چهارشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۹۲

342: ما رفتیم و دل شما را شکستیم.همین.

نوشتن، نوعی جلق زدن است. مثل عادتی که خودت می شناسی و وقتش را می دانی. نه خوب است. نه بد. لازم است. و تمام که می شود، فقط بی حس و نا می افتی و دوست داری بخوابی. همه مان این وقت ها را می شناسیم. همه مان یک طوری می دانیم چطوری است آن چیزی که نه خوب باشد و نه بد و وقتی ارضا شد، دیگر نیازی بهش حس نشود تا پریودش طی شود و سر موعد دوباره به آن نیاز احساس شود.
خاصیت زندگی است که همه چیزش از ریز تا درشت از یک قانون تبعیت می کند. از ریزترین جزء یک اتم، تا بزرگترین کهکشان شناخته شده. کی بود که این ها را می گفت؟ معلم قرآن دوران راهنمایی؟ معلم فلسفه ی دوران دانشگاه؟ چه فرقی می کند. حالا دیگر خودم هم می دانمش. نیازی به یادآوری و بازگویی نقل قول ها نیست.
شب است. خانه ام. شوهرم اضافه کاری شب عید دارد ودیر می آید. خوبی اش این است که سرش آنقدر شلوغ است که زنگ هم نمی زند و خوبی اش حتی این هم هست که خانواده اش گمانم حالا دیگر می دانند که من وقتی خانه باشم، نیازی به این ندارم که کسی زنگ بزند و حالم را بپرسد و سرگرمم کند. اصولاً از آدم به دورم و ممکن است یکهو به سرم بزند بخوابم و اگر کسی لطف کند و زنگ بزند، ممکن است فقط بدخوابم کند و فحش های تودِلی بخورد. حتی ممکن است جواب هم ندهم و طبعاً نباید نگران شود و فکر کند که ممکن است این شب عیدی از چهارپایه افتاده باشم و الأنه بیهوش و نا یک گوشه ولو باشم. خیلی محتمل است که فقط حوصله ندارم جواب بدهم. همین... و همین است که آن ها هم دیگر لطف شان مزید بر علت نمی شود و زنگ نمی زنند نیم ساعت حرف بزنند.
من حوصله ی هیچکس را ندارم. چرا؟ نمی دانم. اما کاش اطرافیانم این را می دانستند و سعی نمی کردند سرگرمم کنند. صمیمی ترین دوست دوران زندگی ام کسی است که نیم ساعت پیش، بعد از چند ماه داشتیم با هم تلفنی حرف می زدیم. بعد از چند ماه. و من حتی نمی دانم این روزها چه مشکلی دارد و چه شب هایی گریه کرده است و از چه چیزهایی غصه خورده است و کِی ها منتظر بوده و چه کسانی روی مخ اش بوده اند.
آخرین باری که دیده امش یادم نیست یک سال پیش بود؟ دوسال؟ کمتر یا بیشتر. چه فرقی می کند. و حالا اینبار اگر با لباس خانه ببیندم احتمالاً فقط در مورد اینکه شکم آورده ام و چاق تر شده ام اظهارنظر خواهد کرد. و من بهش خواهم گفت که لباسش چقدر بهش می آید.
بیست سال دوستی. و حالا این.
از خیابان صدای آمبولانس می آید. گاهی هم صدای تیر اندازی. گاهی صدای ضبط ماشینی که ولوم صدای هایده را چسبانده به سقف. گاهی صدای دزدگیر ماشینی که صاحبش توی سالن عروسی سر کوچه است و ماشین اش را جلوی خانه ی ما پارک کرده. همین چیزهاست توی خیابان. توی خانه اما الأن فقط یک صدای مشکوکی از لوله بخاری می آید. شاید صدای باران است. یا صدای سوسکی که از باران به دهانه ی گرم لوله بخاری پناه آورده. گه خورده که پناه آورده اصلاً. سوسک ها که پناه نمی آورند. سوسک ها موذیانه می خزند و نفوذ می کنند و کثافتکاری به بار می آورند. درباره سوسک ها همیشه پای نیت های پلید و شیطانی در میان است. پناه آوردن، مال گنجشک ها و یاکریم هاست.
عصری که خوش و خندان از زود تعطیل شدن آخرین روز کاری هفته آمدم خانه، بعد از لباس عوض کردن رفتم توی دستشویی و دیدم که شوهرم یادش رفته درپوش توری سوراخ روشویی را بگذارد. کاملاً مطمئن نبودم که سوسک هایی که گه گداری توی خانه پیدایشان می شد، از همین جا نفوذ کرده باشند. همه ی سوراخ ها را چک کرده و گرفته بودیم و باز هم سوسک در می آمد. شاید از زیردر ورودی می آمدند. شاید از کناره ی لوله ی هواکش هود. شاید از سوراخ سنبه های کنار لوله ی فاضلاب دستشویی طبقه بالا که از سقف دستشویی ما بیرون زده بود. نمی دانم. مرده شور ببردشان. همیشه از یک سوراخی، ولو اینکه در چین باشد، یا به اندازه ی یک ارزن باشد، نفوذ می کنند. انگار تقدیر آدمیزاد و سوسک از روز ازل در یک سطر نوشته شده و به هم گره خورده است.
می گفتم... که بله، درپوش روشویی را نگذاشته بود و حالا سوسک محتمل بود. با ترس و لرز، دوش مشکوکی گرفتم و خبری از سوسک نشد. بعد هم رفتم یک ساعت خوابیدم و بیدار شدم رخت های توی ماشین لباسشویی را روی بند رخت فلزی پهن کردم و خبری از سوسک نشد. داشت کم کم خیالم تخت می شد که سوسک ها متوجه غفلت ما نشده اند و تا آمده اند بفهمند هم من زرنگی کرده ام راه را بسته ام و حالا دارند دست بر پس دست می زنند و آه می کشند از فرصتی که از کف رفت.
همینطوری روی کاسه ی توالت فرنگی نشسته بودم و به دوردست ها می نگریستم که یکهو دیدمش. خود کثافتش بود که ووووورررررررررری خزید و از بغل در بیرون رفت. تنبان ام را احتیاطاً بالا کشیدم و گفتم:‌ تف به روت، کثافت! (تف به روت را مواقعی که بدبیاری ای می‌آورم که اصلاً فکرش را هم نمی کردم ، ادا می کنم. مثل وقتی که راننده اتوبوس یا مترو، توی یک ایستگاه شلوغ که من خودم را با ورودی در تنظیم کرده ام، یکهو هوس کند دو متر آنطرف تر ترمز کند!) نوک پا جوری که آب توی دل سوسکه تکان نخورد، با در نظر گرفتن تمام  جوانب و چک کردن تمام دیوارهای اطراف و زمین جلوی در دستشویی و دمپایی روفرشی و زیر مبل و ورودی اتاق، یواشی اول از هم دمپایی را پوشیدم که احتمال تماس سوسک را با پایم کمتر کنم، و بعد عقب و جلو پایان (پایانیدنان؟ پایاندنان؟ در حال پاییدن؟ در حالی که می پاییدم؟) به سمت در ورودی رفتم و اسپری سوسک را که آنجا دم دست جاسازی کرده بودم برداشتم و حالا بگرد دنبال سوسکه. وسایل را یکی یکی با احتیاط کنار می زدم که نترسد و یکهو نپرد روی سرم یا ندود زیر پایم.
خلاصه بعد از اینکه کلی اعتماد سازی کردم، خودش را نشان داد عوضی. پشت سبد لباس چرک ها بود. حالا می ترسیدم از سوراخ های سبد برود تو. بخزد روی لباس زیرهایم. دست و پا و شکم کثافتش را بمالد روی خصوصی ترین و نزدیک ترین لباس هایم به من. اما شرافت به خرج داد و همان حوالی، خودش را تسلیم کرد. یعنی من یک فس اسپری اتک سوسک کش را بهش خالی کردم. چه فسی! گه مصب خراب بود و آب را به جای اسپری کردن، روی دست و بال خودم می پاشید و از زیرش راه می افتاد روی فرش و زار و زندگی ام. یعنی تا قبل از کشتن سوسکه این جنبه اش اصلاً برایم مهم نبود. مهم فقط کشتن آن پلید نابکار بود. اما بعدش تازه درگیر عواقب کار شدم.
آنقدر با آن اسپری افلیج ناقص که عین تفنگ آبپاش بود، روی سرش و در و دیوار خانه سم پاشیدم که حالش بد و هول کرد بنا کرد اینطرف آنطرف دویدن و تگری زدن و بعد هم رفت افتاد روی کف پوش پادری و همینطور که رو به سقف دست و پایش را تکان می داد و می گفت خدا لعنتت کند (یا مثلاً دهنت سرویس. یا مثلاً مادر کجایی که بچه ات را کشتند؟) یک دمپایی هم خورد و عنش در آمد. البته سعی کردم فقط بزنم توی سرش که عنش نپاشد. اما زیاد از خودش پدرسوختگی در آورد و جفتک زد و نشانه گیری ام دقیق در نیامد. و به هرحال مهمترین چیز در آن لحظه کشتن سوسک بود و اینکه عنش را چطور پاک کنم در حاشیه قرار می گرفت.
بعد یک نگاهی به اطراف خانه انداختم و جنازه سوسک را همانجا رها کردم و رفتم به شوهرم زنگ زدم گفتم دیوث چرا درپوش را نگذاشتی و حالا خودت باید گندش را پاک کنی و پادری را توی حمام بشویی. بعد هم که مطمئن شدم اهمیت موضوع را آنطور که شایسته بوده بهش خاطرنشان کرده ام، رفتم افتادم و دوباره خوابیدم.
به خاطر اینکه آخر هفته است و شب  عید است و من مدت هاست خیلی خسته ام و حتی حوصله ندارم خانه تکانی کنم و ترجیح می دهم در چنین شرایط ایده آلی که شوهرم خانه نیست که همش دهانش باز باشد و غذا غذا و چایی چایی و میوه میوه کند و صدای برنامه های تخمی تلویزیون را زیاد کند و یا مجبورم کند که باهاش حرف بزنم و هی برایش تعریف کنم که کی چی گفت، از فرصت استفاده کنم و فقط بخوام.
راستش من علیرغم چیزی که شما فکر می کنید، اصلاً آدم سرگرم کننده و پرحرفی نیستم. عین عن خشک می مانم. اگر اینترنت در دسترس ام باشد که پای اینترنتم. اگر نباشد هم دارم به دوردست ها می نگرم و به چیزهای چرند فکر می کنم. و مگر چی بشود و شما کی باشید و چه  سوژه ی چالش برانگیزی مطرح کرده باشید که توجهم جلب شود و وارد بحث شوم. فرقی هم نمی کند که سوژه چقدر مهم باشد. کاملاً بستگی به نظر خودم دارد.
راستی من نمی دانم چرا مادرشوهرم فکر می کند که من در این شب های اضافه کاری شوهرم، الزاماً زن تنهای بی کس دلشکسته ای هستم که احتیاج به سرگرم شدن دارم و بنابراین خودش را ملزم به این می داند که هر شب آنقدر زنگ بزند که من جواب بدهم و چهل دقیقه حرف بزند تا من گذر زمان را حس نکنم؟ همه ی زن ها که مثل هم نیستند. یکی هم عین من از آدم به دور است. این را در تعاملات تان مدنظر قرار دهید لطفاً.
خوابیدم و چقدر خوشحالم که خواب سوسک را ندیدم و لااقل خواب آقای الف (یکی از مدیران قسمتی که در آن کار می کنم) را دیدم. آقای الف یک شخص تنومندی است که همیشه در نزده و ناغافل وارد اتاق می شد و من و همکارم اسمش را گذاشته بودیم (نانی). و این نانی در کارتون قلعه ی هزار اُردک، یک مستخدمه ای بود که خیلی گنده و تنومند بود و یک دست شکسته اش همیشه از گردنش آویزان بود و وقتی صدایش می زدند، به جای اینکه از در وارد شود، دیوار را خراب می کرد و از دیوار نازل می شد. درست عین بولدوزر.
آقای الف یک ویژگی بدتر هم داشت و آن اینکه صدایش مثل بوق کشتی بود و اتاقش درست روبروی اتاق ما. به خاطر نوع شغلش هم مجبور بود (شاید هم مجبور نبود) که مدام توی راهرو بایستد و کارمندان خدمات و تشریفات و تدارکات زیردستش را با صدای بلند و به نام کوچک شان صدا کند. طوری که ما حتی از توی اتاق و با در بسته هم نمی توانستیم صدایش را تحمل کنیم.
القصه این آقای الف دیروز استعفا داد (یا استعفای اجباری اش دادند) و امروز اتاقش را به مدیر جدید تحویل داد و با اندوه فروخورده ای ایستاد وسط راهرو و بلند، طوری که همه بشنوند، گفت ما رفتیم. و این جمله اش علیرغم تمام آزار و اذیت هایش، تا مغز استخوان من سرایت کرد و طوری عین صاعقه به ناخودآگاهم زد که توی خواب دیدم که آقای الف به شدت مهربان و ملایم شده و اصرار دارد که مرا هم به عنوان کارمند خوبش، به صورت اشانتیون همراه خودش به محل کار جدیدش ببرد. و در تمام طول خواب هم هی از من نه و بهانه تراشی بود و از او رد بهانه ها و اصرار بیشتر. طوری که آخرهایش دیگر کابوسی شده بود که تویش من سعی داشتم دلیل بهتری برای نرفتن به همراه آقای الف بیاورم و او پیشاپیش جواب همه ی اگر و اماهای من را توی آستین اش داشت. و اگر بیدار نشده بودم،‌ حتمی تا آخر عمر محکوم به تحمل صدای بوق کشتی آقای الف در مغزم می شدم.
ما رفتیم و دل شما را شکستیم. همین.
این جمله ای بود که از صادق هدایت بعد از خودکشی اش برجا ماند.

شنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۹۲

341: دست به کاری زنم که غصه سرآید

تمام هفته کار می‌کنیم. صبح تا شب نیستیم. شب هم که می‌رسیم خانه، بیشتر بحث‌ها روی «چی بخوریم؟» و «کِی بخوریم؟» و «کِی بخوابیم؟» و «چه فیلمی ببینیم؟» و «توی خونه چی کمه که فردا بخریم؟» می‌چرخد.
بدتر آنکه تمام هفته کار می‌کنیم و آخر هفته که باید خوب و خوش باشیم، دعوا می‌کنیم. چونکه خانه به هم ریخته است و من باید عین خر کار کنم که تمیز بشود و در حین کار همینطور غر می‌زنم که چرا تمام هفته لباس‌هایت را روی پشتیِ صندلی تلنبار می‌کنی و چرا هرچه می‌گویم را پشت گوش می‌اندازی و چرا توالت و روشویی را نمی‌شویی و چرا موکت‌های کف خانه را به اندازه نمی‌بُری و با چسب به کاشی‌ها نمی‌چسبانی که راه نیفتند و نلغزند و چرا پرده حمام را نصب نمی‌کنی که مدام روی همه‌جا لکه‌ی آب نباشد و خیلی چیزهای دیگر...؟ و این‌ها از من یک زن عصبی غرغرو می‌سازد و او هم که کلاً نمی‌خواهد کم بیاورد و حاضر جوابی می‌کند که تقصیر را گردن نگیرد و همینجوری می‌شود که دعوای‌مان می‌شود و به سر و کول هم می‌پریم و آبا و اجداد هم را وسط می‌کشیم(بدبخت پیرزن آپارتمان بغلی!).
آخر هفته قرار است خوب باشد، ولی هیچوقت نیست. قرار است دوتایی برویم بیرون و قلیان بکشیم و فیلم ببینیم و خوش بگذرانیم. ولی در عمل من حمالی می‌کنم و غر می‌زنم و او حاضر جوابی می‌کند و دعوا می‌کنیم و به حکم وظیفه می‌رویم خانه‌ی مادرش یا مادرم و آخر هفته‌ام به فنا می‌رود.
این زندگی‌ای که من می‌خواستم نبود. قبل از ازدواج که  هیچ، پدرم به تنهایی برای بگا دادن مخم کافی بود. همش محدودیت. همش بی‌اختیاری. همش عدم مالکیت و سربار بودن. همش حرف مفت شنیدن. اما تمام این‌ها را به امید این تحمل می‌کردم که یک روز با آدمی که خودم انتخاب کرده‌ام ازدواج خواهم کرد و بعد از آن همه چیز «خودخواسته» و «دلخواه» خواهد بود. بعد از آن مالک سرنوشت و انتخاب‌های خودم خواهم بود. یک اتاق خانه‌ام را تبدیل به کارگاه نقاشی و سفالگری می‌کنم و یک گوشه‌اش هم یک میز تحریر و کاناپه برای نوشتن و خواندن خواهم گذاشت. گلدان‌های کوچک خودم را پشت پنجره خواهم گذاشت و غذاهای فست‌فودی خودم را درست خواهم کرد و هر روز قارچ سوخاری خواهم خورد و هر شب عدس پلو کوفت خواهم کرد.
اما وقتی یک خانه‌ی 50 متری یکخوابه داری که توی اتاق خوابش فقط جای تختخواب و میز کامپیوتر و به زحمت بند رخت فلزی است، کجا می‌شود نقاشی و سفالگری کرد؟ وقتی صبح تا شب سر کاری و همیشه هم در چشم همه «موظف»ی که خانه‌ات تمیز باشد و غذای تازه توی یخچال داشته باشی و میوه و بساط پذیرایی مهمانت هم کامل باشد و یک ذره گرد و غبار روی میزی، آینه‌ای، لبه‌ی مبلی، جایی ت نباشد... مجبوری همان آخر هفته‌ها را هم وقف خانه‌داری کنی. وقتی دوستانت هر کدام یک طرف پخش و پلا شده‌اند و هر کدام یکجور دلخوری از هم دارند و حتی نمی‌شود همه‌شان را با هم به خانه‌ات دعوت کنی... مجبوری رفت و آمدت را هی محدود و محدودتر به فامیل و خانواده کنی: مهمانی‌ها و مراسم‌های بی‌پایان. دعوت‌های رسمی ختم و عزاها و عروسی‌ها و تولد‌ها و ختنه‌سوران‌ها و سفره‌ها... هر پنجشنبه شب لزوماً خانه‌ی مادرشوهر، تا فردا عصرش. اینها برای بگا دادن آخر هفته‌هایت کافیست.
اما تمام این‌ها به کنار، من مدت‌ها منتظر بوده‌ام که «یه روز خوب میاد»... و نیامد. حالا چه؟ منتظر بودیم بزرگ بشویم، و بیاید. بزرگ شدیم و نیامد. شوهر کردیم و نیامد. بچه‌دار شویم که بیاد؟ نه. عمراً. دیگر گول نمی‌خورم. روز خوب، اگر آمدنی بود باید تا قبل از سی سالگی می‌آمد. بعد از این فقط روزهای بد و بدتر می‌آیند. روزهای بیماری. مرگ کسان. تنهایی. قحطی و گرانی روزافزون. سوراخ شدن لایه‌ی اوزون. از بین رفتن طبیعت. بیماری‌های آزمایشگاهی.
هوس‌اش افتاده توی دلم که بچه‌های داستان قدیم را دوباره دور هم جمع کنم. دوباره بنویسیم. دوباره دور هم باشیم به یک بهانه‌ای. اینجور از رویاهایمان دور نیفتیم و پلاسیده نشویم...
به شوهرم می‌گویم:
شماها از زن چی میخواین؟ قرمه سبزی خوشمزه و لب خندون و در قندون و صکس خوب و احترام به ننه‌تون و یکی دو تا توله که اون وسط ونگ بزنن و قل بخورن. بعدم به زنه گیر بدین که برو بدنسازی و موهات و روشن کن و داف باش (در بهترین حالت که مثلاً نخواین هیزی هم بکنین و هرز هم بپرین) و بعد با این عروسکتون جلوی دوستاتون و زناشون پز  بدین که تیکه‌ای که شما تور زدین بهتر بوده. زن روشنفکر و نویسنده و هنرمندم واسه همین میخواین: پز دادن جلوی دوست و فامیل! اگرنه توی این راه حاضر نیستین هیچ هزینه‌ای پرداخت کنین و هیچ گوشه‌ای از کار بگیرین که زنه وقت این غلطا رو هم پیدا کنه. شما یه قاب عکس میذارین جلوش که الگوی خودش کنه. دیگه خودش میدونه و خودش.
اما این حرف‌ها فایده ای هم دارد؟ نه.
باز اول هفته این است و آخر هفته آن.
دارم پیر می‌شوم. زندگی دارد می‌رود و ازم دور می‌شود و من از این زندگی راضی نیستم. به والله راضی نیستم.

باید یک کاری بکنم.

دوشنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۹۲

340: شانس گه، ضرب در گه شانسی

یک سوء تفاهمی با یک همکارم پیش آمد که باعث شد به این نتیجه برسم که تا گردن توی گه بروکراسی فرو رفته‌ام (ایم) و خبر نداریم.
اصل ماجرا از آنجا شروع شد که متصدی امور کامپیوتر یک روز حدوداً یک یا دو ماه پیش آمد اتاق ما که یک وری به کامپیوترها برود و مشکلی را برطرف کند. این وسط معلوم شد که به خاطر اتصالی هاب (از این سه راهی‌های مخصوص پورت USB) پرینترها یکی در میان قطع و وصلی دارند. تصمیم گرفتیم کیس را بگذاریم روی میز و بیخیال سیم رابط و هاب و اینها بشویم. خلاصه این وسط یک هاب اضافه آمد. این بابا هم شوخی‌اش گرفت که: من هرچی اضافه بیاد رو مصادره می‌کنم! گیر داده بود که حتی هدفن را هم با خودش ببرد. حالا توی این هیر و ویر من نمی‌دانم حواسم پی کیون کی بود که متوجه نشدم این دقیقاً چی را با خودش برد و نبرد. چون تا حالا توی شرکت به این بزرگی با اینهمه کارمند و برو بیا و بروکراسی کار نکرده بودم، فکر کردم قضیه، چیز مهمی نبوده و حتماً این بابا که خیلی قبل از من توی این شرکت بوده هم می‌داند که مسأله‌ای  ایجاد نمی‌شود، وگرنه چنین شوخی‌ای نمی‌کرد.
تا دیروز که خانم رئیس (بد نیست؟ خوب به جایش چه بگویم که شما در عین حال متوجه زن بودن رئیس‌ام هم بشوید؟) آمد و یک Ram آورد و گفت این را بگذار توی Ram Reader و فایل‌هایش را پرینت رنگی بگیر. حالا من اصلاً توی عمرم با رم ریدر کار نکرده‌ام. نمی‌دانم چه شکلی هست. توی این اتاق هم فقط یک کشوی مخصوص اینجور ابزارآلات اداری داریم که من هرچه گشتم (کور بودم فی‌الواقع) پیدایش نکردم آن تو. فقط یادم هست که توی این آت و آشغال‌های کشو همان اوایل یک چیزی دیده بودم که نفهمیده بودم برای چی استفاده می‌شود و یک سیم پنج سانتی با یک پورت یو اس بی هم بهش وصل بود. ولی چیزی که من توی ذهنم مانده بود، یک شیء دراز شبیه همان هاب بود. در حالیکه بعداً معلوم شد این لامصب اصلاً یک مربع پنج در پنج سانتی متر است که پورت و سیمش هم روی خودش تا می‌شود و فرو می‌رود و دیده نمی‌شود. حالا شما تصور کن یک صفحه‌ی باریک سفید که هیچی بهش وصل نیست کف کشو زیر کلی خرت و پرت است. شما باشی می‌بینی‌اش؟
بعد این خانم رئیس (زشت نباشد؟) همینطوری عین عزرائیل ایستاده بود بالای سر من «کوش؟ کجاست؟» می‌کرد و به من استرس وارد می‌کرد. هرچی فکر کردم ذهنم به جایی نرسید. رئیس هم با قلبی آرام و روحی مطمئن خطاب به من فرمودند: به هرحال جزء اموال این اتاق بوده و مسئولیت‌اش با شما بوده. یعنی کیونت پاره است و خودت باید بخری بگذاری سرجایش و ضمناً نبودن این رم‌ریدر باعث نمی‌شود که من از تو پرینت این فایل‌ها را نخواهم و دیگر به خودت مربوط است. Ram را بگذار زیر زبانت (یا هرجا که راحت‌تری) و انگشتت را بکن توی پورت USB و پرینت بده بیرون.
خلاصه فشارم رفته بود بالا و استرس گرفته بودم. نه از گم شدن آن صاحب مرده و دادن ضررش، که از عقب افتادن کارم و بازخواست این زنیکه و اینکه حالا باید جواب این را چطور بدهم؟
یکهو یاد قضیه شوخی متصدی کامپیوتر افتادم. خریت کردم و به رئیس گفتم. او هم بدون یک لحظه فوت وقت برداشت و زنگ زد به یارو که: یالا اون رم ریدر و وردار بیار (مرتیکه دزد! این را به طور ضمنی با لحنش اضافه کرد!). از یارو که کار من نیست و من خبر ندارم. از این که مگر می‌شود و بردار بیاور و دست خودت است.
بعد هم یکهو گوشی را داد دست خودم که به اصطلاح با هم روبروی‌مان کند. من احمق هم چون هول شدم و دست و پایم را گم کردم، نفهمیدم چی گفتم و یک طوری جلوه کرد که انگار دارم به زور، ماجرا را گردن یارو می‌اندازم و هرچی او می‌گوید من برنداشتم، من اصرار دارم که یک کم دیگر فکر کن و بگرد شاید بود!
خلاصه بد شد. یارو که تا دیروز ما را تحویل می‌گرفت و هرجا می‌دید سلام و علیک می‌کرد، با ما رفت توی قیافه و گمانم سر دلش مانده که یک جایی سرم خالی کند.
(حالا این در حد خودش گه‌شانسی بود، اینجایش را ببین که در حین تایپ همین پست، آمد اتاق ما که فلان مشکل را که با word داشتید حل شد یا نه؟ از من که کدام؟ و از او که همان که فلان؟ یکهو آمد نشست پشت سیستم و من وقت نکردم فایل را اسم بدهم و ذخیره کنم. حالا هر چیزی را می‌آید باز کند این صاحب مرده هم بالا می‌آید و عین دست خر، تمام قد وسط صفحه باز می‌شود و عربی می‌رقصد. مطمئنم که متوجه موضوعش شد و فهمید یک چیزی درباره همان قضیه است. تازه اگر چشمش به فحش‌های زیبای متن که آن وسط عین نگین می‌درخشیدند نیفتاده باشد! ریدم به این شانس.)
آخر این متن قرار بود به این نتیجه برسیم که «بروکراسی بد است و چرا اینهمه نامه‌نگاری برای موضوعاتی به این خردی و مسخرگی و چرا اینهمه ادا و اصول و سلسله مراتب اداری و چرا فلان و بهمان؟... » ولی در عمل به این نتیجه رسیدیم که «چرا هیچ وبلاگ نویس الاغی نباید در هنگام کار در چنین شرکت سرّی و خفن و گنده و فلانی، پست وبلاگی بنویسد. و اینکه در واقع آدمیزاد باید پست وبلاگی را علیرغم مزاحمت‌های شوهرش، شب‌ها توی خانه بنگارد و حتی اگر هنوز توی خانه اینترنت ندارد، روی فلش بریزد و بیاورد در یک لحظه کپی کند روی وبلاگ و فایل را از روی صفحه جمع کند تا دچار اینهمه مصیبت و خاک بر سری نشود و آدرس وبلاگ شخصی‌اش دوباره لو نرود.»

شنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۹۲

339: روز خوب برای ریس ماهی

ساعت دوازده ظهر پنجشنبه:
تلویزیون دارد یک چیزی پخش می‌کند و من طبق معمول نگاه نمی‌کنم ولی روشن کرده‌ام که فقط یک صدایی بیاید و تنها توی خانه توهّم نزنم. (از این‌هایی که توی نوشته‌هایشان خیلی روی تشدید تأکید می‌کنند بیزارم چونکه تشدید عربی است و آدم که خر نیست و خودش می‌فهمد و... ولی شرمنده این بار مجبور شدم.)
تمرکز حواس ندارم. نه این لحظه‌ی خاص. همیشه. مجبورم کارها را دسته‌بندی کنم تا دوباره کاری نکنم و گیجمانی نگیرم. یک وقت می‌شود سه بار می‌روم توی اتاق خواب اما هر بار یادم می‌رود برای چه کاری آمده بودم و یک کار دیگر یادم می‌افتد و سرم به آن گرم می‌شود و از اتاق خارج می‌شوم. برای همین هر وقت می‌خواهم برای سر و سامان دادن یک کاری مثلاً بروم توی اتاق خواب یا سرویس بهداشتی، سعی می‌کنم چند تا کار را جمع کنم و یکدفعه بروم. این بار هم داشتم به خودم می‌گفتم این قرقره را می‌گذارم توی کشوی اول و این روسری را تا می‌کنم می‌گذارم توی کشوی دوم و لباس‌های روی پشتی صندلی را می‌گذارم سرجایشان توی کمد و... همینطور وارد اتاق خواب شدم که... یک صدای شرشر آب از توی ایوان (حیاط؟ پشت‌بام؟ بالکن؟) به گوشم خورد. حالا این ایوان چطوری است؟ پشت‌بام یک اتاقک برق است که از راه پنجره‌ی اتاق خوابمان به خانه‌ی ما راه دارد. یعنی به عنوان ایوان (حیاط؟ پشت‌بام؟ بالکن؟) ازش استفاده می‌کنیم، ولی چون ارتفاع کف آن برابر با لبه‌ی پنجره‌ی اتاق خواب است، عملاً دسترسی به آن فقط  از طریق یک چهارپایه‌ی چهار پنج پله امکانپذیر است. آنهم بعد از کنار زدن آن قطعه پلاستیک بزرگ که با چسب و بدبختی به بالای پنجره بندش کرده‌ایم و لبه‌اش را هم تپانده‌ایم لای پنجره که شب‌های زمستانی باد سرد نخورد توی ملاج ما که موقع خواب سرمان رو به پنجره است. آنهم بعد از باز کردن آن قفل کت و کلفتی که شوهرم زده به پنجره که راه دُزدخور را سد کند. خلاصه شما فرض کن در این شرایط دسترسی به آن ایوان لامصب اصلاً محال است. خوب؟ هیچی دیگر. صدای آب دارد می‌آید. حالا چکار کنم؟
حتماً برف‌های روی آن سایبان ایرانیتی است که دارد آب می‌شود و می‌ریزد. می‌آیم بروم دنبال کارم که... یک کم دیگر گوش می‌دهم. نه این صدای آب شدن برف نیست. خیلی شدیدتر است. چشم‌هایم گشاد می‌شود. نکند...؟ می‌روم جلوتر و لبه‌ی پلاستیک محافظ پنجره را بالا می‌دهم...بعععععععععععععععلهههههههه! آب دارد از لبه‌ی پنجره شره می‌کند و می‌ریزد پای پنجره و جاری شده تا زیر تختخواب. آنهم تختخواب MDF که کاملاً مماس با زمین است و آنقدر سنگین است که دو تا مرد یل هم نمی‌توانند تکانش بدهند چه برسد به من ریقو.
هول می‌شوم. حجم آبی که از پای پنجره به سمت داخل جاری است خیلی بیشتر از آن است که کنترلش کنم. می‌دوم توی آشپزخانه و هرچه دستمال توی کشو دارم را برمی‌دارم و می‌برد می‌چپانم پای پنجره و روی زمین. فایده ندارد. آب عین آبشار جاریست و من حریفش نمی‌شوم. سعی می‌کنم حدس بزنم که این آب از کجا می‌آید. شاید پیرزن همسایه بغلی که از آب شدن برف‌ها و چکه چکه چکیدن‌شان روی ایوانش خسته شده دارد سعی می‌کند با شلنگ آب برف‌ها را آب کند و بشوید. عین دیوانه‌ها هول هولکی چادر گل‌گلی به سر می‌اندازم و با شلوار راحتی و دمپایی مردانه‌ی پلاستیکی می‌پرم توی کوچه و روی یخ‌ها می‌دوم تا کوچه بغلی که خانه‌ی پیرزن را ببینم. روی نوک انگشت‌هایم بلند می‌شوم. کسی شلنگ به دست آنجا نیست. اصلاً هیچ کس، چه شلنگ به دست و چه دست به کمر آنجا نیست. باز فکر می‌کنم نکند یکی دارد از پشت‌بام آب می‌ریزد و چیزی را می‌شوید؟ می‌دوم تا طبقه چهارم و می‌بینم که درب پشت‌بام از پشت بسته است. باز هم اعتماد نمی‌کنم. شاید آب خودش دارد از جایی سرریز می‌کند. می‌دوم روی پشت‌بام. از این‌طرف به آن‌طرف سرک می‌کشم. خبری نیست. اصلاً کسی نیست. پایین (بالکن)، را نگاه می‌کنم. خشک است. روی ایرانیت‌ها هم خشک است. هرچه هست از همان پایین است.
دیگر نمی‌دانم چکار کنم. کلید بالکن را ندارم. شوهرم با خودش برده است. حالا دیگر چاره‌ای ندارم جز اینکه بهش زنگ بزنم بگویم زود پاشو بیا خانه. آنقدر دستپاچه‌ام که تا وقتی تلفن را قطع می‌کنم اصلاً متوجه نمی‌شوم که دارد بهم می‌گوید که کلید یدکی یک جایی ته یک کشویی است. همین‌طور که دارم به خودم می‌گویم چه‌کنم چه‌کنم، یکهو یاد جمله‌ی شوهرم می‌افتم: ته کشوی لباس، توی یک جعبه‌ای... کشو را می‌کشم. همه‌چیز را می‌ریزم بیرون. جعبه پشت جعبه. کوچک و بزرگ. قد و نیم قد. بالأخره پیدایش می‌کنم. کلید لامصب را پیدا می‌کنم! به محض اینکه پنجره را باز می‌کنم آب می‌پاشد توی صورتم. خیلی شدید است. اصلاً نمی‌توانم مدت زیادی پنجره را باز بگذارم. فقط وقت می‌کنم تن لش چهارپایه را بکشم لای پنجره که زیر پنجره و پلاستیک محافظش دارد فشار می‌آورد که بسته بشود، و دو سه پله بروم بالا و خم بشوم و ببینم که... بعععععععععععععععللهههههههههههههه! شیر آب بالکن از شدت سرما ترکیده. (البته اینکه شیر آب ترکیده و نه لوله و اینکه از شدت سرما ترکیده را بعداً متوجه شدم. در آن لحظه فقط دیدم که یک لوله‌ای ترکیده و آب دارد به سمت پنجره می‌پاشد.)
دومین اقدام؟ دومین کاری که باید می‌کردم؟ آهان! فلکه‌ی آب خانه را ببندم. کجا بود؟ کجا بود این لامصب؟ زیر ظرفشویی؟ لگن و آبکش‌ها را بیرون می‌ریزم. یک عالمه شیر و بست و لوله و فلان آن زیر هست. سر در نمی‌آورم. آهان! اینجا نیست. احتمالاً پشت گاز است. آن روزها که داشتیم این صاحب مرده را کابینت می‌کردیم، شب‌ها که داشتیم می‌رفتیم فلکه آب را از یک جایی که الأن اجاق گاز است می‌بستیم. پایه‌ی گاز روی فرش آشپزخانه است و آنقدر سنگین و لش است که به زور چند سانتی‌متر جلو می‌آید. چهارپایه پلاستیکی آشپزخانه را می‌گذارم و به زور فلکه را می‌بندم. می‌دوم توی اتاق خواب. یک. دو. سه. چهار... نه فایده ندارد. قطع نشد. باید آب ساختمان را ببندم. دوباره چادر گل گلی به سر می‌اندازم و می‌دوم توی راهپله... حالا در خانه‌ی کی بروم؟ یقه‌ی کی را بگیرم؟ خانم «ف». پیرزن بیماری که با پسرش زندگی می‌کند و بازنشسته آموزش و پرورش است و اعصابش ناراحت است. در خانه‌شان را که می‌زنم هنوز نفس‌ام سر جایش نیامده. هن و هن‌کنان برایش توضیح می‌دهم که چی شده و یکی باید فلکه آب ساختمان را ببندد و من بلد نیستم. آن بینوا هم به فکرش نمی‌رسد که به پسر گنده‌بک‌اش که با رکابی وسط اتاق نشسته بگوید پاشو فیلان. خودش چادر به سر دنبال من راه می‌افتد. اول اتاق خواب و آبشار آب جاری را بررسی می‌کند و بعد می‌رویم توی بالکن و به درب آهنی کف پارکینگ اشاره می‌کند و می‌گوید که باید این را باز کنی و شیر را ببندی؟ خوب! زن حسابی اگر بلد بودم که تو را صدا نمی‌کردم؟ تازه آنوقت زنگ آیفون را می‌زند و پسرش را صدا می‌کند و چند دقیقه بعد عاقبت آب قطع می‌شود.
موکت و زیر تخت و لابد جعبه‌های کتاب زیر تخت و پرده و تمام دستمال‌های آشپزخانه خیس آب است. می‌افتم روی مبل و دو دستی می‌زنم توی سرم که چه خاکی بود که بر سرم شد؟ چقدر خرابی به بار آمده؟ چقدر ضرر خوردیم؟ دوباره چقدر باید هزینه تعمیرات کنیم؟
به میم زنگ می‌زنم. حوصله مامان و بابا را ندارم. میم بهتر از دیگران گوش می‌دهد و کمتر احساساتی می‌شود. میم می‌گوید که صبحی برایم خواب بد دیده بوده. یادم می‌آید که خودم هم خواب بد دیده بودم. که با میم توی یک جایی مثل لاس‌وگاس وسط یک ساختمان بزرگی گم شده بودیم و همه خلافکار بوده‌اند و به ما نظرات سوء داشته‌اند و من هم آن وسط یکهو میم را گم کرده‌ام و به شدت برایش نگران بوده‌ام که کسی ترتیبش را نداده باشد و حتی وقتی بیدار شده بودم آنقدر ناراحت بودم که دلم می‌خواست دوباره بخوابم و میم را پیدا کنم و آخر داستان را خوب تمام کنم تا اوقاتم تلخ نشود و روزم خراب نشود. که شد. هم اعصابم از صبح گه‌مرغی بود و هم اینطوری سورپریز هم شدم.
نیم ساعت بعد شوهرم می‌آید و می‌رود توی بالکن و شیر لعنتی را باز می‌کند و جایش بست ته لوله می‌بندد و کورش می‌کند. هرچه می‌گویم که بیا تخت را بلند کنیم ببینیم زیرش چه خبر است، گوش نمی‌دهد. در واقع می‌گوید کیون لق‌اش. هرچه شده، شده دیگر. کاریش نمی‌شود کرد.
خانه عین سمساری شده. دستمال‌های خیس و کثیف. موکت خیس اتاق خواب. ابزارهای شوهرم که همه‌جا پراکنده‌اند.
هر دو فقط یک چیز را تکرار می‌کنیم: خوب شد خانه بودیم! خوب شد یکی از روزها کاری وسط هفته نبود! چه شانسی آوردیم!
ساعت 9 جمعه شب:
قرار است شوهرم قسمت بیرون مانده‌ی لوله‌ی شیر آب را عایق‌بندی کند که دیگر یخ نزند و نترکند. در واقع می‌خواهد یک جوری بپیچاند و فعلاً از زیرش در برود اما چیزی که مجبورش می‌کند، منم که بهش خاطرنشان می‌کنم که اگر خانه نباشیم و بترکند، می‌ترکانم‌ات!
با غرغر و نق زدن و قول همکاری و همیاری می‌اندازم‌اش توی بالکن و لامپ دستی و سه‌راهی را برایش نگه می‌دارم که جای لوله را پیدا کند. اولش نق می‌زند که نخ و طناب و پلاستیک برای عایق‌بندی ندارد. بعد که جور می‌کنم، گیر می‌دهد به تاریکی ایوان. برایش چراغ می‌گیرم. بهانه می‌کند که لوله بین دیوار و کابینت سه دری است که به عنوان انباری برای ابزار و آت و آشغال‌ها استفاده می‌کنم و کابینت سنگین است و نمی‌شود تکانش داد. کمک‌اش می‌کنم که کابینت را تکان بدهد. بعد همینطور که دارد به لوله ور می‌رود من چرخی توی ایوان می‌زنم و نگاهی به اطراف می‌اندازم. برف‌ها تا وسط حیاطک سی چهل متری آب شده‌اند و ... بله. این آبی که جاری است مال برف‌هاست؟ نه. از کنار دیوار جاریست. مال برف‌های لبه‌ی پشت‌بام است؟ محال است. ما که شیروانی و ناودان نداریم. نخیر. از کنار دو لوله‌ای که به موازات هم تا بالا رفته‌اند جاریست. بدبخت شدیم رفت که!!!
شوهرم را صدا می‌زنم. محل نمی‌گذارد. مصرانه صدایش می‌زنم که فاجعه را به اطلاعش برسانم. وقتی می‌بیند هاج و واج می‌ماند. همینطور چهار قاچ زل می‌زنیم به لوله‌ها و آب جاری. عصبی شده است. دوست دارد یکی را پاره کند. و بهتر است آن یکی من نباشم. سعی می‌کنم روی اعصابش نروم. ولی خودم هم عصبی و نگرانم. این چه بلایی بود به سرمان آمد. این موقع شب. آنهم روز تعطیل. عجب حکایتی شده تعمیرات این خانه‌ی زپرتی. هر روز یک جاییش خراب است و چکه می‌کند و نشتی دارد.
شوهرم می‌رود پشت بام که چک کند ببیند لوله برای چه سمت بام رفته و اصلاً از کجا آمده. وقتی بر می‌گردد چیز زیادی نفهمیده. فقط می‌داند که لوله از یکی از بست‌هایش درست روی لبه‌ی بام سوراخ شده و آب از آنجا می‌ریزد و بخش بیشترش روی بام جاریست.
همینطور که ماسیده‌ایم و نمی‌دانیم چکار باید بکنیم و دست و پایمان دارد توی هوای بیرون یخ می‌زند یکهو به فکرم می‌رسد که مسیر انتهای لوله را دنبال کنم. تا این لحظه شوهرم فکر می‌کند که لوله از پارکینگ آمده و از یک سوراخی آن گوشه‌های اتاقک برق گذشته (چون مشخص است که در غیر این صورت باید از دیوار خانه ما می‌گذشته و سوراخش می‌کرده که نکرده) و بالا آمده و برای شستشو توی این ایوان ازش استفاده می‌شده. بعد توی تاریکی خم شدم و انتهای لوله را کنار دیوار دنبال کردم. لوله داخل کف ایوان نشده بود بلکه خمیده بود و مماس با کناره از زیر یک لایه عایق قیر و گونی بام گذشته بود و از زیر لبه پنجره رد شده بود و... بله! همین‌جاست.  این لوله در واقع ادامه‌ی همان شیر آب ترکیده‌ی پنجشنبه‌ای بود. یعنی؟ دینگ دنگ! آب از پارکینگ به ایوان ما نرسیده بود. بلکه از پشت‌بام به سمت ما پایین آمده بود.
شوهرم دوباره رفت و بررسی کرد و این بار متوجه شد که این لوله از کنار لوله‌ی آب کولرها منشعب شده بوده و یک فلکه مجزا دارد که با بستن‌اش آب جاری از لوله به کنار بام و به داخل بام قطع شد.
از اینجا به بعد ما متوجه شدیم که در واقع این همسایه‌ها نیستند که با بی‌توجهی خود ما را به گاو داده‌اند. بلکه ماییم که با این لوله‌ی انشعابی مسخره‌مان (گو اینکه صاحبخانه‌ی قبلی مسئول آن بوده باشد) آن‌ها را به گاو داده‌ایم و اگر سقف خانه‌ی همسایه‌ی طبقه آخر نشت کرده باشد و صدایش در بیاید، می‌تواند یقه‌ی ما را بگیرد و ازمان خسارت بخواهد.

بنابراین مثل گربه‌های موذی روی نوک پنجه تیلیک تیلیک از کنار راهپله خزیدیم و پایین آمدیم و کسی کابینتی را تکان نداد و کسی لوله‌ای  را عایق‌بندی نکرد و دیگر هیچ لوله‌ای نترکید و هیچ بچه‌ای بی‌مادر نشد و هیچ زنی بی‌شوهر نشد و قصه ما به سر رسید و کلاغه ترکید.

دوشنبه، دی ۳۰، ۱۳۹۲

338: فرهیختگی تعطیل. هنرمندی مالیده.

خانه‌ام تمیز است. خیلی سعی می‌کنم تمیز و مرتب نگهش دارم. شاید چون هنوز اولش است. اما این باعث می‌شود زندگی‌ام بشود زنجیره‌ی مداومی از کار صبح بیرون و کار شب خانه. همش کار. بدون مطالعه. بدون تفریح (بیش از دیدن فیلم‌های هالیوودی و سریال‌های آبگوشتی). بدون کوه رفتن. بدون دیدن دوستان. بدون نوشتن. بدون نقاشی کردن. بدونِ... زندگی کردن.
پول، خوب است. حقوق سر ماه خوب است. و من آنقدر بی‌پولی و بدبختی کشیده‌ام که بخاطر حقوق سر ماه، از خوابیدن تا لنگ ظهر و آرایشگاه و بدنسازی و دکتر پوست (و سایر دکترها) و کلاس زبان و خواندن برای ارشد و نقاشی و طرح برجسته روی سفال و دیدن دوست و آشنا و کوه و دشت و مسافرت، بگذرم.
من می‌دانم «پول» یعنی چه. شاید خیلی از شما ندانید...
اما داستان سر کار رفتن زنان متأهل اینطوری است که اولش تصمیم می‌گیری سر کار بروی چون پول نداری و می‌خواهی برای خودت خرج کنی و برای هر مداد ابرو و پرداخت قبض مبایل و کادو دادن در مناسبت‌ها به خواهر و برادرت، به دستمال یزدی متوسل نشوی. بعد شروع می‌شود: این ماه کم آوردم. تو پول قسطا رو بده. ماه آینده پولت مال خودت... مبل نو می‌خوای چیکار؟ با پول خودت بخر. گوشی مبایل؟ با پول خودت بخر. کوفت و زهرمار؟ اصلاً واجب نیست. با پول خودت بخر...
با پول خودت بخر... با پول خودت بخر... می‌شود ورد زبان شوهرت. کم‌کم تمام «مخارج تو» می‌شود «خرج غیر ضروری» و به او مربوط نمی‌شود و باید خودت هزینه‌اش را بپردازی.
چند روز پیش به شوهرم گفتم: تو هم شدی عین این بیمه‌ها که هزینه‌های درمانی رو کلاً متقبل نمی‌شن به این بهانه که مربوط به زیبایی میشه و پای مرگ و زندگی در میون نیست. ینی حتماً باید بمیرم که تو خرج کفن و دفن‌ام رو بدی؟
اینطوری است که گاهی زن‌ها بعد از یک مدت کار کردن بیرون خانه، تصمیم می‌گیرند بچه بیاورند و به بهانه بچه بنشینند خانه. کلاً «بچه داشتن» بهانه‌ی خوبی است برای ماشین داشتن. برای خریدن بازی‌های کامپیوتری. برای پارک رفتن و تفریح کردن. برای خوردن خوراکی‌های هیجان انگیز. بچه‌ها دلیل خوبی هستند که مادرها پا به پایشان خوش بگذرانند.
اصلاً گور بابای بچه‌ها. چه می‌گفتم؟ پول. بله بی ‌پولی باعث شد دوباره بروم سر کار. و کار باعث شد از زندگی کردن بیفتم و صبح تا شب خر حمالی کنم. اخیراً یک شب به جایی رسیدم که از خودم و خانه‌داری و زن بودن و شوهر داشتن و سر کار رفتن بیزار شدم. یادم آمد وقتی خانه‌ی پدرم بودم حتی اگر سر کار می‌رفتم و مخارج اضافی خودم را (منهای آب و برق و گاز و خوراک و اجاره خانه‌ی پدری) خودم می‌دادم، لااقل از زیر کارِ خانه به بهانه‌ی خستگی فرار می‌کردم و به محض رسیدن به خانه، می‌رفتم عین خرس می‌افتادم و می‌خوابیدم. هیچ چیز به من مربوط نبود. در حوزه مسئولیت من تعریف نمی‌شد. غذا پختن. لباس شستن. خالی کردن سطل زباله‌ی توالت... آخ! آخ! همین سطل زباله توالت برای من سنبل مسئولیت خانه‌داری است! چون که یک بار آن وقت‌ها دقیقاً یادم هست که مادرم ازم پرسید: تو اصلاً تا حالا سطل توالت رو خالی کردی؟ و این را محض این پرسید که خاطرنشان بکند من کلاً در جریان خیلی از کارهای خانه نیستم و برای خودم شاهانه می‌آیم و می‌روم و حالی‌ام نیست که خانه، کار دارد.
حالا حالی‌ام شده. حالا که از سر کار می‌رسم خانه و تا یازده شب، پنج دقیقه هم نمی‌نشینم. فقط بدو بدو. همین الأن که این‌ها را تایپ می‌کنم یادم افتاد ظرفشویی‌ام از دیشب پر از ظرف است و گذاشته‌ام امشب بشویم. با این اوصاف چه جایی برای فعالیت‌های فرهنگی و آموزشی می‌ماند؟
شوهرم را بگو! نشسته خوشگل و شیک و مجلسی برای خودش و من برنامه می‌چیند که ارشد بخوانم و آیلتس بگیرم و نقاشی کنم و طرح برجسته کار کنم (توی پنجاه متر آپارتمان و لابد هم توی دستشویی!).
وقتی به مصیبت خانه‌داری دچار می‌شوی تازه حالی‌ات می‌شود یک چیزهایی صرفاً «فانتزی» و «مایه‌ی دردسر» هستند. مثلاً آبرنگ نقاشی کردن بچه‌ها (که تر می‌زند به هیکل خودشان و فرش و لباس و تمام خانه و زندگی. و کیک پختن (که تر می‌زند به آشپزخانه‌ات و حاصل کار هم در قیاس با کیک‌های آماده، چنگی به دل نمی‌زند) و پختن غذاهای فانتزی که نه شکم را سیر می‌کنند و نه ارزش غذایی دارند و نه می‌شود جلوی مهمان گذاشت (که معمولاً مواد تشکیل دهنده‌شان هم الکی گران است).
شوهرم مثل همه‌ی شوهرها این چیزها را نمی‌فهمد و صرفاً دوست دارد که زنی خوشگل و خوش‌اندام و کدبانو از یک سو، و فرهیخته و هنرمند و روشنفکر از سوی دیگر داشته باشد. حالی‌اش نیست که این چیزها جمع اضداد است و محال. که اگر قرار باشد حتی بشود همه‌ی این‌ها را یک جا جمع کرد، کار کردن صبح تا شب آنطرف شهر را نمی‌شود با این‌ها توی یک طویله تپاند.
آدمیزاد زمان محدودی دارد.
شبانه روز 24 ساعت است که یک سوم‌اش را (هشت ساعت و معمولاً کمتر) خوابم و چهار ساعتش را توی راه‌ام و نه الی نه و نیم ساعتش را توی محل کارم و یک الی دو ساعتش را آشپزی می‌کنم و یک الی دو ساعتش را (بستگی دارد) بشور بساب و جمع و جور می‌کنم و نیم تا یک ساعتش را شام می‌خورم (با حواشی).... و با این احتساب در خوشبینانه‌ترین حالت، وقت اضافه‌ای نمی‌ماند (اگر کم نیاورم و مجبور نشوم از ساعت خوابم بزنم که معمولاً می‌آورم و می‌زنم و همیشه کم‌خوابی دارم).
حالا کجای این وسط مسط‌ها مثلاً زمانی می‌ماند که تفریح هم بکنم و درس هم بخوانم و... ؟
می‌فرمایید همیشه باید از یکی به نفع دیگری صرف‌نظر کرد یا از یکی کم گذاشت تا دیگری پر شود؟ کدام یکی را کم بگذارم؟ از کارم کم بگذارم، اخراج می‌شوم (بی تعارف). از غذا پختن کم بگذارم، شوهرم حسرت غذاهای مادرش را خواهد خورد و به تدریج از خانه و زندگی‌اش زده خواهد شد. از کارِ خانه کم بگذارم، خانه‌ام عین خانه‌ی میم، سمساری می‌شود و همه عالم و آدم پشت سرم و توی رویم خواهند گفت: شلخته‌ای! دیگر چه؟ غذا نخورم؟ نخوابم؟
تازه من از فعالیت‌های واجب حاشیه‌ای مثل نظافت شخصی و اصلاح و حمام و رنگ کردن مو و کوتاه کردن ناخن و مرتب بودن سر و ظاهرم و خریدهای هفتگی فاکتور گرفته‌ام و آن‌ها را گذاشته‌ام آخر هفته‌ها و روزهای تعطیل (که در آن روزها هم زمانی برای تفریح و فرهیختگی باقی نماند!) وگرنه باز هم باید دست به دامن خدا می‌شدم که در گردش شب و روز و قوانین ازلی خلقت دست ببرد و شبانه‌روز را بکند بیست و پنج شش ساعت.
زیاد غر می‌زنم، هان؟ همیشه توی هر چیزی سوراخ غُر-خورَش را پیدا می‌کنم، هان؟ چه می‌شود کرد؟ زندگی روی خوشش را نشان بعضی‌ها می‌دهد، کیون‌اش را نشان بعضی‌ها.

چهارشنبه، دی ۱۱، ۱۳۹۲

337: گزارش دو ماهه ی اول زندگی مشترک

امروز که روز برفی بین‌التعطیلین است و نصفی از همکاران و رؤسا پیچانده‌اند و پایین دستی‌ها مثل بنده آمده‌ایم اداره غاز بچرانیم، فرصت می‌کنم که بنویسم برایتان که:
دو ماه و یازده روز است «رسماً» متأهل شده‌ام. توی ایران در واقع یک اوضاع وای چه کنمی هست که آدم وقتی عقد کرده‌است (ولو دو سال) احساس تجرد می‌کند و معلوم نیست صاحبش کیست و به کی باید جواب پس بدهد. نانش را پدر و مادر می‌دهند و یکی دیگر صاحبش است. امانت است. از اینجور چیزها دیگر. خودتان بهتر می‌دانید. بعد من دو سال است متأهلم ولی تازه دو ماه و یازده روز است که با شوهرم رسماً زیر یک سقف زندگی می‌کنیم و می‌شود بهمان گفت زن و شوهر درست و حسابی. قبلش یک ملغمه‌ای بودیم که خودمان هم نمی‌دانستیم چیست.
عرض کنم خدمتتان که از این پست به بعد، بنده به دلایل بسیاری (تأهل و نوع شغل و ...) مجبورم مؤدب‌تر باشم و کمتر جفنگ بگویم. مثلاً حسابش را بکنید که یکی از قوم شوهر آدرس اینجا را به هر دلیل مزخرف الکی پیدا کند (و شما می‌دانید که من به جای مزخرفِ الکی چه می‌خواستم بگویم و نگفتم!  نخواهم گفت...) بعد چه آشی برای من بار می‌گذارند و چطور زندگی خانوادگی‌ام جهنم می‌شود. چون که پای آبروی خیلی‌ها وسط می‌آید (ازدواج، عجب گه خوردنی بود! ببخشید. از دستم در رفت.)
فکر کن که یک روز من توی اداره سرم خلوت باشد و وقت داشته باشم پست وبلاگی بنویسم و آپ کنم! آن هم حالا که دست تنها هستم و هنوز یک نفر را به عنوان کمک استخدام نکرده‌اند و نه می‌توانم مرخصی بگیرم و نه حتی اجازه دارم بمیرم. مثلاً همین امروز که گفتم برفی است و نصفی نیامده‌اند و خلوت است... کار پشت کار. نامه پشت نامه. یک درصد فکر کن که وقت کنم سرم را بخارانم.
دارم به ادبیات مزخرف اداری، به املاء و انشاء مسخره‌شان عادت می‌کنم. به اینکه توی نامه‌ها سرِخود کلمه‌ها را درست نکنم. به اینکه اینها به من مربوط نیست. اگر بی‌سوادند. اگر با داشتن دکترا سواد کافی برای نوشتن دو خط نامه ندارند. هرچه هست رئیس من هستند و به من نیامده که نامه‌ی این‌ها را اصلاح کنم. «بعنوان». «علی رغم». «به الطبع». «بصورت». «شورایعالی» و خیلی کلمات دیگر. به من چه؟ به من چه که «بضاعت» را «بظاعت» نمی‌نویسند؟ به من چه که «جلسه‌مان» درست است، نه «جلسه‌امان»؟
اما دارم عادت می‌کنم به سرهم نویسی. به جمله‌بندی غلط و بی سر و ته. به آسمان و ریسمان بافتن برای گفتن دو کلمه حرف ساده.
حالا بگذارید به جهت خالی نماندن عریضه‌ی این چند وقته و در آمدن از خجالت دوستان، شمه‌ای از حال روزهای قبل و اول ازدواجم را عیناً از روی دفترچه نوت‌ام برایتان تایپ کنم:
دو روز تا عروسی‌مان مانده و دست کم 20 تا کار ناتمام داریم و تنها فعالیت مفید اولین شب زندگی مشترک‌مان کشتن بیش از 300 پشه بوده است! (دو روز قبل از عروسی برای تمام کردن کارها و جهاز چیدن، به خانه نقل مکان کردیم).
دوم اینکه مبلم از چسب چوب که مامان باهاش توری‌های پشه‌گیر پنجره را می‌چسباند، لک شد.
سوم اینکه نصاب اجاق گاز آمد و گاز را نصب کرد و رفت.
چهارم اینکه یک لکه سیاه از چسب مژه مصنوعی روی فرش‌ام افتاده که مال قبل است و حالا دیده‌امش.
پنجم اینکه نصاب‌های یخچال و ماشین لباسشویی فردا می‌آیند.
ششم اینکه پرده هنوز کار دارد و باز باید تغییر کند. (پرده را مامان دوخت و نشان به آن نشان که هنوز که هنوز است کار دارد).
هفتم اینکه خانه تمیز بشو نیست. چون که هنوز تشک تخت نخریده‌ایم. میز جلو مبلی را که برگشت زدیم و باید برویم خارج از شهر (چه کاری بود خوب؟) بخریم که وقتش را نداریم.
هشتم اینکه کاشیکاری آشپزخانه ناتمام است، به خاطر لوله‌های شیر آب‌ها و آبگرمکن که از دیوار بیرون زده و ابزار درست و حسابی برای برش کاشی نداریم و هی کاشی‌ها را می‌شکنیم.
نهم اینکه آبگرمکن وصل نیست، چون باید کاشیکاری تمام شود.
دهم اینکه کابینت زیر ظرفشویی را برای رد شدن لوله تخلیه آب ماشین لباسشویی نبُریده‌ایم...
و همین‌ها باعث می‌شود که نتوانیم کار آشپزخانه و در نتیجه خانه را تمام کنیم. بعد هم چون مبل و فرش را پهن کرده‌ایم، دارد زیر پا کثیف می‌شود.
خاله و مامان و زن‌عمو و مامان بزرگ هر روز پا می‌شوند عنر عنر می‌‌آیند اینجا و بدون اینکه کار مفیدی از پیش ببرند می‌روند.
همه‌مان سر کاریم.
خانه تمیز بشو نیست که چیدن جهیزیه را تکمیل کنیم و عروسی کنیم و به مردم بگوییم بیایند ببینند و فضولی‌شان که خوابید بروند.
همه‌اش کم‌کاری و دست و پا چلفتی‌بازی. همه‌اش کارشکنی. همه‌اش بدشانسی.
مثلاً همین آیفون که یک روز در میان قطع می‌شود و سیمش به درب کشویی پارکینگ وصل است و هی یادشان می‌رود بکشند و زرتی در را باز می‌کنند و پاره می‌شود (نشان به آن نشان که این هم هنوز داغان است و حتی یک روز هم کار نکرده است. عین دهات‌ها در را به صورت دستی باز می‌کنیم.)
مثلاً همین چاه توی پارکینگ که دیروز صبح، ریزش کرد و نزدیک بود ضرر جانی بدهیم.
مثلاً همین میز جلو مبلی که اشتباه درآمد.
همین شیشه‌های طبقات ویترین که یک سانتی‌متر کم و زیاد دارد و نزدیک بود همه کریستال‌هایم امروز خرد و خاکشیر بشوند.
همین یخچال و گاز و مبل که ضربه خورد و لک شد و پلوپز که افتتاح شد و همه چیزم که جلوی دست آمد و استفاده شد، آن هم در حالی که هنوز کسی برای دیدن جهاز نیامده و باید دست‌نخورده بمانند.
تازه شوهرم هم وسط اینهمه بدبختی زنگ زده که دوستش امشب بیاید و باهاش ور بزند و سیگار بکشد و دمنوش کوفت کند.
بعد هم آمده خانه و عوض درست کردن آبگرمکن و کاشیکاری و بستن شیرهای آب، ...لقِ همه کرده و نشسته بساط قلیان سر هم کرده!
انگار که بعدها را که قرار است سال‌ها و سال‌ها زندگی دونفره‌ی خصوصی خودمان را داشته باشیم، ازمان گرفته‌اند. انگار که همین یک شب «با هم بودن» است...
اما دلم هم برایش سوخت که ببین چقـــــــــــــــــــــــــــــــدر آرزو داشته!

یکشنبه (روز چهارم بعد از عروسی):
شیشه فر گار ترک برداشته.
جارو شارژی کار نمی‌کند چون باطری‌اش خراب شده.
شیرهای آب دستشویی و روشویی چکه می‌کنند.
لوله‌ی تخلیه ماشین‌لباسشویی درست نصب نشده.
یخچال مثل ساعت تیک تاک از خودش در می‌آورد.
پرده‌ها هنوز ریزه‌کاری دارد.
تابلوها نصب نشده.
نصف خرده‌ریزهای شوهرم هنوز خانه‌ی مادرش است.
آبگرمکن فقط آب را ولرم می‌کند.
مبل‌ها روکش ندارد.
هنوز LCD و میزش را نخریده‌ایم.
هنوز صندلی‌های چوبی اپن را سفارش هم نداده‌ایم.
نرفته‌ایم میز جلو مبلی را دوباره بگیریم.
درزگیرهای گوشه کابینت را نصب نکرده‌ایم.
کاشی‌ها را با دوغاب درزگیری نکرده‌ایم. (و هنوز هم نکرده‌ایم)
موکت برای خواب و آشپزخانه نخریده‌ایم. (و هنوز هم نخریده‌ایم.)
یک عالمه خرده ریز روی میز آشپزخانه ولو است که هنوز جا ندارد.
برای اینترنت پرسرعت اقدام نکرده‌ایم. (و کردیم و جوابی نیامده است.)
برادرهایم که کابینت و کمد دیواری را ساختند، دستگیره تا کمد و کابینت و طبقه‌ی یک کابینت را نصب نکرده‌اند. (و هنوز هم نکرده‌اند).
خلعتی خانواده داماد را نداده‌ایم و گوشه اتاق مانده.
مادرزن سلام نرفته‌ایم.
بخاری را عوض نکرده‌ایم. ( و هنوز هم...)
و... خیلی چیزهای دیگر که یادم نیست.
و این داستان ادامه دارد...



جمعه، مهر ۱۹، ۱۳۹۲

336: از دار دنيا يك خواهر داشتم... آنهم غريبه

با خواهرم دعوايم شد. تلفني. زن آپارتمان روبرويي خانه‌مان بود. در واقع هميشه هست. يا خودش يا بچه‌هايش. وقتي هم نيست، صداي‌شان توي راهپله هست. وقتي هم نيست، از ديوار اتاق صداي جيغ جيغ‌هايش سر بچه‌ها مي‌آيد. كاملاً خودي محسوب مي‌شود. خيالي نيست. براي همين همان‌جا توي اتاقم كه داشتم پشت تلفن هوار مي‌كشيدم، عليرغم تذكرات مؤكد مادرم اصلاً صدايم را پايين نياوردم تا تمام خشمم را بيرون ريخته باشم. تا تمام اين ده سال را سرش فرياد زده باشم، بلكه سبك بشوم.
بعدش عصبي و گيج دور خانه راه افتادم. از اين اتاق به آن اتاق. خطاب به زن همسايه روبرويي و مامان گلايه و درد دل مي‌كردم و همين‌جوري نمي‌دانم دنبال چي مي‌گشتم و دور خودم مي‌چرخيدم. فقط عصبي بودم و نمي‌دانستم دارم چكار مي‌كنم. بعد شوهرم زنگ زد. صدايم بدجوري گرفته بود. پرسيد چي شده. گفتم: حساسيت فصليه. سرفه‌ام گرفته. الان نمي‌تونم حرف بزنم... در واقع هم هر وقت عصبي مي‌شوم اولش خروسك مي‌گيرم و بعد به سرفه‌ي شديد در حد عق زدن مي‌افتم. قطع كرد. چرا نمي‌توانستم به شوهرم همه‌چيز را بگويم؟ از خانواده‌ات پيش كي شكايت كني كه تف سر بالا نباشد؟ توي اين يك وجب وبلاگ هم بنويسي مي‌آيند كيون خودشان را پاره مي‌كنند كه پيدايش كنند و بخوانند. اين‌ها را كه عمري هست رو در روي خودتان دارم مي‌گويم و به تخـ.م‌تان حساب نمي‌كنيد. حتماً بايد براي غريبه‌ها بنويسم تا ،«حرف»، حساب‌اش كنيد؟
هرچه از دهانش در آمد بارم كرد. پنج سال ازم كوچكتر است و به خودش اجازه مي‌دهد چون زودتر ازدواج كرده و بچه‌دار شده، اينطور توهين كند و برايم پررو بازي در بياورد. حالا جزئيات دعوا بماند. اصلاً حوصله ندارم بروم توي اينكه دقيقاً از كجا و كي دلخوري‌هاي‌مان از هم شروع شد. فقط بگويم كه قبل از ازدواج  او (ده سال پيش) ما عليرغم تفاوت سني خيلي با هم صميمي بوديم و همش سرمان توي هم بود و يك گوشه‌اي داشتيم پچ‌پچ مي‌كرديم. تمام خاطرات من از او، تا قبل از آن تاريخ هميشه دوست‌داشتني و مثبت بود، تا اينكه اخيراً متوجه شدم از نظر او خيلي هم اينطوري نبوده! يعني اينكه بچگي‌هاي‌مان من از نظر او يك خواهر بدجنس و خبرچين بوده‌ام كه سر هر جرياني او را به مامان و بابا مي‌فروخته‌ام و با برادرهايم دست به يكي مي‌كرده‌ام كه او را آزار بدهم. يا مثلاً مدام ازش كار مي‌كشيده‌ام و دنبال خريد مي‌فرستاده‌امش. در حالي كه من اصلاً اين چيزها را يادم نمي‌آيد. يك چيزهاي مبهمي چرا... مثلاً اينكه چون از بيرون رفتن و خريد از سوپر ماركت بدم مي‌آمد، او را كه مدام توي كوچه با دخترهاي همسايه پلاس بود و آن موقع شايد شش هفت ساله بود  صدا مي‌كردم و ازش مي‌خواستم از مغازه‌ي روبروي خانه (آنطرف كوچه) برايم چيزي بخرد. يا مثلاً از اينكه مدام توي لنگ دخترهاي همسايه است و از خودش زبان‌هاي رمزي تخـ.مي در مي‌آورد و باهاشان نامه‌نگاري و خاطره‌نويسي مي‌كند حرصم مي‌گرفت و شايد يكي دوبار سر اين جريان سر به سرش گذاشته باشم كه اين پيش آزار و اذيت‌هاي برادرهايم كه مدام بهش كرم مي‌ريختند اصلاً چيزي به حساب نمي‌آمد. همه‌مان وقتي بچه هستيم همديگر را اذيت مي‌كنيم و دست مي‌اندازيم، اين كه ديگر عقده‌اي شدن ندارد! همين برادرهايم هنوز كه هنوز است حتي جلوي شوهرم مرا دست مي‌اندازند و مسخره مي‌كنند و آبرويم را مي‌برند. پس با اين حساب من ديگر بايد در فكر كشتن اين دو تا باشم.
چيزي كه شوكه‌ام كرد اين بود كه من از گذشته چيزهاي خوب‌اش را به ياد داشتم و او فقط چيزهاي بدش را.
بعد شروع شد...
اخيراً موارد بسياري پيش آمده كه من حس كرده‌ام هرچه سعي مي‌كنم رابطه‌ام را با تنها خواهرم حفظ كنم، او سعي در پاره كردن اين رشته دارد. با توهين‌هايش. با حرف و حديث‌ها و گله و شكايت‌هايش كه پيشينه‌شان به زمان شاه شهـ.يد مي‌رسد! به من چه كه او به خواست بابا تسليم شد و زود شوهر كرد؟ به من چه كه شوهرش ازش يازده سال بزرگتر است؟ به من چه كه به او جهيزيه كم دادند و به من دارند بيشتر مي‌دهند؟ به من چه كه او هنوز كه هنوز است از پس خانه‌داري و بچه‌داري برنمي‌آيد و يكي بايد مدام در خدمت‌اش باشد؟ اين چيزها چه ربطي به من دارد؟ اگر قرار است يقه‌ي يك نفر را بگيرد، آن شخص مسلماً بايد پدرم يا حتي مادرم باشد. من كه تقصيري اين وسط ندارم. بعد از اين‌ها گذشته، اينكه شوهر او اخلاق‌اش به آدميزاد نرفته و بيماري رواني و وسواس شديد دارد و با فاميل رفت و آمد نمي‌كند و از همه خلق خدا گريزان است و از خساست، ديگر گندش را درآورده و اعصاب و زندگي دختره را به كلي ريـ.دمان كرده... انتقام اين‌ها را چرا بايد از من بگيرد؟
من هميشه جلوي پدرم ايستادم. كتك خوردم. فحش شنيدم. هميشه يك چشمم اشك بود و يكي خون. اما هيچوقت از طرز فكر و ايده‌آل‌هايم كوتاه نيامدم. هميشه هم آخرش يقه‌ي خودم را گرفتم نه كس ديگري را. حالا اين تقصير من است كه اين خواهره از اول جلوي بابا تسليم بود و بعد هم جلوي شوهرش تسليم شد و گذاشت هر چه دلش مي‌خواهد به سرش بياورد و هر جور دلش مي‌خواهد بتازاند و حالا هم ديگر حريفش نمي‌شود؟ خوب خواهر من، مي‌خواستي تو هم يك كم به خودت و اعصاب و حنجره‌ات سختي بدهي و جلوي آدم‌هاي ناجور و زورگوي زندگي‌ات بايستي. من مقصرم كه شوهر من احياناً از شوهر تو آدم‌تر است؟ من دوازده سال پاي اين آدم نشستم و كاملاً شناخته انتخابش كردم. حرف و حديث مردم و خانواده را به خودم كشيدم. چقدر باهاشان جنگيدم. چقدر پشت سرم زر زدند و به رويم نياوردم. تو هم بايد براي خواسته‌هايت مي‌جنگيدي. گناه من اين وسط چيست؟
نصف موهاي سرم سفيد شد. اعصابم بـ.گا رفت. سي و سه سالم شد. پير شدم تا به ده بيست درصد از آرزوهايم رسيدم... تو چكار كردي؟ زرتي شوهر كردي و زرتي زاييدي و نشستي توي خانه تا شد بيست و هشت سالت. بيست و هشت سال سن كمي نيست. همين عصباني‌ات مي‌كند كه داري آرام آرام نسيم ميانسالي را روي پوست‌ات حس مي‌كني و هرچه كه اطرافت هست، «دلخواسته‌»ات نيست.
اما تمام اين‌ها... ريشه‌يابي تمام اين عقده‌هاي تو چه ربطي به من دارد؟ به من چه كه تو چرا بايد عصباني باشي و اينطور رفتار كني؟ چيزي كه دل مرا شكست اين بود كه تنها خواهرم در اعماق قلبش فقط يه مشت گله و شكايت و عقده نسبت به من دارد و مجموع اين‌ها يعني «نفرت»، و نه «دوست داشتن».
از سادگي خودم حيرت كردم. از اينكه چه ساده‌دلانه تصور مي‌كردم كه همان حسي را كه من به او دارم (تنها خواهرم و تنها كسي كه بهش اعتماد دارم)، او هم به من دارد. ظاهراً (عليرغم ميل خودم و با وجود مخالفت شديدم) «ظرف كريستال» توي جهازم مي‌تپاند و باطناً ازم متنفر بود. ظاهراً هر وقت چند ساعت چند ساعت وقت مي‌گذاشتم و موهايش را رنگ مي‌كردم و ابرويش را برمي‌داشتم، پول ناچيزي توي كيف و يا لاي كتاب‌هاي كتابخانه‌ام مي‌تپاند و باطناً فكر مي‌كرد دارد استخوان جلوي سگش مي‌اندازد. من ازش پول نمي‌خواستم. بارها بهش گفتم عوض اينكه به زور پول بهم بدهي، اين را بپذير كه خواهرت هستم و وقتي كاري ازم برمي‌آيد وظيفه‌ام است برايت انجام بدهم و در عوض تو هم مي‌تواني موي مرا رنگ كني و يك غلط ديگري براي من بكني كه جبران كني. پول كه نمي‌تواند رابطه‌ي خواهري را تبيين كند.
نفهميد. ده سال است ازدواج كرده و نفهميده. تا آخر عمرش هم نمي‌فهمد. چون كه فاميل شوهرش شهرستاني هستند و رفت و آمدي باهاشان ندارد كه رويش تأثيري بگذارند. با فاميل خودش هم كه رفت و آمد‌ها را قطع كرده و فقط مانده‌اند پدر و مادرش كه آن‌ها هم لي‌لي به لالايش مي‌گذارند و لوس‌اش مي‌كنند و واقعيت را بهش نمي‌گويند كه يك وقت ناراحت نشود. چون كه آن‌ها هم مي‌دانند تنها كس و كار دخترشان هستند و اگر بروند تنها مي‌شود.
ده سال است رفتار توهين‌آميز خودش و شوهرش را تحمل مي‌كنم. خواهر بزرگتر هستم و انگار كه نه انگار. نه احترامي بهم مي‌گذارد و نه مراعاتي مي‌كند. مي‌آيد خانه‌ي مادرم و زحمات‌اش را روي سر من هوار مي‌كند و تازه بهم اُرد هم مي‌دهد كه اين كار را بكن و آن كار را بكن. چنان مديرانه كه انگار اگر او نيامده بود و به من دستور نمي‌داد، من و مادرم نمي‌دانستيم چطور از پس كار خانه‌مان بربياييم. غافل از اينكه كسي كه زبانزد فاميل شده از شلختگي و كثيفي خانه‌اش و ندانستن آداب مهمانداري، اوست. كسي كه مرتب بايد «كمك» و «پشتيبان» داشته باشد تا ولو نشود اوست. حالا هم چون بچه‌اش از آب و گل در آمده  و ديگر احتياج چنداني به مادرم ندارد شروع به جفتك‌اندازي كرده و با اخلاق‌شان مشكل پيدا كرده و مي‌خواهد رفت و آمد را قطع كند.
« با اخلاق‌شان مشكل پيدا كرده و مي‌خواهد رفت و آمد را قطع كند»... اين دقيقاً عين عبارتي است كه اخيراً چندين و چند بار حين صحبت ازش شنيده‌ام. حتي به من هم توصيه مي‌كند كه رفت و آمدم را با خانواده و حتي خودش (!!!) قطع كنم. توهين از اين بدتر؟ خانم علناً دارد بهم مي‌گويد: زياد احساساتي نشو! تو خواهر من نيستي و من هيچ تمايلي ندارم بيايي خانه‌ام و بيايم خانه‌ات، چون شوهرم و در ثاني خودم خوش‌مان نمي‌آيد. حرف از اين بزرگتر؟
سر هر جرياني و توي هر بحثي (حالا كاري ندارم كه در مشاجره آخري كي مقصر بود) لنگ رستم و اسفنديار را وسط مي‌كشد. آنهم حكاياتي كه من اصلاً يادم هم نمي‌آيد. بس كن ديگر. اگر راستي راستي اينقدر از من شاكي هستي، اين پول خيرات كردن‌هايت برايم چيست؟ بهانه براي منت گذاشتن؟ بي اجر و مزد كردن زحمت‌هايي كه برايت كشيدم؟

تنها كاري كه بعد از تمام اين‌ها از دستم بر مي‌آيد اين است كه بروم كريستال‌هاي كادويي‌اش را پرت كنم جلويش و بهش بگويم: خواهري كه نه خانه‌ام بيايد و نه خانه‌اش بروم و ته دلش ازم اينقدر متنفر باشد، بهتر است كريستال‌هايش را هم ببرد سر قبر شوهرش بچيند و توي‌شان خرما و حلواي نذري پر كند. من دوست و همدم مي‌خواهم، نه اسپانسر.
-----------------------------------------
پ.ن: مراجعه شود به اين پست

سه‌شنبه، مهر ۱۶، ۱۳۹۲

335: دكمه‌هاي يدكي

اين وقت‌هاي شب كه مي‌شود «آدم‌ها» مي‌خوابند و «از آدم به دورها» تازه بيدار مي‌شوند و شروع به فعاليت مي‌كنند. آنهم نه فعاليت سازنده و فيزيكي، بلكه فعاليت فكري و تجسمي مثل خواندن و نوشتن، كه به درد كسي هم نمي‌خورد. اين‌ها بقيه‌ي روز در حالت استندباي هستند. در واقع به سر و صدا و حركت و آدم‌ها و جريان زندگي حساسيت دارند و به حالتي نيمه‌فلج در مي‌آيند. اگر باطري باقي مردم «خورشيدي» باشد، باطري اين‌ها «مهتابي» است.
خوب؟
من يك «از آدم به دورِ» مجهز به باطري «مهتابي» هستم. اين از اين.

اول اينكه مگر مرض داشتم كه به سرم زد پارچه بگيرم و بدهم مامان برايم روتختي جهيزيه‌ام را بدوزد؟ بازاري دوزش هم همين قيمت در مي‌آمد. من گـ.ه خوردم خوب. ديگر هم بار آخرم باشد. هي تز بده. هي تز بده. آخرش هم اين شد كه پاشنه‌ي بازار را از جا درآوردم و يك روتختي زير و رو دورنگ دوختم كه هزارتا اشكال دارد. اول اينكه جنس‌اش تافته است و تافته چروك شديد مي‌خورد و اتو خورش افتضاح است. دوم اينكه با چرخ خياطي‌هاي معمولي نمي‌شود آن را به پشم شيشه‌ي داخلش دوخت و حتماً بايد چرخ صنعتي باشد. سوم  اينكه اگر به پشم شيشه‌ي داخلش دوخته شود سنگين مي‌شود و به خاطر روشن بودن يكي از دو رنگش، هي بايد بشويم‌اش، فلذا بيخيال دوختن‌اش به لايه‌ي داخلي شده و عين رو تشكي آزاد گذاشتم‌اش. ولي اين هم خيلي ضايع از كار در آمد. گفتم يك جور دوخت ضر.بدري (هان؟ چي است؟ اگر بدانيد كه با سرچ همين كلمه‌ي ضر.بدري چقدر به وبلاگ من رسيده‌اند، بهم نمي‌گوييد متوهمِ نقطه بين كلمات گذار.) ساده رويش بيندازم كه نشد به دليل ضخامت‌اش كه گفتم. آخرش به اين نتيجه رسيدم كه يك‌ جور مرواريدي دكمه‌اي چيزي به فواصل مربع يا لوزي شكل ساده (شبيه نقطه بازي) رويش بدوزم كه هم ساده باشد و هم اسپرت (ز بس كه من اسپرت و با كلاس‌ام). حالا هي بگرد بگرد دنبال دكمه‌ي مناسب...
آخرش دادم همين روبروي خانه‌مان، درست بيست سي متر آنطرف‌تر (آنطرف خيابان) برايم دكمه منگنه زدند‌ (و جهت اطلاع آقايان: دكمه منگنه دكمه‌اي است كه از جنس همان پارچه‌ي زمينه روي يك پايه‌ي فلزي پِرِس مي‌شود). خيلي هم خوب. خيلي هم قيمت‌اش مناسب. خيلي هم نزديك خانه و بي‌دردسر. آنكه گفت آب در كوچه و ما گِرد فيلان مي‌گرديم كو؟ بيايد بغل‌ام ماچ‌اش كنم بي‌زحمت.
و چهارم اينكه تمام اين خرده فرمايشات بنده در وضعيتي‌ است كه مادرم وقت ندارد سرش را بخاراند. بچه‌ي چند ماهه‌ي برادرم را از يك طرف دارد تر و خشك مي‌كند و لوله‌ي آب خانه‌ي خواهرم از يك طرف ديگر تركيده و خودش و بچه‌اش آمده‌اند اينجا و نوه‌ي اولي كه الأن چهار ساله است عين بنز به اين يكي حسادت مي‌كند و كيون ما را پاره نموده است از بس كه بايد چهار چشمي مراقبش باشيم بچه‌هه را نچلاند و جيغ و داد نكند و از خواب بيدارش نكند و به جان‌مان نيندازدش.
حالا بنايي و كمد و كابينت سازي خانه‌ي من هم كه تمامي ندارد. هي دارد همين‌جوري كش مي‌آيد. يعني دلم مي‌خواهد يكهو بردارم ابزار و اره و مته و سنگ و فرز و تير و تخته و كچ و كاشي و لوله را شوت كنم وسط كوچه و جهيزيه‌ام را بياورم پرت كنم وسط خانه و در را ببندم و بنشينم روي كپه‌ي رختخواب‌پيچ‌ها و جعبه‌هاي باز نشده و... بگويم: آخيييييييييييييييييييييييييييش! خونمه!
بدبختي‌ام اين است كه ايده‌آليستم. توي همه‌چيز ايده‌آليستم و هرگز هيچ چيز آن طوري كه دلم مي‌خواهد از كار در نمي‌آيد. مثلاً همين حمام-توالت. پول‌مان ته كشيد و نتوانستم روشويي را عوض كنم و از اين كابينت دارها بگيرم و آن توالت فرنگي و دوش حمامي را كه دلم مي‌خواهد بگيرم. همه‌اش شد «سر هم بندي». دلم مي‌خواست رنگ كابينت‌ام زرشكي-كرم باشد كه در عمل قهوه‌اي سير و روشن از كار در آمد. من از قهوه‌اي متنفرم. شايد چيز مهمي نباشد اما براي من مهم بود كه رنگ قهوه‌اي به خانه‌ام راه پيدا نكند كه كرد.
پنجاه متر خانه و اين همه چـ.س افاده و ادا و اصول و خرده فرمايش؟
بله. متأسفانه. نه پنجاه متر بيشتر مي‌شود و نه توقعات من پايين مي‌آيد. در هر دو حالت: همين است كه هست!
اما خانه در نهايت يك چيزي از آب در آمد كه همين‌طوري پر از آت و آشغال بنايي و چوب‌بري و بدون اثاثيه، خواهرم تا ديد گفت: هر وقت خيال فروشش رو داشتين، ما ازتون مي‌خريم.
دوستش دارم. همين‌جوري كه هست: فسقلي و بي‌پاركينگ و انباري...
اما چيزي كه قصد گفتنش را داشتم باز هم يك قياس يا اينطور چيزهايي بود كه فقط در نوشته‌هاي وبلاگ‌نويساني مثل آيداي پياده‌رو قشنگ در مي‌آيد و توي نوشته‌هاي بقيه مثل ربط دادن گو.ز به شقيقه به نظر مي‌رسد يا نهايتاً يك جور خوشمزه بازي لوس.
امروز سر قضيه‌ي دكمه منگنه‌ها ديدم كه فقط يك ذره پارچه داريم و فقط نُه تا دكمه از هر رنگ پارچه لازم داريم. اولش به ذهنم رسيد همان نُه تا را بزنيم. اما بعدش كه ديدم از خرده پارچه‌ها همين يك ذره مانده به ذهنم رسيد كه اگر در آينده بچه‌ي تخـ.م سگ فاميل بيايد خانه‌مان و دلش بخواهد دكمه‌ي كوسن مبل مرا بكند و ببرد... بعد ديگر چه كسي پاسخگو است؟ من دكمه آن رنگي از كجايم بياورم؟ خرده پارچه‌هايش را ديگر از كجا پيدا كنم؟ خلاصه آخرش به ذهنم رسيد از هر كدام سه چهارتا اضافه بزنم و بدوزم به پشت پارچه‌شان كه در صورت نياز مثل لباس‌هايي كه دكمه يدكي دارند ازشان استفاده كنم...
حالا اين‌ها هيچي... يك چيزي كه ذهنم را درگير كرد اين بود: اگه مي‌شد اين پلتيك را به زندگي مشترك هم زد، چه مي‌شد؟ مثلاً چند تا دكمه‌ي يدكي در آستر رابطه مي‌دوختيم كه هر وقت دكمه‌هاي جلوي چشم مردم افتادند، با اين‌ها زمستان را سر كنيم و خستگي را در كنيم و فلان و چنان كنيم.
پس چي شد؟ تكليف اين هفته‌ي شما اين است كه برويد فكر كنيد ببينيد اين «دكمه‌هاي يدكي» در رابطه،  چه مي‌توانند باشند. بعدش بياييد به من هم بگوييد.
---------------------------------------------------------------------
پ.ن1: راز‌هاي نگفته؟
پ.ن2: هنرهاي رو نكرده؟ (مثلاً يكهو در بيايم كه: من بلدم تريلي برانم!)
پ.ن3: باز گذاشتن احتمال توليد بيشمار بچه و جايگزيني آن‌ها در صورت سقط شدن و جنگ و زلزله و سونامي و بلاياي ديگر؟

پ.ن4: هر سه مورد.