یکشنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۹۵

419: ان تیلیت

دارم یک متنی را به صورت مرامی برای یکی از همکاران تایپ می‌کنم. پرونده پزشکی دخترش است. حاصل سرچ اینترنتی خودش است یا شاید هم آن دیوث (دکتره) دارد یک مقاله‌ای چیزی برای خودش جمع می‌کند و تایپش را داده این بیچاره. این هم به خیال اینکه پرونده دخترش است، متقبل شده. حالا هرچی.
یک طوری است که تا دست از کار می‌کشم و توی نت چرخی می‌زنم یا یک کار متفرقه شخصی می‌کنم، بار سنگین پرونده‌هه را روی وجدانم حس می‌کنم. انگار از همانجا که روی کپی‌هولدر ایستاده، دارد بر و بر نگاهم می‌کند و سر تکان می‌دهد و زیر لب می‌غرد: ما به کجا می‌رویم؟ انگار که کلیه‌ی مریض بچه‌هه در انتظار دستان یاری‌گر من است.
«ان تیلیت» در فرهنگ واژگان عامیانه ، به معنی «آدم حال به هم زن و عوضی» است. البته شما فکر نکنید که من وقتی در اوج عصبانیت و نفرت از یک آدم پست و حقیر که عددی نیست و برایم قیافه هم می‌گیرد و تاقچه‌بالا هم می‌گذارد، زیر لب می‌غرّم: ان تیلیت! واقعاً دارم به معنای اصلی آن اشاره می‌کنم. نخیر. کاملاً از روی عادت می‌گویم. یعنی آدم وقتی خیلی عصبی می‌شود، دنبال اولین کلمه‌ای می‌گردد که بیانگر احساس‌اش باشد. و من به چنین آدم نمی‌گویم «جا.کش» یا مثلاً «دیوث». این‌ها برای من موارد استفاده‌ی دیگری دارد. جا.کش، از لحاظ سطح شخصیتی، خیلی بالاتر از ان تیلیت است. جا.کش آدم زرنگ و نخاله‌ای است. می‌داند چه کسی است و چه می‌خواهد. قصدش هم کاملاً آسیب‌زدن موذیانه به شماست. و البته این کار را در حالی که لبخندی به پهنای صورت، تحویل شما می‌دهد، مخفیانه از مسیرهای گوناگون انجام می‌دهد. دیوث هم از نظر من آدم رندی است. رِند، هم خوب است، هم بد. نخاله است. ولی ضرر چندانی هم ندارد. حتی بانمک هم هست گاهی. در کلمه‌ی دیوث، کمی هم ملاطفت و خنده نسبت به مخاطبِ آن هست. یعنی آدم جالب و رِندی هستی. حتی تحسین هم هست.
اما «ان تیلیت» کاملاً به شخصی اشاره دارد که تو هیچ اعتبار و تشخصی برایش قائل نیستی و چیزی هم حسابش نمی‌کنی. آدم چندش‌آوری هم هست و تو فقط به صرف روابط اجتماعی، به روی خودت نمی‌آوری و باهاش خوب تا می‌کنی. اما یک وقت به خودت می‌آیی و می‌بینی یارو برایت قیافه هم گرفته و توقعات بیجا هم دارد.
حالا این‌ها را برای این گفتم که در ساعت ٣ عصر که در اتاق کارم تنها شدم و فقط 45 دقیقه مانده بود به تعطیل شدن اداره، وقایع صبح تا آن موقع به سرعت چند ثانیه از ذهنم گذشت و قیافه‌ام در هم رفت و غریدم: ان‌تیلیت!
من در همه‌جا آدم مرام‌باز و کارراه‌بندازی هستم. شوهرم معتقد است مهربان و بدزبان‌ام. راست می‌گوید. اکثراً غر می‌زنم و می‌گویم که فلانی حق نداشته فلان توقع را از من داشته باشد. اما آخرش کار یارو را راه می‌اندازم. غر زدن‌ام مال این است که به خودم و دیگران یادآوری کنم که حیطه‌ی «قوانین» کجاست. و کار راه انداختن‌ام برای این است که وجدان‌ام را آسوده کنم که کاری را که می‌توانسته‌ام برای کسی بکنم، انجام‌نداده باقی نگذاشته باشم و نامردی نکرده باشم. این روال اکثراً پاسخگوست. غر زدن باعث می‌شود مراجعین حد و حدود خودشان را بدانند و بفهمند که دارم در حق‌شان لطف می‌کنم و خیلی هم پررو نشوند. اما در مورد بعضی از آدم‌ها این رفتار پاسخگو نیست. آدم‌هایی هستند که بسیار پررو و متوقع هستند و حتی وقتی غر می‌زنی به جایی‌شان حساب نمی‌کنند و همچنان استایل «طلبکاری» و «وظیفه‌اته» را حفظ می‌کنند و خم به ابرو نمی‌آورند.
اینجا یک همکاری داریم که البته 3 طبقه (از نظر ساختمانی) با هم فاصله داریم و کارمان هم چندان ربطی به هم ندارد (حالا کاری به این ندارم که ایشان توی این اداره با تنها و تنها آدمی که من باهاش قهرم و رابطه بدی دارم، رفیق صمیمی شده، ولی کماکان من رابطه و سلام و علیک‌ام را باهاش حفظ کرده‌ام و سعی کرده‌ام دعوایم را با آن یکی، با این قاطی نکنم، ولی این آدمِ عن، سرانجام باعث شد که من با خودش هم قاطی کنم و به هم بزنم).
توی یک سال اخیر، بعد از آمدن اتوماسیون به این اداره، نمی‌دانم چطور شد و قضایا چطور پیچ خورد که من به طور غیر علنی و ضمنی، شدم مسئول رفع مشکلات اتوماسیون و آموزش به همکاران. یعنی آدمی که کارش این بود، از زیر بار قضیه شانه خالی کرد و هی گفت بلد نیستم و همه را پاس داد به من. خودم هم شانه خالی نکردم و کارها را راه انداختم و بیخودی حمالی مفت ایشان را گردن گرفتم. این شد که حالا همه به جای ایشان، به بنده زنگ می‌زنند و من را مسئول حل مشکلات‌شان می‌دانند. البته بدم هم نمی‌آید. توی این ادارات، هرچه بیشتر متخصص باشی و هرچه بیشتر بهت احتیاج داشته باشند، جایگاه‌ات محکم‌تر می‌شود. آدم‌هایی هم که راهنمایی‌شان می‌کنم و برایشان وقت می‌گذارم و حتی می‌روم  اتاق‌شان و پشت سیستم خودشان، بهشان آموزش می‌دهم، همه ازم بسیار بسیار ممنون هستند و جوری هم بهشان تفهیم کرده‌ام که وظیفه‌ام نیست و فقط برای اینکه بعد از این مزاحم‌ام نشوند، دارم بهشان یاد می‌دهم.
طوری شده که روزی سه چهار بار فقط من دارم تلفن‌های طولانی مربوط به اتوماسیون را جواب می‌دهم و وقت‌ام برای کارهایی که بابت‌اش بهم پولی نمی‌دهند و می‌توانم از زیرش شانه خالی کنم، تلف می‌شود. بعد این وسط یکی پیدا بشود که این کار را وظیفه‌ات هم بداند و ازت تشکر هم نکند و بابت ضعف اطلاعات‌ات در یکی دو مورد خاص، بهت بتوپد و پرخاش هم بکند که چرا زودتر نگفتی و خوب تو که بلد نبودی از اول می‌گفتی اینجایش را بلد نیستم!
حالا آن یکی، الأخص یکی از چهار پنج نفری باشد که مسئول یادگیری امور مربوط به اتوماسیون هم بوده‌اند و باید کلاس‌ها را شرکت هم می‌کرده‌اند که یکی در میان شرکت کرده‌اند. و خنگ و گشاد هم تشریف دارند.
حالا آن یکی، کارش هم از نظر سازمانی هم‌رده و حتی پایین‌تر از تو باشد.
حالا آن یکی، چند سال هم ازت کوچک‌تر باشد.
حالا آن یکی، نه صمیمیتی باهات داشته باشد و نه خورده و بُرده‌ای با هم داشته باشید و نه بدهی‌ای بهش داشته باشی.
حالا به خواهش غیررسمی رئیس‌ات دو تا یک ساعت وقت گذاشته باشی تا مشکل ایشان را به عنوان یک آدم کاربلد حل کنی و کارش را راه بیندازی و نهایتاً بعد از آنهمه راهنمایی کاربردی، یک مورد ریز را خودت هم ندانی و بگویی نمی‌دانم و حتی سعی کنی از این و آن برایش بپرسی و دست آخر بلند شوی مستقیم بروی پیش اشخاص دیگر که رودررو برایشان توضیح بدهی تا پاسخ مشکل را پیدا کنی و... پیدا هم کنی و... بعد طرف طلبکار بشود که چرا زودتر نگفته‌ای و باعث شده‌ای کلی کار الکی و اضافه بکند؟؟؟
خوب شما باشی، در مقابل چنین آدم عنی با چنین رفتار طلبکارانه‌ای چه برخوردی می‌کنی؟
آفرین. من هم دقیقاً همان برخورد را کردم. یعنی انگشت وسط را نشان‌اش دادم و دفعه‌ی بعد که با همان لحن طلبکارانه زنگ زد که چرا چنین و چنان، بهش گفتم که این وظیفه‌ام نبوده و نیست و در ازای انجام‌اش هم کسی ازم تشکری نکرده و غیر از این نبوده که ازم طلبکار هم شده‌اند (باز داشتم توی دلم می‌گفتم که یک درصد اگر عذرخواهی کرد از لحن تندش و گفت که منظوری نداشته، باز هم راهنمایی‌اش می‌کنم). برگشته می‌گوید: خب حالا اگه می‌خواین جواب ندین، یه بحث دیگه‌ست... باز گفتم که این وظیفه‌ی من نیست و وظیفه‌ی آقای فلانی است. می‌گوید: همون آقای فلانی خودش گفت که با شما تماس بگیرم و بپرسم! بعد هم که گفتم به هرحال وظیفه‌ی خودش است. برگشته با لحن تهدیدآمیزی می‌گوید: من «پیغام» شما رو به ایشون می‌گم. خدافس.
بعد هم امروز زنگ زده چغلی من را به رئیس‌ام می‌کند و رئیس‌ام هم که من پیشاپیش در جریان قضیه گذاشته بودم‌اش، زده توی دهان‌اش که اصلاً وظیفه‌ی فلانی نیست و خودت باید توی کلاس‌ها شرکت می‌کردی که یاد بگیری.
جل‌الخالق! آدم از وقاحت یک سری آدم‌ها، با مغز بکوبد توی تیزی چهارچوب در. اینجاست که اولین کلمه‌ای که به ذهن متبادر می‌شود این خواهد بود:
عن تیلیت!
_____________________________________
پ.ن: بدون ویرایش

یکشنبه، تیر ۲۰، ۱۳۹۵

418: بچه‌ی مردم

شام خانه‌ی مامان دعوت بودیم. نمی‌دانم چرا دوست دارم به آنجا بگویم «خانه‌ی مامان». آن خانه مال مامان است. همیشه بوده. همیشه هم خواهد بود. بابا همیشه یک غریبه بوده. یکی از طایفه‌ی خودش. یک «برادر» برای خواهر و برادرهایش. یک «پسر» برای پدر و مادرش. هیچوقت نقش «پدر» یا «همسر» را واقعاً و قلباً نپذیرفته. برای همین همیشه به نظرم می‌آید که آن خانه متعلق به مامان است. به بابا ربطی ندارد. او خودش هم آنجا مهمان است.
رسیدنی از بس گرم‌ام بود برای اولین بار بعد از سه سال که رفته‌ام سر خانه و زندگی خودم، دوباره آنجا دوش گرفتم. شب قبلش خانه مادرشوهرم مهمان بودیم و وقت نکرده بودم دوش روزانه‌ام را بگیرم و داشتم از گرما سقط می‌شدم.
همه‌چیز به طرز مسخره‌ای غریب می‌زد. کاشی‌های سفید حمام که آدم را یاد مرده‌شورخانه می‌انداخت. قوطی‌های همیشه تمام‌شده یا در حال تمام شدن شامپو و نرم‌کننده. لیف‌های چرکمرده و شکافته و جورواجور، از سیمی و پلاستیکی و دستکشی و کنفی گرفته تا هر کوفت دیگری که توی بازار تولید شده. سنگ پا! خدایا! سنگ پا هنوز منقرض نشده؟ و کیسه! همین کیسه‌های آبی که رویش ضربدری دوخته شده بود و پوست آدم را می‌کند. صابون‌های تقریباً تمام شده و کثیف. شیر آبی که همیشه چکه می‌کند. دوش خراب نکبتی. قفسه وسایل حمام زنگ زده. با آن برس‌های زمین‌شوی کثافت که همیشه با مامان سرشان دعوا داشتم که چرا از جای لیف آویزان‌شان می‌کند و لیف‌ها را کثیف می‌کند؟ و مامان، خداوندِ «انجام ابدی کارها از روی عادت» است. پرده‌ای که رنگش به هیچ چیز حمام ربطی ندارد. دمپایی‌های نیمه‌پاره‌ای که عین پنیر سوراخ سوراخ شده و آب توی بافت‌اش نفوذ کرده و راه که می‌روی لف لف آب را با صدا بیرون می‌دهد. همه‌ی وسایل حضور دارند که فقط باشند و وظیفه‌شان را انجام بدهند. حتی اگر ناقص و ناجور. هیچ‌چیزی تمیز و برازنده و کامل و به‌جا نیست. کثافت و خساست از سر و روی این خانه می‌بارد. و آن حوله‌ی راه‌راه پالتویی که حالا از خودم می‌پرسم: همیشه اینقدر گنده و خرس و سنگین بوده؟
شکایتی نمی‌کنم. غر هم بهشان نمی‌زنم. دیگر اینجا زندگی نمی‌کنم که هیچ‌وقت نبودن سُس و کَره و دستمال کاغذی و شامپو و نرم‌کننده توی خانه، اذیت‌ام کند. که صدای تلویزیونی که بابا به خاطر کم‌شنوایی گوش‌هایش تا آخر زیادش می‌کند و بلندبلند حرف زدن‌شان و همیشه ولو بودن خواهر و برادرهای ازدواج کرده‌ام با بچه‌ها و عهد و عیال‌شان، وقتی خسته از سر کار آمده‌ام و توی تخت‌ام افتاده‌ام که خبر مرگم بخوابم، عاصی و روانی‌ام کند. دیگر رفت و آمدشان با فامیل‌های عوضی همیشگی‌شان ربطی به من ندارد. خر حمالی‌ها و توسری خوردن‌های مادرم به خودش مربوط است. دعواهای همیشگی‌شان سر پول... این یکی‌اش را الساعه خودم هم دارم تجربه می‌کنم البته! من همه‌ی این قصه‌ها را پشت سر گذاشتم و درِ آن خانه را به هم کوبیدم و بیرون زدم.
آمدم خانه‌ی جهنمی کوچک خودم با همسایه‌های داغان‌اش. خانه‌ای که گرمای تابستان و سرمای زمستان‌اش، تجربه‌ی تمام طبقات جهنم است. خانه‌ای که برای وسایل‌ام جا ندارد و هر چیز جدیدی می‌خواهم بخرم، اول باید دخل یک چیزی را بیاورم تا برای این یکی جا باز شود. اما من این خانه را دوست دارم. چون مال خودم است. چون تویش «غریبه» و «رفتنی» و «مهمان زیاد مانده» نیستم. چون صاحب «حق» هستم. مال خودم است. سه دانگش به نام خودم است. با پول خودم خریده‌ام. حتی «هدیه» شوهرم بهم نیست. دقیقاً مال خودم است. وسایل‌اش مال خودم هستند. هر جوری دلم خواسته خریده‌ام. حتی اگر سر قیمت و حجم و اندازه و رنگ‌شان، مجبور به کوتاه آمدن شدم. حتی اگر آنقدر پول نداشتم که آن چیزهایی را که واقعاً می‌خواستم بخرم. اما باز هم مال خودم هستند. الأن یک انباری بالای دستشویی دارم که پر از شوینده است. از هر کدام دو سه تا. ریکای چهار لیتری. مایع ماشین‌لباسشویی لباس‌های مشکی چهار لیتری. مایع سپیدکننده چهار لیتری. از هر چیزی هر چقدر که دلم بخواهد می‌خرم. به خودم مربوط است. شوهرم می‌تواند از روی خساست خودش، یا عادت کم‌خرید کردنِ مادرش، یا مثلاً اینکه حمل‌شان بدون ماشین تا خانه سخت است، یا اینکه جا نداریم که بتپانیم‌شان، غر بزند. اما من کار خودم را می‌کنم. و نهایتاً همه‌شان مصرف می‌شوند. منتهی یک فرق دارد:
هر بار که در کابینت یا یخچال کوفتی را باز کنم، یا بروم حمام، یا بخواهم غذا درست کنم، با قوطی‌های خالی و چیزهای تمام‌شده و نخریده مواجه نمی‌شوم. با «نبودن»ها. با «نداریم»ها.
همیشه از مردی که به سادگی کلمه‌ی «ندارم» را به کار می‌بَرد، متنفر بوده‌ام. درکِ نداشتن برایم سخت است. خوب اگر نداری، جان بکن که بیشتر داشته باشی. خودت را جمع کن و برو کار کن. فکر کن. خلاقیت به خرج بده. زحمت بکش. نداشتن، معنایی ندارد. من هم آدمی نیستم که بیش از حد و حدودم بخواهم. خودم خسیس و ملاحظه‌کارِ عالم‌ام.  این چیزها را یاد من یکی ندهید. کارم شده لباس از حراجی و تولیدی خریدن. همه‌چیز را از عمده‌فروشی  خریدن تا ارزان‌تر در بیاید. کارم شده خرج نکردن. اما هر چیزی اندازه‌ای دارد. آدم باید داشته باشد ولی خرج نکند. یعنی در واقع خودش تصمیم بگیرد که کجا خرج کند. مثلاً من می‌گویم همیشه باید چند میلیون پول کف حساب من باشد که خرج نکنم ولی بدانم که اگر لازم بشود، سه سوته صدایش می‌کنم و حاضر می‌شود. این فلسفه‌ی من است.
آدم‌هایی که شما بهشان می‌گویید خسیس، گاهاً فقط در خرج کردن «مدیریت» می‌کنند. نگاه می‌کنی می‌بینی طرف، خانه و ماشین و همه‌چیز دارد، ولی میوه‌اش را از تره‌بار می‌خرد. بعد فلان آدم بدبخت گداگشنه‌ی بی‌چیز، همیشه میوه‌ی نوبرانه‌ی فصل، توی یخچال‌اش است. خوب که چی؟ بستگی دارد که چه چیزی برای شما مهم‌تر است. برای من به شخصه، رفاه در زندگی، از همه‌چیز واجب‌تر است و برای فراهم کردن این رفاه، پولی لازم است که الأن من ندارم و پدرم هم بهم نداره و پدرشوهرم هم بهم نداده و شوهرم هم درآمدش اینقدر نیست. پس خودم دارم تلاش‌ام را می‌کنم. من سر کار می‌روم. پول جمع می‌کنم. اما خرج خودم نمی‌کنم. خرج بزک و دوزک و ماشین ظرفشویی و لباس و مسافرت و چیزهای فانتزی. من دارم پول جمع می‌کنم که یک وامی بگیرم برای بزرگتر و نوسازتر کردن و ارتقاء خانه‌ام و محله‌ای که در آن زندگی می‌کنم. چون برای من خانه‌ی خوب، مهمتر از ناخن و موی زیبا و ماشین زیرپا و مسافرت ترکیه است. بعد شما در گوش هم پچ‌پچ می‌کنید که: زن و شوهر دارند کار می‌کنند، پس چرا از زندگی و خرج کردن‌شان پیدا نیست؟ پس پول‌ها را چکار می‌کنند؟
حالا ولش کن این حرف‌ها را... داشتم از حمام کردن در خانه‌ی مامان، بعد از سه سال می‌گفتم. با نهایت سرعتی که می‌توانستم یک دوش سرسری گرفتم و پریدم بیرون. با حوله خودم را روی تخت انداختم. به سقف نگاه کردم. همه‌چیز غریبه بود. حوله‌ی سنگینی که به تنم زار می‌زد. کمد دیواری ام‌دی‌اف جدید مامان با درهای کشویی. روتختی‌اش که خودم یک زمانی در پنبه‌دوزی‌اش کمک‌اش کردم. اتاق خوابی که برایم فرقی با اتاق خواب عمه، یا حتی اتاق خواب یک هتل نمی‌کرد. اینقدر غریبه. اینقدر بی‌خاطره. اینقدر نامأنوس.
آنی به خودم آمدم که: من چقـــــــــــــــــــــــــــــــــــدر در این خانه غریبه‌ام. و پدر و مادرم چقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر پدر و مادر من نیستند. طوری که الأن برادرم دو روز در هفته خانه‌شان مهمان است و من یکی دو ماه یک بار، فقط دو ساعت. یک شام کاملاً تشریفاتی و سرد. با گفتگوهای قیچی شده و حرف‌های سطحی کنایه‌آمیز که اگر بیشتر کش پیدا کنند به جر و بحث و دعوا ختم می‌شوند. انگار قرار است دو ساعت همدیگر را تحمل کنیم که فقط با رابطه‌ی خونی اجباری‌مان، تجدید میثاق کرده باشیم. و در فواصل این شام‌های لوس و خنک، نه خبری و نه تلفنی و نه محبتی.
من چقدر از پدرم و خانه‌ی پدری‌ام متنفرم.
این را در حالی که با حوله، طاقباز روی تخت افتاده بودم دریافتم. بلند شدنی روی تخت دست کشیدم. یک لکه‌ی خیس از موهایم روی تخت به جا مانده بود. حالا یک قشقرق و حرف و حدیث هم بابت همین پشت سرم درست می‌کنند.
پا شدم و لباس پوشیدم و از همان توی اتاق می‌شنیدم که پدرم مغز شوهرم را با «شیرین‌کاری‌های برادرزاده‌ام» به کار گرفته. حرف دیگری جز «برادرم» و چیزهای وابسته به او ندارند. هر بار که ما را می‌بینند آنقدر از برادرم و زن جنـ.ده‌اش و بچه‌اش که اوتیسم دارد زر می‌زنند که از گلوی‌مان بالا می‌زند.
از همه‌شان برای همیشه، به مدت هزار سال، به طول ده دوره تناسخ پیاپی، متنفرم.
_____________________________________________
پ.ن: عنوان، متعلق به داستان کوتاهی از جلال آل احمد به همین نام است.

یکشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۹۵

417: کرامات کشکی

- سلام ببخشید شما خانم نوری نیستید؟
برگشت. متحیر نگاهم کرد. دنبال یک چیز آشنایی توی چهره‌ام گشت که بهش متوسل بشود. نیافت.
+ چرا. خودمم. شما؟
- من فلانی هستم.
زمان ایستاد. در جهت عکس برگشت. چیزی ما را به سمت گذشته مکید و پرت شدیم ته حلق خاطرات. چراغی ته دالان روشن شد.
اتفاق افتاد. واقعاً اتفاق افتاد. بالأخره تصادفی که چشم‌ام همیشه دنبال‌اش بود اتفاق افتاد. دیدی؟ توی رویاهایم بهت نگفتم بالأخره یک روزی یک جایی پیدایت می‌کنم؟ اینقدر نزدیک باشی و... .
شوهرم می‌گوید من «چشم گردوبین» دارم. این قضیه مال وقتی است که رفته بودیم روستای پدری به گردوچینی. بابا و عمو گردوها را با چوبی بلند می‌زدند و از همان بالا پرت می‌شد پایین. گردوی سبز در زمینه‌ی سبز علف‌ها اصلاً دیده نمی‌شد، ولی من همیشه می‌توانستم ببینم. چشمان تیزبینی دارم برای جزئیات. این شاید مال دوران «نقاشی کردن‌ام» است.
یک بار استاد دیفرانسیل کلاس‌های کنکور ریاضی‌ام را توی خیابان و یک جای کاملاً بی‌ربط، از طرز راه‌رفتن‌اش، از پشت سر شناختم. مثل خروس روی نوک پنجه‌ی پا و مغرور و کشیده راه می‌رفت. قیافه‌اش شبیه محسن نامجو بود. :D
من بازیگرهای پیری را که دوست دارم، تصادفاً از فیلم‌های کلاسیک، وقتی که اولین نقش فرعی‌شان را بازی کرده‌‌اند می‌شناسم. وقتی هنوز خیلی جوان و خام بوده‌اند و تیپ آشنای عامه‌پسندشان را پیدا نکرده بودند. مثلاً مریلین مونرو را در فیلم «همه‌چیز درباره ایو» تشخیص دادم. آن هم در نقش معشوقه‌‌ی احمق یکی از کارگردان‌ها (از همین‌ها که همش توی دست و بال آدم‌های معروف ولو هستند) و در نقشی کاملاً حاشیه‌ای، در دو صحنه‌ی کوتاه. همان‌جا که سر راه‌پله نشسته بود و حرف‌های احمقانه می‌زد و همه آن کله‌گنده‌های تأتر و سینما دستش می‌انداختند.
16ساله بودم که اولین بار دیدم‌ات. حالا 36 ساله‌ام. یعنی 20 سال از آن زمان می‌گذرد و من توی این مدت فقط دوبار تو را دیده‌ام و آن‌هم کاملاً تصادفی توی خیابان!
مگر من چقدر از دوستی‌های آن وقت‌هایم را حفظ کرده‌ام. همش دو نفر. در واقع یک نفر. و دومی را هم به واسطه اولی دورادور ازش خبر داشتم تا اینکه همین چند هفته پیش بالأخره رفتیم خانه‌شان. الأن دو تا بچه‌‌ی ٩ و ١٣ ساله دارد. او را هم در این بیست سال، فقط دو بار دیده بودم.
از دانشگاه که هیچ. فقط یک نفر. آن هم همینی است که الأن با هم همکاریم. یعنی در واقع این کار را برایم جور کرد. از بچه‌های کارگاه‌های داستان‌نویسی دانشگاه بود. با این یکی همیشه در ارتباط بوده‌ام. گاهی قهر. گاهی آشتی. گاهی دور. گاهی نزدیک.
یک استاد فلسفه هم داشتم که تا همین اواخر فکر می‌کردم هنوز با هم دوستیم. اما بعد از اینکه چند ماه پیش با دخترش که الأن آلمان درس می‌خواند یک چت طولانی کردیم، فهمیدم که در واقع هیچ‌وقت با هم دوست نبوده‌ایم و بهتر است بیشتر از این هیکل خودم را به گند و گـ.ه نکشم و تمام‌اش کنم.
«تصادف» توی زندگی من چقدر نقش دارد؟
صحنه‌های در هم و برهمی توی ذهن‌ام می‌آید. از زمانی که دوران دانشگاه، سالی یک بار صاحب کرامات می‌شدم. به شوخی به بچه‌ها می‌گفتم «مستجاب الدعوه» شده‌ام. هرچه خواسته دارید، الأن از من بخواهید که برآورده می‌کنم! بعد، واقعاً اسم هر کسی را می‌آوردم ظاهر می‌شد. هر چیزی از ذهن‌ام می‌گذشت، اتفاق می‌افتاد.
پریشب توی ماشین «ر»، برگشتنی از شمال، معده‌درد داشتم. هیچ‌چیز نمی‌توانستم بخورم. حتی چای. «ر» آدم عجیبی است. به چیزهای خاصی اعتقاد دارد. انرژی‌ها و دنیای اجنه و ارواح و کرامات و معنویت و از این چیزها. برداشت یک تکه از کنار کلوچه‌ی زنجبیلی تازه که از کنار جاده خریده بودیم کَند و ازم پرسید: چقدر اعتقاد داری؟
- هیچی.
+ چقدر به من اعتقاد داری؟
- هیچی!
کمی مردد ماند. می‌خواست طبق حکایت راه رفتن عیسی روی آب، من به او اقتدا کنم و او به خدا و یک دعایی به تکه کلوچه خواند و گفت بخورم تا خوب بشوم. راستش من اصلاً اعتقادی به این چیزها ندارم، اما این کار را کردم. البته معده‌ام آن موقع خوب نشد. اما اواخر سفر، رسیدنی، بالأخره توانستم یک کلوچه بخورم و از گرسنگی نمیرم. هنوز هم باور ندارم که آن جادو جنبل «ر» کاری برایم کرده باشد. در هر صورت معده‌ی من همیشه همین‌طور بوده. گاهی می‌گیرد. گاهی ول می‌کند. اینش عجیب نیست. عجیب این قسمت قضیه است که پریشب همان توی ماشین برای «ر» از این آدم مثال زدم. از اینکه من هیچ‌وقت آدمی نبوده‌‌ام که دنبال کسی بدوم. حتی اگر کسی را دوست داشتم هم به محض اینکه می‌دیدم دورش شلوغ است و برای من وقت ندارد، سریعاً میدان را خالی می‌کردم که «یکی از دیگران» نباشم. هیچ‌وقت «یکی از دیگران بودن» را نخواسته‌ام.
اما «ر»... اعتقاداتش به این‌طور چیزها... آن سالی یک هفته کرامات من... دیدن این آدم بعد از 10 سال، تصادفاً توی خیابان، آنهم نزدیک خانه‌ی مادر و خواهرم... پی‌ام استاد فلسفه‌ی دانشگاه، همین الأن روی فیس‌بوک...
می‌دانم. می‌دانم. دارم کـ.سشعر می‌گویم. شما توجه نکنید. دارم با خودم حرف می‌زنم. توی ذهن‌ام کنکاش می‌کنم. به دالان‌ها سرک می‌کشم. بوهای قدیمی را استشمام می‌کنم. چیزها را لمس می‌کنم. غبار اشیاء به سرانگشتان‌ام می‌نشیند. عبور می‌کنم. با خودم حرف می‌زنم. هذیان می‌گویم.
چطور می‌شود آدم یکی را که همیشه دلش می‌خواسته ببیند، توی بیست سال، دقیقاً هر ده سال یک بار، توی خیابان ببیند. یکی را که ده سال از خودش بزرگ‌تر است. شاید عدد سرنوشت ساز و بسامد بین من و این آدم، «ده» است. شاید آدم باید بگردد عدد بسامدش را با وقایع پیدا کند. شاید اینطور بشود مثل علم نجوم، یک چیزهایی را در سرنوشت آدم پیش‌بینی کرد. مثلاً اینکه تولدها و مرگ‌ها چه زمانی اتفاق می‌افتند. دیدار آدم‌های رفته و گم‌شده، کی دوباره میسر می‌شود. پیام‌ها و رموز، در چه زمان‌هایی توی زندگی مجدداً توسط اشخاص و موقعیت‌های مشابه، بهت یادآوری می‌شوند.
به این چیزها فکر می‌کنم بعد از دیدن‌ات. بعد از ده سال.
بیست سال پیش یک دختربچه درونگرا و ساکت دبیرستانی بودم. مستعد. پرمدعا. مغرور. خالی از هرگونه درکی از درد و رنج زندگی. دختربچه‌ای غمزده. کسی بودم که از تمام زندگی، فقط «عشق» را تجربه کرده بود. و پدرِ مزخرفی داشتن را.
ده سال پیش یک دختر پر شر و شور با ژست هنرمند-نویسنده بودم. با افاضات روشنفکرانه. بهم گفتی «شوهر کن و بچه‌دار شو. فکر می‌کنی «فروغ» آخرش چه شد؟» آن موقع دختر جوانی بودم که شکست عشقی، هجران، خیانت، فلسفه، چند کار جمعی و کارگاهی، دوران پس از دانشگاه و بیکاری و عاقبت شغل مربیگری رانندگی را تجربه کرده بودم. دختری که برای خودش آرزوهای بزرگ داشت. دختری خشمگین و عاصی.
حالا زنی متأهل هستم. خاموش. بی‌ادعا. قانع به خوشی‌های کوچک. کسی هستم که دیگر در خودم و دنیا چیز قابل توجهی پیدا نمی‌کنم. نه پی بحث و قانع کردن کسی هستم. نه از کسی جز خودم دلخوری دارم. مشاغل مربیگری رانندگی و آرایشگری و منشیگری و چند شغل مزخرف دیگر را تجربه کرده‌ام و حالا کارمندم. دیگر نه غمی هست، نه هجرانی، نه خشم و عصیانی. فقط ایستادن پشت پنجره و نگاه کردن به گذر پرشتاب مردم است. با چشم‌هایی خالی، مثل حدقه‌ی چشم مردگان.
چند دقیقه با هم پیاده رفتیم و هی همین‌طوری حیرت پشت حیرت کردیم و تو بهم گفتی: چقدر تغییر کردی و چاق شدی. خوشگل شدی (این یکی را لابد برای این گفتی که «چاق شدی» را از دلم در بیاوری). سفید شدی. یادمه سبزه بودی. فقط چشمات و می‌شناسم.
بهت گفتم: شما الان باید 46 سالت باشه. چون من 36 سالمه و یادمه وقتی معلمم بودین، من 16 ساله بودم و شما 26 ساله. و این (اشاره به دخترت) باید .... (مکث کردم) نیکو باشه و لابد 10 سالشه. چون من 10 سال پیش که دیدم‌تون، تازه به دنیا اومده بود.
حرف‌ام را تأیید کردی. حتی برایت عجیب بود که من اینقدر ساده بعد از 10 سال توی خیابان بشناسم‌ات و بدانم چند ساله هستی و یادم باشد که حتی سن دخترت باید چقدر باشد. من چیزهای زیادی ازت می‌دانم و تو تقریباً چیزی از من یادت نیست. آیا مقصری؟ نه. یک معلم سالی 100 تا دانش آموز دارد و یک دانش‌آموز سالی ١٠ تا معلم که تازه بعضی‌هایشان چند سال معلم‌ات هستند. مثلاً ما یک معلم ریاضی ٣ داشتیم که بعد معلم حسابان ١ و ٢مان شد. انگار کنترات برداشته بود که بریند به کل پایه و اساس مفهوم تابع و معادلات چند مجهولی و دیفرانسیل توی ذهن ما. آنقدر که توی پیش‌دانشگاهی، بچه‌های مدرسه ما واقعاً اوضاع‌شان خراب بود. حتی بهترین‌هایمان پیش بچه‌های مدارس دیگر، سوسک بودیم. خدا لعنت کند آن زنیکه عوضی افسرده را که شوهرش نگذاشته بود برود مهندس بشود و مجبورش کرده بود در محیط زنانه (آموزش و پرورش) کار کند و این هم تمام دق دل‌اش را سر ما خالی می‌کرد. اصلاً درس نمی‌داد. کل نمره میان ترم را به همه می‌داد و ما فقط لازم بود ٥ نمره برای قبولی کسب کنیم.

*بعداً نوشت:
الأن مدتی از دیدن‌ات می‌گذرد. شاید چند هفته. یا یک ماه. همیشه همین‌طوری است. اولش فکر می‌کنم اتفاق خارق‌العاده‌ای افتاده. معجزه شده. که شاید هم شده. ولی معجزه‌ای لوس و بی‌استفاده: دوباره دیدم‌ات. خوب که چی؟ باز هم مثل قبل زنگ نزدن و خبر نگرفتن و ادای شلوغ‌ها را درآوردن و ... باز به من برخوردن و... باز پاک کردن شماره تلفن‌ات از گوشی‌ام.
دفعه‌ی پیش هم همین‌طور شد.
وقتی بعد از مدت‌ها یک چیز خاص، یک آدم خاص، یک اتفاق نادر را می‌بینی، آن چیز فقط برای تو معنی دارد. مثل فال گرفتن است. معنای شعر، به برداشت تو بستگی دارد. شاید تو از یک فال حافظ منقلب بشوی. شاید در نقش ته یک فنجان، چیزهای غریبی ببینی. شاید در تقارن اتفاقات، چیز معناداری پیدا کنی... ولی ببین چه می‌گویم: همه‌ی این‌ها نهایتاً برای خودت معنی دارد. کسی درک نمی‌کند. معلم ادبیات قرار نیست تحت تأثیر شهود تو قرار بگیرد. برای او، تو همچنان یکی از شاگردان بیست و چند سال معلمی‌اش هستی. یکی از هزاران دانش‌آموز. اینکه چطور ممکن است ده سال یک بار تصادفی توی خیابان ببینی‌اش و آن هم جاهایی به آن بی‌ربطی، باز هم مربوط به خودت است. معلم ادبیات، غرق زندگی و مشکلات خودش است. تمام فکرش حالا، به دختر 10 ساله‌اش معطوف است. و «10» فقط برای تو معنا دارد. برای معلم ادبیات، یک سن معمولی برای یک دختربچه است.

416: صاحب چشمان روشن ابروان خنجری

برادر بزرگم کراش داشت به چشمِ روشن. مریضِ چشمِ سبز و آبی بود. چشم‌های روشن هم اکثراً مال نژادهای ترک و شمالی و این‌ها هستند. حالا بابای ما هم که از ترک‌ها متنفر. خر بیار و باقالی بار کن.
آخرش برادر کوچکه رفت زنِ تُرک گرفت!
این‌ها را چرا گفتم؟ از سرِ قضیۀ «ش» و سفر شمال یکی دوماه پیش‌مان داشتم فکر می‌کردم که آیا مردان ابله دنبال زن‌های زیبا می‌گردند؟ یا زن‌های زیبا ذاتاً ابله هم هستند؟ یا اصلاً بلاهت توی فرایند خرید و فروش، رابطه‌ی مستقیمی با زیبایی دارد؟
دور و برم ضدِزن‌ترین مردها را دیده‌ام که دنبال زیباترین زن‌ها هستند. شما مثلاً آن گولاخ کچل کوتوله‌ی دهن‌کج (پیت بول) را در نظر بگیر با آن خروار خروار داف‌های دور و برش؟ می‌دانم. می‌دانم که این‌ها نمایش است و واقعی نیست و از این حرف‌ها.  اما پیت‌بول نماینده و رهبر یک قشر از مردانِ زنباره است که از قضا اکثراً زشت و پیر و شکم‌گنده و کچل و پولدار هم هستند. و این آخری (پول) تنها چیزیست که زنان زیبا را جذب می‌کند.
یک زن زیبا سزاوار چه چیزهایی است؟
یک شوهر زیبا؟ که بعدش زن‌های دیگر بیفتند دنبالش و از چنگ‌اش درش بیاورند؟ نه.
یک شوهر مهربان و سازگار و افتاده‌حال؟ که اصلاً پول نداشته باشد و بعدش به روز بدبختی و پیسی بیفتد و نه دندان به دهانش بماند و نه مو به سرش و در اثر بی‌پولی یارو، نداشته باشد که لباس‌های زیبا بپوشد و از زیبایی‌اش نگهداری کند؟ نه.
یک شوهر پولدار. بله. گزینه‌ی درست همین است. شما بهترین، دانشمندترین، فرهیخته‌ترین، مرد دنیا را هم که جلوی یک زن زیبا بگذاری، توان نگهداری از زیبایی‌اش را ندارد.
زیباترین ماهی‌های آکواریومی... زیباترین درختچه‌های تزئینی... زیباترین تابلوهای نقاشی... زیباترین لباس‌های چرم و غیره و غیره... تماماً مختص پولدارهاست. می‌دانید چرا؟ به این دلیل ساده که آدم پولدار، می‌تواند هزینه‌ی آکواریوم با تمام امکانات مورد نیاز ماهی‌اش، باغبان 24 ساعته برای نگهداری از درختچه‌اش، نور و محیط مناسب برای نگهداری از تابلوی نقاشی‌اش، واکس مناسب برای نگهداری از پالتو و کفش چرم‌اش، مهیا کند. می‌تواند داشته باشد. هزینه‌اش را می‌تواند پرداخت کند و شرایط خوب را برای گنجینه‌اش فراهم کند.
زیباترین تابلوی نقاشی جهان، شایسته‌ی بودن در خانه‌ی محقر یک نقاش پیزوری الکلی که پول کرایه خانه‌اش را هم ندارد بدهد و ممکن است حتی تابلو را برای نان شب‌اش به پنج هزار تومان بفروشد، نیست.
زیباترین تابلوی جهان، باید در جایی باشد که شایسته‌اش است و لیاقت‌اش را دارد.
همین.
اما این‌ها چه ربطی به بلاهت داشت؟ آیا به دنبال زیبایی بودن و پولدار بودن، نشانه‌ی بلاهت است؟ نه. ولی اکثر کسانی که به دنبال زیبایی هستند، آدم‌های بی‌پولی هستند و وقتی زیبایی را به دست می‌آورند، یا حرام‌اش می‌کنند یا از دست‌اش می‌دهند. بعد هم به آن زن زیبایی که از دست‌شان ربوده شده، تهمت جنـ.دگی می‌زنند.
خوب زهرمار! خودت عرضه‌ی نگهداری‌اش را نداشتی.
مثل این‌ها که می‌گویند گل و گلدان «به دست ما نمی‌آید». یعنی چه؟ خوب یا نورت کم و زیاد است. یا آب کم و زیاد می‌دهی. یا یک کِرمی به گلدان بدبخت می‌ریزی که خشک می‌شود دیگر؟ تقصیر گل که نیست.
خود من کلی گل و گلدان و ماهی دارم. اخیراً متوجه شدم که چون به دلیل بی‌حوصلگی برای تمام گلدان‌هایم یک شرایط نوری و آبدهی را در نظر گرفته‌ام، بعضی‌هایشان دارند اذیت می‌شوند و ضعیف شده‌اند و بعضی‌هایشان خوبند. تصمیم گرفتم آنهایی را که با شرایط من سازگار نیستند بدهم خواهرم ببرد بگذارد گوشه باغچه‌شان زیر نور مستقیم خورشید. اگر گلکاری «به دست من نمی‌آمد» قاعدتاً باید همه‌شان خراب می‌شدند. خوب چه کاری است؟ گلی را نگهدار که با شرایطت جور در می‌آید.
شما اگر یک جوان یک‌لاقبا هستی و پدر و مادرت هم چیزی ندارند بهت بدهند، چرا دنبال زن خوشگل می‌روی؟ زن خوشگل، لیاقت‌اش بهترین‌هاست. شرایط نگهداری‌اش را داری؟ نگو زن‌ها پول‌پرست هستند و از این کـ.سشعرهای آدم‌های لوزر. شما برو یک پیردختر تحصیل‌کرده‌ی زشت کارمند پیدا کن، اگر به پایت جان نداد، آن وقت بیا بگو زن‌ها پول پرست‌اند.

ازدواج هم از قواعد اقتصادی همین زندگی پیروی می‌کند و قبل از هر چیز، یک معامله است. باید ببینی چه می‌دهی و چه می‌گیری.

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۹۵

415: آدم‌های من

«ن»، ماهی فایتر قرمز دم ریش‌ریشی‌اش را برایم آورده. ماهیه مریض است. لاغر شده. کز کرده یک گوشه و تکان نمی‌خورد. اگر همین‌طور غذا نخورد، به زودی می‌میرد. مثل خیلی از ماهی‌های فایتری که قبلاً داشتم. توی خانه، هشت ماهی فایتر دیگر دارم. یکی داشتم از سه سال پیش زنده مانده بود. هر بلایی سرش آوردم نمُرد. آب کُلر دار شیر را روی سرش گرفتم. آب سرد به خیک‌اش بستم. هر غذایی دستم رسید به خوردش دادم. اما نمُرد که نمُرد. بهش می‌گفتم «پسر گُلم». یک مدتی حدوداً دو سه ماه هم به شکم روی آب افتاده بود و هیچ چیز نمی‌خورد. غذایش را پودر می‌کردم که جویدنش برایش سخت نباشد. پیر شده بود آخر. غذا که می‌خورد دهان‌اش خرت و خرت صدا می‌داد. مدتی هم مریض بود و دارو توی آب‌اش می‌ریختم. اما از تمام این خوان‌ها گذشت و زنده ماند. آخرش امسال عید خسته شدم و با چهار تا ماهی دم ریش‌ریشی‌ای دیگرم که ازشان خسته شده بودم، بردم عوض‌شان کردم با این هشت‌تا!
شوهرم باورش نمی‌شد که «پسر گلم» را هم به همین راحتی، یکهویی ببرم عوض کنم. این کارها به من نمی‌آید. من آدم دل‌رحم و نازک‌دلی هستم. گاهی با فیلم هندی و تبلیغات تلویزیون هم گریه می‌کنم. گاهی با کلیپ‌های تلگرام. گاهی با یک نوت کوتاه در گوگل پلاس. من همین‌جوری اینقدر لی‌لی به لالای ماهی‌ها و گلدان‌هایم می‌گذارم که محال است دلم بیاید یکی‌شان مریض شود یا یک برگ‌اش زرد شود. شوهرم این چیزها را از من دیده که باورش نمی‌شد یکهو اینطور به سرم بزند و قید همه‌چیز را بزنم. اما من اینطورم. گاهی علی‌رغم تمام پیچیدگی‌هایم، آنی تصمیم می‌گیرم و از چیزی دل می‌کنم. خسته می‌شوم. می‌گذارم و می‌روم.
همین الأن نامه‌هایی توی صندوقچه‌ام ته کمد دیواری دارم، کاغذ کادوهایی با دستخط‌هایی دارم، کادوها و گل‌‌خشک‌هایی دارم که باورتان نمی‌شود اما از سال 70 تا حالا نگهشان داشته‌ام. یعنی از پنجم ابتدایی! بعد یکهو دیدی یک روز دیوانه شدم و همه‌شان را سوزاندم. دور نمی‌ریزم. دور بریزم فکرم را رها نمی‌کنند. مثل این ماهی‌ها، هی می‌گویم الأن زنده است؟ دست کی افتاده؟ چی می‌خورد؟ فضای تُنگ‌اش چقدر است؟
ماهیِ «ن» مریض است. گمانم بمیرد. وقتی اینقدر دم‌شان را جمع می‌کنند و لاغر می‌شوند، دیگر نمی‌شود نجات‌شان داد. من خودم همین یک ماه گذشته، یکی از ماهی‌هایم را از مرگ نجات دادم. خیلی مریض بود. حالا خوب است. غذا می‌خورد. باید زود به دادشان رسید، اگرنه از دست می‌روند.
حالا این‌ها را نگفتم که یک پست درباره مرگ و زندگی یک ماهی فایتر دم‌ریش‌ریشی قرمز نوشته باشم. مُرد هم مُرد. به جهنم.
می‌خواستم درباره دوستان‌ام بنویسم. این‌ها چند دسته‌اند:
1-    فامیل
2-    دوستان دبیرستان و دانشگاه
3-    همکاران
4-    دوستان دوران داستان‌نویسی‌ام
فامیل مرا به عنوان یک دختر باهوش با استعداد نقاشی به یاد می‌آورند که پدرش حرام‌اش کرد. یک بچه‌ی منزوی. و حالا یک زن منزوی. کسی چیزی درباره‌ی نوشتنِ من نمی‌داند (غیر از خانواده‌ام، آن هم جسته و گریخته).
دوستان دبیرستان و دانشگاه، مرا به عنوان یک دختر متفاوت به یاد دارند. کسی که همیشه یک چیزیش بود. هیچ‌وقت هیچ کاری را از راه آدمیزاد انجام نداد. همیشه سبک متفاوتی در مواجهه با چیزها داشت. توی دبیرستان ساکت و متفاوت. توی دانشگاه شلوغ و متفاوت. دختری که نه لباس پوشیدن‌اش شبیه بقیه بود. نه کتاب‌هایی که می‌خواند. نه علائقش.
همکاران‌ام مرا زنی می‌دانند که در موقعیت‌های مختلف، گاهی موضع‌گیری‌های کاملاً سنتی (در حد زن‌های خانه‌دار) نشان می‌دهد و گاهی آنقدر غیرقابل‌پیش‌بینی و پُست‌مُدرن می‌شود که اصلاً قابل درک نیست. در هر حال این‌ها هم فکر می‌کنند من یک چیزیم هست. به آدم نبُرده‌ام. اگرنه چرا نباید به دیدن فیلم «شیار 143» بروم و با آن گریه کنم؟ چرا وقتی صحبت از همـ.جنـ.سگرایی می‌شود، نباید چندش‌ام بشود؟ چرا باید اینقدر فیلم ببینم و توی حرف‌ها اینقدر به دیالوگ‌ها یا صحنه‌های فیلم‌ها اشاره کنم؟ چرا نباید «آدم عاشق» را درک کنم و باهاش همذات‌پنداری کنم؟ چرا از یک چیزهایی باید اینقدر الکی متأثر شوم و از یک چیزهایی که دیگران را متأثر می‌کند، کَک‌ام هم نگزد؟
دوستان داستان‌نویس‌ام اما با همه‌ی این دار و دسته‌ها فرق دارند. به نظرم این‌ها مرا بیشتر از هر کسی می‌شناسند. علی‌رغم اینکه شاید با اینها فقط یک مسافرت رفته‌ام و کلاً زیاد در ارتباط نیستیم. نه توی فضاهای مجازی. نه تلفنی. نه دیداری. خیلی از هم دور افتاده‌ایم اما حالا که بعد از 15 سال باز دوباره می‌بینم‌شان و باهاشان دو روز سفر می‌روم، می‌بینم هنوز به این‌ها بیش از هر کسی شبیه‌‌ام. احوالات‌مان با هم تغییر می‌کند. با هم بزرگ شده‌ایم. تجارب‌مان مثل هم است. خاطره‌بازی‌هایمان. قضاوت‌های عجیب و متفاوت‌مان. ازدواج‌های غیر سنتی‌مان. اینکه هنوز نمی‌توانیم روال ثابت زندگی را درک و تحمل کنیم و باهاش کنار بیاییم. هنوز یک چیزهای معمولی‌ای که برای دیگران ساده است، برای ما خیلی سخت و گزنده است. هنوز بچه‌ایم و این کودکی انگار قصد ندارد هیچ‌وقت به بلوغ برسد. به پذیرش ذات کثافت زندگی. همه‌مان ایده‌آلیست‌ایم. و این ایده‌آلیسم ما را بکر و منزوی و اوریجینال نگه می‌دارد. هنوز معیارهای‌مان با باقی جامعه فرق دارد. هنوز قواعدمان، دست‌ساز خودمان است.
«ر» چادری ست. خیلی هم مذهبی. فاز عرفانی و مولوی بازی و این‌ها دارد. مطالعات عرفانی‌اش فوق‌العاده گسترده است. «و» نه مطالعات زیادی دارد و نه خوب می‌نویسد. اما اراده و پیگیری عجیبی برای داستان‌نویس شدن دارد. من و «ح» و شوهر «ر»، کارمند شده‌ایم و توی روال روزمرگی افتاده‌ایم و داستان‌نوشتن را تقریباً کنار گذاشته‌ایم. «ش» و «ن» و «م» و «پ» هنوز می‌نویسند. اولی رمان. دومی و سومی فیلمنامه‌های سفارشی. «ن» که الأن چند سال است کلاً زده توی کار فیلمسازی و کارگردانی و الأن آدم موفق و پولدار و مشهوری هم هست.
از این آدم‌ها نام هر کدام را در نت سرچ کنی، یک مصاحبه‌ای، کتاب چاپ شده‌ای، ویراستاری‌ای، فیلمی، ردپایی، چیزی ازشان پیدا می‌کنی. حتی نام خود من را هم که سرچ کنی، یک داستان کوتاه در آرشیو یک سایت ادبی ازم هست هنوز. از این‌ها آنکه کمتر از بقیه به فکر شهرت و مطرح شدن و حضور در جلسات ادبی و پیگیر آشنا شدن با آدم‌های اهل ادبیات و حفظ رشته‌های اتصال به داستان‌نویسی بود، من بودم. من خودم را کنار کشیدم. افتادم توی زندگی. زن شدم. دیگر از خودم توقعی ندارم. چیزی را که هستم، سطح و طبقه‌ی اجتماعی‌ام، پدر و مادرم، محله‌ام، استعدادم را پذیرفتم. نه اینکه استعداد نداشتم. اما استعداد و پشتکار «مارکز» و روابط سیاسی و تریبون‌های تبلیغاتی او را نداشتم. من «سیمین دانشور» هم نبودم. با «جلال آل احمد» که ازدواج نکرده بودم. نه پشتکار و حوصله داشتم و نه پول مفتی که بهم رسیده باشد که بتوانم غم نان نخورم و بنشینم توی خانه بنویسم و یکی دیگر خرج‌ام را بدهد. خودم بودم و خودم. پدرم حتی جهیزیه‌ی درست و حسابی هم بهم نداد. چس‌مثقال پول پرت کرد جلویم و از خانه‌اش بیرون‌ام کرد. این که می‌گویم غلو نیست. عین واقعیت است.
چند سال جان کندم و نخوری و نداری کشیدم و عروسی و جهیزیه و سرویس طلا و هیچ چیز نخواستم و نداشتم تا توانستم با شوهرم، یک خانه‌ی فکسنی 50 متری قدیمی‌ساز بخریم. خانه‌ای که به دخترعمویم یک 90 متری نوساز در یک محله‌ی گران در 30 سالگی‌اش به ارث رسید. ارثی که دخترعمه و دختر عمو و پسرعمه‌هایم باهاش مهاجرت کردند و آن طرف، آدم شدند. ارثی که خیلی از همین بچه‌های فامیل که نه استعداد مرا داشتند و نه درس خواندند و نه حرفه‌ای یاد گرفتند و مفت افتاد توی دامن‌شان و باهاش همه‌کاره و صاحب همه‌چیز شدند.
من از صفر مطلق شروع کردم. پای پیاده، سنگ به سنگ و صخره به صخره خودم را بالا کشیدم. آنها را با هلیکوپتر بردند گذاشتند روی قله‌ی کوه و از همان‌جا دارند برایم بای‌بای می‌کنند. و من هنوز خیلی مانده که حتی به پناهگاه اول برسم.
زندگی اینطوری‌ها بود. یک عالمه کارهای سخت کردم. مربیگری رانندگی زیر آفتاب مرداد توی خیابان‌های پایین‌شهر. آرایشگری بدون تعطیلات و از 6 صبح تا 12 شب‌های یک ماه مانده به عید و صبح تا شب سرپا. دوشیفت کار از 8 صبح تا یازده شب در دو شغل متفاوت.
من خیلی خرکاری کردم. جان خودم را درآوردم. قبل از این جای آخری، حتی یک روز هم بیمه ندارم. هیچ کدام آن تجربه‌ها و حرفه‌ها به دردم نخورد. همان‌طور که داستان نویسی و نقاشی و طرح برجسته روی سفال هم به دردم نخورد. اینهمه کار بلدم و آخرش یک کارمند دفتری و تایپیست با ماهی چس‌مثقال حقوق‌ام.
این است که دیگر کوتاه آمده‌ام. پذیرفته‌ام. تسلیم شده‌ام.
این است که آن دوستان کلاس‌های داستان‌نویسی، حالا بیش از همه، حال و روز مرا درک می‌کنند. بدبختی‌های یک آدم ایده‌آلیست را که هیچ پخی نشد و زندگی بگـ.ایش داد.
من آدم مذهبی‌ای نیستم. ظاهرم شبیه فامیل‌های خارج از ایران‌ام است. حرف زدن‌ام شبیه دوستان دبیرستان و دانشگاه‌ام است که الأن توی فیس‌بوک و تلگرام با هم در ارتباطیم و عکس‌های قدیم را برای هم ریشر می‌کنیم. سرکار، مثل این همکاران متأهل‌ام هستم. درباره آشپزی و دسر و لباس و این چیزها حرف می‌زنیم...
اما ته دلم... یک جایی آن ته ته دلم... هنوز دوست دارد برود کنار «ر» بنشیند. فارغ از چادر و مذهب و زندگی متأهلی و شوهر و کارهای خانه، فارغ از طبقه‌ی اجتماعی و سطح درآمد و هر کوفت و زهرمار دیگری که پای‌مان را بسته... دست‌اش را بگیرد و از «چیزهایی که قرار بود بشویم و نشدیم» برایش بگوید. نوشته‌های آن سال‌ها را برایش بخواند و از آرزوهای با خاک یکسان شده‌اش برای او بگوید.
از آدم‌هایی که ما بودیم.

که وقت‌مان گذشت.

شنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۹۵

414: آدم‌هایی که باید ازشان ترسید

شدیداً به این اعتقاد راسخ رسیده‌ام که تیپ‌های شخصیتی کاملاً قابل پیش‌بینی هستند و ویژگی‌های مشترکی دارند. اما فعلاً فقط قصد بررسی تیپِ «گشادِ خوش‌سر و زبان و هوچی» را دارم.
این تیپ آدم شاید در کوتاه مدت قابل تحمل باشند و فقط کمی روی اعصاب بروند، اما در بلندمدت کاملاً آلرژی ایجاد می‌کند و باعث تخریب اعصاب و روان آدم می‌شوند و مدام باید جورشان را بکشی. اما باز یک مرحله بعد از این هست که اسمش «تسلیم و رضاست» که مال خانواده‌ی درجه یک و همسرِ این آدم‌هاست و ندرتاً دوستان بسیار صمیمی و ذاتاً خرشان که اصولاً بار کشیدن را دوست می‌دارند.
در مرحله‌ی آخر شما از سر و کله زدن با این آدم‌ها خسته می‌شوید و کم می‌آورید. از اینکه کار نمی‌کنند و اگر هم بهشان کاری ارجاع بدهی، عمداً یا سهواً گند می‌زنند توی کار، و اگر هم بهشان انتقاد کنی، قشقرق راه می‌اندازند و بنای هوچی‌گری و مظلوم‌نمایی و یارکشی را می‌گذارند. خسته می‌شوید و ترجیح می‌دهید «کار موردنظر» را (هر کاری که هست) خودتان به تنهایی انجام بدهید، اما هفت تا قرآن در میان، زبان‌ام لال، کاری را به این‌ها نسپارید که کل فامیل از هم بپاشد و تا چند سال حرف و حدیث درست شود. بعد تازه کار که نمی‌کنند هیچ، وسط مجلس می‌نشینند و معرکه هم می‌گیرند و همیشه صدایی که توی جمع از همه بلندتر است صدای این‌ها هست و توی عروسی‌‌ و عزا یا دارند کِل می‌کشند و یا دارند دیگران را به صلوات فرستادن دعوت می‌کنند. به شدت هم ایرادی و اهل ناز و غمزه هستند و کلی قانون و قاعده در جهت راحتی و رفاه و بهداشت خودشان دارند که دیگران را در عذاب می‌اندازد.
یک زن‌عمو دارم که الان 38 سال است روی اعصاب مادرم و ما پیاده‌روی می‌کند. و نه تنها ما، که کل فامیل. اما در بی‌شعوری و بی‌مسئولیتی بدان حد از کرامات رسیده که همه به کلی بی‌خیال‌اش شده‌اند و ترجیح می‌دهند جورش را بکشند و گاهی هم معدود خوبی‌هایش را که عین نگین روی یک تپه گـه می‌ماند، در نظر بیاورند تا خیلی بهشان سخت نگذرد در کل.
نمی‌دانم در توصیف شخصیت‌اش از کجا شروع کنم و چه بگویم اما ذکر چند مورد کوچک شاید بتواند کمکی بکند:
*
این آدم هشت تا (که یکی‌شان مُرد و الأن هفت تا هستند) بچه پس انداخته یکی از یکی بی‌تربیت‌تر و وحشی‌تر و رِندتر که نه خودش رویش می‌شود همه‌شان را با هم خانه‌ی کسی ببرد، نه خودشان رویشان می‌شود دنبال ننه‌ و بابایشان راه بیفتند و بروند خانه‌ی مردم. آن وقت عروسی‌ام که یک مهمانی کوچک بود و فقط بزرگان فامیل را دعوت کرده بودم و آن‌هایی را هم که بچه‌ای توی خانه‌داشتند استثنائاً با بچه‌شان دعوت کرده بودم، مجبور شده بودم این‌ها را هم به خاطر پدرم با بچه‌هایشان دعوت کنم (آنهم در حالی که بقیه فقط خودشان دعوت بودند). بعد حضرت عمو به بهانه‌ی اینکه زنش با مادرم خرده اختلافی پیدا کرده بودند و سر یک چیزی مثل همیشه و هزاران بار دیگر بحث‌شان شده بود، پا شده بود تنهایی آمده بود عروسی من. شما توجه کن که حتی نگفته بود که ما به جایشان یکی دیگر را دعوت کنیم. حتی حساب آبروی مرا نکرده بود که الأن بین آن 40 نفر آدمی که دعوت کرده‌ام، کلاً 20 نفرش آمده‌اند و فامیل شوهرم که چهار برابر ما بودند، خواهند گفت این بی‌کس و کار است. حالا گور بابایشان که نیامدند. عروسی‌شان جبران می‌کنم. اما مشکل من با آن قسمت قضیه بود که حالا بعد از عروسی پاشده بودند با عهد و عیال و نوه‌ها سرم خراب شده بودند (در دو نوبت: یک بار خودشان، یک بار دخترهایشان و نوه‌شان که حتی شام هم ماندند) که فقط 100 تومان کادو بدهند.
همینطور که نشسته بودند، حرف زندگی برادرم شد. معمولاً این‌جور حرف‌ها را هم خودشان وسط می‌کشند. کلاً سرشان توی زندگی مردم است. خیلی پرس و جو و حرف‌کشی می‌کنند و آدم را توی عمل انجام شده می‌گذارند. خلاصه من چهار تا کلمه درد دل کردم و از مشکلات برادرم با زن‌اش گفتم که یکهو این زنیکه برگشته می‌گوید:
حقتونه! باید دخترای فامیل و می‌گرفتید واسه پسراتون!
حالا خودش پنج تا دختر دارد که همه می‌دانند همه جا دنبال شوهر پیدا کردن برای این‌هاست و به شدت کلامی و رفتاری آویزان خانواده‌های پسردار می‌شود که این‌ها را به ریش‌شان ببندد. حالا اگر ادب و تربیت و شعوری داشتند یا از قیافه و تحصیلات بهره‌ای برده بودند، شاید می‌شد یک کاریش کرد. اما این‌ها هیچ ویژگی مثبتی نداشتند که بشود رویش حساب کرد و پا پیش گذاشت.
بعد از رفتن‌شان شوهرم همینطور چهارقاچ مانده بود که این چه حرفی بود که زن عمویت گفت؟ یعنی چه که وقتی داری برایشان درد دل می‌کنی، به جای تسلا دادن، برگردد رک و راست توی صورتت بگوید: نوش جونتون! می‌خواستین دخترای من و بگیرین!!! ... بدخواهی و بیشعوری و آویزان‌بازی و وقاحت تا این حد؟ خوب یکی کمی غرور و عزت‌نفس هم داشته باشی بد نیست ها!
*
دیگر اینکه هر بار مادرم فامیل‌اش را دعوت می‌کرد، این‌ها سرزده روی سرمان خراب می‌شدند. در ظاهر هم کاملاً تصادفی. غافل از اینکه پدر بیشعورم که بارها سعی کرده بودیم حالی‌اش کنیم که باید در چهارچوب خانواده‌اش رازدار باشد و مسائل داخلی خودمان را به هیچ‌کس اعم از برادر و خواهرش نگوید و نسبت به ما که زن و بچه‌اش بودیم وفادارتر باشد تا آن‌ها، همچنان به دهن‌لقی‌اش ادامه می‌داد و آمار کامل مهمانی‌های مادرم را به آن‌ها می‌داد و بی‌بروبرگرد رأس ساعت 8 شب دینگ دینگ زنگ به صدا در می‌آمد و این‌ها به ستون یک، 9 نفری عنر عنر از در وارد می‌شدند و به مهمان‌ها اضافه می‌شدند.
چرا؟ چون می‌خواستند یک غذای چرب و نرم و درست و حسابی بخورند؟ چون ذات‌شان نذری‌بگیر و آویزان و گدازاده بود؟ چون هرجا مال مفت می‌دیدند فارغ از هر جور اخلاقیاتی، در صحنه حاضر می‌شدند؟ چون می‌خواستند ببینند مادرم جلوی فامیل خودش چه می‌گذارد که جلوی این‌ها نمی‌گذارد؟
نمی‌دانم. احتمالاً ترکیبی از تمام این انگیزه‌ها بود.
*
دیگر اینکه هر بار به اجبار پدر بی‌شعورم که خانواده‌ی خودش را می‌پرستد، مجبور می‌شدیم با این‌ها برویم سیزده به‌در یا مسافرت، یک جنجال و اعصاب‌خرابی چند هفته‌ای داشتیم. کل فامیل یک بار با خاک یکسان می‌شد و باز باید تا سال آینده روابط را کم‌کم بهبود می‌بخشیدیم و کم‌کم آشتی می‌کردیم و حرف و حدیث‌ها را جمع می‌کردیم.
دلیل‌اش هم رفتار رندانه و زرنگ‌بازی‌های این‌ها در سفر بود. از عمویم که یک نفر مهمان را به زور با ماشین‌اش می‌برد که پول بنزین ماشین‌اش را تمام و کمال گردن طرف بیندازد بگیر تا زن عمویم که هیچ خوراکی با خودش نمی‌آورد و گاهاً برای اینکه کاری هم نکند، خودش نمی‌آمد و تمام بچه‌ها و شوهرش را خراب می‌کرد سر مادرِ من و هیچ توشه‌ی راهی هم بهشان نمی‌داد که از سبد خوراکی ما تغذیه کنند و لباس‌ها و دمپایی و کفش‌های ما را بپوشند و هرچه بود را بخورند و به خودمان هم نرسد و دست به سیاه و سفید هم نزنند و ازشان پذیرایی کنیم. دخترعموها و پسرعموها هم که شاهکار بودند. جلوی شوهرهای من و خواهرم و زن‌های برادرهایم که غریبه بودند، همه‌جور سوتی می‌دادند و هرچه به دهان‌شان می‌رسید می‌گفتند و گاهاً حتی با هم دعوایشان می‌شد و دار و ندار و ناموس هم را جلوی ما به یغما می‌دادند و آبرو بهمان نمی‌گذاشتند و کلی آتو دست عروس و دامادهای‌مان می‌دادند.
هیچ‌کدام‌شان (به جز دختر آخری که آنهم استثناء بود و اشتباهی در این خانواده به دنیا آمده بود و همیشه سعی داشت آبروداری کند و رفتارش از همه‌شان بهتر بود و فقط امیدوارم همین یکی که تازگی ازدواج کرده خوشبخت بشود و رفتار خانواده‌اش رویش تأثیر نگذارد و عوض نشود) دست به سیاه و سفید نمی‌زدند و تازه او را هم شماتت می‌کردند که: خاک بر سر حمال‌ات! کار نکن!
مادر من هم یک اخلاقی دارد که باید جور همه را بکشد و همیشه خوبه باشد و هیچ‌کس پشت سرش حرفی برایش درست نکند. انگار که مثلاً زن عمویم که همه را به تخـ.مش گرفته و هیچ هنر و شعور و اخلاقی در وجناتش پیدا نیست، الأن کمتر از مادر من احترام دارد. پدر ما که مادره را جلوی همه می‌شوید و از بند آویزان می‌کند و همش غرغرش به جاست و نشده که جلوی مهمان از دستپخت مادرم ایرادی نگیرد و پشت سر مادرم پیش همه بدگویی نکند ولی عموجان هرگز بعد از اسم زنش، صفت «خانم» از دهان‌اش نمی‌افتد. تازه پدر من عادت دارد به تحقیر، اسم مادرم را خلاصه کند یا باهاش واژه‌های عجیب و غریب و مسخره بسازد و جلوی جمع صدایش کند، اما عموجان اسم زن دیوانه‌اش را عمداً کامل و صحیح و غلیظ ادا می‌کند و یک خانم هم می‌چسباند به کـ.ونش که کسی جرأت نکند کمتر از این صدایش کند!
ای وای، که چه بگویم... چه بگویم... داغم تازه شد. ولش کن.
حالا تمام این‌ها را گفتم که فقط تیپ آدم‌هایی مثل عموی من و خانواده‌اش را بشناسید. آدم‌هایی که هرجا بروند دست‌شان را می‌گیرند به فلان‌جایشان و فقط خودشان را می‌برند و از خوردنی‌ها و پوشیدنی‌ها و منابع دیگران تغذیه می‌کنند و همیشه هم عادت دارند از همه‌چیز انتقاد کنند و زبان‌شان هم از همه درازتر است و یک کلمه بگویی، قورت‌ات می‌دهند و چنان قشقرقی به پا می‌کنند که بگویی گـ.ه خوردم.
در سفر این چند روزه‌ام به شمال، یکی از این خانواده‌ها همراه‌مان بود که به شدت خاطرات سفرها و سیزده‌به‌درهایم را با خانواده‌ی عمویم برایم زنده می‌کرد.
مسأله اینجاست که این یک آدم نیست، یک فرهنگ مُسری است که یک نسل را خراب می‌کند و به دیگران هم منتقل می‌شود. زن عموی من یا این دوست‌مان که همسفرم بود، فقط «یک آدم» بی‌شعور و بی‌مسئولیت بوده‌اند که از بد روزگار با یک بدبختی وصلت کرده‌اند. لابد آن آدم و خانواده‌اش هم در سال‌های ابتدایی بعد از ازدواج، خیلی سعی کرده‌اند به این اعتراض کنند و رفتارش را به هر شیوه‌ای (اعم از انتقاد ملایم تا تند و خشن، مقابله‌به‌مثل، درددل کردن و کمک خواستن از دیگران و بدگویی پشت سرشان، دوری کردن و رفت و آمد نکردن و ...) اصلاح کنند، اما نتوانسته‌اند و آخرش به خاطر پسرشان (یا دخترشان) و اینکه دست آخر که نمی‌خواهند بچه‌شان مطلقه و نوه‌شان بی‌پدر یا مادر بزرگ شود، کوتاه آمده‌اند و دیگر تحمل می‌کنند. اما درد اینجاست که با تسلیم شدن خانواده‌ی همسر در مقابل این آدم‌ها، همسر هم کم‌کم از این فرهنگ رنگ می‌پذیرد و رفتارش عوض می‌شود و بچه هم طبق همین فرهنگ تربیت می‌شود و می‌شود این چیزی که ما باهاش طرف‌ایم: یک خانواده‌ی بی‌شعور!
بعد این خانواده با هر کس رفت و آمد کند، آن‌ها را هم مثل خودش می‌کند (شیوه‌ی مقابله به مثل) یا اینکه کاملاً باهاشان قطع رابطه می‌کنند (که البته در روابط خانوادگی امکان‌پذیر نیست).
بی‌شعوری و بی‌مسئولیتی مُسری است. باور کنید یک بیماری خطرناک است. اینقدر سرسری با آدم‌های کُـ.سخل و هر و کری و بی‌خیال  ازدواج نکنید. این‌ها فقط از دور خوب به نظر می‌رسند و با رفتار بی‌خیال و ولنگارشان به شما آرامش می‌دهند. نزدیک که بیایند و قرار باشد تمام عمر خودتان و خانواده و فامیل‌تان تحمل‌شان کنند، تبدیل به یک سوهان روح می‌شوند.
این‌ها را محض این گفتم که بدانید بی‌شعوری و بی‌مسئولیتی اصلاً ظاهر زشتی ندارد. یکی از همین دوستانی که این چند روز همسفرشان بودم، یک زمانی از ذهن‌اش گذشته بود با این خانم ازدواج کند به این دلیل ساده که این خانم رفتار آرام و بی‌خیال و ریلکسی دارد که از دور بهش آرامش می‌داده و فکر می‌کرده چنین آدمی توی زندگی لابد خیلی برای همسرش آرامش‌بخش خواهد بود. در حالی که وقتی وارد زندگی با چنین آدم‌هایی می‌شوید، کارتان می‌شود هزینه دادن به خاطر بی‌خیالی و بی‌فکری و بی‌مسئولیتی و ولخرجی و بدرفتاری این‌ها با مردم. زندگی‌تان نابود می‌شود. دیده‌ام که می‌گویم.
اگر خواستید باهاشان دوست بشوید. همسفر بشوید. اما نه هیچوقت به اینجور آدم‌ها پول قرض بدهید. نه شریک اقتصادی و شغلی‌شان بشوید. و نه شریک زندگی‌شان.

اینجاها بودم:






















شنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۹۵

413: این رسیتال رسیتال که می‌گفتند، همین بود؟

دیروز عصر رفتیم رسیتال موسیقی دوستم(از من نپرسید رسیتال یعنی چه، که اصلاً نمی‌دانم). دخترعمه‌ام دیشب برگشت کانادا.
ارتباط‌شان به هم این بود که من دیر برای خداحافظی رسیدم خانه‌ی عمه و ساعت پنج تا هفت هم اجرای دوستم بود که شدیداً تأکید کرده‌بود تا قبل از پنج آنجا باشیم. حالا من فکر می‌کردم یک تالاری چیزی است و قضیه خیلی رسمی و جدی است. تو نگو که یک اجرای کاملاً خودمانی برای هنرجویان جدید و قدیم (شبیه همان نمایشگاه نقاشی کلاسی من بود) که بیشتر تبلیغی برای استاد محسوب می‌شود و جایی برای ارائه کارهای هنرجویان و اعتماد به نفس و انگیزه پیدا کردن آنها است.
نیم ساعته، خانه‌ی عمه را پیچاندم و شوهرعمه‌ی بیچاره‌ام هم که عجله‌ی ما را دید به این تصور که یک مسیر نزدیکی است بلند شد با ماشین ما را برساند. خانه‌ی عمه کجاست؟ سمت مجیدیه. جایی که این آدرس داده کجاست؟ گلبرگ شرقی (که از میدان هفت حوض تا فلکه اول تهرانپارس می‌رود). جایی که ما فکر می‌کردیم این مراسم آنجا برگزار می‌شود کجاست؟ نزدیک هفت حوض. جایی که واقعاً بود کجاست؟ آن طرف اتوبان باقری، نزدیک فلکه اول تهرانپارس! هوا هم یکدفعه باد و طوفانی و سرد شد. به خاطر اینکه با ماشین شوهر عمه رفتیم، یک ربع زودتر رسیدیم. بعد دیدم این توی تلگرام پی‌ام داده که بین «5 تا 5:15 اینجا باشی خوبه». یعنی همینجوری اگر نیم ساعت هم دیرتر راه میفتادم، عملاً اهمیتی نداشت. گفته بود، وقتی رسیدی زنگ بزن. یعنی چه؟ خوب می‌گفت بیا بالا طبقه فلان واحد فلان. منظورش چه بود.
بعد ملتفت شدیم که ظاهراً زود رسیدن‌مان موضوع مهمی است و تا شروع برنامه اجازه ورود نداریم. بیرون هم که سرد و باد و خاک بود. گفتیم چه کنیم. این کلید ماشین‌اش را داد و گفت بروید توی ماشین منتظر بمانید. این شوهر ما هم که تعارفی. گفت الا و بلا که من دست به ماشین این نمی‌زنم و به جایش بیا این نیم ساعت را همین دور و بر پیاده‌روی کنیم. یک چیپس هم از سوپرمارکت خریدیم که بیکار نباشیم. حالا نمی‌دانم از چیپس بود، از سردی هوا بود، از هله‌هوله‌هایی که عمه برای پذیرایی به خوردمان داد بود، یا هرچی، که اسهال و دل‌پیچه گرفتم. اولش فکر کردم جدی نیست، ولی بعد ملتفت شدم که خیلی هم جدی است. حالا توی خیابان بگرد دنبال یک مسجدی، پارکی، چیزی.
یک پارک کوچک آن طرف اتوبان بود که ممکن بود دستشویی داشته باشد، ولی تا پل عابر خیلی راه بود و ممکن بود دیر به جلسه برسیم (اینقدر که این دوستم روی حضور به موقع تأکید کرده بود، به این نتیجه رسیده بودیم که اگر دیر برسیم، قطعاً مرتکب خطای عظیم و غیر قابل بخششی شده‌ایم). دستشویی مسجد هم در حال تعمیر بود (از شانس قشنگ من). پس تصمیم گرفتیم دل را به دریا بزنیم و برویم توی ساختمان و یک سرویس بهداشتی پیدا کنیم. آخر، برّ بیابان که نبود. وسط شهر بودیم. خوب است سر یک جلسه‌ی به این مهمی آدم بریند به خودش؟ آن وقت آبرو به آدم می‌ماند؟ آبرو به شوهرِ آدم می‌ماند؟آبرو به دوستِ آدم می‌ماند؟ آبرو به دوست آدم، جلوی دوستان‌اش می‌ماند؟
رفتنی به سمت ساختمان، دوستم را از دور دیدم که با دو نفر دیگر سر خیابان ایستاده بودند و انگار در به در دنبال ما می‌گشتند. جلوتر که رفتیم متوجه شدم که یکی از آن دو نفر، خواهر کوچکتر دوستم است که چند سال است کلاس‌های کُر را شرکت می‌کند. حالا یک زمانی (سیزده چهارده سال پیش‌ها) سر یک جشن تولدی که من گرفته بودم، این شوهر من (که آن موقع دوست معمولی‌ام بود) یک تیک نامحسوسی با این خواهر دوستم زده بود. از آن موقع تا حالا هم دورادور جویای احوال این دختره هست و گاهی سر آن قضیه، سر به سر هم می‌گذاریم. البته قضیه‌‌ی این تیک زدن‌ها مطلقاً جدی نیست و شوهر من اصولاً به هر خانم تریپ هنری‌ای علاقمند است. حتی علاقه‌اش به خود من هم به خاطر تریپ هنری‌ آن وقت‌هایم بود که البته بعداً به شکر خدا این مرض‌ام علاج پیدا کرد و امراض دیگری گرفتم، مثل افسردگی و خود کم بینی و تمسخر و انتقاد به خویش. حالا هرچقدر من از آدم‌های تریپ هنری بدم آمده (این‌ها نه هنرمندند و نه کاملاً علاقمند به هنر. فقط لباس‌های گل‌منگولی و شلخته و پاره و پوره می‌پوشند و سیگار می‌کشند و با اسامی هنرمندان و آدم‌های معروف و کتاب‌های مهم، پز می‌دهند که کمبودها و شکست‌هایشان را توی زندگی از دید دیگران پنهان کنند) ، شوهرم از این‌ها خوشش می‌آید و بدون اینکه بخواهد توی گوگل‌پلاس و محیط‌های مجازی و واقعی، به سمت این‌ها میل می‌کند. مثلاً هرچقدر من از این تریپ‌هایی که توی پلاس چسناله و شعر و کارهای تقلیدی و سطح پایین هنری ریشر می‌کنند و بالایش نوت می‌زنند که از کارهای خودم یا از خط خطی‌ها یا چرک‌نویس‌ها یا سیاه‌مشق‌های خودم، بدم می‌آید، شوهرم دلش غنج می‌زند برای این‌ها. نه اینکه از هرکسی که کاری از خودش می‌گذارد بدم بیاید. بعضی‌ها این کار را با ژست «من هنرمندم» انجام می‌دهند. قشنگ معلوم است چه قندی توی دلشان دارند آب می‌کنند و چقدر خوششان می‌آید از کامنت‌های تحسین‌آمیز. حالا آدم سطح خودش را بداند اشکالی ندارد، بدترش این است که واقعاً حس کند هنرمند است.
خلاصه اینکه این خواهره هم ایستاده بود و حالا ما هم که داشتیم بال بال می‌زدیم و استرس دستشویی رفتن داشتیم، گویا چندان که باید تحویل‌اش نگرفتیم و بهش برخورد. زیاد متوجه نشدم این‌ها چه گفتند و چرا آمدند بیرون، فقط توی آن حال خراب متوجه شدم که انگار به این‌ها گفته‌اند بروید بیرون و اینجا را شلوغ نکنید و سر برنامه‌ی خودتان بیایید! ما هم گفتیم می‌رویم بالا از دستشویی استفاده کنیم. این‌ها هم گویا گفتند برگردید و ما توی ماشین هستیم و فلان. من زیاد به حال خودم نبودم. اما بالا رفتنی توی آسانسور، قضیه را که مرور کردم بهم برخورد. از اینکه بدو بدو بکوب و از آن طرف شهر شوهرعمه‌هه را وادار کن برت دارد بیاورد این خراب شده. آنهمه استرس داشته باش که حتماً رأس ساعت برسی. به دوستت و اجرایش و حرفش احترام بگذار و حتی یک ربع هم زودتر بیا. بعد دختره حتی نگذارد که بروی توی ساختمان و اول مجبورت کند نیم ساعت توی خیابان در سرما بچرخی و بعد هم ازت بخواهد نیم ساعت دیگر با او که خودش را هم بیرون کرده‌اند توی ماشین بتپید! این دیگر چه جور رسیتال و کوفت و زهرماری است؟ حالا خوب شد این بابا را الان بیست و پنج سال است می‌شناسم و به خاطر خساستی که سر قضایای مختلف در موردم به خرج داده، من هم دست خالی و بدون گل و شکلات و این چیزها آمدم، اگرنه الساعه کیونم می‌سوخت.
رفتیم طبقه دوم و درب یکی از واحدها را زدیم و یک زن میانسالی در را باز کرد و وقتی رفتیم داخل، به جای یک آپارتمان بزرگ که یک سالن پذیرش و یک تعداد مبل راحتی و یک سرویس بهداشتی آن کنار داشته باشد، درسته افتادیم وسط سالن اجرا که چه عرض کنم، اتاقک اجرا! یعنی یک اتاقی بود که یک پله به ارتفاع پانزده بیست سانت آن جلویش داشت که یک لامپ کم مصرف وسط دیوارش کوبیده بودند و آن را توی تخم چشم علاقمندان هنر تابانده بودند. چند ردیف صندلی آهنی (از این‌ها که برای مجالس کرایه می‌دهند) هم تا جلوی در چیده بودند (روی هم رفته به اندازه بیست نفر) دستشویی هم درست پشت در و چسبیده به ردیف آخر صندلی‌ها بود و همان اول کار تشخیص دادم که توی چنین جو گرم و صمیمی و چسبان و تنگ و ترشی، اصلاً امکان ندارد که یواش از این گوشه بچپی توی دستشویی و در بیایی و پاورچین پاورچین فرار کنی بروی بیرون. نخیر. اصرار نفرمایید که امکان ندارد. باید اولش کمی بنشینی و رد گم کنی که ما فقط برای دستشویی نیامدیم و آدم‌های فرهیخته‌ای هستیم که غفلتاً وسط مراسم جیش‌مان گرفته.
خلاصه بعد از کلی رد گم کردن و ادای فرهیخته‌ها را درآوردن پاشدم یواشکی رفتم جلوی دستشویی و دستگیره را که فشار دادم متوجه شدم کسی داخل است. حالا لامصب مگر می‌آمد بیرون. یک دختر دیگر هم آمد از من پرسید کسی داخل است و مجبور شدم برایش توضیح بدهم که من خودم توی صف هستم. قیافه دختره شبیه شخصیت‌های زن والت‌دیسنی بود. با چشم‌های فاصله‌دار و بادامی و لب‌های برجسته غنچه‌ای و صورت گوشه‌دار با فک و چانه‌ی تیز و فرم لوزی و موهای صاف فرق وسط. مثل «بل» در «دیو و دلبر».
حالا از این می‌ترسیدم با آن سکوتی که بر آن اتاق کوچک حکمفرما بود و با آن اسهالی که من زده بودم، یک وقت صدایی توی دستشویی تولید کنم که احساسات رقیق هنرمندان را جریحه‌دار کند و کل رسیتال موسیقی را به چالش بکشاند. شوخی که نداریم. صحبت از تاریخ موسیقی کلاسیک کل دنیاست.
خوشبختانه قضیه بی سر و صدا حل شد و حالا دیگر می‌توانستم با تمام وجود، دل به موسیقی بدهم. اما حالا که من شش دانگ در اختیار موسیقی بودم، موسیقی ناز می‌کرد. آقا یک ساعت گذشت و هنوز این‌ها شروع نکرده بودند. دیگر از عصبانیت می‌خواستم صندلی‌های آهنی را که کیونم را سِر کرده بود، گاز بگیرم. این دیگر چه بساطی بود؟
خلاصه شروع شد و این رفیق‌مان هم بیا نبود. شوهرم تازه داشت به موضوع علاقمند می‌شد. چرا که توی آن اتاق، تمام عناصر مورد علاقه‌اش همینجوری موج می‌زدند. موسیقی کلاسیک و اپرا و کُر و آقایان کت و شلواری و سوسول با موهای مؤدب شانه شده و خانم‌های تریپ هنری و اره و اوره و شمسی کوره و تمام عناصر مورد علاقه‌ی یک ذهن کلاسیک.
اما من بیشتر خنده‌ام می‌گرفت از آن اداها. ترانه‌های کلاسیک که به سبک اپرا و با اصوات عجیب و غریب اجرا می‌شدند و قیافه‌ی آدم‌ها حین اجرا که کش می‌آمد و مچاله می‌شد. ناهماهنگی بین خواننده و نوازنده. کیفیت ضعیف پخش صدا با نویز فراوان. و تمام این‌ها را فقط به یک دلیل تحمل می‌کردم:
آن پذیرایی و شیرینی خامه‌ای و چای و کافی‌میکس آخرش. خصوصاً که ساعت 7 شب بود و دیگر گرسنه‌ام شده بود.
اجرای دوستم بسیار ضعیف بود و اصلاً نه آن چیزی که من فکر می‌کردم بود و نه آن چیزی که خودش تصور می‌کرد. حالا من اصلاً چیزی از موسیقی بارم نیست و ادعایی هم ندارم، ولی فرق بین یک اجرای خیلی ضعیف را با یک اجرای خیلی خوب یا لااقل متوسط می‌فهمم. و این یک اجرای بد بود. آنوقت موهایش را هم صورتی بدرنگ کرده بود و دور صورت گردش فرفر داده بود و سعی کرده بود لباسش هم خیلی سنتی باشد و... یک ملغمه‌ی خنده‌داری شده بود شبیه زن‌های موحنایی دهاتی با لباس‌های چهل‌تکه.
من متأسفم. متأسفم که اینقدر وقت گذاشتم برای چنین مراسمی. که خودم را آواره کردم و تمام بعدازظهرم را به هدر دادم و پسردایی شوهرم را هم که زنگ زده بود بیاید برای عیددیدنی پیچاندم (و حالا باز در یک فرصت دیگر سرم خراب می‌شود) و در انتها ضربه‌ی آخر را هم خوردم و دیگر کاملاً منهدم شدم:
خبری از پذیرایی نبود. حتی چای کیسه‌ای در لیوان یک بار مصرف، بدون قند!
دیگر نزدیک بود از وسط آن جماعت بی‌دروپیکر بزنم و بروم جلو و یقه‌ی رفیق‌ام را بگیرم و با چشمانی اشک‌آلود فریاد بزنم که: تو تک دل مرا بریدی! تو مسلمان نیستی!
اما شوهرم تسلایم داد و سرانجام چند عکس لوس و بی‌معنی با رفیق‌مان و خواهرش انداختیم و خداحافظی کردیم و دست از پا درازتر بیرون زدیم. بیرون هم سرد و باد و سگ لرز. ای توی روحش.
یعنی جرأت دارید دیگر یک کدام‌تان مرا به نمایشگاهی، رسیتالی کوفتی از آثار خودتان دعوت کنید. قرار است در آینده معروف بشوید؟ خوب هر وقت شدید، خودمان می‌آییم پول می‌دهیم بلیت می‌خریم و می‌بینیم. اما دیگر هرگز از هیچ هنرمند نوپایی حمایت معنوی نخواهم کرد. این از من.
با این رسیتال‌تان.