چهارشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۹۵

415: آدم‌های من

«ن»، ماهی فایتر قرمز دم ریش‌ریشی‌اش را برایم آورده. ماهیه مریض است. لاغر شده. کز کرده یک گوشه و تکان نمی‌خورد. اگر همین‌طور غذا نخورد، به زودی می‌میرد. مثل خیلی از ماهی‌های فایتری که قبلاً داشتم. توی خانه، هشت ماهی فایتر دیگر دارم. یکی داشتم از سه سال پیش زنده مانده بود. هر بلایی سرش آوردم نمُرد. آب کُلر دار شیر را روی سرش گرفتم. آب سرد به خیک‌اش بستم. هر غذایی دستم رسید به خوردش دادم. اما نمُرد که نمُرد. بهش می‌گفتم «پسر گُلم». یک مدتی حدوداً دو سه ماه هم به شکم روی آب افتاده بود و هیچ چیز نمی‌خورد. غذایش را پودر می‌کردم که جویدنش برایش سخت نباشد. پیر شده بود آخر. غذا که می‌خورد دهان‌اش خرت و خرت صدا می‌داد. مدتی هم مریض بود و دارو توی آب‌اش می‌ریختم. اما از تمام این خوان‌ها گذشت و زنده ماند. آخرش امسال عید خسته شدم و با چهار تا ماهی دم ریش‌ریشی‌ای دیگرم که ازشان خسته شده بودم، بردم عوض‌شان کردم با این هشت‌تا!
شوهرم باورش نمی‌شد که «پسر گلم» را هم به همین راحتی، یکهویی ببرم عوض کنم. این کارها به من نمی‌آید. من آدم دل‌رحم و نازک‌دلی هستم. گاهی با فیلم هندی و تبلیغات تلویزیون هم گریه می‌کنم. گاهی با کلیپ‌های تلگرام. گاهی با یک نوت کوتاه در گوگل پلاس. من همین‌جوری اینقدر لی‌لی به لالای ماهی‌ها و گلدان‌هایم می‌گذارم که محال است دلم بیاید یکی‌شان مریض شود یا یک برگ‌اش زرد شود. شوهرم این چیزها را از من دیده که باورش نمی‌شد یکهو اینطور به سرم بزند و قید همه‌چیز را بزنم. اما من اینطورم. گاهی علی‌رغم تمام پیچیدگی‌هایم، آنی تصمیم می‌گیرم و از چیزی دل می‌کنم. خسته می‌شوم. می‌گذارم و می‌روم.
همین الأن نامه‌هایی توی صندوقچه‌ام ته کمد دیواری دارم، کاغذ کادوهایی با دستخط‌هایی دارم، کادوها و گل‌‌خشک‌هایی دارم که باورتان نمی‌شود اما از سال 70 تا حالا نگهشان داشته‌ام. یعنی از پنجم ابتدایی! بعد یکهو دیدی یک روز دیوانه شدم و همه‌شان را سوزاندم. دور نمی‌ریزم. دور بریزم فکرم را رها نمی‌کنند. مثل این ماهی‌ها، هی می‌گویم الأن زنده است؟ دست کی افتاده؟ چی می‌خورد؟ فضای تُنگ‌اش چقدر است؟
ماهیِ «ن» مریض است. گمانم بمیرد. وقتی اینقدر دم‌شان را جمع می‌کنند و لاغر می‌شوند، دیگر نمی‌شود نجات‌شان داد. من خودم همین یک ماه گذشته، یکی از ماهی‌هایم را از مرگ نجات دادم. خیلی مریض بود. حالا خوب است. غذا می‌خورد. باید زود به دادشان رسید، اگرنه از دست می‌روند.
حالا این‌ها را نگفتم که یک پست درباره مرگ و زندگی یک ماهی فایتر دم‌ریش‌ریشی قرمز نوشته باشم. مُرد هم مُرد. به جهنم.
می‌خواستم درباره دوستان‌ام بنویسم. این‌ها چند دسته‌اند:
1-    فامیل
2-    دوستان دبیرستان و دانشگاه
3-    همکاران
4-    دوستان دوران داستان‌نویسی‌ام
فامیل مرا به عنوان یک دختر باهوش با استعداد نقاشی به یاد می‌آورند که پدرش حرام‌اش کرد. یک بچه‌ی منزوی. و حالا یک زن منزوی. کسی چیزی درباره‌ی نوشتنِ من نمی‌داند (غیر از خانواده‌ام، آن هم جسته و گریخته).
دوستان دبیرستان و دانشگاه، مرا به عنوان یک دختر متفاوت به یاد دارند. کسی که همیشه یک چیزیش بود. هیچ‌وقت هیچ کاری را از راه آدمیزاد انجام نداد. همیشه سبک متفاوتی در مواجهه با چیزها داشت. توی دبیرستان ساکت و متفاوت. توی دانشگاه شلوغ و متفاوت. دختری که نه لباس پوشیدن‌اش شبیه بقیه بود. نه کتاب‌هایی که می‌خواند. نه علائقش.
همکاران‌ام مرا زنی می‌دانند که در موقعیت‌های مختلف، گاهی موضع‌گیری‌های کاملاً سنتی (در حد زن‌های خانه‌دار) نشان می‌دهد و گاهی آنقدر غیرقابل‌پیش‌بینی و پُست‌مُدرن می‌شود که اصلاً قابل درک نیست. در هر حال این‌ها هم فکر می‌کنند من یک چیزیم هست. به آدم نبُرده‌ام. اگرنه چرا نباید به دیدن فیلم «شیار 143» بروم و با آن گریه کنم؟ چرا وقتی صحبت از همـ.جنـ.سگرایی می‌شود، نباید چندش‌ام بشود؟ چرا باید اینقدر فیلم ببینم و توی حرف‌ها اینقدر به دیالوگ‌ها یا صحنه‌های فیلم‌ها اشاره کنم؟ چرا نباید «آدم عاشق» را درک کنم و باهاش همذات‌پنداری کنم؟ چرا از یک چیزهایی باید اینقدر الکی متأثر شوم و از یک چیزهایی که دیگران را متأثر می‌کند، کَک‌ام هم نگزد؟
دوستان داستان‌نویس‌ام اما با همه‌ی این دار و دسته‌ها فرق دارند. به نظرم این‌ها مرا بیشتر از هر کسی می‌شناسند. علی‌رغم اینکه شاید با اینها فقط یک مسافرت رفته‌ام و کلاً زیاد در ارتباط نیستیم. نه توی فضاهای مجازی. نه تلفنی. نه دیداری. خیلی از هم دور افتاده‌ایم اما حالا که بعد از 15 سال باز دوباره می‌بینم‌شان و باهاشان دو روز سفر می‌روم، می‌بینم هنوز به این‌ها بیش از هر کسی شبیه‌‌ام. احوالات‌مان با هم تغییر می‌کند. با هم بزرگ شده‌ایم. تجارب‌مان مثل هم است. خاطره‌بازی‌هایمان. قضاوت‌های عجیب و متفاوت‌مان. ازدواج‌های غیر سنتی‌مان. اینکه هنوز نمی‌توانیم روال ثابت زندگی را درک و تحمل کنیم و باهاش کنار بیاییم. هنوز یک چیزهای معمولی‌ای که برای دیگران ساده است، برای ما خیلی سخت و گزنده است. هنوز بچه‌ایم و این کودکی انگار قصد ندارد هیچ‌وقت به بلوغ برسد. به پذیرش ذات کثافت زندگی. همه‌مان ایده‌آلیست‌ایم. و این ایده‌آلیسم ما را بکر و منزوی و اوریجینال نگه می‌دارد. هنوز معیارهای‌مان با باقی جامعه فرق دارد. هنوز قواعدمان، دست‌ساز خودمان است.
«ر» چادری ست. خیلی هم مذهبی. فاز عرفانی و مولوی بازی و این‌ها دارد. مطالعات عرفانی‌اش فوق‌العاده گسترده است. «و» نه مطالعات زیادی دارد و نه خوب می‌نویسد. اما اراده و پیگیری عجیبی برای داستان‌نویس شدن دارد. من و «ح» و شوهر «ر»، کارمند شده‌ایم و توی روال روزمرگی افتاده‌ایم و داستان‌نوشتن را تقریباً کنار گذاشته‌ایم. «ش» و «ن» و «م» و «پ» هنوز می‌نویسند. اولی رمان. دومی و سومی فیلمنامه‌های سفارشی. «ن» که الأن چند سال است کلاً زده توی کار فیلمسازی و کارگردانی و الأن آدم موفق و پولدار و مشهوری هم هست.
از این آدم‌ها نام هر کدام را در نت سرچ کنی، یک مصاحبه‌ای، کتاب چاپ شده‌ای، ویراستاری‌ای، فیلمی، ردپایی، چیزی ازشان پیدا می‌کنی. حتی نام خود من را هم که سرچ کنی، یک داستان کوتاه در آرشیو یک سایت ادبی ازم هست هنوز. از این‌ها آنکه کمتر از بقیه به فکر شهرت و مطرح شدن و حضور در جلسات ادبی و پیگیر آشنا شدن با آدم‌های اهل ادبیات و حفظ رشته‌های اتصال به داستان‌نویسی بود، من بودم. من خودم را کنار کشیدم. افتادم توی زندگی. زن شدم. دیگر از خودم توقعی ندارم. چیزی را که هستم، سطح و طبقه‌ی اجتماعی‌ام، پدر و مادرم، محله‌ام، استعدادم را پذیرفتم. نه اینکه استعداد نداشتم. اما استعداد و پشتکار «مارکز» و روابط سیاسی و تریبون‌های تبلیغاتی او را نداشتم. من «سیمین دانشور» هم نبودم. با «جلال آل احمد» که ازدواج نکرده بودم. نه پشتکار و حوصله داشتم و نه پول مفتی که بهم رسیده باشد که بتوانم غم نان نخورم و بنشینم توی خانه بنویسم و یکی دیگر خرج‌ام را بدهد. خودم بودم و خودم. پدرم حتی جهیزیه‌ی درست و حسابی هم بهم نداد. چس‌مثقال پول پرت کرد جلویم و از خانه‌اش بیرون‌ام کرد. این که می‌گویم غلو نیست. عین واقعیت است.
چند سال جان کندم و نخوری و نداری کشیدم و عروسی و جهیزیه و سرویس طلا و هیچ چیز نخواستم و نداشتم تا توانستم با شوهرم، یک خانه‌ی فکسنی 50 متری قدیمی‌ساز بخریم. خانه‌ای که به دخترعمویم یک 90 متری نوساز در یک محله‌ی گران در 30 سالگی‌اش به ارث رسید. ارثی که دخترعمه و دختر عمو و پسرعمه‌هایم باهاش مهاجرت کردند و آن طرف، آدم شدند. ارثی که خیلی از همین بچه‌های فامیل که نه استعداد مرا داشتند و نه درس خواندند و نه حرفه‌ای یاد گرفتند و مفت افتاد توی دامن‌شان و باهاش همه‌کاره و صاحب همه‌چیز شدند.
من از صفر مطلق شروع کردم. پای پیاده، سنگ به سنگ و صخره به صخره خودم را بالا کشیدم. آنها را با هلیکوپتر بردند گذاشتند روی قله‌ی کوه و از همان‌جا دارند برایم بای‌بای می‌کنند. و من هنوز خیلی مانده که حتی به پناهگاه اول برسم.
زندگی اینطوری‌ها بود. یک عالمه کارهای سخت کردم. مربیگری رانندگی زیر آفتاب مرداد توی خیابان‌های پایین‌شهر. آرایشگری بدون تعطیلات و از 6 صبح تا 12 شب‌های یک ماه مانده به عید و صبح تا شب سرپا. دوشیفت کار از 8 صبح تا یازده شب در دو شغل متفاوت.
من خیلی خرکاری کردم. جان خودم را درآوردم. قبل از این جای آخری، حتی یک روز هم بیمه ندارم. هیچ کدام آن تجربه‌ها و حرفه‌ها به دردم نخورد. همان‌طور که داستان نویسی و نقاشی و طرح برجسته روی سفال هم به دردم نخورد. اینهمه کار بلدم و آخرش یک کارمند دفتری و تایپیست با ماهی چس‌مثقال حقوق‌ام.
این است که دیگر کوتاه آمده‌ام. پذیرفته‌ام. تسلیم شده‌ام.
این است که آن دوستان کلاس‌های داستان‌نویسی، حالا بیش از همه، حال و روز مرا درک می‌کنند. بدبختی‌های یک آدم ایده‌آلیست را که هیچ پخی نشد و زندگی بگـ.ایش داد.
من آدم مذهبی‌ای نیستم. ظاهرم شبیه فامیل‌های خارج از ایران‌ام است. حرف زدن‌ام شبیه دوستان دبیرستان و دانشگاه‌ام است که الأن توی فیس‌بوک و تلگرام با هم در ارتباطیم و عکس‌های قدیم را برای هم ریشر می‌کنیم. سرکار، مثل این همکاران متأهل‌ام هستم. درباره آشپزی و دسر و لباس و این چیزها حرف می‌زنیم...
اما ته دلم... یک جایی آن ته ته دلم... هنوز دوست دارد برود کنار «ر» بنشیند. فارغ از چادر و مذهب و زندگی متأهلی و شوهر و کارهای خانه، فارغ از طبقه‌ی اجتماعی و سطح درآمد و هر کوفت و زهرمار دیگری که پای‌مان را بسته... دست‌اش را بگیرد و از «چیزهایی که قرار بود بشویم و نشدیم» برایش بگوید. نوشته‌های آن سال‌ها را برایش بخواند و از آرزوهای با خاک یکسان شده‌اش برای او بگوید.
از آدم‌هایی که ما بودیم.

که وقت‌مان گذشت.

شنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۹۵

414: آدم‌هایی که باید ازشان ترسید

شدیداً به این اعتقاد راسخ رسیده‌ام که تیپ‌های شخصیتی کاملاً قابل پیش‌بینی هستند و ویژگی‌های مشترکی دارند. اما فعلاً فقط قصد بررسی تیپِ «گشادِ خوش‌سر و زبان و هوچی» را دارم.
این تیپ آدم شاید در کوتاه مدت قابل تحمل باشند و فقط کمی روی اعصاب بروند، اما در بلندمدت کاملاً آلرژی ایجاد می‌کند و باعث تخریب اعصاب و روان آدم می‌شوند و مدام باید جورشان را بکشی. اما باز یک مرحله بعد از این هست که اسمش «تسلیم و رضاست» که مال خانواده‌ی درجه یک و همسرِ این آدم‌هاست و ندرتاً دوستان بسیار صمیمی و ذاتاً خرشان که اصولاً بار کشیدن را دوست می‌دارند.
در مرحله‌ی آخر شما از سر و کله زدن با این آدم‌ها خسته می‌شوید و کم می‌آورید. از اینکه کار نمی‌کنند و اگر هم بهشان کاری ارجاع بدهی، عمداً یا سهواً گند می‌زنند توی کار، و اگر هم بهشان انتقاد کنی، قشقرق راه می‌اندازند و بنای هوچی‌گری و مظلوم‌نمایی و یارکشی را می‌گذارند. خسته می‌شوید و ترجیح می‌دهید «کار موردنظر» را (هر کاری که هست) خودتان به تنهایی انجام بدهید، اما هفت تا قرآن در میان، زبان‌ام لال، کاری را به این‌ها نسپارید که کل فامیل از هم بپاشد و تا چند سال حرف و حدیث درست شود. بعد تازه کار که نمی‌کنند هیچ، وسط مجلس می‌نشینند و معرکه هم می‌گیرند و همیشه صدایی که توی جمع از همه بلندتر است صدای این‌ها هست و توی عروسی‌‌ و عزا یا دارند کِل می‌کشند و یا دارند دیگران را به صلوات فرستادن دعوت می‌کنند. به شدت هم ایرادی و اهل ناز و غمزه هستند و کلی قانون و قاعده در جهت راحتی و رفاه و بهداشت خودشان دارند که دیگران را در عذاب می‌اندازد.
یک زن‌عمو دارم که الان 38 سال است روی اعصاب مادرم و ما پیاده‌روی می‌کند. و نه تنها ما، که کل فامیل. اما در بی‌شعوری و بی‌مسئولیتی بدان حد از کرامات رسیده که همه به کلی بی‌خیال‌اش شده‌اند و ترجیح می‌دهند جورش را بکشند و گاهی هم معدود خوبی‌هایش را که عین نگین روی یک تپه گـه می‌ماند، در نظر بیاورند تا خیلی بهشان سخت نگذرد در کل.
نمی‌دانم در توصیف شخصیت‌اش از کجا شروع کنم و چه بگویم اما ذکر چند مورد کوچک شاید بتواند کمکی بکند:
*
این آدم هشت تا (که یکی‌شان مُرد و الأن هفت تا هستند) بچه پس انداخته یکی از یکی بی‌تربیت‌تر و وحشی‌تر و رِندتر که نه خودش رویش می‌شود همه‌شان را با هم خانه‌ی کسی ببرد، نه خودشان رویشان می‌شود دنبال ننه‌ و بابایشان راه بیفتند و بروند خانه‌ی مردم. آن وقت عروسی‌ام که یک مهمانی کوچک بود و فقط بزرگان فامیل را دعوت کرده بودم و آن‌هایی را هم که بچه‌ای توی خانه‌داشتند استثنائاً با بچه‌شان دعوت کرده بودم، مجبور شده بودم این‌ها را هم به خاطر پدرم با بچه‌هایشان دعوت کنم (آنهم در حالی که بقیه فقط خودشان دعوت بودند). بعد حضرت عمو به بهانه‌ی اینکه زنش با مادرم خرده اختلافی پیدا کرده بودند و سر یک چیزی مثل همیشه و هزاران بار دیگر بحث‌شان شده بود، پا شده بود تنهایی آمده بود عروسی من. شما توجه کن که حتی نگفته بود که ما به جایشان یکی دیگر را دعوت کنیم. حتی حساب آبروی مرا نکرده بود که الأن بین آن 40 نفر آدمی که دعوت کرده‌ام، کلاً 20 نفرش آمده‌اند و فامیل شوهرم که چهار برابر ما بودند، خواهند گفت این بی‌کس و کار است. حالا گور بابایشان که نیامدند. عروسی‌شان جبران می‌کنم. اما مشکل من با آن قسمت قضیه بود که حالا بعد از عروسی پاشده بودند با عهد و عیال و نوه‌ها سرم خراب شده بودند (در دو نوبت: یک بار خودشان، یک بار دخترهایشان و نوه‌شان که حتی شام هم ماندند) که فقط 100 تومان کادو بدهند.
همینطور که نشسته بودند، حرف زندگی برادرم شد. معمولاً این‌جور حرف‌ها را هم خودشان وسط می‌کشند. کلاً سرشان توی زندگی مردم است. خیلی پرس و جو و حرف‌کشی می‌کنند و آدم را توی عمل انجام شده می‌گذارند. خلاصه من چهار تا کلمه درد دل کردم و از مشکلات برادرم با زن‌اش گفتم که یکهو این زنیکه برگشته می‌گوید:
حقتونه! باید دخترای فامیل و می‌گرفتید واسه پسراتون!
حالا خودش پنج تا دختر دارد که همه می‌دانند همه جا دنبال شوهر پیدا کردن برای این‌هاست و به شدت کلامی و رفتاری آویزان خانواده‌های پسردار می‌شود که این‌ها را به ریش‌شان ببندد. حالا اگر ادب و تربیت و شعوری داشتند یا از قیافه و تحصیلات بهره‌ای برده بودند، شاید می‌شد یک کاریش کرد. اما این‌ها هیچ ویژگی مثبتی نداشتند که بشود رویش حساب کرد و پا پیش گذاشت.
بعد از رفتن‌شان شوهرم همینطور چهارقاچ مانده بود که این چه حرفی بود که زن عمویت گفت؟ یعنی چه که وقتی داری برایشان درد دل می‌کنی، به جای تسلا دادن، برگردد رک و راست توی صورتت بگوید: نوش جونتون! می‌خواستین دخترای من و بگیرین!!! ... بدخواهی و بیشعوری و آویزان‌بازی و وقاحت تا این حد؟ خوب یکی کمی غرور و عزت‌نفس هم داشته باشی بد نیست ها!
*
دیگر اینکه هر بار مادرم فامیل‌اش را دعوت می‌کرد، این‌ها سرزده روی سرمان خراب می‌شدند. در ظاهر هم کاملاً تصادفی. غافل از اینکه پدر بیشعورم که بارها سعی کرده بودیم حالی‌اش کنیم که باید در چهارچوب خانواده‌اش رازدار باشد و مسائل داخلی خودمان را به هیچ‌کس اعم از برادر و خواهرش نگوید و نسبت به ما که زن و بچه‌اش بودیم وفادارتر باشد تا آن‌ها، همچنان به دهن‌لقی‌اش ادامه می‌داد و آمار کامل مهمانی‌های مادرم را به آن‌ها می‌داد و بی‌بروبرگرد رأس ساعت 8 شب دینگ دینگ زنگ به صدا در می‌آمد و این‌ها به ستون یک، 9 نفری عنر عنر از در وارد می‌شدند و به مهمان‌ها اضافه می‌شدند.
چرا؟ چون می‌خواستند یک غذای چرب و نرم و درست و حسابی بخورند؟ چون ذات‌شان نذری‌بگیر و آویزان و گدازاده بود؟ چون هرجا مال مفت می‌دیدند فارغ از هر جور اخلاقیاتی، در صحنه حاضر می‌شدند؟ چون می‌خواستند ببینند مادرم جلوی فامیل خودش چه می‌گذارد که جلوی این‌ها نمی‌گذارد؟
نمی‌دانم. احتمالاً ترکیبی از تمام این انگیزه‌ها بود.
*
دیگر اینکه هر بار به اجبار پدر بی‌شعورم که خانواده‌ی خودش را می‌پرستد، مجبور می‌شدیم با این‌ها برویم سیزده به‌در یا مسافرت، یک جنجال و اعصاب‌خرابی چند هفته‌ای داشتیم. کل فامیل یک بار با خاک یکسان می‌شد و باز باید تا سال آینده روابط را کم‌کم بهبود می‌بخشیدیم و کم‌کم آشتی می‌کردیم و حرف و حدیث‌ها را جمع می‌کردیم.
دلیل‌اش هم رفتار رندانه و زرنگ‌بازی‌های این‌ها در سفر بود. از عمویم که یک نفر مهمان را به زور با ماشین‌اش می‌برد که پول بنزین ماشین‌اش را تمام و کمال گردن طرف بیندازد بگیر تا زن عمویم که هیچ خوراکی با خودش نمی‌آورد و گاهاً برای اینکه کاری هم نکند، خودش نمی‌آمد و تمام بچه‌ها و شوهرش را خراب می‌کرد سر مادرِ من و هیچ توشه‌ی راهی هم بهشان نمی‌داد که از سبد خوراکی ما تغذیه کنند و لباس‌ها و دمپایی و کفش‌های ما را بپوشند و هرچه بود را بخورند و به خودمان هم نرسد و دست به سیاه و سفید هم نزنند و ازشان پذیرایی کنیم. دخترعموها و پسرعموها هم که شاهکار بودند. جلوی شوهرهای من و خواهرم و زن‌های برادرهایم که غریبه بودند، همه‌جور سوتی می‌دادند و هرچه به دهان‌شان می‌رسید می‌گفتند و گاهاً حتی با هم دعوایشان می‌شد و دار و ندار و ناموس هم را جلوی ما به یغما می‌دادند و آبرو بهمان نمی‌گذاشتند و کلی آتو دست عروس و دامادهای‌مان می‌دادند.
هیچ‌کدام‌شان (به جز دختر آخری که آنهم استثناء بود و اشتباهی در این خانواده به دنیا آمده بود و همیشه سعی داشت آبروداری کند و رفتارش از همه‌شان بهتر بود و فقط امیدوارم همین یکی که تازگی ازدواج کرده خوشبخت بشود و رفتار خانواده‌اش رویش تأثیر نگذارد و عوض نشود) دست به سیاه و سفید نمی‌زدند و تازه او را هم شماتت می‌کردند که: خاک بر سر حمال‌ات! کار نکن!
مادر من هم یک اخلاقی دارد که باید جور همه را بکشد و همیشه خوبه باشد و هیچ‌کس پشت سرش حرفی برایش درست نکند. انگار که مثلاً زن عمویم که همه را به تخـ.مش گرفته و هیچ هنر و شعور و اخلاقی در وجناتش پیدا نیست، الأن کمتر از مادر من احترام دارد. پدر ما که مادره را جلوی همه می‌شوید و از بند آویزان می‌کند و همش غرغرش به جاست و نشده که جلوی مهمان از دستپخت مادرم ایرادی نگیرد و پشت سر مادرم پیش همه بدگویی نکند ولی عموجان هرگز بعد از اسم زنش، صفت «خانم» از دهان‌اش نمی‌افتد. تازه پدر من عادت دارد به تحقیر، اسم مادرم را خلاصه کند یا باهاش واژه‌های عجیب و غریب و مسخره بسازد و جلوی جمع صدایش کند، اما عموجان اسم زن دیوانه‌اش را عمداً کامل و صحیح و غلیظ ادا می‌کند و یک خانم هم می‌چسباند به کـ.ونش که کسی جرأت نکند کمتر از این صدایش کند!
ای وای، که چه بگویم... چه بگویم... داغم تازه شد. ولش کن.
حالا تمام این‌ها را گفتم که فقط تیپ آدم‌هایی مثل عموی من و خانواده‌اش را بشناسید. آدم‌هایی که هرجا بروند دست‌شان را می‌گیرند به فلان‌جایشان و فقط خودشان را می‌برند و از خوردنی‌ها و پوشیدنی‌ها و منابع دیگران تغذیه می‌کنند و همیشه هم عادت دارند از همه‌چیز انتقاد کنند و زبان‌شان هم از همه درازتر است و یک کلمه بگویی، قورت‌ات می‌دهند و چنان قشقرقی به پا می‌کنند که بگویی گـ.ه خوردم.
در سفر این چند روزه‌ام به شمال، یکی از این خانواده‌ها همراه‌مان بود که به شدت خاطرات سفرها و سیزده‌به‌درهایم را با خانواده‌ی عمویم برایم زنده می‌کرد.
مسأله اینجاست که این یک آدم نیست، یک فرهنگ مُسری است که یک نسل را خراب می‌کند و به دیگران هم منتقل می‌شود. زن عموی من یا این دوست‌مان که همسفرم بود، فقط «یک آدم» بی‌شعور و بی‌مسئولیت بوده‌اند که از بد روزگار با یک بدبختی وصلت کرده‌اند. لابد آن آدم و خانواده‌اش هم در سال‌های ابتدایی بعد از ازدواج، خیلی سعی کرده‌اند به این اعتراض کنند و رفتارش را به هر شیوه‌ای (اعم از انتقاد ملایم تا تند و خشن، مقابله‌به‌مثل، درددل کردن و کمک خواستن از دیگران و بدگویی پشت سرشان، دوری کردن و رفت و آمد نکردن و ...) اصلاح کنند، اما نتوانسته‌اند و آخرش به خاطر پسرشان (یا دخترشان) و اینکه دست آخر که نمی‌خواهند بچه‌شان مطلقه و نوه‌شان بی‌پدر یا مادر بزرگ شود، کوتاه آمده‌اند و دیگر تحمل می‌کنند. اما درد اینجاست که با تسلیم شدن خانواده‌ی همسر در مقابل این آدم‌ها، همسر هم کم‌کم از این فرهنگ رنگ می‌پذیرد و رفتارش عوض می‌شود و بچه هم طبق همین فرهنگ تربیت می‌شود و می‌شود این چیزی که ما باهاش طرف‌ایم: یک خانواده‌ی بی‌شعور!
بعد این خانواده با هر کس رفت و آمد کند، آن‌ها را هم مثل خودش می‌کند (شیوه‌ی مقابله به مثل) یا اینکه کاملاً باهاشان قطع رابطه می‌کنند (که البته در روابط خانوادگی امکان‌پذیر نیست).
بی‌شعوری و بی‌مسئولیتی مُسری است. باور کنید یک بیماری خطرناک است. اینقدر سرسری با آدم‌های کُـ.سخل و هر و کری و بی‌خیال  ازدواج نکنید. این‌ها فقط از دور خوب به نظر می‌رسند و با رفتار بی‌خیال و ولنگارشان به شما آرامش می‌دهند. نزدیک که بیایند و قرار باشد تمام عمر خودتان و خانواده و فامیل‌تان تحمل‌شان کنند، تبدیل به یک سوهان روح می‌شوند.
این‌ها را محض این گفتم که بدانید بی‌شعوری و بی‌مسئولیتی اصلاً ظاهر زشتی ندارد. یکی از همین دوستانی که این چند روز همسفرشان بودم، یک زمانی از ذهن‌اش گذشته بود با این خانم ازدواج کند به این دلیل ساده که این خانم رفتار آرام و بی‌خیال و ریلکسی دارد که از دور بهش آرامش می‌داده و فکر می‌کرده چنین آدمی توی زندگی لابد خیلی برای همسرش آرامش‌بخش خواهد بود. در حالی که وقتی وارد زندگی با چنین آدم‌هایی می‌شوید، کارتان می‌شود هزینه دادن به خاطر بی‌خیالی و بی‌فکری و بی‌مسئولیتی و ولخرجی و بدرفتاری این‌ها با مردم. زندگی‌تان نابود می‌شود. دیده‌ام که می‌گویم.
اگر خواستید باهاشان دوست بشوید. همسفر بشوید. اما نه هیچوقت به اینجور آدم‌ها پول قرض بدهید. نه شریک اقتصادی و شغلی‌شان بشوید. و نه شریک زندگی‌شان.

اینجاها بودم:






















شنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۹۵

413: این رسیتال رسیتال که می‌گفتند، همین بود؟

دیروز عصر رفتیم رسیتال موسیقی دوستم(از من نپرسید رسیتال یعنی چه، که اصلاً نمی‌دانم). دخترعمه‌ام دیشب برگشت کانادا.
ارتباط‌شان به هم این بود که من دیر برای خداحافظی رسیدم خانه‌ی عمه و ساعت پنج تا هفت هم اجرای دوستم بود که شدیداً تأکید کرده‌بود تا قبل از پنج آنجا باشیم. حالا من فکر می‌کردم یک تالاری چیزی است و قضیه خیلی رسمی و جدی است. تو نگو که یک اجرای کاملاً خودمانی برای هنرجویان جدید و قدیم (شبیه همان نمایشگاه نقاشی کلاسی من بود) که بیشتر تبلیغی برای استاد محسوب می‌شود و جایی برای ارائه کارهای هنرجویان و اعتماد به نفس و انگیزه پیدا کردن آنها است.
نیم ساعته، خانه‌ی عمه را پیچاندم و شوهرعمه‌ی بیچاره‌ام هم که عجله‌ی ما را دید به این تصور که یک مسیر نزدیکی است بلند شد با ماشین ما را برساند. خانه‌ی عمه کجاست؟ سمت مجیدیه. جایی که این آدرس داده کجاست؟ گلبرگ شرقی (که از میدان هفت حوض تا فلکه اول تهرانپارس می‌رود). جایی که ما فکر می‌کردیم این مراسم آنجا برگزار می‌شود کجاست؟ نزدیک هفت حوض. جایی که واقعاً بود کجاست؟ آن طرف اتوبان باقری، نزدیک فلکه اول تهرانپارس! هوا هم یکدفعه باد و طوفانی و سرد شد. به خاطر اینکه با ماشین شوهر عمه رفتیم، یک ربع زودتر رسیدیم. بعد دیدم این توی تلگرام پی‌ام داده که بین «5 تا 5:15 اینجا باشی خوبه». یعنی همینجوری اگر نیم ساعت هم دیرتر راه میفتادم، عملاً اهمیتی نداشت. گفته بود، وقتی رسیدی زنگ بزن. یعنی چه؟ خوب می‌گفت بیا بالا طبقه فلان واحد فلان. منظورش چه بود.
بعد ملتفت شدیم که ظاهراً زود رسیدن‌مان موضوع مهمی است و تا شروع برنامه اجازه ورود نداریم. بیرون هم که سرد و باد و خاک بود. گفتیم چه کنیم. این کلید ماشین‌اش را داد و گفت بروید توی ماشین منتظر بمانید. این شوهر ما هم که تعارفی. گفت الا و بلا که من دست به ماشین این نمی‌زنم و به جایش بیا این نیم ساعت را همین دور و بر پیاده‌روی کنیم. یک چیپس هم از سوپرمارکت خریدیم که بیکار نباشیم. حالا نمی‌دانم از چیپس بود، از سردی هوا بود، از هله‌هوله‌هایی که عمه برای پذیرایی به خوردمان داد بود، یا هرچی، که اسهال و دل‌پیچه گرفتم. اولش فکر کردم جدی نیست، ولی بعد ملتفت شدم که خیلی هم جدی است. حالا توی خیابان بگرد دنبال یک مسجدی، پارکی، چیزی.
یک پارک کوچک آن طرف اتوبان بود که ممکن بود دستشویی داشته باشد، ولی تا پل عابر خیلی راه بود و ممکن بود دیر به جلسه برسیم (اینقدر که این دوستم روی حضور به موقع تأکید کرده بود، به این نتیجه رسیده بودیم که اگر دیر برسیم، قطعاً مرتکب خطای عظیم و غیر قابل بخششی شده‌ایم). دستشویی مسجد هم در حال تعمیر بود (از شانس قشنگ من). پس تصمیم گرفتیم دل را به دریا بزنیم و برویم توی ساختمان و یک سرویس بهداشتی پیدا کنیم. آخر، برّ بیابان که نبود. وسط شهر بودیم. خوب است سر یک جلسه‌ی به این مهمی آدم بریند به خودش؟ آن وقت آبرو به آدم می‌ماند؟ آبرو به شوهرِ آدم می‌ماند؟آبرو به دوستِ آدم می‌ماند؟ آبرو به دوست آدم، جلوی دوستان‌اش می‌ماند؟
رفتنی به سمت ساختمان، دوستم را از دور دیدم که با دو نفر دیگر سر خیابان ایستاده بودند و انگار در به در دنبال ما می‌گشتند. جلوتر که رفتیم متوجه شدم که یکی از آن دو نفر، خواهر کوچکتر دوستم است که چند سال است کلاس‌های کُر را شرکت می‌کند. حالا یک زمانی (سیزده چهارده سال پیش‌ها) سر یک جشن تولدی که من گرفته بودم، این شوهر من (که آن موقع دوست معمولی‌ام بود) یک تیک نامحسوسی با این خواهر دوستم زده بود. از آن موقع تا حالا هم دورادور جویای احوال این دختره هست و گاهی سر آن قضیه، سر به سر هم می‌گذاریم. البته قضیه‌‌ی این تیک زدن‌ها مطلقاً جدی نیست و شوهر من اصولاً به هر خانم تریپ هنری‌ای علاقمند است. حتی علاقه‌اش به خود من هم به خاطر تریپ هنری‌ آن وقت‌هایم بود که البته بعداً به شکر خدا این مرض‌ام علاج پیدا کرد و امراض دیگری گرفتم، مثل افسردگی و خود کم بینی و تمسخر و انتقاد به خویش. حالا هرچقدر من از آدم‌های تریپ هنری بدم آمده (این‌ها نه هنرمندند و نه کاملاً علاقمند به هنر. فقط لباس‌های گل‌منگولی و شلخته و پاره و پوره می‌پوشند و سیگار می‌کشند و با اسامی هنرمندان و آدم‌های معروف و کتاب‌های مهم، پز می‌دهند که کمبودها و شکست‌هایشان را توی زندگی از دید دیگران پنهان کنند) ، شوهرم از این‌ها خوشش می‌آید و بدون اینکه بخواهد توی گوگل‌پلاس و محیط‌های مجازی و واقعی، به سمت این‌ها میل می‌کند. مثلاً هرچقدر من از این تریپ‌هایی که توی پلاس چسناله و شعر و کارهای تقلیدی و سطح پایین هنری ریشر می‌کنند و بالایش نوت می‌زنند که از کارهای خودم یا از خط خطی‌ها یا چرک‌نویس‌ها یا سیاه‌مشق‌های خودم، بدم می‌آید، شوهرم دلش غنج می‌زند برای این‌ها. نه اینکه از هرکسی که کاری از خودش می‌گذارد بدم بیاید. بعضی‌ها این کار را با ژست «من هنرمندم» انجام می‌دهند. قشنگ معلوم است چه قندی توی دلشان دارند آب می‌کنند و چقدر خوششان می‌آید از کامنت‌های تحسین‌آمیز. حالا آدم سطح خودش را بداند اشکالی ندارد، بدترش این است که واقعاً حس کند هنرمند است.
خلاصه اینکه این خواهره هم ایستاده بود و حالا ما هم که داشتیم بال بال می‌زدیم و استرس دستشویی رفتن داشتیم، گویا چندان که باید تحویل‌اش نگرفتیم و بهش برخورد. زیاد متوجه نشدم این‌ها چه گفتند و چرا آمدند بیرون، فقط توی آن حال خراب متوجه شدم که انگار به این‌ها گفته‌اند بروید بیرون و اینجا را شلوغ نکنید و سر برنامه‌ی خودتان بیایید! ما هم گفتیم می‌رویم بالا از دستشویی استفاده کنیم. این‌ها هم گویا گفتند برگردید و ما توی ماشین هستیم و فلان. من زیاد به حال خودم نبودم. اما بالا رفتنی توی آسانسور، قضیه را که مرور کردم بهم برخورد. از اینکه بدو بدو بکوب و از آن طرف شهر شوهرعمه‌هه را وادار کن برت دارد بیاورد این خراب شده. آنهمه استرس داشته باش که حتماً رأس ساعت برسی. به دوستت و اجرایش و حرفش احترام بگذار و حتی یک ربع هم زودتر بیا. بعد دختره حتی نگذارد که بروی توی ساختمان و اول مجبورت کند نیم ساعت توی خیابان در سرما بچرخی و بعد هم ازت بخواهد نیم ساعت دیگر با او که خودش را هم بیرون کرده‌اند توی ماشین بتپید! این دیگر چه جور رسیتال و کوفت و زهرماری است؟ حالا خوب شد این بابا را الان بیست و پنج سال است می‌شناسم و به خاطر خساستی که سر قضایای مختلف در موردم به خرج داده، من هم دست خالی و بدون گل و شکلات و این چیزها آمدم، اگرنه الساعه کیونم می‌سوخت.
رفتیم طبقه دوم و درب یکی از واحدها را زدیم و یک زن میانسالی در را باز کرد و وقتی رفتیم داخل، به جای یک آپارتمان بزرگ که یک سالن پذیرش و یک تعداد مبل راحتی و یک سرویس بهداشتی آن کنار داشته باشد، درسته افتادیم وسط سالن اجرا که چه عرض کنم، اتاقک اجرا! یعنی یک اتاقی بود که یک پله به ارتفاع پانزده بیست سانت آن جلویش داشت که یک لامپ کم مصرف وسط دیوارش کوبیده بودند و آن را توی تخم چشم علاقمندان هنر تابانده بودند. چند ردیف صندلی آهنی (از این‌ها که برای مجالس کرایه می‌دهند) هم تا جلوی در چیده بودند (روی هم رفته به اندازه بیست نفر) دستشویی هم درست پشت در و چسبیده به ردیف آخر صندلی‌ها بود و همان اول کار تشخیص دادم که توی چنین جو گرم و صمیمی و چسبان و تنگ و ترشی، اصلاً امکان ندارد که یواش از این گوشه بچپی توی دستشویی و در بیایی و پاورچین پاورچین فرار کنی بروی بیرون. نخیر. اصرار نفرمایید که امکان ندارد. باید اولش کمی بنشینی و رد گم کنی که ما فقط برای دستشویی نیامدیم و آدم‌های فرهیخته‌ای هستیم که غفلتاً وسط مراسم جیش‌مان گرفته.
خلاصه بعد از کلی رد گم کردن و ادای فرهیخته‌ها را درآوردن پاشدم یواشکی رفتم جلوی دستشویی و دستگیره را که فشار دادم متوجه شدم کسی داخل است. حالا لامصب مگر می‌آمد بیرون. یک دختر دیگر هم آمد از من پرسید کسی داخل است و مجبور شدم برایش توضیح بدهم که من خودم توی صف هستم. قیافه دختره شبیه شخصیت‌های زن والت‌دیسنی بود. با چشم‌های فاصله‌دار و بادامی و لب‌های برجسته غنچه‌ای و صورت گوشه‌دار با فک و چانه‌ی تیز و فرم لوزی و موهای صاف فرق وسط. مثل «بل» در «دیو و دلبر».
حالا از این می‌ترسیدم با آن سکوتی که بر آن اتاق کوچک حکمفرما بود و با آن اسهالی که من زده بودم، یک وقت صدایی توی دستشویی تولید کنم که احساسات رقیق هنرمندان را جریحه‌دار کند و کل رسیتال موسیقی را به چالش بکشاند. شوخی که نداریم. صحبت از تاریخ موسیقی کلاسیک کل دنیاست.
خوشبختانه قضیه بی سر و صدا حل شد و حالا دیگر می‌توانستم با تمام وجود، دل به موسیقی بدهم. اما حالا که من شش دانگ در اختیار موسیقی بودم، موسیقی ناز می‌کرد. آقا یک ساعت گذشت و هنوز این‌ها شروع نکرده بودند. دیگر از عصبانیت می‌خواستم صندلی‌های آهنی را که کیونم را سِر کرده بود، گاز بگیرم. این دیگر چه بساطی بود؟
خلاصه شروع شد و این رفیق‌مان هم بیا نبود. شوهرم تازه داشت به موضوع علاقمند می‌شد. چرا که توی آن اتاق، تمام عناصر مورد علاقه‌اش همینجوری موج می‌زدند. موسیقی کلاسیک و اپرا و کُر و آقایان کت و شلواری و سوسول با موهای مؤدب شانه شده و خانم‌های تریپ هنری و اره و اوره و شمسی کوره و تمام عناصر مورد علاقه‌ی یک ذهن کلاسیک.
اما من بیشتر خنده‌ام می‌گرفت از آن اداها. ترانه‌های کلاسیک که به سبک اپرا و با اصوات عجیب و غریب اجرا می‌شدند و قیافه‌ی آدم‌ها حین اجرا که کش می‌آمد و مچاله می‌شد. ناهماهنگی بین خواننده و نوازنده. کیفیت ضعیف پخش صدا با نویز فراوان. و تمام این‌ها را فقط به یک دلیل تحمل می‌کردم:
آن پذیرایی و شیرینی خامه‌ای و چای و کافی‌میکس آخرش. خصوصاً که ساعت 7 شب بود و دیگر گرسنه‌ام شده بود.
اجرای دوستم بسیار ضعیف بود و اصلاً نه آن چیزی که من فکر می‌کردم بود و نه آن چیزی که خودش تصور می‌کرد. حالا من اصلاً چیزی از موسیقی بارم نیست و ادعایی هم ندارم، ولی فرق بین یک اجرای خیلی ضعیف را با یک اجرای خیلی خوب یا لااقل متوسط می‌فهمم. و این یک اجرای بد بود. آنوقت موهایش را هم صورتی بدرنگ کرده بود و دور صورت گردش فرفر داده بود و سعی کرده بود لباسش هم خیلی سنتی باشد و... یک ملغمه‌ی خنده‌داری شده بود شبیه زن‌های موحنایی دهاتی با لباس‌های چهل‌تکه.
من متأسفم. متأسفم که اینقدر وقت گذاشتم برای چنین مراسمی. که خودم را آواره کردم و تمام بعدازظهرم را به هدر دادم و پسردایی شوهرم را هم که زنگ زده بود بیاید برای عیددیدنی پیچاندم (و حالا باز در یک فرصت دیگر سرم خراب می‌شود) و در انتها ضربه‌ی آخر را هم خوردم و دیگر کاملاً منهدم شدم:
خبری از پذیرایی نبود. حتی چای کیسه‌ای در لیوان یک بار مصرف، بدون قند!
دیگر نزدیک بود از وسط آن جماعت بی‌دروپیکر بزنم و بروم جلو و یقه‌ی رفیق‌ام را بگیرم و با چشمانی اشک‌آلود فریاد بزنم که: تو تک دل مرا بریدی! تو مسلمان نیستی!
اما شوهرم تسلایم داد و سرانجام چند عکس لوس و بی‌معنی با رفیق‌مان و خواهرش انداختیم و خداحافظی کردیم و دست از پا درازتر بیرون زدیم. بیرون هم سرد و باد و سگ لرز. ای توی روحش.
یعنی جرأت دارید دیگر یک کدام‌تان مرا به نمایشگاهی، رسیتالی کوفتی از آثار خودتان دعوت کنید. قرار است در آینده معروف بشوید؟ خوب هر وقت شدید، خودمان می‌آییم پول می‌دهیم بلیت می‌خریم و می‌بینیم. اما دیگر هرگز از هیچ هنرمند نوپایی حمایت معنوی نخواهم کرد. این از من.
با این رسیتال‌تان.

دوشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۹۵

412: رنج

فهمیدم آدمیزاد ظرفیت عجیبی برای تحمل رنج دارد.
مثل زن که ظرفیت زایش دارد و بعد در تمام طول زندگی‌اش به طور بیمارگونه‌ای به دنبال زایش و مادر شدن می‌گردد.
مثل راهبان و زاهدان و صوفیان و عرفا. مثل بودا. مثل مسیح.
انسان به دنبال رنج می‌گردد. ریشه‌هایش در زمین سنگلاخی سخت‌تر می‌‌جنگند و عمیق‌تر فرو می‌روند.
این‌ها را دیشب فهمیدم. وقتی از خستگی روی پا بند نبودم و داشتم عین یک ماشین برنامه‌ریزی شده که تا اتمام شارژش خود به خود کار می‌کند، دور خودم می‌چرخیدم و کار می‌کردم.
یکدفعه شوهرم دست‌ام را کشید و گفت:
داری مریض می‌شی. من باهات حرف می‌زنم و تو اصلاً گوش نمی‌دی. حواس‌ات پیش کاراته. عوض کردن آب تنگ ماهیا. آب دادن گلدونا. شستن ظرفا. گردگیری... من دارم باهات حرف می‌زنم و انگار اصلاً نمی‌شنوی. وسط حرف من میگی: این ماهیه که حالش خوب نبود، انگاری بهتر شده... چرا برگ این گلدونه داره زرد می‌شه؟ نکنه زیاد آبش میدم، یا کم؟... جداً برات نگرانم. بیا بشین، فقط به من گوش بده. حرفم و قطع نکن. درباره یه چیز دیگه حرف نزن. کار نکن. بذار درباره‌ی «یه چیزی» حرف بزنیم. پا نشو برو.
دیدم راست می‌گوید. اصلاً به خودم نیستم. ذهنم شاخه به شاخه می‌پرد. کارهایم تمامی ندارد. صبح تا شب دارم کار می‌کنم. بدون توقف. بدون انقطاع. اما همیشه کارهای ریزی هست که مانده. همیشه به هم ریخته است. همیشه بی‌نظم است. از بی‌نظمی متنفرم. اما دنیا به طور بیمارگونه‌ای بی‌نظم است و من به طور بیمارگونه‌ای دارم سعی می‌کنم حریف بی‌نظمی شوم و کنترل‌اش کنم.
خسته می‌شوم. از پا می‌افتم. مهره‌ی پشت گردنم می‌سوزد. کمرم تیر می‌کشد. پاهایم دیگر جان ندارند سرپا بایستند... شب می‌شود. ساعت 12. وقت خواب...
و بی‌نظمی یه راند دیگر برنده می‌شود.

یکشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۹۵

411: نجات سرباز رایان از تعطیلات

یک.
آدم‌های اطرافم معمولاً اولش کمی مثل حیوانات مرا بو می‌کشند. دور و برم می‌پلکند. بعضی‌شان اولش ازم متنفر می‌شوند چون به نظرشان خیلی یبس و مغرور و نچسب‌ام. بعضی‌شان بلافاصله شیفته‌ام می‌شوند چون از نظرشان آدم باجنبه و راحتی هستم. اما به مرور زمان، همه کم‌کم ازم فاصله می‌گیرند و باز مرا به حال خودم می‌گذارند.
آدم‌‌ها دنبال کسی می‌گردند که عین قطعات پازل باهاش جفت بشوند. دو قطعه‌ی جورچین، یا به هم می‌خورند، یا نه. جامدند. اما من نرم و سیال‌ام. طرف می‌تواند موقتاً با من جفت بشود. اما به محض اینکه حواس‌اش پرت شود، من شکل‌ام را از دست می‌دهم و به حالت اولیه‌ام در می‌آیم و برای دوباره جور شدن با من، باز باید زحمت بکشد. خوب خسته کننده است. حالا خودمانیم.
حدود یک سال است (به جز یک ماه) توی این اتاق تنها بوده‌ام. رئیس‌ام هم توی اتاق‌اش تنهاست. بقیه آدم‌های این طبقه، نه. روزهایی که کار ندارم، حوصله‌ام سر می‌رود، اما باقی روزها خدا را شکر می‌کنم که کسی نیست بغل گوش‌ام با تلفن حرف بزند و هی بحث‌های الکی پیش بکشد و وقتی دارم یک مطلبی را می‌خوانم، هی حواس‌ام را پرت کند. از آدم‌های گوشی باز که صبح تا شب سرشان توی گوشی‌شان است متنفرم. به من ربطی نداردها. خیلی هم مربوط به صدای ویبره و نوتیفیکیشن‌ها نیست. همین که همش گوشی صاحب مرده‌شان را برمی‌دارند و هی چک می‌کنند روی مخ‌ام می‌رود.
یک قندان روی میزم دارم که الساعه یک سال است پر نشده. نه اینکه از شیرینی بدم بیاید یا بخواهم ادای تنگ‌ها را در بیاورم که چنین آدم رژیم بگیری هستم. نه. فقط از مزه‌ی قند بدم می‌آید. مثل کشمش. مثل کرفس خام. مثل کدو حلوایی. دانشگاه هم که می‌رفتم (سیزده چهارده سال پیش) معمولاً چای را بدون قند می‌خوردم. همین الأن یادم افتاد فقط چهار تا حبه قند گنده‌ی فسیل شده دارد که از عهد دایناسورها مانده. بردم دادم آبدارچی‌مان پرش کند. به خاطر سال نو. سال که نو می‌شود، چیزها باید نو شوند. فقط محض دل خودمان. اگرنه که امروز با فردا فرقی ندارد. تمام‌اش عمر است که می‌گذرد.
حالا مانده‌ام با این قندهای مدل مخروطی جدید چکار کنم؟!!
باز هم یک سال دیگر توی قندان خاک می‌خورند...
*
دو.
چهاردهم فروردین. توی راه، لم داده توی صندلی اتوبوس BRT به سالینجر فکر می‌کنم و ابعاد جنون‌اش. به «پری» مهرجویی. به خسرو شکیبایی. کمی هم به نیکی کریمی. به مصائب عید. به اینکه آخیش از تعطیلات جان سالم به در بردم و به زندگی روزمره‌ی عزیز نازنین خودم برگشتم. آنقدرها که فکر می‌کردم خوابم بیاید، نمی‌آید. کمابیش هشیار هستم. پلک‌هایم اصراری بر روی هم افتادن ندارند. هی الکی چشم‌هایم را به زور می‌بندم و به چیزهای مختلف فکر می‌کنم. نیم ساعت بعد، مثل همیشه با پیچیدن اتوبوس و افتادنش توی اتوبان ارتش، چشم‌هایم باز می‌شود. مثل همیشه درست حدس زده‌ام و این ایستگاه باید پیاده شوم.
بیرون، هوا سرد است. شبیه هیچ فروردینی که من یادم بیاید نیست. همیشه هوا آنقدر گرم می‌شد که آدم توی دلش به بهار می‌گفت: زهرمار و اینهمه گرما! مگر سر آورده‌ای؟ چه مرگت است خوب؟
من لباس گرم پوشیده‌ام. گرم و امن و مطمئن. دیروز سیزده به در هم که فقط و فقط به افتخار ایرانی جماعت خدا آن بالا درهای خیر و برکت‌اش را باز کرده‌ بود و همین‌جوری فرت و فرت نزولات آسمانی بر سرمان می‌باراند و همه از صبح تا بعد از ظهر داشتند در دامان طبیعت سگ‌لرزه می‌زدند، من عین خرس‌های قطبی لباس پوشیده‌بودم و عین خیال‌ام نبود. دو تا شلوار. بلوز و شال ضخیم بافتنی. کاپشن پُفی پَری با کلاه خزدار. دستکش. یعنی لباسی که من پوشیده بودم کاملاً مناسب برف‌بازی در زمستان بود. اما همین که حالم خوب باشد و هی از سرما عین گنجشک کز نکنم توی چادر یا زیر پتو یا توی ماشین، برایم کافی بود که تمام لباس‌های توی کمد را به خودم بپوشانم. از آدم‌های بی‌عقلی که بدون حساب و کتاب و بررسی اخبار هواشناسی پا می‌شوند می‌زنند به دل طبیعت متنفرم. همین‌هایی که توی جاده‌های برفی و بارانی گیر می‌کنند یا چپ می‌کنند توی دره. همین‌هایی که همش دارند از سرما می‌لرزند و از گرما له‌له می‌زنند.
شب عید از جلوی یک گلفروشی رد می‌شدم و یارو از این جوجه‌های رسمی مرغ آورده بود و انداخته بود توی قفس برای فروش. بعد همان موقع داشت یک نم بارانی شروع می‌شد و جوجه‌ی بینوا خودش را به در و دیوار قفس می‌زد که بیاید بیرون و یک سرپناهی پیدا کند. یارو هم عین خیالش نبود. آخر آدمیزاد دیگر چجور حیوان نفهمی است که مثل حیوانات نمی‌تواند برف و باران و زلزله را از پیش متوجه بشود و خودش را نجات بدهد، آنوقت حیوان بیچاره‌ی زبان بسته را هم می‌گیرد می‌اندازد توی قفس و نمی‌گذارد خودش جان خودش را نجات بدهد دست کم؟ آخر آن جوجه‌ی بدبخت اگر می‌توانست زبان‌اش را به تو حالی کند که بهت می‌گفت: الاغ جان! از صبح تا حالا دارم سعی می‌کنم بهت بفهمانم که دارد باران می‌گیرد. اگر زبان مرا نمی‌فهمی دست کم آن تلویزیون یا رادیوی صاحب‌مرده‌ات را روشن کن و به اخبار هواشناسی کوفتی خودتان که هیچ‌وقت هم راست نمی‌گوید گوش کن.
می‌رسم به محل کارم. از همان اولین نفر جلوی در سلام و احوالپرسی عید شروع می‌شود. انگار سفر قندهار بوده‌ایم. راهروی طبقه‌ی ما خالی است. هنوز خبری از کسی نیست. صبح شنبه‌ی بعد از سیزده به در، سر وقت آمدن محال است. کلید را در قفل می‌اندازم و وارد می‌شوم. سلام اتاق خودم!
بارانی و شال را از جالباسی آویزان می‌کنم و تقویم روی میزی سال ٩٤ را توی سطل زباله می‌اندازم. نگاهم به ساعت می‌افتد. هنوز یک ساعت عقب است. باید به آبدارچی یا یک نفر قد بلند دیگر بگویم که ساعت را میزان کند.
آثار خستگی و شلختگی روزهای آخر اسفند هنوز روز میزها مشهود است. شماره‌های اضطراری نوشته شده پشت برگه‌های باطله. کاغذهای چک پرینت ولو شده اینجا و آنجا. و گزارش کار ناتمام اسفند ماه که امروز باید تحویل بدهم.
کار چندانی نیست.
*
سه.
بعداًنوشت:
دیروز به دلیل روشن نبودن سیستم گرمایشی در طول عید، اینجا اینقدر سرد بود که تا عصر با بارانی‌ام توی صندلی مچاله شدم و هی سگ‌لرز زدم. بعدش اینقدر سرما توی استخوان‌هایم رفته بود که تا شب توی خانه با لباس بافتنی و بخاری روشن می‌گشتم و اصلاً گرم‌ام نبود. بعدش کم‌کم گرم شدم و توانستم لباس بافتنی را در بیاورم و مثل آدم بگردم.
بعد، صبح که بیرون آمدم:
من این طرف با شال بافتنی و لباس بافتنی و یک مانتو و بارانی رویش. یک آقایی آن طرف با تی‌شرت و کاملاً خوشحال!
انگار اسم فصول روی ملت تأثیر واقعی‌تری دارد، تا دمای هوا. دخترها از آن طرف اول پاییز، انگار نه انگار که هنوز هوا گرم است، بوت یقه‌اسکی می‌پوشند تا بیخ خرخره‌شان. از این طرف هم تا دینگ دنگ سال تحویل را می‌زنند، لخت می‌شوند و شال توری و ساپورت می‌پوشند و می‌پرند توی خیابان، انگار نه انگار که هنوز زمستان دودستی به چارچوب در چسبیده و برو نیست.
*
چهار.
از تعطیلات، جان سالم به در بردم و از بدخوری و کم‌خوابی و عین سگ حسن دله از این طرف به آن طرف دویدن و دالی کردن با مردم، نجات پیدا کردم و نمردم. حالا تازه دارم ظروف پذیرایی عید را جمع می‌کنم و چیزهای تزئینی را دوباره می‌فرستم ته کمدها خاک بخورند و روکش مبل‌ها را می‌کشم رویشان و به خیالی آسوده کیون بر زمین می‌نهم.
تعطیلات دیگر چه کوفتی بود خدایی‌اش؟

سه‌شنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۹۴

410: مناسبتی (انتخابات و عید)

بین دنبال کردن اخبار انتخابات و پیدا کردن چند غذای کمتر بدمزه‌ی رژیمی و پایین رفتن روی استریم گوگل‌پلاس و آپ کردن وبلاگ‌ام، به نظرم آخری منطقی‌تر است.
چونکه شمارش آرای انتخابات فارغ از اینکه کسی دنبال می‌کند یا نه، به مسیر خودش تا اعلام نهایی ادامه می‌دهد و درست مثل مسابقه‌ی والیبال با آنهمه هیجان لحظه به لحظه‌اش، من اینهمه جنبه و گنجایش ندارم که لحظه به لحظه قضیه را پیگیری کنم. من نهایتاً باشم، فوتبالی‌ام (که آن هم نیستم دیگر). اصلاً دیگر اعصابم کشش پارک ارم و آن بازی‌های معروف و ترن هوایی و رِنجِر و غیره را هم ندارد. دیگر توی زندگی دنبال هیجان نمی‌گردم. اعصابم توی این سی و اندی سال اینقدر آسیب دیده از بالا و پایین زندگی، که حالا فقط دنبال آرامش و امنیت‌ام.
غذاهای رژیمی و استریم گوگل‌پلاس هم همیشه هستند. فرار نمی‌کنند. اما نوشتن یک حسی است که فرار می‌کند. اگر نگیری و روی کاغذ ننشانی‌اش، عین گــ.وز در می‌رود. بعد دیگر فارغ شده‌ای و یادت هم از چیزی نمی‌آید.
این روزها هی به خودم می‌گویم: آرام حیوان! آرام! عصبی نشو. جفتک نزن. سگ نشو، پاچه نگیر. خر نشو، لگد نزن. اسب نشو، رم نکن. گاو نشو، شاخ نزن.
هی اینجا و آنجایم از اعصاب خراب بیرون می‌ریزد و ناراحتی پوستی می‌گیرم و شب خوابم نمی‌برد و دست‌ام می‌لرزد و پلک‌ام می‌پرد و با همه دعوایم می‌شود. که چی؟ مگر می‌توانم یک ملت را از نو بگیرم بنشانم تربیت کنم و تحویل اجتماع بدهم؟ مگر می‌توانم حتی پدر خودم را عوض کنم؟
مردم بیشعور و اعصاب‌خردکن و متوقع و چاپلوس و دروغگو و ملعون و هزارچهره و سوءاستفاده‌چی و انگل و هرزه هستند؟ خوب به جهنم. همیشه همین بوده‌اند. کار دنیا هم با همین‌ها پیش می‌رود. تو اگر بلدی و زرنگی، جل و پلاس‌ات را جمع کن برو یک گوشه‌ی کویر لوت، لب یک چشمه‌ای، بیخ یک درخت گز، چادر بزن که دست کسی بهت نرسد و خودت باشی و دم‌جنبانک‌ها و مارمولک‌ها و توله جن‌ها.
لااقل بلند شو برو کوه. یک وقتی که آدم‌ها کمتر باشند و با سنگ و کلوخ خلوت کنی.
به قول وونه گات: «با وجود این افراد در شمایل آدم اگر مسیح موعظه سر کوه را که پیام مروت و رحمت است ایراد نکرده بود، من اصلا خوش نداشتم آدمیزاد باشم، ترجیح می دادم مار زنگی باشم...».
بعد اینکه شب عیدها یک حس خاصی دارند. مثلاً اینکه آدم یاد همه چیزهای فراموش شده و به تعویق افتاده و توی صندوق خاک خورده و پوسیده‌اش می‌افتد. رابطه‌های معلق مانده. زیر کابینت‌ها و زیر مبل‌ها و زیر یخچال‌های پر از آشغال و خرده استکان و سوسک دمر افتاده رو به هوا. خاک‌هایی که حتی آن بالا، روی نوار پرده و روی کابینت‌ها و کمدها و صندوق‌ها و چمدان‌ها و جعبه‌های بالای کمدها نشسته‌اند. بیرون ریختن جعبه‌ها و نامه‌ها و کارت پستال‌ها و گلدان‌های تزئینی و گل‌های خشک کرده لای کتاب‌ها.
به خیال‌مان یک چیزی را داریم عوض می‌کنیم. مثل انتخابات. می‌رویم رأی می‌دهیم و وظیفه‌مان را انجام می‌دهیم و همه‌چیز را مثل همیشه به همان روال خودش ول می‌کنیم و حتی برنمی‌گردیم چک کنیم چه رید.نی کرده‌ایم و حاصل‌اش چه شده.
زیر یخچال و کابینت اگر تمیز نشود... تهِ تهِ کمد دیواری اگر مرتب نشود... بالای مهتابی اگر گردگیری نشده باشد... مگر چه می‌شود؟ که می‌بیند؟ اگر بشود مگر چه می‌شود؟ که متوجه می‌شود؟
برای دل خودمان است.
بیخیال! همه‌تان می‌دانید برای دل خودمان است.
یک سال چیزهای تکراری را تکرار می‌کنیم. همه آت و آشغال‌ها را توی سوراخ‌ها و کمدها می‌تپانیم. آشغال‌ها را زیر فرش جارو می‌کنیم و کیو.ن‌مان را می‌گذاریم روی فرش و می‌نشینیم. از خودمان فرار می‌کنیم. به بیماری‌هایمان خو می‌کنیم و دکتر نمی‌رویم. دندان‌دردهای قدیمی را با مُسکن درمان می‌کنیم. آدم‌های الکی را همینطوری الکی دور و برمان نگه می‌داریم. دوستان قدیمی را همینطوری الکی، بدون تماس و خبری، ته لیست‌های تلفن و کانتکت‌های گوشی‌ها می‌گذاریم برای خودشان خوش باشند.
بعد، یکهو یادمان می‌افتد که دارد عید می‌شود و یک سال دیگر گذشت و کاری نکردیم. کلاس زبان نرفتیم. رژیم لاغری نگرفتیم. علائق قدیمی را دوباره از نو دنبال نکردیم. آدم‌های مزخرف را دور نریختیم و آدم‌های تازه وارد زندگی‌مان نکردیم. سفر نرفتیم. عاشقی نکردیم. حرف دل‌مان را نگفتیم و... «دورِ باغ گذشت».

یکشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۹۴

409: سالینجرِ من

دیشب فیلم زندگینامه سالینجر را دیدم (Salinger) و متأسفانه تمام ابهت و جذابیت شخصیت‌اش برایم فرو ریخت.
سعی نکنید تسلایم بدهید و بگویید چیزی نیست، یا برعکس، بهم بتوپید که مگر چه توقعی داشته‌ام و مگر فکر کرده‌ام نویسنده خداست و تقصیر خودم است که هاله تقدس بهش داده‌ام و بلا بلا بلا.
این چیزی است که هست: ما نوشته‌های یک نفر را می‌خوانیم و شخصیت او را از روی نوشته‌هایش تخمین می‌زنیم. به او اعتماد می‌کنیم. خواننده‌ی ثابت‌اش می‌شویم. چون فی‌الواقع پشت این نوشته‌ها (چه بخواهیم و چه نه) مؤلف نمرده است. حضور دارد و شخصیت ثابتی است. همان‌طور که فهیمه رحیمی و ر.اعتمادی و م.مؤدب‌پور تا ابد همین خواهند ماند، سالینجر هم تا ابد سالینجر است و هرچه بنویسد (به احتمال قریب به یقین) خوب خواهد بود (خودم می‌دانم که سال 2010 مرده است).
صفحه‌ی ویکیپدیای فارسی نویسنده حالم را به هم می‌زند. عمداً عکس نویسنده را در حالی گذاشته‌اند که بچه‌اش را کول گرفته و لبخند می‌زند. یعنی خیلی مهربان‌طور و خانواده‌دوست. در حالی که حالا می‌دانم سالینجر برای در امان ماندن خانواده‌اش از خبرنگاران و ترکش‌های شهرت‌اش بعد از کتاب «ناتوردشت»، کنج عزلت نگزید. اصلا کنج عزلت نگزید! زیرزیرکی دختربچه‌های 18-14 ساله را بلند می‌کرد و می‌برد توی غار تنهایی‌اش می‌خورد و بعد از مدت کوتاهی استخوان‌هایشان را دور می‌انداخت، در حالی که مجاب‌شان کرده بود که درباره  او هیچ‌چیز به هیچ‌کس نگویند. پیرمرد بچه‌.باز!!!
در 22 سالگی عاشق اونا اونیل 16 ساله می‌شود (دختر نمایشنامه نویس معروف یوجین اونیل) و هنگامی که در جبهه جنگ حضور دارد (حضور داوطلبانه به دلیل هیجان یا کسب اطلاعات یا ایجاد چالش روانی در خود) دخترک به چارلی چاپلین شوهر می‌کند و سالینجر اولین شکست عشقی را می‌خورد!
ازدواج اولش با یک زن آلمان نازی در جنگ جهانی بوده. آن هم در حالی که ایشان در گروه ضد اطلاعات ارتش و بخش بازجویی نازی‌ها خدمت می‌کرده‌اند و احتمالاً بازجویی این خانم با ایشان بوده و ازدواج با او در آن دوره جرم و غیر قانونی محسوب می‌شده. در ثانی پدر سالینجر یهودی بوده و ازدواج با یک نازی مشخصاً ایستادن رودرروی خانواده محسوب می‌شده. چند ماه بعد از سیلویای آلمانی جدا می‌شود و مدعی می‌شود که صرفاً برای جاسوسی و کسب اطلاعات با او ازدواج کرده و چیزهایی درباره گذشته‌ی او فهمیده که باعث شده طلاقش بدهد!
در سی و پنج سالگی هنگام گذراندن تعطیلات کنار دریا دختربچه‌ی 14 ساله‌ای را می‌بیند که توجهش را جلب می‌کند. شما یک مرد 35 ساله‌ی از جنگ برگشته را تصور کنید که یک سال تمام در خطوط مقدم لابلای خون و دست و پای قطع شده و انبوه اجساد کوت شده‌ی یهودیان در اردوگاه‌های کار اجباری که سوزانده می‌شدند خدمت کرده و نهایتاً دچار فروپاشی عصبی شده و مدتی در بیمارستان روانی تحت درمان بوده و مجدداً درخواست حضور در خط مقدم را کرده و به اندازه‌ی یک آدم 60 ساله تجربه‌ی زندگی دارد و در 25 سالگی درست وسط میدان جنگ در حال نوشتن رمان «ناتوردشت» بوده است. حالا این آدم دنیا دیده‌ی سرد و گرم چشیده، لب ساحل یک دختر 14 ساله را می‌بیند که در حال و هوای بچگی خودش غرق است. مخ دخترک را می‌زند. 15 روز، هر روز مدت طولانی با او قدم می‌زند و هم‌صحبت می‌شود و سرانجام وقتی او را به دست مادرش می‌سپرد، می‌گوید: من می‌خواهم با دختر شما ازدواج کنم! (ولی نمی‌کند)
مدتی بعد دوباره با دخترک در شهر قرار می‌گذارد و با او صـ.کس می‌کند (آن هم در حالی که باکره است) و فردا صبحش که قرار بوده دخترک را با هواپیما روانه کند و خودش هم به یک جلسه کاری برسد، پروازش به طور کاملاً تصادفی به تأخیر می‌افتد و خوشحالی بچگانه‌ی دخترک از این موضوع عصبانی‌اش می‌کند و تشخیص می‌دهد که باید دخترک را کنار بگذارد و به نویسندگی‌اش برسد. برای همین او را زورکی توی یک هواپیما می‌چپاند و می‌فرستد پی نخود سیاه و دیگر هیچوقت نمی‌خواهد که ببیندش، کات! توی فیلم، دخترک (که حالا 70-60 ساله‌ است) رو به دوربین می‌گوید که این تغییر آنی و حرکت عجیب سالینجر را اینطور برداشت کرده که لابد دخترک بین او و کارش قرار گرفته بوده.
روابط بعدی‌اش از این هم داغان‌تر است. اجازه ساخت فیلمی از روی داستان‌اش را به بریژیت باردوی زیبا می‌دهد فقط چون «دختر بانمک و بااستعدادی است و محض خنده هم که شده به این یکی اجازه می‌دهم.» آنهم در حالی که از زمان ساخت اولین فیلم از روی یکی از داستان‌هایش که با استانداردهای سختگیرانه و وسواسش در حفظ خط به خط اثر نمی‌خواند، دیگر هیچگاه با سینماگران آشتی نکرد و اجازه ساخت هیچ فیلمی را از روی آثارش به هیچ کارگردانی (حتی معروف‌ترین‌شان) نداد.
در 80-70 سالگی به یک زن خبرنگار جوان اجازه مصاحبه با خودش را می‌دهد و از پل روی رودخانه محل اقامتش رد می‌شود و بر سر قرار با دخترک می‌آید! آنهم کسی که قبل از آن با هیچ مرد خبرنگاری دیداری نکرده است!
بعد هم رسوایی «جویس مینارد». دختر 18 ساله‌ای که یکدفعه بابت چاپ یک مقاله معروف شده و عکس‌اش رفته روی جلد یک مجله معروف ادبی و چشم‌های همه دنیا یکدفعه متوجه او شده. سالینجر به او نامه می‌نویسد. سالینجر معروف که هیچ‌کس را راه نمی‌دهد و به نامه‌ی هیچ طرفداری جواب نمی‌دهد و به هیچ‌کس محل سگ نمی‌گذارد. مخ دخترک را می‌زند و مجاب‌اش می‌کند که بار و بندیلش را بردارد و برود سر یک تپه‌ در یک روستای دور افتاده (غار تنهایی سالینجر) با او زندگی کند. یک سال. بعد از یک سال هم سر قضیه‌ی یک قرار کاری با دوستان‌اش، که دخترک را با خودش برده و دخترک زیادی سادگی کرده و درباره مقاله‌اش در مجله‌ی معروف، وراجی کرده (رفتاری که از هر بچه‌ای که یکهو معروف شده کاملاً طبیعی به نظر می‌رسد) و سر میز نهار آبروی او را جلوی دوستان‌اش برده، یکهو یک تیپا زیر کـ.ون دخترک می‌بندد و یک پالتوی گران قیمت برایش می‌خرد و تنش می‌کند و می‌فرستدش لای دست بابایش! کات!
بعد از 25 سال که دخترک هیچوقت هیچ جا چیزی درباره او بروز نداده و ازدواج کرده و سه تا بچه دارد، یک روز در یک مهمانی از یک پیرزن می‌شنود که: پس تو همونی هستی که با سالینجر بودی! خدمتکار منم الان با سالینجره!
فقط فکر کنید چه حس حقارتی به آدم دست می‌دهد. نویسنده‌ی معروف. غول نویسندگی. قبله‌ی آمال تمام دنیا. نویسنده‌ی «ناتوردشت» و «فرانی و زویی» و «تقدیم به ازمه با عشق و نکبت» و «روز خوب برای موزماهی‌ها» و «عمو ویگیلی در کانه تی کت»... و حالا رابطه با یک دخترک خدمتکار!
رابطه پشت رابطه.
دختران جوانی که اغلب زیر 18 سال دارند.
«الین جویس» (بازیگر یک برنامه معروف تلویزیون)
«کولین اونیل» (یک دختر جوان)
و زن رسمی‌اش «کلر داگلاس» که در مدت زندگی‌اش با او ازش صاحب دو بچه می‌شود. بچه‌هایی که اغلب پدرشان را نمی‌بینند. چون خودش را در یک انباری وسط باغ زندانی کرده و هیچکس حق ندارد مزاحم‌اش بشود و مادر به تنهایی بزرگ‌شان می‌کند. و کلر عاقبت از بار سنگین زندگی خسته می‌شود. از اینکه شوهری ندارد و همه‌چیز را به تنهایی به دوش می‌کشد. و طلاق می‌گیرد و می‌رود. سالینجر گویا حتی بر سر حضانت بچه‌ها بحثی هم ندارد. بچه‌ها متعلق به کلر هستند به هر حال!
جویس (نویسنده‌ی جوان که حالا مادر سه بچه است و از رسوایی‌های سالینجر به تنگ آمده) قصد می‌کند که یک کتاب زندگی‌نامه بنویسد. و می‌نویسد. توی این کتاب اشاره‌ای هم به رابطه‌اش با سالینجر می‌کند که او را بسیار شاکی می‌کند و خبرنگاران و جامعه‌ی ادبی و مردم علاقمند به ادبیات را علیه جویس می‌شوراند.
چرا؟ چون نویسنده‌ی ناچیزی مثل جویس که فقط یکی از دختران بی‌ارزش زندگی سالینجر بوده، جرأت کرده که چیزهای بسیار خصوصی را از زندگی این غول ادبیات برملا کند و با آبروی او بازی کند. چون لابد دنبال شهرت بوده. چون عقده داشته. یا هرچی. اما این چیزی از زشتی کار سالینجر در اغفال دختران زیر 18 سال کم می‌کند؟ توجیهی برای شخصیت کثافت و روانی او می‌شود؟
همسرِ بد
پدرِ بد
پیرمردِ بچه‌.باز
اغفال‌کننده‌ی دختران جوان
مصاحبه کننده با دختران جوان
نامه نویسنده به دختران جوان
اجازه اقتباس از داستان‌هایش دهنده به دختران جوان
شما به اینجور آدمی چه می‌گویید؟ منزوی؟؟؟
من بهش می‌گویم: ترسو. کسی که می‌خواهد از بیماری‌های روانی و فوبیاهایش و تمایل بیمارش به دختر بچه‌ها، یک نقاب انزوا بسازد و برعکس، توجه همه را طوری به این  انزوا جلب کند که چیزهای دیگرش در کنار آن رنگ ببازند.
چرا همه اینقدر درباره سالینجر حرف می‌زدند؟ چون منزوی بود و به هیچ‌کس (جز دختربچه‌ها) اجازه ورود به حیطه‌اش را نمی‌داد. چون هیچ‌کس هیچ‌چیز درباره‌اش نمی‌دانست تا اینکه مارگارت (دخترش) و جویس مینارد، یک چیزهایی را درباره‌اش لو دادند.
حالا چه شده؟
به اسب شاه گفته‌ایم یابو؟
می‌خواهد باورتان بشود یا نه، سالینجر هیچ گـ.هی نبود. تمام شخصیت‌های خود عنِ خاص پندارش را از روی شخصیت خودشیفته‌ی خودش الگوبرداری کرده بود. اینقدر خودش را توی کتاب‌هایش تکثیر کرده بود و اینقدر توی کتاب‌هایش به شیوه‌ی مونولوگ، برای خوانندگان منبر رفته بود، که همه فکر می‌کردند خالق این شخصیت‌های افسرده‌ی ضد اجتماع، خودش یک پیامبری چیزی است. اما نبود. خودش هم یک افسرده‌ی مریض بود که به اطرافیان‌اش آسیب رساند و با انزوای دروغی (مثل این زن‌هایی که کو.ن‌شان می‌خارد و الکی با چادر، رو می‌گیرند که بیشتر، مردان را جذب کنند) توجه خبرنگاران را به خودش جلب کرد.
من عاشق «ناتوردشت»ام. عاشق «هولدن کالفیلد»م.
عاشق «ازمه»ام.
عاشق «فرنی و زویی»ام.
من آن مردی را که در «روز خوب برای موزماهی‌ها» گلوله توی سر خودش شلیک می‌کند دوست دارم...
اما باز هم سالینجر دیگر برایم هیچ گـ.هی نیست.
زرت! همه‌اش ریخت پایین و خاک کف کوچه شد.









 یک عکس جالب هم پیدا کردم که سه هنرمند مشکوک به پدوفیلیا رو در کنار هم آورده:
رومن پولانسکی. وودی آلن. جروم.دی. سالینجر


یکشنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۹۴

408: «ایستاده با مشت» بر سر هیچ

مکان: دستشویی طبقه اول ساختمانی اداری در نیاوران.
زمان: یک روز سرد و نیمه برفی زمستان که برف‌اش نیامده آب شد.

در آینه‌ی دستشویی خودم را نگاه می‌کنم: جوش‌هایی که کنده‌ام و جای‌شان روی پیشانی‌ام زخم شده، از زیر پودر پنکیک بیرون زده. لکه‌های قهوه‌ای پشت لبم را که ناشی از قرص‌های تنظیم هورمون چند سال پیش‌ام است، را هم با پنکیک پوشانده‌ام. همین‌طور گودی دور چشمان‌ام را. و خستگی و پیری‌ام را. این روزها وظیفه‌ی پنکیک‌ها نسبت به قبل سنگین‌تر شده.
توی راهرو و جلوی در دستشویی به چند نفر از همکاران سلام می‌کنم. توی دستشویی جلوی آینه می‌ایستم و دوباره به خودم نگاه می‌کنم. خودم را نمی‌شناسم. این آدمی را که در تلگرام برای دوست مجازی وبلاگی چند سال پیش‌اش که حالا دختری موفرفری و تنها و بیکار و رها شده توی این تهران سگ‌مصب است تایپ می‌کند که الأن در اینجا کار می‌کنم و شوهر کرده‌ام. و غبطه‌ای را که دخترک توی دلش می‌خورد تصور می‌کند. می‌ترسم بعد از چند سال ببینم‌اش. حالا وبلاگ‌نویس موفق بودن برای هیچ‌کدام‌مان «معیار موفقیت» و «روشنفکری» نیست. اصلاً خود «وبلاگ‌نویسی» هم از مُد افتاده است. می‌ترسم ببینم‌اش و بگوید چقدر چاق شده‌ای! این چه سر و ریختی است؟ این چه مانتو و مقنعه‌ی ضایعی است؟ شده‌ای عین فاطی کماندوها؟ می‌ترسم از ریخت و قیافه‌ام خنده‌اش بگیرد و دیگر به حال‌ام غبطه نخورد.
من خودم را نمی‌شناسم. این آدمی را که همین الساعه بعد از دو ساعت ور رفتن با مرورگرش که صفحه‌ی گوگل پلاس را باز نمی‌کند، دست آخر بیخیال شد و رفت فیس‌بوک و یکهو یاد دوستان دانشگاه‌اش افتاد و بنا کرد به سرچ نام آن‌ها. و آخرین کسی که جستجو کرد، استاد فلسفه‌اش بود که بعد از سال‌ها «قهر بودن با فضای مجازی»، حالا به معجزه تبلیغات در کاسبی پی برده و چند ماه پیش صفحه‌ای زده و بعد از مدت‌ها خاک خوردن‌اش، حالا رگبار عکس‌ها و فیلم‌های جلسات آموزشی‌اش را گذاشته. و خودش کجاست؟ تورنتو!
چرا اینجا همه‌ی راه‌ها به تورنتو ختم می‌شود؟ چرا آدمی که بیش از همه برای «خارج نرفتن و تعهد به وطن» تبلیغ می‌کرد و شعار می‌داد، حالا باید دفتر مشاوره و آموزش فلسفه‌ی زندگی و مهارت زندگی‌اش را در تورنتو افتتاح کند؟ چرا آدم‌ها اینطور هستند؟ چرا زر می‌زنند و دیگران را سردرگم می‌کنند و خودشان یک کار دیگر می‌کنند؟
خودم را نمی‌شناسم. این زن از شکل افتاده و قراضه و خسته‌ای را که از خودش راضی نیست. از زندگی‌اش. از صبح تا شب به فکر «نان» و «خانه» و «ماشین» و «مناسبات فامیلی و اجتماعی» بودن. از هیچ‌کجای این زندگی راضی نیست و خودش را باخته. زه زده. عین بستنی آب شده و روی زمین وا رفته.
این تصویر زشت پنکیک زده را با عینک کائوچویی مشکی، پوشیده در لباس کارمندی در دستشویی طبقه اول یک ساختمان 13 طبقه نمی‌‌شناسم دیگر.
و آدم‌ها از دور و برم عبور می‌کنند. مشکلی نیست. مشکلی نیست معمولاً البته. به جز وقت‌هایی که در آینه نگاه می‌کنم. آینه می‌ترساندم.
دیشب از معده درد گریه می‌کردم. همیشه معده‌ی ضعیفی داشته‌ام. کمی ارثی است. کمی عصبی. کمی محصول بد غذایی. کمی به بی‌تجربگی والدین‌ام در تغذیه‌ی اولین کودک‌شان برمی‌گردد. آن هم در خراب‌شده‌ی دور از دنیایی مثل «بوشهر»، بدون پدر بزرگ و مادر بزرگی که راهنمایی‌شان کنند. «داشتی می‌مردی، دکترها ازت قطع امید کرده‌بودند. روده‌هایت لیز شده‌بود...». خودشان می‌گویند. نمردم. اما حالا دارم می‌میریم. جداً حس می‌کنم مرگ‌ام نزدیک است. نه به سبک آن یارو «هافمن» در «سینکداکی نیویورک»، که همه‌اش مدفوع‌اش را تشریح و بررسی می‌کرد و همه‌اش می‌گفت که دارد می‌میرد و نمی‌مرد و وسواس عجیبی در «اصل بودن» همه‌چیز داشت. این یکی آخری را البته شبیه‌ایم. دیروز یک نوت در گوشی‌ام تایپ کردم:
«توی هر کاری آخرِ آخرش یک حدی از «تحمل کن» و «چاره  چیه، همه‌ همینن» و بزن دررویی هست. ایده‌آلیسم به چه کاری می‌آید پس؟»
داشتم از سر کار برمی‌گشتم و چند دقیقه قبل‌اش بحثی با رئیس‌ام داشتیم که چرا یک کارمند جزء باید حرف زور غیر قانونی بشنود و کار مفت و غیر قانونی و شخصی برای رؤسایش بکند و چقدر باید باج بدهد به خاطر اینکه دست‌اش به رئیس کل نمی‌رسد و اگر هم برسد، یارو اینقدر وقت ندارد که پای مسائل جزئی یک کارمند جزء بنشیند و هیچوقت مدیر ارشد را ول نمی‌کند و کارمند جزء را بچسبد. شکایات را به طور پلکانی باز هم به همان مدیران جزء و جزءتر پاس می‌دهد و باز کارمنده می‌ماند و همان مدیر کارشکن و زورگو که حالا باید انتقام هم پس بدهد بابت شکایت‌اش به مقام بالاتر.
یک ساعت بحث کردیم و جمع‌بندی این شد که همه همین کار را می‌کنند و روال سازمانی همین است و همه‌جا همین‌طور است و اعتراض و سرپیچی فایده‌ای ندارد و برای ضعفا هیچ قانونی در کار نیست. هرکس هر طور بخواهد در جهت منافع شخصی‌اش ازشان استفاده می‌کند. مثلاً شنیده‌ام که یکی از مدیران جزء، از یکی از کارمندان خدمات می‌خواهد که ماشین شخصی‌اش را در پارکینگ محل کار برایش بشوید و همین آن یکی مدیر را هم ترغیب کرده که از آن کارمند بینوا بخواهد ماشین او را هم بشوید و اگر نشوید، کار به شکایت به مقام بالاتر می‌کشد و کسی که این وسط به گـ.ا می‌رود، کارمند جزء است. به مقام بالاتر نمی‌گوید چرا کار شخصی به این دادی، به یارو می‌گویند چرا کار شخصی از آن قبول کردی که حالا باعث قانون‌شکنی و بد عادتی دیگران شود؟! یا مثلاً همان مدیر، یکی از کارمندان خدمات را به آوردن یک ماشین‌لباسشویی از مغازه تا خانه‌اش مجبور کرده، یا آن یکی را برای چاپ جزوه‌ی یک استاد دانشگاه‌اش (احتمالاً برای پاچه‌خواری و گرفتن نمره قبولی پایان ترم) تا ساعت 8 شب توی اداره نگه‌داشته.
بیرون آمدنی فقط داشتم به این فکر می‌کردم که چرا تمام راه‌ها به این ختم می‌شود که ایده‌آلیسم غلط است و هیچ قانونی در کار نیست و قانون و عدالت فقط برای قوی‌ترهاست و ضعفا باید زیر پا له شوند و شکایت هم فقط نتیجه عکس می‌دهد.
چاره چیست؟
چکار می‌شود کرد؟
این‌ها جواب‌‌هایی است که مرتباً می‌شنوم. به زنک می‌گویی چرا می‌ایستی و از شوهرت کتک می‌خوری؟ همین را می‌گوید.
به رئیس‌ات می‌گویی که چرا کارهای شخصی دیگران را می‌گیری و به من ارجاع می‌دهی؟ همین را می‌گوید.
توی نانوایی، به کیفیت بدِ نان اعتراض می‌کنی، نفر پشتی همین را می‌گوید.
اصلاً یک جوری شده که یک عمر چیزهای مزخرف و غلطی به نام اخلاقیات و درست و غلط یادت داده‌اند، و حالا که موقع امتحان شده، سؤالات از توی یک کتاب دیگر آمده که محتویات‌اش کاملاً برعکس این یکی است!
اگر بنا بود که منبع امتحان یک چیز دیگر باشد، پس چرا یک عمر این کـ.سشعر را توی مغز ما کردید؟ اگر واقعیت یک چیز دیگر است و برای زنده ماندن باید با قوانین واقعیت و دنیای واقعی آشنا بود، چرا توی کتاب‌ها نوشتید که درست‌اش یک چیز دیگر است. درست‌اش به درد کی خورده تا حالا؟
وسط‌های زندگی آدم به یک صحرای خشک و بی آب و علف می‌رسد که دیگر شوخی سرش نمی‌شود. هر کسی به فکر نجات جان خودش است. هر کی می‌رود سی خودش. دوستان، فراموش‌ات می‌کنند. روابط خانوادگی برایت معنای دیگری پیدا می‌کنند. اگر زیادی بهشان وابسته بوده‌ای، متوجه می‌شوی که آن‌ها زیاد به تو وابسته نیستند، بلکه به کسان دیگری وابسته هستند (مثل زن یا شوهر یا بچه‌ی خودشان). اگر زیادی ازشان دوری کرده‌ای، متوجه می‌شوی که کلاً تنهایی و بد نیست رشته‌های گسسته را دوباره  گره بزنی مهمانی‌های مزخرف‌شان را تحمل کنی و ناز و غمزه‌شان را بخری برای روز مبادا. دوستان زیاد و توقع کم، تبدیل به دوستان کم و توقع زیاد ازشان می‌شود. شغلی که می‌خواسته‌ای و رشته‌ای که باید تویش دکترا می‌گرفته‌ای و جایی که قرار بوده زندگی کنی، تبدیل شده به چیزهای کمی که ازشان ناراضی هستی ولی کاریشان هم نمی‌توانی بکنی. توقع‌ات از خودت هم پایین می‌آید. شل می‌کنی و دست به دیوار می‌گذاری و به خدا توکل می‌کنی. متوجه می‌شوی یک چیزهایی بوده که از اولش هم سهم و حق تو نبوده. توهم داشته‌ای اگر فکر می‌کرده‌‌ای باید به دست‌شان بیاوری. از سر و کله‌زدن با دیگران و بحث‌های الکی برای تغییر دنیا دست برمی‌داری و به تولید خاطرات کوچک و لذت‌بخش قناعت می‌کنی. به خوشگذرانی‌ها و هوس‌بازی‌های مسخره و بی‌اهمیت.
بعد آنجاست که اخلاقیات و ایده‌آلیسم دیگر به دردت نمی‌خورد و به «چیزی که داری» اکتفا می‌کنی. متوجه می‌شوی که «حقیقت»، در این صحرای محشر حتی یک قطره آب دست‌ات نمی‌دهد. پس بهتر است کیونِ همان«واقعیت» را دستمال کنی.
تا حالا فکر می‌کرده‌ای یک چیزهایی را «داری».
یک چیزهایی را قرار است «داشته باشی».
از یک چیزهایی هم بدت می‌آید و بهشان «احتیاجی نداری».
بعد، همه‌ی این گزینه‌ها به هم می‌ریزد و وارونه می‌شود. انگار وارد شهری شده‌ای که خانه‌هایش از سقف آسمان آویزانند و همه‌ی ارزش‌هایش برعکس جاهای دیگرند و آدم‌هایش روی دست راه می‌روند و از ماتحت، غذا می‌خورند.

زندگی توی هر دهه چیزهای جدیدی برای رو کردن دارد. باشد. شما هیجان‌انگیز. شما تازه به تازه، نو به نو. اما اگر قرار است دانسته‌های یک دهه از زندگی‌ات، به درد دهه‌ی بعد نخورد، پس تجربه و سنت و تاریخ و اینهمه دانش و آگاهی به چه دردی می‌خورد؟ پس چرا برای آموزش بچه‌های‌مان اینهمه صغرا و کبرا می‌چینیم و طفل معصوم‌ها را به سیخ و سلابه می‌کشیم؟ ول‌شان کنیم بگذاریم خودشان بروند وسط زندگی ببینند چی غلط است و چی درست.
____________________________________________
پ.ن: این یادداشت مال چند روز پیش است (از لحاظ برف)!