سه‌شنبه، تیر ۲۵، ۱۳۹۲

323: تكه اي از يك چت شبانه (بدون شرح)

.
.
.
R: ببين من هرچي به زندگي هاي مشترك دور و برم نيگا ميكنم
R: بيشتر مي فهمم كه ازدواج توي ايران چه كار پيچيده اي شده
R: همه به هم دروغ ميگن
A: are
R: بعدش زيرش ميزان
R: طلاق گرفتن يه چيز عادي شده
R: بعدم يه زموني انتخاب واسه يه زن خيلي ساده بود
R: يه سري معيار بود و يه سري مرد
A: bebin
A: alan moshkel beine ma
A: vaghan khode manam
A: ke na mitoonam in adamo vel konam
A: na mitoonam bahash bemoonam
A: eine marizi shode
A: gijam hamash
R: نگا كن. يه زماني من درباره داستانام با يه استادم حرف ميزدم
A: yadame
R: هي سوژه ها رو بهش ميگفتم هي اون ميگفت بنويس. حرف نزن. بنويس.
R: حالا ميفهمم منظورش چي بود
R: من ولش كردم
R: انقدر معطل كردم كه سرد شد و بيات شد و از سرم پريد
R: تو هم داري زمان رو از دست ميدي
R: يه وقتي برميگردي مي بيني ديگه هيچي جز سنت برات مهم نيست
A: Rys
A: in toyee vaghan
R: حاضري با هر خري از آدماي گذشته زندگي كني، ولي فقط ده سال جوونتر بشي
A: to roshan fekr tar az in harfa boodi ke
A: sen che ahamiati dare
A: yani ezdevaj dir mishe!
R: من خيلي فانتزي نگاه ميكردم. من اصلا پول رو در نظر نميگرفتم. سن رو در نظر نميگرفتم. حالا نگا ميكنم مي بينم جامعه فقط تو رو با ظاهرت قضاوت ميكنه و بهت احترام ميذاره
R: آدم در نهايت احترام اجتماعي ميخواد
R: دلش نميخواد توي هر جمعي كه هست تحقير بشه
R: و هر احمق بي سواد خاله زنكي ازش برتر شمرده بشه
A: bebin man in moshkelo nadaram
A: man alan daghdagham poolo shoghlo ina nist
A: na inke pooldar basham
A: vali moshkelam nist
A: alan moshkel ravani daram bishtar!!!
R: ميدونم. ميخوام بهت بگم من به كجا رسيدم
R: كه بدوني كه تو هم كه عين مني چند سال ديگه از خودت و ارزش هات متنفر ميشي
R: به خودت ميگي كاش يه جور ديگه با خودت تا كرده بودي
R: من دهن خودمو صاف كردم
R: حالا مي بينم انگار هيچ ارزشي نداشته
A: nemidoonam
A: man faghat alan tanha chizi ke mikham
A: ine ke az daste in adam raha besham
A: hata 1 hafte
A: behesh migam bia 1 hafte be man zang nazan
A: man fek konam
A: bad khodam farda sobesh behesh zang mizanam migam torokhoda ba man harf bezan!!!!
R: ببين من هيچوقت باورم نميشد كه به جايي برسم كه با شوهرم سر ننه باباهامون دعوا كنيم. يا ازم يه دستپخت خوب بخواد. يا هيكلم رو نقد كنه. اما وقتي ازدواج ميكني مي بيني ديگه فقط و فقط يه آدم هست كه نزديكته و اونم دركت نميكنه و ازت چيزايي رو ميخواد كه نيستي
R: حتي اگه قبلا يه زن هنرمند و نويسنده و اينا ازت ميخواسته
R: ارزش هات عين برف زير آفتاب آب ميشن مي ريزن پايين
A: che in harfet gham angize vali vagheie
R: من يه رابطه رو تموم كردم. ولي چهار سال بعدش هم توش موندم.
R: الان اون آدم ازدواج كرده.
R: معتاد هم شده گمونم.
R: نويسنده خوبي هم هست ضمنا
R: ولي اينا به من چه؟ من عمرم و ميخوام
R: اون چهار سال رو
R: تو داري همون زمان رو از دست ميدي با يه رابطه كه نميدوني چيكارش كني
R: منم هي بهم ميزدم. هي دوباره تماس ميگرفتم
R: هي تا چشمم بهش ميفتاد بهش لبخند ميزدم
R: حالا ميگم خاك بر سرم. اون كه رفتني بود. من كه ميدونستم آدم من نيست. چرا طولش دادم؟
A: nemidoonam Rys vaghan
R: مشكل تو  اينه كه واقعا هنوز توي تنگنا قرار نگرفتي
R: يني به جايي كه الان من هستم نرسيدي
A: are shayad
R: منظورم پول و اينا نيست
A: bebin kollan man rooz be rooz divoone tar daram misham!!
R: وقتي سنت بالا ميره نگاه همه بهت تحقير آميز ميشه. ناخودآگاه ازت نااميد ميشن. حس ميكني همه با نگاهشون دارن زير سوال مي برندت. خودت و آدمي كه بودي رو.
A: vay
A: chon mojarad moondam masalan?
A: vay Rys!
A: khahesh mikonam!
R: نبايد اينطوري باشه.
R: منم فكر نميكردم اين روزا رو ببينم
A: khob midooni.
A: dar vaghe negah digaran
A: be tokhm manam nist!
R: ميدونم چه حسي داري الان/
R: من با ارزش هاي كپك زده دارم تو رو نصيحت ميكنم
R: بيخيال
R: آدم بايد خودش اين روزا رو ببينه
A: bayad mofasal harf bezanim
R: ببين توي يه سني هر چي آدم دورته روي تو زوم هستن. همه بهت توجه ميكنن. ميخوان يه جوري باهات مرتبط باشن. بعد هر كسي خسته ميشه مي ره پي كار خودش و تو تنها ميموني.
R: آره.
R: ولي اگه اين آدم رو جدا نميخواي و ميدوني كه به دردت نميخوره فورا تمومش كن
R: اين يه لطف رو در حق خودت بكن
A: nemidoonam vaghan akhe
A: darde man ine
A: ke hichi nemidoonam
A: hata tasmim nemitunam begiram
R: اينم يكي از ويژگي هاي بالا رفتن سنه كه آدم اونقدر منطقي ميشه و نگاهش خاكستري ميشه
R: كه نميتونه محيط اطرافش رو ارزش گذاري كنه
R: همه چي براش علي السويه ميشه
A: akh are
R: بعدم نميتونه هيچي رو انتخاب كنه
R: الان هم داري ويژگي هاي خوبش رو ميبيني
R: هم بدش رو
R: ولي نه ميتوني ازش متنفر باشي. نه ميتوني عاشقش باشي
R: راستي تو هنوزم ميتوني عاشق بشي؟
A: are mitoonam
A: enghad ke
A: az hame arzeshaye khodam daram migzaram!!!
A: ahmaghanas!
R: عاشقشي؟
A: fek mikonam
R: خب ديگه. پس تمومه.
A: faghat ino begam
A: bebin
A: moshkel hamine
A: ke eshgho mantegh baham joor nistan!
A: va man too seni nistam ke pa roo aghlam bezaram!
A: unghadam pir nashodam ke begam be darake eshgh!
R: ببين من عاشق شوهرم نشدم ولي الان كه فكر ميكنم مي بينم بهترين مرديه كه من ميتونستم باهاش ازدواج كنم
A: are mano ke hich mardi nemitune tahamol kone!
R: منم خيلي خرم
R: باور كن هر كسي نميتونه ماها رو انتخاب كنه
A: baz to khubi
A: man ravaniam jedi
A: 2 rooz mese ham nistam
R: ببين من هنوز با اينكه روزاي عيد هاي مذهبي بايد زنگ بزنم به مادرشوهر پدرشوهرم تبريك بگم مشكل دارم
R: با اينكه بايد جلوي يه سري فاميلاشون باحجاب بگردم مشكل دارم
R: بعدم يهو الكي سگ ميشم عين چي پاچه ميگيرم
R: با دوستاي شوهرم و زناشون كه ميرم بيرون كهير ميزنم
R: تا چند وقت حالم بده
A: akh are
A: cheghad mifahmamet
R: بعد همين آدماي دوزاري آدم رو به چشم تحقير نگاه ميكنن
R: كه مثلا دستپخت من بهتره
R: كـ.ون من خوشگلتره
R: مسأله اينجاست كه نگاه شوهرمم كم كم تغيير ميكنه و هي من و با اونا قياس ميكنه مي بينه شايدم حق دارن
R: بعد نگاه خودمم شروع به تغيير ميكنه
R: ميگم شايد بايد بهتر آشپزي كنم
R: شايد بايد برم بدنسازي
A: bebin Rys
A: to etemad be nafseto dadi daste ye seri adam be ghole khodet 2 zari?
R: نه ندادم. ولي ميدوني چطوره؟
R: بايد باهاشون رفت و آمد كني.
A: bayadi nist
R: بعدم اونا با ارزش هاشون جلوت پز ميدن. تو هم چيزي نداري كه اونا دركش كنن كه بشه باهاش پز داد. تو بگو من نويسنده ام. ميگن هان؟ به چه دردي ميخوره؟
R: هميشه شوهرم يه ضرب المثل قشنگي ميزنه. ميگه مثل آهو در طويله ي خران
A: bebin
A: man shayad be nazaret maghroor basham
A: vali ye seri adama ro
A: asan dar hadi nemibinam ke bekham hasoodi konam beheshun!
A: hata too zehnam
R: مساله حسودي نيست. ببين يه فرقه اي هستن كه شايد تو هنوز باهاشون حال ميكني
R: از اين دختراو پسراي كافه نشين
R: اينايي كه دنبال يه كافه با كلاس ميگردن كه به سيگار گير نده
A: man hamishe migam
A: man ba inhame tahsilat
A: chera bayad khodamo biaram payeen
A: dar hade 2 ta adam ke faghat be kooneshun minazaan?
A: toam daghighan
A: dar hade ina nisti
R: درسته. ولي وقتي به گذشته برميگردم ديگه خيلي از اون آدمايي كه فكر ميكردم روشنفكر و فهميده و كتابخونده و هنرمند هستن هم به نظرم يه مشت عقده ي جـ.نسي دار رواني قرصي ميان كه بايد مداوا بشن
R: كسايي كه خودشون هم معيارهاي روشنفكرانه شون رو قبول ندارن
R: اگه من هنوزم به دوستي با اينجور آدما و بودن توي جلسات داستان و فيلان افتخار ميكردم،
R: مطمئن باش به جاي دوستاي شوهرم، با دوستاي هنرمند خودم رفت و آمد ميكردم
R: ولي روشنفكرا هم تخمي هستن
R: از دور كه نيگاشون كني يه سري ژست و ادا اصول هستن.
A: bebin
A: be khodet eftekhar kon
A: na ba atrafian
A: to fargh dari
A: man hamishe migam man ba hame fargh daram
A: man dar hade baghie nistam
A: in az ghoroor nist
A: az khod agahie
R: يه طرف قضيه اينه كه ارزش هاي سابقت واسه خودتم احمقانه ميشه. «فرق داشتن»ات ديگه واست باعث افتخار نيست. بلكه به نظر خودت هم يه جور بيماري لاعلاج خجالت آور مياد
A: age eteghad amigh dashte bashi
A: nabayd avaz she
A: la aghal vase man
A: tei 7,8 sal akhir avaz nashode
R: ببين مثلا درباره نوشتن. من معتقدم آدم يا بايد يه نويسنده در حد نوبل و ماندگار بشه كه ما نيستيم، يا اگه ميخواد ميانمايه باشه بهتره ولش كنه به زندگيش برسه بره قليون بكشه با تور بره فلان جا خوش بگذرونه
A: Rys
A: khodeto doos dashte bash
A: harchi ke hasti
A: chon khodet lezat mibari benevis
A: na vase tarif digaran
R: ديگه نميتونم. باور كن در شرايطي كه دارم نميشه.
R: همه چيز زمين و زمان داره بهم ميگه احمق
A: akhe digaran kojaye zendegie adaman!
A: to ta zamani ke khodet eteghad nadashte bashi ahmaghi
A: in harf aziatet nemikone
A: to avaz shodi
A: be nazaram bishtar be baghie tavajoh mikoni
A: az khodet door shodi
R: نميدونم. واسه اينم بايد مفصل با هم حرف بزنيم.
A: are
R: از عواقب ازدواجه شايد
R: تو اگه نميخواي به اين روزا برسي ازدواج نكن
R: بذار از اين كشور برو
A: man migam
A: har jaye donya ke basham
A: bayad khodam bemunam
A: hata age digaran fek konam ahmagham
A: ya shekast khordam
R: من اتفاقا اخيرا به اين نتيجه رسيدم كه برگردم به نوشتن و طرح برجسته روي سفال و نقاشي
R: اين بار نه براي كسي شدن
R: واسه دل خودم
R: نه براي پز دادن جلو دوستاي شوهرم
A: daghighan
A: bebin vaghti khodet khodeto doos dashte bashi
A: digaran shoroo mikonan be ehteram gozashtan behet
A: albate mohem nist
A: vali to age noble begiri vali az khodet motenafer bashi
A: man be shakhse hich vaght setayeshet nemikonam
R: اينو راست ميگي. آدمايي كه خودشون به خودشون احترام ميذارن، ديگران هم جوگير ميشن بهشون احترام ميذارن
A: albate digaran alan hadaf nistan
A: mohem khodeti
A: khodeto doos dashte bash
A: oon dokhtari ke man mishnakhtam
A: kheili khodesho karayee ke mikardo doos dasht
A: hich kasam be tokhmesh nabood
R: ببين يه فرقي در ديدگاه من و تو هست. و تو هيچوقت نميتوني وضعيت منو تجربه كني. اونم پوله.
R: خوبه. برات واقعا خوشحالم
R: خوشحالم كه هيجوقت در وضعيتي قرار نميگيري كه توي يه كفه ترازو بذارنت و طرف ديگه هم پول بچينن ببين چقدر مي ارزي و ميتوني پول بسازي
A: ببین من پولدار نیستم
A: پورشه ندارم
R: ميدونم. هر كسي خودش رو با گنده تر از خودش قياس ميكنه. از اون پورشه داره هم بپرسي ميگه من پولدار نيستم جزيره ندارم
R: منظورم اينه كه من الان دارم به طرز بي رحمانه اي مثل يه كالا با پول ارزش گذاري ميشم
R: مثل اين مرغا كه توي قفس ميكنن زنده زنده ميفروشن
R: مثل كنيزاي قديم كه اول دندوناشون رو چك ميكردن سالم باشه بعد ميخريدن
R: واسه اينه كه همه ي ارزش ها واسم زير سوال رفته
R: شايد چند سال ديگه كه به يه رفاه نسبي برسم
R: نظر منم تعديل بشه
R: و دنيا رو زيباتر ببينم
R: من واسه هيچ كس آرزو نميكنم كه بفهمه «پول» يعني چي؟ و دنياي ما چطور داره روي چرخ «پول» ميچرخه؟
A: are to hagh dari too in zamine
A: hame chi khakestarie
R: يه زماني فكر ميكردم اين پيشخدمتا و رفتگرا و خلافكارا و اينا بايد با ارزش هاي ما زندگي كنن. حالا فكر ميكنم اونا دارن توي يه دنياي سياه و كثيف و نكبت زندگي ميكنن
R: يه دنيا مثل موشاي فاضلاب زير زمين
R: اونجا ارزش هاش با مال ما فرق داره
R: بايد اونا رو با ارزش هاي خودشون قضاوت كرد
R: ما حق قضاوت درباره اونا رو نداريم
R: اوني كه توي بچگي بهش تـ.جاوز شده
R: اوني كه توي خيابون بزرگ شده
R: من چيكاره ام كه بهش بگم قبل غذا دستات و بشور
A: too in zamine
A: kamelan dorost migi
A: 100%
R: دارم حرف مفت ميزنم. ولش كن
R: فقط درد دل بود
R: ببخش خستت كردم
A: na bavar kon
A: man doost daram bahat harf bezanam
A: doost daram bahs konim
A: adam chiz fahm mese to kheili kame
R: باور كن امروز حرفت با شوهرم بود
R: دلم واست تنگ شده بود
A: aslanam khastam nemikoni
A: vaghan dooset daram
A: behet zang mizanam
R: دلم ميخواد حرفاي غير خصوصي امشبمون رو بذارم رو وبلاگم. اين مكالمه خودش واسه خودش داستان بود
R: ولي نميذارم
R: نترس
:)
A: bezar
A: bedoone esm bezar
A: har kari doos dari bokon
:)
R: تو ديگه وبلاگ نمي نويسي؟
A: na
A: roo kaghaz minevisam

A: vase khodam…
------------------------------------------------------------------
پ.ن: اصلاً هم معلوم نيست كه «دوست» پولدار است و هر چي هر دوي‌مان سعي مي‌كنيم «پول» را در بحث «روشنفكري» ناديده بگيريم، نمي‌شود و باز لنگش وسط است.
اصلاً هم معلوم نيست كه سرعت تايپ فارسي من زياد است و دوست حتي با تايپ فينگليشش حريف وراجي من نمي شود.

شنبه، تیر ۲۲، ۱۳۹۲

322: جاي ما اينجا نبود كدخدا

موس را مي‌كوبم روي ميز كامپيوتر. ته دلم البته اميدوارم كه نشكند و توي اين بدبختي يك خرج و سگدوي ديگر روي دستم نگذارد. از همين هم بغضم مي‌گيرد كه حتي توي عصبانيت بايد مراقب بي‌پولي و مخارج باشم. حتي نمي‌توانم بي‌فكر و بي‌هدف و آزاد، عصبانيت و ناراحتي‌ام را بيرون بريزم. عين كسي كه دندان‌هاي زشتي دارد و هميشه حتي در اوج خوشي مجبور است خنده‌اش را سانسور كند.
عصباني‌ام. چرا من اينقدر عصباني‌ام؟ بغض مدت‌هاست آمده تا بيخ دندان‌هايم و حتي نمي‌توانم گريه كنم. چون كه دليل موجه‌اي براي گريه ندارم.
صبح توي كابوس و بيداري، صداي گريه‌ي نوزاد شنيدم. گفتم شايد بچه‌ي برادرم باشد. اما اين موقع صبح؟ چه كسي اينقدر بي سر و صدا اين بچه را آورده كه من متوجه آمدن‌شان نشده‌ام؟ نه. لابد بچه‌ي همسايه است. اما بچه‌هاي همسايه كه چهار و پنج ساله هستند... خوابم برد و دوباره كابوس ديدم. خواب مي‌ديدم كه دختر شش ساله‌ي پسر عمه‌ام را دست من سپرده‌اند و من در كوچه پس كوچه‌هاي يك دهاتي هستم و آنجا پر از ظرف فروشي است و من دارم براي جهيزيه‌ام با مغازه دارها چك و چانه مي‌زنم و قيمت مي‌گيرم كه يكهو برمي‌گردم مي‌بينم بچه نيست. توي كوچه‌ها گريه‌كنان و فرياد زنان دنبالش مي‌گردم و هيچ‌كس بچه را نديده. بچه دست من امانت بوده و حالا جواب پدر مادرش را چه بدهم. آنقدر توي خواب گريه كردم كه گلويم هنوز هم درد مي‌كند. توله‌سگ!!!
ساعت 10:30 كه بيدار شدم و رفتم كولر را روشن كنم و رفتم دستشويي، توي دستشويي كهنه‌ي كثيف بچه ديدم. رفتم توي اتاق خواب مامان. بچه كنارش روي تخت خواب بود. بچه‌ي برادرم. ايستاده بودم و مستأصل نگاهش مي‌كردم كه حالا چطور بيدارش كنم و ازش بپرسم كه اگر كولر روشن باشد بچه سرما مي‌خورد يا نه و آيا بايد كولر را خاموش كنم و در گرما له‌له بزنم يا نه؟... كه بچه توي خواب تكان خورد و نق زد و مادرم خود به خود، همانطور كه من عين بدبخت‌ها با گردن كج بهش خيره شده بودم، از خواب پريد.
عصباني‌ام چون كه مدام خواهر و برادرهايم عين گله‌ي مغول به خانه‌ي پدري حمله مي‌كنند و من هم اينجا يك مهمان محسوب مي‌شوم و هيچ شكايتي نمي‌توانم ازشان بكنم. چون كه همش مزاحم‌اند. يك بار دعوايشان را با زن‌شان براي‌مان مي‌آورند و استرس‌ها و بحث و جدل‌ها را. يك بار عرعر و زر زر و اسهال و سرماخوردگي بچه را مي‌آورند. هرجا مي‌خواهند بروند مي‌آورند بچه را پرت مي‌كنند سر مادر بدبخت من و مي‌روند. بچه هم كه باشد، كولر تعطيل. وسط تابستان بمير از گرما. عيناً چهار سال پيش كه بچه‌ي خواهرم به دنيا آمد و تا پنج ماه توي خانه‌ي پدري روي سر من خراب بودند و آنقدر پنكه را ثابت روي خودم (حقي نداشتم دكمه‌ي گردان‌اش را بزنم كه بچه سرما بخورد) روشن كردم، كه پهلويم گرفت و الأن چهار سال است هر وقت يك ذره سرما به پهلويم بخورد، و يا عطسه كنم يا خم شوم چيزي از زمين بردارم يا بند كفشم را ببندم، دوباره مي‌گيرد و بيچاره‌ام مي‌كند.
عصباني‌ام چون كه اينجا مهمان‌ام. دو سال است. از اول نامزدي‌ام. اصلاً فكرش را كه مي‌كنم از هجده سالگي اينجا مهمان محسوب شده‌ام. چون كه خواهرم هجده سالگي ازدواج كرد و از آن وقت من گناهكار و سربار محسوب شدم كه هنوز در خانه‌ي پدري مفت مي‌خورم و مي‌خوابم؟ مفت؟ من از بيست و چهار سالگي تا حالا يك قران از پدرم نگرفته‌ام و حتي چند سال كار مي‌كردم و پولم را هم مي‌گرفت و خرج مي‌كرد و آخر سر بعد از چند سال با فحش و دعوا پولم را پس داد؟ آيا من از زماني كه پول خودم را از پدرم پس گرفتم، اينجا سربار و مهمان و رفتني شدم؟ آيا خواهرم مقصر بود كه زود ازدواج كرد و هرچه اينها در حقش كردند، دم بر نياورد؟ آيا من مقصرم كه دانشگاه قبول شدم و ديگران نشدند و يك‌راست از هفده سالگي رفتند سر كار؟ (دانشگاه سراسري. همين تهران. با حداقل هزينه‌ها. هفته‌اي 1000 تومان براي پول بليت اتوبوس و دو تا پفك و حتي پس انداز! مي‌دانم كه خيلي از شما با من فرق مي‌كنيد و اين‌ها را كه مي‌خوانيد فكر مي‌كنيد جوك است و مي‌خنديد.) هرچه هست يك نفر مقصر است و حالا كه يادم مي‌آيد من سال‌هاست توي اين خانه مهمان و بي‌حق و حقوق و سربار و اضافي بوده‌ام و عليرغم اينكه تمام هزينه‌هاي شخصي‌ام را (منهاي آب و غذا و قبوض آب و برق و گاز) خودم پرداخت مي‌كرده‌ام، باز هم آويزان و پررو و متوقع محسوب مي‌شده‌ام. آيا با استانداردهاي خانواده‌ي من، تمام اين‌ها معمولي و منطقي نبوده است؟ اينكه دختر بعد از هجده سالگي، ديگر مهمان و رفتني و مال مردم و غريبه است؟
عصباني‌ام از استانداردهاي طبقه و خانواده‌ام.
عصباني‌ام از عرعر بچه‌ي خواهر و برادرم كه مدام اينجا مهمان‌اند و تاج سر من و خانواده، و من حمال مفت آن‌ها و پيشخدمت هتل پنج ستاره‌ي خانه‌ي پدري. نوه‌هايي كه وسايل و مجسمه‌ها و اشياء تزئيني و كامپيوتر من، ارث پدري‌شان محسوب مي‌شود و حق داغان كردن آن‌ها، از پيش پا افتاده‌ترين حقوق‌شان است.
عصباني‌ام از اينكه مادر و پدرم، بچه‌اي را كه توي خانه دارند، غريبه و مهمان محسوب مي‌كنند و آزارش مي‌دهند و بچه‌هاي ديگرشان را كه سر خانه و زندگي‌شان هستند، اعضاي فعلي اين خانه قلمداد كرده و بيش از حتي عرف جامعه لي‌لي به لالاي‌شان مي‌گذارند و تر و خشك‌شان مي‌كنند و همينطوري باعث از هم پاشيده شدن خانواده‌هايشان مي‌شوند. اينطوري كه خواهر من هنوز بعد از هشت نه سال ازدواج، نه آشپزي و خانه‌داري بلد است و نه بچه‌داري و نه كمكي به پدر و مادرش مي‌كند و هر وقت مهمان داريم، با مهمان‌ها تشريف مي‌آورد و خيلي لطف بكند بچه‌ي خودش را جمع و جور كند كه خرابكاري به بار نياورد. كمك طلبش. برادرانم هم زندگي زناشويي اسفباري دارند. اين‌ها تماماً به خاطر اين است كه پدر و مادرم چهارديواري جديد خانه‌ي بچه‌هايشان را به رسميت نمي‌شناسند و هنوز به دنبال اداره‌‌ي آن‌ها و جمع و جور كردن‌شان هستند. 
پدرم يك ديكتاتور ابله است كه حدود مرزهاي امپراطوري‌اش را نمي‌داند.

عصباني‌ام از اينكه هشت سال كار كرده‌ام و همش خر حمالي مفت بوده. نه يك روز بيمه دارم و نه مزايا و نه هيچ كوفت ديگري. تمامش عمر تلف كردن توي كارهاي سطح پايين مثل منشيگري و مربيگري رانندگي و آرايشگري. در حالي كه اگر پدرم كمي، فقط كمي براي آموزش‌ام هزينه مي‌كرد و يا حتي يك راهنمايي درست مي‌كرد كه «اي خر نادان، به جاي حقوق امروزت، به سابقه كاري و بيمه‌ي فردايت فكر كن و آينده‌ي شغلي‌ات» و يا «اين پول را بگير برو دوره‌ي حسابداري» و يا پيش يكي دو نفر به خاطر من رو مي‌انداخت و سفارشم را مي‌كرد كه برايم پارتي بشوند و يك شغل حسابي گير بياورم، امروز حمال نبودم. اما پدر من در واقع در آن سن و سال، عقلش از من بيست و خرده‌اي ساله كمتر بود و مدام مرا به سمت مشاغل  پست و روزمزد هدايت مي‌كرد كه كار خودش راه بيفتد. كار خودش؟ بله. كار خودش اين بود كه من خرج خودم را بدهم و يك پولي هم به او قرض بدهم كه بدهي‌هايش را بپردازد. كار خودش اين بود بچه پس بيندازد و شوت كند توي خيابان. كلاس زبان؟ دوره‌ي حسابداري؟ رشته‌ي خوب و آينده‌دار دانشگاهي؟ شغل با پدر و مادر؟ چه توقع‌ها!!! چه جسارت‌ها!!!
عصباني‌ام كه الأن ده ماه است سر كار نمي‌روم به همان دلايل پاراگراف قبل. چون كه خسته شده‌ام. چون كه مچ دستم درد مي‌كند. چون كه آينده‌ي شغلي‌اي برايم متصور نيست و اگر تغييري در پيشفرض‌ها و سطح آموزش‌ام ندهم، تا ابد يك حمال بي‌جيره و مواجب باقي خواهم ماند.
عصباني‌ام چون پول براي شهريه‌ي كلاس فلان و بيسار ندارم. حتي اگر هم داشتم توي سي و سه سالگي و با زندگي‌اي كه من از سر گذرانده‌ام، ديگر اعصاب سر كلاس نشستن را ندارم.
عصباني‌ام چون توي اين گه‌مالي، شوهرم هم گير داده به مهاجرت. حالي‌اش نيست كه حتي اگر ظرف شش ماه هم زبان‌مان را خوب كنيم كه محال است، حتي اگر پول هم داشته باشيم و در طي اين فرايند هزينه‌بر، هرجا كم آورديم از منبع بي‌انتهاي ارث پدري‌مان خرج كنيم، حتي اگر راه‌مان هم بدهند و از تخصص و سن و سال و بيمه و اين كوفت و دردهاي‌مان نپرسند... ما سي و اندي سال‌مان است و ديگر براي يك شروع دوباره دير است.
عصباني‌ام چون هيچي نيستم و هر چه هم بدوم هيچي نمي‌شوم. زيادي نااميدم‌؟ افسرده‌ام؟ برويد درتان را بگذاريد. (كامنت‌هاي الكي‌خوش، حذف خواهند شد.)
رفتار خانواده‌ام با من، برايم غير قابل تحمل شده. تحمل شرايط اين خانه روز به روز دارد طاقت‌فرساتر مي‌شود. بيكاري و بي‌پولي دارد ديوانه‌ام مي‌كند. هر فكري به سرم مي‌زند و هر كاري بخاطرم مي‌رسد، با سر مي‌روم توي ديوار بي‌پولي. انگار هرچه بيشتر مي‌گذرد، راه‌هاي خروجي يكي يكي بسته مي‌شوند تا ديگر هيچ راه خروجي نماند.
كاش مي‌شد وقتي رفتم سر خانه و زندگي‌ام، مدتي (شايد يكي دو سال) درهاي خانه‌ام را به روي ديگران ببندم و تلفن را از پريز بكشم و خودم را توي «خانه‌اي كه مال خودم است» زنداني كنم و نه هيچ كس را ببينم و نه صداي هيچ‌كس را بشنوم. بلكه به آرامش برسم. بلكه اين بار سنگين خستگي از همه‌چيز و همه‌كس كمي از روي شانه‌هايم برداشته شود.
وقتي خودم را با آدم‌هاي ديگر قياس مي‌كنم، مي‌بينم بله، توي طبقه‌ي من هم پر از آدم‌هايي است كه با سگدو زدن صبح تا شب و زد و بند و جا.كشي و دروغ و تن به هر خفتي دادن، پول و پله‌اي به هم مي‌زنند و خودشان را كمي بالاتر مي‌كشند. چرا من نتوانم؟ من نمي‌توانم. چون من آدم اين چيزها نيستم.
كدخداي فيلم «نمكي» را يادتان هست؟* آنوقت كه آمد شهر و دربان يك خراب‌شده‌اي شد و يك سگ دادند بغلش؟ وقتي خودم را توي بازار مكاره‌ي اين مردم تصور مي‌كنم كه دارم با هزار پدرسوختگي پول در مي‌آورم، حال كدخدا را پيدا مي‌كنم با آن هيكل نخراشيده دهاتي‌اش... در كت و شلوار سرمه‌اي درباني... با توله‌سگي در بغل... شق و رق ايستاده كنار يك در و با هر بار باز و بسته شدن‌اش به طور اتومات تا كمر خم مي‌شود.
-----------------------------------------------------------
پ.ن: فيلم مسافران مهتاب. مهدي فخيم زاده


یکشنبه، تیر ۱۶، ۱۳۹۲

321: داستان من و مامان و سگ و صابون و صرفه جويي و پشه و پسته و ساير اقلام

كلاه مي بافم. كار شاقي نيست البته. تا حالا براي خودم و شوهرم و خواهرزاده‌ام و برادرم و برادر شوهرم هم كلاه بافته‌ام. آنهم نه يكي، چند تا چند تا. آن‌ها هم خوش به حال‌شان است و هي مي‌روند گم مي‌كنند و باز برمي‌گردند التماس مي‌كنند براي‌شان ببافم. كاري ندارد. يك روزه تمام مي‌شود اگر پايش بنشينم. اما اين يكي فرق دارد. از زمستان پيش تا حالا روي دستم مانده. داستان دارد.
مامان امروز نشسته بود پاي روميزي كتان و قلاب‌بافي‌اش. در واقع روميزي‌اش به صورت دو تا مربع بزرگ و كوچك از جنس كتان سفيد است كه كوچكتره توي بزرگتره قرار دارد و فاصله‌ي آن دو و اطراف بزرگه قلاب بافي شده است. كار بسيار بسيار هنري و تميز و باكلاسي از كار در آمده.
مامان آن وقت‌ها كه حوصله داشت زياد از اين كارها مي‌كرد. خياطي. قلاب‌بافي. بافتن جعبه دستمال كاغذي و آويزهاي جاگلداني با اين ريسمان‌هاي كنفي. بافتن لباس‌هاي زمستاني. شيريني پزي. اختراع غذاهاي عجيب و غريب. حالا ديگر حوصله ندارد. حتي درست و حسابي خانه را هم تميز نمي‌كند. اكثر اوقات به يك بهانه‌اي از خانه فرار مي‌كند. خانه يك آپارتمان كوچك است. مامان به گمانم از آخرين باري كه خانه و حياط داشته‌ايم به اينطرف، ديگر هيچ خانه‌اي را خانه‌ي خودش نمي‌داند، حتي اين يكي را كه به نام شخص خودش است.
مامان دلش تنگ است. اين را خوب مي‌فهمم. دلش براي كسي (شايد پدربزرگم كه چند سال پيش مرد) يا چيزي (مثل همان خانه‌اي كه حياطش باغچه داشت و مي‌شد تويش فرش شست و گلدان كاشت و نعناع و مرزه خشك كرد) تنگ است.
بلي. و روميزي... همين روميزي كه گفتم... يك قطعه از يك سري بود كه بقيه‌اش كوچكتر و مال ميزهاي عسلي بودند و الأن روي ميزهاي خانه پهن هستند. هميشه فكر مي‌كردم كه چون –منهاي يك دوره‌ي دو سه ساله- هيچ وقت ميز نهارخوري نداشته‌ايم، مامان هيچوقت از اين روميزي بزرگ استفاده نكرده است، اما تازگي كه كمد ديواري و بقچه‌ها و چمدان‌ها و ساك‌هايش را بيرون ريخته بود كه جهيزيه‌ي مرا تكميل كند، اين روميزي را هم بيرون كشيد و معلوم شد كه يك نقص كوچك دارد و بايد اندازه‌ي داخلي مربع بزرگتر را كمي از اطراف بزرگتر كنيم كه وسط روميزي چين نخورد و مرتب بايستد.
امشب كه من و مامان خانه تنها بوديم و بابا خانه‌ي عمه بود و با شلوغ‌كاري‌هايش مزاحم‌مان نمي‌شد، مامان روميزي را آورد و پهن كرد وسط و از من خواست نظر بدهم كه دقيقا چكارش كنيم. يك علت ديگرش هم اين است كه مامان به تجربه دستش آمده كه ديگر حواس درست و حسابي ندارد و بودن من پاي دوخت و دوزهايش ضروري است كه مراقب باشم يك وقت گند نزند. خيلي پيش آمده كه الگو را غلط ببُرد يا براي وصل كردن تكه‌هاي لباس به هم گيجماني بگيرد. نظم و دقت و اندازه‌گيري‌هاي من كارش را مطمئن و راحت مي‌كند.
همين شد كه من هم افتادم به كار دستي. يعني رفتم آن كلاه نيمه كاره را كه ماه‌هاست توي كتابخانه‌ام چپانده‌ام و شده آينه‌ي دق‌ام، آوردم كه تمامش كنم. چه تمام كردني! يك رج مي‌بافتم. مامان مي‌گفت: برو به غذا سر بزن نسوزه. مي‌رفتم دست‌هايم را با صابون مي‌شستم و به غذا سر مي‌زدم و برمي‌گشتم. يك رج مي‌بافتم. مامان مي‌گفت: ميوه مي‌خوري؟ مي‌رفتم دست‌هايم را با صابون مي‌شستم و ميوه مي‌خوردم و برمي‌گشتم. يك رج مي‌بافتم. مامان مي‌گفت: چايي مي‌خوري؟ به همان ترتيب بالا عمل مي‌كردم. و هر بار حتماً با آب و صابون. خلاصه جان به سر شدم تا تمامش كردم. و دقيقاً به همين خاطر بود كه چهار پنج ماه است روي دستم مانده بود و تمام نمي‌شد. براي اينكه هر بار شروع به بافتن‌اش مي‌كردم، وسطش هزار جور كار مربوط به خوراكي پيش مي‌آمد و من هي مجبور بودم بروم دست‌هايم را غسل بدهم و همين شستشوي مداوم با صابون، باعث مي‌شد پوست دستم برود و بيخيال بافتني بشوم.
چرا با صابون؟ داستان دارد.
يك روز اواسط همين كلاه كه بودم، برادرم و سگش آمدند خانه‌مان. حالا اين سگه عشق كاموا بود و من نمي‌دانستم. يكهو پريد روي گلوله‌ي كامواي كلاه من و آنقدر كشيد و واكشيد و باهاش غلت زد و تف مالش كرد كه وقتي از دهانش بيرون كشيديم، خيس تف سگ بود! بدبختي وسط كلاهه هم بود و نمي‌شد برد كل گلوله‌ي كاموا و كلاه را شست. يك وقت نخه خشك نمي‌شد و رنگ مي‌داد و داستان مي‌شد برايم. محض همين بيخيال شستن‌اش شدم و گذاشتم خشك بشود تا ادامه‌اش را ببافم.
همين ديگر. از همان موقع هر بار اين را دستم گرفتم، خاطره‌ي تف سگ جلوي چشمم آمد و هي يك خط در ميان رفتم دست‌هايم را غسل دادم كه يك وقت اشتباهي باهاشان خوراكي نخورم يا به غذا نزنم كه هر بار دست‌هايم پوست پوست شد و پرتش كردم كنار و ماند تا حالا.
حالا مانده بودم كه چطوري اين را با سرم اندازه بگيرم كه ببينم خوب شد و تهش را كور كنم يا نه، ادامه بدهم. به ذهنم رسيد كه متر خياطي را از جلوي پيشاني بخوابانم روي سرم و از روي كليپس و موهاي جمع شده پشت سرم بگذرانم و تا پشت گردنم برسانم و بعد اندازه به دست آمده را تقسيم بر دو كنم و كلاه را اندازه بگيرم تا ببينم چقدر ديگر ببافم درست مي‌شود... رفتم متر را بياورم كه برگشتم و چه ديدم؟ مامان كلاه را گذاشته بود سرش و لبه‌ي پشت را به هم چسبانده بود كه ببيند خوب است يا نه!
اصلاً چيزي راجع به سگ و آب دهان و اين‌ها نگفتم. لبخند گل و گشادي به پهناي صورت زدم و كلاه را از سر مامان برداشتم و با متر اندازه زدم... مامان هم هي داشت چپكي نگاهم مي‌كرد كه اين چه مرگش است؟ چرا مشكوك مي‌زند؟
داستان من و مامان بدون اينكه بخواهيم هميشه بر همين منوال بوده. طفلك مامان هميشه عين آن پسره «استيفلر» توي فيلم «امريكن پاي» كلاه سرش مي‌رود و عليرغم اينكه از همه زرنگتر است، ناخواسته بدترين و چندش‌آورترين بلاها بر سرش مي‌آيد.
مثلاً يك بار داشتم پسته‌ي تازه مي‌خوردم. مامان بالاي سرم ايستاده بود و داشت با يكي ديگر از اعضاي خانواده حرف مي‌زد. يك پسته را باز كردم و يك كرم چاقالو تويش بود. پسته را بدون حرف (چون نمي‌شد وسط حرف مامان و آن ديگري پريد) دادم دستش كه ببيند. مامان هم بدون اينكه نگاهش كند انداخت ته حلقش و خرت خرت جويد و قورت داد. اصلاً صدايم در نيامد. به خدا.
يك بار هم پشه توي چاي‌ام افتاده بود و ليوان را دادم دست مامان و ديدم كه رفت سمت آشپزخانه. ديگر پيگيري نكردم و نيازي هم نديدم توضيحي بدهم. بعد فهميدم مامان صرفه‌جويي كرده و چاي را عوض دور ريختن، سر كشيده! لام تا كام حرفي نزدم. شما بگو يك كلمه. كي جرأت مي‌كرد؟
حالا شما فكر مي‌كني من اين چيزها را از خودم در مي‌آورم. ماجراي خواهرم و آن پنبه‌ي روي آب، و يا عمه‌ام و آن شاپرك‌هاي مهربان...
شما مي‌گويي مگر مي‌شود اينهمه كثافتكاري و بدشانسي، براي يك نفر اتفاق بيفتد؟
باور كنيد مي‌شود.
به همين سوي چراغ مي‌شود.

باز هم ايمان نمي‌آوريد؟
---------------------------------------------------
پ.ن: ماجراي عمه و خواهرم را در وبلاگ قبلي‌ام آورده بودم.

یکشنبه، تیر ۰۹، ۱۳۹۲

320: جعبه يا به قول بابابزرگم دخمه‌ي فريدان

عاقبت جعبه را از زير تختم نجات دادم. مامان آنقدر پتو و لحاف و روتختي و ملحفه اضافي‌اش را چپانده زير تشك تخت من، كه تشك‌اش شده همطراز لبه‌ي تخت. هر وقت هم بهش بگويي اين‌ها را اگر لازم نداري بريز دور، مي‌گويد اين يكي مال زيرانداز سيزده به در است. آن يكي پتوي سربازي برادرت است. اين يكي جنس‌اش خوب است. آن يكي مال دوران نامزدي‌مان بوده. اين يكي را فلاني كادوي عروسي بهمان داده. خلاصه اين‌ها به جانش بسته‌اند. هيچ‌كس توانايي دور ريختن اين رختخواب‌هاي اضافي را نداشته و نخواهد داشت. اين از اين.
اما وقتي آمديم اين آپارتمان طبقه‌ي چهارم بي‌آسانسور و از حياط خانه‌هاي قبلي محروم شديم، من مجبور شدم گلدان‌هاي كاكتوس‌ام را به اين و آن بذل و بخشش كنم (بدون ردخور همه‌شان را نابود كردند. فقط يك آلوئه‌ورا از زير دست عمه نجات پيدا كرده و هنوز زنده است) و بساط نقاشي و رنگ و روغن و سه‌پايه و بساط طرح برجسته روي سفال و تمام كارهاي دستي كثيف‌ام را جمع كنم و بتپانم توي يك جعبه زير تخت‌ام. بعد هم مامان رختخواب‌هاي اضافي‌اش را چيد روي چهارپايه‌ي زير تخت و آمد بالا تا لبه‌ي تخت و يك تشك كت و كلفت تخت هم انداخت رويش كه عين جنازه سنگين است و اطرافش هم جاي دست ندارد.
اين شد كه من براي مدت‌ها از اين جعبه دور ماندم تا امروز. امروز عاقبت تخت را كلاً باز كرديم و  جمع كرديم و برديم انباري و قرار شد اين دو سه ماه باقيمانده را تا رفتن سر خانه‌ام، جهيزيه‌ام را بچينم گوشه‌ي اتاقم تا اتاق مامان اين‌ها كمي خلوت‌تر بشود. طفلكي مامان قاطي آنهمه اثاثيه كه روي سر هم چيده، داشت خفه مي‌شد.
جعبه را مي‌گذارم وسط اتاق. سعي مي‌كنم با جابجا كردن محتوياتش كمي بيشتر جا باز كنم براي وسايل باقيمانده زير تخت. جعبه پر از كتاب‌هاي دوران دانشگاه‌ام و سالنامه‌ها و دفترهاي خاطراتم از سال 75-76 به اين طرف است. آدم وقتي مدت‌ها دفترهاي خاطرات و نامه‌هاي دوستانش را يك جايي مي‌تپاند و مثلاً بعد از سال‌ها دوباره نگاه‌شان مي‌كند مي‌فهمد كه چقدر تغيير كرده و پير شده و آن خاطرات چقدر دور شده‌اند و يك زماني چه چيزهايي مي‌خواسته و چه آدم‌هايي توي زندگي‌اش بوده‌اند.
هر دفتري را كه باز مي‌كردم دنيايي پيش چشمم گسترده مي‌شد. مثلاً يكي‌شان دنياي يك دختر دبيرستاني بود كه با معلم ادبياتش دوست صميمي بود و خيلي دوستش داشت و حرف‌ها و كارهايش خيلي برايش مهم بود. يك دختر احساساتي عاشق و شاعرپيشه. الان نه از آن معلم خبري دارم (تا چند سال هنوز دورادور با هم رابطه تلفني داشتيم تا اينكه تلفن‌اش را گم كردم) و نه عاشق‌ام و نه شاعر (دفترهاي شعرم را سوزاندم كه ديگر نخوانم‌شان و از مزخرفات احساساتي آن دختربچه‌ي احمق كه بودم، كمتر خجالت بكشم).
وقتي زندگي آن دختر را ورق مي‌زدم، حس كردم مي‌شناسمش ولي قيافه‌اش درست يادم نيست و خاطراتم ازش مبهم و مبهم‌تر مي‌شود. عين خواهري كه در همان سال‌هاي كودكي مرده و حالا كه بهش فكر مي‌كني انگار قصه‌اي بوده كه مادرت يك شب قبل از خواب برايت تعريف كرده. انگار اين خواهر هيچوقت نبوده و با هم خاطرات مشتركي نداشته‌ايد و با اينهمه، وقتي چشمت به عكس مشتركي از كودكي‌تان مي‌افتد كه او هم در آن هست... بغض گلويت را مي‌گيرد...
وقتي به خودم آمدم ديدم دفترها را يك به يك اطرافم چيده‌ام و هاج و واج و با حالي خراب بهشان خيره شده‌ام.
- كاش كاش كاش وقت داشتم كه همين حالا همه‌شان را دوباره بخوانم. دوباره آن زندگي را مرور كنم. دوباره به ياد بياورم چه كسي بوده‌ام... كاش هنوز آن آدم بودم.
داشتم فكر مي‌كردم كه چرا اينطوري شده‌ام؟‌ چرا ديگر نقاشي نمي‌كنم. تابلوهاي سفالي انتزاعي نمي‌سازم. ابزارهاي كار با گل را توي دستم گرفتم. هنوز از آخرين باري كه باهاشان كار كرده‌بودم گلي بودند. با دستمال خيس لكه‌هاي خشكيده‌ي گل را از روي‌شان پاك كردم. دلم ضعف رفت براي لمس گل. تراشيدن و شكل دادنش. رنگ‌هاي آكريليك را باز كردم. تيوب‌هايشان باد كرده و تركيده بود. درهايشان را با انبردست به زور باز كردم. خشكيده و سفت شده‌بودند. در تيوب‌هاي رنگ روغن كه اصلاً باز نمي‌شد. بيخيالش شدم.
ابزارهاي مسي... قلمو‌ها... رنگ‌ها... آرشيو نقاشي‌ها... دفترهاي خاطرات... نامه‌ها... كارت‌پستال‌ها... عكس‌ها... گل‌هاي خشك كرده... گذشته با چنگ و دندان از همه‌سو بهم حمله كرده بود. يكهو نفس‌ام بند آمد. بريدم. سريع دوباره جمع‌شان كردم و تپاندم توي جعبه و در جعبه را گذاشتم. خودم را نجات دادم.
به نظرم حتي در فيلم‌هاي ترسناك، حتي در تاريك‌ترين معابد مخفي جنگل‌هاي آمازون، حتي در مرموزترين دخمه‌هاي فراعنه، چنين طلسم سياهي از وحشت و غم و پشيماني و چهره‌هاي آدم‌هاي مرده، هرگز در كمين هيچ‌كس نبوده‌است. اين جعبه پر از مرگ است. پر از چيزهاي از دست رفته. پر از آرزوهاي من. عشق‌هايم. آدم‌هايي كه زماني نفس‌ام بودند و حالا از يادآوري نامشان هم عق‌ام مي‌گيرد.
مثلاً يك نفر بود كه مدت‌ها بود فراموش كرده‌بودم چقدر آزارم داده. خودش را و تمام خاطراتش را داشتم فراموش مي‌كردم اما اين دفترها را كه ورق زدم، دوباره شدم همان آدمي كه آزار مي‌ديد و مي‌رنجيد و دستش هم به هيچ كجا بند نبود.
رسيدم به شوهرم. شوهرم در دفترهاي آن موقع پسرك زيادي مبادي آداب و لفظ قلمي بود كه به عنوان يك دوست خيلي براي من احترام قائل بود و نمي‌دانم چطور حماقت‌هاي من به نظرش جذاب مي‌آمد. نمي‌دانم. شايد اگر من هم به جاي او بودم آن دختر پرانرژي و مدعي و پر از آرزو و خيال و داستان و نقاشي را دوست داشتم.
اما حالا چه كسي زن سي و سه‌ساله‌اي كه هيچ آرزويي ندارد و دل و دماغ هيچ كاري ندارد و درهاي ذهن‌اش را به كل تخته كوبيده و گل گرفته و صبح تا شب غر مي‌زند و هميشه اخموست و كم كم دارد چاق مي‌شود را مي‌خواهد؟
من ديگر دوست داشتني نيستم. خودم هم از خودم متنفر شده‌ام. از زندگي‌ام...  از گذشته‌ام... از آدمي كه بوده‌ام... از چيزهايي كه مي‌خواسته‌ام...
چه كسي مي‌تواند چنين توده‌اي از افسردگي و كسالت را دوست بدارد؟
آيا نبايد دوباره ديوانگي كنم؟ از همان كارهايي كه الأن به نظرم «وقت تلف‌كني» و «الافي» و «پول توي جوي آب ريختن» و «عمر به باد دادن» مي‌آيد؟ آيا نبايد دوباره دختري بشوم كه او عاشقش بود؟

از نظر يك زن خانه‌دار:
هر فضاي خالي، يك انباري بالقوه است براي خرت و پرت‌هاي اضافي.
هر كار هنري صرفاً يك مولد بالقوه‌ي كثيفي و خاك و رنگ و به هم ريختگي است.
هر وقت اضافه‌اي، فرصتي طلايي براي سر و سامان دادن به خانه و زندگي يا رسيدن به سر و ظاهر خود و ورزش و كلاس زبان و شستن ملحفه‌ها و پرده‌ها و سبزي گرفتن و پاك كردن و سرخ كردن براي ماه‌هاي آينده است.

تمام اين‌ها را مي‌دانم. منطقي هم هستند. چون حالا من يك زن خانه‌دارم و ديگران ازم انتظارات ديگري دارند. مثلاً همين شوهرم كه هنوز از من همان دختر سر به هواي هنرمند را مي‌خواهد كه زماني دوستش داشته، به علاوه از من قرمه‌سبزي خوشمزه و دعوت كردن مداوم خانواده و فاميل و دوستانش و ملحفه‌هاي تميز و پيراهن‌هاي اتو شده هم مي‌خواهد. چيزهايي كه دوازده سال پيش هيچ‌كس از آن دختر سر به هواي هنرمند انتظارش را نداشت. دوازده سال پيش من توي فكر خانه خريدن نبودم. قسط نداشتم. شوهر و فاميل شوهر نداشتم. دعوت و پاگشا نمي‌شدم و كسي ازم انتظار نداشت براي ديدن خانه‌ام يا جهيزيه‌ام دعوتش كنم. دوازده سال پيش كار من اين بود:
دانشجو بودن. داستان نوشتن. وراجي با استاد فلسفه. ول گشتن توي جلسات ادبي. به گند كشيدن خانه و زندگي مادر بيچاره‌ام با كار سفال و نقاشي. و درس خواندن صرفاً در شب‌هاي امتحان.
آن آدم چه ربطي دارد به اين آدم حالا؟ آيا من حق ندارم كه افسرده شده‌باشم با اينهمه مسئوليت و فكر و خيال و فشار مالي و رواني امروزم؟
از آدم چه توقعاتي دارند به خدا!
 با اينحال يك حس عميق «نارضايتي» از كل اين پروسه دارم كه وادارم مي‌كند به امكان «دوباره شاعر و نويسنده و نقاش و سفالگر شدن» فكر كنم. به اينكه شايد بشود با صرف‌نظر كردن از بعضي چيزها، خوشي‌ها، رفت و آمدها، مثل ديگران بودن‌ها، كم نياوردن‌ها مقابل نوعروسان فاميل و دوستان، چاق شدن و زشت بودن و انداختن كمي از بار خانه‌داري به گردن شوهرم، دوباره كمي همان «من قبلي» بشوم.
شايد براي زنده ماندن و نفس كشيدن، لازم است كمي به خودم و فانتزي‌هايم برگردم و خودخواه و خودسر و بي‌فكر باشم. از آن همسراني كه هيچ‌كس دلش نمي‌خواهد داشته باشد.
شايد مردها - عليرغم چيزي كه فكر مي‌كنند- به چنين زني براي زندگي زير يك سقف نياز دارند.
شايد مردها هم دلشان مي‌خواهد عاشق بمانند، و يك زن معمولي خوب فانتزي‌هاي يك مرد را برآورده نمي‌كند.

براي خاطر خودم، براي خاطر شوهرم، بايد دوباره همان آدم گذشته بشوم.
------------------------------------------------------------------
پ.ن: بابابزرگم لُر بود. هر وقت در انباري پر از آت و آشغال مامان بزرگم را باز مي‌كرد دو دستي بر سرش مي‌زد و مي‌گفت: بپا! اين كه دخمه‌ي فريدانه!
بابابزرگم عاشق شاهنامه فردوسي بود.
بابابزرگم مثل تمام همداني‌ها «واو» را در كلمات به «الف» تبديل مي‌كرد. چون از نظرش حرف «واو» دركلمه، «غير رسمي»، «غير ادبي» و «تهروني» بود.

سه‌شنبه، تیر ۰۴، ۱۳۹۲

319: روحاني مچكريم

كيك مي‌پزم. مو رنگ مي‌كنم. ابرو بر مي‌دارم. بافتني مي‌بافم. آب حوض مي‌كشم. پيرزن خفه مي‌كنم. هر كس هر كاري بخواهد همين‌طور مفت و مجاني برايش مي‌كنم.
فقط يك كار نمي‌كنم: سر كار با حقوق ثابت و ساعت كار معين نمي‌روم.
چرا؟
چون كه كار بدون تخصص يعني حمالي مفت. يعني همه جوره حق‌ات را بخورند و همه‌جوره حمالي كني و كولي بدهي و تا هر ساعتي ازت بخواهند سر كار بماني و اضافه كاري و عيدي و سنوات و هيچ رقم مزايا هم نگيري و براي اينكه بيمه‌ات هم نكنند، هر شش ماه يك بار بزنند زير كيونت و بيرونت كنند و يكي ديگر را بياورند سر جايت بنشانند.
از حمالي مفت و حرف شنيدن از هر خر بيسواد دهاتي‌اي خسته شده‌ام. در كشوري كه همه‌ي قوانين به نفع مردان است و مرد مي‌تواند هر جور كه دلش بخواهد بتازاند، زن هم بايد از راه‌هاي درروي قوانين به نفع خودش استفاده كند. مثلاً زوجي را مي‌شناسم كه مرده همه‌جور زنه را اذيت مي‌كند و همين مانده كه وسط گل فرش بريند و به زنش بگويد پاك كن، فقط به استناد اينكه مرد وظيفه ندارد توي خانه كار كند و كار توي خانه وظيفه‌ي زن است و اين زن است كه دلش براي وسايل زندگي و جهيزيه‌اي كه با خودش آورده مي‌سوزد و زن است كه در صورت كثيفي و به هم ريختگي خانه از سوي همه كس حتي خانواده خودش شماتت مي‌شود و تنبلي و شلختگي محكوم مي‌شود. اين مرد از سنت‌هاي جامعه‌اش و فرهنگ مرد سالار جامعه‌اش به نفع خودش استفاده مي‌كند و تا دنيا دنياست و اينجا ايران است، در صورت بروز هرجور اختلافي ميان‌شان همه به نفع او حكم مي‌دهند. بعد همسر اين آقا فقط به اين دليل كه از توي خانه ماندن و خساست شوهرش و اينكه هر وقت دلش مي‌خواهد و هر چقدر دلش بخواهد براي زن و زندگي‌اش هزينه مي‌كند به ستوه آمده و مي‌خواهد بچه‌اش را بگذارد مهد كودك و برود سر كار.
تا اينجا حق با زن است اما اگر از زاويه‌ي ديگري به اين ماجرا نگاه كنيم اينطوري مي‌شود:
يارو رفته زني گرفته كه بر طبق قوانين ا.سلامي بايد خرجش را بدهد و بلاه بلاه بلاه. در عوض طبق همين قوانين زن فقط در چند مورد بايد از مرد اطاعت كند كه مربوط به صكس و محل سكونت و خروج بي‌اجازه از خانه و حفظ حجاب است. اما اين بابا با بدرفتاري و آزار و اذيت، زن را وادار كرده كه برود سر كار و خرج زندگيش توي خانه‌ي مرد را هم  بدهد. تمام وظايف خانه را هم به دوش بكشد. بچه‌داري هم بكند. در حالي كه اين‌ها در قوانين اصلاً جزء وظايف يك زن متأهل مسلمان شمرده نمي‌شوند.
پس براي چه رفتي زن گرفتي؟ براي صكس مفت و مجاني؟ براي اينكه يك بچه هم داشته باشي و يكي هم بالاي سرش باشد بزرگش كند و بعدها بي‌پشت هم نماني؟ براي اينكه يكي توي خانه‌ات باشد كه برايت بشويد و بپزد و پول بياورد و بچه بزرگ كند و شب به شب هم بهت سرويس بدهد؟ پول دانه به دانه‌ي اين خدمات را اگر مي‌خواستي به غريبه‌ها بدهي چقدر پايت در مي‌آمد؟ به اندازه‌ي يك لقمه ناني كه جلوي زنت مي‌گذاري و احترامي كه بايد به خودش و خانواده‌اش بگذاري هم نبود؟
پس چه چيز اين ا.سلام به نفع ما زن‌هاست؟ مهريه؟ هماني كه توي سر و كله‌ي هم زديد تا تصويب كرديد كه 100 سكه‌اش را بيشتر نمي‌توان اجرا گذاشت و آنهم بعد از طي كردن هفت خوان رستم؟ كه شاهد بياور كه يارو ديوانه و رواني است. اثبات كن كه يارو عين سگ كتك‌ات مي‌زند. هزار تا دليل بياور كه پول دارد و خانه دارد و ماشين دارد و همه را به نام اين و آن كرده كه مهريه‌ي تو را ندهد. هفتاد هزار تا علت بياور كه نمي‌شود با اين بابا زير يك سقف زندگي كرد و ناشزه و اين كوفت و زهرمارها ديگر چه پدرسوختگي‌اي است و آدم حتي توي زندان هم مجبور به صكس اجباري با كسي نيست و حتي زن فا.حشه شرف دارد به زني كه به خاطر قوانين و فرهنگ تخـ.مي شما مجبور است به خاطر يك لقمه نان با شوهرش صكس بي‌عشق داشته باشد.
زن‌هايي كه سر كار مي‌روند (با اجازه‌ي مستقيم شوهر) به حقوق و مزاياي ناچيز راضي‌اند. چرا؟ چون از بس غير اجتماعي و بي‌سواد و بي‌اطلاع و استثمار شده‌اند كه حتي نمي‌دانند حقوق‌شان چيست كه بخواهند از آن دفاع كنند. حقوق؟ چه كسي اينجا براي اين چيزها تره خرد مي‌كند. هر وقت خواستيم حقي را زنده كنيم دهان‌مان را سرويس كردند و حق‌مان را هم ندادند. بيخيال. كاچي بهتر از هيچي.
توي زمانه‌اي كه متوسط مخارج زندگي پايين‌ترين طبقات اجتماع كمتر از 1.000.000 تومان نيست، زن‌ها حاضرند با حقوق 200.000 تومان هم سر كار بروند. نگوييد نيست و نديده‌ايم. من با چشم‌هاي خودم ديده‌ام. زياد هم ديده‌ام. مهم نيست اين پول به كجاي‌شان مي‌رسد. مهم اين است كه مي‌توانند بگويند روي پاي خودمان هستيم و بدون مردها از گرسنگي نمي‌ميريم. همين.
بعد من بيايم از تنها حقي كه به عنوان يك زن دارم و مي‌توانم سر كار نروم و شوهرم موظف است خرجم را بدهد هم بگذرم؟ بروم سر كارهاي پست با حقوق‌هاي پايين و بگذارد به جاي يك نفر (شوهرم)،‌ صد و پنجاه تا آقا بالاسر داشته باشم و هر كسي رسيد بهم دستور بدهد و به شخصيت‌ام توهين كند؟ اين حماقت نيست؟
حالا اين‌ها را ولش... اين صداي وانتي كه يك ربع است پاي پنجره‌ي من داد مي‌زند: خرماي بم... خرماي رطب... خرماي صادراتي... را كجاي دلم بگذارم. اصلاً مي‌ميرم براي آن قسمتش كه خاطرنشان مي‌كند: بيا همه‌ي همسايه‌ها بردن!... آيا من اشتباه مي‌كنم كه خرما همان رطب است يا اين آقا دكتراي ادبيات عرب دارد و يا هوا گرم است و خرما روي دست آدم بماند خيلي بد است و دارد شب مي‌شود و زن و بچه نان مي‌خواهد و خرج زندگي ماهي يك ميليون تومان و فرزند بيشتر زندگي بهتر و انتخابات، حماسه‌ي سياسي-ملي و اصلاً‌ به من چه كه خرما همان رطب است و مهم همان است كه كو خرماخر و خرماخور و خرمافروش. با تشكر.
موهايم را خودم تنها تنها رنگ كرده‌ام و شسته‌ام و آمده‌ام همين‌طور خيس خيس نشسته‌ام پاي كامپيوتر. چون كه اينترنت مخابراتي ما به ندرت آدم است و وقتي كه كمي آدم است، آدمي بايد قدرش را بداند و دم را غنيمت دانسته و آب دستش است زمين بگذارد بپرد پاي گوگل پلاس. چون كه آدمي متأسفانه در اين زمانه اميد ديگري ندارد و حالش هيچ خوب نيست.
بابا رفته بازار و زنگ زده به من كه: من رفتم با پول تو و پول خودم چن تا سكه خريدم چون كه اينطور كه من مي‌بينم رئيس جمهور آينده‌تون آقاي ج مي‌باشه و از همين الأن دهن‌ ملت سرويسه و سكه بالا ميره و بدبخ مي‌شيم و اينا.
- آخه من واسه يه ماه آينده پولمو مي‌خوام و بايد بفروشيمش. سكه به درد سرمايه‌گذاري كوتاه مدت نمي‌خوره.
+ ديگه به شانست بستگي داره.
- شانس منو كه ميدوني عن توشه.
+ هار هار هار هار...
همه مي‌دانند كه شانس من عن تويش هست. حتي خواهرم ميم. به آن نشان كه ظهري كه توي آفتاب جيز گرماي تابستان منتظر تاكسي ايستاده بوديم و نمي‌آمد، برگشت و چپ چپ به من نگاه كرد و يك طور مرده شور ريختت را ببرندي گفت: هميشه اينجا ماشينا صف كشيدنا. حالا اين بار نمي‌دونم چطور شده كه تخمش و ملخ خورده... و من سر به گريبان شرم فرو بردندي و همچنان زير آفتاب شر شر عرق ريختندي و موهايم دسته دسته وز كردندي. و به يقين رستگاران چنين‌اند.


شنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۹۲

318: آليس در دنياي زير مبل‌ها

سرم را مي‌گذارم زمين. به حالت سجده. نه كه خوشم بيايد. سال‌هاست اين حالت را تجربه نكرده‌ام.مثل يوگا مي‌ماند. انگار است كه تمام خون بدنم راه مي‌گيرد به سمت مغزم. زانوهايم به معده‌ام فشار مي‌آورند. نفس‌ام تنگ مي‌شود. قصدم فقط تجربه‌ي يك وضعيت جديد است. سرم را به پهلو مي‌گردانم. چه مي‌بينم؟ پايه‌ي مبل‌ها كه از جاروبرقي ضربه خورده‌اند و رنگ‌شان پريده. يك پلاستيك سفيد كه نمي‌دانم چي تويش هست و يكي آن را زير مبل تپانده. جهان كوتاهي كه سقفش كف نشيمنگاه مبل است. دنيايي به بلنداي بيست سي سانتي‌متر. مي‌توانستم خيلي خيلي كوچك بشوم. بشوم آليس يا خاله‌ريزه‌اي با قاشق سحرآميز. سفر كنم به جهان زير مبل‌ها. جايي كه آشغال‌ها و خرت و پرت‌ها را به زور آنجا مي‌تپانند. دنياي چهارستون‌هاي چوبي. دنياي پاشنه‌هاي پا. دنياي مورچه‌ها و حشرات و گرد و غبار. دنيايي كه هيچ‌كس هيچ‌وقت زحمت خم شدن و نگاه كردن به آنجا را به خودش نمي‌دهد، حتي مهماني كه گيلاسي از دستش غلتيده و زير مبل گم شده.
تلويزيون طبق معمول اين چند ماه گذشته (و منتهي اين بار فشرده‌تر و متبلورتر از هميشه چون كه يك روز مانده به انتخابات) در حال شنگول و منگولي و جست و خيز و وظيفه وظيفه و حماسه حماسه است. حتي عمو قناد بيشتر از هميشه روي اعصابم مي‌رود. چون كه لباس كردي پوشيده و با آن خيك گنده‌اش دارد كردي مي‌رقصد. «ايران» و «ايراني» اين روزها كلمات جنـ.ده‌اي شده است. حتي بچه‌ي چهار ساله‌ي خواهرم را هم كه فقط برنامه‌ي كودك مي‌بيند، جوّ ايراني بودن گرفته. در حالي كه حتي نمي‌داند معناي كشور و جهان و كره‌ي زمين چيست. در حالي كه وقتي با پسرعمه‌مان توي كانادا چت تصويري مي‌كنيم، مجبوريم براي اين بچه توضيح بدهيم كه عمو «پ» خيلي خيلي دور است. حتي از پارك نزديك خانه كه از پنجره معلوم است هم دورتر. حتي از خانه‌ي مامان‌بزرگ هم دورتر. حتي از دريا هم دورتر. زمين يك گردالي است كه ما اينطرفش هستيم و عمو «پ»‌آنطرفش. و بچه معناي «ما بر روي زميني گرد زندگي مي‌كنيم» را نمي‌فهمد و از نظرش كاملاً واضح و مشهود است كه زمين صاف است و ما خر زبان نفهم هستيم.
از خير اينترنت و وبلاگ و گوگل پلاس مي‌گذرم اگرچه خيلي حرف‌ها براي گفتن و در ميان گذاشتن دارم. چند تا فيلم نديده دارم كه براي دانلود زيرنويس‌شان نمي‌توانم به نت وصل شوم، پس بيخيال‌شان مي‌شوم. «ن» اس‌ام‌اس مي‌زند كه شعرهايي را كه به ايميل‌ات فرستادم خواندي؟ يكي از بچه‌هاي پلاس دو تا فيلم كوتاه به جيميل‌ام فرستاده و ازم مي‌خواهد نظر بدهم. جز تشكر بهشان چه مي‌توانم جواب بدهم؟ نمي‌توانم حتي به نت وصل شوم چه برسد به دانلود كردن و ديدن فيلم. توي اين شرايط، رسيدن قبض تلفن دو دوره‌اي به دستم ديگر از آن جوك‌هاست!
شرح هزينه:
هزينه تغيير نام
20000
ماليات
10000
عوارض
7000
آبونه
600
شهري
1500
همراه
3500
هزينه ADSL
250000

يعني بنده 500 تومان با تلفن‌ام حرف زده‌ام و 30.000 دارم پول تلفن مي‌دهم. آنهم به خاطر چنين اينترنتي كه هيچوقت وصل نيست و هميشه فيلـ.تر است و با آن حتي نمي‌توان يك ايميل چك كرد چه برسد كه بخواهي يك فيلم كوتاه بيست دقيقه‌اي دانلود كني.
دانلود نامحدود؟
سرعت 256؟
زكي!
به شوهرم مي‌گويم: اونوقت ماها اينقد ساده‌ايم كه فكر مي‌كنيم فيلـ.ترينگ رو با وي‌پي‌ان و فيلـ.تر شكن دور زديم. اينا هر وقت بخوان، هر بخشي از نت رو كه بخوان قطع يا محدود مي‌كنن. مي‌بيني كه از ديروز تا حالا حتي نمي‌تونيم فيلـ.ترشكنا رو روشن كنيم.
انگار ما ايراني جماعت در «دنياي زير مبل‌ها» زندگي مي‌كنيم. دنيايي با پايه‌هاي چوبي تق و لق. با سقف بيست سي سانتي. هميشه غبارگرفته و پر از آشغال و آلو و گيلاس‌هاي پلاسيده و خشكيده. هميشه همنشين مورچه‌ها و سوسك‌ها و پاشنه‌هاي بوگندوي پاها. هميشه در تاريكي.
جهاني به غايت امن براي خرخاكي‌ها.

جهاني به غايت تنها و افسرده براي ما. چرا كه هيچ‌كس حتي زحمت نگاه كردن به دنياي ما را به خود نمي‌دهد.

شنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۹۲

317: دستورالعمل كاربردي خودشناسي

فهيم عزيزم (وبلاگ گفت و چاي) مي‌گويد كه وقتي به فلان موضوع و بهمان موضوع علاقه‌اي ندارد و هيچگونه جهتگيري در هيچ جهتي ندارد و ديگر هيچ چيزي برايش فرقي با هيچ چيزي نمي‌كند... پس از چه بنويسد؟
بعد از هشت سال اين را مي‌گويد. من بعد از چهار سال به اين نتيجه رسيده‌ام (قرار نيست وبلاگ را تعطيل كنم يا ديگر ننويسم. وبلاگ‌نويسي بيماري‌اي است كه آدم با آن به دنيا مي‌آيد و با آن به گور مي‌رود.). چهارمين سالگرد وبلاگم نزديك است و من حرفي پيدا نمي‌كنم كه نه سيا.سي باشد و نه به فاميل شوهر ربطي داشته باشد و نه درباره‌ي دوست و آشنا و فاميل باشد و نه پاي خانواده در آن وسط كشيده بشود و نه به زن داداش‌ها و شوهر خواهرم توهيني بشود و نه به پدرم (باباي شخص خودم) تويش فحش داده باشم. و نه حتي به خودم چيزي بار كرده باشم كه بعداً نشود آتو دست شوهرم كه وسط هر دعوا بكوبد توي سرم.
اصلاً نمي‌دانم چطور شد كه من دقيقاً هجـ.ده تيـ.ر 88 اولين وبلاگم را ايجاد كردم. لابد اوضاع سيا.سي و آنهمه حرف نگفته در ناخودآگاهم روي هم كوت شده بوده وگرنه چه ربطي مي‌توانست داشته باشد اين چهارسال به آآآآآآآآآآآآآآآآآآآن چهارسال؟ اين تير به آآآآآآآآآآآآآآآآآآن تير؟‌ اين اعتراض به آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآن اعتراض. وبلاگ، روزنوشت‌تر از مال من نمي‌توانيد توي كل بلاگستان پيدا كنيد. يك وبلاگ‌نويس به اين بيرگي كه وسط آنهمه بلبشو داخل و اطراف محيط كارش (آن موقع ميدان بهارستان دقيقاً روبروي مجلس كار مي‌كردم و هر روز حكومت نظا.مي و شلوغي و درگيري و كتك‌خوران بود) و آنهمه بوق و آژير و جيغ و هوار، يك كلمه هم توي وبلاگش به چيزي اشاره نكند و به سنت روزانه‌نويسي‌اش مؤمن بماند.
باز اما تمام اين‌ها دليل نمي‌شود كه هر بار درست در سالگرد تأسيس وبلاگم، دلم اين اندازه نگيرد. سالگرد وبلاگ من،‌ سالگرد اتفاقات غريبي بود و هست.
خواهرزاده‌ام «هـ» كه آن موقع تازه دو ماهه بود تقريباً هم‌پاي وبلاگ من به دنيا آمد و رشد كرد و پا گرفت (بچه‌هاي قديميِ اينجا يادشان هست). دخترك، كه آن روزهاي چند ماهگي‌اش تازه تاتي‌تاتي كنان و تُف‌ريزان مي‌آمد پاي ميز كامپيوتر من و آويزان پاهايم مي‌شد كه بغلش كنم و روز ميز بگذارم و عكس‌هاي وبلاگ‌ها را نشانش بدهم... شايد يادش نيايد كه به آيكون ريز فنجان چاي كنار وبلاگ «گفت و چاي» كه مي‌رسيدم ذوق مي‌كرد و با انگشت تپلش مي‌زد روي صفحه و مي‌گفت: چا... چا... و من مدتي طول كشيد تا فهميدم منظورش البته چاي است!
دخترك حالا چهارساله است و عين بلبل حرف مي‌زند و كمي لوس شده و والدينش صبح تا شب به فكر كلاس‌هاي فوق‌برنامه برايش هستند. ژيمناستيك. باله. موسيقي. نقاشي... دخترك ديگر به آن شيريني نيست و اگر هم محض خنده ازش بخواهم كه بگويد «قسطنطنيه»، به سادگي خواهد گفت.
بچه‌ها بزرگ مي‌شوند. وبلاگ‌ها پير مي‌شوند.
من هم ديگر آن آدم چهار سال پيش نيستم. آن وقت‌ها توي فضاي مجازي هر چيزي برايم تازگي داشت. آدم‌ها. روابط. ايده‌ها. حالا اما ديگر تمايلي به قرار گذاشتن و حرف زدن و آشنا شدن با هيچ وبلاگ‌نويسي و خواننده‌ي وبلاگي را ندارم. خودمانيم همه‌مان يك گـ.هي هستيم. چه اينجا،‌ چه توي دنياي واقعي. فقط اينجا اداي گـ.ه بهتري را در مي‌آوريم.
يك زماني با يك گروهي مي‌رفتيم توچال و دارآباد. آنقدر ور مي‌زديم و دنيا را تحليل مي‌كرديم كه برگشتني كف از دهان‌مان بيرون مي‌ريخت. دانشجوهاي يك لا قباي خاك بر سري بوديم كه حتي پول نداشتيم كه همديگر را به يك چاي و قلـ.يان مهمان كنيم. خشك مي‌رفتيم و خشك برمي‌گشتيم. حالا اما با آدم گدا گشنه جايي نمي‌روم. اگر بدانم يارو مي‌خواهد دانگ‌اش را گردن من بيندازد محال است باهاش يك قدم هم راه بروم. غريبه‌ها كه ول معطل‌اند، آشناها هم اگر پاي‌شان را زيادي از گليم‌شان درازتر كنند، مي‌زنم زير كيون‌شان و از زندگي‌ام مي‌اندازم‌شان بيرون.
اگر بخواهيم واقعاً‌ بهمان خوش بگذرد و اعصاب‌مان بگـ.ا نرود از دست دوستان تازه به دوران رسيده و زن‌هاي سليطه و خاله‌زنك‌شان، خودمان دوتايي بلند مي‌شويم مي‌رويم كوه. بي‌حرف مي‌رويم بالا. به كافه‌ي هميشگي‌مان كه مي‌رسيم بي‌حرف يك جايي براي نشستن پيدا مي‌كنيم. بي‌حرف چاي و قليـ.اني مي‌زنيم و بي‌حرف نهاري مي‌خوريم. خيلي زحمت بكشيم بعد از نهار براي پراندن چرت‌مان، نگاهي به تخت‌هاي بغلي مي‌اندازيم و زوج‌هاي ديگر را تحليل مي‌كنيم و درباره‌شان حدس‌هايي مي‌زنيم. و اين‌ها تنها حرف‌هايي هستند كه رفت و برگشت مي‌زنيم. اصلاً هم بد و غمگين و اين‌ها نيست. ما فقط خيلي همديگر را شناخته‌ايم و خيلي به خورد هم رفته‌ايم. گور باباي همه. پايش كه بيفتد آنهمه دوست و آشنا، غريبه مي‌شوند. قبل از ازدواج، آدم اين‌ها را نمي‌داند. يك حالت تخـ.مي- رمانتيكي نسبت به همه چيز دارد. بعد البته درست مي‌شود. جاي نگراني نيست.
اولين چيزي كه امثال من بعد از ازدواج ياد مي‌گيرند اين است: خودت هستي و خودت. هيچ‌كس بهت كمكي نمي‌كند. همه فقط دنبال نقطه‌ضعف‌ات مي‌گردند تا با آن تحقيرت كنند و سوارت شوند. دست و پاهاي اضافي را از زندگي‌ات بيرون بكش. خودت را جمع كن. دور خودت حلقه بزن و استقلال خودت را به دست بياور. اينطوري مي‌تواني از پس زندگي مشترك بربيايي، وگرنه ول‌معطلي.
براي اينكه خودتان را پيدا كنيد و بفهميد كجاي دنيا هستيد، ازدواج كنيد. (بعدش البته مي‌توانيد طلاق بگيريد. اصراري نيست.)

براي اينكه نهايت ظرفيت تحمل‌تان را بفهميد، بچه‌دار شويد. (بعدش البته كيونتان پاره است، چون اين يكي تا آخر عمر ول كن‌تان نيست.)