شنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۹۶

429: ماجرای شمال و آن رفیق پانزده ساله

بیا فکر کنیم (فقط فکر کنیم) اینجا را می‌خواند.
بعد از سفر شمال و آن دعوای من با زنش، آمده اینجا را خوانده. در واقع یکی از همین فالوئرهای خاموش جدید یا قدیم بوده. برای او که کار ندارد. اصلاً گاهی فکر می‌کنم اگر جای این آدم‌هایی که بلاک‌شان می‌کنم بودم، روش خیلی ساده‌تری برای برگشتن بدون شناخته شدن پیدا می‌کردم. اصلاً کار سختی نیست که یک پروفایل فیک بسازی و یک سری حرف حکیمانه (البته پیشاپیش باید به آن سطح فکری و بلوغ ذهنی رسیده باشی که بتوانی از آن آدم‌ها نقل قول بیاوری) و عکس خاص (خودت هم باید خاص باشی تا سلیقه‌ات خاص باشد) بازنشر کنی و توجه شخص مورد نظر را جلب کنی و گولش بزنی که فالوبک‌ات کند. البته آدمی که به این سطح ذهنی رسیده باشد که بتواند «خاص» باشد و «سلیقه خاص» داشته باشد، خوب هرگز اینقدر بیکار و چیپ و داغان نیست که برود پروفایل فیک بسازد و محبت گدایی کند! برای همین است که کسی انگیزه این کار را ندارد. اما اگر مثلاً یک قاتل نابغه مثل هانیبال لکتر باشی، شاید برای به دام انداختن قربانی‌هایت چنین انگیزه‌ای داشته باشی. یا مثلاً یک عاشق شکست خورده و طرد شده که اینقدر تحقیر شده که می‌خواهد این بار با تیپ مورد علاقه معشوقش برگردد و مخ او را بزند و بعد تحقیرش کند و انتقام بگیرد. بله. انتقام. خشم و انتقام و نفرت انگیزه‌های قوی‌ای هستند برای فیک بودن و پنهانی کسی را خواندن. ولی او هیچ‌کدام از این حس‌ها را نداشته. می‌دانم. یک دعوای ساده هرگز چنین انگیزه‌ای به یک دوست سابق نمی‌دهد که بخواهد نوشته‌های دوستش درباره‌ی خودش را پنهانی بخواند. برای همین است که می‌گویم: فرض کنیم... فقط فکر کنیم که اینجا را می‌خوانَد...
برای نویسنده‌ها هم مثل بازیگرها کاری ندارد که ادا در بیاورند و وانمود کنند شخص دیگری هستند. اصلاً نویسنده یعنی همین کسی که مدام دارد یک گوشه کز می‌کند و خودش را در قالب شخصیت‌های دیگر می‌گذارد و سعی می‌کند با لحن آن‌ها صحبت کند. خیلی از این شاخ‌ها و سلبریتی‌های دنیای مجازی فارسی (منظورم در و داف‌ها و پلنگ‌ها نیست، آن‌هایی را می‌گویم که شخصیت و سبک خاص خودشان را در نوت‌گذاری دارند) نویسنده هستند. دارند تمرین نویسندگی می‌کنند. اولین ویژگی‌شان هم تایپ سریع‌شان هستند. باید اینقدر سریع تایپ کنند که دست‌شان همگام با ذهن‌شان یا دست‌کم فقط چهل یا پنجاه درصد کندتر از ذهن‌شان ثبت کند.
حالا اصلاً این را که چطور و با چه ترفندی می‌توانسته این صفحه را بخواند، به من ربطی ندارد. صرفاً توصیف و حدس و گمان و تئوری‌پردازی‌های یک داستان پلیسی بود. مهم هم نیست اصلاً. برویم سر باقی ماجرا...
تقصیر «ر» بود. می‌دانست من یک سال است از دستش دلخورم. برای اینکه آشتی‌مان بدهد، وقتی ما شمال خانه‌ی «ح» بودیم، زنگ زد او و زنش را هم دعوت کرد. زنش اصالتاً گیلانی بود و آن موقع انگار خانه‌ی مادرزنش همان شمال بودند که «ر» زنگ زده بود کشانده بودشان آنجا. البته چیزی که او می‌دانست یک سال دلخوری‌ام بود. من اما از مدت‌ها قبل از دستش دلخور بودم. مثلاً آن بارهایی که به زور باهاش قرار می‌گذاشتم که فقط حرف بزند و سبک بشود و قضیه آن زنک را که بهش خیانت کرد فراموش کند و یک بلایی سر خودش نیاورد. من وقت می‌گذاشتم. الاف و آواره می‌شدم. پا می‌شدم می‌آمدم آن ور دنیا که فقط حرف بزند. آن وقت او سکوت می‌کرد. انگار که اصلاً ربطی به من ندارد. یا مثلاً وقتی از سر کار خسته و کوفته رفتیم جلسه‌ی نقد داستانش، فرهنگسرای ارسباران (سید خندان). آن طرف دنیا. پدرم در آمد توی آن ترافیک. وسط جلسه رسیدیم. من و «آ» و «ح» و «م» بودیم. من و «ح» همکار بودیم. در واقع «ح» این شغل را برایم جور کرد. همان جا هم بود که با «م» که سابق مرا دوست داشت و یک جورهایی ولش کرده بودم و دیگر اعتباری برایش قائل نبودم، حرفم شد. در واقع آخرین باری بود که با «م» حرف زدم. چون که چند تا کنایه بارم کرد و عصبانی‌ام کرد و به خودم گفتم اصلاً من چرا دارم با این آدم مدارا می‌کنم و هنوز باهاش سلام و علیک دارم؟ این آدمی که آنهمه در حقم بدی کرد. بعد این بیاید مرا بکشد آن سر شهر که بیا برایت یک فیلمنامه سفارشی دارم. بروم ببینم فقط می‌خواسته زیراب «ح» را پیش من بزند و او را خراب کند و فیلمنامه‌ای در کار نبوده! پول چای و کافه‌اش را هم بیندازد گردن شوهر من (که آن موقع با هم نامزد بودیم). کیون لقش کردم و دیگر تلفن‌اش را هم جواب ندادم. آن جلسه‌ی لعنتی که تویش «م» برای آخرین بار آنقدر روی اعصاب من رفت و من چقدر بعد از جلسه با «ح» و بقیه جلوی در ایستادیم و مثلا ًبحث ادبی کردیم و در واقع منتظر بودیم که او (آقای نویسنده) بیاید و ازمان تشکر کند که به احترام‌اش آمده‌ایم. اما آنقدر نیامد که من کفرم در آمد و دیرم شد و رفتنی نمی‌دانم کی بهش خبر داد که بالاخره رفقای انتشاراتی جدیدش را ول کرد و آمد بیرون با ما خداحافظی کرد. سر راهپله!
اواخر دیگر محل ماها نمی‌گذاشت. داشت هی معروف‌تر می‌شد و دور و برش لاشخورهای منتقد و آش و لاش‌های پلاس توی جلسات ادبی و آدم‌های حیف نان هی زیادتر می‌شدند. اصلاً سر همان جلسۀ ارسباران، بیرون جلوی در که آن جماعت را دیدم به «ح» گفتم: نگاشون کن! یه مشت حیفِ نون. یه مشت سوسول. فکر می‌کنی چند تاشون دست‌شون توی جیب خودشونه؟ خرجی همه‌شون و یا بابا ننه دارن میدن هنوز، یا زن پولدارشون یا یه جور حامی خاک بر سر مالی دیگه که مجذوب تولیدات مزخرف ادبیِ ایناست هنوز و متوجه نشده چه کلاهی سرش رفته. من از آن جماعت متنفر بودم. سال‌ها بود از همه‌شان متنفر بودم. از همان روزهای دانشگاه و ولگردی توی جلسات ادبی فرهنگسراها و جلسات آزاد و خصوصی و خانگی و تمام جلسات ادبی دیگری که تویشان پلاس بودم، از تمام این آدم‌های مدعی توخالی که هنوز از یکی پول توجیبی می‌گرفتند، متنفر بودم.
بعدتر حتی از آدم‌های هنردوست و تریپ هنری هم متنفر شدم. یک مرضی هست که توی تمام این‌ها مشترک است: احساس عزت نفس و خود برتر بینی. فکر می‌کنند که به صرف اینکه از لحاظ فکری خودشان را در بند چیزی نمی‌دانند، بندهای تعلق مادی و جسمی‌شان هم بریده شده. یعنی دیگر نه احتیاجی به خوردن و ریدن دارند و نه پول احتیاج دارند! نمی‌فهمند که با گدایی کردن و آویزان بودن، تمامی آن عزت‌نفس تخـ.می‌شان با خاک یکسان می‌شود و چیزی ازش نمی‌ماند.
نه. ماها که نویسندگی و  هنر را ول کردیم و چسبیدیم به زندگی عادی، نه بی‌استعداد بودیم و نه پول‌دوست. ماها فقط زودتر متوجه شدیم که چقدر داریم می‌بازیم و تحقیر می‌شویم و عقب میفتیم و محتاج چه آدم‌های پستی شده‌ایم و چقدر درک نمی‌شویم و توی این زندگی (با فرض اینکه زندگی دیگری هم در کار باشد) دارد بهمان ظلم می‌شود. چرا آدم باید این کار را با خودش بکند؟ چرا باید بنشینی توی خانه و تلفن و تلویزیون و همه چیز را از برق بکشی و خودت را محصور کنی و هی فکر کنی و حتی گاهی به کمک مخدر و دود و دم بروی توی فضا که فقط تمرکزت بیشتر بشود که بتوانی یک سری چرت و پرت سر هم کنی که الساعه وجود ندارند یا کسی بهشان توجه نکرده یا ساخته ذهن خودت هستند؟ چرا باید یک عالمه چیز خوب را (خانواده آینده روابط فامیلی و دوستی قیافه و هیکل و پوست و مو بینایی سلامتی و...) خراب کنی که یک چیز را، فقط یک چیز را آباد کنی؟ که یک کتاب بنویسی؟ که ده کتاب بنویسی؟ توی کشوری که سرانه مطالعه اینقدر ناچیز است و تیراژ کتاب‌ها اینقدر پایین؟ که بشوی پادشاه چند تا جلسه ادبی و چند تا جشنواره؟ پادشاه سیارک کوچک خودت با چند آدم معدودش؟ این چیزها چه افتخاری دارد؟
یا مثلاً فیس بوک، که یک عالمه دوست و رفیق داشت که توی کامنتدانی‌اش خود جر می‌دادند برایش. بعد من رفیق سابقش بودم و حتی یک بار صفحه‌ام نیامده بود و پای یک مطلب‌ام لایک نزده بود. این‌ها هیچی. حتی توی دنیای واقعی هم دیگر یادم نمی‌افتاد. کلی کوه و دشت با هم رفته بودیم. حتی دخترعموهای مرا دیده بود. چقدر به پاهای کوچکش خندیده بودیم دور هم. چقدر عکس از پاهای کوچک چهارگوش‌اش که مثل پاهای غول‌ها بود انداخته بودیم و تهدیدش کرده بودیم که در فضای مجازی منتشر می‌کنیم. چقدر داستان‌هایش را برایمان خوانده بود. چقدر مدت‌ها یک روز در میان بهش زنگ می‌زدم و برایش درددل می‌کردم و دعواهایم با پدرم را، خواب‌هایم را برایش تعریف می‌کردم. چقدر این اواخر بعد از قضیه آن زنک، نگران‌اش بودیم. همه‌مان مدام درباره‌اش حرف می‌زدیم و نگران بودیم کاری دست خودش بدهد. چون که پدر و مادر درست و حسابی که نداشت. خانواده داغانی داشت با یک برادر معتاد و پدر و مادر جدا و ... ما خواهر و برادرهایش بودیم. حیف.
خلاصه این چیزها و کلی بی‌محلی و قیافه گرفتن و خود خاص پنداری در رفتارش با من بود که کم‌کم باعث دلخوری‌ام شد. بعد از سفر شمال سال قبل‌اش که آنهمه چس‌محلی کرد و برگشتنی توی ماشین حتی با شوهر من که جلو نشسته بود حرف نمی‌زد و توی قیافه بود، یک ماه بعدش باید خبر عروسی‌اش را بشنوم! آن هم از «ح» که دعوت شده بود و من هرچه صبر کردم دعوت کند نکرد و چند روز بعدش از همان صفحه فیس‌بوکش باید خبر رسمی عروسی‌اش را ببینم. بعد هم از «ح» شنیدم که پشت سرم حرف زده و گفته فلانی از وقتی ازدواج کرده عوض شده و چقدر روی اعصاب شده و چطوری شوهرش تحمل‌اش می‌کند.
من از دستش خیلی قبل‌تر دلخور بودم، اما از شمال سال قبلش و ماجرای عروسی‌اش به بعد، دیگر صبرم تمام شد و قضیه روی مخ‌ام رفت.
بعد «ر» آمد زورکی او را هم به سفر شمال‌مان دعوت کرد و زن روانی‌اش (که من از اولش هم معتقد بودم روانی است و بعداً ثابت شد که قرص‌های قوی اعصاب می‌خورده و خانواده‌اش به این نگفته بودند) آمد دعوا راه انداخت و قهر کرد رفت. انگار با نمی‌دانم چه پیش‌زمینه تخـ.می- تخیلی ذهنی که فلانی زیادی شوخی می‌کند و تو نادیده بگیر، با عزم جزم آمده بود که روی مرا کم کند و قشقرق راه بیندازد. زنش البته مترجم بود و به هم می‌آمدند. خوشگل هم بود. اما آدم‌هایی که ظاهراً و توی عکس‌ها و از دور خیلی بی‌عیب به نظر می‌رسند، معمولاً نقص‌های خیلی بزرگ دارند و غیر قابل تحمل‌اند.
به شوهرم می‌گویم:
چی میشه که آدما بعد از پونزده بیست سال دوستی یهو اینجوری میفتن به جون هم و قید همه‌چیز و می‌زنن؟
شوهرم معتقد است که ما از اول هم جزء دوستان صمیمی او به حساب نمی‌آمده‌ایم و او اگر می‌خواست، بعد از آن قهر شمال، به ما هم مثل بقیه کمابیش زنگ می‌زد و در دوستی را دوباره باز می‌کرد. من البته نظرم این نیست. چون که شوهرم از دوستی عمیق ما در این حدها خبر ندارد. او را به اندازه من نمی‌شناسد. نمی‌داند چه خر کله‌شق و احساساتی و نادانی است که دلش هم بخواهد، لج می‌کند. نمی‌داند چقدر مغرور است و سرش برود، غرورش را نمی‌شکند که بیاید بگوید اشتباه کردم. حتی همان‌جا توی شمال هم وقتی شش صبح جمع کردند و رفتند، ساعت نه و ده که بیدار شده بودیم، زنگ نزد بابت قضیه عذرخواهی کند و لااقل بگوید که از قول او از همه خداحافظی کنند و ببخشید که این‌طور شد. من البته اینطور برداشت کردم که حق را با خودش و زنش می‌داند و این بیشتر ناراحت‌ام کرد. بعدتر هم که از «ر» شنیدم که اشاراتی به سفر شمال کرده بود و گفته بود که فلانی هم انگار رفتارش یک جوری بود و عمداً آن رفتار را می‌کرد و اصلاً انگار با من لج داشت...، یکهو عصبانی شدم و رفتم روی تلگرام حسابی باهاش بحث کردم و دلخوری‌هایم را کمتر و بیشتر برایش گفتم و وقتی دیدم قبول ندارد و حرف‌های دیگری می‌زند، به کل بی‌خیال قضیه شدم و بهش گفتم که نه دور و نه نزدیک، همین حوالی هستم و زندگی‌اش را خواهم دید...
که دیدم. طلاق گرفتند. دو هفته است. «ر» دیروز گفت که باهاش قرار گذاشته و او برایش از جزئیات طلاق و قرص‌های اعصاب زنش و زندگی‌اش که به گـ.ا رفته و جسم و روحش که داغان شده گفته. و موها و ریش‌هایش چقدر سفید و خودش چقدر لاغر شده بوده. «ر» این‌ها را جوری گفت که من دلم بسوزد. یک جوری که به روی او نیاورم و دوباره بلند شوم باهاشان بروم شمال. چون که «ر» باز هم از قول خودش او را به سفر شمال یک ماه دیگرمان دعوت کرده بود.
من دلم نسوخت. حقیقت‌اش را بخواهی این روزها دور و برم پر شده از آدم‌های احمق. آدم‌هایی که اشتباه می‌کنند و دیگران باید به روی‌شان نیاورند که بیشتر توی گـ.هِ زندگی‌شان غرق نشوند. تسلا دادن؟ چرا؟ چرا باید فرض کنیم که وجدان این‌طور آدم‌ها حرف‌هایی را که لیاقت‌شان است بارشان می‌کند که ما دیگر نگوییم؟ چرا ما فکر می‌کنیم خودشان، خودشان را قضاوت کرده‌اند و بس‌شان است؟ آدم بی‌فکر باید مجازات شود. اگر عقل داشت و شعورش می‌رسید که چنین اشتباه فاحشی (آن هم وقتی همه بهش هشدار داده‌اند) نمی‌کرد. حالا باید پایش را هم بخورد. کمترین مجازات این آدم، تحقیر شدن و دیدن پوزخندهای دیگران است.
بهش گفتم. به او گفتم که «زندگی‌اش را از دور خواهم دید». می‌دانست که من و «ر» و «ح» هنوز با هم دوست‌ایم و رفت و آمد داریم و خبرهای زندگی او به گوش‌ام می‌رسد. نه. من آن پوزخند فاتحانه را نمی‌خواهم. من فاتح نیستم. جنگی نبوده. اگر هم بوده بین او بوده و خودش. او از خودش شکست خورده و حالا حالاها باید جواب خودش را بدهد که چطور در چهل سالگی این اشتباه را کرد؟ چطور فکر کرد ازدواج با یک زن زیبای نویسنده می‌تواند گزینه‌ی خوبی برای یک نویسنده‌ی چهل ساله باشد؟ چطور فکر کرد مثل قصه‌ها است که خوشگل‌ها نصیب خوشگل‌ها، و نویسنده‌ها نصیب نویسنده‌ها می‌شوند. وقتی از تفاوت زیاد سنی‌شان بهش هشدار دادیم چه گفت؟ وقتی بهش گفتم که زنش رفتار نرمالی ندارد و یک سری توهمات دارد، چه گفت؟ آن همه «ر» خودش را وسط زندگیِ این‌ها انداخت و سعی کرد جوش بدهد، حاصل‌اش چه شد؟ دو سال. فقط دو سال زندگی مشترک و بعد طلاق. بدترین زندگی‌های مشترکی که دیدم لااقل 5-4 سال دوام آورده‌اند. این چه‌جور زندگی مشترکی با چه حجم از عدم درک و دوری و بی‌ربطی بود که دو سال به زور دوام آورد؟
بعد این‌ها جدا بشوند. بعد این برود نزدیک مادرش یک سوییت بگیرد. زنه هم  باز برود نزدیک این سوییت بگیرد! پول پیش خانه‌ی زنه را هم این بدهد! این چه‌جور جدایی است؟ معلوم است که هنوز داستان آن زندگی توی ذهن‌اش تمام نشده. کابوس سختی بوده، اما هنوز از هول آن با چشم‌های دریده به اطراف‌اش نگاه می‌کند و از آدم‌ها فرار می‌کند.
دیشب به این چیزها فکر کردم. و امروز به «ر» پیام فرستادم که نمی‌توانم. شاید هنوز خیلی زود است. باید زمان بگذرد.
رفاقت ما دیگر تمام شده. آدمی که یک بار رفاقت‌اش را به عشق بفروشد، باز هم می‌تواند این کار را بکند. اما دوباره دیدن‌اش و به روی هم نیاوردن و سالی یک بار جایی همدیگر را دیدن و سلام و علیک کردن... این کار سختی نباید باشد. سعی خواهم کرد.
_______________________________________________________
پ.ن: بیا فکر کنیم اینجا را می‌خواند و می‌بیند چقدر برایم مهم بوده که اینهمه پست درباره‌اش نوشته‌ام. حتی پست 274 و 393 و یک پست دیگر هم بهار پارسال که با زنش دعوایم شد، از پست‌های همین وبلاگ و یک پست از آخرین پست‌های وبلاگ قبلی‌ام را در مورد خیانت آن زنک به او نوشتم. همه را خوانده باشد و بفهمد که چقدر نگرانش بوده‌ام. و بعد این‌همه او چقدر حیوان بوده.

یکشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۹۶

428: ماجرای انتخابات و آن رفیق سی ساله

«یعنی من باید با شما هم سر این چیزا بحث داشته باشم هنوز؟»
این را صبح روز بعد توی ذهن‌ام خطاب به آن‌ها می‌گویم و باز از قول آن‌ها به بحث‌های دیشب ادامه می‌دهم و حرف خودم را می‌زنم و جمله‌ی بالا را از خودم که با چشم‌های گرد شده به آن‌ها زل زده نادیده می‌گیرم و باز از قول خودم در نوبتی که دوباره برای دفاع از خودم بهم داده شده تکرار می‌کنم:
«نه! توجه نکردین. گفتم: یعنی من باید با شما هم سر این چیزا بحث داشته باشم؟»
 و از قول آن‌ها از رفتار آنرمال خودم که یک جمله را دو بار با تأکید بر کلمه‌ی «شما» تکرار کرده‌ام، تعجب می‌کنم و خودم را که آنجا بین سه نفر دیگر غریبه افتاده، از نظر آن سه نفر نادیده می‌گیرم و به بحث سه نفره‌مان ادامه می‌دهم...
* این را چند روز پیش نوشتم. توی این فاصله با خیلی از آدم‌های رأی تحریمی چک و چانه زدم و بحث کردم. خیلی عصبانی شدم. خیلی فشار خونم بالا و پایین شد. خیلی جوش آوردم و تا مرز بلاک کردن بعضی‌ها رفتم. اصلاً هم نتوانستم هیچ‌کدام‌شان را قانع کنم. شاید آدم‌های دور و بر من از آن سرتق‌هایش هستند یا من حوصله ندارم و زود عصبی می‌شوم... اما همه‌اش به خیر گذشت به غیر از یکی.
دوست دوران مدرسه‌ام است. نزدیک سی سال است می‌شناسم‌اش. می‌گویم می‌شناسم شما تصور نکن خانه‌یکی بوده‌ایم و همش توی لنگ و پاچه‌ی هم بوده‌ایم و با هم ول می‌چرخیده‌ایم تا حالا. یک دوره‌هایی به هم نزدیک‌تر بوده‌ایم. بعضی سال‌ها هم‌کلاس بودیم، بعضی را نه. تا قبل از پیش‌دانشگاهی حتی دوست شماره یک همدیگر نبودیم. بعدش هم فقط از مدرسه‌ای می‌آمدیم که تصادفاً همدیگر را زیادتر از بقیه می‌شناختیم و وسط بچه‌های دو مدرسه‌ی دیگر که با هم توی پیش‌دانشگاهی قاطی شده بودیم، غریب بودیم و کسی را جز همدیگر نداشتیم که بهش بچسبیم. نزدیک کنکور جفت‌مان درگیری عشقی و این چیزها داشتیم و با هم درد دل می‌کردیم. بعدش مشکلات زندگی و دانشگاه و این‌ها دورمان کرد. او زودتر ازدواج کرد و من دیرتر، حدود هشت نه سال بعد. قبل و بعدش هم رابطه‌مان جدی‌تر و نزدیک‌تر نشد. تلفن‌های سه ماه یک‌بار. دیدارهای یکی دو سال یک بار. می‌خواهم بگویم با اینکه سی سال است می‌شناسم‌اش، اصلاً دوست صمیمی محسوب نمی‌شدیم.
بعد حالا من یکی دو تای دیگر را هم تصادفاً از گروه پنج نفری دبیرستان‌مان که با هم می‌چرخیدیم و با هم مسیر برگشت تا خانه را می‌رفتیم، پیدا کردم و بعد یک گروه تلگرامی زدم و این‌ها را اد کردم و یک بار هم رفتیم خانه‌ی آن جدیده (که تازه پیدایش کرده بودم) همدیگر را دیدیم. هر چهارتا متأهل بودیم و دوتایمان هریک دو تا بچه داشتند.
حالا این‌ها هیچ. سر قضیه‌ی مهمانی «میم» (همان جدیده) من با این دوست قدیمی کمی بحث کردیم. یعنی من دیدم این جدیده چشم بسته توی گروه جوک‌های بی‌تربیتی می‌فرستد با این پیش‌فرض که همه اهلش هستند. می‌دانستم که «نون» (رفیق قدیمی‌ام که این سال‌ها بیشتر از دوتای دیگر باهاش در ارتباط بودم) اصلاً خوشش نمی‌آید. رفتم توی چت خصوصی میم و بهش تذکر دادم که این یکی خوشش نمی‌آید و او هم توی ذوقش خورد و عذرخواهی کرد و دیگر نفرستاد.
حالا قرار است برویم خانه‌ی میم. به نون می‌گویم چه بخریم و برایش ببریم؟ می‌گوید شاید اصلاً این دیدار آخر باشد و من از این تیپ آدم خوشم نمی‌آید و این انگار دغدغه‌اش فقط پایین‌تنه‌ای است! من وسط را می‌گیرم و توضیح می‌دهم که قبلاً بهش تذکر داده‌ام و برای همین است چند وقت است مراعات می‌کند و توی گروه از این چیزها نمی‌فرستد و در واقع به خاطر تو است. باز این سر حرفش هست و طاقچه بالا می‌گذارد و با کلمات تحقیرآمیزی در مورد میم صحبت می‌کند انگار که اصلاً آدم حسابش نمی‌کند و در حدش نیست.
عاقبت من بعد از حدود بیست و نه سال از زمانی که می‌شناسم‌اش، برای اولین بار جداً از دستش عصبانی می‌شوم و بهش می‌توپم که یعنی چه که فکر می‌کند ما خوبیم و بقیه عن هستند؟ چه کسی می‌گوید مسیری که من و او (آدم‌های هنری) توی زندگی‌مان رفته‌ایم از مسیری که میم و سین (آن دو تای دیگر) رفته‌اند بهتر بوده؟ آیا این‌طور نیست که آنها از اول تکلیف‌شان با خودشان مشخص بود و الساعه وضع مالی آن دو تا بهتر است. یعنی پول را می‌خواستند و دنبالش رفتند و شوهر خوب و پول به دست آوردند و زندگی‌هایشان مرفه‌تر از مال ماست؟ بعد همین دو تا خیلی ریلکس توی مبل جلوی ما لم می‌دهند و از موفقیت‌هایشان می‌گویند و توی دلشان به ما پوزخند می‌زنند. به ما که عمری دنبال هنر دویدیم و وقت تلف کردیم و نه دنبال شوهر خوب رفتیم و نه پول و حالا نه اینیم و نه آن. نه هنرمند و نه پولدار و موفق. همان‌جا تقریباً متوجه عصبانیت من می‌شود و بحث را جمع می‌کند. من هم دیگر ادامه نمی‌دهم ولی شک دارم که منظورم را کاملاً برایش روشن کرده باشم.
توی میهمانی خانه‌ی میم با هم سرسنگین‌ایم. قرار بوده همه مقنعه بیاورند و برویم دبیرستان سابق‌مان جلوی همان سکویی که توی عکس‌های آن زمان ایستاده‌ایم بایستیم و عکس بیندازیم تا گذر زمان مشخص شود. پدر و مادر نون (دوست قدیمی) بازنشسته آموزش و پرورش هستند. توقع داریم که او بتواند به راحتی قضیه را هماهنگ کند و برویم داخل. اما می‌گوید که احتمالا ًراحت راهمان نمی‌دهند و فلان و بهمان است و مسئولیت دارد. بعد هم مهمانی طولانی می‌شود و من هم شب دعوتم و دوتایمان هم از راه دور آمده‌اند و باید شب را در جاده رانندگی کنند و برای همین زود سر و تهش را جمع می‌کنیم و بیخیال عکس انداختن در مدرسه می‌شویم.
میم خیلی عوض شده. آن موقع هم البته دنبال «بهترین‌ها و شیک‌ترین‌ها و توی چشم‌ترین‌ها» بود. شاید ادامه همان اخلاقش است که منتهی شده به این زن گوشتی که با لباس لختی و تتوی روی بازو توی مبل لم داده و برایمان از پیانوی چهل میلیونی آن دخترش و مدادرنگی سیصد تومانی این دخترش و ماشین بی‌ام‌و و گوشی آیفون‌اش پز می‌دهد. شاید میم از اول همین بوده. آدم‌ها تغییر نمی‌کنند. مثلاً سین از اول آب‌زیرکاه و با سیاست بود و یواشکی کار خودش را می‌کرد. هنوز هم از همه‌مان عاقل‌تر است. من و نون (رفیق قدیمی‌ام) از اول هم توی هپروت بودیم و هنوز هم تا حدودی هستیم. غیر از این که من بعد از دانشگاه و یکی دو سال بودن در محیط کار و جامعه، کم‌کم به خودم آمدم و خودم را جمع کردم و متوجه شدم که خیلی توی زندگی عقب افتاده‌ام و ورشکستگی پدرم هم باعث شد که با این واقعیت تلخ مواج بشوم که هیچ چیزی قرار نیست از پدرم بهم برسد و باید خودم آستین بالا بزنم.
نون از اول هم در یک خانواده کارمند زندگی می‌کرد و وضع متوسط و زندگی بخور و نمیری داشتند و بالا و پایینی نکشید غیر از اوایل زندگی‌اش که شریک شوهرش سرش کلاه گذاشت و پولش را خورد و زمین خوردند و دیگر هم توی ده سال آینده نتوانستند خودشان را جمع کنند. چرا؟ چرا یک نفر با گذشت ده سال از شکست مالی‌اش نمی‌تواند حتی یک ذره به جلو حرکت کند و خودش را جمع و جور کند؟ چون بی‌عرضه و منفعل و در هپروت است. این واقعیتِ نون است: آدمی که مختصات خودش را نمی‌داند و هنوز توی شهر عروسکی ذهنی‌اش قاطی تور و پولک زندگی می‌کند.
این چیزها را خیلی وقت‌ها که دارد برایم از بدبیاری‌هایش و بی‌عرضگی شوهرش و خساست پدر و مادرش و بی‌مهری خواهرش می‌گوید، می‌خواهم در جوابش بگویم. اما می‌بینم حالش خوش نیست و بهتر است باهاش همدردی کنم تا انتقاد. این بار هم فقط اشاره‌ی مختصری به دیدگاهش در مورد شخصیت خودش و کل زندگی می‌کنم و وقت نمی‌شود قضیه را کاملاً باز کنم و توضیح بدهم که دقیقاً کجاهای زندگی‌اش است که این نوع نگاه (من آدم متفاوتی هستم و از بقیه بیشتر می‌فهمم) باعث انفعال و شکست و عدم پیشرفت‌اش شده و چقدر این مسأله باعث افسردگی شوهرش و خراب شدن رابطه‌شان شده. اینکه هرچه باشد من عمری است می‌شناسم‌اش و می‌دانم که فقط تقصیر بی‌پولی مادرزاد شوهرش نبوده، او هم می‌توانسته برود سر کار. حالا که بچه ندارد، تمام این 13 سال را چه غلطی می‌کرده که یک قران هم پس‌انداز نکرده و هنوز هم که هشت‌شان گروی نه‌شان است، مثل بچه‌های سیزده ساله، دنبال کلاس‌های موسیقی و آواز و اینها می‌دود. انگار قرار است یکهویی یک نفر صدای خاص‌اش را کشف کند و این بشود شجریان مثلاً!
بارها سعی کرده‌ام بدون لطمه زدن به غرور و شخصیت‌اش، بهش بفهمانم که ماها هیچ گهی نبودیم و قرار هم نبود گه خاصی بشویم. آدمی که از طبقه‌ی پایین شروع می‌کند، باید حامی مالی داشته باشد و یک عالمه استعداد اوریجینال و پشتکار فراوان تا به جایی برسد. اگرنه توی این مسیر، خیلی‌ها هستند که ریزش می‌کنند و فقط چند نفر آدم خیلی خاص و خوش‌شانس به آن آخرها می‌رسند. بقیه فقط عمرشان را به عنوان «هنردوست» تلف می‌کنند.
بعدتر یکی دو تا پست انتخاباتی توی گروه می‌گذارم و آن دوتای دیگر سکوت می‌کنند و فقط این یکی فوری به صرافت جواب می‌افتد و تند تند پست‌های مخالف را فوروارد می‌کند که باید رأی دادن را تحریم کرد. کمی که باهاش بحث می‌کنم از شدت و عصبیت‌اش سر عقایدش جا می‌خورم. خوب می‌خواهی رأی ندهی، نده. این برخورد تند و متعصبانه و ادعای همه‌چیزدانی‌ات برای چیست؟ طوری آمار و ارقام و اخبار را فوروارد می‌کند که انگار کاملاً مطلع و از سیاسیون فعال است. در حالی که من می‌دانم فقط یک زن خانه‌دار است که دغدغه‌اش «چی‌ بپوشم» و «چطور عکس بیندازم» است. حالا شوهرم و پدرشوهرم و یا یکی از دوستان‌مان را بگویی، عمری دغدغه‌ی سیاسی داشته‌اند و سالی 365 روز در حال و هوا و در معرض اخبار و اطلاعات و مطالعات سیاسی هستند. طوری که من اخیراً از شوهرم خواستم عوض اینکه عمرش را صرف دنبال کردن مقالات سیاسی و اخبار کند، همین وقت را روی درس خواندن بگذارد و آزمون وکالت و قضاوت‌ یا ارشد را شرکت کند. اینطوری لااقل جای وقت گذاشتن روی چیزهایی که به ما ربطی ندارد و دست دیگران است و کاری هم تویشان از دست ما ساخته نیست، توی زندگی‌مان یک قدم مثبت به سوی جلو برمی‌داریم.
هی بحث را تمام می‌کنیم و قرار می‌شود دیگر بحث سیاسی نکنیم. باز می‌آید روی چت خصوصی و چهار پنج تا پست سیاسی مخالف رأی دادن فوروارد می‌کند و حتی تأکید هم می‌کند بخوانم‌اش و بفهمم که در گمراهی هستم و دارم گول می‌خورم و این‌ها همه‌شان دست‌شان توی یک کاسه است و مثل همند. باز من مجبور می‌شوم جواب بدهم. این بار نه برای قانع کردنش به رأی دادن، فقط برای اینکه فکر نکند حرفش درست است و من جوابش را ندارم و دیگر حرف آخر را زده و من قانع شده‌ام. همین‌طور ادامه پیدا می‌کند تا جایی که من دیگر عصبانی می‌شوم که چرا این آدم فکر می‌کند خیلی بارش است و اطلاعاتی جز چرندیات تلگرام برای بحث دارد؟ بهش می‌گویم که اگر نظر مرا قبول ندارد، نظر آن صد و چهل و چند نفر روحانیون شاگرد منتظری و صد و چهل و چند نفر نویسنده و آن همه هنرمند و آن همه فعال سابق سیاسی و آدم‌های مخالف نظام و زندانیون سابق و تمام گروه‌های سیاسی را که چهل سال است تحریم کرده‌اند و دیگر سکوت را جایز ندانسته‌اند، قبول کند. می‌گوید که خودش بیشتر از همه می‌فهمد. می‌پرسم مطالعه‌ی خاصی دارد؟ (مثلاً همکارِ هم‌اتاقی من علوم سیاسی خوانده و یا جایی که من کار می‌کنم، اصولاً یکی از سیاسی‌ترین نهادهای دولتی است و آدم‌های اینجا، حتی آبدارچی‌ها، بیشتر از مردم عادی در معرض بحث‌های سیاسی هستند). باز می‌گوید که کتاب‌ها قرار نیست به آدم چیزی یاد بدهند و او از «تجربیات» خودش برای تصمیم‌گیری استفاده می‌کند. می‌گویم مگر سعدی هستی که عمری جهانگردی کرده باشی و بتوانی بر اساس تجارب فراوان‌ات قضاوت کنی؟ می‌گوید که سعدی هم کسی نیست و او خودش منشاء و مبداء تمام دانسته‌ها و قضاوت‌هاست و حرف هیچکس را هم قبول ندارد!
حالا حق دارم عصبانی بشوم و یک چیزی بارش کنم یا نه؟ برای اولین بار توی زندگی‌ام مجبور می‌شوم جلوی یک نفر به کتاب‌هایی که خوانده‌ام و اطلاعات جامعه‌شناسی و روانشناسی اجتماعی و تاریخ و فلسفه‌ام، اشاره کنم که حساب کار دستش بیاید که هرچه باشد دارد با آدمی حرف می‌زند که عمری توی علوم انسانی غلت می‌خورده و مطالعه دارد و شوهرش هم یک خوره‌ی سیاست و حقوق است و اگر چیزی می‌گوید بی‌اساس و بر اساس اطلاعات تلگرامی نیست.
باز کم نمی‌آورد و می‌گوید این‌ها همه باعث هیچ‌چیز نمی‌شود و دانشگاه و کتاب‌ها چیزی به آدم یاد نمی‌دهند و آدم باید خودش عاقل باشد. آهان! اینجا را دیگر ریده‌ای. دیدی زدی توی خاکی؟ دیدی کم آوردی و آویزان بند تنبان عرفان و صوفی‌گری شدی؟ دیدی توی منطق و علم، چیزی برای گفتن نداری و باز هم به دام عارف‌مسلکی افتادی؟ دیدی داری حرف‌های پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌های شصت سال پیش را می‌زنی که می‌گفتند سواد شعور نمی‌آورد و دانشگاه فقط جاییست که جوان‌ها با هم لاس می‌زنند؟
نظریه‌ی فلسفه و تفکر محض جدا از تجربه‌ی زیسته، در همان دوران افلاطون مطرح شد و آنتی‌تزهایش هم درآمد و منسوخ شد و رفت. حالا این را ببین که شده افلاطون زمانه!
هی عصبانی‌تر می‌شدم. در واقع از قضیه‌ی بحث‌مان سر میم، یک چیزی توی ذهنم جرقه زد و شروع کرد به بزرگ شدن و گسترش یافتن: اینکه نون همیشه همین‌طور بوده. یک آدم منفعل عارف‌مسلک مغرور و مدعی که احتمالاً ناشی از طرز تربیت و تلقین پدر و مادرش در کودکی بوده که اون را «پرنسس» می‌دانسته‌اند و بهش می‌گفته‌اند که تو از همه‌ی دخترهای مدرسه بهتر و باهوش‌تر و لایق‌تری. اما هرچه بوده تمام این سال‌ها را وقت داشته که در طرز فکرش تجدیدنظر کند. بعد از ازدواج ناموفق اولش. بعد از ازدواج دومش که حالا می‌شود گفت آن هم ناموفق بوده چون این چند ساله هر وقت دیده‌امش درباره وضعیت زندگی‌اش مأیوس است و دارد به طلاق فکر می‌کند و با مردهای دور و برش لاس می‌زند و دنبال مرد جدیدی است که او را همان پرنسس تور و ساتنی و پولک منجوقی ببیند و توی برج عاج بنشاندش. بعد از شکست مالی شوهرش و از دست رفتن پولشان همان اول زندگی. بعد از 13 سال زندگی مشترک که این چند سال اخیر همش در کج‌دار و مریز طلاق و بچه‌دار شویم و نشویم و مهاجرت کنیم و نکنیم گذشته. تمام این بحران‌ها باید ذره‌ای او را عوض می‌کرده. باید می‌نشسته پیش خودش می‌گفته همه‌اش تقصیر پدر و مادر و شوهر و بدشانسی نبوده. تقصیر خودم هم هست. چرا نرفتم سر کار؟ چرا یک دوره آموزشی به درد بخور نرفتم یا از همان آیلتس زبان‌ام برای یک کاری استفاده نکردم؟ چرا هنر را ول نکردم و نفهمیدم که من این‌کاره نیستم و نیفتادم پی نان؟
نون هیچ‌وقت استعداد خاص و برجسته‌ای نداشته. خودش البته فکر می‌کرد استعداد موسیقی و فیلمبرداری و عکاسی دارد. هر کدام این‌ها را هم که دنبال می‌کرد، الان بالاخره یک درآمدی ازشان داشت. آدم کشک هم بسابد،  اگر 13 سال بسابد، یک کشک‌ساب حرفه‌ای می‌شود و دیگر همه می‌آیند کشک‌هایشان را می‌دهند او بسابد. مثلاً همان آرایشگری. من استعدادش را داشتم اما به روحیه‌ام نمی‌خورد. هنوز هم البته پشیمانم که چرا مثل دخترعمویم دوام نیاوردم و الان به جای درآمد چس‌خوری کارمندی، درآمد هفت هشت میلیونی آرایشگری را ندارم. نون هم می‌توانست یک فیلمبردار و عکاس حرفه‌ای مجالس شود. برود نرم‌افزارهای میکس و کارهای کامپیوتری ساختن کلیپ‌های مجالس را (که شکر خدا به خاطر تجملی شدن مردم، روز به روز دارد گسترده‌تر می‌شود) یاد بگیرد و آن کار را ادامه بدهد و دست کم اگر هم می‌خواهد از شوهرش طلاق بگیرد، روی پای خودش باشد و نگرانی مالی نداشته باشد. همین حالا هم اگر ازدواج ناموفق‌اش را دارد چند سال است ادامه می‌دهد به خاطر همین است که نمی‌خواهد برگردد زیر پر و بال پدرش و جیره‌خوار آنها بشود.
بعد این آدم، این آدمی که از پس خودش و زندگی وامانده‌اش برنمی‌آید، دارد زر سیاسی می‌زند! چرا فکر می‌کنی بین اینهمه آدم موفق (حتی همین میم و سین که جزو بچه‌های اگر نگویم کم‌هوش، متوسط مدرسه بودند و هیچ موفقیت چشمگیری توی زندگی نداشتند) تو یکی بیشتر از بقیه می‌فهمی و یا اصولاً زمینه‌ای هست که تویش تو بیشتر از بقیه بفهمی؟ اینهمه غرورت از کجا نشأت می‌گیرد؟
می‌گوید تو چون خودت به چیزهایی که می‌خواستی نرسیدی، افسرده و مأیوس شدی و به عزت نفس من حسودی می‌کنی!
«عزت نفس»!!!
هنوز هم به خریت و غرور الکی‌اش می‌نازد و افتخار می‌کند و دارد حتی روی من برچسب حسود بودن و لوزری می‌زند.
خلاصه هی بحث می‌کنیم و هی خسته می‌شویم. مدل من این‌طوری است که اگر طرف کوتاه بیاید، من هم کوتاه می‌آیم. اگر بگوید: بحث تمام! من هم اصلاً دیگر ادامه نمی‌دهم. کاملاً می‌زنم به یک در دیگر. اما وقتی طرف، آخرین جمله‌اش را با توهین و کلمات نیش‌دار و گوشه و کنایه و استیکرهای خنده و چشمک و این‌ها تمام می‌کند، یعنی کیونش می‌خارد و دلش می‌خواهد پیروز بحث باشد و دارد با ژست تمسخرآمیز قضیه را به اصطلاح تمام می‌کند در حالی که به زعم خودش  اگر می‌خواست می‌توانست توی بحث رویم را کم کند. آنجاست که من هم ادامه می‌دهم تا بگوید گه خوردم!
خلاصه روز انتخابات تصادفاً نزدیک خانه مادرشوهرم بودیم و رأی هم نداده بودیم و سر ظهر هم بود که یکهو شوهرم یادش افتاد که دبیرستان قدیم‌ام توی مسیر است و احتمالاً حوزه هم هست و می‌توانیم برویم رأی بدهیم و عکس هم بگیریم!
من ذوق زده رفتم دیدم بله درها باز است و عکس گرفتم و گذاشتم توی گروه. حالا تو نگو این بهش برخورده و فکر کرده من می‌خواهم کیونش را بسوزانم که تو با آن ننه بابای فرهنگی‌ات نتوانستی مجوز عکس بگیری و من به سادگی رفتم عکس گرفتم!
همه این‌ها با هم قاطی شد و این‌طوری شد که رفیق سی سال ما فکر کرد که من به خاطر انتخابات و جهتگیری سیاسی و جایی که کار می‌کنم و فلان دوست جدیدم که مذهبی‌طور است و یک مشت مزخرفات بی‌ربط، با او بد شده‌ام و دارم مدام حالش را می‌گیرم.
دلخوری از نفهمی و کله‌شقی و عزت‌نفس تخـ.می‌اش به کنار، اما واقعاً ربطی به انتخابات نداشت. آخرش هم که این را گفت، مجبور شدم برایش توضیح بدهم قضیه از قبل از مهمانی میم، سر آن جوک گذاشتن توی گروه، شروع شد و هی تشدید شد. آخرش هم قهر کرد و از دیروز تا حالا کلاً جواب نداده و یک‌وری نشسته. من هم از این طرف کیون‌لق همه‌چیز و آخیش چه سکوت خوبِ بعد از انتخاباتی!
رفیق سی‌ساله به چه درد می‌خورد وقتی اصلاً حرف‌ات را نمی‌فهمد و فکر می‌کند بهش حسودی‌ات می‌شود؟

چهارشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۹۶

427: عیدنامه ٩٦

هنوز با عدد ٩٦ کنار نیامده‌ام. باز مدت‌ها باید همه‌جا به اشتباه بنویسم ٩٥ و بعد اصلاح کنم. سیزده به در که هیچ‌جا نرفته بودیم و فقط آخر شبی «ح» با ماشین آمد رفتیم ولگردی و قرار شد چند تا پارک را بگردیم. «سین» را با دخترش توی خانه هنرمندان دیدم. از پشت دیدمش. داف کرده بود. مانتو کوتاه و شلوار جین روشن جذب و موهای بیرون ریخته از پشت شال. از پشت که می‌دیدی فکر می‌کردی نهایتاً سی سالش باشد، اما چهل و هفت سالش بود. واقعاً. واقعاً. بعد من سی و هفت ساله احساس پیری می‌کنم!
به شوهرم و «ح» گفتم: وایسید. این همون معلم دبیرستانمه که گفتم. اونم دخترش «نون»ـه. بعد، این‌ها بنا کردند هی بلند بلند اسم دختره را به زبان آوردن که مرا حرص بدهند. من هم با مشت توی بازوهایشان می‌زدم که بس کنند و طرف یک وقت نشنود و آبرویم نرود.
یک دور سریع زدیم و بعد رفتیم پارک ساعی. آنجا خلوت بود. کسی نبود. قفس پرنده‌ها توی تاریکی. مردم با نور مبایل‌هایشان پرنده‌های بینوا را اذیت می‌کردند. نمی‌گویند پرنده افسردگی می‌گیرد و پرهایش را می‌کَند می‌ریزد زمین از دست این‌ها.
گوشی‌ام را نبرده بودم. برگشتنی به معلمم اس ام اس زدم (سرِ تلگرام، دفعه‌ی قبل بازی درآورده بود که گوشی‌ام فلان است و زبان فارسی ندارد و از این چرندیات. به نظرم رسید فقط می‌خواهد یکی از شاگردان سابق‌اش را بپیچاند. این اداها را همیشه در می‌آورد. معلم‌هایی که خیلی دورشان شلوغ است و دانش‌آموزان، دوست‌شان دارند، از نزدیک همین‌قدر بپیچان و دیوث هستند) بهش گفتم که دیده‌امش و از این حرف‌ها و اینکه «تقدیر من است اینهمه، یا سرنوشت توست...» (شاملو)
خلاصه اینطور بود.
عید هم از چند روز قبل‌اش رفتیم شمال (گیلان) تا دوم فروردین. بعدش هم خانه‌تکانی را که قبل از عید نکرده بودم و دید و بازدید‌های تخـ.می و مزخرفات دیگر.
از عید متنفرم. از عید متنفرم. از عید متنفرم.
یک ماه قبل‌اش که از همه لحاظ به گـ.ا هستی. از کارمند و یا شغل آزاد یا هر کوفت دیگری باشی، در هر صورت کارت شلوغ است. از این طرف هم کارهای خانه. بشور و بساب‌های الکی. یک طرف دیگر هم خریدهای غیر لازم و مزخرف و عجله‌ای توی آن شلوغی. ترافیک خیابان‌ها. دیوانه‌خانه. من نصف خریدهایم را اینترنتی کردم. حوصله در بازار گشتن را نداشتم. بعد دید و بازدیدهای الکی. فامیل‌های سالی یک بار. تعارف‌های ضبط شده و صدها بار به زبان آمده. لباس‌های میهمانی سیزده روز آواره توی خانه و روی جالباسی‌ها. کفش‌ها. کیف‌ها. مانتو و روسری‌ها.کت و شلوارها.
به نظرم چیزی که بیشتر از همه چیز توی این تعطیلات عید یا ماه رمضان یا هر وقت و مناسبت اینطوری اذیت‌ام می‌کند، بی‌نظمی و به هم خوردن روال عادی زندگی‌ام است.
این روزها سریال friends می‌بینم. به نظرم من بیشتر از همه به مونیکا شبیه باشم. با آن وسواس‌های عجیب و غریب و صدای بلند و سختگیری‌اش. با آن تلاش بی‌وقفه‌اش در «بی‌عیب بودن همه‌چیز»، انگار که پولی بابت این چیزها دریافت می‌کند. فیبی شبیه «ر» است. «ر» تو همه‌چیز «نشانه» می‌بیند و همه‌چیز را «پیشاپیش می‌داند» و منکر کل تاریخ علم است. و ریچل شبیه همه‌ی دخترهای طبقه متوسط رو به بالا که می‌خواهند ادای پولدارها را در بیاورند و تیپ و ظاهرشان برایشان بیش از حد مهم است و کاملاً روی مد هستند. زن‌های کسل‌کننده که در میانسالی عین هم می‌شوند. با یکی دو تا بچه‌ی لوس و یک شوهر بازاری و وقت‌های آرایشگاه و ماساژ و استخر و مانیکور پدیکورشان. غازهای پروار و پر ناز و ادایی که دسته‌جمعی توی فروشگاه‌ها و آرایشگاه‌ها و میهمانی‌ها می‌چرند و غاغا می‌کنند و کیون تکان می‌دهند. کاملاً راضی از سرنوشت تکراری‌شان.
می‌خواستم بگویم ریچل شبیه دخترعمه‌ام و دوستان‌اش است. حتی لباس‌هایش. آن تی‌شرت‌های کوتاه سپید و شلوارهای خاکستری. آن کت و دامن‌های تنگ و ترش. آن موهای همیشه مدل لِیِر و هایلایت شده‌ی متوسط که نه قرمز است و نه بور و نه مشکی. دیدم که همه‌ی دختران طبقه مرفه آن سال‌ها همان شکلی بودند و دخترعمه‌ی من و دوستان پرمدعایش هم سعی داشتند ادای آن طبقه را در بیاورند. اما مونیکا واقعاً یک دختر است. پوست سفید و موی مشکی و واجد سلیقه خاص و رفتار خاص و شخصیت خاص. مونیکا گاهی روی اعصاب است. اما ریچل همیشه با همه چیز اوکی است و هیچ ویژگی خاصی ندارد که باعث شود آدم را درگیر کند. «ح» معتقد است ریچل خوشگل است. اما به نظر من مثل همیشه جنیفر آنیستون قیافه‌ای کاملاً دهاتی دارد. مثل دخترهای مزرعه‌دار آمریکایی.
درباره عید و مصائب آن خیلی حرف برای گفتن دارم. خیلی خیلی خیلی. به عنوان مثال بگویم که همین الأن از بدترین عید دیدنی‌های کاری طول تاریخ برگشتم. فردا صبح هم یک عید دیدنی کاری با رئیسِ کل داریم که نمی‌دانم مغزم را از دست‌اش به کدام دیوار بکوبم. همین‌قدر بگویم که چون محل کار من یک نهاد کماکان سیاسی است و شخصیت‌های بسیار برجسته‌ای در پست‌های بالای آن حضور دارند و رفت و آمدهای بسیار سطح بالایی به اینجا می‌شود، اینطور دیدارهای دوستانه و رسمی هم تبدیل به سخنرانی‌های پرشور تبلیغاتی در جهت جذب منافع و آراء مثبت می‌شود.
یکی از مدیران ارشد جک‌های بی‌مزه می‌گوید و بقیه بیخودی ریزریز می‌خندند. آن یکی درباره تاریخ اسلام سخنرانی می‌کند. این یکی درباره مقام شامخ زن و مادر. وسطش از خودشان و خاطراتشان تعریف می‌کنند و گریز می‌زنند به  انتخابات پیش‌رو. خلاصه سرتان را درد نیاورم، من که الأن چند سال است اصلاً تلویزیون نگاه نمی‌کنم، مجبورم پای کـ.سشعرهای این‌ها که کپی سخیف‌ترین برنامه‌های سفارشیِ تلویزیونی است چرت بزنم و تصدیق کنم و سر تکان بدهم و تأیید کنم و لبخند لوس بزنم و آخرش هم یک پنج یا ده هزار تومانی عیدی بگیرم. اگر نروم چی؟ دهان‌ام سرویس است. یعنی جوری هر کس بهت رسید تکه بارت می‌کند و آقای رئیس بعد از آن چپ‌چپ نگاه‌ات می‌کند که می‌گویی گـ.ه خوردم. از سال دیگر خودم اولین نفر هستم که دیدن این یارو می‌روم و عید را بهش تبریک می‌گویم. بابا من از دید و بازدیدهای فامیلی فرار کرده‌ام. شما این رسم‌های عـ.ن‌تان را به اداره‌جات هم کشانده‌اید؟
عید یعنی همین چیزها. دلخوری‌ها. چشم و هم‌چشمی‌ها. حرف ببر و بیاری‌ها. گلایه‌ها. بریز بپاش‌های الکی. خرج‌های بیخودی. خوشگل‌تر کردن زورکی همه‌چیز حتی خودت، انگار که برای نمایشگاه آماده‌اش می‌کنی. از باب قیاس شاید به مراسم جشنواره فیلم فجر شبیه باشد برای بازیگرها. یا مثلاً اسکار و فرش قرمز. جایی که همه، همه‌چیزشان را به رُخ می‌کشند و زن‌ها عین طاووس پرهایشان را رنگ می‌کنند و کف صحنه جلوی دوربین خبرنگاران پخش‌اش می‌کنند.
یک زمانی شاید عید برای من که بچه بودم، به معنای «عیدی» و «تخم‌مرغ رنگی» و «لباس نو» بود. حالا فقط این چیزهای مزخرف است. چیزهایی که  فقط زحمت و دردسر و مصیبت است و خوشحالی تویش نیست اصلاً.
و حالا سه روز گذشته از عید، هنوز خسته و خمارم. هنوز شب‌ها خوابم نمی‌برد و صبح‌ها بیدار نمی‌شوم و سر کار چرت می‌زنم.
یک چیز عجیبی. همین الأن سر یک چیزی یاد وبلاگ قبلی‌ام افتادم. همان که در اثر مزاحمت‌ها به حال تعلیق در آمد و آرشیوش را برداشتم و خالی رهایش کردم که فقط کسی تصاحبش نکند. سرچ کردم و متوجه که شدم که حذف شده.
حالا عجیب‌تر اینکه یادم نمی‌آید خودم حذف‌اش کرده‌ام یا بلاگفا؟!!!
آدم به جایی می‌رسد که عزیزترین‌هایش را حذف می‌کند و بعد خودش هم یادش نمی‌آید.

شنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۹۵

426: کمدی‌ای، که یک نفر باید بسازدش

دیشب خوابم نمی‌برد و طبق معمول پتو زیادی گرم و ضخیم بود و شلوار، جنس‌اش نایلون بود و تی‌شرت، چسبان بود و بالش خوابیده و محتوایش سُر خورده بود طرف دیگر و علاوه بر تمام این‌ها یک الاغی هم از ساعت ١.٥ تا ٢ صبح داشت پای پنجره ما عربده می‌کشید و ریسه لامپ وصل می‌کرد برای چراغانیِ نمی‌دانم کدام ولادتی. از همین نوچه‌های عباس جدیدی هستند. پارسال هم یک بار که مادرشوهرم اینها خانه‌مان خوابیده بودند، همین اتفاق حوالی ساعت ٢ صبح افتاد و من مجبور شدم از لای پنجره (که به خاطر گلدان‌ها زیاد باز نمی‌شود) داد بزنم که ساعت فلان است و ملت خوابند و پای پنجره ما اینقدر عربده نکشید. دیشب هم عاقبت مجبور شدم بروم هوار بکشم تا خفه شوند. البته باز هم خفه نشدند و به گاو بودن خودشان ادامه دادند.
بعد، از عصبانیت یک سری افکار انتحاری به سرم زد که صبح اول صبح بروم پلاستیک‌هایی را که از داخل روی پنجره‌ها چسبانده‌ایم با رنگِ دیوار بکنم و چسب‌های نواری پنج سانتی دور درزهایش را بکنم و به هر بدبختی شده پنجره‌ها را باز کنم و چهارپایه بگذارم بروم بالا و ریسه‌های صاحب‌مرده‌شان را باز کنم و شوت کنم وسط کوچه. بعد به فکرم رسید حالا فرض کن چنین هفت خوانی را هم گذراندم، نکند ریسه‌های ول شده با لامپ‌هایش بخورد توی سر یک زن حامله و خرد شود و بچه‌اش سقط شود و یا بخورد توی سر یک بچه مدرسه‌ای که از قضا یک دانه بچه‌ی مادرش بوده و بعد از ٢٠ سال اجاق کوری و نذر و نیاز آمده یا مثلاً یک دانه پسر بعد از هفت دختر کور و کچل بوده و یا بخورد توی شیشه‌ی یک ماشینی و ماشینه بکوبد به جایی و راننده از ترس سکته کند و... اوکی. کاملاً بیخیال قضیه شدم. اما صبح که داشتم از بدبختی دیشب‌ام برای «میم» می‌گفتم، او هم همین پیشنهاد را داد که بروم ریسه‌ها را با قیچی ببرم! قوز بالای قوز. حالا برق گرفتگی هم به بدشانسی‌های دیگرم اضافه می‌شد. نخیر. ولش کن. خر ما از کرّگی فلان بود.
خلاصه دیشب که بدخواب شده بودم داشتم به نوشتن یک داستان طنز فکر می‌کردم. که مثلاً اینطوری باشد: یک بابایی هست که از بچه‌دار شدن متنفر است و از هرچی بچه است فراری است، بعد هرجا می‌رود هی زمین و زمان ترجیع‌وار (بله. داریم. خودم الساعه سرچ کردم. شفیعی کدکنی توی شعرش استفاده کرده) توی گوش‌اش بخوانند که بچه ناز است و چنین است و تپل است و قشنگ است و ووی ووی تور و عروسک و گهواره و شیشه شیر و ظرف غذای بچه و کلی چیز گیگیلی دیگر... جوری که طرف فکر کند اصلاً یک جور نفرین است و یک نیروی شیطانی می‌خواهد اینطوری آزارش بدهد...
بعد البته به این نتیجه رسیدم که داستان‌ و فیلم با این تم زیاد ساخته شده و بی‌خیالش شدم.
اما واقعیت این است که این بلا دارد به سر من می‌آید. باور کنید یک نیروی شیطانی است که به هر طرف می‌چرخم از اینجا و آنجا یکهو بیرون می‌پرد و زهره‌ترک‌ام می‌کند و درباره بچه برایم شعر می‌خواند. مثلاً یک روز که داشتیم با یکی از همکاران‌ام مسیر خانه را می‌رفتیم و از هر دری سخنی می‌گفتیم. حرف رسید به مادرشوهر و بعد من به این اشاره کرد که هنوز چالش مادرشوهر را بر سر راه بچه نخواستن‌ام پیش رو دارم و باید خودم را آماده کنم. این یکی هم خودش یکی داشت و نقشه‌ی یکی دیگر را هم توی ذهن‌اش داشت و چون خانم دکتر بود و تحصیل‌کرده و مدعی، نمی‌توانستم بزنم توی ذوق‌اش و بهش بگویم که حالی‌ات نیست و پرفسور هم که بشوی همین خری هستی که هستی. نمی‌توانستم بهش بگویم که نمی‌فهمد. هی دلیل می‌آورد و من هی می‌گفتم: دیدی؟ اینم از خودخواهیه دیگه. اونم از خودخواهیه دیگه. ولی خانم دکتر اصلاً حتی یک دلیل برای بچه‌دار شدن نمی‌توانست بیاورد که ناشی از خودخواهی نباشد. من هم اصراری نداشتم او بچه نیاورد. آخرش فقط بهش گفتم: ببین من نمی‌تونم برای شما تعیین کنم بچه بیاری یا نه. این چیزیه که خودت باید بهش برسی. اما اگه جنگ بشه، قحطی بیاد، آب جیره‌بندی بشه، هوا اینقدر کثیف بشه و ریزگرد بیاد که بچه‌ها یکی‌یکی مریض بشن و بمیرن، اگه طبق همین روالی که همه‌چیز به فنا رفته پیش بره و بچه‌ی تو یه روز مثل اون بچه‌ی سوریه‌ای که توی ساحل مرده بود، اتفاقی براش بیفته، من دلم نمی‌سوزه. چون من به این چیزا فکر کردم، اما تو فکر نکردی...
یک خانم جوانی نزدیک ما بود که هی مشتاق بود خودش را وسط حرف ما بیندازد و من بهش محل نمی‌گذاشتم. بالأخره دست و رو نشسته پرید توی بحث ما و یک عالمه درباره مزایای بچه‌دار شدن برایم سخنرانی کرد تا به ایستگاه‌ام رسیدم و فرار کردم. اما بدبختی اینجایش نبود که! بدبختی تازه از فردایش شروع شد که هی من این خانمه را توی اتوبوس می‌دیدم و این هر روز ادامه‌ی بحث روز قبلی را دنبال می‌گرفت. آخرش گفتم: اوکی. شما درست می‌گی. بچه گیگیلیه و نازه و نعمته و امید به زندگیه و فلان و بهمانه. جوری صحبت می‌کنی انگار بیشتر از من می‌فهمی. در حالی که 7 سال از من کوچیکتری و فقط یه تجربه بیشتر از من داری. یه درصد هم فکر کن که شاید اگه صبر می‌کردی و هفت سال بزرگتر می‌شدی، الآن جور دیگه‌ای فکر می‌کردی.
حالا شما فکر نکنید که من دارم می‌گردم دنبال مسائل مرتبط با بچه‌دار شدن. اصلاً و ابداً. بلکه چون فقط ازدواج کرده‌ام و بچه‌دار نشده‌ام، هرجا پا می‌گذارم همه سعی دارند بنده را حامله کنند. به این برکت قسم! اصلاً همه فکر می‌کنند بای دیفالت وظیفه‌ای بر گردن دارند که هرکس دور و برشان ازدواج نکرده، زن و شوهرش بدهند و اگر بچه‌دار نشده، حامله‌اش کنند و اگر یکی آورده، جفت‌اش را بگذارند توی دامن‌اش و اگر جنس‌اش جور نیست، برایش جور کنند. انگار ناخواسته مدام به مشاعره‌ای دعوت می‌شوی که روح‌ات هم ازش خبر ندارد. هرجا پا می‌گذاری، یکی یک بیت می‌گوید و تو باید با حرف آخرش، یک بیت سر هم کنی. هر چقدر هم تیز و بز باشی و کم نیاوری، طرف از تو تیزتر است و همیشه یک بیت جلوتر است.
نامردی است به خدا. خیلی نامردی است. آدمی که تصمیم می‌گیرد بچه‌دار نشود، به همه‌چیز فکر کرده. به تنهایی‌هایی که خواهد کشید. به حسرت‌هایی که با دیدن بچه‌های شما به دلش می‌نشیند. به پشیمانی‌های گاه و بیگاه میانسالی و پیری. زندگی با همه رنگ‌ها و فریب‌هایش باز هم بهش هجوم می‌آورد و با تمام قوا سعی می‌کند با دروغ‌های هورمونی و جسمانی‌ پشیمان‌اش کند. اما کسی که تصمیم گرفته از راه شما نرود و بچه‌دار نشود، بدبختی‌های خودش برایش بس است. شما اگر خیلی می‌خواهید کمک‌اش کنید، سعی نکنید پشیمان‌اش کنید. بلکه لااقل تسلایش بدهید و تشویق‌اش کنید که پشیمان نشود. که همه‌چیز برایش آسان‌تر بشود. نه اینکه شما هم قوز بالای قوز بشوید با حرف‌ها و یادآوری‌هایتان.

در نهایت، هرکس، خودش می‌ماند و زندگی‌اش و انتخاب‌هایش. اما رفتار شما، نتایج انتخاب‌ها را دردناک‌تر و تحمل‌ناپذیرتر می‌کند.

سه‌شنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۹۵

425: هول واقعیت

صبح های زود که دارم حاضر می‌شوم و آرایش می‌کنم که بروم سرکار، همینطور که نشسته تکیه داده‌ام به اُپن آشپزخانه و توی آینه‌ی دستی‌ام خودم را نگاه می‌کنم، افکار ترسناکی سراغم می‌آید. اضطراب می‌گیرم. همه‌ی چیزهای بد زندگی و آینده می‌آید پیش چشم‌ام. خوبی‌ها یکباره همه ناپدید می‌شوند و حس می‌کنم از درون مچاله می‌شوم.
نگرانی. استرس. احساس اینکه از ادامه دادن می‌ترسم و چیزی در آینده منتظرم نیست. دلم می‌خواهد بروم شوهرم را بیدار کنم و ازش بخواهم فقط حرف بزند. یک چیز بی‌ربطی بگوید که پنجره‌ی ذهنم باز شود و چراغ‌ها روشن شود و هیولاها و زامبی‌های توی مخم در روشنایی روز دود بشوند بروند هوا.
صبح‌های زود، هنوز توی ذهن من شب است با تمام دروغ‌هایش که واقعیت‌اند. که توی گوش‌ات تکرار می‌کنند تا زندگی‌ات را مختل کنند. تا تمام امیدهایت را بکشند و بیماری و مرگ و بدبختی زندگی کثافت اطرافت را به رخت بکشند. واقعیت‌هایی که به هیچ دردی نمی‌خورند الا به گا دادن آدمیزاد.
صبح های زود، مثل جسدی هستم که روحش قبل از تجزیه از خواب بیدار شده و خودش را در تاریکی تابوت یافته و از سفیدی کفن‌اش وحشت می‌کند. که تا می‌آید بلند شود، پیشانی‌اش به سقف کوتاه قبر می‌خورد و دوباره از هوش می‌رود تا از تماشای تجزیه شدن‌اش هول نکند.


سه‌شنبه، دی ۲۸، ۱۳۹۵

424: چه شد که اینهمه مدت ننوشتم؟

نمی‌دانم. بین خودمان بماند،‌ اما واقعاً‌ خودم هم نمی‌دانم. نه اینکه دیگر نیازی به نوشتن ندارم. اما نوشتن و منتشر کردن توی گوگل پلاس دیگر دلم را زده. بازخورد خواننده‌ها. اینکه هرچی بنویسی فرقی نمی‌کند، یک عده تأیید می‌کنند (تأیید کنندگان ازلی) و یک عده تکذیب و مخالفت می‌کنند (تکذیب‌کنندگان ازلی). و این دو گروه (هر دو) تا حد مرگ کسل و افسرده‌ام می‌کنند. دیگر آن شوق لعنتی را نه در خودم و نوشته‌هایم، نه در خوانندگان و کامنت‌هایشان نمی‌بینم. به همین سادگی.
یک مدتی است چند تا دوره کامپیوتر مجازی برداشته‌ام. البته من کارمندم و قصدم یادگیری نبوده، بلکه فقط مدرکش را لازم داشتم. اما بعدش به این فکر افتادم که چرا دوره‌های مقدماتی را اینطوری نگذرانم و بعد پیشرفته با حضوری نگیرم؟ چرا دوره‌های طراحی سه‌بعدی و چیزهای دیگر نروم؟ چرا پیشرفت نکنم؟ آدم نباید  امروزش با فردایش یک جور باشد. خوب اگر نوشتن و نقاشی آن چیزی نیستند که من بخواهم تویش پیشرفت کنم... اگر توی این چیزها پول نیست و تا بخواهی اشک دیده است و خون دل... اگر افسردگی و کسالت و یأس فلسفی نمی‌گذارد فعالیت هنری بکنم... چرا شیفت نکنم روی اطلاعات و زبان و کار؟
کلاس‌های مجازی بهم فشار آورده‌اند. نه اینکه یک روز در میان نتوانم 40 صفحه کتاب درسی بخوانم. کار سختی نیست، می‌دانید. ولی حوصله و تمرکز می‌خواهد که من ندارم. این همکار هم‌اتاقی‌ام پنج شش سال از من کوچک‌تر و خودشیفتگی و اعتماد به نفس بالایی هم دارد و همین‌ها باعث شده که با انرژی و علاقه‌ی بیشتری کلاس‌ها را دنبال‌کند. من حالم از کلاس به هم می‌خورد. از امتحان. از درس خواندن. از مجبور بودن. از استرس. من دیگر حتی حوصله خواندن کتاب‌های بوکوفسکی را هم ندارم. شاید فقط وونه‌گات. آن هم احتمالاً تا وسطش به زور و ضرب می‌روم و ولش می‌کنم. دلزدگی و افسردگی‌ام به غایت رسیده. صبح‌ها بدون استثناء به محض زنگ خوردن گوشی، به زمین و زمان و صبح و کار و زندگی فحش می‌دهم. از همان اول صبح از همه‌چیز متنفرم. از اجبار به صبح زود بیدار شدن. از کار. کاری که ازش متنفرم. کار تکراری. با آدم‌های مزخرف و کثیف و حقیر. مسیری که هر روز قاطی گله‌ی آدمیزاد باید تا نیاوران بروم و عصر توی ترافیک و وسط یک گله‌ی آدمیزاد دیگر، برگردم.
دلم می‌خواهد برگردم و باز برای خودم این حرف‌ها را بنویسم. توی یک وبلاگ یا دفتر کاملاً‌ شخصی. بدون خواننده. وقتی خواننده نداشتم راحت‌تر می‌نوشتم. اولین چیزی که خواننده ازت انتظار دارد، تنوع در موضوعات و سبک نوشتن است. حال آنکه ممکن است تو مدت‌ها افسردگی داشته باشی و از هر جور تنوع حالت به هم بخورد و به کسی هم ربطی ندارد و پولش را نداده‌اند که توقع کیفیت ازت داشته باشند. می‌توانند فوق فوق‌اش گورشان را گم‌کنند و بروند یک جای دیگر را بخوانند. اما با کامنت‌هایشان آدم را آزار می‌دهند. حتی اگر فقط بنویسند: مثل همیشه زیبا بود بانو!
یک نفر حرف عجیبی بهم زد که از وقتی شنیده‌ام هنوز متحیرم. خیلی دلم می‌خواهد یک جایی بنویسم‌اش و خودم دوباره بخوانم‌اش. یا اینکه با یکی در میان بگذارم‌اش. اما از فرط عجیب و غریب بودن حتی جرأت نمی‌کنم پیش کسی بگویم. بعضی حرف‌ها هست که نوشتن‌شان به شدت خطرناک است. مثلاً‌ اینکه یک کسخلی که خیلی الکی الکی باهات دشمنی دارد و دنبال ضربه زدن بهت است، بردارد نوشته‌ی وبلاگت را پرینت بگیرد و بگذارد جلوی خانواده‌ات. بعد تو آنجا خصوصی‌ترین اعترافاتت را کرده‌ای. مگوترین رازهایت را گفته‌ای. خانواده، آدم‌های کوچه و بازار نیستند که بگذرند و دیگر نبینی‌شان و کیون لق‌شان. خانواده می‌ماند و تا ابد با حرف‌ها و نوشته‌های خودت آزارت می‌دهد. مثلاً‌ من ده دوازده سال‌ام که بود پسرعمه‌ام را دوست داشتم. خوب چیز عجیبی که نیست. هر دختربچه‌ای ممکن است یکی از پسرهای فامیل‌اش را که عجالتاً دم دست‌اش است توی کودکی یا نوجوانی دوست داشته باشد. اما پدر من دزدکی دفترهای خاطرات مرا خواند و تا سال‌ها عشق من به آن آدم را در هر فرصتی توی سرم کوبید. وقتی برایم خواستگار می‌آمد اگر رد می‌کردم می‌گفت به خاطر این است که هنوز فلانی را دوست داری. هر چیزی می‌نوشتم، تویش سرک می‌کشید. هیچ‌وقت از دستش در امان نبودم. توی هفت صندوق قفل‌دار هم که قایم می‌کردم، می‌رفت پیدا می‌‌کرد و می‌خواند. بعدها فهمید که اصلاً تفریح و سرگرمی‌اش شده خواندن نوشته‌های من. حتی وقتی دیگر به جای خاطره، داستان می‌نوشتم. یک روز آدم راست و حسینی‌اش بهم گفت که داستان‌هایم را بدهم بخواند چون دوست دارد بخواندشان. بعد از آن دلم برایش سوخت. حس کردم تمام این سال‌ها، با حس کنجکاوی لعنتی‌اش، و فقط با یک حس کنجکاوی و علاقه به خواندن مسائل خصوصی و افکار یک نفر دیگر،‌ مرا آزار داده. با حسی که تک‌تک خواننده‌هایم حالا دارند. با حسی که هر خواننده‌ای به طور بالقوه دارد: فضولی! لذت سر درآوردن از پنهان‌ترین افکار یک نفر دیگر. برای اینکه دیگر از خودش به خاطر داشتن یک سری افکار خجالت نکشد. برای اینکه حس نکند تنهاست.
هرجور خواننده‌ای بالذات، نویسنده‌ی مورد علاقه‌اش را (اگر از نزدیک بشناسد) آزار می‌دهد. با میل شدیدش به خواندن و سر در آوردن و انتظاراتی که بعد از آن ایجاد می‌شود. اما نویسنده انسان مستقلی است. انسانی توانا در شکافتن و تشریح و گفتن دردهایش (که درد مشترک خیلی از آدم‌ها هستند و بالطبع جالب). نویسنده به کسی باج نمی‌دهد. برای دل کسی نمی‌نویسد، جز خودش. مثل پرنده می‌ماند. هرجور بخواهد می‌پرد و هرجا بخواهد می‌نشیند. اگر بگیری توی قفس بیندازی‌اش و هرچقدر بخواهی برایش دانه بریزی و با هر کس بخواهی جفت بیندازی و فضای پرواز و نشستن‌اش را محدود کنی، دیگر آن زیبایی ذاتی‌اش را نخواهد داشت. حس خلاقیت و بی‌پروایی‌اش می‌میرد و سفارشی‌نویس می‌شود.
الان بعد از مدت‌ها سر هر پاراگراف این نوشته دارم به خودم یادآوری می‌کنم که این نوشته قرار نیست هیچ جایی منتشر شود الا همین وبلاگ و این وبلاگ را هم دیگر آدم‌های زیادی نمی خوانند چون که خودم محدودش کرده‌ام. دارم به خودم می‌گویم و هی یادآوری می‌کنم که بعد از مدت‌ها هرجور بخواهم می‌توانم بنویسم: طولانی. چسناله. تکراری. خسته‌کننده. نامفهوم. غیر منطقی. توهین‌آمیز. بدون مدعی... و این یادآوری بهم حس خوبی می‌دهد.
چند روز پیش یک برنامه‌ای می‌دیدم در مورد تاریخچه «بلاگر». یک آدم ساده‌ای که عاشق کارش بود نشسته بود بلاگر را طراحی کرده بود و وقتی .comها افول کرده‌بودند به روز سیاه نشسته بود و همه کارمندانش ولش کرده بودند رفته بودند. اما این آدم از سر عشق، باز هم کارش را ول نکرده بود و آنقدر ادامه داده بود تا گوگل بهش پیشنهاد خرید بلاگر را کرده بود. بعد هم به طریق دیگر به مسیرش ادامه داده بود و هنوز هم به همان شیوه داشت جلو می‌رفت.
به این فکر افتادم که سیستم وبلاگ‌نویسی‌ای را که من درون آن می‌نویسم، یک آدم عاشق ساخته و به خاطرش تا مرز بدبختی و نابودی رفته و برگشته. فقط به خاطر اینکه آدم‌هایی مثل من بیایند و بنویسند. البته آنقدر احمق نیستم که نفهمم انگیزه‌ی اصلی در هر صورت «پول» بوده! اما عشق و سماجت این آدم واقعاً ستودنی است.
همان وقت بود که یاد وبلاگ‌ام افتادم. یادم افتاد چند وقت است ننوشته‌ام و چقدر دلم برایش تنگ شده. از خودم پرسیدم: چی می‌‌خواهی بنویسی؟ از زندگی کسالت‌بارت که حوصله‌شان را سر می‌برد؟ نالیدن و شکایت‌های همیشگی‌ات از اینهمه کسالت و افسردگی و بیهودگی؟ یا حرفی را که آن آدم بهت زد و هنوز حیرانی و جرأت گفتن و نوشتن‌اش را در هیچ کجا نداری چون که با آبروی آدم‌ها نمی‌شود بازی کرد و یک بار از این قضیه زخم خورده‌ای و دیگر بس است؟
دیگر بس است. برای دیگران نوشتن. منتشر کردن روی پلاس و فیس‌بوک و جاهای دیگر. می‌روم در وبلاگم را باز می‌کنم. محدودیت‌اش را برمی‌دارم و می‌گذارم هر کس خواست بیاید بخواند. اما دیگر به جز وبلاگ، این نوشته‌های را در جای دیگری منتشر نخواهم کرد. ارزش‌اش را ندارد. هیچ‌چیز ارزش تلاش و دست و پا زدن مضاعف را ندارد. یک حسی می‌آید. می‌نویسی‌اش. می‌گذری. نه اجباری به نوشتن هست و نه اجباری به خواندن. نوشتن، فقط برای خلاص شدن از دست افکار مزاحم است و ثبت افکار عجیب و دریافت‌های ناگهانی که مثل ستاره‌ای توی آسمان، می‌درخشند و آنی خاموش می‌شوند. نوشتن، به کاری غیر از این نمی‌آید. من آن آدم از جان گذشته‌ای نیستم که حتی شده محض هیجان‌اش دلم بخواهد کسی را غمگین کنم یا بخندانم. ضمناً‌ برای آدم‌های اینچنین، بسیار ارزش قائلم. خدا کم‌شان نکند. آمین.

دوشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۹۵

423: هیچ قتلی در بهشت وجود ندارد

دیشب فیلم Child 44 (بچه ٤٤) را دیدم. 
خلاصه داستان را عیناً از گوگل کپی می‌کنم: 
يکی از اعضای بی‌آبروشده‌ی واحد دژبانی شروع به تحقيق درباره‌ی مجموعه‌ای از قتل‌های بی‌رحمانه کودکان در دوران استالينی شوروی سابق می‌کند...
البته منظور خلاصه‌نویس از «واحد دژبانی»، احتمالاً همان پلیس مخفی یا کارمند وزارت  اطلاعات است.
الأن که داشتم نقدهای فیلم را می‌خواندم همه‌شان تقریباً هم‌صدا می‌گفتند که این بابا «اسپینوزا» ریـ.ده به کتاب اصلی و خیلی روی فضای دهشت‌بار کشورهای اروپای شرقی تأکید کرده و اصلاً قصد و نیت داشته و نگاه غرب به شرق همین‌گونه است و این حرف‌ها. نقدها حالم را به هم زد. چیزی که من از فیلم دیدم، این نبود.
اواسط فیلم اینقدر عصبی شده بودم که بلند بلند ده پانزده تا فحش کش‌دار کشیدم به سرتاپای سیستم‌های حکومتی‌ای که در آن انسان اینقدر به کثافت مالیده می‌شود. سیستم‌هایی برای تربیت تبهکار و جانی. جایی که دوست، بهت خیانت می‌کند. معشوقه، از سر ترس به عشق‌ات پاسخ مثبت می‌دهد. همسر، هر شب با لبخند دروغی به تختخواب می‌آید و پلک که روی هم می‌گذاری نمی‌دانی چه بلایی توی خواب ممکن است به سرت بیاورد. آدم معتمد، ناگهان مأمور پلیس مخفی از کار در می‌آید. کارگر ساده‌ی کارخانه، قاتل زنجیره‌ای است. سیستمی که بر اساس دروغ و جاسوسیِ همدیگر و چاپلوسی و پنهان‌کاری و چسباندن همه‌ی عیوب به «بیگانگان» و «دشمن» و بری دانستن «خودی» از همه‌ی بدی‌ها، بنا شده. جایی که بهشت خوانده می‌شود و شعارش این است که: هیچ قتلی در بهشت وجود ندارد (There is no murder in paradise)! بنابراین آمار و ارقام و واقعیت و همه‌جور کثافتکاری‌ای لاپوشانی می‌شود و انکار می‌شود.
اواخر فیلم وقتی در صحنه‌ی تعقیب و گریز توی کارخانه و جنگل، پلیس مخفی به دنبال «دمیدوف» (تام هاردی) است و او به دنبال قاتل، یکهو به خودت می‌آیی و می‌بینی که انگار قانون، سپر دفاع بی‌قانونی و جنایت شده و بزرگترین مانع برای برقراری عدالت، همان مجری قانون است. 44 کودک به فجیع‌ترین صورت، سلاخی می‌شوند و همه‌ی پرونده‌ها تصادف و اتفاق تلقی می‌شود و خانواده‌های داغدار مجبورند اذعان کنند که قضیه فقط یک حادثه بوده است و هیچ قتلی اتفاق نیفتاده است.
چیزی که من از فیلم دیدم، همان چیزی بود که دور و برم هر روز دارد اتفاق می‌افتد و این تا مرز جنون عصبی‌ام کرده بود. چطور اینهمه شباهت می‌تواند وجود داشته باشد؟ چطور تاریخ دارد به این سادگی تکرار می‌شود؟
اواخر فیلم، جایی که طبق الگوی فیلم‌های آمریکایی، حق به حق‌دار می‌رسد، و قهرمان بدبخت، خوشبخت به نتیجه‌ی پاکدلی و حسن‌نیت‌اش می‌رسد، باز هم تمام اتفاقات خوب، درون همان چهارچوب کثیف می‌افتد:
آقای رئیس خوب جدید، باز هم خاستگاه قاتل را، حکومت دیکتاتور و خائن آلمان معرفی می‌کند که در بازداشتگاه‌هایش، روس‌های خوب را به قاتلان روانی تبدیل می‌کند! هیچ شک و شبهه‌ای را هم از سوی قهرمان که حالا دیگر خاستگاه اصلی جنایت را با چشم‌های خودش دیده و تجربه کرده، نمی‌پذیرد. پس قهرمان مجبور است برای ادامه‌ی زندگی، در چهارچوب «بدی متعلق به دشمن است، قبول. اما بگذارید لااقل این جاسوس‌ها و دشمنان امنیت داخلی را دستگیر کنیم و امنیت برای مردم عادی برقرار کنیم» حرکت کند و رضایت دهد به دستگیری و سر و سامان دادن به اینهمه ناامنی، در قبال اینکه کاری به «خاستگاه جنایت» نداشته باشد. از نقش «جامعه‌شناس»، به «مأمور کور و کر قانون» تنزل درجه داده و قناعت می‌کند.
همین‌اش هم اینجا خوب است. نیست؟

دوشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۹۵

422: هِلو مای شفته لاو!

ساعت هفت صبح، درِ قوری را می‌اندازد می‌شکند و از خواب می‌پرم. بهش گفته‌ام یک ساعت مرخصی گرفته‌ام که فقط بیشتر بخوابم. لطفاً بلند شدی، در اتاق را ببند و بی‌سر و صدا برو. بین خواب و بیداری کلمۀ «شفته» از ذهن‌ام می‌گذرد و با عصبانیت دوباره تکرار می‌کنم که «در و ببند». عصبانی می‌شوم که الأن سه هفته است این در قوری لعنتی روی اپن آشپزخانه است و می‌خواهد ببرد سر کارش برای قوری‌ای که می‌گوید درش شکسته و... نبرد و نبرد تا آخر امروز که ازش خواسته بودم فقط ساکت باشد تا من یک ساعت بیشتر بخوابم، بزند بشکندش! از شدت عصبانیت، خواب‌های آشفته به سراغم می‌آیند. همان یک ساعت کافی است که یک عالمه دق بخورم و با یک عالمه آدم توی خواب دعوایم بشود. خواب می‌بینم با یک عده جوانک دانشجو (شبیه بچه‌های هنر، تأتر یا یک کوفت دیگر) که همش توی هم می‌لولند هم‌خانه شده‌ام. یعنی یک جایی آن طرف شهر، تقریباً حومه، یک خانه‌ی قراضه کلنگی اجاره کرده‌ام که یک نشیمن دارد و چند اتاق بی در و پیکر دور و برش. شب اول تنها هستم و تازه رسیده‌ام که دانشجوها از راه می‌رسند. مثل خوابگاهی چیزی می‌ماند تقریباً. بعد اینها تا صبح غش غش می‌خندند و سر و صدا می‌کند و صبح هم که بلند می‌شوم لباس بپوشم بروم سر کار، این‌ها وسایل و لباس‌هایم را جابجا کرده‌اند و قاطی مال خودشان کرده‌اند و همین‌طور همه‌جا پر از لباس است و من مال خودم را پیدا نمی‌کنم. به شدت عصبی شده‌ام و دارم بهشان غر می‌زنم. شاید مثل همیشه زیادی غر می‌زنم. نمی‌دانم. شاید لحن‌ام زیادی عصبی است. شاید خیلی بدبخت و پیر و زر زرو به نظر می‌رسم... که مثل همیشه آنی به خودم می‌آیم و می‌بینم سکوت سنگینی بر فضا حاکم شده و نگاه‌های معناداری به هم می‌کنند. انگار که من دارم حرف غیرمنطقی‌ای می‌زنم و دیوانه‌ای کـ.سخلی چیزی هستم که دارم اعتراض می‌کنم. توی این مایه‌ها که «ولش کنید. این حالش خوب نیست.» و این عصبانی‌ترم می‌کند. به خودم می‌گویم: مثل همیشه... بی‌خیال... همیشه همین بوده... و می‌گذرم. یکی یکی حاضر می‌شوند و گورشان را گم می‌کنند و می‌روند دانشگاه‌شان. ساعت حدود 12 شده و من هنوز دارم یکی یکی لباس‌هایم را توی اتاق‌های این‌ها پیدا می‌کنم و دنبال یک چیزی برای خوردن توی آشپزخانه می‌کردم. این کابوس «خوابگاه دانشجویی» است. می‌دانم. کابوسِ آدم‌هایی از فرهنگ‌های مختلف که هر کدام دنیای شخصی خودشان را دارند و تو به تـ.خم‌شان هم نیستی. شب به شب، با دغدغه‌ی امتحانات و نمره‌ها و عشق‌ها و شکست‌ها و غم غربت‌شان می‌آیند و دور و برت توی خودشان مچاله می‌شوند. با هم حرف نمی‌زنید. اصلاً فایده‌ای ندارد که سعی کنید همدیگر را درک کنید یا حرف مشترکی پیدا کنید. نگاه دشمنانه و کینه‌ای و پر از نفرتی دارند. از چیزی که وادارشان کرده توی این کثافت‌دانی بغل یک عالمه آدم بی‌ربط زندگی کنند و تاب بیاورند.
آخرش همه می‌روند و دو تا پسر بی‌خیال و کیون لق دنیا می‌مانند که یکی‌شان از این گنده‌های بدنساز هستند. ازشان خواهش می‌کنم مرا تا مترویی جایی برسانند که بعد از آن خودم راهم را پیدا کنم. از خانه که بیرون می‌آیم می‌دانم خیلی دیرم شده و دیگر فایده‌ای ندارد بروم. برمی‌گردم و به خانه نگاه می‌کنم. چطور متوجه نشده بودم که دور و برش خرابه و بیابان است و نمای ساختمان تقریباً مخروبه و کلنگی است؟ چرا صاحبخانه خانه را به این‌ها هم اجاره داد؟ باید یک غلطی بکنم... خودم را لعنت می‌کنم. می‌دانم حتی یک شب دیگر را هم کنار این‌ها دوام نمی‌آورم. زیادی جوان و پر سر و صدا و با اعصاب هستند. من پیش این‌ها دو روزه روانی می‌شوم.
بعد آلارم مبایل زنگ می‌زند و بیدار می‌شوم. به زمین و زمان فحش می‌دهم و زیر لب به شوهرم می‌گویم «شفته! شفته! شفته!»
ساعت دیواری را ده دقیقه جلو کشیده‌ام که از نظر ذهنی گول بخوریم و زودتر از در بیرون برویم. با این حال خودش می‌داند و مرا و ساعت را دور می‌زند و هر بار آلارم ساعتش را کمی جلوتر می‌کشد یا خاموش می‌کند و وقتی هم صدایش می‌کنم برای پنج دقیقه خواب بیشتر التماس می‌کند. آخرش هم وقتی جلوی در پارکینگ منتظرش هستم، بیش از حد دیر می‌کند و معلوم می‌شود یا مبایلش را جا گذاشته یا کارت و کیف پولش را یا عینکش را.
دیروز به خاطر پنج دقیقه تأخیرش که باز نمی‌دانم چه کوفتی‌اش را جا گذاشته بود، دیر رسیدم سر کار و مجبور شدم مرخصی بگیرم. همان جلوی در بهش گفتم «شفته». بهش بر خورد و تقریباً تا غروب قهر بودیم. من که معمولاً فقط برای سفارش خریدهای خانه، بهش زنگ می‌زنم (اصولاً اهل تلفن و چت نیستم). او هم زنگ نزد. ولی غروبی که آمد، بعد از نیم ساعت قیافه گرفتن، آشتی کردیم.
اما امروز صبح باز ثابت کرد شفته است!
حالا منتظرم عصری که رسیدم خانه به محض اینکه از در وارد شد بهش بگویم:
درود بر عشق شفته‌ی من!

بعد، نیم ساعت قهر کنیم. بعد، آشتی کنیم. بعد، فردا صبح جورابش را لنگه به لنگه پا کند یا کلیدش را از پشت توی در جا بگذارد.
هههههههههععععععععععععععععععییییییییییییییییییییییییی!
_______________________________________
پ.ن: نمی‌دانم شما به اینجور آدم‌ها چه می‌گویید؟ دست و پا چلفتی. بی دست و پا. خنگ. فراموشکار. حواس‌پرت. شوت... ولی من اولین کلمه‌ای که به  ذهن‌ام رسید را همان‌طور خالص و بی‌دستکاری گفتم و در اینجا هم آوردم. شاید اولین کلمه‌ای که به ذهن می‌رسد، همیشه بهترین کلمه برای توصیف آن حالت و آن لحظه و احساس آدم در موردش باشد. شاید هم نه.

دوشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۹۵

421: تلفن صبحگاهی

این هفته مهمان دارم و کلی کار دارم و از اینکه محاسبات‌ام درست در نیامد و یکی از مهمانی‌هایم کنسل شد و نشد با این یکی جورش کنم و پشت سر این‌ها دعوتش کنم که زحمت‌ام کمتر بشود، دلخورم.
از اینکه طبق محاسبات همین الأن‌ام متوجه شدم این چند ماهه برای خریدهای خانه و لباس و دکتر و تمام هزینه‌های دیگر، از کارت بانکی خودم کلی خرید اینترنتی و غیره کرده‌ام، دلخورم. البته حساب و کتاب مالی من و شوهرم اصلاً به شما مربوط نیست. تعداد سکه‌های مهریه‌ام هم به شما مربوط نیست. اصلاً شما نشسته‌اید که آدم چیزی از رابطه‌اش بهتان بگوید و زودی قضاوت‌اش کنید. تندی بیایید حرف‌های یک میلیون سال قبل‌اش را در مقابل حرف‌های یک میلیون سال بعدش قرار بدهید و مقایسه کنید و نتایج تخـ.می تخیلی استخراج کنید و ربطش بدهید به فمینیسم و حقوق مردان و جامعه سنتی و ارزش‌های منسوخ و... اصلاً شما سرتان درد می‌کند برای قضاوت کردن دیگران و رو کردن دست ملت و به رخ کشیدن نقاط کور شخصیت آن‌ها. برای همین است که بهتان نمی‌گویم که قوانین مالی رابطه‌ی من و شوهرم بر چه اساسی نوشته شده است.
صدای تلفن‌های همکارم دارد دیوانه‌ام می‌کند. الساعه نصف روز است که دارد با تمام شش خواهر و برادرش درباره آزمایش عـ.ن و گـ.ه و استفراغ و زردی بچه نوزاد خواهرش حرف می‌زند و تشریح می‌کند و کسب اطلاعات می‌کند. دیگر حال‌ام از هرچه بچه است به هم می‌خورد. آخر نوزاد بیست روزه چه می‌فهمد که تو می‌گویی تلفن را بگیر جلوی گوش‌اش و از اینجا قربان صدقه‌اش می‌روی؟ صبح تا شب، اسم این بچه ورد زبان‌اش است.
خداوندا چرا آدمیزاد نمی‌فهمد که دغدغه‌هایش، فقط دغدغه خودش هستند. دیگران برای خودشان دغدغه‌های دیگری دارند.
این همکارم خیلی آدم خوبی است. به فکر همه هست. برای همه، همه‌کار می‌کند. اما این اخلاق‌اش برای من که مدت‌ها توی این اتاق با خودم تنها بوده‌ام، دارد اعصاب‌خردکن می‌شود. من عادت نداشته‌ام که یکی صبح تا شب بغل گوشم تلفنی حال و احوال هفتاد نفر را بپرسد و درباره گـ.ه یک بچه نوزاد مدیحه‌سرایی کند. یا اینکه مدام گوشی به دست، تیلیک تیلیک توی تلگرام تایپ کند و پیش خودش ریسه برود و تعجب کند و حالات روانی دیگر را تجربه کند. من از این وضعیت، با این آدم، توی این اتاق خسته شده‌ام. عادت داشته‌ام که در فواصل کارم برای خودم یک صفحه word باز می‌کردم و می‌نوشتم. توی آن نوشته‌ها، توی آن سکوت، توی مرور آن کلمات، خودم را تحلیل می‌کردم و تصفیه می‌شدم. آرام می‌شدم. با خودم به تفاهم می‌رسیدم.
اما حالا یکی هست که آرامش مرا گرفته. صدایش دارد روی اعصاب‌ام می‌رود. آدم خوبی است برای خودش، اما برای من، دارد شکنجه‌گر می‌شود. خراشنده‌ی روح و روان.
از خراشنده‌های روح و روان گفتم، یادی هم بکنم از پدرم که همین الأن باهاش یک گفتگوی شیرین تلفنی داشتم.
فکر کن آدم یک وبلاگ بزند که تویش فقط به پدرش فحش بدهد. خدا وکیلی مسخره نیست؟ یعنی چقدر باید رابطه دو تا آدم درام باشد که به این سطح از خودآزاری و دیگرآزاری برسد که مثلاً من زنگ بزنم و با یکی دیگر توی آن خانه کار داشته باشم و اولین جمله‌ی پدرم این باشد که: «ذکر خیرت بود.» چرا و چطور؟ «می‌گفتم که من دو تا دختر دارم که یکی‌شان به خواهر کوچک‌ترم رفته که فلان و بهمان است و...» دیگر لازم نبود بقیه‌اش را بگوید. خوب معلوم است من هم لابد به که رفته‌ام. به خواهر بزرگ‌ترش که همین پارسال مرحوم شد و در تمام طول زندگی‌شان با هم رفت و آمدی نداشتند و از هم متنفر بودند و مدام این سه برادر داشتند پشت سر خواهره می‌زدند. چرا که باهاشان قطع رابطه کرده بود و محل سگ‌شان نمی‌گذاشت...
پدرم در یک مکالمه‌ی تلفنی اتفاقی، اولین چیزی که به اطلاع من می‌رساند این است که به خواهرش رفته‌ام که ازش متنفر است! بعد هم من بهش گیر می‌دهم که چرا خانه مانده و سر کار نرفته و این می‌گوید که خواب‌اش می‌آمده و من گیر می‌دهم که چطور حالا به خاطر خوابت از کارت گذشتی، ولی پنجشنبه دو هفته پیش که زن‌ات برای عمل مچ دست‌اش داشت می‌رفت بیمارستان، پیچاندی و گفتی ماشین‌ام خراب است و تا ساعت 6 عصر حوالی بیمارستان پیدایت هم نشد؟ چطور آن موقع تعمیر ماشین و گـ.ه‌خوری‌های دیگرت، از جان زن‌‌ات مهم‌تر بود (می‌گویم «جان»، چون وقتی توی ایران، یک آدم بالای 60 سال می‌رود توی اتاق عمل و بیهوش‌اش می‌کنند، خیلی احتمال دارد که یک فشار خون ساده، باعث مرگ‌اش شود و دیگر برنگردد. دیگر از اشتباهات تخـ.می حین عمل نگویم بهتر است.)
در واقع زنگ زده بودم خواهرم را که خانه نبود بلکه در خانه‌ی پدرم که نزدیک خانه‌شان است پیدا کنم و بهش بگویم که برود حساب فلان بانکش را ببندد و پول من را بدهد چون این ماه، نَه حقوق مرا ریخته‌اند و نه حالا حالاها قرار است پولی به دست شوهرم برسد و کفگیرمان به ته دیگ رسیده و فعلاً باید از پس‌انداز من خرج کنیم تا پول به دست‌مان برسد.
اوضاع من در این حد بی‌ریخت شده که کف عابربانک ملی‌ام 6 تومان مانده و عابربانک ملت‌ام 10 تومان و هرگز، هرگز، هرگز به پدر و مادرم نمی‌گویم و ازشان توقعی ندارم. از هیچ‌کس توقعی ندارم فی‌الواقع. فقط روی پای خودم ایستاده‌ام و از خودم و گاهی و کمی هم از شوهرم توقع دارم. این پدر لااقل همین یک خاصیت را اگر در زندگی‌اش داشته باشد هم خوب است که باعث شد ما به هیچ بی‌نامـ.وسی امیدی نداشته باشیم و فقط روی خودمان حساب کنیم و سرسخت بار بیاییم. من حتی از نظر احساسی هم روی این‌ها حساب باز نمی‌کنم. اوایل که از مشکلات خانه‌ام در رابطه با همسایه‌های بد و ترکیدگی لوله و بدبختی‌های دیگرم برای مادرم درد دل می‌کردم، یک بار پدرم نه گذاشت و نه برداشت و برگشت رک و راست بهم گفت که دیگر مشکلات‌ام را برای مادرم تعریف نکنم، چون حساس است و شب خواب‌اش نمی‌برد و اعصاب‌اش خراب می‌شود!
یک بار هم که شب عید از مادرم خواستم باهام بیاید که حبوباتِ فله‌ای و چیزهای دیگر از بازار بخرم (چون خودم نه بازار را بلدم و نه حبوبات خوب را می‌شناسم) درآمد جلوی چشم مادرم، به جایش جواب داد که مادرت کار دارد و وقت ندارد دنبال تو راه بیفتد و خانه و زندگی دارد!
همه‌ی این چیزها و خیلی برخوردهای دیگرش (دیگرشان. همه‌شان. عموها و عمه و برادرهایم. حتی مادرم گاهی) به حدی روی دلم بار می‌شود و سنگین می‌شود که گاهی باید بترکم و همه را یکهو استفراغ کنم توی صورت‌اش (صورت‌شان).
آن وقت من همین هفته پیش دعوت‌اش کرده بودم خانه‌ام و آخر شب کلی غذا هم دادم ببرند که مادرم کمتر آشپزی کند و دست‌اش بدتر نشود. هفته قبل‌اش هم از صبح تا 10 شب دنبال مادرم توی بیمارستان می‌دویدم و این دیو.ث معلوم نبود کدام گوری بود و آخر شب هم به زور بردم‌شان خانه‌ام و به شوهرم سپردم پلو دم کند (خورش توی فریزر داشتم) و خانه را جمع و جور کند و چای بگذارد و میوه بخرد و بشوید و خانه را آماده کند که این‌ها شام بیایند آنجا و مادرم مجبور نشود خسته و کوفته برود خانه و فکر شام باشد. بعد این‌ها رفتند پشت سرم گفتند که غذایش لابد مانده بوده و ما اسهال کرده‌ایم و حتماً مسموم شده‌ایم! (البته این‌ها زیر سر خواهرم بود که اخیراً به خاطر اینکه شوهرم هی جلوی او از دستپخت‌ام تعریف می‌کند، حسودی‌اش شده و هی از غذاهایم ایراد می‌گیرد و بعدش هم پدرم به قضیه دامن زد و جلوی شوهرم مطرح کرد و باعث شد کل زحمت خودم و شوهرم به هدر برود.)
نگاه کن تو را به قرآن. حال و روز ما را نگاه کن که یک زنگ اتفاقی بزنم برای پیدا کردن خواهرم و حل کردن یکی از مشکلات و بدبختی‌هایم، بعد این دسـ.ته‌خر گوشی را بردارد و یک مشت شعر و ور تحویل من بدهد و اعصاب‌ام را به هم بریزد و روزم را خراب کند.
من دو شب است سر درد دارم و احتمالاً از فشار خون بالاست. بعد همش مجبورم بابت چیزهای مسخره با این‌ها کل‌کل کنم و عصبی بشوم. همین بدبختی‌های زندگی دونفره‌ی خودم برایم بس نیست؟ همین بیماری‌ها. بی‌پولی‌ها. دعواها. درگیری با همسایه و دوست و آشنا. مهمانی‌های بی‌پایان زنجیره‌ای که کمرم را شکسته. فشار کار روزانه‌ام و این دیو.ث‌هایی که اینجا برای یک لقمه نان صبح تا شب باید تمام فنون کشتی آزاد و فرنگی و کشتی کج را روی هم پیاده کنیم و بعد عصرها، کارِ خانه... همین‌ها برای زمین زدن یک فیل هم بس است، چه برسد به من علیلِ ذلیلِ بی‌پدر و مادر.
بعد سر صبحی فقط بابت یک تلفن به این جا.کش، اینطور تمام دنیا روی سرم هوار بشود؟
دیگر آب از سرم گذشته که از این دلخور باشم که اینقدر ازشان دورم و اینقدر از هم بدمان می‌آید و چرا هیچ‌وقت هیچ‌کاری برایم نکردند و گذشته‌ام را داغان کردند. نه. حالا دیگر تأسف این چیزها را نمی‌خورم. جبر است. کاریش نمی‌شود کرد. دلخوری‌ام از این است که از حالا به بعد چرا هنوز دارند آزارم می‌دهند و دست از سرم برنمی‌دارند؟ آیا قرار است بعد از این هم هر روز با یک تلفن، یک دیدار، یک مهمانی یا یک مسافرت، روح و روان‌ام را له کنند و سکته‌ام بدهند؟
نه. قرار نیست و برای همین من تلفن را رویش قطع کردم. البته اول خودش شروع کرد. وقتی اعصاب‌ام را خرد کرد و من شروع به گلایه از رفتارش کردم، بدون توجه و کاملاً بی‌ادبانه (مطابق روش معمول‌اش که هر وقت حرف‌های خودش را زده و لازم نمی‌بیند که به حرف‌های طرف مقابل گوش کند، تلق، گوشی را قطع می‌کند) بی‌مقدمه گوشی را داد دست مادرم. به مامان هم گفتم. ولی چه فایده داشت. مامان خودش این چیزها را می‌داند. مقصر اصلاً خودش است که یک عمر در مقابل ضربه‌های او جاخالی داده و گذاشته ضربه‌ها به سر و صورت ما اصابت کند. بعد هم کافی است گوشی را بگذارد و یک متر ازش فاصله بگیرد و پدرم شروع به سخنرانی و زر مفت کند برایش. همه‌ی رشته‌ها پنبه می‌شود و کلاً یادش می‌رود بهش چه گفته‌ام و باز از او طرفداری می‌کند. چون شوهرش است. چون خرج‌اش را می‌دهد. چون خاک بر سرش.
چند دقیقه بعد دوباره گوشی‌ام زنگ خورد و دیدم شماره‌ی خانه‌شان است. فکر کردم مامان یادش رفته یک چیزی را بهم بگوید. یا شاید می‌خواهد تعارف الکی بزند که بهم پول قرض بدهند، اما وقتی صدای طلبکار او را پشت خط شنیدم، من هم بدون لحظه‌ای شک و تردید، زرت قطع کردم.
نمی‌خواستم صدایش را بشنوم.
هیچ‌وقت نمی‌خواهم صدایش را بشنوم. همیشه همین‌طور بوده. حتی وقتی مجرد بودم و با دوستان‌ام بیرون بودم و زنگ می‌زد روی گوشی‌ام، آبرویم را می‌برد. کـ.سشعر می‌گفت و عصبی‌ام می‌کرد و ازم بازجویی می‌کرد. صدایش آنقدر بلند بود که دوستان‌ام که نزدیک‌ام ایستاده بودند می‌شنیدند که پدر احمق‌ام دارد چطور شخصیت‌ام را خرد می‌کند. آن موقع هم وقتی اسم‌اش روی تلفن‌ام می‌افتاد یا جواب نمی‌دادم یا اگر ریسک می‌کردم و جواب می‌دادم، سر ده ثانیه باهاش دعوایم می‌شد و جیغ و دادم در می‌آمد و آبرویم می‌رفت جلوی همه.
بعد از ازدواج‌ام هم به همین منوال بود. تازگی وقتی زنگ می‌زند استرس می‌گیرم. از شوهرم می‌خواهم او جواب بدهد که اولین کسی که صدای تخـ.می‌اش را می‌شنود من نباشم، بلکه تأثیر مخرب‌اش رویم کمتر شود. شوهرم هم البته دل خوشی ازش ندارد و به ضرب و زور و بی‌میلی جواب می‌دهد. دارد یک طوری روی مخ این آدم ملاحظه‌کار و مؤدب می‌رود که او را هم مثل شوهر خواهرم، پررو و بی‌ملاحظه کند و کاری کند مثل او، محل سگ بهش نگذارد.
اصلاً شخصیت‌اش احترام‌بردار نیست. دلش بی‌احترامی و سگ‌محلی می‌خواهد.
این است که من هم تصمیم گرفته‌ام مثل خواهرم رابطه‌ام را باهاش قطع کنم. تلفن‌هایش را جواب ندهم. محل‌اش نگذارم. چیزی حساب‌اش نکنم. بگذار او باشد که از دست من عصبی می‌شود. بگذار او حرص بخورد و سکته کند. من برایم بس است دیگر.
___________________________________
پ.ن: امروز پسورد دو تا ایمیل و سه تا جیمیل را تغییر دادم. تازه قبل‌اش هم کلی وقت صرف کردم که یک پسورد حدس نزدنی بسازم که خودم هم یادم نرود. بعد متوجه شدم که با این حساب باید پسورد تمام کارت‌های عابربانک‌ام را هم عوض کنم چون بر اساس همین پسورد ایمیل‌هایم بوده (که یادم نرود). اینطوری فکر کنم تا یک سال دیگر، هنوز با اکانت‌هایی در سایت‌های مختلف سر و کار خواهم داشت که پسوردشان شبیه همین پسورد ایمیل‌ام بوده و حالا که یک سال است عوض شده، پسورد قدیم را یادم نمی‌آید و باید ریکاوری و این داستان‌ها کنم که برایم ایمیل کند. خدا به فریادم برسد. دیو.ث‌ها بیکارید هی می‌روید این سایت‌ها را هک می‌کنید؟

شنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۹۵

420: قرص بخوریم، آدم بشویم

بهش گفتم که خواب دیده‌ام یکی می‌خواست مرا بکشد. بهش نگفتم که پدرم بود که توی خواب من، قصد کشتن‌ام را داشت.
به عادت لوس‌بازی‌های بی‌منظور همیشگی‌اش، بهم گفت، به جایش خواب ببین که من مواظبت هستم. بهش نگفتم که او اصلاً در خواب من نبوده. حتی سایه‌اش. به جایش مادرم بوده که حامی‌ام بوده و جان مرا از دست پدرم نجات داده. آن‌هم بی‌فایده. سرانجام پدرم پیدایم کرده و می‌خواسته در دم بکشدم، که مادرم با حقه‌های ساده‌دلانه‌ی همیشگی‌اش سرش را کلاه گذاشته و جان مرا به در برده است. خواهر و برادرهایم هم اصلاً نقشی نداشته‌اند، فقط مثل سایه حضور داشته‌اند. حتی تصویر واضحی هم نبوده‌اند. 
بهش نگفتم که پدرم توی خوابم اصلاً شوخی نداشته. قضیه کاملاً جدی بوده و من می‌دانستم که اگر پیدایم کند، واقعاً می‌کشدم. با چاقو! باور می‌کنید؟ مثل بچگی‌هایم که ازش می‌ترسیدم. مثل ترس‌های بچه‌ای که به خیالش وقتی کاری خلاف میل والدین‌اش انجام می‌دهد، واقعاً به تهدیدشان عمل خواهند کرد و او را خواهند کشت. اما من چکار کرده بودم؟ هیچ. به گمانم تنها گناهم این بود که «حضور داشتم». انگار اون ذاتاً قاتل بود و کارعادی‌اش هم کشتن آدم‌هایی مثل من بود. فقط من. به بقیه کاری نداشت.
لابد اگر روانشناسی خوانده باشید خودتان می‌توانید از لابلای این سطور، تمام حقیقیت را بخوانید. با همین کلماتی که گفتم. که پدرم بزرگترین دشمن‌ام است و همیشه مادرم بوده که سعی کرده نجات‌ام بدهد، اما در اثر بلاهت و سادگی ذاتی‌اش، همیشه کارهایش بی‌سود و حتی گاهاً به ضرر خود من بوده و نتیجه عکس داده است. مثل وقتی که توی خوابم سعی داشت مرا درست کنار خودش، زیر یک پتو پنهان کند و بگوید: چیزی نیست. چطور چیزی نیست؟ این حجم مچاله شده‌ی قلنبه زیر پتو، این خرس‌گنده، مثلاً چیزی نیست؟ دیده نمی‌شود؟ چقدر ساده‌ای مادرِ من! تو برعکس، مرا لو دادی!
روز بد... هفته‌ی بد...
تمام هفته با مردم دعوا می‌کرده‌ام. اولش بعد از بیمارستان رفتن و عمل دست مامان. خواهر و برادرها می‌خواستند بپیچانند. همه‌شان مدعی بودند خبر نداشته‌اند. بابا هم پیچانده بود و رفته بود پی تعمیر ماشین‌اش که یکهو معلوم نبود چطور شانسی همان روز خراب شده بود! بعد من که به هرحال از یک هفته جلوتر پیگیر بودم و به مامان گفته بودم بهم خبر بدهد باهاش بروم. اما اینکه بگوید نیا و نیا و نیا و یکهو هشت صبح روز تعطیل زنگ بزند از توی تخت بکشدت بیرون و بگوید یکی مُرد و یکی مُردار شد و یکی به غضب خدا گرفتار شد و همین تو یکی مانده‌ای که پاشو باهام بیا... آنوقت از کوره در می‌روی. می‌خواستم بروم. داشتم هول هولی حاضر می‌شدم. به شوهرم هم امر و نهی می‌کردم که وقتی من دارم حاضر می‌شوم او صبحانه را حاضر کند و بدخلقی می‌کردم چون از خواب بی‌خواب شده بودم و قرار بود آواره بیمارستان بشوم و با مترو دنبال مامان بیفتم و معلوم نیست تا کی توی بیمارستان الاف بشوم و بقیه... بقیه کدام گوری بودند؟ هی عصبانی‌تر می‌شدم و مابین حاضر شدن تلفن را برمی‌داشتم و به یک‌یک‌شان زنگ می‌زدم. هرکدام یک جوری می‌پیچاندند. الأن که ترافیک است و من که خبر نداشتم و من که ماشین‌ام خراب است و... شوهرم سعی داشت آرام‌ام کند و جلویم‌ را بگیرد که هی برندارم زنگ بزنم بهشان و تر بزنم به کار نیک خودم و عین گاو نُه من شیر، با لگد بزنم کل ظرف را کله‌پا کنم. اما من گوشم بدهکار نبود. عصبانیت‌ام هی شدت بیشتری می‌گرفت و می‌خواستم همه‌شان را جر بدهم. همه‌ی آن‌هایی را که این مادر، اگر برای من نکرده بود، برای آن‌ها خیلی کرده بود. که حق‌اش بود بدانند و ببرندش بیمارستان و پیِ کارهایش را بگیرند. که حالا که بعد از نزدیک شصت سال، بالأخره احتیاجش به این‌ها افتاده بود، من که از همه یتیم‌تر و بی‌کس‌تر بودم و همه‌اش دو ماه یک بار یک ساعت می‌رفتم خانه‌شان و غیر از آن، انگار که مرده باشم، کسی برایم تره هم خرد نمی‌‌کرد، نشوم کس و کارش و بقیه جاخالی بدهند.
بعد هم دعوا پشت دعوا. آمدند ولی چه آمدنی. ده صبح رفتیم بیمارستان و مامان را شش عصر عمل کردند و بابا تازه شش و نیم آمد. آن هم به خاطر اینکه از صبح تا عصر هرچه تماس گرفت جوابش را ندادم که بداند عصبانی‌ام. که خجالت بکشد از اینکه زنش توی بیمارستان است و این مردک افتاده پی کـیون پسرش که برایش خانه پیدا کند. حالا مثلاً یک روز دیرتر خانه پیدا کند انگار که چه می‌شود. انگار ماشین‌اش و پسرش و هر کار دیگری در دنیا، مهم‌تر از عملِ دست زنش هستند. مادر من همیشه خاک‌برسر و بی‌کس بوده. همه کار برای همه کرده. هفت تا بچه بوده‌اند و این بزرگه. حالا هم پسرها مال پدر را بالا کشیده‌اند و مادره علیل و زمین‌گیر افتاده گردن این که دکتر ببرد و تر و خشک‌اش کند و کارهای خانه‌اش را بکند.توی خانواده‌های ایرانی، رسم بر این است. همیشه همین بوده که پسرها ارثیه را می‌برند و دخترها تلفات را جمع می‌کنند و نعش‌کشی می‌کنند. خرحمالی‌ها اصولاً با دخترهاست. این از این.
اما من نمی‌خواستم این روال به سر خودم هم بیاید. می‌خواستم این رسم را بر هم بزنم. چون که هیچوقت از کسی توقعی نداشته‌ام و حالا هم نمی‌گذارم بار کم‌کاری دیگران بر دوش من بیفتد. من نمی‌شوم مادرم. نمی‌شوم مادربزرگم. شوهرم اصرار دارد که بشو. عیبی ندارد. «زن خوب» یعنی همین. زن خوب باش. خوبی، جای دوری نمی‌رود. اگر همه نمی‌کنند، تو بکن. عمراً. من آن کسی که شما می‌خواهید نخواهم شد. اگر می‌خواستم بشوم، من هم توله پس می‌انداختم. جفت جفت. بعد هم بین دختر و پسرم فرق می‌گذاشتم. پسرها را بی‌مسئولیت بار می‌آوردم و همه چیزم را وقف‌شان می‌کردم. دخترها را توسری‌خور بار می‌آوردم که فردا از شوهرهایشان هم توسری بخورند و زندگی‌شان مستدام بماند.
دعوا... دعوا... دعوا... گاو نُه من شیر... زنِ بد... عصبیِ روانی...
بعد، اینجا سر کار. همش دعوا. همه سعی دارند وظایف خودشان را گردن تو بیندازند. چون زن هستی. چون قراردادی هستی و نه رسمی. چون هر کارمند زنی باید خاک بر سر باشد و همه قدیمی‌ها بتوانند کارشان را گردن او بیندازند. چون نمی‌توانند بپذیرند که تو ازشان لایق‌تری و رتبه‌ی شغلی‌ات باید بالاتر از اینی که هست باشد. چون که شرح وظایف‌ات این‌هایی که انجام می‌دهی نیست و حقوق‌ات هم در حد کاری که انجام می‌دهی نیست. اما کسی گوشش به این حرف‌ها بدهکار نیست. «کارمند خوب» یعنی خرحمالی که کار همه را به جایشان انجام می‌دهد و هر روز اضافه‌کار تا هر ساعتی بگویند می‌ایستد و آخرش هم کمتر از همه حقوق می‌گیرد. من با این تعاریف کارمند خوبی نیستم.
بعد، رفتم جلسه چهارم لیزر پوستم. اولش توی یک درمانگاه که دوستم معرفی کرده بود وقت گرفته بودم که آدرسش به محل کارم نزدیک و راحت بود. بعد از دو جلسه آدرس را تغییر دادند و پدرم در آمد که آدرس جدید را سر گرمای ظهر تابستان پیدا کنم و برق‌شان هم که رفته بود و از همان دفعه‌ی اول سه طبقه پله‌های بلند و غیر استاندارد ساختمان کوفتی‌شان را بالا رفتم و نیم ساعت در زدم تا یکی پیدا شد در را باز کرد و یک راهروی تاریک را کورمال کورمال با نور موبایل جلو رفتم تا رسیدم به مطب مورد نظر و منشی‌ها هم با ترس و لرز در را باز کردند. بعد هم هی یک ربع یک بار برق رفت و آمد و هی دستگاه تا دوباره شارژ شود دهان‌مان صاف شد از گرما و گذر زمان. آخرش دو ساعت معطل شدم و کارم هم انجام نشد. جلسه سوم هم علیرغم تذکرات فراوان (که مواظب باشید مثل جلسه اول شب عید پوستم را نسوزانید که دو هفته پدرم در بیاید تا خوب بشود) باز پوست روی دست‌هایم را سوزاندند و به زور کیسه یخ و پماد آلفا و زینک و بتامتازون دو سه روز طول کشید تا بهتر شد. جلسه چهارم که همین هفته پیش بود دیگر تحمل این بی‌نظمی و کـ.سکش‌بازی‌ها را نداشتم. بدون تعارف بهشان گفتم که لطفاً مرا نسوزانند. دو نفری سعی کردند مجاب‌ام کنند که آن سوختگی نبوده و «التهاب» بوده. هرچه از من اصرار که من با این 36 سال سن، فرق سوختگی را از التهاب می‌دانم، از این‌ها انکار که الا و بلا که آن التهاب بوده. زنیکه! به دو هفته تاول و پوست سوخته‌ی زخم که دله بسته و کم‌کم می‌ریزد و با پماد سوختگی درمان می‌شود می‌گویند التهاب؟
خلاصه گفتند پس پوستت حساس است و مجبوریم درجه دستگاه را پایین بیاوریم. پس تعداد جلساتت بیشتر می‌شود. گفتم اوکی. جلسه اول گفتید بین 4 تا 6 جلسه. حالا تا هفت هشت نه تا هم عیبی ندارد. گفتند زکی! ما داریم درباره شانزده هفده جلسه حرف می‌زنیم.
اینجا بود که آن روی سگ‌ام بالا آمد و گفتم زود باشید پول این جلسه‌ام را که کارت کشیده‌ام، نقداً حاضر کنید و اصلاً نمی‌خواهم انجام بدهم. باز اصرار و فلان و من هم دیدم که حالا که وقتم تلف شده بهتر است این بار را هم انجام بدهم و دیگر نیایم. گفتم: اوکی! پس فقط حواستان باشد نسوزانیدم. گفتند برو فلان و فلان کرم را از همین داروخانه کناری بگیر و بیا... آنوقت تأثیرش این است که نمی‌سوزم؟... نخیر. می‌سوزی، ولی زودتر خوب می‌شوی!... فاک!!! مگر من پوست‌ام را از سر راه آورده‌ام. خانم این جای اسکار را می‌بینی؟ این یک جوش بود که زیاد باهاش ور رفتم و شد این. آنوقت شما زرت و زرت پوست مرا می‌سوزانی و اگر جایش بماند و مثلا یک زخم سرخابی برجسته بدترکیب روی صورت من بگذارید، چه کسی پاسخگوست؟ اصلاً شکایت هم بکنم و دیه‌اش را هم بدهید، مگر این صورت دیگر برای من صورت می‌شود؟... همین است که هست!
رفتم کرم را بگیرم، هرچه ایستادم آسانسور نیامد. هی می‌آمد طبقه سه می‌ایستاد ولی در باز نمی‌شد. آخرش پیاده رفتم پایین دیدم یک عده جلوی درب آسانسور ایستاده‌اند و باهاش درگیرند. رفتم پماد را خریدم و برگشتم دیدم کسی نیست. گفتم لابد درست شده. کلید را زدم. آمد و در باز شد. سوار شدم و به طبقه سه که رسید باز در گیر کرد. هی رفت پایین و هی رفت بالا و هر بار بین طبقات در اول باز می‌شد و در دوم نه. آخرش هم برق قطع و وصل شد. جیغ و داد کردم. رفت پایین توی یک انبار وحشتناک عین این فیلم‌های ترسناک نگه داشت که از ترس‌ام پیاده نشدم و ترجیح دادم همان توی آسانسور گیر کنم و توی انبار خفت نشوم!
خلاصه بعد از بیست دقیقه نجات پیدا کردم و باز سه چهار طبقه را پیاده رفتم بالا و عین سگ هار عصبانی بودم و به محض ورود، نفس زنان به منشی گفتم: این دفعه‌ی آخره که من میام اینجا! والا! با این آسانسوراتون!
بعدش منشی‌ها دست به یکی کردند با منشی درمانگاه و حرف‌هایشان را یک‌کاسه کردند و آن یکی پتیاره هم قسم خورد که اصلاً به من قول 4 تا 6 جلسه نداده و خیلی هم طبیعی است که 17 جلسه طول بکشد. جاکش‌ها! انگار فرقی بین 2 میلیون و 7 میلیون تومان نیست! بعدم پشت چشم برایم نازک کردند و باهام قهر کردند و من شدم «مشتری عصبی بیشعورهوچی» و پشت سرم پیش دوستم که آنجا را بهم معرفی کرده بود بدگویی کردند و دوستم هم به جای دفاع برای اینکه «مشتریِ شیرینِ نازنینِ خوش‌اخلاقِ منشی‌پسند» باشد، گفته بود: ممکنه زود عصبی بشه و یه چیزی بگه، ولی هیچی تو دلش نیست و منظوری نداره!
من منظوری نداشتم؟ البته که داشتم. می‌خواستم سر به تن آن جنـ.ده‌ها و آن زنیکه دکتر نباشد که آن بلا را به سرم آورده بودند. اگر حوصله داشتم ازشان شکایت می‌کردم که مرا وادار کرده‌اند عین اپیلاسیون یک ماه یک بار الاف بشوم و موهای ریزم هم ضخیم‌تر از اول شده و فعال شده‌اند و به کلی گرفتار این فرایند شده‌ام به علاوه ی اینکه هر بار دردی بیش از اپیلاسیون را به همراه سوختگی تحمل می‌کنم، و افزون بر تمام این‌ها: چند برابر اپیلاسیون هم پول می‌دهم!
من مشتریِ بدی هستم، چون نمی‌خواهم گاو باشم و منشی‌ها و آرایشگرها و فروشنده‌ها بهم بتپانند و به رویم لبخند بزنند.
بعد، نزدیک پریودم است و همیشه از یک هفته قبلش کم‌خوابی می‌گیرم. شب‌ها تا صبح بالش را زیر و رو می‌کنم و هی غلت می‌زنم و شوهرم را زجرکش می‌کنم. صبح هم عین سگ هارم و از شدت کم‌خوابی چنان اعصابم تحریک شده که هر کس پا روی دم‌ام بگذارد پاچه‌اش را گاز می‌گیرم. خوابم می‌آید اما خوابم نمی‌برد. PMS باعث کم‌خوابی می‌شود و کم‌خوابی خودش به PMS دامن می‌زند. یک دور لعنتی است که خودش باعث خودش می‌شود و خودش به خودش دامن می‌زند.
سه شب پیش عاقبت تسلیم شدم. توی تخت، قبل از خواب یک مشاجره با هم کردیم و او رفت نشست پای هود به سیگار کشیدن و من هم کمی غلت زدم و حرص خوردم و عاقبت رفتم سر یخچال و بسته قرص کلونازپام را برداشتم. نمی‌دانم دوزش چند بود اما عمه گفته بود تقسیم بر چهارش کنم. خودش هم دو خط متقاطع داشت برای همین کار. شوهرم اصرار داشت که نخورم که عادت کنم. اما من این هفته دیگر بیشتر از این طاقت فشار عصبی را نداشتم. می‌دانستم قرار است تا صبح پهلو به پهلو بشوم و صبح هم سگ هار باشم.
خوردم و رفتم افتادم تا صبح راحت خوابیدم. فقط وسط‌هایش یک بار بیدار شدم و یک غلت زدم و دوباره خوابیدم تا خود صبح. صبح هم با صدای ساعت، عین فنر از جایم پریدم و کاملاً سرحال و قبراق  و خوش‌اخلاق بودم و حتی تا یکی دو ساعت بعد زیر لب آواز هم می‌خواندم. یعنی خودم متوجه شدم که دارم زمزمه می‌کنم و خوشحالم.
همین شد که دو شب بعدش هم از ترس سندروم لعنتی PMS یا PMDD یا هر کوفتی که هست، یک چهارم کلونازپام را انداختم بالا و باز همان جواب را گرفتم: شبی آرام و زودگذر و صبحی شاد و بی‌استرس و خوشحال. انگار نه انگار که روز اول پریودم است.
«ر» و شوهرش قرص خواب و اعصاب می‌خورند که با هم جلوی بچه دعوا نکنند. «ن» قرص خواب و آرامبخش می‌خورد که به شوهرش نگوید لعنتی چرا هیچوقت پول نداری و عمرم را تباه کردی.
ریس از این به بعد قرص خواهد خورد، چون زندگی، به طرز احمقانه‌ای سخت است و منطقی نیست و راهی برای نجات از این‌همه تباهی نیست.