دوشنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۹۴

381: ریسمان شیشه‌ایِ باران را بگیری و بالا بروی تا آسمان آن سال‌ها

به این فکر می‌کنم که اگر من بمیرم (یک روز دور یا نزدیک. به مرگ طبیعی یا خودخواسته) باید هرچه دارم به تو برسد. نه به پدرم که هرچه زخم روی روحم دارم از اوست. نه به مادرم که همه کار برایم کرده و همه کس برایم بوده جز دوست. و حالا (از وقتی ازدواج کرده ام) انگار دیگر حتی نمی‌شناسم‌‌اش. غریبه است. کم زنگ می‌زند. کم زنگ می‌زنم. هر وقت که با هم کار داریم. بیشتر به فکر مادر علیل‌اش است تا بچه‌اش. دور بود. همیشه دور بود و حالا دورتر شده. سیزده سالگی‌ای را به یاد ندارم که رازهای اولین‌هایم را پیش او برده باشم. همیشه دوستان‌ام بودند و دفتر خاطرات‌ام. حتی میم نبود. پنج سال از من کوچکتر بود و خواهر پنج سال کوچکتر، در سیزده سالگی به درد آدم نمی‌خورد. بیشتر یک بچه‌ی فضول همیشه مزاحم است تا شریک رازها. حالا هم میم نیست. هر وقت کارش داری نیست. یا گرفتار کارهای همیشه مانده‌ی خانه‌اش است و یا درگیر کلاس‌های دختر 6 ساله‌اش. یا حوصله تلفن جواب دادن ندارد و الکی می‌گوید که تلفن را کشیده بوده یا گوشی‌اش را روی سایلنت گذاشته بوده و متوجه تماس‌ام نشده. برادرهایم هم که هیچوقت واقعاً برادری‌ای در حق‌ام نکرده‌اند و حمایتی ازشان ندیده‌ام. شب کنکور ارشدم را یادم هست که پدرم بهم گفت نه او حوصله رساندن مرا به محل آزمون دارد و نه برادرانم. بهتر است با دوست پسرم بروم. و دوست پسرم (تو) همان وقت بهم گفتی که آیا درست است که با بودن یک ماشین و دو تا موتور در خانه‌ی ما، باز هم تو، کله‌ی صبح، بدون هیچ وسیله‌ی نقلیه‌ای مرا به محل آزمون‌‌ام برسانی؟ اگر درست است که  هیچ. حرفی نداری. می‌رسانی‌ام. و من رفتم باهاشان دعوا کردم و برادر کوچکترم را وادار کردم که برساندم که موتور او هم وسط راه پنچر شد و مجبور شدم یک ماشین دربست بگیرم و با استرس و احساس بدبختی خودم را به آزمون برسانم.
به این فکر می‌کنم که زمانی در دوره‌ی دانشگاه یک عالمه پسر دور و برم بودند. چند تا عاشق داشتم که یکی بعد از دیگری آمدند و رفتند و هیچکدام شجاعت این را نداشتند که با من بمانند. بله. شجاعت. ماندن و ازدواج کردن با کسی، جرأت می‌خواهد. و تو ده سال ماندی و آخرش شوهرم شدی. کسی که دیوانگی‌های مرا تحمل کرد تو بودی. کسی که بین آنهمه مرد، هنوز مانده و پای حرفش هست، تویی. پس اگر بخواهم بمیرم، همه‌چیزم، بیمه‌ی عمر و سه دانگ سهم خانه‌ام و کتاب‌هایم و هرچه که دارم متعلق به تو خواهد بود. نه حتی مادرم که تا همین چندی قبل داشتم به این فکر می‌کردم که او هم حقی بر گردن من دارد و هرچه از دست پدرم کشیده دیگر برایش بس است و... مادرم از من دور است و به کسان دیگری که خودش بیشتر خبر دارد، نزدیک است. من، تکه‌ی جگرش نیستم. دست قطع شده‌اش نیستم. قلبش که بیرون از تنش می‌تپد نیستم. من، همه‌چیزش نیستم... اما همه‌چیز تو هستم. چهارده سال زندگی‌ات. خاطرات جوانی‌ات. می‌دانم بعد از من تنها خواهی بود. می‌دانم افسوس این را خواهی خورد که هرگز نتوانستی به تاریک‌ترین نقطه‌ی روح من رسوخ کنی و بدانی فکر خودکشی هیچوقت در من نمرده بوده است. بلکه آنجا (در تاریک‌ترین نقطه‌ی روح‌ام) بدون حتی نور یک شمع، به زندگی‌اش ادامه داده است و گاهی حتی پیش آمده که به سمت روشنایی، به سمت دهانه‌ی این غار آمده باشد و دلش خواسته باشد دست دراز کند و نور روز را لمس کند. اما من دوباره به اعماق روح‌ام رانده‌امش. انکارش کرده‌ام. و لبخند زده‌ام.
به تو نگاه می‌کنم و به این چیزها فکر می‌کنم و میل شدیدی برای در آغوش فشردن‌ات در دستانم حس می‌کنم. دندان‌هایم را روی هم فشار می‌دهم و سر به زیر می‌اندازم و وقتی که عاقبت دهان می‌گشایم تا از تمام این افکار چیزی با تو بگویم... آنچه بیرون می‌آید کلمات مسخره‌ای درباره‌ی قانون ارث اسلامی و جزئیات تهوع‌آور آن است.
به این می‌اندیشم که حالا از ذهن تو چه خواهد گذشت:
این دارد به ارث پدر من فکر می‌کند؟
این دارد به مرگ من فکر می‌کند و اینکه ارث‌ام باید به او برسد یا پدر و مادرم؟
این دارد به بیمه عمرش فکر می‌کند و اینکه باید به نام مادرش بزندش؟
.
.
.
و تمامی افکار پست و حقیری که با همان چند جمله در ذهن تو به وجود آورده‌ام و تصویر پلیدی که از خودم به تو ارائه کرده‌ام. خودم مقصرم. آدم، تنهاست. و از این تنهایی هرگز نباید با هیچ‌کسی گفتگو کند. چرا که گفتگو، آغاز سوءتفاهم است.
من تنهام. با فکر مرگ... با روزهای بارانی مثل امروز که فکر مرگ می‌آید تا گلویم. تا دهانم. پنجره‌ی کوتاه اتاق‌ام را در محل کار رها می‌کنم و می‌روم روبروی پنجره‌ی انتهایی راهرو می‌ایستم و به پارک نگاه می‌کنم. به باران روی درخت‌ها. به رها کردن و رفتن. بی‌خبر. به گم‌شدن و غرق‌شدن توی همین باران. به عر زدن توی خیابان زیر باران. برای تمام عشق‌های رفته. برای عمر رفته. برای آرزوهای ناکام مانده. برای اینهمه تنهایی.
به این فکر می‌کنم که عصر، همین‌طور بی‌هدف بروم درکه. بروم جمشیدیه. کلکچال. بروم برای گریه. بروم برای تنها قدم زدن در یک روز بارانی زیر درخت‌های خیس. به جای پذیرایی از مهمانان عید و رفتن به مهمانی‌های ناتمام  عید... بروم هم‌خـ.وابه‌ی همین باران شوم. فراموش کنم که مدت‌ها سعی کرده بودم باور کنم انسان تنها نیست و عشق می‌تواند به فرجامی خوش برسد. که وصل ممکن است. که دوباره سهراب سیزده سالگی‌ام را زیر باران این سال بخوانم که:
«- چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي.
- چقدر هم تنها!
- خيال مي كنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي.
- دچار يعني
- عاشق.
- و فكر كن كه چه تنهاست
اگر ماهي كوچك ، دچار آبي درياي بيكران باشد.
- چه فكر نازك غمناكي !
- و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است.
و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست.
- خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست.
- نه ، وصل ممكن نيست ،
هميشه فاصله اي هست .
اگر چه منحني آب بالش خوبي است.
براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر،
هميشه فاصله اي هست...»
________________________________________________________________
پ.ن:
باران مرا دیوانه می‌کند. بند که بیاید خوب می‌شوم. چیزیم نیست.

شنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۹۴

380: عیدتان مبارک ای زنان متأهل کارمند

هیچوقت به اندازه چند روز اول عید نمی‌فهمم که «آدمیزاد چقدر مجبور است» و حالا (بعد از ازدواج) این را بیشتر از سابق می‌فهمم حتی.
یک وقتی بود که من عیدها خودم را چس می‌کردم. دچار آه و افسوس‌ها و چسناله‌های رمانتیک یا عاشقانه‌ی مربوط به سن نوجوانی و ابتدای جوانی می‌شدم. یاد تمام آدم‌های رفته زندگی‌ام می‌افتادم و دلم برای تمام آدم‌های حاضر در زندگی‌ام الکی تنگ می‌شد. درست سر سال تحویل، همه‌مان با هم دعوایمان می‌شد (به خاطر حاضر نبودن یا ادا و اصول‌های مربوط به عکس گرفتن یا خریدهای عید یا تمام چیزهای کوچک و بی‌اهمیتی که اینجور وقت‌ها می‌رود روی اعصاب آدم، از جمله صدای بلند تلویزیون...) و همیشه تقصیر پدرم بود. یعنی آن وقت‌ها اینطور فکر می‌کردم. اما حالا گاهی خیلی کلی که نگاه می‌کنم می‌بینم هر کدام‌مان به نوبه خودمان اعصاب خرد کن بودیم (پدرم شاید بیشتر). مثلاً همین خودم را در نظر بگیر: با آن دفتر تخـ.می خاطرات که همیشه زیر بغل‌ام بود و آه‌ها و افسوس‌ها و عشق‌های ناکام‌ام. گندش بزنند زندگی نوجوانی را. از زندگی متأهلی هم گـ.ه‌تر است. اصلا ً تکلیف خودت را با اتفاقات نمی‌دانی. در جاهای بی‌ربط، احساسات بی‌ربط از خودت بروز می‌دهی. با خودت عهد کرده‌ای که هرگز هیچ‌کجا بهت خوش نگذرد. با همه سر جنگ داری. مدام منتظری که بهت بربخورد و دلت بشکند و به غار تنهایی‌ات بخزی.
عید، فقط در دوران بچگی برای من یکی لذت‌بخش بود. تعطیلی مدرسه و عیدی و خوراکی‌های خوشمزه و سیزده‌به‌در و بازی با بچه‌های فامیل. حالا چه؟ چند روز تعطیلی و به جایش دو ماه خانه‌تکانی و خر حمالی و عیدی دادن و خوراکی‌های خوشمزه نخوردن به دلیل رژیم و تحمل هرچه فامیل گـ.ه که فقط سالی یک بار مجبوری ببینی‌شان و سیزده به در و بدبختی‌های حاضر کردن وسایل و غذا و برگشتنی هم فقط خستگی و کثیفی سر و لباس و صبح سر کار رفتن. 
عید یعنی مصیبت برای مرد. مصیبت برای زن. پول است که زر و زر از جیب مردها بابت چیزهای الکی و بی‌فایده می‌رود و حمالی است که بر سر زن‌ها ریخته و تمامی ندارد.
عید یعنی مجبور بودن: 
به خریدهای غیر ضروری: لباس‌های بنجل، هفت‌سین‌هایی که بعد از عید دور ریخته می‌شوند، کفش‌هایی که تنها هنرشان زدن و تاول‌نشان کردن پاهاست و میوه و آجیل و شیرینی‌هایی که فقط به درد همین چند روز می‌خورند و عید که تمام شود روی دست‌ات می‌مانند (شیرینی نخودی‌های پارسال عید، تا همین دو هفته مانده به عید  امسال هنوز تمام نشده بودند!)
به دید و بازدید‌های بی‌فایده: آدم‌هایی که دارد قیافه‌شان هم از یادت می‌رود. فامیل‌های پدری و مادری که برای هم تره هم خرد نمی‌کنید. کسانی که پایش بیفتد حتی یک قران بهت قرض نمی‌دهند و برای گرفتن یک وام یک میلیونی ازت ضمانت نمی‌کنند.
به چسان فسان‌های مسخره: لاک ناخن، رنگ مو، اپیلاسیون و اصلاح صورت و نونوار کردن سر و لباس و... الکی مثلاً ما همیشه خوش‌تیپ و بی‌عیب و نقص و دافیم!
به بشور بساب‌های سالی یک بار: چنان می‌افتیم به جان خانه و زندگی و گوشه‌ها و سوراخ سنبه‌های لانه‌مان، انگار که مثلاً مهمان‌های نیم‌ساعته‌ی بشین پاشوی عید، قرار است بیایند توی کابینت‌ها و ته کمد دیواری و زیر یخچال ما را هم بازدید کنند. وسواسی می‌گیریم که هر کس از بغل‌مان رد بشود، هفت سوراخ‌اش را با وایتکس تنقیه می‌کنیم و بعد ولش می‌کنیم برود. انگار که مثلاً ما همیشه اینقدر تمیز و بی عیب و نقص و خوشبو و استریلیزه هستیم.
به احترام و عزت تپاندن‌های بی‌مورد: الکی یک عده را دعوت می‌کنیم و الکی یک عده دعوت‌مان می‌کنند. در حالی که چشم نداریم هم را ببینیم. اول می‌رویم خانه بزرگترها (انگار که کوچک و بزرگی اصلاً برایمان اهمیتی دارد) و بعد می‌نشینیم که کوچکترها بیایند به دست‌بوس‌مان. حالا اگر یکی هم این وسط از دست‌مان در رفت، حتماً باید به ما و او بربخورد و تا سال آینده کیونش را برایمان کج کند که بهش احترام نتپاندیم.
شب عید (درست شب عید) زن داداشم آپاندیس‌اش را عمل کرد. من هفت سین‌ام آماده نبود و هیچ ایده‌ای هم نداشتم. سبزه‌ام تازه نیش زده بود. خانه‌ام را حتی جارو و گردگیری نکرده بودم. خودم تازه سر سال تحویل (ساعت 2 صبح) داشتم لاک می‌زدم چون اول صبح فردا باید پامی‌شدیم نهار می‌رفتیم خانه مادربزرگم و می‌دانستم که حتی صورتم را هم اصلاح نکرده‌ام و صبح با احتساب سشوار و آرایش و ست کردن لباس‌ها و گـ.ه‌کاری‌های دیگر دقیقه‌ی نود، وقت کم می‌آورم. 
ساعت سه و چهار خوابیدیم و صبح هر کاری کردم نتوانستم زودتر از نه و نیم بلند بشوم. بعد هم فقط الاف مهمانی بودیم تا ظهر. ظهر تا عصر خانه مادربزرگ. عصر بدو بدو برو سالن و فامیل پدری را ببین و هی با ورود هر آدم جدیدی از پشت میز برایشان بشین پاشو کن (فامیل پدری من روز اول یا دوم فروردین را یک سالن اجاره می‌کنند و دو ساعته همدیگر را می‌بینند و هزینه های پذیرایی را هم دانگی می‌دهند و والسلام.) بعد از در سالن که در آمدی بدو بدو برو خانه‌ی مادر شوهر برای شام...
یک طوری شد که تازه روز سوم عید پایم به زمین رسید که وقت کنم و خانه‌ام را جارو و گردگیری کنم و روز چهارم عید تازه توانستم کارهای خانه را صفر کنم و برای پذیرایی از مهمان صد در صد (نود درصد فی‌الواقع) آماده بشوم.
خواب بی خواب. شب‌ها ساعت دو سه بخواب. صبح‌ها خواب و بیدار همینطور توی تخت غلت بزن و هی با تلفن ملت بیدار شو و باز بخواب تا لنگ ظهر. تا بلند شوی و خودت را جمع کنی و خانه را سر و سامان بدهی و نهار بخوری می‌شود چهار و پنج بعد از ظهر و بعد هم که تا شب عید دیدنی و ...
تازه این وسط، حساب این‌ها که شام و نهار هم دعوت می‌کنند به کنار. چهار تا شام و نهار دعوت شوی و دعوت کنی، رسماً کل عیدت به گـ.ا رفته که رفته. یعنی از صبح تا شب باید پی چسان فسان مهمانی و هماهنگی‌هایش باشی. 
چه عیدی؟ چه شادی‌ای؟ چه کشکی؟ چه پشمی؟
مسافرت بروی، از شلوغی جاده‌ها و اماکن تفریحی، کوفت‌ات می‌شود. تهران بنشینی از برنامه‌های تلویزیون دق می‌کنی. 
از هفته‌ی دوم هم که رسماً هم کارمند بیرون و هم حمال درون هستی. صبح کله سحر پاشو برو سر کار و عصر بدو بدو بیا به تمیز کردن خانه و پذیرایی از مهمانان. یعنی حتی از خرغَلت تا لنگ ظهر هم محرومی.
این طرف توی اداره هم چند روز اول را باید به های هیتلر (سال نو مبارک) بگذرانی. جرأت نداری انگشت توی دماغت کنی، چون به فاصله پنج دقیقه یک بار یکی از همکاران می‌پرد توی اتاق و عر می‌زند: سال نو مبارک!
تازه به بهانه اینکه 20 روز تعطیل بوده‌ای (اضافه‌کارت را هم می‌پیچانند) آن هم در حالی که واقعاً 4 روز تعطیل بوده‌ای و بقیه را هم خود اداره برای مالیدن نهار، دو ساعت زودتر تعطیل‌ات کرده. و اینطوری می‌شود که عیدی شب عید را بعد از عید ازت پس می‌گیرند.
و عید یعنی این. 
اگر واقعاً می‌خواهید بدانید عید از نظر یک کارمند سی و پنج ساله به چه معناست، عرض کنم به خدمت‌تان که عید یعنی همین نگون بختی و اِدبار و خاک بر سری و مجبوری.

یکشنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۹۳

379: عصای دست

یکهویی ریختند توی اتاق و به در و دیوار نگاه کردند و چشمی اندازه گرفتند و بحث‌هایی کردند و خودشان به خودشان تصمیم گرفتند سه نفر را با سه تا میز بزرگ و کلی پرینتر و اسکنر و کیس و ابزار اداری بچپانند توی یک اتاق 12-10 متری. بعد هم به خاطر پوشیده بودن دیوارهای کناری اتاق از کمدهای بایگانی، این‌ها میز و صندلی‌ها را پشت به در بگذارند و از میزهای کوچک بی‌کشو استفاده کنند و کیون‌شان به هم و به سمت در باشد و بچپند توی هم عین مرغ... عین مرغ... (صبحی فیلم شرایط وحشتناک یک مرغداری و زندگی سگی مرغ‌ها را دیدم)... بلی. درست عین مرغ‌هایی که از همان لحظه‌ی تولد، به چشم «غذای متحرک» دیده می‌شوند، در شرایطی کاملاً غیرانسانی کار و زندگی کنند. چون که وقتی که صبح از خانه بیرون بزنی و شب برگردی، این دیگر اسمش کار نیست، عین عین خود خود زندگی است. زندگی اینطوری: صبح تا شب دویدن. نه هشت ساعت. 12 ساعت بیرون خانه. 5 ساعت توی خانه. 6 ساعت هم بیهوشی. یک ساعت هم صبح برای آماده شدن و رفتن سر کار. این اسم‌اش زندگی است.
زندگی من (اگر بخواهید بدانید) هیچ ربطی به تلفن زدن و دیدن دوستان و رفت و آمد با فامیل و گردش و تفریح و مسافرت ندارد. زندگی من، همین صبح تا شب کار کردن است. بدون امیدی به آینده‌ی بهتر.
کار طرح‌برجسته روی سفال و نقاشی و کلاس زبان و ادامه تحصیل در رشته‌ی مورد علاقه و کاردستی و آشپزی در خانه و ورزش و بدنسازی و استخر و کوه و هر فعالیت مفید دیگری را بوسیده‌ام و گذاشته‌ام کنار.
حالا ولش کن. گور بابایش. داشتم از آن لحظه‌ای می‌گفتم که یک زنیکه‌ای (که کارش ربطی به بخش ما ندارد و صرفاً به خاطر اینکه شوهرش نایب‌رئیس است به خودش اجازه دخالت در همه کاری را می‌دهد) آمده و در چهارچوب در اتاق کار من ایستاده و برای من تعیین می‌کند که از این پس چند نفر این فسقله اتاق می‌چپیم بغل هم و میزهای‌مان را کدام طرفی می‌گذاریم و حیطه‌ی وظایف‌مان چه خواهد بود...
فشار خونم کم‌کم بالا رفت. داغ شدم. وقتی بیرون رفت یک کم فحش‌اش دادم و آه و افسوس خوردم که کاری از دستم بر نمی‌آید. سبک نشدم. خواستم زنگ بزنم به «میم» (خواهرم) بگویم. که او خانه نبود و رفته بود خرید عید.
حسابی پنچر شدم و گفتم چیزکی بنویسم که سبک بشوم که... وسطش بابا زنگ زد گفت که عمه افسردگی گرفته و این‌ها برای اینکه عمه را از افسردگی در بیاورند، قرار است بروند یکی دو ماه، خانه‌ی عمه زندگی کنند!
فکرش را بکن! در سال 2015 یک خری پیدا بشود که برای حل مشکل افسردگی خواهرش که بچه‌هایش گذاشته‌اند برای عشق و حال و زندگی بهتر، مهاجرت کرده‌اند رفته‌اند آنطرف دنیا، حاضر بشود خانواده‌ی خودش را سر پیری آواره کند توی خانه‌ی خواهر! بعد همین خواهره حتی حاضر نیست پشت وب‌کم هم اسمی از افسردگی‌اش پیش بچه‌های نازنین‌اش بیاورد، مبادا که آب توی دل‌شان تکان بخورد و در دیار غربت، غصه‌ی مادر مریض‌شان را که شب با قرص خواب فیل‌افکن هم خواب‌اش نمی‌برد ، بخورند. بعد، پدر ما تـ.خم‌اش هم نیست که عروس و داماد دارد و اگر بخواهند به این‌ها سر بزنند، باید عنر عنر پاشوند بروند خانه‌ی عمه خانم!!! یا مثلاً مادر ما، به جای کمد و وسایل و دستشویی و حمام و حوله و لوازم شخصی خودش، باید از لوازم شخصی دیگران استفاده کند و مهمان خانه‌ی یکی دیگر باشد. چرا که شوهر احمق‌اش حالی‌اش نیست که آدم افسرده، باید خودش به فکر حل مشکل‌اش باشد و در بدترین شرایط می‌تواند خانه‌اش را بفروشد و بیاید پیش فامیل‌اش خانه بخرد که از افسردگی در بیاید. نه اینکه فامیل بروند پیش او.
در کل، حالا که فکر می‌کنم: به تـ.خم‌ام!
بیایم غم مادرم را هم بخورم؟ بدبختی‌های خودم توی زندگی و این شغل گـ.ه‌مصب کم نیست؟ مادرم اگر عرضه دارد خودش شوهرش را مجاب کند که دست از این حماقت بردارد و بنشیند سر زندگی خودش و راه‌حل بهتری برای حل مشکل افسردگی خواهرش پیدا کند.
بچه! بچه! بچه!
بچه یعنی همین. یعنی روزی که بهش احتیاج داری، حتی نمی‌توانی برای‌اش درد دل کنی که مبادا آب توی دل‌اش تکان بخورد و ناراحت بشود و یک غصه، به غصه‌های خودش اضافه شود.
حالا بگویید: بچه، عصای دست روزگار پیری است! مگر همین پسر بزرگه‌اش که توی ایران و فقط چند تا کوچه پایین‌تر از مادرش زندگی می‌کند، جز دوشیدن این‌ها و گذاشتن غم روی غم‌هایشان و هر از چند گاهی گذاشتن بچه‌اش پیش این‌ها و رفتن پی ددر و دودور، چه کار دیگری برای این‌ها کرده؟
ریـ.دم توی قبر پدر هر خری که هنوز فکر کند، یک نقطه از زندگی هست که بچه در آن می‌تواند نقش کلیدی یا مهم یا سازنده‌ای را ایفا کند. حتی خنثی. به خدا حتی خنثی. بچه حتی نمی‌تواند بی‌دردسر و آرام و غیر مزاحم به زندگی انگل‌وار خودش ادامه بدهد. حتماً و حتماً آسیب می‌زند و خراب می‌کند و مزاحمت ایجاد می‌کند و باعث دردسر می‌شود. همیشه باید نگران‌اش باشی. همیشه باید با پول، دهان‌اش را پر کنی و باز طلبکار است.

شنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۹۳

378: دوست مذکر معمولی

اولین بار که می بینمش 18 ساله است. درکلاس‌های داستان نویسی محمود گلابدره‌ای بین آنهمه داستان‌های مزخرف بچه های فرهنگسرای خاوران، داستان این یکی متفاوت به نظر می‌رسد. اما به شدت رنگ و بوی داستان‌های صادق هدایت را دارد. بعد از کلاس صدایش می‌کنم و نظرم را بهش می‌گویم. الان که فکرش را می‌کنم اگر بخواهم بی رحمانه خودم را قضاوت کنم، آن هم یکی از لاس زدن‌های ادبی آن سال‌هایم بوده. آدم‌های الکی. اداهای الکی. که تنها توجیهش از نگاه حالایم، ترشحات هورمونی شدید در آن سن است. وگرنه نه آن مزخرفاتی که ما می‌نوشتیم قرار بود پخی ازش در بیاید، نه ما آن انگیزه‌ی شدید و حمایت اقتصادی را داشتیم که بخواهیم یک عمر به طور حرفه‌ای نوشتن را ادامه دهیم. آخرش هم داستان نویسان آماتور باقی ماندیم و زندگی ما را با خود برد.
پسر عجیبی بود. مغرور به نظر می‌رسید. یعنی از وقتی دیدمش تا بعدها، همیشه یک جورهایی دور و برم بود، ولی هیچوقت نگاه جنسی نشان نداد. من در گرفتن مچ پسرها استاد شده بود. انگیزه جنسی را از شصت فرسخی تشخیص می‌دادم و ازش دلزده می‌شدم. در عین حال برایم جذاب هم بود، اما به سرعت خسته‌ام می‌کرد و برایم تمام می‌شد آن آدم. این یکی اما فرق داشت. هیچوقت مچ‌اش در حین دید زدن لب یا سینه یا جای دیگرم نگرفتم. سعی نمی‌کرد مرا لمس کند. حتی سعی نمی‌کرد یک قدم از چیزی که روز اول بودیم، جلوتر بیاید.
چیزی که در توصیف‌اش می‌توانم بگویم این است:
با حفظ فاصله، همیشه نزدیک‌ام بود.
عادت کرده بودم که از روابط‌ام برایش سخنرانی کنم. با اینکه خیلی رابطه تنگاتنگ و صمیمی‌ای نداشتیم، اما این «حفظ فاصله»اش باعث می‌شد بهش اعتماد داشته باشم. کسی که سعی نکند بهت نزدیک شود، آدم قابل اطمینانی به نظر می‌رسد و می‌شود پیشش به راحتی درد دل کرد.
بعد از شش ماه بهش زنگ می‌زدم و قرار می‌گذاشتیم. سیخ سیخ می‌آمد و سیخ سیخ بر می‌گشت و همیشه مرا به نام خانوادگی‌ام صدا می‌زد. جالب نبود؟
چیز دیگری که باعث می‌شد باورم بشود که هیچ نگاه جنسی‌ای بهم ندارد، این بود که دو سال از من کوچک‌تر بود و همیشه هم روابط‌ام را برایش تعریف می‌کردم و همه چیز را می‌دانست.
آن سال‌ها باورم شده بود که چیزی به نام «دوست مذکر معمولی» می‌تواند برای یک زن وجود داشته باشد.
من آدم ایدئالیستی بودم و خوشم می‌آمد که او هم اینطوری است. قله‌ی داستان‌نویسی از نظرش صادق هدایت بود. البته بعدها دیگر سعی نکرد داستانی بنویسد. همان شعر گفتن هم کم‌کم از سرش افتاد. اما علاقه‌اش را به داستان شنیدن و خواندن کمابیش حفظ کرد.
جلسات «سید» جمع شد و بعدش «مهدی پور» و بعدش دیگران آمدند و کم‌کم به این نتیجه رسیدم که از این جلسات چیزی در نمی‌آید الا کارهای کارگاهی. این‌ها فقط تمرین بود و بچه‌ها کارهای ضعیفی می‌نوشتند. دعوتش کردم به جلسات هفتگی دانشگاه خودمان. گمانم روزهای یکشنبه بود. تعدادمان کم بود اما در کارمان جدی بودیم و آدم‌های حسابی را برای نقد کارهایمان و کارهای خودشان به جلسات‌مان دعوت می‌کردیم. دوران دانشگاه، جدی جدی فکر می‌کردیم از این جلسات به جایی خواهیم رسید. بعد بچه‌های حوزه هنری هم از طریق «ح»، به جلسات‌مان راه پیدا کردند و بعدتر، جلسات، خانگی شدند.
حالا گور پدر آن آدم‌ها. حرف آن‌ها نیست. حرف این یکی بود که همیشه بود. کنارم بود. برایش وراجی می‌کردم. از داستان. از آدم‌های آن سال‌های زندگی‌ام. از بی‌وفایی آن یکی و پیشنهاد این یکی. از راست‌ها و دروغ‌هایشان.
تنها چیزی که شاید من برای او داشتم، «صداقت»ام بود در اعترافات‌ام. و تنها چیزی که او برای من داشت، «گوش همیشه شنوا»یش بود.
یک وقتی شد که دو سالی از دانشگاه گذشته بود و من توی یک انتشاراتی حوالی خیابان مسعود سعد سلمان کار می‌کردم. او هم تازه سربازی‌اش تمام شده بود و هر روز عصر می‌آمد مرا بر می‌داشت می‌برد کافه نادری.
چرا کافه نادری؟
گفتم که، «هدایت» اسطوره‌اش بود.
هی می‌رفتیم کافه نادری. هر روز عصر. چرا؟ اتفاقاً دورانی بود که هیچ‌کس توی زندگی من نبود. از خودم پرسیدم ممکن است این آدم بخواهدم؟ آدمی که چندسال آنقدر مرا به نام خانوادگی خواند تا اینکه خودم ازش خواهش کردم مرا به نام کوچک صدا کند. آدمی که هیچوقت حتی سعی نکرد دستم را بگیرد یا جایی با من خلوت کند. آدمی که هیچوقت کادوی تولد و عیدی‌ام را یادش نرفت و همیشه کافه‌ها را حساب می‌کرد و هیچوقت مرا با پول نسنجید. آیا ممکن است که این آدم نگاهی جنسی به من داشته باشد. خواستن یک زن، یعنی داشتن نگاه جنسی به او. این را همان وقت‌ها هم می‌دانستم.
می‌خواستم چیزی بگوید. اما او می‌آمد و می‌رفت و چیزی نمی‌گفت. زمان دیگر داشت زیادی طولانی می‌شد. باید کسی چیزی می‌گفت و... آن من بودم. عاقبت ازش خواستم که میان رابطه دوستانه و رابطه عاشقانه یکی را انتخاب کند و مرا روی هوا نگه ندارد. چه معنی دارد که هر روز با هم برویم کافه و فقط حرف‌های معمولی بزنیم؟ چرا باید همیشه میز را حساب کند در حالی که دوست معمولی من است؟
سال 85 بود که او انتخاب کرد. که عاقبت خواست که این زن دیوانه ایدئالیست که فکر می‌کند قرار است کار مهمی در دنیا بکند، مال خودش باشد.
سال 93 ردیف کتاب‌هایش را توی کتابخانه نگاه می‌کنم. از بین آنهمه کتاب حقوقی و تاریخ، سری کامل کتاب‌های هدایت، مرا می‌برد به سال 79 و پسر هجده ساله‌ی مغروری که او بود.
حالا یک ماه مانده به عید 94 و سه سال و نیم است که دیگر با هم دوست نیستیم.
زن و شوهریم.


سه‌شنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۹۳

377: دنیا رو ببین چه پیسه/ خر چسونه رئیسه

زنگ زده است می‌گوید: شما چرا نمی‌رین فیلم و ببینین؟ سالن خالیه. آقای «ر» گفته بچه‌های اجرایی حتماً برن.
-       من نمیرم.
-       چرا؟ کلاً هیچ فیلمی رو نمی‌بینید؟
-       چرا. فیلمای دیگه رو میرم ولی این یکی رو نه. با کارگردانه مسأله‌ی شخصی دارم.
-       اااااااااا!!! چیز... ینی... من به آقای «ر» بگم...
-       آره. همین رو بگید. بگید با کارگردانش مسأله‌ی شخصی داره. نمی‌خواد ازین کارگردان فیلم ببینه.
-       هرچی شد پای خودتونا!
-       باشه.
بعداً پشیمان شدم از گفتن علت واقعی‌اش. بهتر بود مثلاً می‌گفتم قبلاً این فیلم را توی سینما دیده‌ام. اصلاً هم بعید نبود. از بس که فیلم را توی بوق و کرنا کردند و رویش تبلیغ تلویزیونی و خیابانی کردند و به زور مته و منقاش توی کیون همه فرو کردند، حرفم اصلاً دور از ذهن به نظر نمی‌رسید. سر و ته قضیه هم همان‌جا جمع می‌شد.
متن روی پاکت چک هدیه‌ی کارگردان را هم خودم تنظیم و تایپ کردم. عجیب نیست؟ حتی نام فیلمش را هم با فونت سبز تایپ کردم که قشنگ‌تر شود. عجیب نیست؟
عجیب نیست که من (آدمی که این آشغال‌ها را، کارگردان و تهیه‌کننده‌ی این فیلم را، بزرگ کرده‌ام و از سر تا پایشان را فوت آب‌ام) حالا در جایی کار می‌کنم که فیلمی را که این‌ها ساخته‌اند دو سه بار نمایش می‌دهد و از من (که در این دنیا از این‌ها بیشتر از تمام نوع بشر حالم به هم می‌خورد) می‌خواهند و اصرار دارند که برای دیدن فیلم این‌ها بروم وگرنه «برایم بد می‌شود»؟
شما فکر می‌کنید این برخوردهای تصادفی فقط توی فیلم‌های هندی اتفاق می‌افتد؟ توی دنیای واقعی هرگز امکان ندارد که آدم «از هرچه بدش می‌آید به سرش بیاید» یا «مار از پونه بدش بیاید و درِ لانه‌اش سبز شود»؟ که کار آدم به کسی بیفتد که یک روز «هیچ» حساب‌اش می‌کرده؟
توی فیلم برباد رفته که ماجرای جنگ‌های داخلی (ائتلاف) آمریکاست، جایی هست که شمالی‌ها (مخالفین برده‌داری) بر جنوبی‌ها (برده‌داران) و فئودال‌ها پیروز می‌شوند و نتیجه چه می‌شود؟ بردگان سر به راه دیروز، می‌شوند اربابان تازه‌به دوران رسیده‌ی وحشی و منتقم امروز.
متأسفانه فاصله‌ی سینما از واقعیت دارد خیلی زیاد می‌شود. الأن شما وقتی فیلم‌های لورل و هاردی را ببینی، فوق‌العاده کودکانه و احمقانه به نظر می‌رسد آنهمه بدشانسی یا مثلاً خوش‌شانسی یک نفر. ولی یک نگاه که به دور و برت بکنی، می‌بینی یک عالمه آدم مثل خود بنده هستند که بدشانسی را جذب می‌کنند و بعضی‌ها هم هستند که برعکس، می‌خورند و می‌خوابند و با خیال آسوده زندگی می‌کنند و پشت سر هم خوش‌شانسی می‌آورند.
کدام فیلم کمدی کلاسیکی هست که اینقدر «رو» و «ساده و احمقانه» به نظر برسد؟
من وقایع زندگی‌ام را برای شمای نوعی، به عنوان یک فیلم کمدی تعریف کنم، همین شما برمی‌گردید می‌گویید: چه خُنک!!! چه لوس!!! چون که معتقدید دوره‌ی افسانه و جادو و خرافات به سر آمده و الساعه چیزی به نام شانس (حداقل به این شدت‌اش) وجود ندارد. ولی وقتی می‌روید توی زندگی عادی می‌بینید که همیشه توی هر صفی که می‌ایستید، هرچه هم که بدهند، به شما که برسد تمام می‌شود. یا دست به طلا بزنید تبدیل به گـ.ه می‌شود و روز به روز قیمت‌اش پایین می‌آید. یا مثلاً از یکی بدتان می‌آید و هی اینجا و آنجا جلوی رویتان ظاهر می‌شود. یا اگر مثلاً بدشانسی بیاورید و زمین بخورید، حتماً و بدون شک جوری زمین می‌خورید که «چند جای بدن‌تان» از «بدترین جا» بشکند و جراحی‌اش هم بد انجام بشود و سر جراحی توی کما بروید یا مثلاً کج جوش بخورد و تا آخر عمر چلاق بشوید و همسرتان هم به همین دلیل ازتان جدا شود یا بهتان خیانت کند و با یک آدم خوش تیپ که چلاق نیست بپرد! یا مثلاً در خوشبینانه‌ترین حالت، این زمین خوردن دقیقاً در روز اول کار جدیدتان اتفاق بیفتد و چند هفته خانه‌نشین‌تان کند و شغل‌تان را از دست بدهید! واقعاً به همین شدت که گفتم دیده‌شده است.
عجیب نیست؟
واقعاً عجیب نیست؟
نه. نیست. چون که این قانون زندگی است. زندگی، از آن نوعی که شما شناخته‌اید. دیگران شاید با روی خوب سکه‌ی زندگی روبرو شده‌اند.
در فیلم «کنستانتین»، یک جایی هست که کیانو ریوز تعریف می‌کند که بچه که بوده همیشه اشباح و شیاطین را می‌دیده (حالا هی شما بگو نیست و نداریم) و برای همین همیشه از دید دیگران یک بچه‌ی هیستریک و آنرمال بوده. بعدش دوربین یک لحظه، یکی از مسافران اتوبوس را که آدمی کاملاً معمولی است، از دید این بچه نشان می‌دهد و شما می‌بینی که چه قیافه‌ی شیطانی و ترسناکی دارد و فقط این بچه است که او را با چهره واقعی‌اش می‌بیند.
حقیقتش را بخواهید دنیا از فرط عجیب بودن، برایم تکراری شده. مثلاً من به بدشانسی‌ام «ایمان» دارم و می‌دانم که هر اتفاقی، از بدترین وجه‌اش برای من می‌افتد. یعنی هر چقدر که از دستش بر بیاید بهم ضرر می‌زند. مثلاً اگر یک چیزی از دستم بیفتد صاف می‌افتد روی ناخن شست پایم که ناسور است و درد می‌کند.
نه اینکه فکر کنید دست و پا چلفتی هستم‌ها. نه. اتفاقاً خیلی هم روی درست انجام دادن هر کاری، دقت دارم. اما مثلاً چند شب پیش که داشتیم می‌رفتیم مهمانی یک دوستی که خیلی صمیمی نبودیم، من یکهو وسط راه گرسنه‌ام شد و برای اینکه آبروریزی نکنم، یک شیر کاکائو و کیک گرفتم که بخورم و بعد برویم. آقایی که شما باشی و خانمی که من باشم، با همین چـ.س میلی‌لیتر شیر کاکائو، یک پالتو و یک شال و دو عدد بوت و یک کیف را جوری به گـ.ه کشیدم که بیا و ببین. یعنی از در که رفتم تو، فقط دنبال یک دستمال خیس می‌گشتم که سر تا پایم را باهاش لکه‌گیری کنم. حالا کلاً غذا خوردن من آنقدر تمیز است که هیچوقت جلوی بشقاب من ذره‌ای برنج و نان خرده پیدا نمی‌کنید یا امکان ندارد که بر اثر بی‌دقتی دست چرب یا کثیف‌ام را به لباس‌ام یا جای دیگر بزنم، اما وقتی می‌خواهد یک اتفاقی بیفتد، اینطوری همه‌جانبه برایم می‌افتد.
و همین‌طوری‌هاست که وقتی رئیس دفتر معاونت اجرایی تماس می‌گیرد که «چرا برای دیدن فیلم نرفته‌ای»، قبل از هرچیزی خنده‌ام می‌گیرد از کار دنیا... 

یکشنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۹۳

376: پنجشنبه صبح با چای و کلوچه‌ی رئالیسم زنجبیلی

پنجشنبه صبح توی خانه تنها بودم. کاری نداشتم. می‌توانستم بخوابم تا ظهر حتی. نهار داشتم و قصد خرید و کار اداری و هیچ انگیزه دیگری هم نبود که مرا به بیرون خانه بکشاند. می‌توانستم بخوابم، اما بیخودی خوابم پریده بود.
هرچه خودم را به تشک تخت فشار دادم و شال‌ام را روی صورتم انداختم که تاریکی مصنوعی ایجاد کنم، فایده نداشت. افکار، آمده بودند.
پاشدم، نرم نرمک کارهای خانه را انجام دادن و چای گذاشتن و صبحانه خوردن و دوش گرفتن و هی فکر کردن و هی فکر کردن. به چه؟ به همه چیز. از گذشته تا آینده. تحلیل خودم. چیزی که بوده‌ام. چیزی که هستم. چیزی که خواهم شد یا باید بشوم... 

1. از فکر اینکه ده سال است داستان ننوشته‌ام – بی شوخی ده سال شد!- ترسیدم. از اینکه آیا واقعاً قصد ندارم دیگر داستان بنویسم؟ و چه هست که باعث می‌شود نتوانم بنویسم، در حالی که اینهمه فکر توی سرم هست.
«صداقت». به این نتیجه رسیدم که صداقت با خودم و واقعیت زندگی‌ام باعث می‌شود که نتوانم داستان بنویسم. من همیشه آدم صادقی (بخوانید ساده‌ای) بوده‌ام. منتهی یک زمانی احمق بودم و شناخت درستی از خودم و خواسته‌هایم و مختصات‌ام نداشتم و فکر می‌کردم قرار است از همین‌جای کشور تخـ.می ایران، تمام قله‌های فلانِ دنیا را بیسار کنم. مهم نیست. حالا خودم را می‌شناسم و می‌دانم چه کسی هستم و می‌دانم طبقه‌ی اجتماعی‌ام چه هست و برای چه ساخته شده‌ام. من جوری با کاردک به واقعیت مالیده شده‌ام، که دیگر نمی‌توان مرا از واقعیت، یا واقعیت را از من پاک کرد.
مسأله این است که وقتی شما می‌دانید که توی طبقه‌ی اجتماعی شما، آدم‌ها برای زنده ماندن و بالا رفتن، یا باید دزدی و رندی بلد باشند، یا یکهو به طور الابختکی یک چیزی اختراع یا اکتشاف کنند، یا یک عمر سگدو بزنند و با نخوری و بدبختی و قرض و وام و این کاسه و آن کاسه کردن، دو قران و دهشاهی جمع کنند و در پنجاه شصت سالگی یک خانه‌ی چـ.س متری و یک حقوق بازنشستگی چـ.س ریالی داشته باشند و با یک عمر پول ریختن توی حلقوم بیمه‌ها، سر پیری با درد و مرض‌های حاصل از زندگی سخت و کارهای طاقت‌فرسایی که بیست سی سال انجام داده‌اند، بروند صبح تا شب توی صف انتظار بیمارستان‌ها بنشینند و چرت بزنند... وقتی شما این را می‌دانید دیگر نمی‌توانید به جایزه‌ی نوبل و تولید هنر فکر کنید. سرخود می‌فهمید که هنر، مال طبقه‌ی شما نیست. حتی لذت هنری.
مسأله این است که شما توی سی و اندی سالگی (و بعضاً دیرتر) متوجه الگوی حرکت خودتان و آدم‌های دور و برتان می‌شوید و از روی همان الگو می‌توانید مسیر باقی زندگی‌تان را هم پیشاپیش حدس بزنید و رسم کنید و از دیدن چیزی که پیش روی شماست، اصلاً خوشحال یا امیدوار نمی‌شوید. متأسفانه.
اما چیزیست که هست. و تنها کاری که عجالتاً از دست‌تان برمی‌آید این است که: سخت‌ترش نکنید.
خوب است که توی دنیا آدم‌های پولدار و پشتوانه داری هستند که «هنر» تولید می‌کنند.
خوب است که توی دنیا آدم‌های فقیری هستند که بی‌پشتوانه، با از جان گذشتگی و ریسک بسیار، با دادن شهید و مجروح، «هنر» تولید می‌کنند.
اما من نه پشتوانه‌ی دسته‌ی اول را دارم، و نه شجاعت و از جان گذشتگی دسته دوم را برای سختی کشیدن و جانبازی در راه «هنر».
«هنر» در بهترین حالت، مایه‌ی سرگرمی آدم‌های دیگر است. جاودانگی و ماندگاری؟ بله. آنهم با یاری و حمایت گرفتن از ارگان‌ها و اشخاص ذی‌نفوذ و جذب سرمایه‌ی دوستانی که دستی بر آتش دارند. اگرنه حتی اسمی هم ازت نمی‌ماند. مگر توی هر صد سالی چند تا آدم نابغه پیدا می‌شود که بدون همه‌ی اینها، فقط با نبوغ و تلاش و جر خوردن خودش، در زندگی این دنیایش به جایی رسیده باشد و بعدها هم اسم‌اش بماند و اثر جاودانه‌ای تولید کند؟
بگذارید اصل ماجرا را بگویم: هفت هشت میلیارد آدم روی کره‌ی زمین زندگی می‌کند و گیرم که الساعه ده بیست تایش نابغه و هنرمند ماندگار باشند. اوکی؟ من از آن‌ها نیستم. پس چرا باید دست و پای الکی بزنم و هی داستان و نقاشی تولید کنم؟ برای دلخوشی خودم و در و دیوار خانه‌ی خودم؟
غیر از نوشتن، پولدار بودن و سفرهای خوب رفتن و از این کشور مهاجرت کردن و با دوچرخه تمام جاده‌های جهان را در نوردیدن و دیدن سواحل جزایر قناری و داشتن یک جزیره برای خودم و داشتن یک همسر باوفا که هرگز خیانت نکند و تا آخر عمر دوستم داشته باشد و داشتن احترام اجتماعی و داشتن شغل خوب و خیلی چیزهای دیگر از قبیل پوست و موی خوب و قیافه و اندام مناسب و خوش لباس بودن هم مایه دلخوشی من است.
غیر از کتاب‌های چاپ شده و تابلوهای نقاشی تولید خودم، خیلی از تزئینات زیبا و کتاب‌های نوشته شده توسط دیگران هم برای آراستن در و دیوار خانه‌ی من، مناسب و چشم‌نواز به نظر می‌رسند.
عزیزانم، همه چیز در تولید «هنر» نیست. باید زندگی کرد. باید زنده ماند و لذت برد. از دم‌دستی‌ترین چیزها. از کوچک‌ترین لحظه‌ها. چرا که پیری و سرطان و سکته در راه‌اند و کتاب‌ها و تابلوها و دوستان‌تان به دردتان نخواهند خورد. بهتر است از همین‌حالا به فکر بیمه‌هایتان باشید.

2. بعدش به این نتیجه رسیدم که ابتدا وبلاگ نویسی، احتمالاً یکی از دلایل داستان ننوشتن‌ام شد. و بعد عضویت در شبکه‌های اجتماعی از جمله گودر و گوگل پلاس و فیس بوک و توییتر و لینکدین و اینستاگرام و غیره باعث وبلاگ ننوشتن‌ام شد.
حالا نه اینکه با نوشتن دردی ازم دوا بشود یا گوشه‌ای از کارم گرفته شود. نه. همین یک تسکین بود یا نه؟ همین‌اش را می‌خواهم. حالا دیگر نوشتن، تسکین هم نیست. چهار خط به زور توسل به قرآن و معصومین و هفت جد و آباء این طرف و آن‌طرف می‌نویسی و می‌گذاری روی وبلاگ و گوگل پلاس. که چی بشود؟ چهار تا پلاس بخوری و چند نفر از دوستان که خودشان را با تو صمیمی‌تر از دیگران حساب می‌کنند، بیایند پایش کـ.سشعر بنویسند و اعصابت را داغان کنند. نه می‌فهمند چه می‌گویی و نه برای‌شان مهم است که حتی بفهمند. همین‌طوری یک کامنتی می‌پرانند که بگویند زنده‌اند و هستند و خوانده‌اند و با دیگران متفاوتند.
همین‌ها باعث می‌شوند که ایده‌هایت به دو سه خط چـ.سناله در پلاس تقلیل پیدا کنند و هرگز وقت پیدا نکنند که ببالند و به ایده‌های دیگر متصل بشوند و حرفی برای گفتن داشته باشند.
مثال:
آیا داستان لیلی و مجنون داستانی تکراری و چـ.سناله است؟
بلی هست. چون خلاصه‌اش می‌شود اینکه یک جوان یک لاقبایی عاشق یک دختر مایه‌داری شده و دختره رفته با یک آدم حسابی از طبقه‌ی خودش جفت شده و این زده خودش را ناکار کرده از شدت کیون سوختگی.
نه نیست. زیرا اگر داستان را بخوانی بی‌نهایت ظرایف و پیچش‌های داستانی و اوج و فرود دارد که به اندازه چندین روز سرگرم‌ات می‌کند. و چه کسی هست که نداند: «هدف»، سرگرمی است.
من می‌توانستم با یک پست مزخرف وبلاگی، 500 بازدید در روز داشته باشم – چنان‌که یک دورانی حدود دو سال پیش داشتم- و می‌توانم همان را به صورت دو خط نوت توی پلاس بنویسم و هیچ‌کس محل سگ هم بهش نگذارد.
تعارف که نداریم، من آدم با نمک و سرگرم‌کننده‌ای از نوع مینیمال نویسان نیستم. اصلاً هم علاقه‌ای به خنداندن دیگران یا گفتن جملات قصار ندارم. این سبک نوشتن مثل این است که قصه‌ی لیلی و مجنون را به صورت یک جوک برای کسی تعریف کنی یا گزیده‌ی چند صفحه‌ای اشعار یک شاعر را بخوانی. من از گزیده خوانی متنفرم. از کلمات قصار و بی‌سر و ته که معلوم نیست واقعاً منظورشان چه هست و می‌شود هزار جور تعبیر ازشان در آورد.
نهایتاً به این نتیجه رسیدم که کامنتدانی گوگل پلاس را ببندم و دیگر برای مدتی آنجا را آپ نکنم و فقط دیگران را بخوانم و خودم را وقف نوشتن توی همین وبلاگ کنم.
همین افکار را هم از بس از ذهنم گریزان بودم به صورت مونولوگی روی گوشی‌ام ضبط کردم تا بعداً تایپ‌شان کنم. واقعاً افکار تا همین حد فرار و فراموش‌شونده هستند و نیاز هست که شما آن‌ها را جایی ثبت کنید و با هم مقایسه کنید تا بتوانید از سر و ته‌ تمام افکار و ایده‌های‌تان (دست کم در یک بازه زمانی) چیز به درد بخوری در بیاورید و باهاش کاری بکنید.
به این نتیجه رسیدم که اگر چند ساعت تنها بودن در خانه می‌تواند اینطور ذهن مرا منظم و تر و تازه کند و باعث به وجود آمدن ایده‌های جدید در آن شود، پس بهتر است دور و بر خودم را خلوت کنم و جداً یک کاری برای خودم بکنم. چون که 35 سال‌ام و تنها کارم شده جان کندن برای زنده ماندن. فقط برای زنده ماندن و این زنده‌ماندن دیگر دارد زیادی کسل کننده می‌شود.
«خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکلهای هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد» (فروغ)

یکشنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۹۳

375: پرانووووووووووووووووووووووووول



اخطار:
1. این متن را با صدای بلند نخوانید. در اطراف، خانواده نشسته است.
2. اگر هم با صدای بلند خواندید، به ازای هر کلمه‌ی «پرانول» ، توی دلتان بگویید «آلـ.ت تنا.سلی مردانه» (چون تلفظ این کلمه در حالات شدید روانی، دقیقاً همان خواص درمانی ذکر شده برای این قرص را دارا می‌باشد)
3. من همیشه و در همه حال متأسف بوده‌ام که مرد نشدم و نمی‌توانم «پرانول»ام را به صغیر و کبیر حواله بدهم.




دیروز عصر خسته از سر کار رسیدم و «میم» زنگ زد که رسیدی خانه، وسایل‌ات را بگذار و راه بیفت برویم برای مامان یک چیزی بخریم. تولدش است.
از همان وقت یادم افتاد که مامان ازم خواسته بود تولدش یک کیک کدو حلوایی برایش بپزم.
رفتیم و تا دو ساعت بعد، میم همین‌جور من را از این مغازه به آن مغازه کشید تا دست آخر رضایت داد که به جای یک روسری تخـ.می الکی گران، یک ماهیتابه دوطرفه برایش بخریم. برگشتنی هم کلی دودوتا چهارتا کرد و حساب کتاب‌هایش را با مامان بررسی کرد و هی از من نظر خواست و من نظری نداشتم. یک جورهایی هر کدام توی ذهن خودمان سیر می‌کردیم و حواس‌مان به حرف‌های آن یکی نبود. من خسته بودم و دوست داشتم زودتر یک چیز «پرانول»ی بخریم و برویم و زودتر کیک کدویم را بپزم. می‌دانستم میم هم دست بردار نیست و قصد دارد آنقدر مرا خسته کند که دیگر جانی برایم نماند که بروم آشپزی هم بکنم. میم، زن خانه‌دار است و صبح‌ها ساعت ده یازده بلند می‌شود و صبحانه‌ی خودش و بچه‌اش تا ساعت یک بعد از ظهر طول می‌کشد و بعد الکی دور خودش می‌چرخد و حتی کارهای خانه‌اش را هم نمی‌کند تا شب بشود. برای همین است که جان اضافی دارد. صبح تا شب پنجاه شصت نفر آدم (از توی کوچه خیابان و اتوبوس و محل کار)، به هر تعداد بار که بتوانند به اعصابش نمی‌ریـ.نند و طرف حسابش فقط بچه‌اش و شوهرش است. این است که جان دارد و اعصابش می‌کشد و این دور دور زدن توی مراکز خرید، برایش یک جور زنگ تفریح هم حساب می‌شود. اما برای من صرفاً یکی از وظایف روزمره‌ام است. یک وظیفه مثل پختن کیک کدو برای تولد مامان. مثل غذا درست کردن. مثل ظرف شستن. مثل تایپ نامه‌ها و بایگانی و تمام چیزهای دیگری که توی محل کارم انجام می‌دهم. و وقتی صحبت از وظیفه باشد، یک حجم مشخص و تعیین شده‌ای از زمان و انرژی وجود دارد که شما بین وظایف‌ات تقسیم می‌کنی که نه سیخ بسوزد و نه کباب.
عاقبت میم را ماهیتابه به دست، به سمت خانه‌اش روانه کردم و خودم هم پریدم توی تاکسی و رفتم خانه و تا شب عین سگ جان کندم و کارهای خانه را کردم و چیز کیک (چیز در اینجا به معنای پرانول مورد استفاده قرار نگرفته و صرفاً به معنای پنیر می‌باشد ولی بنا به سلیقه‌ی مخاطب می‌تواند در معنای پرانول نیز مورد استفاده قرار بگیرد، زیرا که تهیه این چیز کیک، خیلی کار پرانولی بود و نویسنده‌ی این سطور را بسیار خسته و لاجان نمود) و کیک کدو حلوایی پختم.
یعنی آخر شب ساعت 12 یک طرف، کیک هنوز روی گاز بود. یک طرف، لباس‌ها توی ماشین‌لباسشویی بود. یک طرف، ظرف‌ها توی ظرفشویی (سری آخرشان. چون فی‌الواقع قبلش سه چهار سری ظرف شسته بودم). حالا کارهای قبل از خواب و مسواک و فلان هم مانده بود.
صبح‌ها هر وقت الکی بیدار شوم و دیگر خواب از سرم بپرد و پلک‌هایم سبک شود، می‌فهمم که چند دقیقه دیگر ساعتم زنگ خواهد زد، اما امروز صبح اصلاً حوصله بلند شدن نداشتم. هنوز خستگی شب قبل به تنم مانده بود. رفتم که کیک خنک شده را از توی ظرف‌اش برگردانم که دیدم تمام پف‌اش خوابیده و حجم‌اش نصف شده بود. حسابی«پرانول» شدم. اما هنوز مانده بود تا کیک را برش بزنم و بفهمم تمام زحمت شب قبل‌ام، اصلاً قابل خوردن هم نیست. چون عین ژله، سفت و متراکم و خمیری شده بود و یک‌راست باید روانه سطل زباله می‌شد.
حالا این‌ها را اضافه کن به اینکه داشت دیرم هم می‌شد و هرچه شوهرم را صدا می‌کردم، بازی در می‌آورد و بلند نمی‌شد. می‌خواستم لااقل ازش کمک بگیرم که دو تکه نانی را که از فریزر بیرون گذاشته بودم برای صبحانه‌ی سر کارمان، توی پلاستیک فریزر بگذارد و چراغ‌ها را خاموش کند و بخاری را کم کند. اما او همان‌طوری داشت لفت‌اش می‌داد و من همین‌طوری داشت دیرم می‌شد.
نمی‌دانم چرا اینطور وقت‌ها کاملاً روی مود لجبازی می‌افتد و هرکاری می‌گویم برعکس می‌کند. مثلاً اینکه بهش گفتم کیک را فعلاً بگذارد یخچال تا ببینم بعداً چه غلطی می‌توانم باهاش بکنم. که نگذاشت و همان‌طوری روی گاز ولش کرد. یک تکه از نان‌هایی را هم که گذاشته بودم (یکی و نصفی برای خودم گذاشته بودم که به همکارم هم کمی صبحانه بدهم) دوباره گذاشته بود فریزر. این کارش خیلی روی مخ‌ام است که نان را بعد از اینکه یخ‌اش باز می‌شود، دوباره می‌گذارد فریزر. هرچه می‌گویم دیگر بیات شده و فقط به درد خشک کردن برای آبگوشت می‌خورد، به خرج‌‌اش نمی‌رود. یا اینکه قالب یخ یا بطری آب را وقتی خالی می‌شود، همان‌طور توی ظرفشویی قاطی ظروف چرب رها می‌کند. حالا پر نمی‌کند و دوباره به یخچال برنمی‌گرداند، به «پرانول»ام (به شما چه؟ شما فرض کن دارم. مهم نفس قضیه است.)، حتی حاضر نیست به هزاران بار تذکر بنده هم توجه کند و لااقل ظرف خالی‌اش را کنار ظرفشویی بگذارد که چرب نشود.
خلاصه اینکه از دست خراب شدن کیک و اینکه دیرم شده کفری بودم، قضیه نان‌ها دیگر منفجرم کرد و عین بشکه باروت رفتم هوا. حالا این هم ایستاده و پررو پررو حاضر جوابی می‌کند و یکی من می‌گویم و هفت تا این جواب می‌دهد و هی مزخرف می‌گوید و بدترش می‌کند.
آخرش هم می‌گوید: به خاطر یه تیکه نون، ریـ.دی به روزمون.
به خاطر یک تکه نان!
پرانول!
پرانول!
پرانول!!!
به خاطر یک تکه نان کوفتی!
تمام طول راه، یک ساعت و خرده‌ای توی اتوبوس و تاکسی زیر لب فحش می‌دهم. بعد هم که می‌رسم سر کار رگ‌های پشت گردن‌ام و طرف چپ سرم درد می‌کند. یک قرص پرانول بالا می‌اندازم (زهرمار! این یکی واقعاً منظورم همان پرانول بود. بی‌تربیت‌ها.) و تا یکی دو ساعت حال‌ام همین‌طور بد است تا کم‌کم رگ‌ها منبسط می‌شوند و سردردم ول می‌کند.
بعدتر زنگ می‌زند که مثلاً یک جورهایی عذرخواهی کند:
ببین چطور اوقات‌مون و تلخ کردی عزیزم؟ اونم فقط به خاطر یه تیکه نون!
پرانول!
پرانول!
پرانوووووووووووووووووووول!!!




شنبه، دی ۲۰، ۱۳۹۳

374: حرف‌های نگفته‌ی پرویز

جمعه در سرما می‌رویم سینما آزادی فیلم پرویز را ببینیم. حدوداً نیم ساعت زود می‌رسیم و چون بلیط را اینترنتی رزرو کرده‌ایم، باید رسید ماشینی دریافت کنیم و به دلیل یک ربع پیاده روی در سرمای بیرون، به سرویس بهداشتی هم احتیاج داریم. توی دستشویی خانم‌ها با هیجان درباره فیلم‌هایی که دیده‌اند یا قرار است ببینند بحث می‌کنند. در حالی که توی آینه نگاه می‌کنم و دست‌هایم را می‌شویم از زن جوان بغل دستی‌ام می‌پرسم: به نظرتون کدوم فیلم خوبه؟ می‌گوید: شیار 143 خوبه. به یه بار دیدن‌اش می‌ارزه. نگاه‌اش می‌کنم. تکرار می‌کنم: شیار 143. هووووووووم! پس شیار 143... و سرم را پایین می‌اندازم و بیرون می‌آیم و از این به بعد دیگر سعی نمی‌کنم هیچ‌کس را روشن کنم که شیار 143 چه فیلم کثیفی است و با چه نوع روابطی به اینجا رسیده و عوامل سازنده‌اش چه و چه‌ها. به جهنم. همین‌قدر که خودم (و فقط خودم در این جهان بیکران) سعی می‌کنم که با خرید بلیط اینجور فیلم‌ها، پول توی جیب «جا.کشی» و «جنـ.دگی» و «چاپلوسی» و «ریا» نریزم و به جایش با خرید بلیط یک فیلم تجربی (به جای دانلود آن بعد از یک مدت) پول توی قلکِ «هنر غیر وابسته‌»ی این مملکت بریزم، برایم کافی است.
 بیست دقیقه‌ی ابتدای فیلم، کادر صفحه از بالا و پایین سیاه است شبیه این فیلم‌های قدیمی وسترن. به ذهن‌ام می‌رسد که تعمدی است. مخصوصاً در صحنه‌ای که پرویز و پدر سر میز نشسته‌اند مطمئن می‌شوم که کادر کامل است و سیاهی پایین صفحه تعمدی است. اما یکهو بانویی با آخرین تارهای صوتی حنجره‌اش از وسط سالن (درست وسط و کنار گوش بنده) هوار می‌کشد: آآآآآآآآآآآآآآآآآیییییییییییییییی آپاراتچی! فیلم خرابه. درستش کن. و پس از نعره‌ی هماوردطلبانه‌ی آن بانو، یکی یکی صداهای اعتراض از گوشه و کنار سینما بلند می‌شود. بین دو احساس گیر کرده‌ام:
1.      یا من آنقدر اوسکول هستم که نقص فنی فیلم را به حساب تعمد کارگردان و تجربی بودن فیلم گذاشته‌ام؟
2.      یا اعتماد به نفس این ملت خیلی زیاد است؟
به عبارتی یا من در پذیرش و بروز افکارم خیلی بی‌اعتماد به نفس و شکاک‌ام. یا ملت در باور و بروز افکارشان، خیلی سریع و خودشیفته‌اند.
کار بدان‌جا کشید که حتی چند نفر پا شدند رفتند یقه‌ی مسئول نمایش را گرفتند و یارو را وادار کردند دوباره فیلم را چک کند و سعی کند عیب را برطرف کند، که یارو هم گفت همینی است که هست و حلقه فیلم را همین‌جوری تحویل‌اش داده‌اند و درست خواهد شد.
فیلم که یهو تمام شد (البته از نظر من چندان یهو هم که نه. من از خیلی پیشتر منتظر تمام  شدن‌اش بودم) و تیتراژ پایانی نوشت «پرویز» من به سمت پلاستیک پفک و چیپس‌هایم حمله کردم که از روی زمین جمع‌شان کنم. چون ردیف‌ها فقط یک ورودی داشت و اگر دیر می‌جنبیدم، آذوقه‌هایم زیر دست و پا له می‌شد. حالا شما تصور کن من آنچنان صدای شلق شولوق پاکت‌ها را درآورده‌ام و ملت هنوز زل زده‌اند به صفحه و منتظرند فیلم ادامه پیدا کند. مسئول نمایش هم که یادش رفته بود چراغ را روشن کند. از موسیقی تیتراژ پایانی هم که خبری نبود. عجبا! به این می‌گویند گه‌گیجه‌ی همه جانبه. کم مانده بود مثل آن خانمه صدایم را به سرم بیندازم که: بابا منتظر چه هستید؟ فیلم تمام شد.
آن از اولش که اعتراضات فقط باعث بازپخش دقایق ابتدایی فیلم و تلف شدن وقت‌مان شد، این هم از آخرش که یارو کلاً خواب بود و نفهمید فیلم تمام شده. به نظرم اگر به یک دلیل باید این بابا را بازخواست می‌کردند، آن «بی‌اطلاعی» و نداشتن دانش کافی درباره فیلمی که نمایش می‌داد بود.
بیرون آمدنی یک لالمانی همگانی حکمفرماست. هیچ‌کس نمی‌داند چه باید بگوید. توی دستشویی هم هیچ‌کس جرأت ندارد چیزی بگوید. نه بد. نه خوب. اصلاً هنوز نمی‌دانند درباره‌ی این فیلم چه باید فکر کنند و چه نتیجه‌ای بگیرند.
قیاس می‌کنم با شرایط پس از نمایش فیلم «ماهی و گربه»ی شهرام مکری. که یک گروه دانشجو که در رأس‌شان پسرکی بود که هی می‌گفت «ممنتوم»، از در سالن بیرون زدند و تا توی دستشویی‌ها هم هنوز داشتند این فیلم را با Memento مقایسه می‌کردند. باز آنجا یک حرف‌هایی (هرچند احمقانه و بی‌ربط) گفته شد. این یکی که فقط لالمانی آورد.
اما برادر شوهرم تمام یأس‌ام را با یک کلام و دوباره و دوباره تکرار همان کلام شست و برد:

ارزشش رو داشت. فیلم خیلی خوبی بود. ممنون بابت معرفیش.

شنبه، آذر ۲۹، ۱۳۹۳

373:سلام آقای آمیتا باچان!

تماشای سریال‌های فارسی وان، چقدر با گوش دادن اخبار فرق دارد؟

نه. واقعاً دارم می‌پرسم. یعنی دارم مطرح می‌کنم. 

همین الأن یک صاعقه‌ای از من گذشت و تمام زندگی‌ام را در این کشور و در این دوران و در این نقطه از عمر زمین دیدم و دچار شهودی آنی شدم. اینکه همه چیز آنقدر احمقانه و ملال‌آور و تکراری و بی‌معنی است که بین دیدن سریال‌هایی که با یک فرمول و از روی دست هم نوشته شده و دیدن فیلم هندی و دیدن فیلم‌های هنری روز اروپا و گوش کردن و دیدن اخبار و یک احمق بی‌سواد بودن که به جای امضاء، انگشت می‌زند... واقعاً تفاوتی (دست کم از نظر ارزش‌گذاری) نیست.

همه چیز به اندازه اسب تورین «طولانی»، «احمقانه»، «بی‌معنی»، «بیهوده» و از فرط پوچی «خنده‌دار» است.

دروغ‌هایی که یک فیلم هندی یا یک سریال فارسی‌وان به آدم می‌گوید، حتی راست‌تر از دروغ‌هایی است که اخبار تلویزیون و ماهواره به آدم می‌گوید. 

مقایسه می‌کنیم:

فیلم هندی به من می‌گوید: احتمال این هست که آدم توی خیابان به کسی برخورد کند و یارو برادر گمشده‌اش از کار در بیاید.

اخبار به من می‌گوید: ما ترو.ریست نیستیم و با تمام توان داریم علیه ترو.ریسم مبارزه می‌کنیم و حتی ستاد و نشست و کمیته و دیدارهای بین‌المللی برای این کار راه انداخته‌ایم. (یعنی تا این حد جدی هستیم و اصلاً هم شوخی نداریم!)

و من اگر بخواهم منصفانه قضاوت کنم، احتمال درست بودن گزینه اول، خیلی بیشتر از احتمال درست بودن گزینه دوم است.

یک برنامه‌ای بود (Beyond Belief: Fact or Fiction) که 5 تا فیلم کوتاه نشان می‌داد و آقای مجری در پایان، نظر بینندگان را می‌خواست که کدام واقعیت بوده و کدام دروغ و ما بیشتر مواقع به این نتیجه می‌رسیدیم، که اصلاً بعید نیست که یک داستان احمقانه، راست از کار در بیاید و ماجرایی که روی راست بودن‌اش یک درصد هم شک نداشته‌ایم، کاملاً ساختگی باشد.

من دارم درباره از بین رفتن مرز دروغ و راست، واقعیت و توهم حرف می‌زنم.

آدم‌هایی را می‌شناسم که مثل شوهر و پدرشوهر من، به شنیدن اخبار معتادند. آدم‌هایی را می‌شناسم که مثل یکی از دوستان ما، تکیه کلام‌شان این است: «من و که می‌شناسید، اصولاً سعی می‌کنم همه‌چیز رو از دید علمی ببینم...»

آدم‌هایی را می‌شناسم که مثل پدر من سعی دارند بنا بر گزاره‌ی «انسان، حیوان ناطق است»، همه‌چیز را از دید «طبیعی» بررسی کنند و انسان را به طور 24 ساعته نعل به نعل با حیوانات مقایسه کنند و شیوه‌ی صحیح زندگی انسانی را از زندگی حیوانات استخراج کنند و به اطلاع عموم برسانند.

اینجور آدم‌ها، در مقابل گروه نوظهور دیگری قرار گرفته‌اند که سعی دارند خرافات مذهبی و افسانه‌ای را به عنوان سور، روی دست علم‌دوستان بزنند. عرفان‌های منشعب از شرق و انواع فال‌بینی از این دسته هستند. این‌ها یافته‌های علمی را به کل رد کرده و به خرافات چسبیده‌اند.

اما یک گروه یتیمی هم این وسط هستند که ارزش علم را در بهبود زندگی بشری می‌دانند و برای یافته‌های علمی ارزش قائل‌اند. ولی از اینهمه منطق و علم خسته شده‌اند و استخوان‌های انسانی‌شان دارد بین این چرخدنده‌های علم و تکنولوژی و منطق، چرق و چوروق خرد می‌شود.

اول قرار نبوده اینطور بشود قطعاً. قرار بوده هرچه منطق و عقلانیت بالا می‌رود، رفاه و آرامش بیشتر شود. قرار بوده ما کار نکنیم و ماشین‌ها برایمان کار کنند و عوض‌اش بنشینیم و خودمان را وقف هنر و اخلاق و فلسفه کنیم. اما حالا طوری شده که جاروبرقی و جارو شارژی و همزن و ساندویچ ساز و تستر و ماکرو ویو و تشک برقی و لوستر ریموت دار و هزار جور کوفت و زهرمار دیگر داری و همچنان باید از خروسخوان تا بوق سگ پی یک لقمه نان بدو بدو کنی و شب فقط بیایی وسط اینهمه ماشین و ابزار برقی یک لقمه نان کوفت کنی و از خستگی از هوش بروی تا فردا صبح.

به هرحال اینطوری شده و این چیزی نیست که ما یا هرکس دیگری می‌خواستیم یا حتی امروز بخواهیم. دردی است که درمان ندارد. روز به روز هم دارد بدتر می‌شود. پس بهتر است نسخه‌های قدیمی را از داروخانه‌ها جمع کنید و بسوزانید، چون بدن ما به این داروها مقاوم شده و دیگر علم و منطق و عقلانیت پاسخگو نیست.

وقتی اخبار تلویزیون را که روزی چند بار به صورت مشروح با نشان دادن تصاویر مستند، جنگ و خونریزی و نابرابری را در تمام جهان گزارش می‌کند و از آن‌طرف گل و بلبل و آمارهای خوب و تحلیل‌های مثبت از اوضاع داخلی ارائه می‌دهد، می‌بینی و می‌شنوی... عقلانیت دیگر چه حرفی برای گفتن دارد؟

یک کلمه از عقل و منطق و معیارهای انسانی بگو، تا خودم با پشت دست بزنم توی دهانت خون بپاشد به در و دیوار.(دقیقاً با همین درجه از خشانت)

نه. راستی راستی دارد از فیلم اسب تورین خوشم می‌آید. دو سه هفته پیش دیدمش و خواهر مادر کارگردان و معرفی کننده و همه‌ی کس و کار خودم را فحش و لعن و نفرین کردم بابت زجری که پای دیدن این فیلم تحمل کردم... اما حالا کم‌کم دارم به این نتیجه می‌رسم که وقتی دنیا اینقدر کـ.سخلی است، چرا نباید هنر و سینما و زندگی روزمره ما کـ.سخلی و احمقانه و باورناپذیر باشد؟ چرا دو سه نفر آدم، نباید دو ساعت و نیم سیب‌زمینی بخورند و لباس بپوشند و لباس در بیاورند و به اسب غذا بدهند و هی طوفان باشد و هی طوفان باشد و آخرش همه چیز تـ.خمی تـ.خمی و بی معنی تمام شود؟ آیا شش روزی این چنین بی معنی و طولانی و زشت و یأس‌آور، کنایه از چند میلیارد سال عمر زمین نیست؟ کنایه از زندگی مسخره و بی هدف و بی‌امید ما نیست؟

همین چیزهاست که توی 34سالگی باعث می‌شود آدم کیون لق تمام اهداف والای انسانی کند و بنشیند فیلم هندی ببیند و پایش عین سیل گریه کند.

دوشنبه، آذر ۱۷، ۱۳۹۳

372: اسب تورین... گاو مش حسن...



درد می‌کنم. احسان می‌گوید غر نزن. به قول «میس پرسه اوس» که ذکرش به خیر باد: وبلاگ خودم است. چهاردیواری خودم است. اختیاری خودم است... اگر اینجا غر نزنم، کجا غر بزنم؟

ترقوه کجاست؟ همان‌جایم درد می‌کند. فعلاً. غالباً اما معده‌ام یا سرم درد می‌کنند. زانویم هم اخیراً درد گرفته. از دوران کار توی آرایشگاه که خیلی رویش فشار آوردم (چهار سال پیش یا بیشتر)گاهی درد می‌گرفت. اما اخیراً بیشتر شده. سرما بهش می‌زند، تیر می‌کشد. وقتی نشسته‌ام و حالت خمیده دارد، به سختی صاف‌اش می‌کنم. بلند که می‌شوم، چند قدم می‌لنگم تا راست و ریس شود.

اما خوب یک خوبی دردها هم این است که اکثراً با مسکن یا دارو و درمان درست می‌شوند. آدم فکر می‌کند این معده درد، این سر درد، این دندان درد، این پا درد و کمر درد، آخرش می‌کُشدش (به ضم کاف). اما می‌بینی فقط کافی است پول یا بیمه تکمیلی داشته باشی و راه به راه بروی دکتر و خودت را درمان کنی تا دردها برطرف شوند. مثلاً همین معده‌ی بنده را می‌بینید. در چند ماه اخیر مرا بیچاره کرده بود. دیگر کم کم به جایی رسیده بودم که از هر ده غذا، هفت هشت تایش را نمی‌توانستم بخورم. آن دو سه تا را هم درست بعد از نیم ساعت از خوردن‌شان، سوزش و درد معده‌ام شروع می‌شد و باید شربت معده و چای و نبات و کوفت و زهرمار به ناف‌ام می‌بستم. اما الان یک هفته است دارم قرص می‌خورم و شما بگو انگار که نه انگار از اولش اصلاً درد هم می‌کرده. پوف. همین. با چهار تا قرص قبل و بعد از غذا و صبح و ظهر و شام، تمام درد ناشی از توارث و بدرفتاری‌های طولانی مدت من با معده‌ام دود شد و رفت هوا. البته امکانش هم هست که بعد از مدتی دوباره برگردد، ولی فعلاً انگار در بهشت موعود به سر می‌برم و ملالی نیست غیر از دوری شما.

قرص و دوا. شوهرم می‌گوید تو باید بروی توی داروخانه کار کنی بس که اسم و آثار داروها را بلدی. حالا نه اینقدر، ولی چون تحمل درد را ندارم، اسم و ویژگی‌های داروهایی را که تا حالا باهاشان سر و کار داشته‌ام، خوب حفظ کرده‌ام و همیشه هم توی یخچال خانه ازشان دارم که شبی نصف شبی اسیر نشوم. از شب بیدار ماندن و درد کشیدن، وقتی نصف مردم دنیا خوابند، بیزارم.

آهان راستی یک شهودی همین الان پیدا کردم. وقتی ما به رختخواب می‌رویم، یک عده نزدیک صبح‌شان هست و دیگر باید بیدار شوند. یک عده‌ی دیگر وسط روزشان هست و سر کار هستند. یک عده هم مرده‌اند و زیر خاک هستند. پس حال و روز ما، کاملاً بستگی به وضعیت قرار گرفتن ما نسبت به خورشید دارد. شب، معنای مطلقی ندارد. روز معنای مطلقی ندارد. اینکه ما هستیم، هیچ معنای مطلقی ندارد. بستگی به این دارد که خورشید کدام طرف‌مان است.

همین را بگیر و برو تا ته زندگی. اصلاً هم بهش شک نکن. توی هر چیزی از همین نسخه استفاده کن. 

یک خوبی بالا رفتن سن این است که آدم گـ.وز را به شقیقه ربط نمی‌دهد. هیچ مرضی را روحی و روانی نمی‌کند. کاملاً می‌پذیرد که همه چیز، جسمی است و باید به جسم‌اش رسیدگی کند تا وضع روحی‌اش خراب نشود. 

وقتی جوان هستی فکر می‌کنی به این معتقدی و به آن معتقد نیستی. از این خوش‌ات می‌آید و از آن بدت می‌آید. این خوب است و آن بد. این درست است و آن غلط. سفت گرفته‌ای و ول‌کن هم نیستی. 

وقتی پیر می‌شوی شل می‌کنی و سعی می‌کنی بهت خوش بگذرد. چون در صورت دارد می‌گذرد، و چه بهتر که خوش بگذرد.

احسان معتقد است که من نباید از ایده‌آل‌هایم کوتاه بیایم و خودم را به نفهمی بزنم و قاطی گاوان و خران بچرم. چرا که نه؟ مگر چه خیری در روشنفکری هست؟ می‌گوید امثال تو نباید روشنفکری را دست بیندازند و مسخره کنند و به هر چیزی انگ روشنفکری بچسبانند و آن را پس بزنند. اگر روشنفکران هوای هم را نداشته باشند، کی داشته باشد؟ من می‌گویم کیون لق روشنفکران. مگر یکی‌شان می‌آید یک لقمه نان بدهد دست آدم که من هوای‌شان را داشته باشم؟ روشنفکران کیون خودشان را هم نمی‌شویند و یکی مثل من باید برود برای‌شان بشوید. خاستگاه روشنفکری، رفاه است. من که مرفه نیستم را چه به دفاع از روشنفکری.

مثلاً همین فیلم اسب تورین. اصلاً همه‌ی حرف و حدیث‌ها سر همین فیلم شروع شد. بچه ها دیدند و گفتند خوب است. من دیدم و گفتم چرند است. حالا بحث نکن و کی بحث بکن. هیچ کدام هم نتوانستند مرا قانع کنند که لباس پوشیدن و درآوردن و به اسب غذا دادن و سیب زمینی پخته خوردن و طوفان و طوفان و طوفان، به مدت دو ساعت و نیم، می‌تواند چیز روشنفکرانه یا هنرمندانه‌ای در خودش داشته باشد و مثلاً پیام این فیلم را، با یک فیلم کوتاه با همین مضمون نمی‌شد القا کرد.

همین دیگر. همین. 

کل بحث‌مان همین بود و من (هنوز هم اصرار دارم) قانع نشدم و سخت بر این پافشاری می‌کنم که آوردن اسم نیچه در ابتدای این فیلم، صرفاً جهت فریب اذهان چـ.س‌روشنفکر و فروش و دیده شدن فیلم بوده و بس.

صبح و عصر با اتوبوس‌های بی‌آرتی می‌روم سر کار و برمی‌گردم. معمولاً هم صندلی خالی گیرم نمی‌آید و به نشستن روی پله‌ی روی چرخ و پای صندلی دیگران قانع‌ام. از ایستادن و اینطرف آنطرف پرت شدن که بهتر است. صبح ساعت هفت فقط دو دسته زن توی اتوبوس هستند: کارمندان، کارگران (نظافتچی و پرستاربچه و سالمند و آبدارچی).  ما و آن‌ها با هم سوار اتوبوس می‌شویم و به شمال شهر می‌رویم تا در اداره‌ها و شرکت‌ها و خانه‌های آن‌ها کار کنیم.

زن‌هایی که من توی این مسیر باهاشان هم کلام می‌شوم، همین‌ها هستند. همین زن‌های کم‌سواد و خسته و از ریخت افتاده با زندگی‌های داغان‌شان و شوهران بی‌پول‌شان و هفت سر عائله‌شان.

چند روز پیش با پیر دختری حرف می‌زدم که تازه داشت شوهر می‌کرد. پدر و مادر نداشت و سال‌ها بود سربار برادرش بود و حالا می‌خواست فقط به هر قیمتی شده، مستقل شود. و ازدواج آخرین راه بود. همسایه‌ای خواستگار چپر چلاقی بهش معرفی کرده بود و این قبولش کرده بود. طرف «بار فروش» بود. از همین‌ها که ما بهشان می‌گوییم «وانتی». پایش هم شکسته بود و مجبور شده بود ماشین‌اش را بفروشد (راست و دروغ‌اش پای خودش). هیچ چیز نداشت و ماهی یک میلیون بیشتر هم در نمی‌آورد. زنه هم با آبدارچی‌گری یک شرکت بزرگ، همین‌قدر در می‌آورد. خواستم بگویم: چرا داری این کار را می‌کنی؟ از چاله به چاه؟... دیدم کدام چاله؟ کدام چاه؟ خودت را به جای این بگذار تا تعریف‌ات از چاله و چاه عوض شود. هیچی نگفتم. خفه شدم.

من با این آدم‌ها دمخورم. من از این آدم‌ها هستم. من لنگ یک قران و دهشاهی هستم. مرا چه به روشنفکری؟ 

مرا چه به نیچه؟



من خودم اسب تورین‌ام.

من خودم گاو مش حسن‌ام.

شنبه، آذر ۰۱، ۱۳۹۳

371: اعلیحضرت، ذات اقدس ملوکانه‌. قبله‌ی عالم: حضرت خودمان!

من کشف کردم که یک «اصولگرا» هستم. به قرآن مجید که راست می‌گویم. بعد از عمری پژوهیدن روی مغز و رفتار و کنش و واکنش‌های خودم، کشف کردم که یک «اصولگرای درون» دارم و دیگر حق ندارم سنگ اصلاح‌طلب‌ها را به سینه بکوبم. دیگر خفه.
بد نیست شماها هم یک سری به خودتان بزنید. شاید که شما هم ز پس عمری اصلاح‌طلبی، اصولگرا بوده باشید (یا بالعکس).
یک استادی داشتیم (سید سعید جلالی. یادش گرامی. هر کجا هست، خدایا به سلامت دارش) که یک وقتی می‌گفت: همه‌ی ما درون خودمان یک دیکتاتور کوچولو داریم. پدر ایرانی به بچه‌اش می‌گوید جلوی من پایت را دراز نکن. برادر بزرگ به کوچک زور می‌گوید. دیکتاتوری در ما نهادینه و فرهنگی است.
هیچی. همین. خواستم بگویم. چیزی را که او آن موقع می‌گفت: من الأن بهش رسیده‌ام. فی‌الواقع درون خودم کشف‌اش کرده‌ام.
تـ.یرماه88 توی شرکتی کار می‌کردم که یک پیر دختری مدیر داخلی‌اش بود و پدر من یکی را درآورده بود. بعد، این از حامیان پر شور جنـ.بش هم بود و آی خودی جر می‌داد سر آن شلوغی‌ها که بیا و ببین. مدام آهنگ‌های مرتبط خوانندگان آن طرفی را با صدای بلند توی شرکت می‌گذاشت. انگار که همه باید با ایشان هم سلیقه باشند. و اخبار بی‌بی.سی را با صدای بلند برای همه می‌خواند.
حالا یک شناسنامه‌ای ارائه کنم از این خانم:
متولد مشهد. در 18 سالگی وارد شرکتی که یک آقای 24 ساله مدیر آن بوده شده. بلافاصله با آن آقا رابطه جنـ.سی برقرار کرده است. مدتی بعد رئیس شرکت ازدواج کرده است و حالا ده سال از ازدواجش می‌گذرد ولی این خانم همچنان با این توجیه که «من اول باهاش دوست بودم و اول من و دوست داشت و بعد اون زنیکه رو گرفت» خود را نسبت به این آدم محق‌تر می‌داند و رابطه‌اش را با ایشان حفظ کرده و یک جور همسر دوم بی جیره و مواجب، با حفظ سمت مدیر داخلی برای ایشان محسوب می‌شود. یک جور بپّا. سگ نگهبان. زن صیغه‌ای. هرچی. و این «هرچی» بدون اینکه متوجه باشد همه کمابیش از رابطه‌اش با آقا رضا (رئیس شرکت) خبر دارند، همین‌جوری سرش را توی برف کرده و راست راست توی چشم زن یارو نگاه می‌کند و اعتماد زنه را به عنوان یک دوست جلب کرده و باهاش نان و نمک می‌خورد و رفیق گرمابه گلستان زن یارو شد که چی؟ که من برایت آمار دختربازی‌های یارو را در می‌آورم و بهت خبر می‌دهم (حالا جریان این است که خودش بیشتر توی این کار منافع دارد تا زن یارو. و با دادن آمار یارو به زنش، در واقع از یک اهرم فشار قانونی برای کنترل هرزگی‌های آقا رضا استفاده می‌کند. در این حد پیچیده!)
صبح تا عصر گوشی تلفن داخلی دم گوشش است و اخبار خاله زنکی داخلی را به آقا رضا آمار می‌دهد: فلانی همش داره با تلفن حرف می‌زنه. از پشت سرش رد شدم دیدم داره توی کامپیوترش فال ورق می‌گیره عوض کار...
رابطه پنهان این خانم با آقای رئیس، باعث می‌شود که هر منشی یا کارمند زن تازه واردی را به چشم یک رقیب بالقوه نگاه کرده و بعد از یک هفته از ورود  او، شروع به جفتک‌پرانی و زیرآب زنی و اذیت و آزار طرف کند. طوری که به جرأت می‌توانم بگویم در آن شش ماهی که توی آن شرکت کوفتی کار کردم، این زنیکه ملکه‌ی عذاب من بود و آنقدر روی اعصابم رژه رفت و زیرآبم را زد که آخرش باعث اخراجم شد.
روز آخر که تمام این‌ها را به آقای رئیس گفتم، ایشان اذعان داشت:
خودم می‌دونم. ایشون با هر کارمند زنی که از در این شرکت بیاد تو همین‌طوره. با قبلی‌ها هم همین‌طور بوده.
می‌خواستم بگویم: مردک حیف نان، تو که این  چیزها را می‌دانی، این زنک را گذاشته‌ای سر جگرت که چه بشود؟ که کل محیط شرکتت را به گند بکشد؟ یا اینکه آنقدر آتو دستش داری که دیگر مجبوری او را وکیل و وصی و همه کاره‌ی شرکتت کنی؟
نگفتم. فایده‌ای هم نداشت. آن زنیکه موقعیت خودش را داشت و گفتن من هم دردی از کسی درمان نمی‌کرد. همه می‌دانستند و ترجیح می‌دادند به روی خودشان نیاورند.
این زن یک اصلاح‌طلب بود. آبدارچی شرکت که صبح تا شب تا وقت گیر می‌آورد توی سایت‌های پو.رن می‌گشت، هم اصلاح‌طلب بود. رئیس شرکت هم که خودش ناخن کوچکه‌ی سرمایه‌داری و زورگو و بورژوا و عیاش و بی‌اخلاق بود هم اصلاح‌طلب بود. حتی باتوم هم خورده بود. به قرآن مجید.
همه‌شان در بخار غلیظی از هیجان آن روزها چرخ می‌خوردند و خودشان را منجیان بشریت و آزادی و پاسداران حریم انسانیت و اخلاق می‌دانستند. حتی خیلی تأکید بر اخلاق‌مدار بودن نامزد انتخاباتی مورد نظرشان هم می‌کردند که در کل مناظرات از حدود اخلاق و  ادب و انسانیت هرگز خارج نشده و اوست که رهبر و الگوی ایشان است.
همان آدم برای دلسرد شدن من از کل جنبـ.ش کافی بود. جنبشی که تک‌تک اعضایش مرکب از ماست. ما آدم‌های بی‌اخلاق، قدرت‌طلب، خیانتکار، سودجوی نامرد که به هیچ چیزی پابند نیستیم و هر جا که قدرت به دست‌مان بیفتد از آن گروه دیگر، گرگ‌تریم.
با چشم‌های خودم دیدم. و بعدتر باز هم، و باز هم در میان اصلاح‌طلبان بودم و دیدم که این‌ها هم بهتر از آن‌ها نیستند. که مشکل از این و آن نیست. از خود ماست. از سرمایه‌داری و قدرت طلبی و دیکتا.توری نهادینه در وجود تک‌تک ماها.
مثلاً اینکه بنده به شخصه به آزادی‌های شخصی در مورد خودم معتقدم، ولی به عقاید دیگران احترام نمی‌گذارم، چون به نفع‌ام نیست.
قسم می‌خورم که اگر پول و قدرت و مقام داشتم، از هر مدیر و رئیسی که می‌شناسید بدتر و بی‌اخلاق‌تر می‌شدم.
مطمئن‌ام که پایش که بیفتد به خاطر منافع خودم حاضرم پا روی تمام شعارهای روشنفکری‌ام بگذارم.
در تک تک اجزاء زندگی‌ام، فرصت‌طلبی، سوءاستفاده از ضعیف‌تر ها، فریب دادن خودم و دیگران، توی صف زدن، رعایت نکردن حقوق جامعه و تمام بدرفتاری‌های یک انسان بدوی و نا متمدن کاملاً عیان است.
این از من.
شما هم یک نگاهی به چاه گـ.ه درون‌تان بیندازید، بد نیست.
آیا ما لیاقت دمو.کراسی، لیاقت عدالت را داریم؟ یا دمو.کراسی‌مان، چهره‌ی دیگری از دیکتا.توری‌مان است؟

چهارشنبه، آبان ۲۸، ۱۳۹۳

370:رفاقت: قبل یا بعد از ازدواج؟

یک چیزی دارد اذیت‌ام می‌کند. می‌خواهم با شما مجردها در میان بگذارم. متأهل‌ها خودشان این چیزها را می‌دانند. اما در من یک چیزی هست که مقابل تأهل، از نوع ایرانی‌اش، مقاومت می‌کند.
من یک دوستی (مذکر- جهت تنویر افکار عمومی) از دوران دانشگاه داشته‌ام. البته همین یکی هم نیست‌ها. سه چهارتا دوست مذکر از آن دوران دارم. شوهرم هم سه چهارتا دوست از دوران دبیرستان و بعدش دانشگاه دارد. حالا برای چه می‌گویم؟ می‌خواهیم این‌ها را بریزیم روی هم توی دیگ و باهاشان آش درست کنیم؟ نه.
من اصولاً آدم رفیق بازی نیستم و دوستان زیادی ندارم. مثلاً کل دوستان مؤنت عهد عتیق من تا امروز، سر جمع دو تا هستند. باور کنید. دو تا. همین. آن دو تا را هم از چهارم ابتدایی تا حالا می‌شناسم. من آدمِ روابط جدید نیستم. هر که هست از قدیم هست. حالا چرا دوستان مذکرم بیشتر از مؤنث‌ها هستند؟ چون روحیه‌ی خودم هم بیشتر پسرانه است تا دخترانه. اصولاً میانه‌ی خوبی با دوست مؤنث ندارم. چون زن‌ها معنای دوستی و رفاقت را خوب نمی‌فهمند (آخرش هم نفهمیدم فرق دوستی و رفاقت چیست؟). به محض اینکه ازدواج می‌کنند، دیگر رفت و آمدشان با آدم می‌شود چند سال یک بار. در واقع سلیقه‌ی شوهرشان را روی روابط‌شان اعمال می‌کنند. انگار که خودشان آدم نیستند و حق ادامه‌ی روابط شخصی قبل از ازدواج‌شان را جز با تأیید شوهرشان ندارند. حالا شاید خوشبختی من این است که ده سال با شوهرم هم دوست بوده‌ام و تقریباً به موازات دوستی‌های دیگرم، این یکی هم آمده و آمده تا رسیده به  ازدواج. می‌خواهم بگویم، شوهرم هم زمانی یکی از همین دوستانم بوده و با تمام دوستان من، قبل از ازدواج هم دوست بوده.
خلاصه اینکه رابطه‌ی ما با  این رفیق‌مان (حالا به هر علت) صمیمانه‌تر از دیگر رفقا است. تقریباً دو یا سه‌شنبه‌ی هر هفته یک شب خانه‌ی ماست (صرفاً جهت تنویر افکار عمومی، و لاغیر).
نکته‌ی دیگر اینکه، من شغل فعلی‌ام را از ایشان دارم. یعنی قبل‌اش توی کار آموزش رانندگی، و بعد یکی دو نشریه و بعد آرایشگری و عاقبت یک سال بیکار بودم و توی خانه نشسته بودم و تصمیم نداشتم دیگر سر کار بروم تا... عاقبت این رفیق‌مان درست دو هفته بعد از ازدواج این کار را برایم توی اداره خودشان جور کرد. خودش هم پیگیری‌های لازم را تا چند ماه اول کرد تا عاقبت با من قرارداد بستند.
در معرفی محل کارم هم بگویم که یک اداره‌ی کوفتی دولتی است با خیل عظیم کارمندان شهرستانی و خاله‌زنک و بیکار و الافی که به شدت خر مذهبی هستند و کاری هم ندارند غیر از حرف و حدیث ساختن پشت سر بقیه به طوری که من و این بنده‌ی خدا توی اداره حتی جرأت نداریم یک سلام و علیک درست و حسابی با هم بکنیم. نهایت‌اش یک سر تکان دادن جزئی.
حالا اصل ماجرا چیست؟ همان هفته‌ای یک شب که این خانه‌ی ما مهمان است و ناچار از محل کار با هم می‌رویم و بر می‌گردیم. یعنی اوایل عصرها، من کمی زودتر از او از اداره خارج می‌شدم و چهارراه بعدی منتظرش می‌شدم. این احمق هم که کلاً بدقول است و همیشه عادت دارد آدم را بکارد. احتمالاً یکی از همین سه‌شنبه‌ها که من سر چهارراه پایینی منتظرش بوده‌ام، این زن و شوهر همکارم، با هم از اداره بیرون آمده‌اند و گذری مرا با این بابا دیده‌اند که سوار ماشین شده‌ایم.
همین شده که سرشان را عین گاو توی آخور ما کرده‌اند و همین‌جوری پی کاه و یونجه برای نشخوار کردن وقت‌های بیکاری‌شان می‌گردند.
اولش رفتار زنه با من عوض شد. دیگر نهارها که مرا می‌دید، چندان تحویل نمی‌گرفت و پشت چشم نازک می‌کرد. بعد نوبت شوهره شد که هر وقت می‌آمد اتاق من، یک تکه‌ای بار کند. مثلاً چهارشنبه‌ی پیش که سرم شلوغ بود و شوهره آمده بود برای یک کاری توی اتاق من ایستاده بود، رفیق‌مان هم که با رئیس من توی طبقه‌ی ما کار داشت و طرف نبود و این هم خواسته بود سلامی هم به من عرض کند و برود، از در اتاق وارد شد. یک دیالوگ کوتاهی داشتیم و شوخی کوچکی درباره‌ی خودنویس آقای عـ.ن کردیم و به محض اینکه رفیق ما از در رفت بیرون، آقای عـ.ن پرسید:
شما متأهلی یا مجرد؟
من جا خوردم و گفتم متأهل و بلافاصله ایشان فضولی‌شان را به بند تنبان یک شوخی بستند و قضیه را درز گرفتند.
باشد. شما فهمیدی. شما زرنگی. شما مچ ما را گرفتی. شما فهمیدی من متأهل، یا با این همکارم رابطه نامشروع دارم، یا مطلقه‌ام و هنوز نگذاشته‌ام کسی بو ببرد! شما آخرش هستی. معمای بشریت به دستان شفابخش شما حل شد اصلاً...
خــــــــــــــــــــــــــــب؟؟؟
حالا بکش بیرون بابا!
دیشب موقع خواب فکرش داشت بدجوری آزارم می‌داد. اولش به ذهنم رسید که رک و راست در بیایم توی روی این کثافت‌ها بگویم که این بابا دوست قدیمی‌مان است و ...
یکهو یادم آمد در قاموس این‌ها «دوست قدیمی» هیچ معنایی ندارد. رابطه فقط در چهارچوب فامیل و محرم و نامحرمی قابل تعریف است. و بنابراین بنده اصولاً حق ندارم با دوست قدیمی‌ام رابطه‌ای مگر با نظارت و حضور شوهرم داشته باشم. کما اینکه واقعیت‌اش را بخواهید، این دوست قدیمی الساعه با شوهرم صمیمی‌تر از من است و چنان می‌نشینند و با هم سیگار چاق می‌کنند و بحث سیاسی می‌کنند، انگار پدر جدشان با هم رفیق بوده.
باز گفتم رابطه را از اینکه هست هم محدودتر و مخفی‌تر کنم. دیدم به شخصیت هر دویمان توهین می‌شود. شما تصور کن با یک دوست مجردت رفت و آمد داری. بعد مثلاً پدر و مادرت یا پدر و مادر همسرت سرزده از راه می‌رسند. هول می‌شوی که یارو را توی کدام سوراخی قایم کنی و بودنش را توی خانه‌ات چطور توجیه کنی. به قرآن همین‌طوری است که می‌گویم. قبل از ازدواج شما با هر کس توی خیابان دیده شوی، به کسی مربوط نیست.  اما بعد از ازدواج، کل جامعه، همسایه‌ها، فامیل، همکاران و تمام کسانی که تو را می‌شناسند و حتی نمی‌شناسند، خروس هستند و تو مرغ‌شان. روی‌ات غیرت دارند و مراقب حفظ مرزهای زندگی مشترک پروانه‌ای‌ات هستند.
بعد مثلاً شما جای آن دوست مجرد باش. بهت بر نمی‌خورد؟ اینکه طرف توی مهمانی‌های دوستانه‌اش که همه‌ی زوج‌ها هستند تو را دعوت نمی‌کند، چون فرد هستی و کسی باهات نیست و بقیه جلوی تو معذب‌اند. اینکه آخر هفته‌هایشان به خانواده و دوستان متأهل متعلق است و فقط روزهای وسط هفته که هیچ‌کس نمی‌آید، تو را دعوت می‌کنند. اینکه بودن‌ات را در خانه‌شان باید به دیگران توضیح بدهند. اینکه باید بگویی: فلانی، دوست شوهرم است. حق نداری از او به عنوان دوست خودت نام ببری. اینکه... اصلاً کل ماجرا توهین‌آمیز است. نمی‌فهمید؟
نه. طبعاً نمی‌فهمید. چون که ازدواج نکرده‌اید. یا چون در ایران زندگی نمی‌کنید و از یادتان رفته اینجا چطوری بود. یا چون خانواده‌تان خیلی اروپایی تشریف دارند و فرهنگ ایرانی را بیلمیرند.
دیشب هی خودم را خوردم. از وقتی که ظرف می‌شستم و شوهرم توی اتاق پای کامپیوتر بود داشتم به این چیزها فکر می‌کردم. کم‌کم داشت سرم درد می‌گرفت. خیلی سخت است که با کسی توی یک خانه زندگی کنی و اینقدر صمیمی باشی و حتی نتوانی از چیزی که اینقدر ذهن‌ات را درگیر کرده باهاش حرف بزنی. چون که به محض شنیدن آن، هفت پشت باهات غریبه می‌شود و فقط به «حرف مردم» فکر می‌کند.
شوهرم گفت: چته؟ باز چرا خودت و گرفتی؟
می‌خواستم بهش نگویم چه چیزی اینقدر ذهنم را درگیر کرده. چون (واقعیت‌اش را بخواهید) می‌ترسیدم او هم در بیاید بگوید: خب راست می‌گویند! و اوضاع‌ام از این که هست هم بدتر بشود. چون مردها وقتی ازدواج می‌کنند، کل روشنفکر بازی‌هایشان از یادشان می‌رود و فقط غیرت و این چیزهای‌شان باقی می‌ماند. زن‌شان می‌شود آبروی‌شان و حالا به هر قیمتی شده باید آبروی‌شان را جلوی مردم حفظ کنند، حتی به قیمت توی قوطی کردن زن‌شان و برچسب سنتی بودن.
جواب ندادم. اما وقتی داشتم زیر پتو می‌خزیدم ناخواسته آه بلندی کشیدم. می‌داند که پشت آه‌های من حتماً یک چیز خطرناکی است. یک چیزی که ذهن‌ام را مشغول کرده و نمی‌خواهم بگویم‌اش. پاپِی‌ام شد و شد تا گفتم. بالأخره می‌گفتم. دیر و زود داشت. سوخت و سوز نداشت. من نمی‌توانم چیزی را پنهان کنم. ذهن‌ام سنگین می‌شود. باد می‌کند. جای فکرهای دیگر تنگ می‌شود. حافظه‌ام به فنا می‌رود.
عکس‌العمل‌اش این بود که بالأخره همین است و زندگی توی ایران همین چیزها را دارد و او که هی می‌گوید پا شویم مهاجرت کنیم برویم یک قبرستان دیگر، تقصیر خودم است که گوش نمی‌دهم. باز هم جای شکرش باقی بود که یک حرفی نزد که حالم را بدتر کند.
صبح که بیدار شدم کمی بهتر بودم. آمدم اداره و وقتی برای نهار رفتم، ناخودآگاه شرایط جور شد که حرف‌ام را بزنم. دوستان نزدیک آن خانم سر یک میز نشسته بودند و خودش نبود. من هم از فرصت استفاده کردم و بدون اینکه از کسی اسم بیاورم جریان را تعریف کردم و سربسته به دوستان‌اش حالی کردم که یک عده خاله‌زنک خر مذهبی اینجا هستند که کارشان زدن پشت سر دیگران است. بحث جدی‌ای در گرفت و قسم و آیه‌ام دادند که بگویم کی این حرف را درآورده. من هم نگفتم. ولی خودشان حدس زدند. شاید این بهتر از آن بود که بخواهم صبر کنم و از خودم مستقیم بپرسد تا جوابش را شرافتمندانه بدهم.
آخرین استراتژی در مواجهه با آدم‌های پست فطرت خاله زنک:
از روش خودشان استفاده کنید. با نامردی تمام پشت سرشان حرف بزنید و آن‌ها را آدم‌های دروغگو و غیرقابل اطمینانی جلوه بدهید و وجهه‌شان را پیش دیگران خراب کنید تا دیگر روی حرف‌هایشان حساب نکنند و هر چه رشته‌اند جلو جلو پنبه شود.
همیشه بر این باورم که با هر کس باید به روش خودش مبارزه کرد.
شرافت و اخلاقیات، در سال2014 دیگر پاسخگو نمی‌باشد.