چهارشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۹۳

352: حافظه‌ی قوی یک دمپایی

هیچ چیز آنطور که می‌خواستم نبود. قبل‌ترش یک لحظه فکر کرده بودم همه‌چیز همان‌طور است که خواسته بودم.... یا فقط حدس زده بودم که قرار است همه چیز همان‌طوری بشود که من از یک مسافرت شمال (بعد از دوسال جایی نرفتن و از تهران خارج نشدن) انتظار داشتم. اصلاً مگر آدم از یک چنین مسافرتی چه انتظاری باید داشته باشد؟
اولش بگویم که با معیارهای شما زیادی توقع داشتم. با معیارهای خودم کف کف انتظاراتم بودم. اصلاً هیچی نبود که بشود بهش افتخار کرد یا ازش راضی بود. تمامش کوتاه آمدن و کنار آمدن بود.
بهتر بود دوشنبه شب راه بیفتیم. نشد. چون دقیقاً همان دوشنبه عصر، روز اضافه‌کاری من بود و همکارم خودش را چس کرد و حاضر نشد نوبت دوشنبه‌ی مرا  با یکشنبه‌اش عوض کند. به این بهانه که وقت دکتر دارد. سه‌شنبه صبح راه افتادیم.
یخچال را خالی کردم که میوه‌ها و سبزی‌ها و غذاها خراب نشوند. تقریباً خوب برنامه‌ریزی کردم و همه‌چیز را برداشتم و چیزی جا نماند. شد دو تا کوله‌پشتی. یکیش بزرگ و سنگین، مال او. یکیش کوچک و سبک، مال من.
ساعت 6:30 صبح با نیم ساعت تأخیر راه افتادیم. دیر نرسیدیم به محل قرار. بچه ها فقط سه چهار دقیقه بود رسیده بودند. 7:30 راه افتادیم به سمت شمال.
از تونل که رد می‌شدیم یک عده صدای حیوانات جنگل را از خودشان در می‌آوردند. چه چیز اینکار جالب بود؟ هرچه فکر کردم یادم نیامد چرا بچه که بودم اینکار را می‌کردم. خواب و بیدار بودم. هی با سقلمه شوهرم از جایم می‌پریدم که مثلاً می‌خواست دریاچه پشت سد رودبار و درختان زیتون را نشانم بدهد. یا شکل کوه‌ها را. حوصله نداشتم. تازگی به خواب و گرسنگی بیشتر از هر احساس دیگری احترام می‌گذارم. وقتی کم‌خوابی دارم بدخلق می‌شوم و دوست دارم پاچه بگیرم. تا شمال هی لقمه گرفتم و میوه پوست کندم و توی حلق این‌ها کردم. مامان‌شان بودم آخر. اما خانه ( با اجازه «ح» که اینجا را می‌خواند!) به لعنت خدا نمی‌ارزید. دوتایی با شوهرم مشورت کردیم و به این نتیجه رسیدیم که خانه را گران بهش انداخته‌اند. چهارتا تیر و تخته‌‌ی موریانه خورده و آهن زنگ زده و حصیر پوسیده و سقف سوراخ بود. خانه‌ی یک پیرمرد مُرده که به شوخی «مرحوم» صدایش می‌کردیم. تازه حیاط را هم با یکی از پسرهای مرحوم شریک بودند و یکی‌شان برداشته بود کاهو و صیفی‌جات و آت و آشغال به طور نامرتب دو طرف حیاط کاشته بود. انگار باغچه‌ی سبزیجات است. وسط، یک حوض سیمانی مستطیل کجکی درست کرده بودند که من نفهمیدم دقیقاً با کدام ضلع خانه تراز شده و رو به کدام قبله است. توالت را که دیگر نگو. یک در شکسته قراضه تخته‌ای داشت که با یک سیم سی سانتی که قلاب شده بود به میخ روی دیوار قفل می‌شد. مدام هم ده بیست سانت لای درش باز بود و کیونت پیدای خاص و عام. حالا روز اول که رفتیم، قبل از اینکه حشره‌کش را توی توالت و چاه و در و دیوارش خالی کنیم، غلغله‌ی حشره هم بود. در و دیوارش هم سانت به سانت پر از تار عنکبوت و لیسه و حلزون. حیاط خاکی. سقف و ستون‌ها شکسته و نمور و موریانه خورده. سقف حلبی زنگ زده و سوراخ. حمام و آشپزخانه هم که نداشت. یک شیر آب تق و لق ته حیاط داشت که باز می‌کردی می‌پاشید توی لنگ و پاچه‌ات. یک روشویی کثیف پلی‌استر هم روی ایوان پسر مرحوم بود که ما در غیابش استفاده از آن را بر خود حلال نموده بودیم.
یک بار نصف شب که توی تاریکی و نور ضعیف لامپ ایوان، از وسط علف‌های بلند و خس و خاشاک حیاط با ترس و لرز از مار و مور رد شده بودم و رفته بودم ایوان پسر مرحوم که ظرف‌های شام را توی روشویی‌شان بشویم، یک چیز سیاهی توی یکی از ظرف‌ها به نظرم آمد. فکر کردم از آشغال‌های ماهی شام است و خواستم با دست برش دارم بیندازمش توی کیسه‌ای که برای زباله کنار ظرفشویی گذاشته بودم. یکهو یک چیز لزجی زیر دستم وول خورد و دو سه ثانیه طول کشید که متوجه بشوم این «لیسه» (نوعی حلزون بی‌لاک) است. جیغی کشیدم و صدای چی شد چی شد از ایوان مجاور بلند شد. من هم هی بالا پایین می‌پریدم و رعشه می‌گرفتم و فحش می‌دادم و هرچه دستم را می‌شستم، لیزی پوست آن ناکس پاک نمی‌شد.
حالا این به کنار، بعدش بچه‌ها تعریف کردند که در سفر قبلی، «ش» به این بهانه که ترشحات حلزون برای پوست خوب است، این‌ها را می‌گذاشته روی صورتش راه بروند!!! اَه! ریـــــــــــدم به آن مغز معیوب‌تان که تبلیغات کرم حلزون و هر کوفت و زهرماری را باور می‌کنید.
دو روز توی آن خانه‌ی (کلبه) قدیمی ماندیم و دست آخر به این نتیجه رسیدیم که تا از کثیفی و تار عنکبوت و حشره و نبود امکانات بهداشتی و رفاهی تلف نشده‌ایم بهتر است یک جایی را کرایه کنیم. پیدا کردنش خیلی سخت نبود. فصل امتحانات بچه‌ها بود و شمال خلوت و این‌ها هم به اندازه مازندرانی‌ها رند و کاسب نشده بودند. از یک آقای چاق کرمانشاهی عـرق.خور یک سوییت کرایه کردیم. گفت مبله است و ماهوا.ره دارد و کولر و فلان. بهتر است بگویم تنها خوبی‌اش همان دستشویی و حمام تمیزش بود. آشپزخانه که فقط یک گاز قراضه و یک ظرفشویی قدیمی یک لگنه داشت و یک یخچال. به در تمام کمدها و گنجه‌ها هم قفل و زنجیر (منظورم دقیقاً قفل است با یک زنجیر!) زده بودن که مبادا ظرف‌های تخـ.می گل منگولی بلوری و چینی تک و توک لب‌پریده و ایرانی ارزان و بطری‌های خالی مشـ.روب‌شان  را بلند کنیم. مبل چهارعدد قدیمی شکسته‌ی فنر در رفته در اتاق خواب. ماهواره قدیمی عهدبوقی که اصلاً معلوم نبود چطور روشن می‌شود و تنظیماتش چطور است و مارک‌اش چیست و کدام کشور تولیدش کرده. تلویزیون رسماً سیاه و سفید. تختخواب نداشت و رختخواب هم کثیف و نکبتی. کولر را هم روشن نکردیم چون هوا  نسبتاً سرد بود. شب پشه‌ها نگذاشتند بخوابیم و صبح غازها و اردک‌های صاحبخانه که توی حیاط سر نان خیس خورده دعوا می‌کردند.
صبح رفتیم لیلاکوه. خیلی خوب بود. فقط آن بالاهایش دیگر خیلی خلوت و پر از تمشک و خفه و دمدار بود. همان دربند خودمان بود که هنوز چند میلیون تهرانی بهش تر نزده‌اند.
نمی‌دانم چطوری است که ما هرچی خواستیم بخریم نشد. از بس که این‌ها گشاد هستند. صبح ساعت ده می‌آیند سرکار. دوازده تعطیل می‌کنند می‌روند تا پنج می‌خورند و می‌خوابند. پنج می‌آیند تا نه شب کار می‌کنند می‌روند تا صبح می‌خورند و می‌خوابند و کارهای بی‌ناموسی می‌کنند.
تهران از خروسخوان تا بوق سگ کار کنی، باز چهارچرخ زندگی‌ات نمی‌گردد. این‌ها هی زر می‌زنند «هرچه امکانات است مال تهرانی‌هاست» و «توی تهران پول کف زمین ریخته و فقط باید جمع کنی»، خوب دیوث‌ها پس چرا به من و اکثر کسانی که می‌شناسم (دوست و آشنا و همسایه و همکلاسی دانشگاه و همکار و الخ و بیلاخ) فقط کار کردن یابو و دود و ترافیک و سر و صدا و بدبختی و بی‌پولی‌اش رسیده؟ هر وقت رفتم یک شهرستانی و برگشتم، به محض افتادن توی حریم تهران با خودم گفتم عجب گـ.هی خوردم. برگردم بروم به همان خراب‌شده و تا ابد قید «بچه طهرون» بودن را بزنم.
رفتیم لنگرود با پل خشتی عکس گرفتیم  . هی از این ور. هی از آن ور. چون که شوهر من عاشق بناهای تاریخی و تاریخ و مکان‌های خرابه و سقف‌های ریخته و آدم‌های پیرِ لوزر و موزیک عهد بوقی و خلاصه تمام چیزهای اکسپایر شده‌ی دنیا است.
شب آخر رفتیم ساحل چمخاله. چون که من عاشق طبیعت در خلوت‌ترین اوقاتش هستم. عاشق اینکه زمستان بروم مسافرت که هیچ خری نباشد چشم‌انداز‌ها را خراب کند و شور.تش را از شاخه درخت بیاویزد و عر بزند و صدای ضبط ماشین را زیاد کند و پشت دبه و سینی بزند و برقصد و پشت درخت‌ها و توی چاله‌ها بریـ.ند.
و اگر خواسته باشید بدانید ساحل چمخاله وقتی خلوت است چطوری است، اینطوری است:
(البته عکس‌ها را توی نت پیداکردم، ولی بسیار به عکس‌هایی که ما گرفتیم، شبیه است)




یک سگ سفید آمده بود نشسته بود کمی دورتر از ما که هندوانه می‌خوردیم و نگاه‌مان می‌کرد. چیزی جز هندوانه و تخمه نداشتیم بدهیم بخورد. هی آرام و با احتیاط چند قدم می‌آمد جلوتر و باز می‌نشست و خودش را می‌زد به آن راه و یک ور دیگر را نگاه می‌کرد که انگار «اِ! اینجا کجاست؟ من کی‌ام؟ کی منو آورد جلوتر؟»
حس کردم یکجور اهلی بودن توی این سگ هست. یک جور شیطنت و بازیگوشی و هوش حاصل از هم‌نشینی با انسان. اول بگویم که من از سگ و جانوران وحشی عین سگ می‌ترسم. یعنی اگر سگ دنبالم کند، آنقدر شلوغش می‌کنم و کولی بازی در می‌آورم که خود سگه شرمنده بشود. نه اینکه مثل بعضی‌ها ذاتا از هر چیز پشمالوی وول‌خورنده‌ای بترسم. اتفاقاً خیلی هم از جک و جانور و پرنده و این‌ها خوشم می‌آید. ولی از گاز گرفتن و حرکات غ.ق.ق (بچه‌های ریاضی می‌دانند که این یعنی غیر قابل قبول) حیوانات اهلی نشده می‌ترسم.
خلاصه همین‌جوری نامطمئن و بسم‌الله بسم‌الله گویان به سگه نزدیک شدم. فرار نکرد. پررویی را به حد اعلا رساندم و دستم را به سمت‌اش دراز کردم و منتظر بودم که خیز بردارد و من در بروم. سگه یکهو از این حرکت آشنای من که یعنی من می‌فهمم اهلی هستی و نمی‌خواهم اذیتت‌بکنم، چنان ذوق‌مرگ شد که بنا کرد بازی کردن و خوشحالی و روی زمین غلت زدن و با پنجه‌ی دست‌اش به مچ پای لخت من زدن که یعنی «اییییییییییییی بابا! توام که از خودمونی شیطون!» حالا من کماکان می‌ترسم که نکند یکهو خر بشود و گاز بگیرد و هی وویی وویی می‌کنم و پایم را پس می‌کشم. بعدش دیگر آنقدر رفیق شدیم که آمد نشست پای بساط ما و سرش را گذاشت روی دست‌هایش و به آهنگ خانم هایـ.ده گوش سپرد. یک‌جایی هست که حیوان اهلی، دیگر توقع غذا ازت ندارد و فقط محبت و نوازش می‌خواهد. یک جایی بعدترش هست، که فقط ازت می‌خواهد باشی. نزدیک‌اش باشی. آنجا بهترین جای دنیا است، حتی بهتر از امنیت یک آغوش عاشقانه‌ی انسانی.
غروب گشتیم توی ساحل چوب و چل پیدا کنیم برای آتش. دیدیم سگ‌ها یکی‌یکی پیدای‌شان شد. دیگر کم‌کم داشتم می‌ترسیدم. یک گله سگ بودند که همین‌جوری توی ساحل وسط نیزار پنجاه متر مانده به ساحل، زندگی می‌کردند. یکی‌شان حتی خانواده داشت و سر یک بلندی با زن و بچه‌اش زندگی خوب و سعادتمندی داشت و از اطراف‌شان رد می‌شدی به شدت پارس می‌کرد.
هیچکس توی ساحل نماند. تاریک شد. ماه زرد گنده آمد بالا. انعکاس نور ماه روی آب دریا، فقط توی نقاشی‌ها و عکس‌های فتوشاپ شده می‌تواند آنطوری باشد. سعی کردم با مبایلم عکس بگیرم ازش. فقط یک نقطه نارنجی وسط یک صفحه‌ی سیاه افتاده بود. شوهرم با دوربین حرفه‌ای گرفت. بهتر شد. اما خودش نشد. هیچوقت خودش نمی‌شود. چیزی که دیده‌ای. چیزی که می‌دانی. فکر می‌کنی. فهمیده‌ای و... می‌خواهی به بقیه هم نشان بدهی. هیچوقت خودش نمی‌شود. همیشه یک بدل احمقانه از آنهمه زیبایی می‌شود که چشم کسی را هم نمی‌گیرد.
صبح قرار بود برویم تالاب چاف که نرسیدیم و حسرتش به دلم ماند. در حالی که فقط 10-5 دقیقه پیاده از آنجایی که بودیم فاصله داشت! می‌‌توانستیم به جای یک ساعت وقت تلف کردن توی رودبار برای زیتون کوفتی که آخرش هم در اثر ناشیگری‌مان تلخ در آمد و یک ساعت توی قزوین دنبال «قیمه نثار» سگدو زدن، برویم تالاب را ببینیم. یعنی اگر توی جاده تصادف کرده بودم و مرده بودم، روحم برمی‌گشت و سرگردان می‌شد. چون که دلش پیش یک تالابی توی شمال مانده بود و آنقدر از غصه سنگین شده بود، که نمی‌توانست حتی از گردنه امامزاده هاشم رد بشود برود آنطرف ببیندش و بعد از همان‌جا یکسر برود جهنم.
تالاب چاف که یکروز قرار است ببینمش

صبحی که توی آن سوییت کرایه‌ای چشم باز کرده بودم و سر نمی‌دانم چی‌چی با شوهرم دعوایم شده بود، یک لحظه به دور و برم نگاه کرده بودم، به خانه و کولر و ماهواره و پشه و رختخواب کثیف و شوهر بی‌شعور و تمام چیزهای بدی که توی آن سفر بود و داشتم تحمل‌شان می‌کردم و... به این فکر کردم که:
هیچی خوب نیست. همه‌چیز مبتذل و بیخود است. من نباید اینجا باشم. اینجا نباید اینطور باشد. سفر بعد از دوسال نباید اینطوری می‌شد... و نشستم گریه کردم. اما بعدتر توی جاده که برمی‌گشتیم به این نتیجه رسیدم که خوبی و بدی را که دو طرف یک معادله بگذاری و این به آن در کنی و برابرها را حذف کنی، دست آخر چیزی که از یک چنین سفری می‌ماند، «خوبی» است. بوهای خوش. عکس‌های زیبا. جاهای جدید. غذاهای جدید. بادمجان کباب کردن برای میرزا قاسمی توی استانبولی پر از ذغال وسط حیاط. بچه گنجشکی که از حیاط گرفتم و سعی کردم بهش نان خیس خورده بدهم و نخورد و من هم ولش کردم برود گربه بخوردش بی‌شعور را. بازار و آنهمه تخم‌مرغ رسمی و گوجه‌سبز محلی و گلابی جنگلی‌اش. یک لنگه دمپایی و چند بطری که توی ساحل پیدا کردم و تمام سطح‌شان را مرجان پوشانده بود و علیرغم غرغرهای شوهرم تا تهران کشیدم و آوردمش که بگذارم جلوی چشمم و یادم بیاید از این سفر خوب.




شنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۹۳

351: در آستانه‌ی روز پدر کشف کردم

بابا دارد ترحم‌برانگیز می‌شود. دوست ندارم ذره‌ای از نفرت‌ام ازش کاسته بشود... اما دارد می‌شود و دست خودم نیست.
حالا که ازش دور شده‌ام... حالا که ماهی یکی دوبار، سرجمع دو سه ساعت می‌بینمش... حالا که پیر شده... میانسال شده‌ام... حالا که بهار ما گذشته و گذشته‌ها گذشته...حالا که دیگر بچه‌ای توی خانه ندارد و کارش کشیده به دکتر و بیمارستان و دوا و درمان... حالا از آن موضع خود برتر بینی و غرور و تحقیر دیگران و نقطه ضعف دست کسی ندادن اندکی کوتاه آمده و آمده دوپله پایین‌تر کنار ما نشسته.
دوست ندارم این شخصیت‌اش را. شیرِ پیرِ بی‌یال و دم. نه جوانی‌اش گه خاصی بوده‌ها. نه. همین که گستاخ و مغرور و خودشیفته بود، باعث می‌شد ازش متنفر باشم. به خاطر تمام بدبختی‌هایم. به خاطر تمام انتخاب‌های غلطی که مرا به آن‌ها مجبور کرد. به خاطر ضعف‌های تربیتی و روحی‌ام که باعث‌اش او بود و مادرم.
عادت کرده بودم ازش متنفر باشم. الأن سی سال است ازش متنفرم. چهار سال اولش را یادم نمی‌آید. احتمالاً هنوز نتوانسته بودم بین ترس و تنفر، احساس درست را انتخاب کنم.
اولین بار چند روز پیش، سر جریان دعوایش با میم دلم برایش سوخت. حس کردم می‌خواهد چیزی بگوید و بلد نیست. حس کردم همیشه همین‌طور بوده: در حال ایجاد سوءتفاهم. در حال بد برداشت شدن. در وضعیت مورد نفرت بودن از جانب همه. از بس که توی کار همه دخالت کرده. از بس که حرف مفت زده. از بس که توهین و تحقیر کرده. حالا نه تنها بچه‌هایش، که همه‌ی فامیل و در و همسایه و حتی مسافرینی که فقط چند دقیقه توی ماشین‌اش می‌نشینند ازش متنفرند. یادم افتاد که چقدر دلش را خوش می‌کرد به اینکه گه‌گداری یکی از مسافرین‌اش از صدای آوازش تعریف کرده و گفته صدای خوبی دارید. به اینکه پاهایش کوتاه است و به درد کُشتی می‌خورد و اگر کُشتی‌گیر می‌شد، همیشه جزء نفرات برتر بود. به اینکه قدرت بدنی‌اش زیاد است (بوده) و یک بار ته یک نیسان را گرفته و بلندش کرده. یا مثلاً مادر زمینگیرش را بغل می‌کرده و از پله‌ها بالا می‌برده.
چند سال پیش یک چیزی(به قول خودش کتابی)  نوشته بود مشتمل بر زندگی‌نامه‌اش و عقایدش درباره دین اسلام. مثل همه‌ی زندگی‌نامه‌هایی که توسط آدم‌های کتاب‌نخوانده نوشته می‌شود، مثلاً اینطوری شروع می‌شد که روستازاده‌ای هستم فلان که در قبال دین خودم احساس مسئولیت کردم و چنان. در اثر خودشیفتگی فکر می‌کرد که کتابش (که 27صفحه بیشتر هم نبود) با هزینه انتشارات چاپ خواهد شد و خواهد ترکاند و برای همین لازم است که حتماً زندگی‌نامه‌ی خودش هم در ابتدای این دُرفشانی بیاید که همگان مستفیض گردند.
کتاب را داد میم تایپ کند. بیچاره میم که آن روزها تازه ازدواج کرده بود و با آنهمه بدبختی، نشست آن خزعبلات را تایپ کرد. من از اولش هم گردن نگرفته بودم. همیشه با هم دعوا داشتیم و به خودش زحمت منت‌کشی از من را هم نداد. یک‌راست رفت سراغ میم. میم هم آن روزها حال و حوصله‌ی اضافی داشت و کم‌سن بود و از بابا آنقدر که من متنفر بودم، متنفر نبود. چند بار دیگر هم مجبور به غلط گیری‌‌اش کرد. خلاصه پدرش را درآورد و یکی را پیدا کرد که نمی‌دانم روی چه حساب بهش قول داده بود کتابش را چاپ کند.
یادم هست که وقتی با هیجان گفت که کتابش چاپ خواهد شد و من دستش انداختم که فکر کرده به همین سادگی است و حتماً ازش پول می‌گیرند و یک تعداد نسخه محدود چاپ می‌کنند که آن‌ها هم فروش نمی‌رود و ته انبار انتشارات خاک می‌خورد... برگشت بهم گفت که چون خودم بعد از عمری نوشتن، هیچ گهی نشده‌ام، دارم بهش حسودی می‌کنم که کسی حاضر شده رویش سرمایه‌گذاری کند!
چند سال گذشت. یارو چند بار این را برد و آورد تا سرانجام همان حرفی را که من اول بهش زده بودم تحویلش داد. این هم صدایش در نیامد و بیخیال چاپ کتاب شد. فقط یک بار چند سال بعد از دهانش پرید که یارو خواسته بوده سرکیسه‌اش کند.
چند سال همین‌طور کاغذ پاره‌های آن کتاب کوفتی را از این خانه به آن خانه می‌کشید و پدر ما را درمی‌آورد اگر یه صفحه‌اش گم و گور می‌شد.
تا اینکه فهمید که من وبلاگ می‌نویسم و ازم خواست که متن تایپ شده‌ی کتابش را روی یک وبلاگ به نام خودش بگذارم. برایش یک وبلاگ ساختم و متن را آنجا کپی پیست کردم. مدت‌ها هر وقت پای کامپیوتر بودم می‌آمد می‌گفت از کتابم خبری نشد؟ و مجبورم می‌کرد بروم آمار و کامنتدانی وبلاگش را زیر و رو کنم. همیشه هم فقط یکی دو تا کامنت اسپم بود.
هیچوقت هیچ خبری نشد... تا اینکه کم کم از صرافتش افتاد.
الأن که داشتم یک پست وبلاگی درباره «خودشیفتگی نهان و تمایل به جاودانگی نهفته در فرایند نوشتن»  میخواندم، نمی‌دانم چه شد یکهو یاد بابا افتادم. دلم برایش سوخت. احساس کردم که تمام عمر تماشایش کرده‌ام که چطور دست و پا زده و چطور هی بیشتر و بیشتر فرو رفته. که چطور سعی کرد پدر خوبی باشد و نتوانست. سعی کرد انسان مؤثری باشد و نتوانست. سعی کرد رتبه‌ی اجتماعی و مرتبه‌ی شغلی بالایی داشته باشد و نتوانست. سعی کرد ماندگار باشد و... نتوانست.
ماهیگیری بود که برای صید ماهی گنده‌ی «عشق» توی این دریاچه‌ی آدم‌های زندگی‌اش آمده بود و تنها چیزی که بعد از اینهمه سال عایدش شد، یک مارماهی کوچولو به نام «ترحم» بود.
بعد از اینهمه سال...
باورم نمی‌شد هیچوقت بتوانم حتی ذره‌ای کمتر ازش متنفر باشم. ولی توانستم. عجیب است. هرسال که می‌گذرد چیزهای تازه‌ای درباره‌ی خودم کشف می‌کنم. برای شناختن خودم، شناختن ماهیت حیات، شاید لازم است چند بار زندگی کنم و بمیرم و باز در قالب خودم برگردم.

یکشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۹۳

350: شوخی‌اش گرفته

مدتی است به این نتیجه رسیده‌ام که من عارضه‌ی «ناتوانی در تفهیم درست منظور، بدون ایجاد سوءتفاهم» را از پدرم به ارث برده‌ام. در واقع علیرغم نفرت مادام‌العمرم از او، باز هم شباهت‌های بسیاری به او دارم.
دیشب «ح» خانه‌مان بود. «ح» دیگر مهمان محسوب نمی‌شود. کاملاً خودی است و با هم رودربایستی نداریم، اگرنه ناراحت می‌شد وقتی من از سر شب سه تماس تلفنی نیم ساعته داشتم، آنهم در حالی که مهمان توی خانه‌مان است. تازه قبلش هم جلوی چشم او  با شوهرم یک دعوای حسابی کرده بودیم که چرا دارد سر قضیه فاضلاب ساختمان کوتاه می‌آید و نمی‌رود از طرف شکایت کند؟ چرا با وجود تمام حرف‌ها و اخطارهای از اول تا حالای من، باز هم اهمال کرده و حالا باید اینهمه ضرر مالی بدهد؟ که چرا همین هفته‌ی پیش سر اینکه به من خرجی ندهد (ولو هفته‌ای 50 هزار تومان) آنهمه از خودش کسکلک بازی درآورده، و رفته ارزان‌ترین ساعت دیواری بازار را خریده و هنوز حتی یک جاکفشی نداریم (چون پول نداریم) و همیشه در مواردی که به من و خانه و زندگی‌اش مربوط است خسیسی‌اش می‌آید پول خرج کند، آنوقت پای «مردم» که به میان می‌آید به خاطر رودربایستی و تعارف و مردم‌داری، دهان خودش و مرا سرویس کرده و همینطور پول مفت هست که می‌دهد و خیالش نیست؟
و ماجرای تماس‌ها:
اولش خواهرم «میم» زنگ زد و با همان حالت عجولانه و پریشان همیشگی‌اش سلام و احوالپرسی سرسری‌ای کرد و بی‌مقدمه شروع کرد با داد و هوار و بغض، دعوایش را با بابا گزارش دادن، که فلان گفته و فلان کردم و... نیم ساعت حرف زد و آخرش گفتم که مهمان دارم و قطع کرد. بعدش (یا قبلش مادر شوهرم زنگ زد و الکی از شوهرم خواست گوشی را به من بدهد و هی الکی از میهمانی شام برادر شوهرش و عید دیدنی از دختر برادر شوهرش تعریف کرد. بعد دید که من بی‌حوصله گوش می‌دهم و زیادی تابلو است که دارد حرف را الکی کش می‌دهد، خودش اعتراف کرد که راستیاتش پدر و برادر شوهرم الساعه پای کامپیوتر هستند و ایشان حوصله‌شان سر رفته و گفته‌اند زنگ بزنند حرف بزنند تا از بی‌‌حوصلگی در بیایند. او هم نیم ساعت حرف زد، در حالی که من روی مبل دراز کشیده بودم و خمیازه می‌کشیدم و کش و قوس می‌آمدم. بعدش بابا زنگ زد. سر شام. به شوهرم التماس کردم که گوشی را بردارد ببرد آن یکی اتاق و بگوید من نیستم و حمام هستم. بابا پیغام داده بود که بگو حتماً بهم زنگ بزند کارش دارم. کارم در آمده بود. معلوم بود سر قضیه‌ی دعوایش با میم، می‌خواهد مغز مرا شستشو بدهد و پُرم کند که بروم به میم بگویم.
بعد از شام شوهرم یادم انداخت زنگ بزنم. ای هوار. اگر نگفته بود یادم می‌رفت و می‌انداختم گردن شوهرم. او هم تیزتر از این حرف‌هاست و گناه «نرساندن پیغام» را گردن نمی‌گیرد. آنهم پیش پدر سریش من که آنقدر پلیس‌بازی در می‌آورد و دنبال قاتل بروسلی می‌گردد تا بهت ثابت کند که تقصیر تو بوده و اهمال کرده‌ای و آنوقت باید جواب پس بدهی که چه دلیل موجهی داشته‌ای؟
زنگ زدم. پیر شدم. له شدم. زشت شدم. جیغ شدم. ویغ شدم. کش آمدم... اما ول‌کن نبود که نبود. باید اثبات می‌کرد که میم مقصر بوده و او (پدرم) از اولش آدم خوبه‌ی داستان بوده. مسأله این بود که میم لیاقت نداشت که اینقدر ازش دفاع کنم، برای اینکه پارسال که من سر کار نمی‌رفتم و سال‌های پیش که همش با بابا دعوایم می‌شد و همین ماجراها با تغییر نقش من و میم، عیناً تکرار می‌شد، میم پشتِ من در نمی‌آمد و هوایم را نداشت. چون که حوصله نداشت و برایش راحت‌تر بود که به تماس گیرنده بگوید: «حق با توست!». گور بابای ریس. گور بابای همه اصلاً. خودش را عشق است و وقت و اعصاب‌اش را. من خرِ کی بودم که بخواهد به خاطرم دهان به دهان این و آن بگذارد.
میم لیاقت نداشت که من اعصاب خودم را خرد کنم و ازش دفاع کنم، چون که بابت خیلی رفتارهایش از دستش شاکی هستم و خیلی دلخوری‌ها ازش دارم. بیخیال. بگذریم.... در هر حال ازش دفاع کردم. تا آنجایی که واقعاً از نظر من حق با او بود ازش دفاع کردم. اما یک جاهاییش هم انصافاً حق با بابا بود. حالا می‌خواهد به میم بربخورد یا نه، ولی اینطوری بود.
حالا که بابا و میم به تیپ و تاپ هم زده‌اند، باید برگردیم به پنج سال پیش که دختر میم (خواهر زاده‌ام) به دنیا آمد. آن زمان دهان مرا سرویس کردند. یک ماه (دو هفته قبل از زایمان به بهانه نزدیک بودن به زمان زایمان و خطرش، و چند هفته بعدش به دلیل تازه زایمان کردن و نیاز به نگهداری) آمدند افتادند خانه‌ی بابا. من هم آن موقع شوهر نکرده بودم و سر کار می‌رفتم و اتاق خواب درست و حسابی هم نداشتیم و آن موقع از ترس بابا هم که شده مجبور بودم جلوی شوهر میم با حجاب بگردم (بگذریم که الأن دیگر برای این حرف‌ها تره خرد نمی‌کنم و حساسیت‌های بابا تخـ.مم نیست) و توی آن گرمای تابستان 88 فقط تصورش را بکن که شب‌ها خواب نداری و صبح تا عصر سر کاری و عصر تا شب هم خانه به هم ریخته و هوا عین جهنم گرم و با روسری و لباس آستین بلند گشاد بگرد که چی است؟ شوهر خواهره عین بختک افتاده توی خانه‌مان و بخور و بخواب راه انداخته. ونگ ونگ صبح تا شب نوزاد (که این یکی علی‌الخصوص زرزرو تر از همه‌ی انواع دیگر که تا امروز دیده‌ام هم بود). گرما. وجود یک مزاحم همیشگی به عنوان مهمان توی خانه که جلویش نمی‌شد هر حرفی را زد و هر رفتاری را کرد. یعنی فشاری روی اعصاب و روان و جسم من بود که خدا می‌داند. هر وقت هم شکایتی می‌کردم، عین شیر و پلنگ جلویم قد علم می‌کردند و پشت میم در می‌آمدند که این 18 سالگی شوهر کرده و تویی که مانده‌ای بیخ گلوی‌مان و برو نیستی و اگر جای کسی هم توی این خانه است، جای این است نه تو. و تو اصلاً چه حقی داری که فکر می‌کنی اینجا خانه‌ی تو است؟ اینجا خانه‌ی پدرت است و تو اینجا مهمانی. پس خفه شو و ظرف‌های نهار خواهر و شوهر‌ خواهرت را بشوی و خانه‌ای را که خواهر زاده‌ات ریخت و پاش کرده جمع کن و جارو کن.
این بود زندگی من در آن تابستان کوفتی. همان تابستانی که توی آن شرکت فروش ماشین‌های چاپ در بهارستان کار می‌کردم و وبلاگ‌نویسی را شروع کردم. تابستان بدی بود. یکی از بدترین تابستان‌های زندگی‌ام...
ولش کن. بیخیال.
حالا فقط می‌خواهم بگویم این‌ها همان پدر و مادری هستند که وقتی من می‌گفتم دارید این را لوس می‌کنید و نمی‌گذارید خودش از پس زندگی‌اش بر بیاید و همش زیر کـ.ونش را گرفته‌اید و در خدمت خودش و بچه‌اش هستید و دیگر کافی است و من هم آدمم و دارم توی این خانه زندگی می‌کنم... این‌ها می‌زدند توی دهانم و طرف همه را می‌گرفتند جز من. حالا همین‌ها دارند همین حرف‌ها را که خودم چند سال است بهشان می‌زده‌ام، عیناً پشت سر میم، تحویل من می‌دهند و انتظار دارند من هم بگویم حق با شماست. گـ.ه خورده‌اید. هم شما و هم او. همه‌تان. اصلاً به من چه؟!
بی‌تعارف تمام این سال‌ها آزارم دادند. دانه به دانه‌ی خواهر و برادر که شوهر کردند و زن گرفتند، تمام ریخت و پاش و اذیت و آزار و رفت و آمد و حمالی‌شان روی سر من بود. آنهم در حالی که خودم هم یک سربار و مهمان محسوب می‌شدم که باید در ازای آن یک لقمه نان، کنیزی و نوکری خانواده و خواهر و برادر را می‌کردم.
نمی‌خواهم از گذشته چسناله کنم. گذشته، گذشته. حتی وقتی میم شروع می‌کند، دلم می‌خواهد بهش بگویم ساکت شود و بس کند. این حرف‌ها فقط ناراحت‌مان می‌کند. یادآوری اینکه پدرمان با ما و آینده‌مان چه کرد. یادآوری بدی‌هایش. بدبختی‌هایمان. اینکه با رفتار غلطش همه‌مان را با هم دشمن کرد. اینکه یکی از برادرهایم طلاق گرفته و رفته مجردی زندگی می‌کند و هر کاری دلش می‌خواهد می‌کند و من برای حفظ آبرویم جلوی شوهرم حتی باهاش رفت و آمد نمی‌کنم. و آن یکی هم زندگی‌اش با یک بچه روی هواست و می‌ترسم زنش را توی خانه‌ام راه بدهم و یک آتویی چیزی بدست بیاورد و دوباره برود توی دادگاه برایم دردسر درست کند. چرا؟ چون که از برادرم دق‌دل دارد و می‌خواهد سر من (ضعیف‌ترین و بی‌آزارترین عضو خانواده) خالی کند. چون که می‌داند من سلیطه نیستم. من اینکاره نیستم. مثل خودش نیستم. حریفش نمی‌شوم. اگر جرأت داشت، پا روی دُم میم می‌گذاشت. زورش به من می‌رسد که آزارم به مورچه هم نرسیده و سرم به کار خودم است... و اینطرف: زندگی میم. با کسی رفت و آمد نمی‌کند و عجالتاً فقط مرا دارد که مرا هم به تخـ.مش حساب نمی‌کند. تعارف که نداریم.
پدرم زندگی ماها را داغان کرد. از بین این‌ها من یکی تازه شروع کرده‌ام و سعی می‌کنم آنطوری نشوم. سعی می‌کنم خوب باشم. زندگی‌ام از هم نپاشد. به روابط فامیلی اهمیت بدهم. به رفت و آمد. به همه‌کس پشت نکنم و همه را به تخـ.مم نگیرم. که انسان موجودی اجتماعی است و فیلان. و از بین این خواهر و برادرهای اجتماعی، منِ غیر اجتماعی، منِ از اول منزوی و کتابخوان و تنها با روحیه‌ی هنری، باید در نهایت عضو اجتماعی خانواده بشوم! کسی که سعی دارد مرتبط کند. مرتبط بماند. تحمل کند. دوام بیاورد...
اما به اینجای قصه که می‌رسیم...
کم می‌آورم.
من، آدمِ به دوش کشیدن بارِ کسی نیستم. من آدم تعهد نیستم. من بیش از تمام آن خواهر و برادرها از تعهد و رابطه گریخته‌ام. کمتر از همه‌شان آدم دور خودم جمع کرده‌ام. از همه‌‌شان بیشتر از آدم به دور بوده‌ام.... و حالا آن کسی که باید این خانواده را از گسیختن نجات بدهد، باز هم  من هستم.
چه کسی گفته من پیامبر نیکی و خیر و برکت هستم؟
من خودم را هم نمی‌توانم از وسوسه‌ی خودکشی بازدارم.
من خودم الساعه روی لبه‌ی مرز بودن و نبودن ایستاده‌ام و به همه‌چیز، از آغاز تا امروزِ خودم و جهان، شک دارم.
این کارها از من یکی برنمی‌آید...
اما زندگی این بشقاب دسر را فی‌الحال جلوی من گذاشته و باید میل کنم.
___________________________________________________________________



پ.ن: آخرش یادم رفت به عارضه‌ی «ناتوانی در تفهیم درست منظور، بدون ایجاد سوءتفاهم» بپردازم!
انشاءالله در پست‌های بعدی.


دوشنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۹۳

349: اراجیفی در باب حجم

به نظر من قد کوتاه‌ها «حق دارند» چاق باشند. همانطور که قد بلند‌ها باید لاغر باشند.
کارتون‌های بچگی یک الگویی توی ذهن‌مان نشانده‌اند از دوگانه‌ی «کوتاه و چاق و حرص‌خور و باهوش» و «بلند و لاغر و ریلکس و خنگ»، و این الگو سعی دارد به ما بقبولاند که اگر دو نفر را توی خیابان دیدی که در ظاهرشان منطبق بر این الگو بودند، حتماً از نظر اعصاب و هوش هم با الگوی‌مان مطابقت می‌کنند.
از این  آدم‌های قد کوتاه لاغر دیده‌اید؟ عین مورچه‌ی سیاه هستند. ریزه میزه و ناچیز و قابل اغماض. کسی محل‌شان نمی‌گذارد. توی جمع‌های دوستانه‌ی نوجوانان و جوانان، دست‌شان می‌اندازند و حرف‌های‌شان را نشنیده می‌گیرند. توی خانواده، توسری خور هستند و مادر خانواده همیشه سعی دارد  ازشان حمایت کند و غذا توی دهان‌شان بتپاند و تقویت‌شان کند.
آدم قد کوتاه اگر لاغر هم باشد، بهش می‌گویند «مارمولک». شوخی نمی‌کنم! یک چیز تحقیرآمیزی در اینجور افراد وجود دارد که باعث می‌شود کسی آدم حساب‌شان نکند و حتی اگر شما بخواهید جایی بروید و توی ماشین سواری به تعداد افراد جا نباشد، همیشه کسی که مجبور می‌شود ولو موقتاً روی پایه بقیه بنشیند، اوست. انگار نه انگار که سن خر باخاجی را دارد.
سر سفره هی بهش تعارف می‌کنند و وقتی می‌گوید اشتها ندارد، همه می‌گویند: وا! مگه تو چیزی هم خوردی؟ و یا: خوبه دیگه! شوهرت پولدار میشه! و یا: چه کم‌خرج!... و ترتر می‌خندند.
اما این‌ها را نگفتم که در مزیت چاقی یا مذمت لاغری بگویم. مسأله فضا یا حجمی است که ما اشغال می‌کنیم. شما می‌توانید خودتان را یک گلوله‌ی خمیر بازی در نظر بگیرید. اگر با کف دست روی یک سطح، لوله‌تان کنند و قدتان دراز بشود، ناخودآگاه باید از عرض‌تان به نفع طول‌تان کم کنید و بالعکس.
قانون طبیعت اینطوری است که قویتر و بزرگتر، بیشتر مورد احترام است. و اگر شما بخواهید فضای کمی را اشغال کنید، ناخواسته به گوشه‌ها رانده می‌شوید و مورد توجه قرار نمی‌گیرید.
هنوز هم قوانین دنیای ما اینقدر زمخت‌اند؟ بلی.
هنوز هم زندگی ما از قوانین طبیعت پیروی می‌کند؟ بلی.
اگر سوأل دیگری بود بماند برای جلسه‌ی پرسش و پاسخ قبل از امتحان پایان ترم.
پ.ن: همین‌جوری بعد از دیدن فیلم Gravity .
پ.ن2: آیا ممکن است آدم در اثر وزن کم، یکدفعه خلاف جاذبه عمل کند و به هوا برود.
پ.ن3: «باد ما را با خود خواهد برد»؟



یکشنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۹۳

348: هستی‌گرایی به سبک سارتر در ساعت 7 صبح

ساعت 6 صبح دارم آرایش می‌کنم (هان چیه؟ خب اعتماد به نفس ندارم) و فکر می‌کنم که چه تصمیم سختی باید باشد بچه خواستن یا نخواستن. داشتن‌اش یا نداشتن‌اش. تا در موقعیت‌اش قرار نگیری بهش «واقعی» فکر نمی‌کنی. بچه، یک فاکتور است در «آمار». بچه یک چیزی است در یک سیاره‌ی دیگر، که مردمان آن سیاره‌ی دوردست یک بار در زندگی مشترک‌شان درباره‌ی داشتن یا نداشتن‌اش تصمیم می‌گیرند و بعد از آن دیگر دارندش (یا سعی می‌کنند به هر طریق داشته باشندش).
بچه داشتن...
به ماهی‌های فایترم نگاه می‌کنم. بیشتر از ماهی قرمز عید دوست‌شان دارم، چون دهان‌گشاد و کیون دریده و وول‌خورنده نیستند. آرام‌اند و آب کمی می‌خواهند. زیبا هم هستند با آن دم و باله‌های پر طاووسی. با آن رنگ‌های آبی لاجوردی و قرمز جگری خیره کننده. بیشتر از ماهی قرمز می‌خواهم‌شان، چون حال به هم زن و چندش آور نیستند. اما چند روز است که رفتار ماهی آبی-نارنجی‌ام دارد می‌رود توی مخ‌ام. پرخاشگر شده. نزدیک‌اش می‌شوم از همان دور برایم شاخ و شانه می‌کشد و آبشش‌هایش را باز می‌کند و حالت حمله می‌گیرد و با دهان به شیشه می‌کوبد. اولش اینقدر بهش حساس نبودم، اما حالا رفتارش عصبی‌ام می‌کند. بهش می‌گویم: مرض! گمشو بی‌شعور!
نه اینکه بفهمد. از دست موجودی که بهش غذا بدهی و برایت گارد حمله بگیرد، عصبانی می‌شوم. فحش‌هایم خودم را هدف می‌گیرد که چه دلیلی دارد اصلاً ماهی داشته باشم؟ آنهم ماهی به این بی‌شعوری؟
چند روز پیش قول‌اش را به میم دادم. که هر وقت آمد اینجا بیاید این‌ها را هم بردارد ببرد. خسته شده‌ام از عوض‌کردن آب‌شان و غذا دادن بهشان. از نفهمی‌شان. از قدرنشناسی‌شان. نگاه‌شان می‌کنم، حال تهوع می‌گیرم.
دو هفته پیش رفته بودیم خانه‌ی دوست شوهرم. دو تا گربه‌ی ایرانی داشت. از این خوشگل‌ها که کاملاً اهلی و با تربیت هستند و هرچقدر بچلانی‌شان صدای‌شان در نمی‌آید. می‌گفت چند ماه دیگر بالغ می‌شوند و بچه‌دار می‌شوند. ازش خواستم که یکی از بچه‌هایش را بدهد من بزرگ کنم. ناباورانه نگاهم کرد: آخه تو چطور می‌خوای گربه نگه داری؟ صب میرید سر کار و شب میایید... بهش فکر نکرده بودم. ترجیح می‌دادم فکر هم نکنم. اما حالا دارم فکر می‌کنم اگر به جای ماهی فایتر که فقط یک لیوان آب می‌خواهد و یک روز در میان کمی پودر غذا، گربه‌ای داشتم که همش ونگ می‌زد و غذا می‌خواست و باید پدرم در می‌آمد که محل شاشیدن و ریدن‌اش را یادش بدهم... اگر گربه‌ای داشتم که توی تمام خانه می‌گشت و مدام ممکن بود بغل پایم لم داده باشد و لگدش کنم... که مویش توی تمام غذاهایم و توی دهانم و توی روده‌ام باشد... که صبح به صبح مجبور باشم چشم و دماغ‌اش را از قی و کثافت پاک کنم و چند روز یک بار بشویم‌اش... نه! گربه و سگ آخرین حیوانی بود که ممکن است روزی بخواهم‌اش. همان طوطی و ماهی بهتر است که قفس و تنگ دارد و همه جا ولو نیست و... اما کثیفی و بو... غذای‌شان... نه. من اصلاً نمی‌توانم حیوان خانگی نگه دارم. از پس مسئولیت‌اش بر نمی‌آیم. آنقدر هم بی‌وجدان و سهل‌انگار نیستم که عین میم حیواناتم را در بالکن زیر آفتاب بدون آب و غذا ول کنم یا بیندازم زیر دست بچه‌ام تا بکشدشان. این حد از تعهد به یک موجود در قاموس من نمی‌گنجد.
و اما بچه‌ی آدمیزاد... از همه‌ی این موجودات بدتر است و ناتوان‌تر و قدرناشناس‌تر و تربیت و نگهداری‌اش سخت‌تر. چه چیز یک انسان را به این حد از حماقت و خریت می‌کشاند که همه‌ی این‌ها را ندیده بگیرد و بچه بیاورد و آینده‌ی خودش را تباه کند؟ آینده‌ی بچه را تباه کند (چون می‌داند دارد توی چه شرایط جغرافیایی و تاریخی‌ای این بچه را وادار به بودن می‌کند. به تجربه‌ی زیستن در میان هفتاد میلیون ایرانی.).
ساعت 6:30 صبح است و دارم به همه‌ی این‌ها فکر می‌کنم...
و آن روی دیگر قضیه: که بچه داشتن، بزرگترین و نهایی‌ترین آزمون انسانیت است. که دانستن و تجربه‌کردن اینکه موجودی اینقدر برایت عزیز باشد و اینقدر «تکه‌ای از وجودت» و «پاره‌ی جگرت» باشد و اینقدر نگه نداشتنی و گریختنی و جدا از تو... چطور می‌تواند باشد این حس؟ مثل تجربه‌ی بانجی جامپینگ. مثل تجربه‌ی مرگ. مثل تجربه‌ی سفر با دوچرخه در تمام جاده‌های جهان. مثل تجربه‌ی غار نوردی. تجربه‌ی فضانوردی. تجربه‌ی خودکشی. تجربه‌ی استفاده از مخـ.درها... و هزاران تجربه‌ی دور از دست که انسان‌های دیگر داشته‌اند و تو هیچوقت نخواهی دانست که چگونه می‌تواند باشد آن حس... آن لحظه...
در پنجاه شصت سالگی، وقتی که دوستان و خواهر و برادر و فامیل‌ات دیگر فقط با بچه‌های خودشان سرگرم هستند و رفت و آمد می‌کنند و تو فقط کتاب‌هایت را داری و تابلو‌هایت را و دوستان حلقه‌های ادبی و مجازی و هنری‌ات را. که تو فقط یک عده آدم غریبه دور و برت داری که به بیماری و دعواها و دردهای مزمن و افسردگی‌های روحی‌ات کمترین اهمیتی نمی‌دهند. فقط زنگ می‌زنند که بهت تاریخ فلان جلسه و فلان نشست و فلان تأتر و فلان جایزه و فلان نمایشگاه را اطلاع بدهند (اگر خیلی لطف کنند). که کسی را نداری که غصه‌اش را بخوری. کسی را که نگرانش باشی. کسی که بیشتر از خودت دوست‌اش داشته باشی. که برای مشکلات او هم به فکر راه چاره باشی...
چند شب پیش مادرم می‌گفت که برای ترکیدگی لوله‌ی بالکن من و ریختن چاه فاضلاب خانه‌ام، نشسته گریه کرده. که من چقدر بدشانس‌ام و چرا باید اینهمه بدبیاری پشت سر هم، همین اول زندگی بر سرم خراب بشود... خجالت کشیدم. متأثر شدم. دردم آمد... که چرا باید مادرم توی خانه‌اش نشسته باشد و به فکر من باشد؟ مگر خودش کم بدبختی دارد، با آن عوض کردن لوله‌کشی خانه‌اش و ترکاندن آشپزخانه و باز کردن تمام کابینت‌ها و خریدن آبگرمکن جدید و... مگر من بهش سر زدم وقتی غرق مشکلات‌اش بود؟ مگر حتی زنگ زدم بپرسم لوله‌کشی تمام شده و کابینت‌ها جمع شده‌اند و کمک می‌خواهد یا نه؟ چرا باید با بدبختی‌هایم قلب کسی را که هیچ کاری برایش نکرده‌ام و همه کار برایم کرده است، به درد بیاورم؟ کاش هیچوقت نبودم.
هیچوقت دلم نمی‌خواست بچه‌ی کسی باشم. هیچوقت دلم نمی‌خواهد مادر کسی باشم. نه. این، کار من نیست. این، از من بزرگ‌تر است...
ساعت 6:45 صبح به این نتیجه می‌رسم... اما باز موقع برداشتن نان از فریزر دارم به طرف‌های دیگر قضیه فکر می‌کنم. به تنهایی و رهاشدگی و سبکی روزگار پیری... به حسرتی که «می‌توانستم» و «نخواستم»، اما «می‌توانستم»... به امکانی که از خودت دریغ کرده‌ای... و نداشتن شانس برگشت... به یک بار زندگی که شاید به «تجربه‌ی بچه‌داشتن» می‌ارزید... شاید به «تجربه‌ی بچه‌نداشتن» هم بیارزد البته!
ساعت 7 در حالی که از خانه بیرون می‌زنم دارم به این فکر می‌کنم که چقدر سخت است تصمیم گرفتن برای باقی عمر. چقدر سخت است حالا که فرصت داری برای وقتی که فرصت نداری تصمیم بگیری. چقدر سخت است آزمونِ خواستن یا نخواستن زندگی مشترک... خواستن یا نخواستن بچه...
چقدر سخت است زندگی که هر قدم و هر نفس وادارت می‌کند به گرفتن تصمیمات بزرگ. تصمیمات سخت و تعیین‌کننده.
چقدر سخت است زنده بودن و کشیدن بار انتخاب.

دوشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۹۳

347: ای وااااااااااااااااااااای مادرم

1.
نشسته‌ام روی توالت فرنگی و دارم می‌... و می‌نویسم(حالا یک بار ما آمدیم عفت کلام به خرج بدهیم، اگر شما گذاشتید؟!). به نظرم یکی از بهترین جاهای دنیا برای نوشتن، همین سر کاسه‌ی توالت فرنگی است. اصلاً فرنگی نگو، فرهنگی بگو.
یک کف دست نان با ماست خورده‌ام به عنوان شام. حتی ماست را توی کاسه هم نریختم. همینطور ایستاده کنار میز آشپزخانه با ملاقه سر کشیدم و نان بیات باهاش سق زدم.
توی خیابان دعوا کردیم. بعدش من همان‌جا ایستادم و بهش گفتم: همین الأن میریم پای عابر بانک و پول بر‌می‌داری واسم. از این به بعد باید سر هفته به هفته بهم خرجی بدی. مهم نیست چقدر. ولی باید خرجی بدی. باید بفهمی زن گرفتی و باید خرجش رو بدی. تو مثکه واقعاً یادت رفته. از بس ارزون بودم و سر هیچی بهت سخت نگرفتم، حالام نمی‌تونی باور کنی که زندگی خرج داره و من اگه سر کار می‌رم واسه این نیست که خرج خودم رو بدم. واسه اینه که پول جمع کنم و خونه رو بهتر کنیم و ماشین بخریم و کوفت و زهرمار. اگه قرار بود خرج خودمو بدم شوهر نمی‌کردم.
بعدش به این فکر کردم که وضعیت‌ام شده عین جنـ.ده‌های ارزان که فقط برای یک سرپناه و یک شغل و یک وعده غذا، سرویس می‌دهند. من از ازدواج چه می‌خواستم؟ فرار از خانه‌ی پدری؟ اگر همان‌جا توی خانه‌ی پدرم اینقدر خر حمالی که دارم توی این خانه می‌کنم، می‌کردم و سر ماه به سر ماه علاوه بر خرج لباس و تلفن و اینترنت‌ام، صد تومان هم بهش پول می‌دادم، تا ابدالدهر صدای‌شان در نمی‌آمد. ازدواج، شرایط‌ام را از آنچه بود هم بدتر کرد. حالا صبح تا شب سر کار بیرون‌ام. شب تا نصف شب، سر کارِ خانه. نصف شب‌ها هم گاهی اگر از خستگی در حال مرگ نبودم، مریض نبودم، او مریض و خسته نبود، مهمانی نبودیم و دیر نیامدیم و... خلاصه هزار و یک شرط و شروط اولیه مهیا بود... کار جنـ.سی می‌کنم.
زندگی‌ام شده عین سگ دویدن و نرسیدن. توهین شنیدن. تحقیر شدن. از خودم و این زندگی متنفرم.
آمدیم خانه، نه چون او حاضر شد از عابر بانکش پول بردارد. چون من کوتاه آمدم. اما عصبانی بودم. رفتم سر یخچال هرچی غذا و سالاد و دسر و کوفت و زهرمار بود کشیدم بیرون و خالی کردم توی سطل آشغال. بهش گفتم که اون کنیز و آشپز که می‌شناختی مُرد. برات سخته خرجی بدی؟ اوکی! به قول اون اسبه: جو نیست؟ دو نیست!
بعدش می‌خواستم سبزی‌هایی را هم که خریده بودم، پاک نکرده بریزم دور...می‌خواستم ظرف‌ها را بشکنم... می‌خواستم ماهی‌های فایتر را بکشم... می‌خواستم وسایل خانه را خرد و خمیر کنم... می‌خواستم مانتوی تابستانه‌ی گل گلی‌ای را که تازه خریده‌ام با قیچی ریز ریز کنم... می‌خواستم شیشه‌ها را بشکنم... می‌خواستم... او را بکشم...خودم را هم بکشم... اما به اینجا که رسیدم گریه‌ام گرفت...
چه شد که دوباره رسیده‌ام به روزهای بد تابستان 1380؟
نشستم و سبزی پاک کردم و گریه کردم. یاد مادرم افتادم که تنها و یواشکی گریه می‌کرد و دماغش را با یقه‌ی لباسش می‌گرفت...
چه شد که مادرم شدم؟
2.
روز زن از محل کارم بهم دست خر هم ندادند. تازه امروز عصری آخر وقت آمده‌اند و ازم لیست کارکنان را می‌خواهند که بروند و چند روز بررسی کنند و ببینند چه کسانی شامل هدیه می‌شوند. حتی حقوق‌مان را هم تا آخر هفته نمی‌ریزند.
خرخاکی‌ها از یک جایی سر در می‌آورند و همش دور و بر توالت پیدا می‌شوند. بعد هم معمولاً خودشان می‌میرند.
امروز صبح تا ظهر توی دفتر رئیس‌ام بودم. نبود و مرا به جای خودش کاشته بود. بدون  اینترنت. بدون حتی یک فال ورق اسپایدر کوفتی. بدون حتی یک صفحه‌ی سفید word برای نوشتن. همکاران مرد هم مدام عین دست‌خر (دو بار شد) می‌پریدند توی اتاق و روز زن را تبریک می‌گفتند. اوه! اوه! چه حساس و رمانتیک! چه کسی گفته تبریک روز زن شنیدن، از کسی غیر از شوهر، برای زن اهمیتی دارد یا خوشحالش می‌کند؟
و شوهر؟؟؟ همین‌ها که توی هر خانه‌ای یک دانه‌اش هست: فراموشکار و خسیس و پررو و طلبکار.
دستش‌شان را به تخـ.م‌شان می‌گیرند و می‌آیند خانه و بیخودی به یک چیزی گیر می‌دهند و تر می‌زنند به اعصاب زنه تا خساست و ناتوانی و حقارت‌شان را از خریدن یک هدیه ناچیز، پشت ماسک پررویی و دست پیش گرفتن پنهان کنند (الأن است که آقایان بدوند وسط کامنتدانی و یقه جر بدهند در دفاع از حقوق مرد)
پدرم صبحی همین کار را کرده. شوهر خواهرم و شوهر خودم هم بعد از رسیدن از سر کار، عصری همین کار را کرده‌اند.
از نظر مردها، هدیه دادن کلاً کار مسخره‌ای است، چون یک پای اصلی قضیه خودشان هستند که باید هدیه بدهند و زنه که معمولاً درآمدی ندارد و اگر هم داشته باشد هم برابر با مرده هدیه نمی‌دهد (کما اینکه من در تمام دوران دوستی‌ام برابر با طرفم هدیه می‌دادم. احمق بودم.) و اگر هم بدهد... مگر مرض است؟ خوب، خودش می‌رود از بازار هرچیزی بخواهد و لازم داشته باشد می‌خرد دیگر چه احتیاجی به این بازی‌ها است؟
مردها، زن‌ها را درک نمی‌کنند (مردان مریخی و زنان ونوسی و از این خزعبلات)، و این قضیه‌ی هدیه برای زن‌ها همانقدر مهم است که دستپخت خوب و صکس خوب و احترام به ننه‌شان برای مردها مهم است و اگر زن‌شان این ویژگی‌ها را نداشته باشد، هرز می‌پرند یا نهایتاً طلاقش می‌دهند.
زن‌ها هم چون نمی‌توانند هرز بپرند یا طلاق بگیرند (می‌توانند اما هزینه دارد)، با غذای بد و صکس کم و بی‌حوصله، پاسخ می‌دهند.
چرا مردها نمی‌توانند بفهمند که صکس و غذا برای زن مهم نیست. پول است که برایش مهم است و اگر شما زنی را از لحاظ مالی، درست ساپورت نکنید، درست بهتان سرویس نمی‌دهد. و این همانقدر که عکس‌اش هم صادق است (شما هم اگر بهتان سرویس شکمی و زیـ.ر شکمی ندهند، پول خرج‌شان نمی‌کنید. تعارف که نداریم.) منصفانه است.
این واقعاً یک «معامله پایاپای» است. نمی‌دانید؟ بدانید.
چرا مردها این را نمی‌فهمند؟ یا سعی می‌کنند خودشان را به نفهمی بزنند و احساساتی بشوند؟
مگر زن‌ها برای اینکه همیشه اولش به انگیزه صکس، خواسته می‌شوندو بعدش به انگیزه غذا، نگه‌داشته می‌شوند، بلندگو برمی‌دارندو همه‌جا جار می‌زنند و آه و شیون راه می‌اندازند؟
عجبا!
دیگر مقاومت کردن ندارد. قانون‌اش همین است. پس بهتر است عوض دعوا و مشاجره، کارت‌تان را پر از پول کنیدو در هر مناسبتی با هدیه و گل و شکلات و شیرینی به خانه بروید.
اینطوری زندگی زیبا می‌شود. قول می‌دهم.
3.
امروز صبح:
بعد از دعوای دیشب هر دو بدخواب شده بودیم. من سر شب که او رفته بود خوابیده بود، توی خانه الکی می‌گشتم و تمیزکاری و جمع و جور می‌کردم. بعد که خوابیدم، حالا نوبت او بود. دو سه مرتبه نصف شب با تکان تخت و ایش و ویش او بیدار شدم و آخرش گفتم: چیه؟ گفت: خوابم نمی‌بره. توی دلم گفتم به جهنم. پشت‌ام را کردم و خوابیدم. صبحی روی مبل‌های پذیرایی هندزفری و مبایل و جعبه دستمال کاغذی پیدا کردم.
به جهنم!
امروز صبح چشم‌هایم ورم کرده بود و توی اتوبوس و تاکسی چرت می‌زدم. توی تاکسی سرم افتاد روی شانه‌ی یک آقای افغانی. بیدار شدم دیدم زل زده بهم. به روی خودم نیاوردم و روبرو را نگاه کردم.
توی محل کارم، به آه کشیدن‌های پیاپی هر روزم که به قول همکارم «جگر آدم را خون می‌کند»، یک صوت دیگر هم اضافه شد:

هعععععععیییییییییییی وااااااااااااااااااااااااااااااااای...

سه‌شنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۹۳

346: صررررف ف ف افـ فـ فـ عااااال ل ل

همکارم دیروز رفت... و بغض‌اش هنوز روی دلم است.
اول بگویم که نمرده. زنده است. اخراج هم نشده. فقط بیرونش کردند چون می‌خواستند تعدیل نیرو کنند و نمی‌توانستند روی کارمندهای قدیمی‌تر دست بگذارند ( اگرچه مهارت و سرعت‌شان کمتر باشد و صرفاً با پارتی آمده باشند).
مدت زیادی نبود می‌شناختم‌اش. سه ماه. و در تمام این مدت داشتم باهاش احساس همدردی می‌کردم و تسلایش می‌دادم که بالأخره استخدامش می‌کنند و معرفی‌نامه‌های آزمایشات و تشخیص هویت و گزینش را بهش می‌دهند و بالأخره همکارم می‌شود و 25 سال در کنار هم کار می‌کنیم و پشت این میزها، پشت این درهای بسته‌ی اتاق‌ها، با هم پیر می‌شویم...
مدام دست و پا زدن‌اش را می‌دیدم و دغدغه‌هایش را. این که بچه‌اش را مهدکودک بگذارد یا نه، اعتباری به کارِ اینجا نیست؟ این که شوهرش را مجاب کند که حقوق کم اینجا، به مزایایش می‌ارزد. این که هر روز ساعت هفت صبح بیدار شود و هول هولکی برای مهدکودک بچه‌اش غذا و لباس و وسایل کاردستی بگذارد کنار و توصیه‌های لازم را به شوهرش بکند و از خانه بزند بیرون و بیفتد توی ترافیک امام علی تا...
مدام باید تسلایش می‌دادم که منظورشان از فلان حرف‌شان این نبوده که تو را نمی‌‌خواهند یا از کارت راضی نیستند. می‌خواهند زودتر یاد بگیری و راه بیفتی...
مدام بهش می‌گفتم: «طاقت بیار رفیق/ داریییییییییییییییم می‌رسیم...»
اما آخرش آن طوری که قرار بود بشود نشد و این طور شد.
از دید کلی، رفتن‌اش به نفع من نبود. کارم دو برابر شد و تا کارمند جدید بیاورند، دهانم سرویس است. در ضمن این تُند دست و زرنگ و تیز بود. کسان دیگری که قبل از این آمده بودند، فقط به واسطه‌ی معرف و پارتی آمده بودند و اصلاً کار بلد نبودند. در مورد این یکی فقط باید قانون ذخیره کردن فایل‌ها و دسته‌بندی‌شان و موضوع زدن را یادش می‌دادم. اما آدم بعدی معلوم نیست چطور باشد. شاید یکی از کارمندان قدیمی خودشان را بیاورند که هم سریع باشد و هم وارد به کار، و برای من بهتر شود. شاید هم یک مفت‌خوری که چند سال است به واسطه‌ی آشنا داشتن توی این اداره دارد می‌خورد و می‌خوابد و کپک‌می‌زند را از یک گوشه‌ای در بیاورند و فقط برای اینکه بیرونش نکنند، تبعیدش کنند اینجا (از لحاظ اینکه هیچکس دوست ندارد کارمند بخش ما که همیشه شلوغ و پرکار است، باشد).
آخر وقت، نوبت اضافه کاری من بود. رفت دستشویی که بعدش بیاید کیفش را بردارد برود خانه. کمی طول کشید. یک نامه را بردم اتاق رئیس، که دیدم آنجا روی مبل یک‌نفره نشسته و حرف‌شان را با وارد شدن من قطع کردند. حدس زدم لابد دارد اشتباهاتش را گوشزد می‌کند یا درباره‌ی وضعیت استخدامی‌اش و اینکه کی نامه‌های استخدامی را بهش می‌دهد حرف می‌زنند.
کمی بعد برگشت توی اتاق. رنگش مثل گچ پریده بود. همزمان با سوال من که «چی می‌گفت؟»، دست به دستگیره برگشت و متحیر، مثل کسی که الساعه خبر مرگ آشنایی را بهش داده‌اند، زل زد توی چشمم و با صدایی ضعیف و بغض‌آلود گفت: بهم گفتن دیگه نیام...
کیفش را برداشت. من حرف می‌زدم. می‌گفتم که باورم نمی‌شود و مگر می‌شود و چقدر نامرد و چطور... حرف‌هایم را نمی‌شنید. با خودش حرف می‌زد: چی رو باید بردارم...؟ چی دارم اینجا...؟ لیوانم... فایلای شخصیم روی سیستم... ظرف غذا... هندزفری...
رفت. کلیدش را یادش رفت تحویل بدهد. جانمازش را یادش رفت ببرد. صندلی‌اش چرخیده رو به در، مثل دهانی وامانده به آه...
تمام عصر تا خانه، تا شب، تا فردا صب، تا امروز صبح، دلم گرفته بود. بغض داشتم. مثل اینکه خودم را بیرون کرده باشند. یاد برخوردهای مشابه شغلی که در آن‌ها به من توهین شده بود افتادم... حتی اخراجت نکنند. دم‌ات را بگیرند و پرتت کنند بیرون. به دلیل تعدیل نیرو. برایت توضیح هم ندهند. سه ماه روی هوا و آخرش این. حتی رویم نمی‌شود زنگ بزنم حالش را بپرسم. من نشانه‌ای نفرت‌انگیر از محل کار سابق‌اش هستم که حالش را به هم می‌زنم. چون که تمام خاطرات بد اینجا را به یادش می‌آورم.
از اداره که بیرون زدم یاد روزی افتادم که بعد از تسویه حساب با یک خراب شده‌ای و بیرون آمدن از آنجا، جلوی در متروی میرداماد وسط خیابان زده بودم زیر گریه. داشتم تلفنی با شوهرم حرف می‌زدم... روی پله‌های مترو تا پایین گریه کردم. بهم توهین شده بود. مرا نخواسته بودند. به دردشان نخورده بودم. مثل آشغال باهام رفتار کرده بودند و پول ناچیزی جلویم پرت کرده بودند و بیرونم کرده بودند. شوهرم می‌‌فهمید. داشت تسلایم می‌داد. اما فقط باید گریه می‌کردم تا آرام بشوم. و حالا حال دختره را تصور می‌کردم: با بغض بیرون زده. توی ماشین تا خانه گریه کرده (یا نکرده. شاید همه به اندازه من حساس نباشند). شوهرش که آمده با عصبانیت برایش تعریف کرده (یا به توضیح کوچکی بسنده کرده چون دلش نمی‌خواسته اعتراف کند که اینطور بیرونش کرده‌اند و تقصیر را گردن خودش انداخته‌اند... که بعد از اینهمه آوارگی بچه‌اش توی خانه‌ی مادر و خواهر و مهدکودک... و مثل خر کار کردن شب عید و مرخصی برای مسافرت نگرفتن...ارزشش را داشت اینجور کار کردن؟ یا همان خانه ماندن و خانه‌داری کردن بهتر بود از اول؟)
این چیزها برایم خیلی آشناست. این حس داغانی که بعد از اخراج شدن به آدم دست می‌دهد. سر به شیشه اتوبوس تکیه دادن و به خیابان‌هایی که می‌گذرند نگاه کردن و فکر کردن به بدبختی‌های کل زندگی‌ات. به اینکه انگار همه با هم دست به یکی کرده بودند که فقط تو نباشی. که علیه‌ات متحد شده بودند و بهت خیانت کرده‌بودند. حتی اشیاء اتاق کارت. حتی همکاران‌ات. حتی خنده‌های‌تان، لحظه‌هایی که با هم گذراندید، قول و قرارهای‌تان... که کسی تو را نمی‌خواهد... تو اصلاً از اولش هم به درد کسی نخورده‌ای... که چقدر بدبخت هستی... و غافله بدون تو به رفتن‌اش ادامه می‌دهد...
توهم است. آشنایی، توهم است. رابطه، توهم است. دوستی، توهم است.
من چه مرگم شده؟ شاید مریض‌ام، شاید افسرده‌ام که به این چیزها فکر می‌کنم. شاید طبیعی نیست که آدم برای رفتن همکاری که فقط سه ماه بوده می‌شناخته‌اش، اینطور سوگواری کند. شاید منطقی نیست که آدم خودش را به جای دیگران بگذارد. اما من این مرض را خیلی وقت است که دارم.
سال‌ها پیش داستانی نوشته بودم که راوی آن زنی بود که بیماری صرف افعال داشت. یعنی یک جور بیماری روانی که افعال آخر جملات، توی ذهنش صرف می‌شدند. و همین باعث می‌شد که خودش را به جای آدم‌های دیگر بگذارد و این معضل علی‌الخصوص توی اتوبوس‌ها و مکان‌های عمومی که مردم مدام در حال درد دل کردن بودن گریبانگیرش می‌شد.
این داستان را هم مثل تمام داستان‌های دیگرم بر اساس مسائل شخصی‌ام نوشته بودم و همین داستان دو صفحه‌ای بود که بعدها جایزه‌ای ادبی برایم به ارمغان آورد.
من، بیمار نیستم. دوستی، بیماری نیست. فراموشکاری، مزیت نیست... می‌خواهم این‌ها را بلند بلند با خودم تکرار کنم تا باورم بشود... اما یک صدایی هست که بلندتر از صدای درون من، مخالف‌خوانی می‌کند و صدای من توی همهمه‌اش گم می‌شود همش.


شنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۹۳

345: مسابقه‌ی «زن خوب»

می‌گوید که «زن» باید هر شب برای شوهرش غذای تازه بپزد و غذای مانده خوب نیست و آدم را مریض می‌کند.
می‌گوید که «زن» باید بین کارش و خانه‌داری‌اش تعادل برقرار کند و همه چیز را به نفع خانه‌داری‌اش تغییر دهد و از خانه‌داری‌اش به خاطر کارش کم نگذارد. که این یعنی «زن» بودن.
می‌گوید که «زن» باید مادر خوبی باشد و به محض اینکه بچه‌دار شد، دیگر سر کار نرود و بنشیند بچه‌اش را بزرگ کند و«زن» یعنی همین.
می‌گوید که این چیزها «زن» بودن است و «زن» باید زنانگی‌اش را حفظ کند.
می‌روم بگویم که خواهرم! ای فلانِ اسب توی «زنیّت»ات!... که البته خودم را کنترل می‌کنم و به جایش خیلی متمدنانه می‌گویم که:
معیارهای زن بودن، خیلی وقته تغییر کرده. و هر کس اولویت بندی خودش رو توی زندگی داره. مثلاً اگه به عمه‌ی من دو ساعت وقت اضافه توی روز بدی، اون دو ساعت رو صرف گردگیری و بشور بساب بیشتر می‌کنه و باز هم همون غذای مونده را به خورد شوهرش می‌ده. چرا که برای عمه‌ی من که وسواسیه، تمیز بودن خانه، به پذیرایی بهتر از شکم ارجحیت داره. و اگه اون دو ساعت وقت اضافه رو به من بدی، من میرم کارشناسی ارشد می‌گیرم، یا کلاس زبان میرم، یا میشینم نقاشی می‌کنم. چرا که اینا برام مهمتر از شکمه.
باز به دست و پازدن می‌افتد که اثبات کند «زن» نمونه، یعنی همین که او می‌گوید و «زن»ی به غیر این نبوده و هرگز نخواهد بود. که خودش خوب است و نمونه است و باید اسوه‌ی زنان عالم قرار گیرد.
مادر شوهرم هم ور دستش نشسته و هی سر تکان می‌دهد که بلی بلی... زیبا فرمایش کردید!...
چون که این اسوه‌ی زنان عالم، برادر زاده‌اش است.
چون که این اسطوره‌ی زنانگی روزگاران، مثل خودش عمرش را فنای هر شب آشپزی و هر روز کلفتی و بشور و بساب کرده.
چون که من عروس‌اش هستم و به نفع پسرش است که اینگونه باشم.
و اگر فارغ از این‌ها که گفتم، نفع و ضرری هم از تأیید فرمایشات برادرزاده‌اش نداشت، باز دلایل کافی برای سر تکان دادن و عوض کردن بحث داشتم.
خانمی که توصیف شد، بی‌سواد و کم‌سواد و خانه‌دار و غیر اجتماعی نیست. یک فیزیوتراپ است و شوهرش هم‌کلاسی دانشگاهش بوده و وضع مالی‌اش هم به لطف دست و پا داری و زرنگی شوهرش، بد نیست.
این خانم شاید هزار تا دلیل داشته باشد که بخواهد عمرش را صرف آشپزی بهتر کند، اما به نظر من اگر آدم سرآشپز یک رستوران چهار پنج ستاره نیست و از آشپزی نان در نمی‌آورد، و یا اینقدر بیکار و مرفه بی‌درد نیست که از آشپزی نوستالژی بزند، یا افسردگی ندارد و دکتر به عنوان یکی از راه‌های درمان، آشپزی را برایش تجویز نکرده، همان بهتر است که کمترین وقت ممکن را صرف آشپزی کند.
من نظرم را برای خودم نگه می‌دارم البته، و اکثر اوقات تلاش‌ام بر این است که کمتر گـ.ه بخورم و بیشتر بیندیشم. ولی ایشان و آدم‌هایی از قبیل ایشان، نمی‌دانم چرا اینقدر علاقمند نسخه پیچیدن و سمبل و اسوه ساختن برای دیگران هستن؟ چرا اینقدر سعی در اثبات بهتر بودن خودشان و سبک زندگی خودشان دارند؟ چرا فکر می‌کنند اگر درباره‌ی روش زندگی خودشان شک دارند و نیمه‌شب‌ها از خواب می‌پرند و از خودشان می‌پرسند که آیا عمرشان را به فنا نداده‌اند، باید در جمع و بلند بلند درباره‌اش حرف بزنند و دیگران بگویند بلی بلی!... تا باورشان بشود که همه چیز خوب است و تصمیم‌شان درست بوده و بـ.گا نرفته‌اند؟
آدم‌ها وقتی به خودشان و آرمان‌های خودشان و هر غلطی که توی زندگی کرده‌اند شک می‌کنند، به طور کلی راه‌های متفاوتی در مقابله با این شک و تردید دارند. یکی از راه‌ها افسردگی است. فحش دادن به خود. صبح تا شب به چهارمیخ کشیدن خود و گذشته و جلوی چشم آوردن نتیجه‌ی انتخاب‌های گذشته. کج خلقی و عبوس بودن و نامهربانی با خود. یکی دیگر از راه‌ها، قطعاً فرافکنی و زیر سوال بردن دیگران است. بلند بلند حرف زدن درباره‌ی عقاید شخصی مثل اوراد مقدس. مثل مؤمنی که تسبیح می‌گرداند و ذکر می‌گوید تا ذکر توی تمام ذهن و تن‌اش بنشیند و به خوردش برود و باورش بشود که چیزی هست. خبری هست. دروغ نیست.
آدم‌های دیندار راه دوم را انتخاب می‌کنند. چون این تنها راهی است که دین‌شان یادشان داده: فرافکنی اشتباهات! خلاص شدن از شر تمام اشتباهات با یک توبه و نماز و روزه. منتظر روز قیامت نشستن و توی دنیا هر کار ناجوری که از دست برمی‌آید انجام دادن. آدم‌های دیندار از نتایج اعمال‌شان فرار می‌کنند، و شاید کار درستی می‌کنند...
زندگی خیلی پیچیده است. حدود جبر و اختیار معلوم نیست. واقعاً مشخص نیست که چه حد از اشتباهاتت تقصیر خودت بوده و جامعه و دین و تربیت و خانواده و موقعیت در آن مؤثر نبوده‌اند. حالا در هر مورد جزئی بنشینی و خودت را به سیخ و سلابه بکشی که قاتل بروسلی را پیدا کنی؟
ای آقا!!!
زندگی کوتاه‌تر و احمقانه تر از این است که دنبال مقصر بگردیم.
و دین، قطعاً بهترین مُسَکن است... اگرچه «قصد من فریب خودم نیست دلپذیر/ قصد من فریب خودم نیست...»*
                                                                                                                   

پ.ن: از شاملو
پ.ن2: «زن خوب»، اصلاً چه جور موجودی هست؟
کوپن‌اش کی اعلام شده که ما نفهمیدیم؟
بابت این مدال‌های افتخار، پول هم می‌دهند به آدم؟

یکشنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۹۳

344: خوش است خلوت، اگر یار، یار من باشد

پاشده اند ساعت یازده دوازده شب آمده اند خانه‌ات که فقط برای تو و همدیگر چُسی بیایند. باورت می‌شود؟
باورت می‌شود که طرف مدت‌ها بنشیند فکر کند که با چی می‌تواند چُسی بیاید و چه بپوشد که چشم تو را کور کند و چه انتقادی ازت بکند که تو را سر جایت بنشاند، و بعد کاملاً مجهز پاشود بیاید خانه‌ات که... عید دیدنی کند؟ نه. که حجم عظیمی از گه را بپاشد روی در و دیوار خانه و سر و رویت و پاشود گورش را گم کند و برود.
نقاش حرفه‌ای نیست. حتی آماتور هم نیست. فقط هنرستان درس خوانده و «هنری» شده.
عکاس حرفه ای نیست. حتی یک عکس درست و درمان ندارد که آدم بگوید اینکاره است. فقط یک سری عکس بی‌کیفیت پرتره با ژست‌های مصنوعی از خودش گرفته و گذاشته روی فیس‌بوک که بگوید خوشگل است.
از آشپزی‌اش چیز قابل عرضی ندیده‌ایم اما مدعی است که دوستان نزدیکش می‌گویند: وای فلانی! تو فقط آشپزی کن!
هر سال هفت سین پر طمطراقی می‌چیند که فقط عکس‌اش کند و بگذارد فیس‌بوک و بکند توی چشم دوست و آشنا.
حتی اگر فیس‌بوک را (که به انگیزه‌ی آن زندگی می‌کند) فاکتور بگیریم، باز هم نمی‌توان گفت که هیچ جزء اخلاق و رفتارش واقعی است. همیشه دارد رو به یک دوربین نامرئی ژست می‌گیرد و لبخند می‌زند و خوب جلوه می‌کند. انگار دارد قضاوت می‌شود. انگار که قرار است از همه بهتر باشد. انگار که بابت بهتر بودن، بهش پول می‌دهند و این شغلش است. مثل دخترهای فروشنده که مجبورند همیشه نیش‌شان باز باشند و هرچه بخرید مجبور است همیشه «چقدر برازنده‌ی شماست» باشد.
اینطور آدمی است و اگر همسر یکی از قدیمی‌ترین دوستان شوهرم نبود، کلاً به تخـ.مم بود. یعنی اصلاً باهاش رفت و آمدی نمی‌کردم و یک بار که داشت چُسی می‌آمد، یک حال اساسی بهش می‌دادم که پک و پوزش را ببندد و دیگر جلوی من یکی از این ادا و اصول‌ها در نیاورد.
پووووووووووووووووووووووف! اصلاً نمی‌دانم از کجایش بگویم. از آشنایی‌اش با شوهرش که تماماً نقشه بود و با نردبان کردن ما و دوستان دیگرش، و با یک مشت دروغ و دونگ و فیلم و سریال‌های تراژیک، عاقبت خودش را به گردن پسره آویخت؟
از چادرش و نمازش که تبدیل شد به بیکینی توی دوبی و حالا دوباره استحاله یافته به نوع جدیدتری از دین که در آن همه‌چیز مجاز است و فقط «اعتقاد قلبی» مهم است؟
از بدهیبتی و بد هیکلی‌اش که حالا به دافی و خوش هیکلی و بدنسازی و ایروبیک کشیده و دیگر کسی را قبول هم ندارد و لباس‌های چسب کیون می‌پوشد و عنقریب است که بینی و سینه و باسـ.ن‌اش را هم عمل کند؟
روبرویت آدمی را داری که روزگاری در مقابل تو که می‌نوشتی و نقاشی می‌کشیدی و کلی کتاب خوانده بودی، چیزی برای ارائه نداشت جز آخرین نمایشگاه‌های گرافیک و نقاشی که خبرش را از روزنامه‌ی همشهری پیدا می‌کرد. آدمی که نه زیبایی داشت و نه پول و نه خانواده‌ی قابل دفاع و نه هیچ نوع اثر هنری قابل ارائه و... حالا از «هیچ» مطلق برای خودش دژ عظیمی ساخته و بر فراز آن نشسته و تر تر دارد به ریش تو و دیگران می‌خندد.
کیش. ترکیه. دوبی. ایروبیک. غذاهای خارجی. رستوران‌های گران و معروف جدید. تزئینات و مجسمه‌های گران قیمت. زیورآلات و لباس‌های برَند. جلو دادن سینه و عقب دادن سر و باسن و بالا گرفتن دماغ.
ایشان به حدی از وقاحت رسیده‌اند که دیگر تمام اجزای تشکیل دهنده‌ی وجودشان، تمام سلول سلول‌شان شده وقاحت. و حالا اگر بخواهی نشانی از تبارشناسی ایشان بگیری، باید به کتاب‌های زولا و بالزاک، درباره‌ی طبقه‌ی بورژوای تازه به دوران رسیده رجوع کنی.کسانی که هیچ ندارند و با گنده‌تر از خود می‌پرند و مجبورند با درآمد کارمندی، خودشان را کنار رکاب بزرگان بدوانند و از نفس بیفتند و از تک و تا نه.
بی شوخی داشتم فکر می‌کردم که صمیمی‌ترین و قدیمی‌ترین دوست خودم را یکی دو سال است ندیده‌ام و فقط تلفنی و آنهم چندماه یک بار از سر اجبار اینکه ثابت کنیم هنوز دوستیم، با هم در ارتباطیم. آن یکی دوستم را که بیست سال است می‌شناسم، از وقتی حامله بوده ندیده‌ام و حالا بچه‌اش شش ماهه است! (همین الأن بهش زنگ زدم و فهمیدم هشت ماهه است!) عجیب است. حالا مانده‌ام که اگر بخواهم بروم خانه‌اش باید چند تا کادو برایش بگیرم (عروسی؟ خانه خریدن؟ بچه‌دار شدن؟)
اصلاً همین آشنایان وقیح جدید، شدند انگیزه که من دوباره سراغ دوستان قدیمی خودم را بگیرم. مگر همین دو تا دوست خودم که بیست سال است می‌شناسم‌شان چه‌شان است که بروم بچسبم در کیون زن‌های مریض دوستان شوهرم؟
اول اینکه دوستان خودم، دست کم دیپلم ریاضی دارند. یعنی تا دیپلم را با هم بوده‌ایم. و دیپلم ریاضی از نظر من یعنی یک مدال افتخار برای کسب شایستگی دوستی با من.
دوم اینکه این‌ها دقیقاً هم سن خودم هستند. به واسطه‌ی هم‌کلاسی بودن، هم سن هستیم و متولدین یک سال (نه از لحاظ طالع‌شناسی که از لحاظ جامعه‌شناختی) ویژگی‌های مشترک زیادی دارند.
سوم اینکه این‌ها بچه‌محل من بوده‌اند. یعنی اینکه چون همه‌مان یک مدرسه می‌رفته‌ایم، قاعدتاً محل زندگی‌مان هم نزدیک بود و از یک طبقه اجتماعی بودیم و حرف‌های مشترک زیادی برای گفتن داریم.
چهارم اینکه آدم‌های زیادی هستند که این دو تا دوست هنوز باهاشان در ارتباط هستند و من می‌توانم به واسطه‌ی این‌ها، وارد حلقه‌ی دوستی با آن‌ها هم بشوم و آن‌ها هم دوستان مدرسه‌ای قدیم‌ام هستند که مثل این‌ها حرف‌های مشترک زیادی باهاشان دارم.
خلاصه اینکه، من آدم معاشرتی‌ای نیستم. دوستان زیادی ندارم. محیط مجازی را به محیط واقعی ترجیح می‌دهم، چون آدم‌ها توی آن ماسک می‌زنند و فارغ از بازخورد اجتماعی، تبدیل به خود واقعی‌شان می‌شوند. با این‌حال اگر قرار بر معاشرت اجتماعی‌ای هم باشد، دوستان قدیمی و همگون را به دوستان جدید و ناهمگون ترجیح می‌دهم.
تازه، من با آن‌ها نان و نمکی هم خورده‌ام و حقی هم به گردنم دارند. این‌ها که دیگر تازه از گرد راه رسیده هم هستند و معلوم نیست بچه‌ی کجا هستند و ننه و بابای‌شان کیست. من چه دینی به این‌ها دارم که بخواهم بهشان نگویم، «گه نخور»؟
هی آمد سر زبانم، هی کظم غیظ کردم. هی گفتم یک جوری بگویم که ناراحت نشود. هی نگفتم. هی سعی کردم با رفتارم نشان بدهم. هی نفهمید. دست آخر وقتی داشت در مورد عکاسی گه بیجا می‌خورد، عکس‌های حرفه‌ای برادر شوهرم را نشان‌اش دادم و وقتی عنکف ماند، یک جوری که منظورم را حالی‌اش بشود گفتم: این آدم (برادر شوهرم) بهتره بره به صورت حرفه‌ای عکاسی رو ادامه بده و ازش پول در بیاره. اگرنه تا آخر عمر نمی‌تونه بگه من عکاسم. فوق فوق‌اش یک «علاقمند به عکاسی» محسوب میشه که اینم براش افتخاری نیست. مثلاً خود من یه علاقمند به نویسندگی و نقاشی و سفالگری محسوب میشم. چون هیچکدوم رو به صورت حرفه‌ای تا انتها ادامه ندادم و ازش پول در نیاوردم. من نمی‌تونم یه جا چیزی شر کنم و توی کامنتدونیش هی بیام توضیحش بدم و ازش تعریف کنم. کامنتدونی جای نظر دادن دیگرانه. آدمی که حرفه‌ای نیس بایست دهنش و ببنده و کارش رو ارائه کنه و بذاره دیگران نظر بدن.
-        نظرت و بسط نده. این نظر توئه! اتفاقاً به نظر من کسی که تحصیلات عَکَدِمی (تف به گور پدر گوگوش که این کلمه رو مُد کرد) داره توی یه حوزه‌ای، باید با جرأت نظر بده. مثلاً من هشت سال به صورت عَکَدمی، عکاسی خوندم. با اعتماد به نفس، درباره عکاسی حررررررررررررررف می‌زنم.
بعدش من و شوهرم نشستیم و هی هرجور حساب کردیم دیدیم ایشان با دیپلم هنرستان‌شان، سر و تهش را که جمع بزنی، فوق فوق‌اش چهارسال تحصیل عمومی (نه تخصصی) در حوزه هنر (و نه عکاسی به صورت اخص) دارند. چطور شد هشت سال؟
لیسانس و حتی فوق‌لیسانس، تحصیلات تخصصی محسوب نمی‌شود. چطور یارو با دیپلم‌اش اینطور جلـ.ق می‌زند؟!!
شوهرم می‌گوید تو هم یک بار که این‌ها می‌آیند برو نقاشی‌هایت را بیاور نشان بده. بهش می‌گویم: که بعدش این زنیکه بیاد روی کارام نقد هنری کنه، دهنم همینطور وا بمونه، ندونم چی جوابشو بدم؟
شوهرم می‌گوید که وقتی این‌ها چُسی می‌آیند و خالی می‌بندند، ما هم باید برایشان خالی‌های گنده‌تر بیاییم که روی سورشان یک سور هم بزنیم. من اما می‌گویم که اینطوری خودمان را در سطح آن‌ها پایین کشیده‌ایم و خودمان را به اِلِمان‌های آن‌ها تنزل داده‌ایم و خودمان با دست خودمان، توپ را به زمین خودمان انداخته‌ایم.
شوهر همین زنیکه (یعنی دوست شوهرم) ننه‌بابایش به زور فارسی-ترکی حرف می‌زنند و میانگین تحصیلات خانوادگی‌شان دیپلم است. آنوقت یارو وسط حرف می‌گوید: یک پِلَنی... اووووووووومممم... نقشه‌ای، بریزیم و یه جایی بریم با هم!... و این را طوری می‌گوید  انگار مثلاً خیلی به ذهنش فشار آورده که کلمه‌ی فارسی مترادف plan را یادش بیاید!
حالا خاله‌ی مادر من و عمه‌ی شوهرم که سی سال است آمریکا و کانادا زندگی می‌کنند، وسط مکالمه از همانجا با اینجا، در حالی که در ناف آن کشور به سر می‌برند، به جای نقشه نمی‌گویند plan، و اینقدر فکر نمی‌کنند که مترادف فارسی‌اش را به خاطر بیاورند!
همین امروز صبح نشستم و هی فکر کردم و هی فکر کردم که جواب این ژانر آدمیزاد را چطور بدهم و «گه نخور» را به چه زبان بین‌المللی باکلاس همه‌کس فهمی بیان کنم که این‌ها خفه بشوند و دیگر به حوزه‌های مورد علاقه و توجه من، گند نزنند؟ و دست آخر به این نتیجه رسیدم که به هیچ روش مسالمت آمیزی نمی‌شود بدون دعوا و زد و خورد جواب این‌ها را آنطور که شایسته است داد، و بنابراین... کات. تمام شد. دوستی با آدم‌های عن تمام شد. تحمل کردن دیگران، تمام شد. مگر دوستان خودم چه‌شان بود که رهای‌شان کردم و دارم با این‌ها می‌روم و می‌آیم؟
و همین شد که برداشتم و زنگ زدم به دوستم که بچه‌اش هشت ماهه است و گفتم که همین هفته می‌روم خانه‌شان و الأن دارم فکر می‌کنم که برای عروسی+خانه خریدن+بچه‌دار شدن‌اش چقدر کادو بدهم خوب است؟
                                                                                                                                             
پ.ن: کیونم پاره شد، رفت!