شنبه، آبان ۰۹، ۱۳۹۴

399: درگیری با دشمن فرضی

فرض کن در یکی از همین جابجایی‌ها کل آرشیو گذشته‌ام به فنا برود. یعنی غفلتاً (چقدر گذشتگان به این قید علاقمند بودند) دکمه دیلیت را بزنم و بعد هم مثلاً راهی نباشد که برش گردانم. پووووووووووووووف! دود شود برود هوا. تا اینجا را داشته باشید. خوب؟
خوب حالا چه؟
من دیگر دفتر خاطرات توی جعبه‌ای تهِ کمددیواری نداشته باشم. من آرشیو دیجیتال 6 سال وبلاگ‌نویسی نداشته باشم. من نسخه‌ی تایپ‌شده‌ی داستان‌هایم را نداشته باشم. حتی همان پرینت‌هایش را هم نداشته باشم.
اوکی؟
خوب که چی؟
من همچنان همین خواهم بود: 35 ساله. با همین اندازه عمر رفته و همین اندازه عمر نیامده. با همین تجربیات. با همان دوستان رفته و آدم‌های مانده. با همان آرزوهای ناکام و آرزوهای همچنان باقی. با همین شغل و همین خانواده و همین محدودیت‌ها.
پس از بخواهم بنویسم، چیزی را از دست نداده‌ام. و اگر بخواهم حسرت بخورم و هی به گذشته نگاه کنم... بلی! عامل حسرت‌زا و یادآور گذشته را کلاً از دست داده‌ام. پس می‌توانم از نو شروع کنم. هرطور که بخواهم. بدون وفاداری به سبک و سیاق گذشته. به آدم‌هایی که خوانده‌اند یا تأیید کرده‌اند یا دوست داشته‌اند. به آدمی، اکانتی، پروفایلی که من بوده‌ام. به حتی یک نام و عکس ساده که داشته‌ام.
اما توی واقعیت؟ آدم‌ها به سختی رفتنی‌اند. می‌مانند و هی عین آدامس کش‌می‌آیند و به اینجا و آنجای زندگی‌ات می‌چسبند و با نفت هم پاک نمی‌شوند.
این جابجایی وبلاگ، این دعوتنامه‌ها. این انتقال‌ها از بلاگ اسپات به وردپرس و بالعکس، خیلی مرا اذیت کرد. تا جایی که از شما چه پنهان به سرم زد کلاً همه چیز را پاک کنم و از صفر، یک جور دیگر، با یک خواننده‌های دیگر و با یک فضای دیگر شروع کنم. چه می‌دانم. بروم توی فیس‌بوک بنویسم. فقط هم آدم‌هایی را که می‌شناسم اد کنم و اجازه ورود بدهم.
فیس بوک. فیس بوک. فیس بوک. نفرینی است که هرچه از دستش فرار میکنی، باز هم هست و باز هم دنبالت می‌آید، عین سایه. گوگل پلاس محیط خودمانی‌ای است. به همان اندازه هم خطرناک. یعنی من آدم‌هایی را دور و برم دارم که «تقریباً» می‌شناسم‌شان. در واقع امیدوارم که بشناسم‌شان. یعنی همان باشند که من فکر می‌کنم. حقیقت‌اش را بخواهید همه‌شان فقط اعتبار یک نام و مدت حضورشان را در اطراف من به یدک می‌کشند. مثلاً شناسنامه‌ی فلانی از دید من این است: یک آدمی است که خوب می‌نویسد. 7-6 سال است می‌شناسمش، از دوران گودر (یعنی قدیمی است). پلاس‌‌خورش بالاست (یعنی خیلی‌ها می‌شناسندش و خوب می‌نویسد و اعتباری دارد برای خودش). سلیقه‌ی خوبی دارد در ریشر کردن و نوت گذاشتن (یعنی اهل فکر و آدم حسابی است).
خوب! تمام این‌ها یعنی نزدیک شدن یک آدم مجازی، به یک هویت واقعی. شما بهش صفت می‌دهید. تاریخچه می‌دهید. حتی برایش مرام و اخلاق قائل می‌شوید (فلانی کامنت کـ.سشعر برای کسی نمی‌گذارد و توی کامنتدانی دیگران دعوا راه نمی‌اندازد و نوت تو را با یک نوت افزوده‌ی توهین‌آمیز ریشر نمی‌کند و تو را توی خصوصی‌ترین حلقه‌اش راه داده). اخلاقیات مجازی اینطور تعریف می‌شود. شخصیت مجازی اینطور شکل می‌گیرد. جالب است نه؟ اینکه ما از هم هیچ نمی‌دانیم و اینطور به هم فضائل و کرامات نسبت می‌دهیم؟ از کجا می‌دانیم که این پروفایل فیک (تقلبی، دروغی) نیست؟ از کجا می‌دانیم این آدم ادا در نمی‌آورد؟ بلی. به ویژگی‌ها و نقص‌های انسانی تکیه می‌کنیم. به شناخت حیوانی و غریزی‌مان از هم: هیچ‌کس اینقدر حوصله ندارد که سال‌های سال چرت و پرت تفت بدهد که فقط اعتمادها را جلب کند. به چه انگیزه‌ای؟ زدن مخ ما؟ رسوخ کردن به دایره‌ی آدم‌های معتمد ما؟ پی بردن به رازهای خصوصی ما و در موقع لزوم استفاده از آن بر علیه ما؟ کدام دیوانه‌ای اینقدر انگیزه دارد که بخواهد چنین وقت و انرژی‌ای برای ما بگذارد. پس بی‌خیال!
این کاری است که ما می‌کنیم: به نقص‌های انسانی هم اعتماد می‌کنیم و درهای درون‌مان را رو به هم باز می‌کنیم. به تنبلی... به خستگی... به فراموشکاری... به ناامیدی...
مگر ما که هستیم و کجای زندگیِ دیگرانیم که کسی بخواهد با ما دشمنی کند و شخصاً اینقدر وقت بگذارد که آزارمان بدهد؟
خوب البته استثنائاتی هم هست. مثلاً آدمی مثل زن داداش بنده که تمام زندگی و عمر و جوانی‌اش را گذاشته و 18 تا 25 سالگی‌اش را فقط وقف وراجی پشت سر من و آسیب‌رسانی به من کرده. انگار که من مقصر شکست زندگی مشترک آنها بوده‌ام. انگار که من مقصر تربیت غلط برادرم و هرز پریدن‌هایش و اخلاق گندش، یا خانواده‌ی داغان زن برادرم و حماقت‌های فردی‌اش در زندگی مشترک‌شان بوده‌ام. وقتی آمد فقط 18 سالش بود. من و خواهرم هم موافق ازدواج الابختکی برادرم نبودیم و اوایل خیلی هم با زن‌اش خوب بودیم... تا اینکه دهن‌لقی‌ها و زیراب‌زنی‌ها و دوبه‌هم‌زنی‌ها و پدرسوختگی‌هایش در رابطه با مادرم که آنهمه در حق‌اش خوبی کرده بود، باعث شد ازش فاصله بگیریم و دیگر تحویل‌اش نگیریم. بدبختانه من هم وقتی از کسی بدم بیاید و از چشم‌ام بیفتد، دیگر نمی‌توانم به رویش بخندم و وانمود کنم خیلی با هم خوبیم. شاید تقصیر من هم بود که ظاهرسازی نکردم و گذاشتم بفهمد که چقدر از نظرم محقر و احمق و پست‌فطرت است. بعد هم قضیه‌ی وبلاگ. این زنیکه آنقدر توی کامپیوتر شخصی من فضولی کرد که آدرس وبلاگم را گیر آورد و به یکی دو پست برخورد کرد که تویش به او هم اشاره کرده بودم و... همین شد که شد.
گفتم کدام دشمن؟ بله. همین دشمن. همین آدمی که فکر می‌کند می‌تواند انتقام زندگی به گند کشیده شده‌اش را با برادرم، از من بگیرد. در حالی که بنده شخصاً در زندگی مشترک‌ام اصلاً از آن نوع مشکلات ندارم: نه کتک‌کاری می‌کنیم. نه خیلی به خانواده‌ی هم گیر می‌‌دهیم. نه به هم خیانت می‌کنیم. عجالتاً تنها مشکل‌مان پول است. من اگر مثل برادرم باشم، خوب باید همان مشکلات را در زندگی‌ام داشته باشم. اصلاً من هم مثل برادرم. جفت‌مان یک جور الاغ بیشعور. خوب؟ لابد شوهر من خوب است که ما مشکلی نداریم دیگر. هان؟ در ضمن خواهر من هم در زندگی‌اش، مشکلی از این نوع با شوهرش ندارد. این هم شانسی بوده؟ خوب اگر یک همسر خوب، که طرف مقابل ماجراست، می‌تواند زندگی مشترک را تا این حد نجات بدهد و به تعادل برساند، پس ایشان باید در هر صورت از دست خودش شاکی می‌شده که یک طرف ماجرا بوده و به سهم خودش نتوانسته این زندگی مشترک را نجات بدهد.
من حسرت 25 سالگی‌ام را می‌خورم که چقدر امکان مقابل رویم بود برای انتخاب و زندگی، و این زن، 25 سالگی‌اش را وقف حرص و حسرت خوردن بابت گذشته ( چهارسال است از برادرم طلاق گرفته) و چسبیدن به دخترهای عموی من که با ما دشمنی زیرپوستی دارند و جاسوسی از طریق آن‌ها و آسیب زدن به ما کرده (بهتر است بگویم آسیب زدن به من! چون فی‌الحال فقط زورش به وبلاگ من رسیده و دستش به تخم هیچ‌کس دیگر بند نیست). آدم، اینقدر بدبخت؟
بله! این آدم یکجور «دشمن بالقوه» محسوب می‌شود و از هر راهی که پیدا کند، زهرش را می‌ریزد. رفتارش در این چند سال هم نشان داده که کاملاً روانی و سادیست است و هر کاری ازش برمی‌آید.
حالا این از من... فرض بگیر «عاشق‌های شکست خورده» را. فرض بگیر «شوهرها یا زن‌های مطلقه» را که به خوشی طرف‌شان بعد از طلاق حسودی می‌کنند و پی انتقام هستند. فرض بگیر «خواستگاران رد شده» را. همه‌ی آدم‌های روانی و کینه‌ای و عقده‌ای که کمبود محبت و توجه دارند و موفقیتی در زمان حال و آینده برای خودشان متصور نیستند و دودستی به گذشته چسبیده‌اند.
پ.ن: اینقدر از نوشتن این پست گذشت و اینقدر در فواصل نوشتن‌اش زمان افتاد و به قدری تکه‌پاره شد که دیگر برایم سخت است برگردم از اول بخوانم و تمرکز کنم روی اینکه چه می‌خواستم بگویم و چطور تمام‌اش کنم.
همین‌جوری (حتی اگر شده لنگ در هوا) می‌گذارمش. می‌خواهم از ذهنم بیرون‌اش کنم و بروم سروقت یک پست دیگر.

سه‌شنبه، مهر ۱۴، ۱۳۹۴

398: جان سگ دارم

توقف. ایستادن و به دور و بر نگاه کردن و گم شدن در دودها. رنگ‌های در هم. ایستایی مناظر. عبور یک پرنده و گم‌شدنش در افق بیابانی. انگار که مسافر، در شانه‌ی خاکیِ جاده، بزند بغل و پیاده شود، به ماشین تکیه بدهد و سیگاری بگیراند.
هر بار که وبلاگی را می‌بندم و به وبلاگی دیگر سفر می‌کنم، این اتفاق برایم می‌افتد.
مخاطب داشتن، مسأله‌ی اصلی است. می‌نویسیم که کسی بخواند. حتی اگر آن کس، خودمان و فقط خودمان در آینده باشیم. اما مخاطب داشتن، به کار نظم می‌دهد. وادارت می‌کند به ادامه دادن. به قطع نکردن و ناامید نشدن. اگرنه که نوشتن، یک بیماری مادام‌العمر است. آرام می‌شود. گاهی کمی کوتاه می‌آید. اما هرگز ول نمی‌کند.
یک قدم تا تغییر همه‌چیز... تا بریدن آخرین بند... تا رفتن و پشت کردن به همه‌چیز... تا فراموشی فاصله دارم.
خودم را می‌بینم که تمام دفترهای این‌سال‌ها را (پانزده سالگی تا حالا) را ریخته‌ام توی یک جعبه‌ و با خودم کشیده‌ام برده‌ام توی کوه (درکه، دربند، شاید هم دارآباد). رفته‌ام آن بالاها. آن دورها. آن‌جاها که آدم کم است. همه را کوت کرده‌ام روبرویم. یک دست سیگاری و دست دیگر فندکی. مانده‌ام با این شعله کدام را بگیرانم؟
یک بار دیگر هم 20 سالگی‌ام وسط حیاط خانه این کار را کرده بودم. وقتی که پدرم عادت داشت، هر وقت که دستش می‌رسید به دفترهای خاطراتم پاتک بزند و بعدها جمله به جمله‌اش را برای آزارم استفاده کند.
یک سری از دفترهایم را ورق ورق از بیخ کنده بودم و ریخته بودم توی یک قابلمه‌ی روحی (رویی؟ رویین؟) وسط حیاط و آتش زده بودم.
باز هم آتش زده بودم... کشوی مدارک پدرم را... چون که زیاد سر به سرم گذاشته بود. دیوانه‌ام کرده بود. تابلوی طرح برجسته‌ی عبور قایقران از رودخانه‌ی مرگ (کمدی الهی) را که دو ماه سرش زحمت کشیده بودم، شکسته بود.
یک بار هم خودم را کشته بودم. که نمردم. که متأسفم که نمردم. حالا که نگاه می‌کنم کار احمقانه‌ای بود البته. اما می‌گویم آدم اگر یک بار برای هر کاری (ولو احمقانه) زحمت‌اش را کشید و تا وسطش رفت، باید تمام‌اش کند. کار ناتمام، فقط برای آدم هزینه دارد، ولی سود نهایی را ندارد. یعنی من الساعه روی مچ‌هایم و گردن‌ام جای یک عالمه بخیه دارم، بالطبع باید برای مردم توضیح هم بدهم بابت‌اش، ولی  فایده‌ای را هم که قرار بوده داشته باشد، نداشت.
چند بار پیش آمده توی زندگی‌ام که تا بریدن رشته‌ی آخر پیش رفته باشم و برگشته باشم. حس خوبی است (اگر می‌خواهید بدانید) ولی برگشتن ازش، هیچوقت خوب نیست. برگشتن، فقط یک عالمه حسرت و اندوه و کاشکی برای شما باقی می‌گذارد و البته کمی لذت از تجربه‌ی حسِ ایستادن بر لبه‌ی پرتگاه.
از خودم می‌پرسم چرا بعد از دی‌اکتیو کردن گوگل پلاس برگشتم؟ با این صفحه‌ی خالی چه می‌خواهم بکنم؟ کجا رفت آن چند سال و آن همه نوت و...؟ کجا رفت آن لحظه‌هایی که یک بار برای همیشه ثبت شد و حالا فراموش خواهد شد؟ من چه می‌دانم خاطراتی که در دفاتر سوزانده وسط حیاط، دود شد و به آسمان رفت، چه بودند؟ برای من فقط بوی سوختن ناخن‌های بلندم مانده بود که تا مدت‌ها در دهلیزهای مغزم جا خوش کرده بود. من حالا و اینجا، از کجا بدانم حس آن لحظه‌هایی که ثبت شده بودند، همان وقتی که تجربه شده‌اند، چه بوده؟ تا چند روز بعد ناخن‌ام را کوتاه نکردم. هر بار که نوک انگشت‌هایم را بو می‌کردم، حس دوباره و دوباره سوزاندن همه‌چیز را، حس انهدام و فراموشی و رهایی را تجربه می‌کردم. اما ناخن را چقدر می‌شود کوتاه نکرد؟ قابلمه‌ی سوخته را چقدر می‌شود نسابید؟ چقدر می‌شود دوام آورد و دوباره «نوشتن» را شروع نکرد؟
وبلاگ‌های پاک شده. آدرس‌های خالی. فیدهای بی‌صاحب. عین همان‌ها که در فیدخوان خودم نگه‌شان داشته‌ام شاید که یک روز صاحبان‌شان برگردند. بعد هم یک سال می‌گذرد و... ناامید می‌شوم و حذف‌شان می‌کنم.
خوب البته دنیای دیجیتال همیشه امکان‌‌اش را در اختیارت قرار می‌دهد که فایل‌ها را یک جایی آپلود کنی که فقط خودت بهشان دسترسی داشته باشی. یعنی یک صندوق امانات آنلاین. ولی همین‌قدر هم بی‌اعتبار و کشکی، می‌تواند همه‌چیزت را در آنی غیب کند. بدون اینکه توضیحی برایت بدهد یا بتوانی یقه‌ی کسی را بگیری.
شوهرم می‌گوید: می‌خواهی وبلاگ قبلی‌ات را برایت در قالب کتاب چاپ کنم؟
همین‌ام مانده سند کتبی بدهم دست ملت! همان‌هایی که می‌توانند با فضولی کردن توی کامپیوتر شخصی‌ام، به وبلاگ‌ام دسترسی پیدا کنند، خیلی آسان‌تر می‌توانند به نسخه چاپی‌اش دست پیدا کنند.
شاید هم یک روز، یک روز خیلی بعد از این روزها، آن وقتی که همه‌ی آدم‌های اطراف‌ام یا مرده باشند و یا مشغول بزرگ کردن و زن و شوهر دادن توله‌هایشان و سیسمونی نوه‌هایشان باشند و کسی اصلاً حواس‌اش به من بی‌بچه‌ی به درد نخور نباشد و زندگی کوفتی‌ام دیگر توجه کسی را جلب نکند و رازهایم به درد عمه‌ام بخورد... شاید آن روز چاپ‌اش کنم و بنشینم توی ایوان کلبه‌ی ویلایی‌ام، قاطی گلدان‌ها و ماهی‌ها و جک و جانورهایم، روی صندلی گهواره‌ایم ورق به ورق از نو بخوانم‌اش. باهاش بخندم. باهاش گریه کنم. بعد چرت‌ام بگیرد و ... شاید دیگر بیدار نشوم. شاید جنازه‌ی بوگرفته‌ام چند روز بعد توی همان خانه پیدا شود در حالی که روی صندلی گهواره‌ای... با کتابی روی زانوها... و گربه‌ها که ماهی‌ها و پرنده‌ها را... و گلدان‌ها که... ولش کن. باقی‌اش چندان زیبا نیست که بخواهی تجسم کنی. بگذار تصویر، روی همان لبخند و کتاب گشوده روی زانوان ثابت بماند. و صداها و بوها و آفتاب عصر ایوان، همان‌طور از گوشه و کنار تصویر سرک بکشند.
من اینها را می‌نویسم برای آن تصویر.
همین را یادم بماند، دوام می‌آورم. آخرین رشته را نمی‌بُرم. از لبه‌ی خط، برمی‌گردم و... باز می‌نویسم.

دوشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۹۴

397: کاش به جای این دو برادر، هشت تا خواهر کور و کچل داشتم

متأسفانه در برهه‌ای به سر می‌برم که باید میان وبلاگم (و اکانت گوگل‌پلاسم) یا خانواده‌ام یکی را انتخاب کنم.
اگر واقعیت‌اش را بخواهید خانواده‌ام اصلاً لیاقت انتخاب شدن را ندارند. چون من اگر بخواهم چنین کاری بکنم، به این معناست که از خودم و علائق‌ام به نفع خانواده‌ای گذشته‌ام که سر اولین پیچ، مرا به مفت می‌فروشند و هیچ‌کجا در هیچ‌کدام از مشکلات روحی و اقتصادی و غیره، پشت‌ام نیستند و پسر پرست‌اند و فقط مشکلات خودشان و پسرهای‌شان است که دامان من و خواهرم را می‌گیرد و هنوز یکی‌اش ول‌نکرده، یکی دیگرش دامان‌مان را می‌گیرد.
من همین دیروز (و چرا دقیقاً دیروز؟) داشتم توی نت دنبال کلاس نقاشی می‌گشتم که به شرق تهران نزدیک‌تر باشد و شهریه‌اش مناسب باشد و فقط مرا دوباره بیندازد توی خط. که دوباره به «خودم» نزدیک‌تر بشوم و از این حال خراب افسردگی در بیایم. آن‌وقت دیشب، و دقیقاً دیشب (باورتان می‌شود؟) دوباره در دوراهی انتخاب علائق‌ام یا خانواده‌ام گیر می‌کنم. این انصاف است؟
من دیشب صادقانه می‌خواستم (و هنوز کماکان به عنوان یک انتخاب اصلح بهش فکر می‌کنم) که خانواده‌ام را برای همیشه دور بیندازم و به معنای واقعی، زندگی کنم. دیگر بابت نوشته‌هایم به همه‌کس جواب پس ندهم. دیگر به خاطر یک وبلاگ زپرتی با حداکثر شصت هفتاد تا خواننده، به صغیر و کبیر جواب پس ندهم.
خدایی‌اش الأن مسأله من این نیست که اگر من در اینجا را تخته کنم و بگذارم بروم چه اتفاقی می‌افتد. خوب هیچی. هیچ اتفاقی نمی‌افتد. شما که اینجا را می‌خوانید و حتی کامنت هم نمی‌گذارید (چون حال رد شدن از فیلـ.ترینگ را ندارید) می‌روید فیدهای دیگر فیدخوان‌هایتان را می‌خوانید. تا بخواهی وبلاگ خوب هست هنوز و «این جداییا قصه‌ی روزگاره» و «زندگی هنوز خوشگلیاش و داره». به تـ.خم‌تان.
مسأله من ربطی به طرز فکر شما و ارزش این وبلاگ برای شما ندارد. الساعه مسأله‌ی من، خودم و علاقه‌ام به وبلاگ‌نویسی (و نه حتی همین وبلاگ) است. من سه وبلاگ عوض کرده‌ام و اگر قرار بود در مقابل مزاحم وبلاگی و آدم مریض و بحث‌های آنچنانی و جنگ‌های اینچنینی جبهه را خالی کنم، هنوز در حال نوشتن نبودم. من عاشق نوشتن‌ام. عاشق نقاشی کشیدن‌ام. عاشق کار با گِل و خاک و مجسمه‌سازی‌ام. این‌ها ربطی به مخاطب ندارد. خودم‌ام و خودم.
حالا آن طرف ماجرا را تصور کن چه جنگی در جریان است:
دو تا برادر دارم که کیون‌شان می‌خارد و نتوانستند ازدواج‌های درستی بکنند و با زن‌های نادرست‌شان زندگی‌های سرهم‌بندی‌شده و کوتاه‌آمدنی و بساز و بمیری در پیش بگیرند. البته در این سیر، قطعاً دیکتاتوری پدرم و بی‌زبانی و جهالت مادرم، در انتخاب‌های این‌ها نقش اساسی داشته‌اند و نمی‌شود بگوییم این دوتا از توی قنداق همین گاوهای بی‌شعوری که حالا هستند، بوده‌اند. زن‌های سلیطه و بی آبرویی انتخاب کردند که حالا باید تاوان‌اش را بدهند. چطوری؟ آن یکی می‌رود زن‌اش را طلاق می‌دهد و برای اینکه قضیه را مسالمت‌آمیز تمام کرده باشد یک پولی می‌دهد دستش که طلاق توافقی بگیرد. بعد زنیکه یک مدتی فکر می‌کند و به این نتیجه می‌رسد که سرش کلاه رفته و می‌شده پول بیشتری گرفت و حالا بهتر است برگردد و با دخترعموها و عروس عموها و هر کسی از فامیل پسره که دستش می‌رسد و خبر دارد که با این خانواده دشمنی و مشکلی دارند، طرح دوستی دوباره بریزد و از زیر زبان‌شان حرف بکشد و برای باجگیری ازش استفاده کند. از این طرف عروس کوچکه که او هم با برنامه‌ی پنج ساله‌ی توسعه‌ی «صاحب شدن تمام خانه و ماشین و زندگی» پسره آمده بوده و هرچه تیر در کمان داشته انداخته و به نتیجه نرسیده، می‌رود با همان دخترعموها و عروس‌عموهای زخم‌خورده و عروس مطلقه‌ی اولی دست به یکی می‌کند و تا می‌‌تواند سند و مدرک جمع می‌کند برای روز مبادا.
این وسط یک خواهرشوهر خوار و ذلیلی هم هست که تنها گناه‌اش این است که یک وبلاگ کوفتی دارد که عروس اولی در اثر گـ.ه‌خوری پای کامپیوترش به آن دست یافته و همینطور گـ.ه‌خوری را ادامه داده و کل آرشیو چهار سال وبلاگ را از محل کارش پرینت گرفته و نشسته با جان و دل چهارصد صفحه را خوانده و به دو پست که در آن‌ها به خودش اشاره‌ای شده بوده برخورد کرده و آن‌ها را کرده بهانه‌ی دشمنی مادام‌العمر و هنوز که هنوز است بعد از چهارسال از طلاق‌اش دست بردار نیست و پرینتِ وبلاگ‌ به دست، دور دنیا در سفر است. القصه در این سفر از دکان عروس کوچکتر و دخترعموها و عروس‌عموها هم گذشته (یادم باشد قصه‌ی دشمنی پدر ما با مادر این‌ها و دشمنی مادر ما با پدر این‌ها را هم در یک فرصت دیگر برای‌تان بگویم) و حالا دیگر لابد خواجه حافظ شیرازی است که از قضیه وبلاگ من و محتویات مجرمانه‌اش خبر ندارد.
بعد هر بار این زنیکه‌ها و یک زنیکه‌ی دیگری که قصد دارد خودش را به برادر اولی بیندازد و برادر اولی به هر دلیلی حاضر به ازدواج باهاش نیست و حتی قصد به هم زدن باهاش را هم دارد، با هم توی یک ظرف جمع شده و معجون عجیبی ساخته: زن‌ها با هم دست‌ به یکی کرده‌اند و هرچه آتو از خانواده‌ی ما داشته‌اند و از هر طریقی که به دست آورده‌اند (وبلاگ روزنوشت من و حرف‌های خانواده‌ی عمو و مشاهدات مستقیم‌شان) روی هم ریخته‌اند و به عنوان اهرم فشار علیه برادرها استفاده می‌کنند: بزرگه برای ازدواج، کوچکه برای تصاحب اموال. خانواده‌ی عمو هم تنها نفعی که این وسط می‌برند همدستی با عروس‌های ناسازگار و چموش ما و زدن پشت سر ما و خالی کردن دق‌دلشان است. وگرنه کو؟ بیا بگرد.
حالا تمام این‌ها چه ربطی به من دارد؟
هیچی. مدام باید تن و بدن‌ام را بلرزانند. هر وقت هر کدام با طرف‌شان دعوای‌شان می‌شود (که هفته‌ای دو بار هم به صورت تقسیم روزهای زوج و فرد و نوبتی دعوای‌شان می‌شود) پای من و خواهرم هم وسط می‌آید. زنگ می‌زنند به خواهرم (چون می‌دانند من چه سگی هستم و اعصاب ندارم) که از زیر زبان من حرف بکشد که من توی وبلاگ‌ام چنین و چنان را هم نوشته‌ام یا نه؟ چطور؟ خوب برای اینکه زن این‌ یکی وسط دعوا برگشته گفته: نذار دهنم و وا کنم و بگم که چیا درباره فلان موضوع می‌دونم!
برادرهای بنده برای اینکه روی زن‌هایشان را کم کنند، پا می‌گذارند روی دُم آن‌ها و از خانواده‌هایشان آتو می‌گیرند که زبان این‌ها را ببُرند. بعد زن‌هایشان هم مقابله به مثل می‌کنند و از این دهن‌لق‌های بالفطره تمام حرف‌های خصوصی خانوادگی را بیرون می‌کشند و سر بزنگاه تحویل خودشان می‌دهند و آن‌ها را با چیزهایی که درباره خانواده‌شان می‌دانند و اگر رو کنند زندگی زناشویی خواهرهایشان به هم خواهد ریخت یا آبرویشان توی فامیل خواهد رفت، تهدید می‌کنند.
این شده قصه‌ی ما و این‌ها.
من وبلاگ می‌نویسم فقط. من آزارم به کسی نرسیده. به من چه که برادرهایم با چه جـ.نده‌هایی ازدواج کرده یا می‌کنند. هر غلطی که در گذشته و در آینده مرتکب شده و بشوند، به من هیچ ارتباطی ندارد. حالا چرا باید نوشته‌های من و علائقم و زندگی زناشویی‌ام ربطی به آن‌ها داشته باشد و به عبارت دیگر در دستان آن‌ها باشد؟
چون برادر من، از خواهرزن‌اش آتو دارد، و زن‌اش می‌خواهد آتوی او را خنثی کند؟
چرا نمی‌توانند مثل آدم زندگی کنند؟ بچه‌شان اوتیسم دارد و دکتر گفته نباید جلوی بچه دعوا کنند و سر و صدا و فضای متشنج درست کنند تا بهتر که هیچ، بدتر نشود، آنوقت این‌ها برای جنگ جهانی سوم صف‌آرایی کرده‌اند!
دلم می‌گوید قید همه‌شان را بزنم و بروم به راه خودم. رابطه‌ی فامیلی‌ای که توی آن نوشتن یک وبلاگ گمنام با نام مستعار از شخصی‌ترین احساسات و خاطرات، به همه‌ی فامیل مربوط باشد و همه بتوانند درباره‌اش تصمیم بگیرند و نظر بدهند، چه جور رابطه‌ی خونی‌ای می‌تواند باشد؟
من ریـ.دم توی این رابطه‌ی خونی. تعارف که نداریم.
شما که برای یک وام کوفتی از آدم ضمانت نمی‌کنید...
شما که با هر تلفن‌تان فقط به آدم استرس وارد می‌کنید...
شما که اگر بیایید خانه‌ی آدم، پشت‌بندش حرف و حدیث و خاله‌زنکی تا ماه‌ها به گوش آدم می‌رسد و بچه‌تان می‌ریـ.ند به کل زندگی و جلوی‌اش را نمی‌گیرید...
شما که بودن‌تان فقط اعصاب‌خردی و درگیری و فضولی توی زندگی آدم و نبودن‌تان آرامش و آسایش است...
شما که نمی‌توانید مثل آدم و سر به زیر و بی حرف و حدیث و آشوب زندگی کنید و هر دم از باغ‌تان بَری می‌رسد...
من شماها را کجای دلم بگذارم؟
چقدر مراعات‌تان را بکنم؟
مگر این زندگی کوفتی، اصلاً چند سال‌اش مانده؟

شنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۹۴

396: تو فقط یک «معلم» بودی

*
سلام دکتر! یا اگر دوست‌‌تر داری، سلام استاد!
یادم هست از هر دویش بدت می‌آمد. اصرار داشتی که نه دکتر هستی و نه استاد. کتاب هم ننوشتی هیچوقت. ترجمه؟ نمی‌دانم. پی‌اش هم نیستم که بدانم. دیگر نیستم. دیدنت؟ تماس باهات؟ سعی در فهماندن خودم به خودت؟ دیگر نه. نیستم. خسته‌ام دکتر. خسته. شاید قاعدتاً آدم‌ها (آن‌هایی که تو می‌شناسی) توی ٣٥ سالگی نباید اینقدر خسته باشند، ولی من هستم. تأثیر توست؟ نه. با اطمینان بگویم، نه. خیال‌ات راحت. من محصول پدر و مادری دیپلمه از طبقه متوسط و زندگی‌ای کارگری و خانه‌ای در پایین شهر هستم. محصولات تو الساعه در بلاد کفر تشریف دارند و یکی از یکی بهتر. حرف‌هایی که تو با ما زدی راه‌هایی که تو ما را به آن‌ها تشویق کردی چیزهایی که تو نشان‌مان دادی مدت‌هاست به دردمان نخورده و از صرافت‌اش افتاده‌ایم.
شاید از بین ما، فقط مهدی، آبروی تو را خریده باشد. با فیلمنامه نویسی‌اش. با جایزه‌ای که برای فیلمنامه‌اش گرفت. با مسیر آرام و لجوجانه و ناگزیرش (گویا) به سمت موفقیت. به سمت نویسنده‌ی معروف شدن. اما برای همین مهدی، تو چکار کرده‌ای؟ کجا معرفی‌اش کردی؟ کجا برای پیدا کردن یک لقمه نان، ضامن‌اش شدی؟ کدام پول را بهش قرض دادی؟ کدام اتاق خانه‌ات (حتی انباری‌ات) را مفت و مجانی در اختیارش گذاشتی که بنشیند و بنویسد؟ مهدی یک بچه شهرستانی (دقیق‌اش را بخواهی روستایی) بود که با یک سر پر شور و یک عالمه ذوق و استعداد نوشتن، پا شده بوده آمده بود دانشگاه علامه و ساعت‌ها نشسته بود پای بحث‌ها و کلاس‌های فلسفه‌ی تو. همه‌مان. همه‌مان، هرچه وقت اضافی داشتیم، هرچه آنتراکت بین کلاس‌هایمان داشتیم را زیر چانه‌ی تو می‌گذراندیم. در حالی که مفیدترین نصیحت به مای آن وقت‌ها، می‌توانست این باشد که: به جای نشستن پای منبر فلاسفه، یک کار نیمه‌وقت دانشجویی پیدا کن که معنی «پول» و «روابط اقتصادی» را از همین حالا بفهمی و فردا توی این جامعه گه‌گیجه نگیری.
و تو؟
منصفانه‌اش از چشم من این است که بگویم تو هم تمام وقت‌های اضافه‌ات را برای ما (نه فقط من و مهدی و «ح» و چند تای دیگر. که در واقع برای همه‌ی دانشجویان‌ات) می‌گذاشتی. اما انگیزه‌ی تو چه بود؟ چه می‌خواستی؟ پی چه بودی که هی اصرار داشتی و داری که به خواسته‌ات نرسیدی و ناامیدت کردیم؟ ما چه باید می‌کردیم که آبروی تو را خریده باشیم و جواب زحمات‌ات باشد؟ باید جایزه‌ی نوبل یا مثلاً چند جایزه‌ی گلشیری و جمال‌زاده و هدایت و جوایز جشنواره‌ای دیگری می‌گرفتیم و چند کتاب‌مان چاپ می‌شد و توی تلویزیون راه به راه باهامان مصاحبه می‌کردند که تو راضی بشوی؟ باید مثل خانم «آ» کارگردان معروف جشنواره‌ها، به مدد روابط و جنسیت و دروغ و خا.یه‌مالی، خودمان را به «صحنه» می‌رساندیم و می‌گذاشتیم نورافکن‌ها بر ما بیفتد و صورت‌مان را روشن کند که تو نشسته بین تماشاگران بتوانی ما را ببینی و تشخیص بدهی که «بلی این یکی از شاگردان من بود» و همراه دیگران برایمان کف بزنی؟ آیا چیزی که تو از ما می‌خواستی، صرفاً موفقیت بود؟ و این موفقیت، نه به نام ما، که در تصور تو، به نام خودت ثبت می‌شد؟
بلی. نظر مرا، حالا در ٣٥ سالگی‌ام، بخواهی بلی! خواسته‌ی تو دقیقاً «چند شاگرد موفق و معروف» بود که بتوانی با آن‌ها پیش همکاران و خانواده‌ات پز بدهی و حاصل چهل سال معلمی‌ات را به رخ بکشی.
تو «معلم» بودی.
همین.
توقع ما از تو زیادی بود. بیخودی، زیادی. ما تو را درون قاب «پیر و مرشد نکته‌دان و فرزانه» می‌دیدیم و تو فقط یک معلم ساده بودی که می‌خواستی شاگردان موفق و متفاوتی داشته باشی.
فکر می‌کردی در بیست و چند سالگی، می‌توانی ما را بدون هزینه و بدون کمک و صرفاً با چهار تا کلاس و سخنرانی، متحول کنی و سُر بدهی در مسیر پیشرفت و خلاقیت. امیدت این بود که ما چه و چه‌ها بشویم و تقدیرنامه‌های ما، بشوند سند عمر به هدر نرفته‌ی تو و اشتباهات نکرده‌ی تو. چرا که در پنجاه تا شصت سالگی، دوست داشتی که خودت را با احساس آرامش و به ثمر رسیدن عمرت، بازنشست کنی. دوست داشتی که فکر کنی، روش تدریس تو، بهترین روش تدریس بوده و شاگردان‌ات بهترین سند اثبات این مدعا هستند که آموزش و پرورش ایران، قدر تو را ندانسته و باید به تو بیشتر میدان می‌دادند تا فلک را سقف بشکافی و طرحی نو دراندازی.
تو اشتباه می‌کردی دکتر.
پانزده سال طول کشید تا از زیر سایه‌ی کاریزمای تو خلاص بشوم و بتوانم بدون عشق و ستایش و هاله‌ی نور قدیسین و بال‌های فرشتگان، تو را ببینم و قضاوت کنم.
من که هستم که تو را قضاوت کنم؟
من دختری هستم که تو چند سال از عمرش را حرام اراجیفی کردی که هیچوقت به دردش نخورد.
پس اجازه دارم که تو را قضاوت کنم و بگویم، چرت می‌گفتی. که آن چرندیات افلاطونی ایده‌آلیستی که برای ما ردیف می‌کردی، که آن ارزش‌هایی که ازش دم می‌زدی، نه خودت در عمل به آن‌ها وفادار بودی و نه ارزش‌های این جامعه‌ای بود که ما را به درون‌اش پرت کردی. آن‌ها مال یک دنیای دیگر بودند. لباس‌های نازک و گلدار تابستانی بودند و تو ما را با آن‌ها، پرت کردی وسط برف‌های آلاسکا و خودت پشت شیشه‌های اتاق گرم‌ات دست به سینه ایستادی و سگ‌لرز زدن‌مان را تماشا کردی. عین گوسفندان ما را فرستادی به میان گرگ‌ها*.
حالا از چه چیز فرار می‌کنی؟
به چه چیز چنگ می‌اندازی؟
نمی‌دانم. نمی‌خواهم بدانم هم. بحران پیری‌ات لابد سر رسیده و با چراهای خودت سرگرمی. به اینکه چه می‌خواستی و چه شد. مثل ما که با بحران میانسالی‌مان دست به گریبان‌ایم.
آدم است و بحران دیگر. تو با خودت و ما با خودمان. همش کشاکش. همش دادگاه و محاکمه و سیخ و سلابه. خودمان‌ایم. کسی که نیست. طرفِ آدم، در نهایت خودش است و خودش. اگرنه ما دیگر کجا تو را گیر بیاوریم که یقه‌ات را بگیریم و تو لال بشوی و از خودت دفاع نکنی و وسط حرف ما نپری، که حرف‌هایمان را بهت بزنیم و خالی بشویم؟ توی فیس بوک مثلاً؟ زکی! توی فیس‌بوک می‌شود پای پست‌های هزاران آدم کـ.سشعر نوشت و بلاک‌شان کرد. آدم‌های فیس‌بوکی. آدم‌های فرندی و آن-فرندی. آدم‌های عکس پروفایل و لایک و پوک و کامیونیتی.
ولش کن. سرت را درد نیاورم. من و تو درون قاب فضای مجازی، تعریفی برای رابطه‌مان نداریم. حتی در چت. حتی پشت تلفن. من و تو باید می‌نشستیم یک شب تا صبح سرِ هم فریاد می‌زدیم و همدیگر را می‌زدیم و دماغ هم را خونین و مالین می‌کردیم تا ناگفته‌ای بین‌مان نمانده باشد و به سلامت برویم ردِ کارمان. که خوب هیچوقت پیش نیامد. و حالا دیگر من هم از صرافت‌اش افتاده‌ام و ترجیح می‌دهم همین‌جا، فقط برای دل خودم، یک بار بگویم و بگذرم.
می‌دانی؟ این وبلاگ را کسی نمی‌خواند. لااقل از آن‌هایی که باید می‌خواندند، کسی این دور و بر نیست. آن‌ها هم که هستند و بعد از سقوط وبلاگ‌نویسی و صعود وایبر و تلگرام و اینستاگرام و لاین و غیره، هنوز هم مؤمنانه این نوشته‌ها را دنبال می‌کنند، همه غریبه‌اند. اصلاً حتی تصوری هم از ریخت و قیافه‌ی نویسنده‌ی این وبلاگ ندارند. من و تو و هرکه اینجا نامی ازش آورده‌ام یا اشاره‌ای بهش کرده‌ام، به تـ.خم‌شان هم نیستیم. چون که این‌ها فقط «خواننده»اند. فقط «فالوئر»اند. مثل تو که فقط «معلم» بودی. نه دوست. نه همراه. نه حامی. نه حتی «واقعی». همه‌ی این‌ها به اندازه‌ی تو «مجازی» و «تخیلی» و دورند.
پس راحت باش و کفش‌ها را بکَن و پاهایت را همین وسط دراز کن.
عین خودم. عین من که الساعه با فرض حرف زدن با دیوار، دارم تمام این‌ها را بدون سانـ.سور اینجا ثبت می‌کنم که یک وقتی که باز هوس کردم به تو زنگ بزنم و روز «معلم» را تبریک بگویم و خبرِ یک چیزی را بهت بدهم یا دعوت‌ات کنم خانه‌ام، برگردم و این نوشته را بخوانم و یادم بیفتد که دوباره خر نشوم. یادم بیفتد که هیچوقت، هیچوقت قرار نبوده تو حرف‌های من را بفهمی یا برای‌شان تره خرد کنی یا اصلاً به تخـ.م‌ات باشد که سرنوشت من چه می‌شود. که تو را هم مثل خانم «بیدمشکی» معلم علوم راهنمایی و خانم «نوری» معلم ادبیات دبیرستان و آقای «دکتر سعید جلالی» استاد تاریخ تمدن و تاریخ ایران و تاریخ ادیان دانشگاه، برای خودم تمام کنم و ازت عبور کنم.
پس چی؟ لابد فکر می‌کردی اولین معلم تأثیرگذار زندگی من بوده‌ای؟ یا اولین کسی بوده‌ای که زنگ‌های تفریح و آنتراکت‌هایت را برای شاگردان‌ات می‌گذاشته‌ای؟ یا اولین معلمی بوده‌ای که شاگردت را به خانه‌ات راه داده‌ای؟ محض اطلاع‌ات بگویم که این قسم فداکاری‌ها، شاگرد را نابغه، خلاق، موفق یا معروف و مشهور نمی‌کند.
تو، تمام سیستم آموزش و پرورش نیستی.
تو، تمام خانواده و اطرافیان یک آدم نیستی.
تو، اصلاح کننده‌ی نظام طبقاتی و پر کننده‌ی چاله چوله‌های زندگی نکبت‌بار یک آدم نیستی.
تو، فقط می‌توانستی دوست باشی. مرهم. مُسکن. راهنما. به شرطی که خودت یک نمونه‌ی عالی موفقیت و آینه‌ی تمام قد اجرای دستورالعمل‌هایت باشی. نه اینکه به ما بگویی خبر مرگ‌تان بتمرگید توی همین مملکت و میهن خویش را کنید آباد، و خودت سه تا بچه‌ات را به سلامتی بفرستی آن‌ور آب! نه اینکه بگویی پول و طبقه مهم نیست، و اصلاً نفهمی شاگردی که یک ساعت در صف تلفن کارتی سرکوچه‌شان می‌ایستاد تا بتواند چند کلمه با تو حرف بزند، چقدر دوست‌ات داشته و چقدر تو برایش مهم بوده‌ای و به بهانه «من برم شام بخورم» نپیچانی‌اش و نسپاری به زن‌ات که تلفن را جواب بدهد و بگوید تو نیستی و خوابی و ...
این چیزها را آدم هرچقدر جوان و خام باشد می‌فهمد. فرق کسی را که شعار می‌دهد با کسی که تا پای جان به حرف‌هایش پابند است، می‌شناسد.
بی‌شوخی می‌خواستی از ما چه در بیاوری دکتر؟ سفینه‌ی فضایی؟ اورا.نیوم غـ.نی شده؟ همه‌مان باید عین مهدی کیون‌مان پاره می‌شد و پدرمان در می‌آمد و یک لگد زیر آسایش و رفاه و پول و مادیات حواله می‌کردیم و می‌افتادیم پی اثبات «من نویسنده‌ام»؟ باید زندگی‌مان را زهر می‌کردیم و حرف همه‌ی خلق خدا را می‌شنیدیم و بسی رنج می‌کشیدیم در این سال سی، آنهم بدون حمایت خانواده و ارثیه و طبقه و روابط و هیچ سکوی پرتابی، که فقط خوش به حال تو بشود و بتوانی با نام‌مان برای کس و کارت پز بدهی و ثابت کنی که عبث نرفته‌ای؟
فکر نمی‌کنی این دلخوشی کوچک و ناقابل تو، برای ما به بهای عمر و جوانی و زندگی‌مان تمام می‌شد؟
بگویم که «علیرضا» را تو کُشتی؟ پای حرف‌های تو نشست که افسرده شد و با همه‌ی زندگی‌اش مشکل پیدا کرد و از همه چیز بدش آمد و ناامید شد و قرص برنج خورد و والسلام.
بود. بعد دیگر نبود.
اگر مقصر مرگ علیرضا تو نبودی... اگر مقصر خود درگیری‌ها و ارزش پول را دیر فهمیدن‌ها و توی زندگی عقب افتادن‌های ما تو نبودی، اگر مقصر اینکه من هنوز با پذیرش «زندگی مشترک» و «بچه‌دار شدن» و تمام نقش‌های عادی اجتماعی‌ام مشکل دارم تو نبودی، پس موفقیت‌های ما را هم به پای خودت ننویس.
چطور می‌توانی به شنیدن نام «مهدی» در اخبار جشنواره‌ها افتخار کنی و صورت تکیده‌ی «علیرضا»، در آن عصر زمستانی درکه (روبروی کافه هفت حوض) پیش چشم‌ات نیاید؟
تو باعث هیچ‌چیز نبودی دکتر.
تو مانع هیچ‌چیز نشدی دکتر.
تو هیچ‌چیز نبودی دکتر.
در مسیر ما. در مسیر زندگی نکبت ما. در مسیر مصائب ما بچه‌های کلاس‌های فلسفه‌ی دانشکده روانشناسی چهارراه لشکر.
کوتاه بیا دکتر.
خودت را زیاد جدی نگیر.
اصلاً «بیا بریم تا مِی خوریم
شراب مُلک رِی خوریم
حالا نخوریم و کِی خوریم»*
______________________________________
پ.ن: انجیل عیسی: من شما را مانند گوسفندان به میان گرگ ها می فرستم.
پ.ن٢: بوف کور هدایت

دوشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۹۴

395: طرز تهیه یک قاتل سریالی در ماکروویو

سریال دکستر به اواخرش رسیده و من از همین الأن استرس گرفته‌ام که از حالا به بعد با چه کوفتی خودم را سرگرم کنم؟
امشب الکی استرس داشتم. حالم بد بود و یک قرص پرانول خوردم که آرامتر بشوم فقط. اما دل‌آشوبه‌ام تمامی نداشت. حتی نمی‌خواستم دکستر را ببینم. چون به جاهای بدیش رسیده و آنجور که «دبرا» همش دارد زنجموره می‌کند، اعصابم را خرد میکند. اوکی خبر مرگ‌ات برادرت قاتل سریالی است و همیشه از تو در راه هدفش استفاده کرده و به خاطرش حتی جنایت هم کرده‌ای. اما لامصب حق داری. خودم را که به جایت می گذارم فقط از نحوه چسناله کردن‌ات کلافه می شوم. وگرنه بقیه‌اش ایرادی ندارد.
بدترین چیز در حال حاضر این است که دارم با صفحه کلید سیستم خانه تایپ می کنم که جای پ و ژ و نیم فاصله و مدل کلیدهایش هر کدام ساز خودشان را می‌زنند. همین الأن به جد و جهد بالأخره توانستم جای نیم فاصله‌اش را مثل صفحه کلید محل کارم کنم که یک کم کمتر آزار و اذیت بشوم.
نشستیم دکستر را تا آنجا که دبرا می‌خواست هر دویشان را بکشد و نجات پیدا کردند، دیدیم. همان جا بود که قسم خوردم که دیگر داستان فیلم و سریال‌ها را  جلو جلو در نت نخوانم. خیلی بد است که این فصل آخر را می‌دانم. می‌دانم که دبرا خواهد مرد و دکستر بعد از انداختن‌اش به آب، می‌گذارد و می‌رود و بچه‌اش می‌ماند و هانا. مسخره است. چرا اصلاً باید آخر و عاقبت کسی مثل دکستر که اینقدر حساب شده و منطقی عمل کرده، اینطور خراب شود؟ البته. خوب معلوم است. چون این یک سریال آمریکایی اخلاق‌گراست که قرار نیست از آن سرش یک قاتل موفق و خوب و نازنازی در بیاید که به سزای اعمال‌اش نرسد. اما از حق نگذریم، دکستر در کنار سریال‌های دیگر، خیلی موذیانه توانسته از کنار اخلاقیات مسیحی لایی بکشد و خودش را به عنوان یک سریال موفق در ژانر جنایی، به سلامت به آخر خط برساند. گند و کثافت‌های مالیده به سر و لباس‌اش هم هزینه‌ای است که بالأخره بایست پرداخت می‌کرده تا اجازه‌ی پخش بگیرد.
حالا به جهنم. اصلاً دکستر کجای زندگی من است؟ این فقط یک سریال است مثل همه‌ی سریال‌های دیگر که به محض تمام شدن، فقط یک داستان کلی از آن توی ذهن آدم می‌ماند و جزئیاتش کاملاً فراموش می‌شود. اما چیزی که واقعاً به  جا می‌ماند، زندگی خودم است که عین یک سفره پر از گـ.ه جلوی چشم‌ام پهن است مدام. چیزی که هست. چیزی که واقعیت دارد.
واقعیت چیست؟ واقعیت، چهار دستمال گردگیری آبی، زرد، صورتی و سبز است که مدام بین سفره و میز و اجاق گاز و گرد و خاک و کثافتکاری‌های دیگر در گردش‌اند و هی کثیف می‌شوند و هی می‌شویم و همش هی باز کثیف می‌شوند و هی باز می‌شویم‌شان و هنوز خشک نشده، باز کثیف می‌شوند.
واقعیت، ظرفشویی همیشه پر از ظرف است که هنوز آخرین قاشق و چنگال را از کف‌اش جمع نکرده‌ام و نشسته‌ام و توی جاقاشقی نگذاشته‌ام که یک استکان یا بشقاب کثیف دیگر به ظرفشویی سرازیر می‌شود و جای قبلی‌ها را پر می‌کند.
واقعیت، یخچالی است که همیشه باید پر شود و هی خالی شود و هی باز جای خالی چیزها را پر کنی و مانده‌ها را دور بریزی و مراقب باشی غذایی زیاد تویش نماند و اول کدام‌ها را بخوری.
واقعیت، کابینت ارزاقی است که همیشه یک چیزیش تمام شده و مدام باید قلم و کاغذ یادداشت کنار دست‌ات باشد که رویش بنویسی: پودر ماشین لباسشویی، ریکا، فلفل سیاه، ماکارونی رشته‌ای، نبات، خاکشیر...
واقعیت، قبض‌های پرداخت نشده‌ی نصب شده با آهن‌رباهای رنگی روی یخچال است که مدام فراموش می‌شود.
واقعیت، حرکت از «چی لازم داریم» به سمت «چی واجب‌تره» است.
واقعیت، دستمال توالت است که همیشه تمام شده و بطری خالی شیر است و جاتخم‌مرغی خالی یخچال و پلاستیک زباله‌ی خشک که یک روز در میان پر می‌شود.
واقعیت، سطل زباله‌ای است که اگر دو روز در میان پلاستیک داخل‌اش را گره نزنی و جلوی در نگذاری، بوی گندش تمام زندگی‌ات را بر‌می‌دارد.
واقعیت، یک چیز تکراری از جنس همین چیزهای مصرفی و خراب شدنی و گندیدنی و الکی گران روزمره است.
شاید واقعیت زندگی یک قاتل سریالی در آمریکا، برقراری موازنه‌ای بین نقش پدر یا برادر خوب و قاتل بی‌رحم بودن است. اما اینجا...
بله. البته. اینجا نوع دیگری از موازنه برای من برقرار است: موازنه بین همسر یا عروس ایده‌آل بودن و زنی که همیشه خواسته بودم باشم. موازنه‌ای که خیلی ساده به نفع طرف اول تغییر کرده است، طوری که حالا مدت‌هاست حتی خبری از طرف دوم نیست.
اما زندگی اصلاً کی به من و شما قول «عادلانگی» داده است؟
______________________________________________
پ.ن1: خواهرم این هفته اثاث‌کشی دارد.
پ.ن2: بچه‌ی برادرم مریض است و کل خانواده نگران‌اند.
پ.ن3: مامان‌بزرگ، ده دوازده روز است بیمارستان خوابیده. اوضاع قلب و ریه‌اش خطرناک است.
پ.ن4: در محل کارم دارد یک سری تغییر و تحولات اداری صورت می‌گیرد که وضعیت همه را متزلزل کرده و هر کس به نوعی دغدغه آینده‌ی شغلی‌اش را دارد.
پ.ن5: همکار هم‌اتاقی‌ام دارد منتقل می‌شود به یک بخش دیگر و من دارد هی کارم زیادتر می‌شود و معلوم نیست که اصلاً می‌خواهند کسی را جایگزین‌اش کنند یا نه.

پ.ن6: شوهرم نمی‌داند چطور طلب‌هایش را از مشتری‌هایش بگیرد و همه دارند می‌پیچانندش و روز به روز بیشتر بدهکار می‌شود و برای پاس شدن چک‌هایش مدام استرس دارد.

یکشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۹۴

394: توووووو آآآآآآآآآآآآآآآآآآآب / تو آب، تو آب، تو آب...

صبح ساعت 8:15، سرکار، پشت سیستم نشسته‌ام و دارم توی نت دنبال «علائم افسردگی» می‌گردم. چند صفحه را باز می‌کنم و بعد از خواندن دو سه تایش، متوجه می‌شوم که تقریباً بیشتر علائم را دارم. اکثر منابع، افسردگی را مرتبط با هورمون‌های زنانه دانسته‌اند. به این معنی که در سن بلوغ یا حوالی دوران عادت ماهیانه یا بعد از زایمان و یائسگی، بدن زنان کاملاً مستعد افسردگی است. البته عوامل وراثتی و سنی و جنسیتی و شرایط زندگی و روانی و ناکامی و حتی وضع اقتصادی را هم در قضیه دخیل دانسته‌اند. حالا اصلاً نمی‌خواهم به علائم افسردگی و راه‌های درمان آن بپردازم. خودتان با سرچ چند کلمه می‌توانید این قبیل جفنگیات را توی نت پیدا کنید و بخوانید.
دیشب ساعت 11:30 بعد از رفتن مهمان‌ها، زیر دوش حمام داشتم به این فکر می‌کردم که چقدر خسته‌ام. که چرا خستگی در من تبدیل به چیزی مزمن شده است. این چند سال انگار همیشه خسته‌ام. صبح که از خواب بیدار می‌شوم خسته‌ام. ظهر خسته. عصر خسته. شب خسته. آخر هفته‌هایی که مهمانی می‌روم از مهمانی رفتن خسته‌ام. آخر هفته‌هایی که مهمان دارم، از مهمان داشتن خسته‌ام. از ماندن در خانه خسته‌ام. از سفر رفتن خسته‌ام. از خرید کردن. از دیدن آدم‌ها. از بودن در جمع انسان‌ها...
اما چیزهایی هم هست که هنوز خستگی‌ام را درمی‌آورند. مثل ماهی‌ها و گلدان‌هایم. مثل شب در ساحل. مثل باد خنک پاییز. مثل باران. و من چقدر دلم پاییز را می‌خواهد هم الأن. پاییز خیابان ولیعصر. پاییز پارک ملت. پاییزهای پارک ملت را اگر دیده‌باشید عاشق‌اش می‌شوید. یا پاییزهای درکه. طیف رنگ زرد و نارنجی و سبز بین درختان. پاییز فصل من است. بقیه فصل‌ها باشد مال شما.
این روزها همش خسته‌ام. یک جور خستگی عمیق و ریشه‌دارِ روانی که به جسم هم سرایت می‌کند. خوابم ابداً خوب نیست. با این حال وقت‌هایی هم که بعد از برگشتن از کار، دو ساعت یا بیشتر می‌خوابم، حالم بهتر نمی‌شود. فقط باعث می‌شود شب، خواب از سرم بپرد. فقط کافی است خوابم نیم ساعت این‌طرف-آن‌طرف شود، دیگر تا صبح بدخواب می‌شوم. کجایند آدم‌های خوشخواب؟ کجایند آنان که هنوز سرشان به بالش نرسیده، به دستبوس پادشاه اول می‌روند؟ از من بوس به ایشان.
خستگی، دیگر یک چیز جسمی نیست. از چیز خاصی هم نیست. همیشه و از همه‌چیز و همه‌کس خسته‌ام. افسردگی قاعدتاً باید در همه شرایط یکسان باشد، اما مال من اینطور نیست. من چند روز پیش داشتم زندگینامه «مکرمه قنبری» را می‌خواندم و هی بغض‌ام می‌گرفت. هی می‌خواستم بزنم زیر گریه و سر کار بودم و همکارم نشسته‌بود آنطرف زل زده بود توی چشمم و نمی‌توانستم و قورت‌اش می‌دادم.
فشار و استرس کار و زندگی. بیشتر کاری است البته. توی زندگی هم بیشتر مسأله‌ی پول است. نمی‌دانم این‌ها واقعاً تا چه حد می‌تواند آدم را افسرده کند.
و ناامیدی. یأس. امیدی به هیچ چیزی ندارم. به بهبود اوضاع. به اتفاقات خوب.
به ماهی‌های فایترم نگاه می‌کنم و برایم چتر باله‌ها را می‌گشایند و برای‌شان دانه‌های نارنجی غذای‌شان را می‌ریزم و لبخند می‌زنم. ماهی‌ها زنده‌اند. زندگی‌شان به من وابسته است. باید تر و خشک‌شان کنم. باید آبشان را عوض کنم و تنگ‌شان را بشویم و دور و برشان سنگ‌های گِردی را که از ساحل جمع کرده‌ام بچینم که مثل من افسرده نشوند. چون که تنگ‌شان خیلی کوچک است و همش با صورت می‌خورند توی شیشه و دردشان می‌آید. تقصیر من که نیست. اگر دست من بود درزهای پنجره و در را می‌گرفتم و تمام سوراخ‌ها را عایق‌بندی می‌کردم و بعد شیر آب را باز می‌کردم که خانه تا سقف پر از آب بشود. بعد ماهی‌های قرمز و نارنجی و آبی‌ام شنا کنند و از تنگ بیایند بیرون و بنا کنند دور و بر من چرخیدن و توی مرجان موهایم خانه کردن. توی سوراخ گوش‌هایم، بینی‌ام، دهانم، زیر پیراهن‌ام حتی. برای خودشان سفر کنند به اتاق خواب و شب‌ها روی تخت بخوابند. حتی بروند توی کاسه‌‌ی توالت فرنگی هی دور بزنند و احساس اَن بودن را تجربه کنند. یا مثلاً آخر هفته‌ها بروند توی لیوان همزن و برای چند لحظه وحشت تکه‌تکه شدن را لمس کنند. خیلی جاها، خیلی نقاط کور و تاریک توی این خانه هست که ماهی‌ها ممکن است دل‌شان بخواهد بروند شخصاً ببینند.
من چکار خواهم کرد؟ من که از همان اولش مرده‌ام. پس چی؟ فکر کرده‌اید لباس غواصی هم داشته‌ام یا مثلاً این‌ها که گفتم تخیلی بود و لابد من هم آبشش خواهم داشت و با ماهی‌ها شنا خواهم کرد و آنقدر توی آب‌مان می‌رینیم و می‌شاشیم که همان‌جا بمیریم. خوب آنوقت چه کسی آب این تنگ بزرگ را عوض خواهد کرد؟
تُنگ، تُنگ است. کوچک و بزرگ ندارد.
یک نفر باید آب تُنگ را عوض کند. من و خدا نداریم.
و گلدان‌هایم...
همیشه خوشحال‌ام می‌کنند. همیشه دوست‌داشتنی هستند وقتی رشد می‌کنند. وقتی رو به آفتاب می‌چرخند. وقتی خاک‌شان را خیس می‌کنم و...
اگر لازم باشد گلدان‌هایم هم می‌توانند رشد کنند و به تمام در و دیوار بپیچند. آنوقت ماهی‌ها می‌توانند توی شاخه‌هایشان لانه کنند و حس پرنده بودن را تجربه کنند.
کل این جریان البته بیشتر به نفع ماهی‌هاست. من و گلدان‌ها بهانه‌ایم.
افسردگی می‌تواند اینقدر شیرین و خیال‌انگیز باشد؟ افسردگی من می‌تواند به نفع ماهی‌ها و گلدن‌هایم باشد؟ افسردگی می‌تواند چنین بازتاب‌های هفت‌رنگی داشته باشد؟
اگر  «حُزن»، می‌تواند تا این اندازه شیرین باشد، من آدم «محزون»ی هستم.
_____________________________________________
پ.ن:
عنوان از ترانه «تو آب»، آبجیز

یکشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۹۴

393: از دوست

کار، کمی سبک شده. ساعت 10:٣٠ صبح است و همکار هم‌اتاقی‌ام سرش را گذاشته روی میز و خوابیده. قبل‌اش داشتم یک سری داستان خاک خورده از دوستان قدیم و چیزهایی که بودند و چیزهایی که شدند و چه شد که اینطور شدند و فلانی از کجا به کجا رسید و... اینها برایش تعریف می‌کردم که حرف به «شین» کشید و یادم افتاد که این هفته عروسی‌اش است (بود؟) و نه ما را دعوت کرد و نه حتی بهمان گفت. ما از طریق دوست مشترک‌مان خبر شدیم و چقدر به من برخورد و پیش خودم تصمیم گرفتم که از لیست فیس‌بوک و تلفن و همه‌جا حذف‌اش کنم (همین الان رفتم حذف‌اش کردم). اما با حذف کردن‌اش، من یک دوست هنرمند را از دست می‌دهم و او هیچ چیز از دست نمی‌دهد. اما آیا من یک دوست هنرمند داشته‌ام؟ در هنرمندی‌اش که شکی نیست، ولی اخیراً (از نامزدی‌ام به این طرف گمان‌ام) ابداً حس نکرده‌ام که دوستیم یا اثری از آن صمیمیت سال‌ها قبل در او مانده باشد. آن صمیمیتی که توی بازه‌ی زمانی‌ای (حوالی سال‌های 83-84 شاید) که خانه‌ی خیابان ربذه می‌نشستیم، باعث شده‌بود یک روز در میان حتماً یک بار با هم تماس تلفنی داشته باشیم. که از خواب‌هایم حتی، و کابوس‌هایم و ایده‌های داستانی‌ام و دعواهایم با پدرم چقدر برایش وراجی می‌کردم.
چیزی بیشتر از دوستی هیچوقت بین‌مان نبوده. هرچه بوده فقط دوستی و صمیمیت بوده... که حالا نیست.
آنقدر نیست که دوست برود عاشق شود و خواستگاری برود و ازدواج کند و حتی تو را آدم حساب نکند که بهت خبر بدهد و بگوید شرمنده که جشنی نگرفتیم و دعوتی نکردیم.
آنقدر که با دوست چند روز بروید شمال و برگشتنی با ماشین او برگردید و چند روز بعد، از دوست مشترک‌تان بشنوی که پشت سرت از رفتارت با شوهرت و غرغرهایت انتقاد کرده و گفته که «غیر قابل تحمل» شده‌ای.
آنقدر که دوست را خانه‌ات دعوت کنی و سه جور غذا برایش درست کنی و بردارد یکی از دوستان صمیمی خودش را بی‌دعوت بیاورد که فقط حوصله‌اش سر نرود و بهش بد نگذرد. دوستی که تو حتی باهاش صمیمی هم نیستی و بودن‌اش معذب‌ات کرده و در جمع دوستانه‌تان مزاحم به نظر می‌رسد.
آنقدر که به عنوان تعریف، دیگر فقط از دستپخت‌ات تعریف کند و هر بار حرف این‌چیزها بشود، به جای گفتن «دلم براتون تنگ شده» و «یه قراری بذارین هم و ببینیم» و «بیایید خونه‌مون» و «میاییم خونه‌تون»... نه بگذارد و نه بردارد و بگوید: «فلان غذا رو بپز و دعوت‌ام کن بخورم». انگار که از آن همه بحث‌های تخصصی درباره‌ی داستان‌نویسی و هنر و درددل‌های شخصی، فقط از تو به عنوان یک دوست، «آشپزی» بر بیاید و بس. انگار که دارد علناً بهت می‌گوید: تو یک زن خانه‌دار شلخته‌ی احمق شده‌ای که دیگر حتی ارزش دوستی با یک هنرمند را هم نداری و بهتر است همان آشپزی‌ات را بکنی که آن را خوب بلدی.
دوست، توی روی‌ات بایستد و بهت توهین کند. دیگر از این بدتر؟
نمی‌دانم متوجه رفتار این چند سال‌اش هست یا نه، ولی برای من دیگر کافی است. کسانی که ازدواج می‌کنند معمولاً سرشان اینقدر شلوغ می‌شود و گرفتار سلسله رفت‌وآمدهای فامیلی و دعوت‌های رسمی حاصل از ازدواج می‌شوند که دیگر وقتی برای رفیق‌بازی‌شان نمی‌ماند و کم‌کم قید دوستان مجرد (و حتی متأهل) را می‌زنند و رفتارشان توهین‌‌آمیز و بی‌محلی به نظر می‌رسد و همیشه دوستان مجرد هستند که دنبال این‌ها می‌دوند و این‌ها برایشان وقت ندارند. حالا ما را ببین که دو سال است ازدواج کرده‌ایم و همه‌ی خلق خدا برای‌مان طاقچه‌بالا می‌گذارند. آن از دخترعموی مجردم که سراغم را نمی‌گیرد و تازه دورادور دلخوری‌اش را به اطلاع‌ام می‌رساند که: بد نیست فلانی گاهی هم به من زنگی بزنه!... و این از رفقا که دیگر برای ما وقت ندارند و از گشتن با ما کسر شأن‌شان می‌شود.
بعد به گوشی‌تلفن نگاه می‌کنی، 700 تا اسم تویش ردیف شده. به لیست فرندهای فیس‌بوک نگاه می‌کنی 900 تا آدم تویش صف کشیده. وایبر و تلگرام و این‌ها هم که جای خود دارد. مدام تو را عضو گروه‌هایی می‌کنند که حتی ازشان خبر هم نداری و همین‌طوری عین رگبار پست‌های خنده‌دار و گریه‌دار و آشپزی و شوهرداری و کلمات بزرگان برایت می‌آید.
خسته‌شده‌ام از اینهمه آدم که ظاهراً توی زندگی‌ام هستند و توی زندگی‌شان هستم و هیچوقت نیستیم و به درد هم نمی‌خوریم و حتی یاد هم نمی‌افتیم.
بروم یک گورستانی خودم را گم و گور کنم که لااقل زبان‌شان را ندانم و با مردم‌اش خاطره نداشته باشم که اگر محل سگ‌ام نگذاشتند، بهم برنخورد و ازشان هیچ توقعی هم نداشته باشم.
بروم یک جایی که آدم‌هایش واقعاً غریبه باشند. بی‌شوخی. کاملاً جدی.

سه‌شنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۹۴

392: روزمرگی از فرط هیجان‌زدگی


1- جوجو:
نمی‌دانم شما بهش چه می‌گویید. اسم واقعیش شپشک برنج است ولی ما توی خانه صدایش می‌زنیم جوجو. بله. همین جوجوی برنج است که دهان ما را سرویس کرده است. الأن سه چهار ماه است که خانه و زندگی ما پر از جوجو شده است. توی قوطی شکر، قندان، ظرف آرد، پاکت ماکارونی، پوسته‌ی شکلات، توی رختخواب، روی بالش، لای لباس‌های توی کشو، کف توالت، توی ظرفشویی، ته تمام ظروف توی کابینت... هرجا را که باز کنی، زنده و مرده‌ی این‌ها را می‌بینی.
یک شب بردیم برنج‌ها را توی بالکن پخش کردیم روی پارچه و یک‌سری‌شان رفتند، اما خیلی‌شان ماندند. تا اینکه اخیراً شوهرم یک راه بهتر از برنج‌فروش‌ها یاد گرفت: برنج‌ها را می‌ریزی توی لگن در حمام، و لگن را می‌گذاری توی یک سینی بزرگ و سینی را پر از آب می‌کنی. لابه‌لای برنج‌ها را هم پر از حبه‌ی سیر و قرص سیر و برگ گردو و هرچیز بوگندویی که به ذهن‌تان می‌رسد اعم از جوراب یک ماه نشُسته و گوز محبوس توی قوطی و خرچسونه و ... نمایید(احتیاتاً حتماً قبل از هر اقدامی، نظر جوجوها را هم جویا شوید، چون هرچه باشد سلیقه‌ی آن‌ها با ما متفاوت است).
البته بنده به عنوان یک اقدام «فوق امنیتی» دور سینی را هم پودر سوسک ریختم که لولوهایی که از خندق پر از آب نجات پیدا می‌کنند، همان‌جا سقط شوند. و باز به عنوان یک اقدام «فوقِ فوقِ امنیتی» جلوی درب حمام هم یک ردیف پودر سوسک ریختم که جوجوهایی که بدو بدو و مجهز به ماسک گاز از میان خطوط آتش دشمن (من) عبور کرده‌اند و حالا ماسک را برمی‌دارند و یک نفس عمیق می‌کشند و می‌گویند «آخیش! به سلامتی جستیم»، و خودشان را به درب حمام می‌رسانند که فرار کرده و در خانه پخش شوند، همان‌جا شربت شهادت را بنوشند کثافت‌ها!
اقدامات کاملاً مؤثر افتاد و 96% درصد جوجوها (طبق آمار اعلام شده توسط خودشان) معدوم گشتند. اما هنوز 4 درصد به علاوه‌ی تخم‌های صاحب‌مرده‌شان باقی مانده‌اند که اگر شرایط را مساعدت ببینند، دوباره تکثیر می‌شوند.
چاره چیست؟ خانه‌ی ما انباری ندارد و با توجه به اینکه روی پارکینگ است و سر نبش، از همه‌طرف آفتاب‌خور و گرماخور دارد و همیشه عین جهنم است. کولر دستی آبسال هم که امسال خریدیم تا شاید فضا را خنک‌تر کند، تنها کاری که از دستش برمی‌آید، شرجی کردن هوا و مهیا کردن شرایط برای زاد و ولد جوجوهاست.
و البته مدیون‌اید اگر فکر کنید من تمام این بدبختی‌ها را از دست کسی جز شوهرم می‌کشم. چون که الساعه 6 ماه است که ازش می‌خواهم کمک کند که برنج‌ها را جابجا کنیم و به دادشان برسیم و عین خیالش نیست. در همه موارد همین‌طور است. هر کاری که ازش بخواهم حتماً بالای 6 ماه باید طول بکشد. مثلاً پارسال آخر تابستان، در حین مسافرت شمال‌مان، مدارکش را از محل کارش دزدیدند. هنوز که هنوز است برای شناسنامه و پایان خدمت اقدام نکرده که نکرده! بعد بنده دارم به نام‌اش وام می‌گیرم و دارد موعد گرفتن وام می‌رسد و ایشان هنوز اصل مدارک‌اش روی هواست.
2- dexter  :
در سریال دکستر شخصیت زنی به نام ریتا هست که در ابتدا دوست دختر دکستر است. دیروز یک بحثی با بچه‌های پلاس داشتیم سر اینکه چقدر این شخصیت چندش‌آور و ضعیف و وابسته و غرغرو و مزاحم است. بعد این‌ها گفتند برو بقیه‌اش را ببین چون قرار است یک دختر خیلی فعال و جالب جایگزین این یکی شود. بعد تا اواسط اپیزود دو را که دیدم، ریتا آنقدر به رفتارهای عجیب و غیب شدن‌های دکستر گیر می‌دهد که او مجبور می‌شود بگوید معتاد است و ریتا مجبورش می‌کند در جلسات ترک اعتیاد شرکت کند. بعد سر این جلسات با دختر تازه‌ای آشنا می‌شود که هنرمند است و ظاهراً طبق استانداردهای روز قرار است جذاب باشد و وحشی و سرکش و... . یعنی راستش من تا ته سریال را که ندیده‌ام. اما دعا می‌کنم این همان دختری که بچه‌ها می‌گفتند نباشد. لایلا (یا همان لیلای خودمان). شخصیت‌اش اصلاً برایم جذاب نیست. این ژست‌های چس‌روشنفکری و چس‌هنرمندی، هیچوقت مرا جذب نکرده. زن‌هایی که با اینجور ژست‌ها، خیلی زیرپوستی، دنبال جذب شوهرها و نامزدها و دوست‌پسرهای زن‌های دیگر هستند. ژست‌های هنرمندی. مثلاً انگار علما نشسته‌اند دور هم و فتاوی را تجمیع نموده‌اند که الگوی یک هنرمند واقعی، یک آدم لش و لاش و آویزان و بی‌اخلاق و حشـ...ری و وحشی و خوشگل و این‌هاست. حالا هنرمندانی که بنده به شخصه دیده‌ام، یک عده آدم لاجان و درب و داغان و خسته و سیگاری و عملی و افسرده و چاق و قد کوتاه و با ظاهری غیرجذاب و اخلاقی گند و سگی بوده.
وقتی از «هنرمند» حرف می‌زنیم، از چه حرف می‌زنیم؟
اما بعدش به تحلیل دیگری رسیدم:
چرا ریتا جذاب نبود و بچه‌ها با عبارت «قرمه‌سبزی» و «زن سنتی» و «وابسته» توصیف‌اش کردند ؟ چرا ریتا اینقدر روی اعصاب همه راه می‌رفت. در حالی که اگر بخواهیم کلی نگاه کنیم، زنی که در نهایت ممکن بود دکستر را نجات دهد و به تعادل برساند، زنی که او را به زندگی معمولی متصل می‌کرد و برایش دغدغه‌های انسانی درست می‌کرد، ریتا بود. اما لایلا فقط به فاصله گرفتن  او از عادی بودن و انسانی عمل کردن کمک می‌کند. لایلا هنوز نمی‌داند که «اعتیاد»ی که دکستر دچارش است، از چه نوعی است و بحث‌هایشان هنوز در حیطه‌ی کلی ترک اعتیاد (هر جورش) پیش می‌رود که ظاهراً برای دکستر کارساز بوده و احساس عذاب وجدانش را کم کرده و او را به خود واقعی‌اش نزدیک‌تر کرده. اینکه قاتل بودن را از ذات یک آدم تفکیک کرده و بدون طرد و ارزش‌گذاری آن، بپذیریم که یک بیماری است و باید درمان و ترک شود، ظاهراً کلید حل مشکلات دکستر است.
به خودم گفتم:
خوب این سلیقه‌ی دکستر است. ممکن است تو خوشت نیاید، اما دکستر یک مرد است و یک مرد از هر زنی ممکن است خوشش بیاید. به تو چه؟ اصولاً هر آدمی، با توجه به کمبودهای شخصیتی‌اش جذب آدم‌های خاص خود می‌شود.
- اما مشکل من سلیقه‌ی دکستر نیست. این یک سریال پر مخاطب است و شخصیت دکستر، راوی اصلی است که مرتب با خودش مونولوگ دارد. پس باید بپذیریم سلیقه‌ی دکستر، نماینده سلیقه‌ی تمام مخاطبان‌اش است. یعنی سلیقه‌ی عموم جامعه.
آیا لایلا (دوست دختر جدید دکستر) یا بگذارید طور دیگری بگویم: این زن هنرمندِ متکی به نفسِ وحشیِ بی‌اخلاقِ بی‌ملاحظه‌ی بی‌در و پیکر و بی‌قانون... الگوی معشوقه‌ی گمشده‌ی ذهنی تمام مردان این دهه است لااقل؟
متأسفانه به نظر می‌رسد که چنین است. و متأسفانه من از این قالب چقدر چقدر چقدر متنفرم. چون «حقیقت»ی در آن نمی‌بینم. تماماً ادا و دروغ روی دروغ است. مثل تابلویی کپی شده از روی یک اصل که سعی شده طبق سلیقه‌ی مخاطب نقص‌ها را ماله بکشد. بله زنی که ما دوست داریم زنی است که به درد کارِ خانه نمی‌خورد. زنی که در اولین بزنگاه بهت خیانت هم می‌کند. زنی که از آشپزخانه‌اش به جای بوی قرمه‌سبزی و ریحان و نان سنگک، بوی همبرگر سوخته و فست‌فود یخ کرده و ظرف نشسته و آشغال مانده می‌آید. زنی که توالت خانه‌اش، مثل توالت‌های پمپ‌بنزین‌های جاده‌ای است. زنی که رو بالشی‌هایش بوی گند روغن کله‌ی 12 روز نشُسته و روتختی‌اش بوی منی یک یا چند مرد را می‌دهد. زنی که عروس مورد علاقه‌ی خانواده‌ات نیست و به خاطرش مدام باید با همه‌کس بجنگی.
و صادقانه بگویم این چیزی نیست که اکثر مردان بخواهند. فکر می‌کنند می‌خواهند، اما در عمل به غلط‌کردن می‌افتند.
زن مورد نیاز برای هر مردی، همان ریتا است. زنی که عاشق بچه‌هایش است و به دنبال یک مرد مورد اطمینان برای تکیه کردن می‌گردد.
زن مورد علاقه‌ی من.
بله. دیروز به این نتیجه رسیدم که اینقدرها هم که فکر می‌کردم از ریتا بدم نمی‌آید. ریتا، فقط یک زن معمولی است. گناه دیگری ندارد. و الأن که دقیق‌تر به خودم نگاه می‌کنم، روز به روز بیشتر در حال تبدیل شدن به ریتا هستم:
یک زن معمولی با گلدان‌ها و ماهی‌ها و غذاهای خوشمزه و تفریحات ملایم و بی‌خطرش.
زندگی معمولیِ یک آدم معمولی.
چون که از یک جایی به بعد می‌فهمی که زندگی به خودی خود، کُشنده و سخت و صعب‌العبور و مهیج و غیرقابل‌پیش‌بینی و عجیب و گریزان است. زندگی آن‌جور که آدم در جوانی می‌بیند نیست: کسل‌کننده و روزمره. در حقیقت زندگی از فرط طاقت‌فرسایی و پر فراز و نشیب بودن‌اش است که بعد از مدتی حتی مبارزه‌ی مدام و گارد دفاعی همیشگی‌ات برایت کسل‌کننده و روزمره می‌شود و دنبال یک جور هیجان تازه می‌روی. فقط برای اینکه احساس زنده بودن کنی. عشق‌‌های میانسالی و کهنسالی، دقیقاً مصداق همین احساس روزمرگی هستند.
_________________________________________________________
پ.ن:
خوب خدا را شکر که بعداً متوجه شدم لایلا قرار نیست دوست دختر فابریک دکستر بماند و شخصیت دیگری به نام هانا وارد خواهد شد که در حال حاضر فقط عکس‌هایش را دیده‌ام و غیر از خوشگلی‌اش هیچ چیزی در موردش نمی‌دانم.
تا چه پیش آید.

سه‌شنبه، تیر ۳۰، ۱۳۹۴

391:هوای امامزاده

نرفتم خانه‌ی حسین دیوانه. شب، آتش روشن نکردم. بوته‌ها را آتش نکشیدم و بچه جن‌ها را نسوزاندم. مارمولک پشت خط دار ندیدم. دم‌جنبانک ندیدم. ماهی‌های خیلی گنده ندیدم. گلابی و آلو و زردآلو نخوردم. همه‌اش 7 تا بادام تازه خوردم که بعدش زهرمارم شد. همه‌اش یک دانه خار به پای‌ام فرو رفت. هیچی سنگ جمع نکردم. پوست مار و تیغ جوجه‌تیغی ندیدم اصلاً. عقرب ندیدم ولی یک عنکبوت گنده دیدم اندازه‌ی نعلبکی. وای خدا! الآن یادم آمد: اصلاً پا توی امامزاده نگذاشتم و دست به ضریح نزدم و یادگاری‌های روی دیوارها را نخواندم و سنگ قبرهای ایستاده را وارسی نکردم.
توانستند گند بزنند به «در سکوت نیمه‌شب انتظار بزرگ‌ترین ماهی غار را کشیدن».
«به نشستن روی تخت سنگی خانه‌ی حسین دیوانه و تصور کردن تنهایی مردی که خانه‌ای دور از همه، بالای قبرستان، در شیب کوه از سنگ برای خودش ساخته و عاقبت خودش را به سقف آن اتاقک کوچک سنگی دار می‌زند».
«به بالا رفتن از درخت و آلبالو و بادام و گردو چیدن و همانجا نشُسته خوردن».
«به آینه‌ی زنگار گرفته‌ی طاقچه و قاب عکس کلاژ شده از عکس‌های کوچک و بزرگ عموها و عمه‌ها و بیش از همه، عکس پدرم که فرزند کوچک و عزیز دل ننجون بود».
«به بوی لواشک و برگه‌ی زردآلو و کاهگل دیوارها و تیرهای چوبی سقف و ساقه‌های نازکی که بین‌شان را پر کرده بود و همیشه از بین‌اش صدای حرکت حشرات می‌آمد. که حالا جایش را به دیوارهای سفیدکاری و سقف چوبی داده بود».
«به بوی ننجون که همیشه  از  اتاق وسطی می‌آمد. با چارقد سفیدش. با گالش‌های مشکی‌اش. لاغر و کشیده. کنار سماورش و بالش‌هاش استوانه‌اش که ما باهاشان ماشین بازی می‌کردیم».
«به توالت گوشه‌ی بالایی حیاط که همیشه ازش می‌ترسیدیم و نصفه شب حاضر بودیم وسط حیاط بشاشیم، ولی از بین خار و سنگ و مار و مور و عقرب، تا آن اتاقک کوچک کاهگلی و کاسه‌ی مخروطی و عمیق و ترسناک توالت‌اش نرویم».
بله. توانستند. عاقبت بعد از 30 سال از مرگ بابجون و 18 سال از مرگ ننجون، توانستند به تمام خاطرات عزیز کودکی‌ام توی این یک وجب خاک دورافتاده گند بزنند. طوری که قسم بخورم دیگر به اینجا پا نخواهم گذاشت.
به «میم» گفتم دیگر به اینجا برنخواهم گشت. هیچوقت. برگشتن، هر بار دردم را بیشتر می‌کند. تماشای باغ‌های سوخته و درختان خشکیده و دیوارهای کاهگلی فروریخته.
به «میم» گفتم اینجا دیگر خوشحال‌ام نمی‌کند، فقط هر بار دیدن مزارع خشکیده و خار گرفته، دیدن آب امامزاده که هر بار پایین‌تر می‌رود و حوضی که هی کوچک‌تر می‌شود و ماهی‌هایی که هی کمتر و ترسوتر می‌شوند، آدم‌های قدیمی که هر بار یکی دوتایشان مرده‌اند، قبرهایی که هر بار بیشتر شده‌اند، خانه‌های کاهگلی که هی بیشتر خراب می‌شوند و با ویلاهای جدید جایگزین می‌شوند. کف‌های خاکی که موزاییک می‌شوند و زائر سرایی که هی گسترده‌تر می‌شود و حریم امن و خصوصی‌ای که هی با حضور بیشتر و بیشتر زائران و آدم‌هایی که پی چهارتا درخت و یک جوی آب و دو تا باغ برای خوشگذرانی و دزدی هستند، هر روز عمومی‌تر و دریده‌تر و بی‌آبروتر می‌شود.
اینجا دیگر آرامشی ندارد. دیگر فرقی با «دربند و درکه» ندارد. گو اینکه حاج عباس (بانی  اصلی به گند کشیدن تمام این زیبایی بکر) یک روز پشت بلندگو خطاب به زائرانی که گویا قلیان و بزن و برقص و والیبال و شنا راه انداخته بودند، گفته بود: اینجا دربند و درکه نیست! اینجا کنار دریا نیست! به حریم امامزاده اهانت نکنید!
باعث همه‌ی اینها خودش بود. رئیس شورای شهر شد. خواست این ده‌کوره را آباد کند. خواست توریستی‌اش کند. خواست پول در بیاورد. اما کاری که کرد از بین بردن بافت قدیمی و سکوت و آرامش اینجا و باز کردن پای عمله و اکره و اقوام تاتار به باغ‌ها و مزارع مردم بود. دزدی و غارتی که حتی دروازه‌ی نیم‌بند آهنی هم مانع‌اش نشد. نشان به آن نشان که یک بار که از باغ بابجون برمی‌گشتیم دیدیم دروازه قفل است. از چند نفر که با ما آنطرف بودند پرسیدیم از کدام طرف می‌شود خارج شد. گفتند: از پشت آسیاب قدیمی راه دارد. ما همیشه از آنجا می‌آییم توی باغ‌ها! از دزد، راه ورود و خروج از خانه‌ی خودت را بپرسی!!!
جاده را گرفتیم و از قبرستان گذشتیم. پشت قبرستان، دیگر نه مزرعه‌ی شبدر بود و نه باغ گلابی و زردآلو و آلبالو. پشت قبرستان حصاری خراب از تیرهای چوبی و سیم‌های خاردار بود که از «هیچ» نگهبانی می‌کرد. از خار و خاک و تکه‌زمینی مرده. آنطرف‌تر هم هیچ نبود. دورتر هم هیچ. فقط آفتاب سوزان بود بر پهنه‌ی قبرستان که مثل زخم عفونی، هی داشت گسترده‌تر می‌شد. و خانه‌ی حسین دیوانه بر شیب کوه. تکیه داده بر دیواره‌ی گسلی سنگی. نرفتم. راهی نبود اما نرفتم. ترسیدم حالم را خراب‌تر کند. الآن روی نقشه‌‌ی ماهواره‌ای گوگل گشتم و پیدایش کردم. یک مربع بود. با یک نقطه داخلش. حصار سنگی حیاط و اتاقک سنگی گوشه‌‌اش. نقشه بیشتر از این زوم نمی‌شد. تمام دنیای کودکی من، یک مربع یک سانت در یک سانت بود، با یک نقطه توی‌اش.
شب اول با «میم» و شوهرهای‌مان رفتیم برای تماشای ماهی‌ها. من و او می‌دانستیم که برای دیدن بزرگ‌ترین ماهی، باید یک دو ساعت بی‌حرکت و بی‌حرف در تاریکی نشست. و تاریکی ترس ندارد. گوش دادن به صدای کف زدن باد است توی سپیدارها و صدای جیرجیرک‌های ناپیدا. و هرازگاهی گذر پیرزنی بیل به دوش یا پیرمردی که برای وضو کنار آب می‌آید.
شوهرهای‌مان حوصله نداشتند. نگذاشتند برق را خاموش کنیم، چون به نظرشان خطرناک بود و تازه نمی‌شد ماهی‌ها را خوب در تاریک روشنی دید. هی حرف زدند و هی این پا و آن پا شدند و هی دست و پای‌شان خواب رفت. آخرش فقط موفق شدیم ماهی‌های متوسط سیاه همیشگی را ببینیم و یک گربه ماهی خال‌خالی پلنگی ترسو و خجالتی را که گویا کور بود. (الآن در گوگل سرچ کردم و فهمیدم که از نژاد Clarias batrachus است و یک جور گربه ماهی کانالی است.)

دختر عموهای‌ام مدام آونگ‌مان بودند و نمی‌شد از دست‌شان فرار کرد. بعد هم عموها و بچه‌ها و نوه‌هایشان بدون اینکه ازشان خواسته باشیم با ما بیایند مسافرت، عین قوم مغول ریختند بر سرمان. فقط هم برای اینکه حتی یک دانه بادام و گردو و آلبالو، بی اجازه و بی‌شمارش آن‌ها از گلوی‌مان پایین نرود. سه روز آنجا بودیم و عین سه روز را زهرمارمان کردند. هرجا می‌رفتی بودند. هر کار می‌خواستی بکنی، بالای سرت ظاهر می‌شدند. هر وقت خواستیم یک جایی با خواهرمان خلوت کنیم، فکر کردند لابد یک بخور بخوری در کار است و این‌ها جا مانده‌اند و فوری خودشان را رساندند. روز آخر هم که سر تمیز کردن خانه و جمع کردن وسایل و نهار درست کردن برای توی راه، با هم دعوای‌شان شد و دیگر تا شب مدام داشتند توی گوش‌مان از «کی چی گفت و تقصیر کی بود» زر می‌زدند.
دیروز که مرخصی گرفته بودم و مانده بودم خانه که کارهایم را بکنم، من که تا یک سال بعد از مرگ ننجون برایش گریه نکرده بودم، از تماشای کلیپ یک خواننده‌ی روس که درباره خاطرات و ویرانی و پیری بود، گریه‌ام گرفت. ویرانی. ویرانی همین فرش و مبل و سقف و دیوار. انهدام همین انگشت‌ها و صورت و لبخند توی عکس‌ها. و خاک. خاک که همیشه در حال آمدن و نشستن است بر همه‌چیز. بلندی‌هایی که آدمیزاد برافراشته پایین می‌ریزد. سقف‌ها. برج‌ها. ستون‌ها. گودی‌هایی که کنده، پر می‌شود. چاه‌ها، چاله‌ها، حفره‌های قبرها. همه‌چیز رو به یک‌دستی و هم‌سطحی می‌رود. همه‌چیز می‌رود تا با خاک یکسان شود. بلندی‌ها و گودی‌ها. حتی ما که ایستاده‌ایم. می‌نشینیم. دراز می‌کشیم. و بعد دیگر حتی قفسه‌ی سینه‌مان بالا و پایین نخواهد رفت. گوشت‌مان خواهد پوسید و  استخوان‌های‌مان خواهد گسست و فشار خاک، اسکلت‌مان را مثل کتاب، تخت و مسطح خواهد کرد.
ما در حال «هیچ» شدن‌ایم و اینهمه پرت‌ایم.


















بزرگترین درخت نارون کنار حوض که  حالا خشکیده

سنگ قبرهای قدیمی از سنگ های بکر

آیه ی کل نفس ذائقه الموت 

نقش آینه و شانه و تسبیح و وسایل دیگر در پایین سنگ قبر که نشانه روش زندگی میت بوده


سنگ قبر محبوب من که شکل نیم تنه ی یک آدم است

یکی از اتاقک های کاروانسرای شاه عباسی

کاروانسرای مخروبه که به انبار و زباله دانی تبدیل شده

بازمانده های ارگ قدیم و چاپارخانه

آینه کاری و گچکاری بالای شومینه

«...آن سوي باغ ، دست ما به ميوه بالا نرسيد.
وزيديم، و دريچه به آيينه گشود.
به درون شديم، و شبستان ما را نشناخت.
به خاك افتاديم ، و چهره "ما" نقش "او" به زمين نهاد.
تاريكي محراب ، آكنده ماست.
سقف از ما لبريز، ديوار از ما، ايوان از ما.
از لبخند ، تا سردي سنگ : خاموشي غم.
از كودكي ما ، تا اين نسيم : شكوفه - باران فريب.
برگرديم ، كه ميان ما و گلبرگ ، گرداب شكفتن است.
موج برون به صخره ما نمي رسد.
ما جدا افتاده ايم ، و ستاره همدردي از شب هستي سر مي زند.
ما مي رويم ، و آيا در پي ما ، يادي از درها خواهد گذشت ؟
ما مي گذريم ، و آيا غمي بر جاي ما ، در سايه ها خواهد نشست؟
برويم از سايه ني ، شايدجايي ، ساقه آخرين ، گل برتر را در سبد ما افكند...»

(شعر بیراهه‌ای در آفتاب، سهراب سپهری)
_______________________________________
پ.ن: کیفیت پایین بعضی از عکس ها به دلیل  این است که با دوربین گوشی گرفته شده است.