یکشنبه، تیر ۰۹، ۱۳۹۲

320: جعبه يا به قول بابابزرگم دخمه‌ي فريدان

عاقبت جعبه را از زير تختم نجات دادم. مامان آنقدر پتو و لحاف و روتختي و ملحفه اضافي‌اش را چپانده زير تشك تخت من، كه تشك‌اش شده همطراز لبه‌ي تخت. هر وقت هم بهش بگويي اين‌ها را اگر لازم نداري بريز دور، مي‌گويد اين يكي مال زيرانداز سيزده به در است. آن يكي پتوي سربازي برادرت است. اين يكي جنس‌اش خوب است. آن يكي مال دوران نامزدي‌مان بوده. اين يكي را فلاني كادوي عروسي بهمان داده. خلاصه اين‌ها به جانش بسته‌اند. هيچ‌كس توانايي دور ريختن اين رختخواب‌هاي اضافي را نداشته و نخواهد داشت. اين از اين.
اما وقتي آمديم اين آپارتمان طبقه‌ي چهارم بي‌آسانسور و از حياط خانه‌هاي قبلي محروم شديم، من مجبور شدم گلدان‌هاي كاكتوس‌ام را به اين و آن بذل و بخشش كنم (بدون ردخور همه‌شان را نابود كردند. فقط يك آلوئه‌ورا از زير دست عمه نجات پيدا كرده و هنوز زنده است) و بساط نقاشي و رنگ و روغن و سه‌پايه و بساط طرح برجسته روي سفال و تمام كارهاي دستي كثيف‌ام را جمع كنم و بتپانم توي يك جعبه زير تخت‌ام. بعد هم مامان رختخواب‌هاي اضافي‌اش را چيد روي چهارپايه‌ي زير تخت و آمد بالا تا لبه‌ي تخت و يك تشك كت و كلفت تخت هم انداخت رويش كه عين جنازه سنگين است و اطرافش هم جاي دست ندارد.
اين شد كه من براي مدت‌ها از اين جعبه دور ماندم تا امروز. امروز عاقبت تخت را كلاً باز كرديم و  جمع كرديم و برديم انباري و قرار شد اين دو سه ماه باقيمانده را تا رفتن سر خانه‌ام، جهيزيه‌ام را بچينم گوشه‌ي اتاقم تا اتاق مامان اين‌ها كمي خلوت‌تر بشود. طفلكي مامان قاطي آنهمه اثاثيه كه روي سر هم چيده، داشت خفه مي‌شد.
جعبه را مي‌گذارم وسط اتاق. سعي مي‌كنم با جابجا كردن محتوياتش كمي بيشتر جا باز كنم براي وسايل باقيمانده زير تخت. جعبه پر از كتاب‌هاي دوران دانشگاه‌ام و سالنامه‌ها و دفترهاي خاطراتم از سال 75-76 به اين طرف است. آدم وقتي مدت‌ها دفترهاي خاطرات و نامه‌هاي دوستانش را يك جايي مي‌تپاند و مثلاً بعد از سال‌ها دوباره نگاه‌شان مي‌كند مي‌فهمد كه چقدر تغيير كرده و پير شده و آن خاطرات چقدر دور شده‌اند و يك زماني چه چيزهايي مي‌خواسته و چه آدم‌هايي توي زندگي‌اش بوده‌اند.
هر دفتري را كه باز مي‌كردم دنيايي پيش چشمم گسترده مي‌شد. مثلاً يكي‌شان دنياي يك دختر دبيرستاني بود كه با معلم ادبياتش دوست صميمي بود و خيلي دوستش داشت و حرف‌ها و كارهايش خيلي برايش مهم بود. يك دختر احساساتي عاشق و شاعرپيشه. الان نه از آن معلم خبري دارم (تا چند سال هنوز دورادور با هم رابطه تلفني داشتيم تا اينكه تلفن‌اش را گم كردم) و نه عاشق‌ام و نه شاعر (دفترهاي شعرم را سوزاندم كه ديگر نخوانم‌شان و از مزخرفات احساساتي آن دختربچه‌ي احمق كه بودم، كمتر خجالت بكشم).
وقتي زندگي آن دختر را ورق مي‌زدم، حس كردم مي‌شناسمش ولي قيافه‌اش درست يادم نيست و خاطراتم ازش مبهم و مبهم‌تر مي‌شود. عين خواهري كه در همان سال‌هاي كودكي مرده و حالا كه بهش فكر مي‌كني انگار قصه‌اي بوده كه مادرت يك شب قبل از خواب برايت تعريف كرده. انگار اين خواهر هيچوقت نبوده و با هم خاطرات مشتركي نداشته‌ايد و با اينهمه، وقتي چشمت به عكس مشتركي از كودكي‌تان مي‌افتد كه او هم در آن هست... بغض گلويت را مي‌گيرد...
وقتي به خودم آمدم ديدم دفترها را يك به يك اطرافم چيده‌ام و هاج و واج و با حالي خراب بهشان خيره شده‌ام.
- كاش كاش كاش وقت داشتم كه همين حالا همه‌شان را دوباره بخوانم. دوباره آن زندگي را مرور كنم. دوباره به ياد بياورم چه كسي بوده‌ام... كاش هنوز آن آدم بودم.
داشتم فكر مي‌كردم كه چرا اينطوري شده‌ام؟‌ چرا ديگر نقاشي نمي‌كنم. تابلوهاي سفالي انتزاعي نمي‌سازم. ابزارهاي كار با گل را توي دستم گرفتم. هنوز از آخرين باري كه باهاشان كار كرده‌بودم گلي بودند. با دستمال خيس لكه‌هاي خشكيده‌ي گل را از روي‌شان پاك كردم. دلم ضعف رفت براي لمس گل. تراشيدن و شكل دادنش. رنگ‌هاي آكريليك را باز كردم. تيوب‌هايشان باد كرده و تركيده بود. درهايشان را با انبردست به زور باز كردم. خشكيده و سفت شده‌بودند. در تيوب‌هاي رنگ روغن كه اصلاً باز نمي‌شد. بيخيالش شدم.
ابزارهاي مسي... قلمو‌ها... رنگ‌ها... آرشيو نقاشي‌ها... دفترهاي خاطرات... نامه‌ها... كارت‌پستال‌ها... عكس‌ها... گل‌هاي خشك كرده... گذشته با چنگ و دندان از همه‌سو بهم حمله كرده بود. يكهو نفس‌ام بند آمد. بريدم. سريع دوباره جمع‌شان كردم و تپاندم توي جعبه و در جعبه را گذاشتم. خودم را نجات دادم.
به نظرم حتي در فيلم‌هاي ترسناك، حتي در تاريك‌ترين معابد مخفي جنگل‌هاي آمازون، حتي در مرموزترين دخمه‌هاي فراعنه، چنين طلسم سياهي از وحشت و غم و پشيماني و چهره‌هاي آدم‌هاي مرده، هرگز در كمين هيچ‌كس نبوده‌است. اين جعبه پر از مرگ است. پر از چيزهاي از دست رفته. پر از آرزوهاي من. عشق‌هايم. آدم‌هايي كه زماني نفس‌ام بودند و حالا از يادآوري نامشان هم عق‌ام مي‌گيرد.
مثلاً يك نفر بود كه مدت‌ها بود فراموش كرده‌بودم چقدر آزارم داده. خودش را و تمام خاطراتش را داشتم فراموش مي‌كردم اما اين دفترها را كه ورق زدم، دوباره شدم همان آدمي كه آزار مي‌ديد و مي‌رنجيد و دستش هم به هيچ كجا بند نبود.
رسيدم به شوهرم. شوهرم در دفترهاي آن موقع پسرك زيادي مبادي آداب و لفظ قلمي بود كه به عنوان يك دوست خيلي براي من احترام قائل بود و نمي‌دانم چطور حماقت‌هاي من به نظرش جذاب مي‌آمد. نمي‌دانم. شايد اگر من هم به جاي او بودم آن دختر پرانرژي و مدعي و پر از آرزو و خيال و داستان و نقاشي را دوست داشتم.
اما حالا چه كسي زن سي و سه‌ساله‌اي كه هيچ آرزويي ندارد و دل و دماغ هيچ كاري ندارد و درهاي ذهن‌اش را به كل تخته كوبيده و گل گرفته و صبح تا شب غر مي‌زند و هميشه اخموست و كم كم دارد چاق مي‌شود را مي‌خواهد؟
من ديگر دوست داشتني نيستم. خودم هم از خودم متنفر شده‌ام. از زندگي‌ام...  از گذشته‌ام... از آدمي كه بوده‌ام... از چيزهايي كه مي‌خواسته‌ام...
چه كسي مي‌تواند چنين توده‌اي از افسردگي و كسالت را دوست بدارد؟
آيا نبايد دوباره ديوانگي كنم؟ از همان كارهايي كه الأن به نظرم «وقت تلف‌كني» و «الافي» و «پول توي جوي آب ريختن» و «عمر به باد دادن» مي‌آيد؟ آيا نبايد دوباره دختري بشوم كه او عاشقش بود؟

از نظر يك زن خانه‌دار:
هر فضاي خالي، يك انباري بالقوه است براي خرت و پرت‌هاي اضافي.
هر كار هنري صرفاً يك مولد بالقوه‌ي كثيفي و خاك و رنگ و به هم ريختگي است.
هر وقت اضافه‌اي، فرصتي طلايي براي سر و سامان دادن به خانه و زندگي يا رسيدن به سر و ظاهر خود و ورزش و كلاس زبان و شستن ملحفه‌ها و پرده‌ها و سبزي گرفتن و پاك كردن و سرخ كردن براي ماه‌هاي آينده است.

تمام اين‌ها را مي‌دانم. منطقي هم هستند. چون حالا من يك زن خانه‌دارم و ديگران ازم انتظارات ديگري دارند. مثلاً همين شوهرم كه هنوز از من همان دختر سر به هواي هنرمند را مي‌خواهد كه زماني دوستش داشته، به علاوه از من قرمه‌سبزي خوشمزه و دعوت كردن مداوم خانواده و فاميل و دوستانش و ملحفه‌هاي تميز و پيراهن‌هاي اتو شده هم مي‌خواهد. چيزهايي كه دوازده سال پيش هيچ‌كس از آن دختر سر به هواي هنرمند انتظارش را نداشت. دوازده سال پيش من توي فكر خانه خريدن نبودم. قسط نداشتم. شوهر و فاميل شوهر نداشتم. دعوت و پاگشا نمي‌شدم و كسي ازم انتظار نداشت براي ديدن خانه‌ام يا جهيزيه‌ام دعوتش كنم. دوازده سال پيش كار من اين بود:
دانشجو بودن. داستان نوشتن. وراجي با استاد فلسفه. ول گشتن توي جلسات ادبي. به گند كشيدن خانه و زندگي مادر بيچاره‌ام با كار سفال و نقاشي. و درس خواندن صرفاً در شب‌هاي امتحان.
آن آدم چه ربطي دارد به اين آدم حالا؟ آيا من حق ندارم كه افسرده شده‌باشم با اينهمه مسئوليت و فكر و خيال و فشار مالي و رواني امروزم؟
از آدم چه توقعاتي دارند به خدا!
 با اينحال يك حس عميق «نارضايتي» از كل اين پروسه دارم كه وادارم مي‌كند به امكان «دوباره شاعر و نويسنده و نقاش و سفالگر شدن» فكر كنم. به اينكه شايد بشود با صرف‌نظر كردن از بعضي چيزها، خوشي‌ها، رفت و آمدها، مثل ديگران بودن‌ها، كم نياوردن‌ها مقابل نوعروسان فاميل و دوستان، چاق شدن و زشت بودن و انداختن كمي از بار خانه‌داري به گردن شوهرم، دوباره كمي همان «من قبلي» بشوم.
شايد براي زنده ماندن و نفس كشيدن، لازم است كمي به خودم و فانتزي‌هايم برگردم و خودخواه و خودسر و بي‌فكر باشم. از آن همسراني كه هيچ‌كس دلش نمي‌خواهد داشته باشد.
شايد مردها - عليرغم چيزي كه فكر مي‌كنند- به چنين زني براي زندگي زير يك سقف نياز دارند.
شايد مردها هم دلشان مي‌خواهد عاشق بمانند، و يك زن معمولي خوب فانتزي‌هاي يك مرد را برآورده نمي‌كند.

براي خاطر خودم، براي خاطر شوهرم، بايد دوباره همان آدم گذشته بشوم.
------------------------------------------------------------------
پ.ن: بابابزرگم لُر بود. هر وقت در انباري پر از آت و آشغال مامان بزرگم را باز مي‌كرد دو دستي بر سرش مي‌زد و مي‌گفت: بپا! اين كه دخمه‌ي فريدانه!
بابابزرگم عاشق شاهنامه فردوسي بود.
بابابزرگم مثل تمام همداني‌ها «واو» را در كلمات به «الف» تبديل مي‌كرد. چون از نظرش حرف «واو» دركلمه، «غير رسمي»، «غير ادبي» و «تهروني» بود.

سه‌شنبه، تیر ۰۴، ۱۳۹۲

319: روحاني مچكريم

كيك مي‌پزم. مو رنگ مي‌كنم. ابرو بر مي‌دارم. بافتني مي‌بافم. آب حوض مي‌كشم. پيرزن خفه مي‌كنم. هر كس هر كاري بخواهد همين‌طور مفت و مجاني برايش مي‌كنم.
فقط يك كار نمي‌كنم: سر كار با حقوق ثابت و ساعت كار معين نمي‌روم.
چرا؟
چون كه كار بدون تخصص يعني حمالي مفت. يعني همه جوره حق‌ات را بخورند و همه‌جوره حمالي كني و كولي بدهي و تا هر ساعتي ازت بخواهند سر كار بماني و اضافه كاري و عيدي و سنوات و هيچ رقم مزايا هم نگيري و براي اينكه بيمه‌ات هم نكنند، هر شش ماه يك بار بزنند زير كيونت و بيرونت كنند و يكي ديگر را بياورند سر جايت بنشانند.
از حمالي مفت و حرف شنيدن از هر خر بيسواد دهاتي‌اي خسته شده‌ام. در كشوري كه همه‌ي قوانين به نفع مردان است و مرد مي‌تواند هر جور كه دلش بخواهد بتازاند، زن هم بايد از راه‌هاي درروي قوانين به نفع خودش استفاده كند. مثلاً زوجي را مي‌شناسم كه مرده همه‌جور زنه را اذيت مي‌كند و همين مانده كه وسط گل فرش بريند و به زنش بگويد پاك كن، فقط به استناد اينكه مرد وظيفه ندارد توي خانه كار كند و كار توي خانه وظيفه‌ي زن است و اين زن است كه دلش براي وسايل زندگي و جهيزيه‌اي كه با خودش آورده مي‌سوزد و زن است كه در صورت كثيفي و به هم ريختگي خانه از سوي همه كس حتي خانواده خودش شماتت مي‌شود و تنبلي و شلختگي محكوم مي‌شود. اين مرد از سنت‌هاي جامعه‌اش و فرهنگ مرد سالار جامعه‌اش به نفع خودش استفاده مي‌كند و تا دنيا دنياست و اينجا ايران است، در صورت بروز هرجور اختلافي ميان‌شان همه به نفع او حكم مي‌دهند. بعد همسر اين آقا فقط به اين دليل كه از توي خانه ماندن و خساست شوهرش و اينكه هر وقت دلش مي‌خواهد و هر چقدر دلش بخواهد براي زن و زندگي‌اش هزينه مي‌كند به ستوه آمده و مي‌خواهد بچه‌اش را بگذارد مهد كودك و برود سر كار.
تا اينجا حق با زن است اما اگر از زاويه‌ي ديگري به اين ماجرا نگاه كنيم اينطوري مي‌شود:
يارو رفته زني گرفته كه بر طبق قوانين ا.سلامي بايد خرجش را بدهد و بلاه بلاه بلاه. در عوض طبق همين قوانين زن فقط در چند مورد بايد از مرد اطاعت كند كه مربوط به صكس و محل سكونت و خروج بي‌اجازه از خانه و حفظ حجاب است. اما اين بابا با بدرفتاري و آزار و اذيت، زن را وادار كرده كه برود سر كار و خرج زندگيش توي خانه‌ي مرد را هم  بدهد. تمام وظايف خانه را هم به دوش بكشد. بچه‌داري هم بكند. در حالي كه اين‌ها در قوانين اصلاً جزء وظايف يك زن متأهل مسلمان شمرده نمي‌شوند.
پس براي چه رفتي زن گرفتي؟ براي صكس مفت و مجاني؟ براي اينكه يك بچه هم داشته باشي و يكي هم بالاي سرش باشد بزرگش كند و بعدها بي‌پشت هم نماني؟ براي اينكه يكي توي خانه‌ات باشد كه برايت بشويد و بپزد و پول بياورد و بچه بزرگ كند و شب به شب هم بهت سرويس بدهد؟ پول دانه به دانه‌ي اين خدمات را اگر مي‌خواستي به غريبه‌ها بدهي چقدر پايت در مي‌آمد؟ به اندازه‌ي يك لقمه ناني كه جلوي زنت مي‌گذاري و احترامي كه بايد به خودش و خانواده‌اش بگذاري هم نبود؟
پس چه چيز اين ا.سلام به نفع ما زن‌هاست؟ مهريه؟ هماني كه توي سر و كله‌ي هم زديد تا تصويب كرديد كه 100 سكه‌اش را بيشتر نمي‌توان اجرا گذاشت و آنهم بعد از طي كردن هفت خوان رستم؟ كه شاهد بياور كه يارو ديوانه و رواني است. اثبات كن كه يارو عين سگ كتك‌ات مي‌زند. هزار تا دليل بياور كه پول دارد و خانه دارد و ماشين دارد و همه را به نام اين و آن كرده كه مهريه‌ي تو را ندهد. هفتاد هزار تا علت بياور كه نمي‌شود با اين بابا زير يك سقف زندگي كرد و ناشزه و اين كوفت و زهرمارها ديگر چه پدرسوختگي‌اي است و آدم حتي توي زندان هم مجبور به صكس اجباري با كسي نيست و حتي زن فا.حشه شرف دارد به زني كه به خاطر قوانين و فرهنگ تخـ.مي شما مجبور است به خاطر يك لقمه نان با شوهرش صكس بي‌عشق داشته باشد.
زن‌هايي كه سر كار مي‌روند (با اجازه‌ي مستقيم شوهر) به حقوق و مزاياي ناچيز راضي‌اند. چرا؟ چون از بس غير اجتماعي و بي‌سواد و بي‌اطلاع و استثمار شده‌اند كه حتي نمي‌دانند حقوق‌شان چيست كه بخواهند از آن دفاع كنند. حقوق؟ چه كسي اينجا براي اين چيزها تره خرد مي‌كند. هر وقت خواستيم حقي را زنده كنيم دهان‌مان را سرويس كردند و حق‌مان را هم ندادند. بيخيال. كاچي بهتر از هيچي.
توي زمانه‌اي كه متوسط مخارج زندگي پايين‌ترين طبقات اجتماع كمتر از 1.000.000 تومان نيست، زن‌ها حاضرند با حقوق 200.000 تومان هم سر كار بروند. نگوييد نيست و نديده‌ايم. من با چشم‌هاي خودم ديده‌ام. زياد هم ديده‌ام. مهم نيست اين پول به كجاي‌شان مي‌رسد. مهم اين است كه مي‌توانند بگويند روي پاي خودمان هستيم و بدون مردها از گرسنگي نمي‌ميريم. همين.
بعد من بيايم از تنها حقي كه به عنوان يك زن دارم و مي‌توانم سر كار نروم و شوهرم موظف است خرجم را بدهد هم بگذرم؟ بروم سر كارهاي پست با حقوق‌هاي پايين و بگذارد به جاي يك نفر (شوهرم)،‌ صد و پنجاه تا آقا بالاسر داشته باشم و هر كسي رسيد بهم دستور بدهد و به شخصيت‌ام توهين كند؟ اين حماقت نيست؟
حالا اين‌ها را ولش... اين صداي وانتي كه يك ربع است پاي پنجره‌ي من داد مي‌زند: خرماي بم... خرماي رطب... خرماي صادراتي... را كجاي دلم بگذارم. اصلاً مي‌ميرم براي آن قسمتش كه خاطرنشان مي‌كند: بيا همه‌ي همسايه‌ها بردن!... آيا من اشتباه مي‌كنم كه خرما همان رطب است يا اين آقا دكتراي ادبيات عرب دارد و يا هوا گرم است و خرما روي دست آدم بماند خيلي بد است و دارد شب مي‌شود و زن و بچه نان مي‌خواهد و خرج زندگي ماهي يك ميليون تومان و فرزند بيشتر زندگي بهتر و انتخابات، حماسه‌ي سياسي-ملي و اصلاً‌ به من چه كه خرما همان رطب است و مهم همان است كه كو خرماخر و خرماخور و خرمافروش. با تشكر.
موهايم را خودم تنها تنها رنگ كرده‌ام و شسته‌ام و آمده‌ام همين‌طور خيس خيس نشسته‌ام پاي كامپيوتر. چون كه اينترنت مخابراتي ما به ندرت آدم است و وقتي كه كمي آدم است، آدمي بايد قدرش را بداند و دم را غنيمت دانسته و آب دستش است زمين بگذارد بپرد پاي گوگل پلاس. چون كه آدمي متأسفانه در اين زمانه اميد ديگري ندارد و حالش هيچ خوب نيست.
بابا رفته بازار و زنگ زده به من كه: من رفتم با پول تو و پول خودم چن تا سكه خريدم چون كه اينطور كه من مي‌بينم رئيس جمهور آينده‌تون آقاي ج مي‌باشه و از همين الأن دهن‌ ملت سرويسه و سكه بالا ميره و بدبخ مي‌شيم و اينا.
- آخه من واسه يه ماه آينده پولمو مي‌خوام و بايد بفروشيمش. سكه به درد سرمايه‌گذاري كوتاه مدت نمي‌خوره.
+ ديگه به شانست بستگي داره.
- شانس منو كه ميدوني عن توشه.
+ هار هار هار هار...
همه مي‌دانند كه شانس من عن تويش هست. حتي خواهرم ميم. به آن نشان كه ظهري كه توي آفتاب جيز گرماي تابستان منتظر تاكسي ايستاده بوديم و نمي‌آمد، برگشت و چپ چپ به من نگاه كرد و يك طور مرده شور ريختت را ببرندي گفت: هميشه اينجا ماشينا صف كشيدنا. حالا اين بار نمي‌دونم چطور شده كه تخمش و ملخ خورده... و من سر به گريبان شرم فرو بردندي و همچنان زير آفتاب شر شر عرق ريختندي و موهايم دسته دسته وز كردندي. و به يقين رستگاران چنين‌اند.


شنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۹۲

318: آليس در دنياي زير مبل‌ها

سرم را مي‌گذارم زمين. به حالت سجده. نه كه خوشم بيايد. سال‌هاست اين حالت را تجربه نكرده‌ام.مثل يوگا مي‌ماند. انگار است كه تمام خون بدنم راه مي‌گيرد به سمت مغزم. زانوهايم به معده‌ام فشار مي‌آورند. نفس‌ام تنگ مي‌شود. قصدم فقط تجربه‌ي يك وضعيت جديد است. سرم را به پهلو مي‌گردانم. چه مي‌بينم؟ پايه‌ي مبل‌ها كه از جاروبرقي ضربه خورده‌اند و رنگ‌شان پريده. يك پلاستيك سفيد كه نمي‌دانم چي تويش هست و يكي آن را زير مبل تپانده. جهان كوتاهي كه سقفش كف نشيمنگاه مبل است. دنيايي به بلنداي بيست سي سانتي‌متر. مي‌توانستم خيلي خيلي كوچك بشوم. بشوم آليس يا خاله‌ريزه‌اي با قاشق سحرآميز. سفر كنم به جهان زير مبل‌ها. جايي كه آشغال‌ها و خرت و پرت‌ها را به زور آنجا مي‌تپانند. دنياي چهارستون‌هاي چوبي. دنياي پاشنه‌هاي پا. دنياي مورچه‌ها و حشرات و گرد و غبار. دنيايي كه هيچ‌كس هيچ‌وقت زحمت خم شدن و نگاه كردن به آنجا را به خودش نمي‌دهد، حتي مهماني كه گيلاسي از دستش غلتيده و زير مبل گم شده.
تلويزيون طبق معمول اين چند ماه گذشته (و منتهي اين بار فشرده‌تر و متبلورتر از هميشه چون كه يك روز مانده به انتخابات) در حال شنگول و منگولي و جست و خيز و وظيفه وظيفه و حماسه حماسه است. حتي عمو قناد بيشتر از هميشه روي اعصابم مي‌رود. چون كه لباس كردي پوشيده و با آن خيك گنده‌اش دارد كردي مي‌رقصد. «ايران» و «ايراني» اين روزها كلمات جنـ.ده‌اي شده است. حتي بچه‌ي چهار ساله‌ي خواهرم را هم كه فقط برنامه‌ي كودك مي‌بيند، جوّ ايراني بودن گرفته. در حالي كه حتي نمي‌داند معناي كشور و جهان و كره‌ي زمين چيست. در حالي كه وقتي با پسرعمه‌مان توي كانادا چت تصويري مي‌كنيم، مجبوريم براي اين بچه توضيح بدهيم كه عمو «پ» خيلي خيلي دور است. حتي از پارك نزديك خانه كه از پنجره معلوم است هم دورتر. حتي از خانه‌ي مامان‌بزرگ هم دورتر. حتي از دريا هم دورتر. زمين يك گردالي است كه ما اينطرفش هستيم و عمو «پ»‌آنطرفش. و بچه معناي «ما بر روي زميني گرد زندگي مي‌كنيم» را نمي‌فهمد و از نظرش كاملاً واضح و مشهود است كه زمين صاف است و ما خر زبان نفهم هستيم.
از خير اينترنت و وبلاگ و گوگل پلاس مي‌گذرم اگرچه خيلي حرف‌ها براي گفتن و در ميان گذاشتن دارم. چند تا فيلم نديده دارم كه براي دانلود زيرنويس‌شان نمي‌توانم به نت وصل شوم، پس بيخيال‌شان مي‌شوم. «ن» اس‌ام‌اس مي‌زند كه شعرهايي را كه به ايميل‌ات فرستادم خواندي؟ يكي از بچه‌هاي پلاس دو تا فيلم كوتاه به جيميل‌ام فرستاده و ازم مي‌خواهد نظر بدهم. جز تشكر بهشان چه مي‌توانم جواب بدهم؟ نمي‌توانم حتي به نت وصل شوم چه برسد به دانلود كردن و ديدن فيلم. توي اين شرايط، رسيدن قبض تلفن دو دوره‌اي به دستم ديگر از آن جوك‌هاست!
شرح هزينه:
هزينه تغيير نام
20000
ماليات
10000
عوارض
7000
آبونه
600
شهري
1500
همراه
3500
هزينه ADSL
250000

يعني بنده 500 تومان با تلفن‌ام حرف زده‌ام و 30.000 دارم پول تلفن مي‌دهم. آنهم به خاطر چنين اينترنتي كه هيچوقت وصل نيست و هميشه فيلـ.تر است و با آن حتي نمي‌توان يك ايميل چك كرد چه برسد كه بخواهي يك فيلم كوتاه بيست دقيقه‌اي دانلود كني.
دانلود نامحدود؟
سرعت 256؟
زكي!
به شوهرم مي‌گويم: اونوقت ماها اينقد ساده‌ايم كه فكر مي‌كنيم فيلـ.ترينگ رو با وي‌پي‌ان و فيلـ.تر شكن دور زديم. اينا هر وقت بخوان، هر بخشي از نت رو كه بخوان قطع يا محدود مي‌كنن. مي‌بيني كه از ديروز تا حالا حتي نمي‌تونيم فيلـ.ترشكنا رو روشن كنيم.
انگار ما ايراني جماعت در «دنياي زير مبل‌ها» زندگي مي‌كنيم. دنيايي با پايه‌هاي چوبي تق و لق. با سقف بيست سي سانتي. هميشه غبارگرفته و پر از آشغال و آلو و گيلاس‌هاي پلاسيده و خشكيده. هميشه همنشين مورچه‌ها و سوسك‌ها و پاشنه‌هاي بوگندوي پاها. هميشه در تاريكي.
جهاني به غايت امن براي خرخاكي‌ها.

جهاني به غايت تنها و افسرده براي ما. چرا كه هيچ‌كس حتي زحمت نگاه كردن به دنياي ما را به خود نمي‌دهد.

شنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۹۲

317: دستورالعمل كاربردي خودشناسي

فهيم عزيزم (وبلاگ گفت و چاي) مي‌گويد كه وقتي به فلان موضوع و بهمان موضوع علاقه‌اي ندارد و هيچگونه جهتگيري در هيچ جهتي ندارد و ديگر هيچ چيزي برايش فرقي با هيچ چيزي نمي‌كند... پس از چه بنويسد؟
بعد از هشت سال اين را مي‌گويد. من بعد از چهار سال به اين نتيجه رسيده‌ام (قرار نيست وبلاگ را تعطيل كنم يا ديگر ننويسم. وبلاگ‌نويسي بيماري‌اي است كه آدم با آن به دنيا مي‌آيد و با آن به گور مي‌رود.). چهارمين سالگرد وبلاگم نزديك است و من حرفي پيدا نمي‌كنم كه نه سيا.سي باشد و نه به فاميل شوهر ربطي داشته باشد و نه درباره‌ي دوست و آشنا و فاميل باشد و نه پاي خانواده در آن وسط كشيده بشود و نه به زن داداش‌ها و شوهر خواهرم توهيني بشود و نه به پدرم (باباي شخص خودم) تويش فحش داده باشم. و نه حتي به خودم چيزي بار كرده باشم كه بعداً نشود آتو دست شوهرم كه وسط هر دعوا بكوبد توي سرم.
اصلاً نمي‌دانم چطور شد كه من دقيقاً هجـ.ده تيـ.ر 88 اولين وبلاگم را ايجاد كردم. لابد اوضاع سيا.سي و آنهمه حرف نگفته در ناخودآگاهم روي هم كوت شده بوده وگرنه چه ربطي مي‌توانست داشته باشد اين چهارسال به آآآآآآآآآآآآآآآآآآآن چهارسال؟ اين تير به آآآآآآآآآآآآآآآآآآن تير؟‌ اين اعتراض به آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآن اعتراض. وبلاگ، روزنوشت‌تر از مال من نمي‌توانيد توي كل بلاگستان پيدا كنيد. يك وبلاگ‌نويس به اين بيرگي كه وسط آنهمه بلبشو داخل و اطراف محيط كارش (آن موقع ميدان بهارستان دقيقاً روبروي مجلس كار مي‌كردم و هر روز حكومت نظا.مي و شلوغي و درگيري و كتك‌خوران بود) و آنهمه بوق و آژير و جيغ و هوار، يك كلمه هم توي وبلاگش به چيزي اشاره نكند و به سنت روزانه‌نويسي‌اش مؤمن بماند.
باز اما تمام اين‌ها دليل نمي‌شود كه هر بار درست در سالگرد تأسيس وبلاگم، دلم اين اندازه نگيرد. سالگرد وبلاگ من،‌ سالگرد اتفاقات غريبي بود و هست.
خواهرزاده‌ام «هـ» كه آن موقع تازه دو ماهه بود تقريباً هم‌پاي وبلاگ من به دنيا آمد و رشد كرد و پا گرفت (بچه‌هاي قديميِ اينجا يادشان هست). دخترك، كه آن روزهاي چند ماهگي‌اش تازه تاتي‌تاتي كنان و تُف‌ريزان مي‌آمد پاي ميز كامپيوتر من و آويزان پاهايم مي‌شد كه بغلش كنم و روز ميز بگذارم و عكس‌هاي وبلاگ‌ها را نشانش بدهم... شايد يادش نيايد كه به آيكون ريز فنجان چاي كنار وبلاگ «گفت و چاي» كه مي‌رسيدم ذوق مي‌كرد و با انگشت تپلش مي‌زد روي صفحه و مي‌گفت: چا... چا... و من مدتي طول كشيد تا فهميدم منظورش البته چاي است!
دخترك حالا چهارساله است و عين بلبل حرف مي‌زند و كمي لوس شده و والدينش صبح تا شب به فكر كلاس‌هاي فوق‌برنامه برايش هستند. ژيمناستيك. باله. موسيقي. نقاشي... دخترك ديگر به آن شيريني نيست و اگر هم محض خنده ازش بخواهم كه بگويد «قسطنطنيه»، به سادگي خواهد گفت.
بچه‌ها بزرگ مي‌شوند. وبلاگ‌ها پير مي‌شوند.
من هم ديگر آن آدم چهار سال پيش نيستم. آن وقت‌ها توي فضاي مجازي هر چيزي برايم تازگي داشت. آدم‌ها. روابط. ايده‌ها. حالا اما ديگر تمايلي به قرار گذاشتن و حرف زدن و آشنا شدن با هيچ وبلاگ‌نويسي و خواننده‌ي وبلاگي را ندارم. خودمانيم همه‌مان يك گـ.هي هستيم. چه اينجا،‌ چه توي دنياي واقعي. فقط اينجا اداي گـ.ه بهتري را در مي‌آوريم.
يك زماني با يك گروهي مي‌رفتيم توچال و دارآباد. آنقدر ور مي‌زديم و دنيا را تحليل مي‌كرديم كه برگشتني كف از دهان‌مان بيرون مي‌ريخت. دانشجوهاي يك لا قباي خاك بر سري بوديم كه حتي پول نداشتيم كه همديگر را به يك چاي و قلـ.يان مهمان كنيم. خشك مي‌رفتيم و خشك برمي‌گشتيم. حالا اما با آدم گدا گشنه جايي نمي‌روم. اگر بدانم يارو مي‌خواهد دانگ‌اش را گردن من بيندازد محال است باهاش يك قدم هم راه بروم. غريبه‌ها كه ول معطل‌اند، آشناها هم اگر پاي‌شان را زيادي از گليم‌شان درازتر كنند، مي‌زنم زير كيون‌شان و از زندگي‌ام مي‌اندازم‌شان بيرون.
اگر بخواهيم واقعاً‌ بهمان خوش بگذرد و اعصاب‌مان بگـ.ا نرود از دست دوستان تازه به دوران رسيده و زن‌هاي سليطه و خاله‌زنك‌شان، خودمان دوتايي بلند مي‌شويم مي‌رويم كوه. بي‌حرف مي‌رويم بالا. به كافه‌ي هميشگي‌مان كه مي‌رسيم بي‌حرف يك جايي براي نشستن پيدا مي‌كنيم. بي‌حرف چاي و قليـ.اني مي‌زنيم و بي‌حرف نهاري مي‌خوريم. خيلي زحمت بكشيم بعد از نهار براي پراندن چرت‌مان، نگاهي به تخت‌هاي بغلي مي‌اندازيم و زوج‌هاي ديگر را تحليل مي‌كنيم و درباره‌شان حدس‌هايي مي‌زنيم. و اين‌ها تنها حرف‌هايي هستند كه رفت و برگشت مي‌زنيم. اصلاً هم بد و غمگين و اين‌ها نيست. ما فقط خيلي همديگر را شناخته‌ايم و خيلي به خورد هم رفته‌ايم. گور باباي همه. پايش كه بيفتد آنهمه دوست و آشنا، غريبه مي‌شوند. قبل از ازدواج، آدم اين‌ها را نمي‌داند. يك حالت تخـ.مي- رمانتيكي نسبت به همه چيز دارد. بعد البته درست مي‌شود. جاي نگراني نيست.
اولين چيزي كه امثال من بعد از ازدواج ياد مي‌گيرند اين است: خودت هستي و خودت. هيچ‌كس بهت كمكي نمي‌كند. همه فقط دنبال نقطه‌ضعف‌ات مي‌گردند تا با آن تحقيرت كنند و سوارت شوند. دست و پاهاي اضافي را از زندگي‌ات بيرون بكش. خودت را جمع كن. دور خودت حلقه بزن و استقلال خودت را به دست بياور. اينطوري مي‌تواني از پس زندگي مشترك بربيايي، وگرنه ول‌معطلي.
براي اينكه خودتان را پيدا كنيد و بفهميد كجاي دنيا هستيد، ازدواج كنيد. (بعدش البته مي‌توانيد طلاق بگيريد. اصراري نيست.)

براي اينكه نهايت ظرفيت تحمل‌تان را بفهميد، بچه‌دار شويد. (بعدش البته كيونتان پاره است، چون اين يكي تا آخر عمر ول كن‌تان نيست.)

سه‌شنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۹۲

316: تهران مال منه

من به فكر خستگي هاي پر پرنده هام
تو بزن تبر بزن
من به فكر غربت مسافرام
آخرين ضربه رو محكم تر بزن...

دارم عشق مي‌كنم. بعد از مدت‌ها براي اولين بار شبي اينچنين دارم. به لطف برادر شوهرم. ديروز سرزده از دانشگاهش در شمال آمد و گفت كه كارهاي پايان نامه‌ي ارشدش كمي به تعويق افتاده و يك هفته هست تا دوباره برگردد.
هندزفري توش گوشم، اِبي گوش مي‌كنم. سياوش قميشي. خارجي. داخلي. هرچي. هرچي كه يك زماني دوستش داشته‌ام و روي گوشي‌ام ريخته‌ام. هرچي كه بهم آرامش داده يك وقتي. دارم توي feedly.com ول مي‌چرخم كه جايگزين جديدي براي گوگل ريدر معدوم است. گودر خيلي خوب بود. اوايل به اين يكي عادت نداشتم. هيچ جور با صفحه‌ي خنك و بي‌مزه و گيجش كنار نمي‌آمدم. زياد هم اصراري نداشتم بخوانمش. اما مشكل اينجاست كه بعد از مدتي فقط ول گشتن توي گوگل پلاس، آنهم با سرعت تخـ.مي اين روزها (نقطه گذاري براي اين است كه آدم‌هاي مريض با سرچ يك سري كلمات به وبلاگم هجوم نياورند)، بعد از مدتي بالا پايين كردن و رفرش كردن و هي اعصاب خردي و رواني شدن از بالا نيامدن صفحه و هي خاموش روشن كردن فيلتـ.رشكن، آخرش دلم هواي خلوت و آرامش گودر را كرد. دور از فضاي سالم انتخاباتي. دور از وظيفه‌ي ملي. دور از سياست. يكهو دلم خواست توي كتابخانه‌ي گودرم باشم. ميان آن‌ها كه دوست‌شان داشتم. دوست‌شان دارم. بهم آرامش مي‌دهند. آخ آرامش...
من مدت‌هاست آرامش ندارم. براي يك دهه‌ي هفتادي «آرامش» يك كـ.سشعري است همطراز غرغرهاي پيرزن‌ها. از اين شكايات بي‌معناي عشاق از غم هجران يار... يك زماني براي من هم بود. روانم در آرامش بود (منهاي وقت‌هاي عاشقي) و جسمم در تقلا. خستگي نمي‌شناختم. نيازي به آرامش رواني نمي‌ديدم. مدام در استرس و فشار نبودم. معناي «بودن در جاي آرامش‌بخش و شنيدن آهنگ‌هاي خوب و ديدن دوستان خوب و خواندن نوشته‌هاي خوب» را اصلاً‌ نمي‌فهميدم.
حالا مي‌فهمم كه ندارمش.
مدت‌هاست حسرت چنين شبي را داشته‌ام. از«اون شبا كه خندونم/ كه تقدير و نمي‌دونم»*. شب‌هاي بي‌خبري كه ساعت روي نصف شب مي‌خوابيد و با كفش شيشه‌اي و كالسكه‌ي كدو تنبل مي‌رفتم گم مي‌شدم توي خيالبافي‌هاي نشدني.
حالا نقش برادر شوهرم توي اين جريان چي بود؟ اينكه يك 68ي خوشبين و فعال و الكي خوش  است و همينجوري بيخودي به زندگي اميدوار است هنوز. يك كتابي دستش بود. گفتم چي است؟ گفت يك چيز تخـ.مي-زيست‌شناسي-فيزيك‌داني‌اي است در مورد كاركرد انرژي مثبت در انرژي. عععععققققققققققققق!!! حالا عجيب هم اصرار داشت كه اين كتاب مزخرفش خوب است چون زن استادش ترجمه كرده و استادش آن را معرفي كرده بهش. عجب كراماتي دارد! خوب معلوم است يارو كتاب زنش را همه‌جا تبليغ مي‌كند.
موضوع كتابه نبود. بحث از كتابه شروع شد. از اينكه من انرژي مثبت و اين چيزها را قبول نداشتم و او داشت. بعد كشيد به ديد مثبت در زندگي و تأثير آن روي محيط اطرافت...
اواسط بحث كم آوردم. دور شدم. غرق شدم. نه اينكه استدلالي نداشته باشم. اصلاً نصف حرف‌هايش را نمي‌شنيدم. رفتم توي كار خودم. اينكه از كي اينقدر بدبين شده‌ام. از كي دارم هي بدشانسي مي‌آورم. و اينكه اين بدشانسي واضح، چه دهاني دارد ازم سرويس مي‌كند. اينكه به چه نتايج شخصي‌اي رسيده‌ام از اين بدبيني و بدشانسي كه از پي‌اش آمده گويا و انگار به آن بي‌ربط هم نيست...
موضع مخالف را رها كردم و شروع كردم به يك مونولوگ با خودم به طوري كه انگار دارم با او حرف مي‌زنم. بهش گفتم كه دوره‌ي دانشگاه كه همسن او بودم خيلي خوشبين و اميدوار بودم و هدف داشتم و مطمئن بودم هدف من بهترين است و من از همه بهترم. اما حالا يك سيستم فكري منفي نسبت به همه‌ي دنيا توي خودم ساخته‌ام و تراش و صيقل‌اش داده‌ام و شده يك مجسمه‌ي نكبتي گنده‌بكي كه همينجوري نشسته زل زده توي چشم خودم.
بهترين توضيح وضعيت حالاي من، وضعيت آن ياروي توي كتاب «متن‌هايي براي هيچ» ساموئل بكت است. همان كه مي‌گفت اگر فقط مي‌توانست يك سانتيمتر حركت كند، باقي‌اش ديگر حل بود. انگيزه‌ها خود به خود ساخته مي‌شدند و او مي‌توانست از نيستي به وجود بيايد. اما همان انگيزه لازم را براي يك سانتيمتر حركت از جايي كه بود را هم پيدا نمي‌كرد. مسخ شده بود. منجمد.
انگار بود كه دارم با خودم حرف مي‌زنم. از خودم مي‌ناليدم. به خودم شكايت مي‌كردم كه به كجا رسيدي از اين همه «واقع‌بيني»؟ گور باباي واقع‌بيني. بيا يك كم تخـ.مي- تخيلي فكر كن. يك كمي بزن به در خوشبيني. مگر از اين نگاه منفي (حالا گيرم عين واقعيتي كه هست) به كل دنيا، چيزي جز عن و گه نصيبت شد؟ بدبياري پشت بدبياري. خسته نشدي؟ واقعيت را تا ته ديدي. از اين ورش رفتي و از آن ورش در آمدي... خوب!... حالا چي؟
من خنديدن از يادم رفته.
من خميده شده‌ام.
من موهايم دارد سفيد مي‌شود.
من زير بار واقعيت دارم له مي‌شوم. روزي هزار بار زيرش مي‌زايم.
بس نيست؟
مگر دنياي قصه‌ها چه اشكالي داشت؟ مگر كودكي چه‌اش بود؟ مگر خواب‌ها و اوهام به كي آسيب مي‌زدند؟‌ مگر عشق آزارش به كي رسيده بود؟
من دلم تنگ شده كه بروم لب دريا سنگ ريزه جمع كنم، يك پسره‌ي عنتري را آنجا ببينم و كل آن چند روز را با او تيك بزنم و وقتي برمي‌گردم خانه از عشقش دفترها سياه كنم...
من دلم لك زده كه سه ساعت منتظر بنشينم توي حياط دانشگاه كه براي يك استاد نكبت بي‌سواد پير پاتال چسناله كنم و او هي تأييدم كند و داستان‌هايم را بگيرد بخواند و بگويد من نابغه‌ام...
من دلم مي‌خواهد دوباره داستان بنويسم. دوباره بروم جلسات مزخرف ادبي. دوباره آدم‌ها تحسين‌ام كنند. دوباره اعتماد به نفس‌ام را پيدا كنم. دوباره از خودم خوشم بيايد. دوباره به زندگي، به آينده اميدوار بشوم. دوباره خر بشوم فكر كنم مي‌شود كاري كرد... هنوز  اميدي هست...
بدبيني دارد مرا مي‌كشد...
بعد از حرف زدن با او بود كه به اين نتيجه رسيدم باورهايم (همان‌هايي كه به هيچ درديم نخورده‌اند) را دور بريزم و بنشينم اين كتاب آشغال را بخوانم و تحت تأثيرش قرار بگيرم. من حتي اگر مي‌توانستم (بتوانم) ديندار مي‌شدم. حتي در كيون خر را هم ماچ مي‌كردم اگر مي‌دانستم فقط مي‌دانستم ممكن است حالم بهتر از حالا بشود.
يك جور خود-تخريبي ناجوري گرفته‌ام كه يكي بايد پيدا بشود ذهنم را از آسيب زدن به خودم منحرف كند و دست از سر كچل خودم بردارم.
ازدواج، چاره نبود. با هم بودن، چاره نبود. جدا شدن و مستقل شدن هم چاره نيست. چاره‌اش توي خودم است. توي كله‌ام. بايد با خودم و دنياي كثافت خودم كنار بيايم. بايد به چيزهاي تخـ.مي اعتقاد پيدا كنم. بايد از چيزهاي تخـ.مي لذت ببرم. بايد بشوم همان آدم تخـ.مي‌اي كه هميشه ازش فرار مي‌كردم.
اينطوري بهتر است.
اينطوري بهترم.
مثل همين امشب كه دارم توي feedly وبلاگ‌هاي مورد علاقه‌ام را دستچين مي‌كنم و ابي گوش مي‌كنم و همه خوابند. همه‌ي شهر.
دنيا مال خودم است. خودم تنهايي.
-----------------------------------------------------
پ.ن: ترانه «نمي‌دونم» از احسان خواجه اميري
 از این زندگی خالی
منو ببر به اون سالی
که تو اسممو پرسیدی
به روزی که منو دیدی

به پله های خاموشی
که با من روبرو میشی
یه جور زل بزن انگاری
نمیشه چشم برداری

منو ببر به دنیامو
به اون روزا که می خوامو
به اون شبا که خندونم
که تقدیرو نمی دونم

به اون شبا که خندونم
که تقدیرو نمی دونم

از این اشکی که می لرزه
منو ببر به اون لحظه
به اون ترانه ی شادی
که تو یاد من افتادی

به احساسی که درگیره
به حرفی که نفسگیره
از این دنیا که بی ذوقه
منو ببر به اون موقع
به اون موقع

منو ببر به دنیامو
به اون روزا که می خوامو
به اون شبا که خندونم
که تقدیرو نمی دونم

به اون شبا که خندونم
که تقدیرو نمی دونم

از این دوری طولانی
منو ببر به دورانی
که هر لحظه تو اونجایی
زیر بارون تنهایی

منو ببر به اون حالت
همون حرفا، همون ساعت
به اندوهِ غروبی که...
به دلشوره ی خوبی که...
تو چشمام خیره می مونی
به من چیزی بفهمونی

منو ببر به دنیامو
به اون روزا که می خوامو
به اون شبا که خندونم
که تقدیرو نمی دونم

به اون شبا که خندونم
که تقدیرو نمی دونم
نمی دونم

نمی دونم

پ.ن2: عنوان از يكي از ترانه‌هاي «زدبازي»

315: شلخته

آمده‌ام خانه. طبق معمول مامان نيست. دست به هرچيزي مي زنم توي دلم يك فحش هم به مامان مي‌دهم.
لباس عوض مي‌كنم و مي‌روم آرايشم را بشويم: صابون نيست.
مي‌روم از حمام صابون بياورم و سر راه كه از اتاق خواب مي‌گذرم مي‌بينم تخت‌شان به هم ريخته و لباس‌ها روي بند رخت فلزي ويلان است و اتاق خواب عين بازار شام است.
صورتم را كه مي‌شويم مي‌روم كنار ميز آرايش كه به دست‌هايم كرم بزنم:  روي ميز آرايش شلوغ است. قوطي كرِم خالي است.
مي‌روم توي آشپزخانه كه چاي دم كنم: ظرف‌هاي شام ديشب و صبحانه‌ي صبح توي ظرفشويي كوت شده روي هم. قوطي چاي خالي است. قوطي قند خالي است. قوطي شكر خالي است.
مي‌دانم ظهر هم كه بروم سر يخچال دنبال غذا، اوضاع يخچال بر همين منوال است، عين انباري: دو سه دسته كاهوي نشسته. يك عالمه گوجه‌فرنگي در حال گنديدن. ميوه‌هاي لك‌دار و پلاسيده. غذاهاي يك هفته ده روز مانده توي بشقاب و نعلبكي و كاسه و قابلمه. شير غير پاستوريزه‌ي باز كه در قابلمه جوشانده شده و همانطور با قابلمه به يخچال منتقل شده. كلي آذوقه‌ي بي‌مصرف روي هم تلنبار شده كه نه مي‌شود خورد و نه مي‌شود دور ريخت. حتي اگر بخواهم غذا هم درست كنم: سيب‌زميني و پياز و گوشت و مرغ نداريم احتمالاً.

در اين برهه‌ي حساس كنوني، سوالي كه به ذهن مخاطب مي‌رسد اين است: مامان دقيقاً چه غلطي دارد مي‌كند؟؟؟

پاسخ: هميشه به يك بهانه‌اي «بيرون» است. دو سه روز در هفته به بهانه‌ي ديدن نوه‌ها و پارك بردن و استخر بردن و پرستاري ازشان، خانه‌ي بچه‌هايش است. يك روز خانه‌ي مادرش. يك روز بيمارستان و دكتر و آزمايشگاه براي اينجا و آنجاي خودش. يك روز هم يا خانه‌ي عمه و يا خانه‌ي دخترخاله و يا خانه‌ي دخترعمه‌ي مادربزرگ (قسم مي‌خورم كه در مورد نسبت فاميلي اين آخري حتي غلو هم نكرده‌ام). يك روز هم دنبال تفريحات شخصي مثل استخر و خريد. در بهترين حالت خانه‌ي خانم محترم همسايه‌ي روبرويي است كه معرف حضورتان هست.
خسته شده‌ام. از اين خانه حالم به هم مي‌خورد. نه اينكه مثلاً‌ من هم به عنوان دختر چنين آدمي قابل مقايسه با زن‌هاي خيلي تميز و مرتب و وسواسي باشم. نخير. من هم در قياس با اينطور زن‌ها كمابيش شلخته و بي‌مبالات به نظر مي‌رسم. مثلاً اينكه از حالا مي‌دانم به گردگيري خانه‌ام كوچكترين اهميتي نخواهم داد چون از نظرم يك كار كاملاً بيهوده و وقت تلف كن و بي منطق است. چون كه ما از خاكيم و به خاك باز خواهيم گشت. دليلي هم ندارد كل زندگي‌مان دستمال به دست دنبال پاك كردن خاك از سر و روي زندگي‌مان باشيم. اما منهاي اين يك قلم، من آدم دقيق و مرتبي هستم در كل. نظم ذهني عجيبي دارم و همه‌چيز را ناخودآگاه دسته‌بندي و فولدربندي مي‌كنم.
مي‌خواهم بروم حمام. به سرم زده كه يك پرسشنامه به اين مضمون طراحي كنم و بدهم همسايه‌ها پر كنند:
1.       معمولاً ساعت چند صبحانه مي‌خوريد؟
2.       ساعت چند ظرف‌هاي صبحانه را مي‌شوييد؟
3.       معمولاً ساعت چند نهار مي‌پزيد؟
4.       ساعت چند نهار مي‌خوريد؟
5.       ساعت چند ظرف‌هاي نهار را مي‌شوييد؟
6.       ساعت تقريبي چرت بعد‌ازظهرتان بين چند تا چند است؟
7.       ساعت چند براي پختن شام اقدام مي‌كنيد؟
8.       ساعت چند شام مي‌خوريد؟
9.       ساعت چند ظرف‌ها را مي‌شوييد؟
10.   ساعت چند مسواك مي‌زنيد؟
11.   ساعت چند پاي سريال‌هاي درپيت تلويزيون مي‌نشينيد يا كپه‌ي مرگ‌تان را مي‌گذاريد؟
بعدش ديگر آسان است. ساعات پرخطر را حذف مي‌كنم و يك ميانگين از ساعات استراحت مي‌گيرم و زمان دقيق حمام رفتن‌ام را به دست مي‌آورم.
چه ربطي دارد؟ خوب واضح است. در زمان‌هاي ذكر شده يك خري توي ساختمان آب را باز گذاشته و بنابراين فشار آب خانه‌ي ما كم است و بنابراين آبگرمكن ديواري روشن نمي‌شود و بنابراين من نمي‌توانم بروم حمام؟
طبق پيش‌بيني‌هاي اوليه، من فقط بين ساعت‌هاي سه تا چهار عصر و يازده شب تا هشت صبح مي‌توانم بروم حمام. و با احتساب زمان خواب خودم، احتمالاً همان سه تا چهار عصر بهترين ساعت حمام است. حالا زمان دقيق‌اش بعد از جمع‌آوري ديتاها از منابع مربوطه معلوم مي‌شود.
بلي ما اينطور آدم‌هاي خفني هستيم و براي حمام رفتن‌مان هم به چنين محاسبات پيچيده‌اي نيازمنديم. اصلاً آدم فضايي هستيم در نوع خود.



دوشنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۹۲

314: پس بريم خونمون

1. من دارم درباره‌ي ابعاد فضاهاي داخلي سالن پذيرايي و اتاق خواب و آشپزخانه‌مان و ابعاد و تعداد مبلمان و وسايلي كه مي‌توان در آن چپاند فكر مي‌كنم... شوهرم به دعوتنامه‌ي عمه‌اش و غذاهاي رژيمي عمه‌اش و بازار كار در كانادا و اينكه شش ماه ديگر كانادا خواهيم بود فكر مي‌كند. (حالا نه اينكه اصلاً چيزي‌مان حاضر باشد و يا زبان‌مان حتي در سطح متوسطي باشد يا آمادگي‌اش را داشته باشيم. اين صرفاً يك مسافرت تحقيقاتي و زمينه‌يابي خواهد بود كه چند ميليون پول‌مان را به خورد گاو خواهد داد.)
من دارم به قسط‌ها و وام‌ها و مخارج يك زندگي دو نفره و پس‌انداز براي تعميرات خانه و خريد ماشين در آينده‌ي نه چندان نزديك فكر مي‌كنم... شوهرم دارد به درآمد آرايشگري و چاپ در كانادا فكر مي‌كند.
من توي كامپيوتر صفحات مدرج درست مي‌كنم و به طور حدودي دكوراسيون داخلي منزل آينده‌مان را ترسيم مي‌كنم و جاي شير گاز و لوله‌ي بخاري و پنجره‌ها و فضاهاي بلااستفاده را در نظر مي‌گيرم و به كم‌حجمي و كاربرد بيشتر و تعداد بيشتر نفرات و جنس بهتر مبل توجه دارم تا بتوانم مبل درستي براي خريد انتخاب كنم... شوهرم به زيبايي مبل و  اينكه حتماً يك تخت نيمروز (شزلون؟) براي لم دادن و تماشاي تلويزيون داشته باشد و اينكه نهارخوري‌مان حتماً 6 نفره باشد كه وقتي دو تا دوستانش را با زن‌هايشان دعوت مي‌كند پشت ميزمان غذا بخوريم.
من دارم توي اينترنت در به در دنبال مدل‌هاي لوازم چوبي و پرده  مي‌گردم... شوهرم از من مي‌پرسد: حالا اونجا چي بپوشيم؟
گاهي فكر مي‌كنم آدم‌ها كلاً در دنياي خودشان به سر مي‌برند و فقط هرازگاهي سري از پنجره بيرون مي‌كنند و نگاهي هم به كوچه مي‌اندازند كه ببينند كسي رد مي‌شود يا نه، اگرنه هيچ ربطي به دنياي همديگر ندارند كه ندارند. زن و شوهر و دوست و خواهر و برادر و همسايه هم ندارد. ما فقط گاهي خودمان را براي چند لحظه در نقش همديگر تصور مي‌كنيم و براي هم دل مي‌سوزانيم.

2.  ماكاروني مي‌پزم. خواهرم «ميم» زنگ مي‌زند مي‌پرسد چكار مي‌كردي. مي‌گويم ماكاروني مي‌پختم. مي‌گويد من آمدم. مي‌گويم بيا.
ميم با يك بسته گوشت چرخ‌كرده و يك بسته ماكاروني مي‌آيد. اگر گفتيد چرا؟* (منتظر پاسخ اين سوال باشيد)
]سر سفره‌ي نهار بچه‌ي چهارساله‌اش مي‌پرسد: مامان اگه بريم خونه غذا داريم؟
ميم مي‌گويد: نه.
بچه مي‌گويد: پس خونه‌شون بمونيم.
ميم مي‌گويد: يه راه ديگه هم هست. اين قابلمه رو با غذاهاش برداريم ببريم.
بچه به من نگاه مي‌كند.
من مي‌گويم: آره خاله. ببرين.
بچه مي‌گويد: پس بريم خونمون![
*پاسخ سوال:
خواهرم «ميم»، گوشت و ماكاروني خام را مي‌گذارد و ماكاروني پخته را مي‌برد.

3. مي‌رويم كافه پاتوق‌مان. بعد از مدتي تعطيلي، باز هم با مديريت جديد بازگشايي شده. مديريت جديد باكلاس‌تر، مودب‌تر و خوش سليقه‌ترهستند. چاي و قليان مي‌گيريم. شوهرم به كافه‌چي تذكر مي‌دهد كه آب قليان كم است و يك عدد سَري وكيوم شده (توضيح تخصصي: از اين‌ها كه جاي دهاني لوله فرو مي‌كنند تا بهداشت را رعايت كرده باشند مثلاً) بهمان بدهد. كافه‌چي عذرخواهي مي‌كند و سريعاً مشكل را برطرف كرده و حتي ذغال اضافي هم برايمان مي‌آورد.
شوهرم مي‌گويد: ما از سال 80 اينجا مي‌اومديم. (غلو مي‌كند. 84 يا 85 بوده. مي‌خواهد نشان بدهد مثلاً خيلي قديمي و اين‌ها هستيم. چه فرقي مي‌كند؟ دو سه ماه يك بار مديريت عوض مي‌شود و هي بايد به آدم‌هاي جديد بگوييم ما از فلان سال اينجا مي‌آمده‌ايم.)
يارو فك‌اش گرم مي‌شود و مي‌گويد كه مدير اصلي كه قرارداد اصلي را با شهرداري نوشته، آدم ديگري است و اين‌ها كه مي‌آيند و مي‌روند در واقع از او كرايه‌اش مي‌كنند... و آن بچه آباداني‌هاي قبلي گند زده بودند به اينجا و كرده بودند پاتوق اراذل و اوباش و معتادان... و اينجا محل كسب است و هر كس اجازه ورود ندارد و در صورت نياز بيرون‌شان مي‌كنند و از اين خبرها نيست و... اگر كم و كسري هست از تازه‌كاري است و تذكر بدهيد و... من خودم دانشجو هستم و وقت ندارم و شب‌ها نمي‌خوابم و از پس اداره‌ي اينجا بر نمي‌آيم و...
به شوهرم مي‌گويم: راس مي‌گه. انصافاً اون آبادانيا گند زده بودن با اون آهنگاشون. هرچي ترانه‌ي خز بود مي‌ذاشتن و صداشو تا ته بالا مي‌بردن.
شوهرم مي‌خندد.
ساعت ده شب شده. دلم به هم مي‌خورد. گرسنه‌ام. قليان هم حالم را آشوب كرده. چاي دوم را با بيسكوييت توت‌فرنگي سفارش مي‌دهيم.
بيرون كه مي‌زنيم، به اميد توالت پارك هستيم كه آنهم تعطيل است. به شوهرم مي‌گويم: چاره‌اي نيست. ديگه مجبوري بياي خونه‌ي ما. عيب نداره. بهشون مي‌گم واسه كپي يك فايل از كامپيوترم روي فلش مموريت، اومدي. (نه اينكه آمدنش نيازي به توضيح داشته باشد. خودش ذاتاً آدم معذبي است. يك سال و هشت ماه گذشته و شوهرم هنوز با پدر و مادرم تعارف دارد.)
توي راهپله با هم مسابقه مي‌دهيم كه چه كسي به محض ورود، اول برود توالت.

طبعاً من برنده مي‌شوم. چون خانه‌ي ماست و او مجبور است سلام و عليك و احوالپرسي با آب و تاب بكند و داماد دوست داشتني و مودب باشد. من فقط مي‌گويم سلام و مي‌پرم توي توالت.