایم را ارائه کردم و طبق معمول 20 گرفتم. اما وقتی فائزه با پوشه‌ی کارهایش کنار میز معلم رفت و معلم بعد از دیدن کارها اخم کرد و بهش گفت که معلوم است همه را از رو انداخته و نمره‌اش 16 خواهد بود، یکدفعه فائزه از حسادت کور شد و برگشت نه گذاشت و نه برداشت، به معلم گفت، خوب این (بنده) هم از رو انداخته! خودش به من گفت! (چی گفت؟ در گوش من گفت. چی گفت؟ و الخ.)

به خاطر کار آن روزش، عاقبت بخشیدمش. اما یک جایی ته دلم ماند که به صمیمی‌ترین دوستت هم اعتماد نکن.

گذشت و سال بعد، من و فائزه با هم یک تحقیق تاریخ داشتیم. منابع را من جور کردم و او چون خطش بهتر بود نوشت. تذهیب هم با من بود. خلاصه یک طوری بود که بیشتر کار را من کرده بودم. حالا اصلاً بگو کل‌اش را، می‌خواهم بگویم این تحقیق تخـ.می تاریخ، یک کتاب وزین حاصل ده پانزده سال تحقیق و تفحص و جان کندن یک محقق که نبود. یک جزوه‌ی چس مثقالی بود که دو تا بچه مدرسه‌ای سر هم بندی کرده‌بودند و بعد از گرفتن نمره، فقط باید روانه‌ی سطل زباله می‌شد. حالا نمی‌دانم چه کل‌کلی بین من و این دختره افتاده بود سر این تحقیقه که این می‌گفت، نهایتاً مال من است و من باید ببرم خانه‌مان، من می‌گفتم نخیر مال من است چون فلان. 

توی مدرسه هر دو یا سه‌تایمان یک کمد فلزی داشتیم (گفتم که: ما سمپادی‌ها خیلی عن خاصی بودیم و خارجی بودیم اصلاً یک وضعی). یکهو سر این جریان ناغافل کتابچه‌ی تحقیق که دست فائزه بود گم شد. بعد هر چه از توی کمد می‌خواستم فائزه خودش برایم از سر کمد می‌آورد و اصلاً چه اصراری بود؟ حالا کلید دست او یا من، مگر چه فرقی می‌کرد؟ یعنی من بهش اعتماد نداشتم؟

نه. دیگر نداشتم. توی چشم‌هایش می‌دیدم که دروغ می‌گوید. موضوع، دیگر آن تحقیق کوفتی نبود. قضیه درباره‌ی دروغ گفتن به دوست نزدیک‌تر از خواهر بود. کسی که دو سال، بیشتر ساعات روزت را با او گذرانده‌ای و حتی تابستان‌ها برای هم نامه می‌نوشته‌اید.

نهایتاً تحمل‌ام تمام شد و بهش گیر دادم که همین الأن باید در این کمد کوفتی را باز کند. توی چشم‌هایم نگاه کرد و کمد را باز کرد. تحقیق آنجا بود. همان‌جا آن دوستی، و هر دوستی دیگری تا همین امروز برایم تمام شد. 

خواهرم سر امتحانات آخر سال، مرا با فائزه آشتی داد، اما دوستی دیگر دوستی نشد و فائزه دیگر دوست نبود، یک همکلاسی بود.

شاید یک چیزی همان وقت‌ها توی من شکسته که دیگر ترمیم نشده است. 

اما عقب‌تر که برمی‌گردم، موضوع فقط مربوط به دوستی هم نبوده انگار. «اعتماد»، آن چیزی بوده که مدت‌هاست در من مرده.

یک جایی توی فیلم خانه‌ای روی آب، رضا کیانیان (یا پسرش) می‌گوید که یک رسم خانوادگی دارند که در آن بچه را روی یک بلندی می‌گذارند و می‌گویند: بپر بغل بابا! بعد که بچه اعتماد کرد و پرید، جاخالی می‌دهند... و بچه همان‌جا برای همیشه یک چیز را یاد می‌گیرد: حتی به خانواده‌ات هم اعتماد نکن!

این چیزی است که درون من اتفاق افتاده. پدر من به هزاران دلیل از همان اول با بچه‌هایش رفتاری را در پیش گرفته که انگار غریبه هستند. در موقعیت‌های مختلف رازهای خانوادگی‌مان را پیش دیگران گفته و منافع دیگران را به ما ترجیح داده و ما را به کمترین چیزها فروخته. اصلاً نمی‌دانم علت‌اش چه بوده. شاید خواهر و برادرش را از بچه‌هایش به خودش نزدیک‌تر می‌دیده. شاید نهاد خانواده در ذهن‌اش معنایی نداشته یا حداقل هیچ‌وقت باورش نشده که این زن، این بچه‌ها، به او تعلق دارند و با او یک واحد به نام خانواده را می‌سازند.

خیلی چیزهای دیگر هم هست...

خیلی چیزها...

و من تصمیم ندارم وسط این وبلاگ لخت بشوم و برایتان برقصم تا باور کنید که چقدر حق دارم که از پدرم متنفر باشم. به خودم مربوط است. می‌دانم‌اش. اما یک چیزهایی هست که آدم فقط به خواهرش می‌تواند بگوید. و یک چیزهایی هم هست که آدم حتی به خواهرش نمی‌تواند بگوید. که حتی نمی‌تواند بگوید. که برای خودش هم هنوز به کلمه در نیامده.

آن چیزها بماند برای خودم.

اما بگویم که «اعتماد» برای من خیلی وقت است که معنایی ندارد. و مهربانی و عشق و دوستی و خیلی دیگر از احساسات انسانی، دقیقاً روی پایه‌های اعتماد است که ساخته می‌شود. 

بی‌اعتمادی، افسردگی می‌آورد. خشونت می‌آورد. تنفر از همه‌چیز و همه‌کس می‌آورد. روابط خانوادگی را سست می‌کند. ازدواج‌ها را متزلزل می‌کند.

بی‌اعتمادی، تمام اجزای زندگی را زیر سؤال می‌برد، چرا که اگر نتوان به هیچ‌کس اعتماد کرد، پس چرا باید توی جامعه زندگی کرد؟ پس چرا باید به یک کشور و یک دین و یک زبان و نژاد تعلق داشت؟ چرا باید برای کسی دل سوزاند و به کسی کمک کرد؟ چرا باید به همسر، خیانت نکرد؟ چرا باید یک موجود اجتماعی بود؟

بی‌اعتمادی ، همه‌چیز را از ابتدا زیر سؤال می‌برد.

و برای من، الساعه، زندگی با تمام دلایل‌اش، با تمام امیدها و آرزوهایش، زیر سؤال است.


_________________________________________________________________
پ.ن: عنوان از شاملو



شنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۹۳

360: آخرین «مسئولیت‌پذیر» دنیا

روی در اتاقم نوشته: ورود همکاران اکیداً ممنوع!
نه فکر کنید عن خاصی هستم، ولی اینجا یک سری نامه‌ی محرمانه و مدارک و اسناد از زیر دست من رد می‌شود که باعث نگرانی همیشگی رئیس‌ام است. فقط کافی است یکی جلوی در اتاق من توقفی کوتاه کند و چهار کلمه با من حرف بزند. این عین خروس‌های غیرتی از اتاق بغلی بیرون می‌پرد و بی دلیل می‌آید توی اتاق من و سرش را به یک کاری مشغول می‌کند که شخص مزاحم سریعاً بند و بساطش را جمع کند و برود.
اما این عبارت «ورود همکاران اکیداً ممنوع» بدجوری روی مخ همکاران رفته. گاهی همانجا جلوی در اتاق می‌ایستند و می‌گویند که می‌ترسند جلو بیایند و لیزر نامرئی که در چهارچوب در نصب شده، پاهایشان را قطع کند. گاهی هم که یکی‌شان از رئیس‌ام جرأت می‌کند و یا کار خاصی دارد که فقط با حضور در اتاق من و توضیح روی کار، حل می‌شود، بقیه هم دنبالش سر خود مجوز می‌گیرند و یکهو می‌بینی چهار پنج نفر ریخته‌اند توی اتاق و دارند طوری به در و دیوار و میز و کامپیوتر نگاه می‌کنند، انگار آمده‌اند موزه‌ی دایناسورها. اینجاست که یکهو رئیس استرس می‌گیرد و عین مرغ پرکنده می‌دود توی اتاق و با جارو بیرون‌شان می‌کند.
وقت نهارم با خانم‌های دیگر جور نیست. چون که کارهای اینجا فوق‌العاده فوری فوتی هستند و خدایی نکرده نباید نیم ساعت روی زمین بمانند تا بنده نهار بخورم. بنابراین هیچوقت نمی‌توانم نهارم را با همکاران خانم تنظیم کنم و توی سلف، یکه و یالغوز نهار نخورم.
این روزها هم که یک جور قرصی می‌خورم که معده و کبد و دل و روده‌ام را داغان می‌کند و باید باهاش آب فراوان بخورم. حالا شما تصور کن راه به راه باید بروم از آبسردکن راهرو، آب بخورم و راه به راه باید بروم دستشویی آن سر دیگر راهرو. ببین چه استرسی می‌کشد رئیس‌ام!
همکارم رفته (برگشته به قسمت خودش) و من دوباره دست تنها شده‌ام. در واقع ترجیح می‌دهم تنهایی کل کار را انجام بدهم و اضافه‌کاری بایستم و مرخصی نروم ، ولی یک همکار شلوغ بی‌ملاحظه نداشته باشم.
این که تازه رفته، خوب بود. کارمند قدیمی است و روحیاتش هم خیلی به من شبیه بود. تا باهاش حرف نمی‌زدی، سر حرف را باز نمی‌کرد. صدای موزیک و آلارم و زنگ و اس‌ام‌اس مبایلش دیوانه‌ام نمی‌کرد. مدام در حال بلند بلند حرف زدن با تلفن نبود. اما قبلی بدجوری از همه لحاظ روی مخ‌ام بود. با اینکه کارش خوب بود، ولی خدا را شکر می‌کنم که رفت.
از این آدمایی بود که به زور می‌خواهند با ماشین‌شان تا نصف مسیر برساندت و به جایش توقع دارند که هر روز صبحانه‌شان را بدهی. ازین‌هایی که مدام دنبال مرخصی و پیچاندن هستند. آویزان. روی مخ. مزاحم. بی‌ملاحظه.
نمی‌دانم چرا بعضی‌ها مدام دنبال تعامل اجتماعی هستند. همش می‌خواهند یک چیزی را به زور بهت بتپانند و بعدش یک چیزی را به زور ازت توقع داشته‌باشند. نمونه‌ی کامل‌اش، همسایه روبرویی آپارتمان پدرم است. حالا تازه او کاری هم برای مادر من نمی‌کند و همیشه کاسه گدایی‌اش دست‌اش است و جلوی در ایستاده: عدس دارین؟ برنج دارین؟ سیب زمینی دارین؟ نون دارین؟ بچه‌هام و دو ساعت نگه دارین برم اثاث کشی خواهرم. بچه‌هام و یه ساعت نگه دارین، برم آرایشگاه برای عروسی دختر عموم. بچه‌هام و نیم ساعت نگه دارین، برم نانوایی... هر وقت می‌روم خانه‌ی مادرم، بچه‌های این را یک جایی ولو می‌بینم. توی راهپله. توی خیابان. سر میدان. دم مغازه‌های همسایه. توی خانه‌ی مادرم. همیشه می‌بینم‌شان، مگر مهمانی باشند. کلاً این بچه‌ها را توی کوچه بزرگ کرده. کیونِ نشستن توی خانه را ندارند.
همسایه روبرویی ما یک پیرزن شمالی کثیف بی‌ملاحظه است که فقط به ظاهرش می‌رسد و خوش‌تیپ می‌گردد. از همان روز اول هم تکلیفش را با شوهرم روشن کرد: بی‌روسری آمد جلوی در. که یعنی «من اینطوری‌ام. حالا هرجور راحت‌اید». که ما هم کلاً راحت‌ایم و مشکلی با بی‌حجابی ایشان نداریم. مشکل‌مان در واقع کثیفی جلوی در خانه‌اش و روشن گذاشتن مدام برق راهپله و باز گذاشتن درب پارکینگ و کوبیدن درب آپارتمان به هم در ساعت 12 نصف شب است.
یک خوبی اما دارد که همه‌ی بدی‌هایش به این در: مزاحم نیست. مدام با یک کاسه نذری جلوی در خانه‌مان سبز نمی‌شود یا مثلاً دنبال نان و سیب‌زمینی و پیاز و زردچوبه نمی‌آید. سرش به کار خودش است و اصلاً ما را (همسایه‌های تازه عروس و داماد) آدم هم حساب نمی‌کند. اگر مادرشوهر من بود و می‌فهمید که همسایه‌اش تازه‌عروس است، دیگر دست از سر کچل‌اش برنمی‌داشت. وظیفه خودش می‌دانست که از تمام غذاها یک بشقاب هم برای این ببرد. یا مثلاً هی برود بپرسد «چیزی لازم نداری؟ خوبی؟ خوشی؟». انگار که یک نفر آمده این وظیفه‌ی «به جای مادر طرف بودن» را گذاشته روی شانه‌ی این و عوض‌اش سر ماه به سر ماه بهش حقوق می‌دهد.
بعضی‌ها به این چیزها می‌گویند «لطف و مهربانی و مرام و معرفت». من «مزاحمت» صدایش می‌زنم. دست‌بوس شماست البته.
حالا صحبت مزاحمت همکار بود که به مزاحمت همسایه کشید.
یک مدل دیگر مزاحمت، پول قرض کردن است. یک آدم‌هایی هستند که به اعتبار جیب مردم می‌روند منار می‌دزدند. یعنی مثلاً دوقران پول دارند. می‌روند یک خانه‌ی یک تومانی می‌خرند و بقیه‌اش را خانواده و دوستان و خویشان به دلیل دلسوزی و مرام، پرداخت می‌کنند.
من هرگز در زندگی‌ام چنین آدمی نبوده‌ام. نمی‌دانم احساس مسئولیت یک ویژگی وراثتی است یا اکتسابی و تربیتی، اما من نمی‌توانم از مردم پول قرض کنم. نمی‌توانم بدقول و بدحساب بشوم. نمی‌توانم دروغگو و بی‌مسئولیت و دودره‌باز به حساب بیایم. شاید این‌ها ناشی از یک غرور بیمارگونه و قائل بودن یک شخصیت برجسته‌ی ذهنی برای خود است. اینکه آدم عارش بیاید از یک سری کارها مقابل مردم.
شوهرم معتقد است یک از قومیت‌ها (که اسم نمی‌آورم) برای‌شان خیلی عادی است که در یک لحظه‌ی خاص، خودشان را کاملاً تنها فرض کنند و حضور مردم را دور و برشان نادیده بگیرند. این‌ها آدم‌های ضایعی هستند که توی مترو به سمت نیمکت‌ها حمله می‌کنند و توی صف‌ها بی‌نوبت جلو می‌روند و هرجا پایش بیفتد دروغ می‌گویند و دله دزدی می‌کنند و زیرآب رفقا را می‌زنند و در رفاقت، حق نان و نمک هم نمی‌شناسند. معتقد است که این‌ها کاملاً قومیتی و تربیتی است. البته قومیت، دربرگیرنده‌ی توارث و تربیت محیطی، به طور همزمان هست، اما با توجه به شناختی که از طرز تفکر شوهرم دارم، می‌دانم که منظورش توارث نیست.
حالا به من چه که آدم‌ها چطور اینطور شده‌اند. جاییش که به مربوط است اینجایش است که منافع‌شان با من برخورد پیدا می‌کند. مثلاً برادرم می‌آید از من پول قرض می‌کند و سر موقع که هیچ، وقتی موقع‌اش هم گذشت پرداخت نمی‌کند. اینکه همیشه ازت متوقع‌اند در حالی که تو هیچ‌وقت هیچ توقعی ازشان نداشته‌ای، حتی وقتی خانه می‌خریده‌ای، به یک کدام‌شان رو نینداخته‌ای که هیچ، بعدها هم گلایه‌ای نکرده‌ای. اینکه پدرت از دو ماه جلوتر تاریخ یک مسافرت را تعیین می‌کند و تو می‌روی سر کارت کلی چانه می‌زنی و مرخصی می‌گیری، بعد همه‌شان دسته‌جمعی جوری برنامه‌ریزی می‌کنند که تو را به تخـ.م‌شان حساب نمی‌کنند و تاریخ مسافرت را الابختکی به میل خودشان تغییر می‌‌دهند. آنهم در صورتی‌که هیچ اجبار و مورد خاصی در بین نبوده. اینکه فلان ساعت با خواهرت فلان‌جا قرار داری و بای دیفالت می‌دانی که باید روی یک ساعت بعدش حساب کنی، تا اعصابت به فنا نرود.
متأسفانه در برهه‌ای زندگی می‌کنیم که نوع آدمیزاد کلاً سنسورهای «مسئولیت پذیری»اش از کار افتاده و کیون لق همه‌چیز و همه‌کس کرده و با سوءاستفاده از اعتماد (شما بخوانید حماقت و ساده‌دلی) دیگران، توی زندگی‌اش پیشرفت می‌کند و مدام باید حواس‌ات باشد از رفیق و همسایه و حتی خانواده (درد اینجاست) رودست نخوری.
ظرفیت‌ام پایین آمده. بابا زنگ زد گفت می‌توانی مرخصی‌ات را جابجا کنی. با لحن سردی گفتم که می‌توانم. گفت هفته‌ی دیگر... دیگر نتوانستم. گفتم شما بروید خوش بگذرد. من نمی‌آیم. گفت بهت برخورد؟ قهر کردی؟ گفتم نه چیزی نیست. شما بروید.
مسأله فقط بدقولی نبود. خیلی چیزها بود. توهین... پسر پرستی... پول پرستی...
ظرفیت‌ام پایین آمده. قطع که کردم شوهرم پرسید چی شد؟ چی گفت؟ گفتم که فعلاً با من درباره پدرم و آن مسافرت کوفتی حرف نزند. خودش می‌داند که وقتی بگویم نمی‌روم، اصرار فایده ندارد و فقط عصبانی‌ترم می‌کند. سر به زیر و ساکت صبحانه‌مان را خوردیم و من آنقدر کلافه بودم که نمی‌دانستم باید یقه‌ی کی را بگیرم.
پدرم باید یک روز بفهمد که تا ابد نمی‌تواند با همین فرمان، براند و جلو برود. یک جایی، یک کسی بهش بر‌می‌خورد و بدجور می‌ریـ.ند به کاسه کوزه‌اش.
و آن یک نفر بی‌شک من‌ام.
چون‌که بیش از همه‌ی آدم‌های دنیا، مرا آزار داده.
چون‌که چهره‌ام بیش از تمام آدم‌های دنیا، به او شبیه است.
چون‌که ظرفیت‌ام پایین آمده و دیگر تحمل آدم‌های عوضی بی‌مسئولیت را ندارم.
------------------------------------------------------------------
پ.ن: بی شوخی فکر می‌کنم ما «مسئولیت‌پذیرها»، مثل دایناسورها منقرض شده‌ایم.

شنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۹۳

359: حتی به سرطان سینه و ایدز...

رفتم دکتر پوست و زنان و گوارش و ریه و چشم و تغذیه... دکترها هم مرا فرستادند سونوگرافی و آزمایش خون و اندوسکوپی و تست متاکولین (یا چنین چیزی) و معاینه چشم و داروخانه. دهانم سرویس شد، اگر خواسته باشید بدانید. کلی هم پول دادم تا فقط بفهمم باید ورزش کنم و نان و برنج و روغن و بادمجان و گوشت قرمز را در غذاهایم به حداقل برسانم. همین و همین. والسلام. باور کنید همه‌شان همین را گفتند. تفصیل می‌خواهید؟ این هم گزارش تفصیلی:
اول: پوست
-        دکتر اینجام اینجوره و اونجام اونجوره و...
-        آزمایش خون.
(سر جمع شد دو دقیقه. بعد هم شوت‌ام کرد بیرون)
دوم: زنان
-        دکتر اینجام اینجوره و ...
-        برو بخواب معاینه
-        ببین دکتر، چیزه. من تا حالا با این وسیله‌ها معاینه نشدما. می‌ترسما.  جان مادرت یواش.
-        اووووووووووم... هوووووووووووووووم... پاپ اسمیر رو گرفتم. حالا برو سونوگرافی.
(جمعاً پنج دقیقه که سه دقیقه‌اش به کندن و پوشیدن تنبان گذشت)
سوم: گوارش
این یکی را می‌گذارم آخر می‌گویم. چون مفصل است و توضیحات دارد.
چهارم: چشم
-        دکتر چشم‌ام...
-        بشین پشت این دستگاه.
-        دک...
-        بشین پشت اون دستگاه. این کدوم وریه؟ اون کدوم وریه؟ اون یکی چی؟...
-        ...
-        شماره چشمت بالا نرفته. اما اگه بخوای برات عینک می‌نویسم. برو عینک سازی.
(دو دقیقه)
پنجم: ریه
-        دکتر...
-        نفس بکش (گوشی را گذاشته روی سینه‌ام)
-        نیاز به کندن لباس نیست؟
-        نخیر. نفس بکش.
-        هااااااااااااااااااااااااا.... هووووووووووووووووووو.... هاااااااااااااااااااااااااااااا.... هوووووووووووووووووووو....
-        محکم‌تر... محکم‌تر...
-        (توی دلم گفتم اگر یک وقت دهانم بو بدهد این اول صبحی، که این بینوا تلف می‌شود. حالا هی من سعی می‌کنم ملایم‌تر فوت کنم و رویم را یک طرف دیگر کنم، این هی آمده توی صورت من و اصرار داد که محکم‌تر فوت کنم...)
-        برو تست متاکولین.
(جمعاً شد 2 دقیقه و چهار نفس عمیق)
ششم: تغذیه
در حینی که توی نوبت دکتر ریه هستم، به دلیل فراخی دکتر و دیر آمدن همیشگی‌اش (آنطوری که بیماران و منشی می‌گویند) به آمد و رفت آدم‌ها نگاه می‌کنم. یک پیرزن ریزه‌ای از یک دری هی می‌دود بیرون و می‌رود داروخانه، هی می‌رود پذیرش، هی برمی‌گردد توی سوراخش. عین مورچه. نگاه می‌کنم به تابلوی اتاقش: متخصص تغذیه.
بلی! البته. اگر که من اینهمه داغانم، مطمئناً از تغذیه‌ام است. اینهمه دکتر رفتیم، اینهم رویش. پاشدم رفتم نوبت گرفتم و پریدم توی اتاق متخصص تغذیه.
-        ...
-        قد؟ وزن؟ چی می‌خوری؟ چقدر نون؟ چقدر لبنیات؟ چقدر برنج؟ چقدر گوشت؟
-        فلان و فلان و فلان و فلان.
-        اینا رو از داروخونه می‌گیری. طبق این برنامه که بهت می‌دم رژیم می‌گیری. بعدم... آزمایش خون.
(این یکی حدود یک ربع بیست دقیقه شد. طوری که نوبت دکتر ریه‌ام رسید و صدای منشی را از راهرو می‌شنیدم که شماره‌ام را می‌خواند و این ول کن نبود. خیلی خانم متعهدی بود. به قرآن.)
و باز، سوم: گوارش:
یک پیرمرد امیدواری بود. و خوشحال. نمی‌خواستم چسناله کنم. مشکل من معده‌ام بود. اگر قرار بود برای یکی چسناله کنم، باید می‌‌رفتم پیش مشاور یا روانشناس. این با جسمم سر و کار داشت. به طور دقیق، با معده‌ام... اما خودش سر شوخی را باز کرد. عمداً سوألاتی می‌پرسید که برای جواب دادنش مجبور بودم به اعصاب ضعیف‌ام اشاره کنم.
نخیر! من بین غذا، آب بیش از حد نمی‌خورم و در طول روز چای زیادی نمی‌خورم و غذا را تند تند نمی‌خورم (چون باید اول جراحی و موشکافی‌اش کنم) و کم یا زیاد غذا نمی‌خورم و اصلاً هیچ عادت بدی ندارم الا... اعصاب خراب!
چرا اعصابت خراب است؟ چرا سر کار می‌روی؟ برو بنشین توی خانه‌ات و به ورزش و سلامتی‌ات برس. بچه‌ی یک زن کارمند، بد و مریض و روانی بار می‌آید؟ بچه نداری؟ نمی‌خواهی بیاوری؟ چرا؟ بچه خوب است. برو جنوب، مناطق جنگی تا بفهمی که این مملکت مال ماست. ما شهید دادیم. خون دادیم. مال ماست. باید برای بهتر کردنش تلاش کنیم.
دکتر این کشور، دیگر کشور من نیست. احساس یک مهاجر را دارم. توی یک مملکت غریبه. وسط آدم‌ها غریب. هیچ چیزش مال من نیست و ربطی به من ندارد. اگر بتوانم مهاجرت می‌کنم می‌روم افغانستان، پاکستان، بورکینافاسو، شاخ آفریقا اصلاً. هرجایی جز اینجا. اعصابم از 70 میلیون جمعیت خرد است. از برنامه‌های صبح تا شب چرند تلویزیون. از... (سیا.سی شد! ما هیچ، ما نگاه...)
خیلی حرف زدیم. دست آخر از ترس مریض‌های توی نوبت سر و تهش را هم آورم.
-        حالا برو اندوسکوپی و بیا تا صحبت‌مون رو ادامه بدیم!
(نیم ساعتی آن تو بودم و شوهرم بیرون داشت حرص می‌خورد)
آزمایش‌خون‌ها (با قند، بی قند، ویتامین دی و ...) را دادم. سونوگرافی را هم دادم (حالا من که می‌دانم اصلاً کل این مثنوی صد من کاغذ را به انگیزه همین توضیحات مربوط به سونوگرافی واژینال خواندید! بروووووووووووووووووووووو! خودمان این‌کاره‌ایم بابا! حالا توی پانوشت تعریف می‌کنم) تست متاکولین اما برای خودش مصیبتی بود. هفت هشت جور کوفت و زهرمار را ریختند توی یک کپسول متصل به یک لوله‌ای و دادند استنشاق کردم و بعد هی تست ریه ازم گرفتند. حالا اینکه چقدر خانم دکتر جیغ جیغ کرد تا من بفهمم فوت کردن تا بن جگر و تا تمام شدن آخرین مولکول‌های هوا توی ریه‌هایم، یعنی چه، بماند. آخرش پرسید: خوبی؟ زمین و هوا را نگاه کردم: اووووووووووم.... هوووووووووووووووم... بد نیستم. ولی یه ذره اون ته ریه‌هام می‌سوزه و خشک شده. طبیعیه، نه؟
دو تا پاف اسپری سالبوتامول (خدابیامرز مادربزرگم که آسم داشت همیشه بر قبای‌اش و زیر بالش و تشک‌اش بود. اول جوانی آسم نگیری، صوااااااااااااااااااااااااااااااات!) توی حلقم خالی کرد و گفت که هیچ مرگم نیست و آلرژی دارم و احتمالاً سینوس‌هایم عفونت دارند و باید اسکن‌شان کنم. اما بعدش تا همین امروز ریه‌هایم از موادی که رویم تست کرده بود می‌سوخت و یک حال بدی داشتم. می‌آید ابرویت را بردارت، می‌زند چشمت را هم کور می‌کند لامصب!
اندوسکوپی هم مانده هنوز. آنهم منِ عقی!
خلاصه اینکه بعد از یک چکاپ کامل، سرم را رو به آسمان بلند کردم و گفتم: پوووووووووووووووووووووف! همین؟ خو از اول می‌گفتی مشکل فقط از بی‌تحرکیه! مسخره!
پ.ن: هار هار هار هار... بروید توی گوگل سرچ کنید. مگر اینجا از آن سایت‌ها هست؟ حاشا و کلا! دور باد!
پ.ن2: دروغ چرا؟ شما که غریبه نیستید. عین سگ از بیماری می‌ترسم. توی این مدت به بدترین بیماری‌های نوع بشر فکر کرده بودم...