یکشنبه، آبان ۰۵، ۱۳۹۸

462: چی می خواستیم، چی شد!


حال خوشی ندارم. معده ام دوباره به شدت به هم ریخته. هفته آینده هم دو تا کلاس حضوری و مجازی سیاه قلم و فتوشاپ ثبت نام کرده ام که واقعاً حوصله اش را ندارم و عزا گرفته ام.
الان فیلم «سه شنبه بعد از کریسمس 2010» را دیدم. فیلم افسرده و روی مخی بود. یک وضعیت را مجسم می کرد که مرد متأهلی با زن و بچه، به زنش خیانت کرده و عاشق یک دختر جوان دندانپزشک شده و حالا فقط مانده قضیه ی اعتراف و جدایی. بحث سر این نبود که چرا و چطور و آیا راه بازگشتی هست یا نه. موضوع فقط بر سر این بود که چطور و کی قضیه را به زن و بعد بچه بگوید. از آن طرف همگی سعی داشتند داستان بابانوئل را برای بچه حفظ کنند و بگذارند به این دروغ لوس کودکانه باور داشته باشد، در حالی که هفته ی بعد قرار بود با قضیه ی خیانت پدرش و جدایی والدینش روبرو شود. با از دست دادن کانون گرم خانواده اش.
دنیای ما عیناً همین است. ما واقعیت های وحشتناکی را داریم زندگی می کنیم و دلمان را به دروغ ها و افسانه های بی ربطی مثل مذهب و اخلاق و معجزه و جادو خوش کرده ایم. تمام این تالاب گندیده و متعفن را با نیلوفرهای زیبای آبی پوشانده ایم. طوری که حتی اگر نور آفتاب می توانست حریف اینهمه کثافت شود و آلودگی را پالایش کند، ما با برگ های پهن دروغ هایمان، حتی تابش آفتاب را ناممکن کرده ایم.
باید بگذاریم بچه ها بفهمند. باید واقعیت را جلوی چشم بچه ها بگذاریم. چه فایده دارد که موقتاً دروغ به خوردشان بدهیم؟
موضوع اصلاً «بچه ها» نیستند، موضوع «بشریت» است.
فضای مجازی حوصله ام را سر می برد. دیگر حوصله ی توییتر را هم ندارم (فیس بوک و گوگل پلاس و اینستاگرام و تلگرام و واتس اپ را هم قبلاً کنار گذاشته بودم. یعنی هیچ وقت جز توی گوگل پلاس توی فضاهای دیگر فعال نبوده ام. من آدم شلوغی و اخبار پیاپی نیستم). روزی دو تا یک ربع، سری به نوتیف هایم می زنم و جواب منشن ها را می دهم و سریع گم می شوم. اصلاً نوشته های دیگران را نمی خوانم. حوصله ی دغدغه های اجتماعی دسته جمعی شان را ندارم: فلانی افتاد زندان. فلانی از زندان آزاد شد. فلان بازیگر به فلانی شوهر کرد. فلانی از فلانی طلاق گرفت. فلانی در صفحه ی اینستاگرامش فلان جمله ی ضایع را گفت... و همینطور تا ابد اخبار زرد و بی معنی که عین تاپاله ی داغ و تازه ی گاو یکهو همه عین مگس بهش هجوم می برند و وقتی سرد و خشک شد، می روند سراغ یک تاپاله ی داغ دیگر. هرکس اعم از سلبریتی و فالوئر بالا و شاخ، و حتی اکانت های تازه وارد، این را وظیفه ی خودش می داند که درباره ی موضوعِ داغ روز، یک چیزی توییت کند و باخبری و بانمکی خودش را به رخ بکشد. حالم را به هم می زنند این جماعت.
من پیر شده ام. برای این بازی ها خسته ام.
رابطه ام با شوهرم هم تعریفی ندارد. به نظرم قبل از هر چیز حتی از دوران دوستی، اولین مشکل مان سردی جنسی شوهرم بود. بعدها به نظرم مشکل دیگری شروع شد که این دیگر تقصیر خودم بود: خانه ی شراکتی خریدن و به طور کلی شراکت مالی. من نباید چند سال به پای مردی می نشستم که مشکل جنسی دارد و بهانه اش این است که پول ندارد که بیاید خواستگاری ام. باید می فهمیدم پول نداشتن، توجیهی برای پیشقدم نشدنش است. نباید سعی می کردم کمکش کنم یا صبر کنم یا خودم پول هایم را جمع کنم و اینقدر به پایش بمانم و از همه چیز بگذرم (عروسی و جهیزیه و ماشین و ...) که بتوانم با او چیزی را شروع کنم. یک مرد باید خودش انگیزه ی قدم اول را داشته باشد. قدم های بعدی را به نوبت بر می دارند اما قدم اول متعلق به مرد است. در رابطه ی ما، قدم اول را من برداشتم و این اشتباهم بود. حتی مدتها جرأت درخواست و پیشنهاد رابطه و دوستی را هم نداشت. من بهش پیشنهاد دادم. چون چند ماه هر روز می آمد دم محل کارم و مرا می برد گرانترین کافه های آن حوالی و کلی برایم خرج می کرد اما هیچ پیشنهادی نمی داد و معلوم نبود اصلاً رابطه مان چه هست. من احمق بودم که به کسی که حتی بلد نبود چطور یک زن را بخواهد و به دست بیاورد، اعتماد کردم و باقی زندگی ام را به دستش سپردم.
حالا؟ فقط توی یک خانه زندگی می کنیم و زندگی مشترکی نداریم. هر کدام کارهای مربوط به خودمان را می کنیم و سرمان به چیزهای مورد علاقه ی خودمان گرم است. فقط گاهی مزاحم همدیگر هستیم و اوقات هم را تلخ می کنیم. مثل وقتی که او خانه را کثیف می کند و حمام نمی رود و باعث می شود اتاق خواب و تخت بوی گند بگیرند و کفش هایش را از جلوی در جمع نمی کند و من باید کارهایش را برایش انجام بدهم یا مهمان دعوت می کند و برای من زحمت درست می کند. یا وقتی من خریدهای اینترنتی می کنم و خرج روی دست او می گذارم و فیلم کشورهای چشم بادامی یا فیلم ترسناک می گذارم، یا غذای زیاد درست می کنم و باید چند روز غذای تکراری بخورد و درباره ی مشروب و سیگارش غر می زنم و نمی گذارم همه ی تعطیلی ها را یا مهمان دعوت کند یا مهمانی برود یا بساط مشروب خوردن راه بیندازد. ما مزاحم لذت بردن همدیگر هستیم حتی.
هیچ کار مشترکی بین مان نمانده. حتی شام را جداگانه در ساعت های معمولاً مجزا و حتی گاهاً غذاهای مجزا (چون من به خاطر معده ام هر چیزی را نمی توانم بخورم) صرف می کنیم. ساعت خوابمان برعکس هم است. او شب تا صبح می خوابد و من صبح تا ظهر. یعنی حتی دیگر تختخواب مشترک هم نداریم. حمام دوتایی نداریم. فیلم دیدن دوتایی نداریم. چای خوردن دوتایی نداریم. تقریباً تمام ساعاتی را که بعد از کارش در خانه است، یا توی اتاق ظاهراً درس می خواند برای آزمون وکالت و باطناً دارد با گوشی اش توی توییتر می چرخد، یا روی مبل سه نفره ی اِل لم داده و در حالی که من فیلم نگاه می کنم سرش توی گوشی اش است. یا هندزفری توی گوشش است و با صدای بلند دارد موزیک گوش می کند و من هرچه هم داد بزنم و بخواهم چیزی بهش بگویم یا چیزی ازش بپرسم، فایده ای ندارد و بیخیال می شوم. گاهی حتی با صدای بلند فحشش می دهم و نگاهش می کنم که حتی با هندزفری متوجه هم نمی شود و برای خودش و خودم متأسف می شوم.
اوایل که برای فیلم ندیدن با من شروع به بهانه گیری از فیلم های ترسناک کرد و سر تمام فیلم های ترسناک بلند می شد و می رفت توی اتاق، نمی دانستم که این قضیه قرار است شامل فیلم های چشم بادامی های شرق دور و فضایی ها و تخیلی ها و بعدتر حتی شامل فیلم های کلاسیک مورد علاقه اش هم بشود. حالا دیگر تقریباً می توانم با اطمینان بگویم که فقط به دو نوع فیلم علاقه دارد: کمدی کلاسیک (لورل و هاردی. چارلی چاپلین) و سریال هزاردستان علی حاتمی. همین و والسلام. به نظرم از این حیث فقط با پیرمرد خرفت لجوج دگمی مثل پدر من که تمام عمرش فقط از خواننده ها، «داریوش» را گوش داده و هرگز فکر نکرده که احتیاجی به کتاب خواندن دارد، قابل قیاس است.
اصلاً باورم نمی شود که اینهمه با هم فرق داشته باشیم. سلیقه ی او تا این حد ارتجاعی و کلاسیک و تکراری باشد که شامل اپرا و موسیقی کلاسیک و سینمای کلاسیک و حتی کت و شلوار کلاه شاپو و پالتوی مُد 200 سال پیش باشد و سلیقه ی من تا این حد فراری از هر چیز کهنه و کلاسیکی. بحث این نیست که فقط از اپرا یا فلان خواننده ی سنتی خوشم نیاید یا از کلاه شاپو بدم بیاید، من واقعاً از تمام چیزهای کهنه متنفر و فراری ام. نشان به آن نشان که وقتی داشتیم دکوراسیون خانه مان را قبل از ازدواج جور می کردیم، او دنبال مبل استیل و من دنبال مبل راحتی با رنگ های شاد بودم. تقریباً هرچه را توی خانه ام زورم رسید، جدید و کاربردی انتخاب کردم. باقی هم یا کادو بود یا سلیقه ی او.
حالا بعد از 8 سال از عقد و 6 سال که از ازدواج مان می گذرد، تازه دارم می فهمم که این آدم در گذشته غرق شده و آدم امروز نیست و اصلاً قرار هم نیست عوض بشود. نه تغییری. نه پیشرفتی. از هر چیز ریسک پذیری فرار می کند. اگر این خانه، یک خانه ی قدیمی بود مطمئنم که این بشر برای خودش یک اتاق و روشویی و توالت روی پشت بام درست می کرد و همان جا جدا از من زندگی می کرد.
قسمت منزجرکننده ی این رفتارش هم این است که حتی مثل آدم های قالبی این ژانر، کتابخوان یا فیلم بین یا هنری حرفه ای هم نیست. همه چیز را وانمود می کند. بیشتر یک توکی به هر چیزی زده که بتواند توی آن زمینه هم در مهمانی های روشنفکری مورد علاقه اش سخنرانی کوتاه یا اظهار فضلی بکند و همه را جذب و محسور کند و با این تیپ آدم ها قاطی شود و بلاسد. آدم های مورد علاقه اش هنرمندان واقعی نیستند، تریپ هنری ها هستند. کسانی که مهمانی می دهند و دورهمی می گیرند و بحث های شلخته و درهم و برهمی در همه زمینه ها راه می اندازند بی اینکه بخواهند به نتیجه ی خاصی برسند. حتی همصحبت خوبی نیست. بیشتر وقت ها که سعی کرده ام درباره ی موضوعی که بهش فکر کرده ام یا یک چیز قیاسی و فلسفی باهاش حرف بزنم، اینقدر توی حرفم پریده و بحث را به بیراهه برده و حرف های بی سر و ته و نامرتبط زده که اصلاً از بحث باهاش پشیمان شده ام و فقط اعصابم به هم ریخته.
خانواده اش؟ من فکر می کردم که خانواده ی کتاب خوانده و فرهیخته ای دارد. اما پدر و مادرش دیپلمه هستند و پدرش هم فقط همان جوانی اش که سر پرشوری داشته و قاطی بحث های سیاسی بوده، چند تایی کتاب خوانده و من بیخود فکر می کردم که با پدرشوهرم لااقل قرار است یک سری بحث پرشور و جالب و آموزنده داشته باشم. تنها چیزی که توی آن خانه منتظرم بود، غذاهای چرب و چیل مادرشوهرم، سریال های درپیت تلویزیون و بحث های عامی درباره ی خوراک و پوشاک و مسکن و روزمرگی بود و آدم هایی که سرشان توی گوشی شان است و اخبار و فوتبال را دنبال می کنند. مثل تمام آدم های عامی دیگر. من پیش خودم چه فکر کرده بودم؟ منتظر چه بودم؟ چیزی بیشتر از والدین و خانواده ی خودم؟ این ها حتی سطح مالی ضعیف تری از خانواده ی خودم داشتند و غیر از پول عروسی، چیزی به پسرشان ندادند که لااقل بعد از شکست روانی، دلم را به پولشان خوش کنم.
حالا همه چیز مثل فیلم «سه شنبه ی بعد از کریسمس» واضح و بی گلایه و مأیوس کننده است:
این آدم یک خرجی بخور و نمیر به من می دهد. من هم کارهای خانه اش را می کنم. رابطه ی ما همین است و کسی برنده یا بازنده نیست اگر توقع بیشتری نداشته باشیم.
بعد اما به این فکر می کنم که چه توقعی باید از زندگی ام داشته باشم؟ سکس خوب؟ بعدش که چه؟ مگر آنهایی که سکس خوبی داشته اند، خیانت و طلاق و مشکلات دیگر را تجربه نکرده اند. من نزدیک 40 سال دارم و دیگر میل جنسی ام هم چندان قوی نیست و رو به خاموشی است. می خواهم بگویم که بله دلم می خواست به کسانی که می گویند اگر شوهرت سردی جنسی دارد طلاق بگیر چون تو هنوز جوانی، بگویم بله من از شدت میل به سکس به در و دیوار چنگ می زنم و هر مردی را توی خیابان می بینم دلم می خواهدش. اما واقعیت این است که من الان افتادگی رحِم و یک کیست سه سانتی توی آن رحِم کوفتی ام دارم و سال گذشته را هم زخم دهانه ی رحم داشته ام (به دلیل همین افتادگی) و به زودگی باید بروم عمل جراحی کنم و... باور کنید یا نه، حتی اگر هم او دلش می خواست، من نمی خواستم و نمی توانستم زیاد رابطه ی جنسی پرشوری باهاش داشته باشم. چون با این وضعیت جسمی، خودم هم کم کم دلسرد و سردمزاج شده ام و شاید به خاطر وجود این آدم است و اگر کس دیگری بود، دوباره شور جنسی من بیدار می شد، اما فی الحال خودم هم چندان میلی به سکس ندارم.
پول کارکرد هفت سالم را (پنج سال کار + دو سال پاداش استعفای خودخواسته) جمع کردم که خانه ام را بزرگتر کنم اما این آدم اینقدر تنبلی و دست دست کرد و مقابل خریدن خانه مقاومت کرد و با من همکاری نکرد که خانه گران شد و دیگر نتوانستیم بخریم و مشکلات ما از همان جا شروع شد. وقتی دیدم که تمام چیزی را که آرزویش را داشته ام و برایش سال ها جان کنده ام، تبدیل به هیچ کرده و سدی مقابل من و خواسته هایم شده و دردی هم از من دوا نکرده، از کل این زندگی دلسرد شدم. یکهو وا دادم و برگشتم نگاه کردم و تمام این سال ها روی کفه ی ترازو گذاشتم و خوبی ها و بدی ها این آدم را سنجیدم و حالا...
نه شوقی به جدایی دارم و نه میلی به ماندن. همین طوری هستم و روزها می گذرد. تا کدام مان زودتر از این تعادل موقت احمقانه خسته شود و بزند زیر همه چیز و بخواهد که از این وضعیت خارج شود. اگرنه من در چنان یأس و افسردگی و بی خیالی ای غوطه ور شده ام که دیگر هیچ چیز برایم مهم نیست. حتی به سرطان و بیماری های لاعجلاج دیگر فکر می کنم و به خودم می گویم: اوووووووووووووووووووه! حالا کی دیگر حوصله دارد باز از نو شروع کند و مثل سگ جان بکند و یک زندگی دیگر بسازد؟ شاید قبل از همه ی این حرف ها، مُردَم! بعد هم کی طاقت سر پیری تنها ماندن و سربار دیگران بودن را دارد؟ حالا که به هر حال این زندگی خودم است. مثلاً چه چیز بیشتری قرار بود بخواهم؟

پنجشنبه، مهر ۱۸، ۱۳۹۸

461: من دردم را به که بگویم؟

گاهی وقت ها که از دست این مرد خیلی به ستوه می آیم، به این فکر می کنم که تمام این چیزها چقدر شبیه داستان های کوتاه است. از آن هایی که زن یا مردی توی یک لحظه ی ساده و ظاهراً بی هیچ دلیل قانع کننده ای یکهو دیوانه می شود و کار جنون آمیزی (مثل قتل یا خودکشی یا آتش زدن خانه یا ترک طرف مقابل برای همیشه) می کند. آنوقت دیگران می نشینند و قضاوت می کنند که یارو از اول انگیزه ی خشونت داشته و اصلاً ریشه های جنونش را در دوران بچگی اش و رفتار والدینش پیدا می کنند و پرونده را مختومه اعلام می کنند.
اما اینطور نیست. خیلی اتفاقات توی ذهن آدم می افتند. قبل از این لحظه ی خاص، هزاران لحظه ی دیگر هستند که تو تا مرز لبریز شدن و تمام شدن طاقتت می روی و باز بر می گردی.
من این روزها واقعاً به مرز انفجار نزدیکم. صدای جیغ و مرنوی کشدار جفتگیری گربه های کوچه نصفه های شب... صدای این پسرهای ساکن خانه ی قدیمی آنطرف کوچه که لابد آیفون شان خراب است و عادت دارند از توی کوچه یک «نوید» نامی را ده بار صدا بزنند که در را رویشان باز کند و همانجا پای پنجره با داد و فریاد همه مسائل شان را با هم در میان می گذارند و حل و فصل می کنند... صدای باز کردن قفل آهنی وکوبیدن در واحد روبرویی هر بار ساعت دوی صبح و سه بعد از ظهر... صدای وانتی هایی که پای پنجره روزی ده بار رد می شوند... صدای دعواهای مردمی که از این خیابان تقریباً اصلی غروب به غروب توی ترافیک رد می شوند و سر دنده عقب رفتن و بد پارک کردن و هزار چیز دیگر دست شان را می گذارند روی بوق و شروع به فحش و داد و بیداد می کنند... صدای داد و بیداد مردم پای تلفن یا با هم، چون که بیرون آنقدر صدا و نویز هست که این ها فکر می کنند برای اینکه صدایشان به هم برسد باید فریاد بزنند و فکر نمی کنند یک بدبختی که خانه اش طبقه ی اول برِ خیابان اصلی است، آن صدا را بدون نویز و واضح دارد می شنود و اعصابش ریدمان می شود... و علاوه بر تمام این صداها، دعواهای خانوادگی و فضولی مادرشوهر و گه خوری برادر شوهر و رِندی خواهر و برادر و فضولی پدر و کثافتکاری های دیگر خانوادگی هم هستند که سر مسافرت ها و عیدها و مناسبت ها، تا دو سه هفته اعصابم را به هم می ریزند... و در آخر: شوهرم! بله. شوهرم در لحظه لحظه ی زندگی مشترکش با من. با تمام کارهایش. با تمام کارهایی که حتی نمی کند. با تمام افکاری که در مغزش هست. با تمام افکاری که حتی در مغزش نیست. وجودش، ذره ذره ی وجودش دیگر دارد آزارم می دهد.
با بی خیالی و تن پروری و خودخواهی و بی مسئولیتی اش. با مغز خالی اش که حتی تا جلوی دماغش را هم نمی تواند ببیند. با رودربایستی ها و ملاحظه کردن هایش در برابر مردم و اینکه اجازه می دهد به ما برینند و از من و خودش، از خانواده ای که هستیم دفاع نمی کند. به جایش بیشتر برایش مهم است که زنِ جنده ی فلان دوستش، یک وقت بهش برنخورده باشد و یا مثلاً درباره ی ما چه فکر می کند و چکار کنیم که خیلی خوشحالش کنیم. آنهم دوستی که فقط چند ماه است باهاش آشنا شده و معلوم نیست چند ماه دیگر هم با هم دوست باشیم یا نه.
مثلاً امشب برای بار سوم در این ماه یخچال خراب شد. یعنی ساعت 12 شب متوجه شدیم که بورد یخچال پیغام خطا می دهد و بعدش به اصرار من یخچال را هل دادیم جلو و من گوش کردم و دیدم که موتورش اصلاً کار نمی کند.
تعمیرکار دفعه ی قبل گفته بود که وقتی خطایی روی بورد می بینید یا صدای خاموش روشن شدن متناوب یخچال را می شنوید، بهتر است خاموشش کنید تا تعمیرکار برسد. ممکن است روشن بودن یخچال باعث سوختن قطعات دیگرش هم بشود. مثلاً روشن خاموش شدن باعث سوختن بورد یا کمپرسور یا موتور شود. خلاصه من که سر در نمی آورم، ولی طوری که متوجه شدم، وقتی قطعه ای از وسیله مان خراب است، بهتر است ازش کار نکشیم و سریع تعمیرش کنیم. چون کار کردنش به قطعات دیگر هم صدمه می زند.
حالا این پدرسگ مست کرده و هندزفری مرا (با وجود سه هندزفری دیگر توی خانه) از کیفم برداشته و گذاشته توی گوشش و یکی در میان حرف های مرا یا نمی شنود و باید دو سه بار تکرار کنم یا می شنود و نمی فهمد. وقتی مست می کند، گوش هایش هم سنگین تر می شوند و مثلاً یک بار تا ساعت 4 صبح توی خانه ی دوستش هی می گفتم «پاشو بریم» و محل نمی گذاشت تا آخر که آمپر چسباندم، گفت که اصلاً ده باری را که بهش گفته ام برویم، نشنیده. بعداً که باز این اتفاق تکرار شد، متوجه شدم موقع مستی اصلاً گوش هایش تعطیل می شود و مغزش هنگ می کند. حالا این وضعیت را اضافه کن به خرابی یخچال و من که دارم سکته می کنم از ترس خرابی یخچال و دوباره توی خرج افتادن (تا حالا 2 میلیون خرجش کرده ایم. آنهم یخچالی را که فقط 6 سال کار کرده).
بهش می گویم یخچال را هل بدهد جلو. سه چهار بار می گویم و محل نمی گذارد تا آخرش داد می زنم. هندزفری توی گوشش است. یک چُسه هل می دهد جلو. می گویم بیشتر هل بده که من بتوانم بروم پشتش. می پرسد برای چه؟ می گویم برای اینکه دقیق گوش بدهم و ببینم موتور یا کمپرسور یا هر دو از کار افتاده اند. باز می گویم. محل نمی گذارد. باز می گویم. می پرسد برای چه؟ و باز تکرار و تکرار تا داد می زنم. باز یک چسه ی دیگر هل می دهد جلو. صدایی از پشت یخچال نمی آید. بهش می گویم موتورش اصلاً کار نمی کند و بوردش هم که دارد خطا می دهد و قاطی کرده بهتر است از برق بکشیم اش. هی من از برق می کشم. باز بر می گردم می بینم یخچال را زده به برق. باز برایش توضیح می دهم. باز انگار نمی فهمد و تکرار می کند. رفتارش اینقدر عصبی ام کرده که دوست دارم خرخره اش را بجوم. بهش می گویم: برو اون دفترچه اش رو بیار ببینیم این خطای روی بوردش معنیش چیه؟ محل نمی گذارد. خودم می روم می آورم و می خوانم که خطا مربوط به بالا رفتن حرارت است. بهش می گویم لابد کمپرسورش کار نمی کند. بگذار از برق بکشیم اش. باز می پرسد چرا و باز برایش توضیح می دهم که تعمیرکار گفته و باز محل نمی گذارد. بهش می گویم برو از روی فاکتور تعمیرات، تلفن دفترشان را در بیاور و بهشان زنگ بزن شاید یک اپراتور شب هم داشته باشند و راهنمایی کند. هی می گویم و هی محل نمی گذارد و می گوید که الان 12 شب است و کسی نیست. بهش می گویم خوب شاید باشند. چه اشکالی پیش می آید؟ فوقش نباشند هم تلفن را جواب نمی دهند یا می رود روی پیغامگیر و پیغام می گذاریم و صبح به محض رسیدن ممکن است زنگ بزنند و پیگیری کنند. باز محل نمی گذارد. آخرش جیغم در می آید که مگر یارو توی دفتر روی زنش خوابیده که ناراحت بشود مزاحمش شده ایم؟ فوقش یا هست و جواب می دهد یا نیست و به تخمش. آخر تلفن را پرت می کند جلویم و با اکراه و قهر می گوید که خودت زنگ بزن. زنگ می زنم. کسی جواب نمی دهد. حتی روی پیغامگیر هم نمی رود.
همینطور دور خودم می چرخم. کاری از دستم بر نمی آید. این گه مصب دقیقاً هر بار شب تعطیلی، آنهم دیروقت شب خراب می شود که به کسی دسترسی نداشته باشیم و استرس بگیریم و حتی ندانیم الأن باید خاموشش کنیم یا نه.
بهش می گویم پنل پشت یخچال را باز کند که یک نگاهی تویش بیندازیم. شاید فهمیدیم کدام قطعه کار نمی کند. محل نمی گذارد. چند بار می گویم. باز متوجه می شوم که هنوز هندزفری توی گوشش است. توی این وضعیت. توی این بدبختی من که دارم از حرص و جوش سکته می کنم، این هندزفری لعنتی را از گوشش در نمی آورد و موزیکش را قطع نمی کند. کلاً همه چیز این زندگی به تخمش است.
بهش می گویم: بیا در پشتشو باز کن ببینیم چه خبره. می بینم در جلو را باز کرده. ازش می پرسم که چرا در جلو را باز کرده؟ اصلاً نمی داند. خودم می روم جلوی یخچال و بهش می گویم که برود کنار و صدا نکند که از توی یخچال گوش بدهم ببینم صدای موتور می آید یا نه. سرم را که توی یخچال می کنم، این بنا می کند فررررررررررررررررررررررر از آبخوری درِ یخچال آب نوشیدن! جیغم در می آید که داری چه غلطی می کنی؟ من بهت می گویم صدا نکن، تو دقیقاً حالا آب خوردنت گرفته؟ نگاهش می کنم. واقعاً به تخمش نیست. چشم هایش دارد از مستی قیلی ویلی می رود و رسماً فقط می خواهد برود بخوابد و اصلاً هم برایش مهم نیست چه خاکی باید به سرمان بریزیم. فعلاً اولویت اولش خواب است.
من دردم را به که بگویم؟
هشت سال است بهش می گویم ماشین بخر. نمی خرد. خیالش نیست که منت عالم و آدم سر من مانده که مسافرت را با ماشین شان می رویم و باید همه جوره از همه کس حرف بخورم و خایه مالی شان را بکنم که چه است؟ فلان بار مرا با ماشین شان برده اند مسافرت یا مهمانی.
هشت سال است بهش می گویم بنشیند درس بخواند و آزمون وکالت و قضاوت را شرکت کند. و نمی کند. دو باری هم که شرکت کرده، اصلاً درس نخوانده. یکیش همین بار که شبی نیم ساعت به زور درس بخواند و بعد هم به بهانه ای تعطیلش می کند. حالا اگر قرار باشد برویم خانه ی فامیل من یا با خانواده ام برویم بیرونی جایی، درسش می گیرد و هی غر و زر می کند که تقصیر توست اگر من قبول نشوم. هر روز ساعت 4:20 از اداره می آید خانه و تا 5 کسچرخ می زند و سیگار می کشد و چای می خورد و 5 تا 8 هم می خوابد و باز تا 10 کسچرخ می زند و خوراکی می خورد و چای می خورد و سیگار می کشد و 10 تا 10:30 درس می خواند که آن هم هر بار می روم توی اتاق، گوشی اش دستش است و توی توییتر ولو است، و بعد هم به قول خودش خسته می شود و می آید استراحت و استراحت را هم به خواب متصل می کند و رسماً از 12 می رود توی تخت به بهانه ی خواب ولی تا 2 صبح باز هم توی توییتر ول می چرخد.
این زندگی ماست. من دردم را به که بگویم؟
حرف زدن و رابطه ی ما چطور است؟ رسماً هیچ رابطه ای نداریم. دیگر نه سکس داریم. نه با هم حرف می زنیم. نه با هم فیلم می بینیم. نه با هم می خوابیم (چون که حتی تایم خوابم را ازش جدا کرده ام و این ابتدا ناخودآگاه بود و بعداً فهمیدم که واقعاً از دراز کشیدن کنارش توی تخت در حالی که یا باد ول می کند و بوی گند راه می اندازد یا خرخر می کند یا دایره ی غلت زدن مرا محدود می کند و بی خوابم می کند، بدم می آید). نه حتی با هم غذا می خوریم. چون که او همش گرسنه است و یک بار ساعت 5 که از سر کار آمده غذا می خورد که من تازه ناهار خورده ام و سیرم و یک بار هم ساعت 7 و 8 غذا می خورد که اگر من آن ساعت شام بخورم، تا دیروقت شب که بیدارم دوباره گرسنه ام می شود و دوباره شام می خورم، پس ترجیح می دهم شامم را دیرتر بخورم. وقتی ازش می خواهم شب ها برویم پیاده روی که لاغر بشویم، بهانه ی درسش را می آورد. وقتی می خواهم باهاش حرف بزنم، یا هندزفری توی گوشش است، یا بنا می کند درباره ی خواهرم گه خوری کردن و اینقدر می گوید و می گوید که صبرم تمام می شود و من هم به خانواده اش گیر می دهم. وقتی که پای خانواده اش را وسط بکشم، سریع لال می شود و دکمه ی میوتش می خورد.
دیگر هیچ چیز مشترکی نداریم. حتی وجودش توی خانه دارد روی اعصابم می رود و آزارم می دهد. مثلاً امشب پاشده برای مزه اش ماست و خیار درست کند، در حالی که من همین دیشب خانه را جارو کرده ام، روی میز را پر نعناع و نمک و فلفل کرده (کاری که هر بار می کند) و خیارهای رنده شده را جا به جای میز و زمین ریخته و یک عالمه ظرف کثیف کرده و بعد هم رفته به عنوان مزه سیب زمینی سرخ کرده و علیرغم تذکر قبلی من، تمام سطح گاز را با روغن یکی کرده. بعد از تمام اینها هم رفته دو تا چای ریخته و در حالی که من دارم گاز و میز را تمیز می کنم و زیر قناری را عوض می کنم و پارچه اش را توی حمام می تکانم و کف حمام را آب می گیرم و او هم تمام اینها را از فاصله ی 4 متری من شاهد است، باز هندزفری گذاشته توی گوشش و هی اسم مرا با داد و فریاد (چون که صدای موزیک توی گوشش بلند است) صدا می کند که بیا چایت را بخور که سرد شد و دست آخر که داد می زنم: مگه نمی بینی کار دارم که هی ده ثانیه یه بار صدام می کنی؟ خفه می شود و به دنیای زیبای شخصی اش بر می گردد که توی آن فقط صدای موسیقی می آید و هیچکس از آدم هیچ توقعی ندارد و آدم مسئولیت شوهر یک نفر بودن را ندارد و خرج کسی را هم نباید بدهد و توی هیچ آزمونی هم نباید شرکت کند و یخچال خراب هم بهش هیچ ارتباطی ندارد و حوری ها مدام می آیند جامش را پر می کنند و برایش مزه های متنوع می آورند.
این آدم اکثر مواقع توی هپروت است و مغزش را که باز کنی توی آن فقط اسکرین سیور فعال است. ازین ها که یک توپی از اینطرف صفحه می رود آنطرف و کمانه می کند و تا ابد به در و دیوار می خورد و بر می گردد. بدون هیچ علت و آغاز و پایانی. بی هدف. بعد من اینطرف شیشه ی دوجداره ی دورش که هیچ صدایی را به داخل نمی رساند، هی عین میمون دارم بالا و پایین می پرم و تقلا می کنم و حرف می زنم و حرص می خورم و او با لبخند ابلهانه اش بهم نگاه می کند و چیزی از دغدغه هایم نمی فهمد.
همیشه آخر دعواهایمان، آن جاییست که من دیگر دیوانه می شوم و پاشنه ی دهانم را می کشم و سر تا پایش را به تحقیر و انتقاد و فحش می کشم و اول و آخرش را لعنت می کنم و از گهی که خورده ام و ازدواجی که کرده ام اظهار ندامت می کنم. اینجاست که او می رود توی اتاق و هندزفری را دوباره می گذارد توی گوشش یا روی تخت به پهلو دراز می کشد و بازویش را می گذارد روی گوشش و می خوابد. راحت و تخت فقط می خوابد.
توی 8 سال زندگی مشترکمان، حتی به اندازه ی 10 میلیون پول پس انداز نکرده که مثلاً یک وامی هم بگیریم و ماشین بخریم. وام؟ حقوقش کفاف خرج زندگی را هم به زور می دهد، چه برسد به قسط. به محض اینکه مرا از کار بیرون انداختند، قشنگ پروژه ی خانه خریدن را تعطیل کرد. تازه پول خواباندن به حساب دو نفرمان توی بانک مسکن و وام مسکن گرفتن و پس اندازهای دیگر هم از حقوق من بود. من که بیکار شدم، همه چیز معلق شد. حتی تلاشش را هم در جهت پیشرفت و آینده ی بهتر نمی کند. می تواند از ساعت 4:20 که می آید خانه، لااقل دو سه ساعت برود اسنپ کار کند. چرا نمی کند؟ چون که 37 سالش است و هنوز گواهینامه رانندگی هم ندارد. می تواند روی شغل قبلی اش که هنوز هم دورادور باهاش در ارتباط است فعالیت بیشتری بکند. چرا نمی کند؟ چون اصلاً کونش نمی کشد که برود مغازه ی پدرش و کمی روی کارش تبلیغ و بازاریابی و سرمایه فکری و جسمی بگذارد. می تواند درس بخواند برای وکالت و قضاوت. اما نمی خواند. می تواند یک عالمه راه دیگر برای درآمد بیشتر داشتن پیدا کند. ملک در حاشیه تهران یا در شمال پیشخرید کنیم و بعد بفروشیم. یک غلطی بکنیم که پولمان یک کمی بیشتر بشود. چرا نمی کند؟ چون دل این کارها را ندارد و نمی خواهد مسئولیت هرگونه شکست و اشتباهی بر دوشش بیفتد. می خواهد من تصمیم بگیرم و من اشتباه کنم که بابتش ازش بازخواستی نکنم.
این آدمی است که من باهاش ازدواج کرده ام.
بی پولی اش. سردی جنسی اش. تنبلی و بی خیالی و بی مسئولیتی اش. تمام این چیزها، دیگر به گلویم رسیده و دارد بالا می زند. خسته شده ام. دیگر از کجا و چی اش دفاع کنم؟ مادر عزیزتر از جانش به اندازه ی کافی عین شیر پشت سرش ایستاده و از گل پسر شاخ شمشادش دفاع می کند. دیگر مرا لازم ندارد که ذکر محاسن و ماله کشی عیوبش را بکنم.
آدم های اطرافم را نگاه می کنم. همه مدام در حال پیشرفت هستند. خواهر و برادرهایم. حتی پدرم در سن 62 سالگی به فکر پیشرفت هستند. دوستان من و خودش. همه. هر کس به نوعی. اما من چه دارم؟ یک آپارتمان قدیمی 50 متری بی پارکینگ و انباری در یکی از بدترین و شلوغ ترین و کثیف ترین محله های شرق تهران، که آن را هم از صدقه سر عروسی نگرفتن و جهیزیه نیاوردن و ده سال پس انداز قبل ازدواج و 5 سال صبر کردن به پای این مرد که پولش جمع بشود و وامش  جور بشود و بتواند بیاید خواستگاری، دارم. اگر یک عروسی چسکی و یک جهیزیه نصفه نیمه و یک بچه می خواستم، نمی دانم این آدم می خواست چکار کند و چطور مخارج این زندگی را برساند و خانه و ماشین بخرد و پولی پس انداز کند؟ شرط می بندم که حالا با یک بچه ی 5 ساله باید طلاق می گرفتم و یا می رفتم حمالی و کلفتی برای دو قران کمک خرج. چون که این مرد فقط می تواند خرج خودش را بدهد. توی خرج من هم مانده، چه برسد به خرج یکی دو تا بچه.
آنوقت می گویند ازدواج با مرد شمالی مگر چه اشکالی دارد؟ شمالی ها که روشنفکر و ملایم و مهمان نواز و دست و دلباز هستند. اختیار زندگی هم که دست زن هایشان است. پس دردت چیست؟
من دردم را به که بگویم؟

دوشنبه، مهر ۰۸، ۱۳۹۸

460: زنانی که ما بودیم

شوهرم می گوید اگر من آزمون وکالت را قبول بشوم، آنوقت یکی دو سال نمی توانم سر کار بروم و باید کارآموزی وکالت کنم تا پرونده گیرم بیاید و کارم روی دور بیفتد. توی آن مدت خرج خانه را چکار کنیم؟
توی این چند سال چند بار این را ازم پرسیده. وقتی سر کار می رفتم، خیلی راحت جوابش را می دادم که خوب مدتی با درآمد من زندگی می کنیم تا کارت روی روال بیفتد و به درآمد برسی. می پرسید قسط های دو تا وام مسکن را که می شود یک میلیون و هفتصد هزار تومان چه کسی می دهد؟ می گفتم موقتاً من می دهم. ماشین را چه کسی می خرد؟ من می خرم. خانه را چه کسی می خرد؟ من می خرم...
اما من تعدیل نیرو شدم و حالا در حوالی چهل سالگی بیکار توی خانه نشسته ام و راستش تصمیم هم ندارم دیگر بروم سر کار. چون هرچه پس انداز داریم تماماً پول من است که قرار است با آن خانه بخریم. یعنی دو سال پول را بانک مسکن خواباندم و حالا که وام ها درآمده، یکهو خانه گران شد و بازار مسکن به هم ریخت و قیمت ها مثل اسب رم کرده از کنترل خارج شد و ما هم اینقدر دست دست کردیم که کم کم شرایط به جایی رسید که در آن اوضاع دیگر خانه خریدن احمقانه بود و باید دست نگه می داشتیم تا قیمت ها یا ثابت شود و یا پایین بیاید و کمی منطقی تر شود. مثلاً قضیه اینطوری شده بود که من می توانستم آپارتمان قدیمی ساز 50 متری بی پارکینگ و انباری ام را بفروشم و با پولش یک آپارتمان 70 متری قدیمی بی پارکینگ و انباری در همین کوچه خودمان به دو برابر قیمت بخرم. یعنی منطقی اش اینطور بود که باید می شد یک خانه 100 یا 110 متری با این شرایط بخرم، اما خانه ی خودم را ارزان می خریدند و خانه های خودشان را گران می فروختند. مثل پروسه ی فروختن طلای دست دوم که وقتی حتی شما طلای دست دوم قرار است بخری، طلافروش یک چیزی این وسط را حق دلالی خودش فرض می کند و می کشد روی هر گرم طلا. این داستان کثافت، حتی شامل خرید و فروش سکه هم شده تازگی!!! یعنی شما سکه را می خری، دو سال بعد که می خواهی به مغازه دار جاکش بفروشی، ازت 10% ارزانتر از قیمت بازار می خرد. اصلاً هم دلیل خاصی ندارد. زورش می رسد و تو هم مجبوری و او از احتیاجت سوءاستفاده می کند.
خلاصه تا همین هشت ماه پیش هم هر وقت شوهرم ازم قول می گرفت که در زمینه ای ساپورتش کنم، راحت بهش قول می دادم. اما ورق برگشت و 50 میلیون دادند دستم و از کار بیرونم کردند.
مدتی بود که کم کم داشتم متوجه می شدم که کار کردن من، همانطور که مادر دوستم (که بازنشسته ی آموزش پرورش بود) و چند زن دیگر (بعد از 30-20 سال کار) بهم گفته بودند، باعث تنبلی شوهرم شده بود و داشت طوری می شد که انگیزه ی هیچ کار و تلاش اضافه در هیچ جهتی نداشت. مثل کارگزاران بیمه، سر جایش می نشست و فاکتورها را جلویش می چیدم و نصفش را تأیید نمی کرد که بخواهد هزینه اش را متقبل شود. یعنی راحت می گفت که «من نیازی بهش نمی بینم» و به راحتی نصف مخارج خانه را بی دلیل و اضافی تشخیص می داد و توقع داشت که خودم از حقوقم آن ها را پرداخت کنم. و توی این «خرج های الکی» رسماً تمامی مخارج شخصی من هم می گنجید. و تمام وسایل ریز و درشتی که قرار بود به خانه اضافه شود.  لپتاپ، پاور بانک، هارد اکسترنال، گوشی مبایل، ماشین، طلا، ظروف و وسایل برقی خانه و هر چیزی که قرار بود خرج روی دستش بگذارد، کاملاً اضافی و نالازم تشخیص می داد. حتی هزینه های درمانی خودم را باید از حقوق خودم می دادم. حتی ازم توقع داشت که بیمه تکمیلی اش هم بکنم و هزینه های درمانی او را هم من بدهم. مسافرت های سالیانه را من باید توسط مزایای رفاهی و اقامتی سازمان محل کارم جور می کردم. حتی با 37 سال سن و با گذشتن 8 سال از زندگی مشترکمان هنوز گواهینامه رانندگی اش را نگرفته و می گوید خودت با پول خودت ماشین بخر و خودت هم رانندگی اش را بکن و مرا اینطرف آنطرف ببرد. حتی در این 8 سال یک بار هم آزمون وکالت یا قضاوت را شرکت نکرده و نه درس می خواند و نه به شغل دومش اهمیتی می دهد و وقتی روی آن می گذارد و نه هیچ چیز دیگر. هر روز ساعت 4 می آید خانه و تا ساعت 12 شب ( 8 ساعت تمام به جز یک ساعت که صرف غذا و دستشویی رفتن و تلفن زدن می کند) روی مبل سه نفره دراز می کشد و توی توییتر جولان می دهد. 8 ساعت خودش یک شیفت کامل کاری است و می توانست لااقل تا 8 شب یعنی 4 ساعتش را توی دفتر پدرش صرف کار لیتوگرافی و یا اصلاً مسافرکشی یا هر کار کوفتی دیگری بکند و درآمدش را از 3 میلیون در ماه (برای زندگی دو نفره توی تهران باید لااقل 5 میلیون درآمد داشته باشی)، کمی بیشتر کند که یک پولی هم برای قسط و پس انداز و ماشین خریدن بماند. اما اصلاً دلش برای آینده مان نمی سوزد و هیچ چیز به تخمش نیست و ترجیح می دهد قسمتی از بار هزینه های زندگی را در کنار وظایف خانه داری به دوش من بیندازد.
خوب چه اشکالی دارد هان؟ این چیزیست که به ذهن شمای برابری طلب می رسد. اشکالش را بهتان می گویم. دخترعموی من ازدواج نکرده. آقا بالاسر ندارد. هرچه می خواهد می پوشد و خانه مجردی دارد و هر کجا دلش می خواهد می رود و از شوهر و فامیل شوهر هم پذیرایی نمی کند و دم به دم دوست پسر عوض می کند و خرج زندگی اش هم فوقش بشود ماهی یک میلیون یا بیشتر. خوب؟ خوب اگر بنده هم قرار بود خودم خرج خودم را بدهم و خودم خانه و ماشین بخرم و خودم کارهای خانه ام را بکنم (کارهای خانه ی یک آدم مجرد، یک سوم کارهای خانه ی آدم متأهل است. چون مهمان و فامیل شوهر هم ندارد که به خاطرشان بشور بساب کند)، و اگر قرار بود وظایف و خرج خانه را نصف به نصف به دوش بگیرم، پس اصلاً چرا شوهر کردم؟ فقط دنبال یکی می گشتم که جوراب هایش را از دور خانه جمع کنم و مدام توی سر خودم بزنم که برود حمام که ملحفه ها و بالش و تخت و پتو بوی گند نگیرد و مجبور نشوم هی بشویم شان و هی لیوان ها و ظرف های کثیفش را از دور خانه جمع کنم و زر زر مادرش را تحمل کنم که چرا بچه نمی خواهم و عیددیدنی فامیلش بروم که بهشان برنخورد؟
ریدم توی این زندگی متأهلی که من دارم. با این حساب بُرد با دخترعمویم است که از اول خودش را درگیر این بدبختی نکرده و خانم خودش است و به کسی هم جواب پس نمی دهد.
من حتی در خانه ی پدری هم هفته ای فوقش یک بار ظرف می شستم و اصلاً بلد نبودم ماشین لباسشویی را روشن کنم. غذا پختن را که اصلاً و ابداً بلد نبودم. حالا بیا ببین چه خرحمالی ای می کنم در خانه ی خودم! فقط روزی 10 بار کانتر آشپزخانه را دستمال می کشم. تازه بعد هم باید بروم سرکار و نصف خرج زندگی را هم بدهم؟ به ازای چه؟ اینکه شوهرم هم هفته ای یک بار در شستن ظرف کمکم کند یا ماهی یک بار توالت را به اسم شستن، کثافتمال کند؟ که مثلاً مهمان که می آید توی پذیرایی کمکم کند و بشقاب های میوه خوری را بچیند و چاقو را یادش برود و وقتی هم جلوی مردم بهش چشم غره می روم که چرا یادت رفت، همین مادر و خواهر خودم بگویند آخ آخ طفلک شوهرت. مرد که توی خانه کار نمی کند! این بیچاره همین قدرش را هم لطف می کند، پس بهش سخت نگیر و ازش مدام تشکر کن!
من نمی خواهم قاطی این بازی کثافت که دو سر باخت است بشوم. مدتی هست که به این نتیجه رسیده ام که کار کردنم بیرون از خانه، تماماً به ضررم است و شوهرم را روز به روز تن پرورتر و بی مسئولیت تر و خوش به حال تر می کند. پس من چه؟ باید دو شیفت تا 12 شب و حتی روزهای تعطیل مثل سگ، بیرون و درون خانه کار کنم و آخرش شوهرم بگوید درآمدم همین است که هست و بیشتر ندارم و می خواستی زن یک آدم پولدارتر بشوی. حتی سعی هم نمی کند که درآمدش بیشتر بشود. یعنی راحت با توجه به شغل فعلی اش، زمینه ی کاری امور حقوقی و قضایی را دارد و فقط کافی است به جای خایه مالی آدم های بی ربط، آدم مرتبطش را پیدا کند و ازش راهنمایی و کمک بگیرد و کمی هم درس بخواند و وکیل بشود و از این شغل و زندگی کثافت کارمندی نجات پیدا کنیم. اما به جایش آویزان من شده که دوره های بورس را بروم و باز دستش را به پول برسانم. انگار به این نتیجه رسیده که نمی تواند از پس هزینه های یک زندگی دونفره بر بیاید، حالا چه برسد به اینکه تصمیم می گرفتم یکی دو تا هم بچه بیاورم (که کاملاٌ هم حق داشتم و صغیر و کبیر ازم حمایت می کردند و خواسته ام یک چیز منطقی و حق طبیعی یک زن تلقی می شد و هیچ کاری هم از دستش بر نمی آمد که بتواند منصرفم کند). بعد این مرد حتی نمی تواند خرج خودمان دو تا را هم بدون آویزان شدن به این و آن بدهد. نمی دانم چرا اصلاً فکر کرد می تواند از پس تأهل بربیاید؟ آیا تا همین چند سال پیش وظیفه مردها تأمین هزینه های زندگی نبود؟ پس چطور شده که حالا هر مردی به خودش اجازه می دهد اعتراف کند که نمی تواند هزینه ی زندگی اش را بدهد؟ پس چرا می روید خواستگاری دختر مردم؟ پس چرا قوانین، هنوز قوانین 1400 پیش هستند و مردها همه جوره نسبت به زن اختیار دارند. اگر «اختیارات» هست، پس «مسئولیت» که ناشی از آن است چه می شود؟
توی سریال «ستایش 3» که همین روزها دارد از تلویزیون پخش می شود، می بینیم که دخترهای نره خر بیست و چند ساله، چون پدرشان مرده، باید بروند از پدربزرگی که اصلاً کاری برایشان نکرده و می خواهد سر به تنشان هم نباشد، اجازه ازدواج بگیرند. یا مثلاً پدربزرگی که خودش خانه ندارد و ورشکست شده و افتاده زندان، یکهو از وسط آسمان میفتد روی زندگی نوه های دختر و ادعای حضانت شان را می کند و می خواهد ببردشان پیش خودش! توجه کنید: دو تا زن بالغ بیست و چند ساله را! نه حتی دختر 9 ساله ای را که شما بهش مجوز ازدواج می دهید و او را واجد عقل و قدرت و اختیار و ازدواج و سکس می دانید.
بی فایده است. چیزی توی این جامعه و آن قانون تغییر نکرده و قرار هم نیست حالا حالاها تغییر کند. هنوز زن حق دوچرخه سوار شدن هم ندارد. هنوز سیگار کشیدن زن توی خیابان ممنوع است. هنوز مرد می تواند ادعا کند که زنش فرمانبردار نیست و خوب نیاز جنسی اش را برآورده نمی کند و حق دارد دوباره و چند باره ازدواج و صیغه و زنبازی و هرزگی کند.
هنوز از 1400 سال پیش چیزی برای زن ها عوض نشده. فقط ما نسل سوخته ای هستیم که این وسط، در حالی که هنوز برابری را به دست نیاورده ایم، جلوجلو باید هزینه اش را بدهیم.


چهارشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۹۸

459: چهار نشانه

ساعت یک و ده دقیقه شب (صبح) است و من دوست دارم چراغ را روشن کنم که صفحه کلید را بهتر ببینم و برای تغییر زبان یا پیدا کردن کلیدهای خاص، چند ثانیه بهش خیره نشوم تا چشمم را که از نور مانیتور زده شده، به تاریکی خو بگیرد و کلیدها را پیدا کند، اما چراغ را روشن نمی کنم چون مثل خواب که از سر آدم بپرد، انسجام افکار را از سرم می پراند و یادم می رود چه می خواستم بنویسم.
1. اخیراً با یک شاعره (چقدر از این «ه» تأنیث عربی متنفرم) در توییتر بحثم شد و آخرش با هم دوست شدیم. قضیه این بود که من ایشان را دورادور از همان دوران دانشگاه و از طریق بچه هایی که آن موقع پای ثابت جلسات شعر بودند می شناختم. نه اینکه دیده باشمش یا مثلاً مجموعه شعری ازش خوانده باشم. فقط اسمش را از ح.ی رفیق دوست پسر آن موقعم ص.س شنیده بودم. آن هم نه حتی به ذکر خیر، که قشنگ یادم هست ح.ی می گفت که این خانم شاعر (که آن موقع معروف هم نبود گویا) خیلی ادعایش می شده و... از این حرف ها. اما من حرف های شاعران را درباره همدیگر جدی نمی گیرم، برای اینکه شاعر عادت به غلو و وارونه کردن واقعیت دارد. اگر ح.ی گفته بود که خانم شاعر اصلاً هم چیزی نیست و فقط ادعا دارد، لابد بهش حسودی می کرده یا خانم شاعر بهش پا نداده یا حالش را یک جایی گرفته بود. مخصوصاً حرف مردها را درباره یک زن نمی شود جدی گرفت.
حالا از ح و ص خبر ندارم. همچنین از هیچکدام بچه های جلسات شعر آن سال ها. چون که من اساساً شاعر نبودم بلکه داستان نویس بودم و معدود دوستانی که از آن سال ها دارم هم همین بچه های داستان هستند. تازه آن هم دو سه نفر. دقیق تر بگویم دو نفر. ر.م و ح.م. با بقیه یا رابطه مان سرد شده و از هم دورادور خبر داریم یا کلاً به هم زده ایم. یا آنقدر معروف شده اند که دیگر مرا تحویل نمی گیرند. و از سال 1384 به بعد من دیگر همان داستان نویس هم که فکر می کردم هستم، نیستم، چون که داستانی ننوشته ام.  فقط نوشته های پراکنده از نوع وبلاگ و روزنوشت.
داشتم می گفتم که با بانوی شاعر سر این بحث مان شد که من یک اشاره ای در یک توییت کرده ام که فلانی را تصادفاً توی توییتر دیدم و خواستم فالو کنم که دیدم فقط توییت سیاسی می نویسد. ای کاش هنوز همان شاعر می ماند... و به بانو برخورده بود. بعداً فهمیدم که اصولاً به این حرف که شاعر، بهتر است برود همان شعرش را بگوید حساس است چون دیگران هم این را بهش گوشزد کرده اند. از طرفداران جناح های سیاسی تا شوهر خودش. بعد کمی بحث کردیم و ایشان علیرغم تصور من زود کوتاه آمد و موضع خشن و دلخور اولیه اش را تغییر داد و بعد هم در چت خصوصی بحث را ادامه دادیم و معلوم شد از نظر فکری و اخلاقی بسیار شبیه هم هستیم و ایشان فایل کتاب های شعرش را برایم ایمیل کرد و من هم سه تا داستانِ خودم که مورد علاقه ام است را برایش ایمیل کردم. خوب توقعی ندارم این دوستی خیلی پا بگیرد یا نزدیک تر از اینی که هست بشود. من اصولاً برای شروع دوستی آدم سرگرم کننده ای هستم اما به محض شروع، تمام انرژی ام را برای ادامه از دست می دهم و به غلط کردن می افتم و دست و پایم را درون لاکم جمع می کنم.
2. بعدش یک اکانت داستان های «نیویورکر» در توییتر چند روز پیش با سرچ همین کلمه «داستان» که در متن توییت یا منشن های من بوده به من رسیده بود و فالو کرده و من هم فالوبک داده بودم. امروز یک داستان از مجموعه نیویورکر ترجمه شده به فارسی معرفی کرده بود به نام «سخنرانی در مورد مصر» که الان خواندمش. این داستان از نویسنده فرانسوی-آمریکایی کامیل بورداس 32 ساله هست. و چیزی که من را به شدت افسرده کرد این بود که این خانم هفت سال از من کوچیکتر است و ذهنش اینقدر عمیق و با تجربه و غنی هست. آنوقت من نمی توانم از اینهمه تجربه ی زندگیم، یه داستان به این عمق بیرون بکشم و بنویسم. فقط یه مشت توییت احمقانه که راحت فراموش می شوند و رزومه محسوب نمی شوند.
داستان درباره رازداری و افسردگی بود. پدر خانواده خودکشی می کند و مادر در یک تصمیم آنی برای اینکه دخترش را  از سایه ی افسردگی مصون نگه دارد، دلیل مرگ پدر را از کودک پنهان می کند. فقط به این امید که شاید افسردگی ژنتیک نبوده و تلقینی باشد و بتواند به این وسیله از دخترش در مقابل آن دفاع کند. اما دختر از همان کودکی دچار افسردگی و بدبینی نهفته است و مادر قادر به دیدن آن نیست. چیزی که شاید اگر مادر آن را می پذیرفت، بهتر می توانست درمانش کند و به دخترش کمک کند. اما به جای آن یک شکاف عمیق از دروغ و تظاهر میان خودش و دخترش ایجاد کرده که دختر را بیشتر به سمت تنهایی و افکار منفی سوق می دهد. تنهایی، چیزی که در پسزمینه ی داستان جریان دارد و آدم مستعد افسردگی را افسرده تر می کند. علی الخصوص آنجا که می فهمیم مادر هرگز آنقدر پدر را نشناخته که متوجه دلیل ناراحتی و نارضایتی اش بشود و خودش را چندان درگیر مشکل او نکرده. کاری که دوست پسر دختر با او می کند و به راحتی به او می گوید که او زیادی افسرده و غمگین است و دوستی اش را باهاش به هم می زند و با کس دیگری وارد رابطه شده و با او ازدواج می کند و دختر را تنها می گذارد. تنهایی. درک نشدن. بی تفاوتی دیگران. اینها کلید درک افسردگی و خودکشی است.
3. دیگر اینکه یک پسری طبقه ی بالا، واحد روبروی ما زندگی می کند که موزیسین است و دقیق نمی دانم در چه سطحی است ولی می دانم شاگرد می گیرد و خوش لباس و تمیز است و از فرق سر تا نوک پا با اهالی دیگر ساختمان فرق دارد. القصه من یک بار که با لباس فاطی کماندویی محل کارم به خانه رسیده بودم و خسته و عصبی بودم و احتمالاً به خاطر ظاهر خجالت آورم هم بدخلق و برج زهرمار بودم، ناراحتی ام را سر این بیچاره خالی کردم. یک لحظه توی پارکینگ دیدمش و ازش پرسیدم که آیا ایشان فیلتر سیگارش را پای راهپله می اندازد؟ آن بنده خدا هم سعی کرد از فرصت استفاده کند و به یک نفر از این ساختمان خراب شده بگوید که کیست و چکار می کند و چقدر دارد اینجا حیف می شود، بلکه برایش بیشتر احترام قائل شوند. گفت که دوست سیامک عباسی است و ایشان هم وقتی آمده بوده به خانه اش، از کثیفی و بی نظمی ساختمان تعجب کرده و... اینکه موزیسین است و شاگرد دارد و با این وجود اصلاً سر و صدا نمی کند و در عوض آن آقای عصبی و دیوانه ی طبقه ی بالایش، خیلی سر و صدا می کند و... من هم ایستادم و ایستادم تا حرف هایش تمام شد، بعد با قیافه ی پوکر فیس و «خب به من چه» ای برگشتم بهش گفتم: اوهوم. پس شما فیلتر سیگار نمیندازین و در پارکینگ رو باز نمی ذارین دیگه؟ و بدین ترتیب ریدم به سراپای آن طفلک و ذوقش را کور کردم.
خلاصه اینکه الأن چند وقت است که یک نفر زیر پنجره می ایستد و چند دقیقه صدای موسیقی ضبط ماشینش با صدای بلند پخش می شود و من اولش از این قضیه خیلی عصبانی می شدم و می خواستم سرم را بیرون کنم و فحشش بدهم و بهش بگویم که این نشانه ی بی فرهنگی است که آدم صدای ضبط ماشینش را با شیشه ی باز اینقدر بالا ببرد... که متوجه شدم این قضیه زیاد تکرار می شود و موزیک ها هم ... ای، بدک نیستند و حتی بعضی هایشان را دوست دارم. چند بار هم این بابا را در حالی که ماشینش را روی پل پارک کرده بود که داخل بیاورد یا بیرون ببرد دیده بودم و خلاصه امروز که دقت کردم مطمئن شدم که خودش است. چون دو دقیقه بعد از شنیدن صدای بلند موزیک ماشین، صدای باز کردن در پارکینگ آمد.
امروز به ذهنم رسید که چرا این آدم با این روحیه لطیف و ذوق هنری باید توی طویله ی این ساختمان نزدیک من زندگی کند و من مثل گاو بیایم و بروم و بهش نگویم که درکش می کنم و موزیک هایش را دوست دارم و ازش نخواهم که یک سلکشن خوب موزیک بهم بدهد؟ چرا آدم ها باید اینقدر تنها باشند و وانمود کنند همدیگر را درک نمی کنند و بعد مثل توییتر و فضاهای دیگر مجازی، یکهو بشنویم آدم پشت یک اکانت مجازی که سالهاست می شناختیمش، خودکشی کرده و دیگر نیست؟
بعد از صحبت با بانوی شاعر و خواندن داستان بورداس و تصمیم بر صحبت با پسره ی طبقه ی بالایی، احساس کردم اتفاقی دارد در من می افتد. آن انگیزه ی تغییر که منتظرش بودم انگار در تلاقی این اتفاقات، شکل گرفته و در من جرقه زده.
4. اتفاق زیبای دیگر، شروع شدن پاییز است. پاییز فصل من است. حتی بهار هم نه. با اینکه متولد اردیبهشت هستم، با بهار ارتباط برقرار نمی کنم. بهار زیادی عجول و لوس و همه پسند است. من پاییز را ترجیح می دهم. پاییزهای درکه و جمشیدیه. پاییزهای خیابان انقلاب. پاییزهای کلاس نقاشی و نوشتن. پاییز به من انگیزه ی هر جور شروعی را می دهد همیشه. شاید به خاطر همین است که امروز حس کردم دیگر تمام دلایل شروع یک فصل جدید از زندگی ام را دارم و باید دوباره شروع به تولید کنم. نقاشی. نوشتن. هر چیزی.
راستی فردا قرار است با برادر شوهرم برویم قزوین برای گردش و سفر یک روزه. و الان ساعت دو است و من باید بروم بخوابم که صبح بتوانم بلند شوم.

458:مصائب وارد کردن فایل بکاپ وبلاگ های قبلی


ساعت یک صبح است و از خانه ی مادرشوهرم آمده ایم. معده ی بی صاحبم یک هفته است درد می کند و امشب دیگر دارد خیلی اذیت می کند. احساس می کنم برعکس هرشب این ساعت، خوابم می آید اما دلم نمی خواهد بخوابم. چون که شب حیف است برای خوابیدن. روز این شوهر همش بیخ گوش من حرف می زند و غذا می خواهد و مزاحم می شود و هی الکی صدایم می کند. بعد کارهای خانه هم هستند. شب کسی کاری به کار آدم ندارد. چند ساعت بدون سر خر برای خودت با تمرکز کامل کار می کنی. فایل های قدیمی روی کامپیوتر را به این لپتاپ منتقل کرده ام و حالا باید مرتب و فولدربندی شان کنم. تازه کار عکس ها تقریباً تمام شده. حالا نوبت منتقل کردن آرشیو وبلاگ قدیمی ام به یک وبلاگ مخفی جدید است. این کار را برای چه می کنم؟ چون که فقط یک جا باشد که این نوشته ها حفظ شوند و یک روزی برگردم و بخوانم و ببینم «که بودیم و که هستیم»؟ بعد این داستان منتقل کردن فایل بک آپ بلاگفا به بلاگر پدر مرا در آورد. چون که سیستم تخماتیک سرویس های ایرانی اینقدر مسخره است که یک فایل xml درست و حسابی بهت نمی دهد که قابل انتقال به هر سرویس دیگری باشد. یک فایل متنی می دهد که فقط توی همان بلاگفا یا مثلاً پرشین بلاگ قابل خواندن باشد. بعد تازه برای من که چند سال پیش وبلاگ را حذف کرده ام، حتی سیستم بلاگفا فایل های قدیمی خودش را هم نمی خواند! یعنی آرشیو قدیمی من قابل برگرداندن به همان بلاگفای گه مصب با همان سیستم ناقصی که حتی قابلیت مخفی کردن یا محدود کردن خواننده ها را هم ندارد، نیست. خلاصه اینکه بعد از چند روز زیر و رو کردن کل نت، به این نتیجه رسیدم که تنها و تنها راه باقیمانده، همان کپی کردن دانه به دانه ی پست ها بدون انتقال کامنت ها و باقی چیزها، و با تغییر دادن تاریخ هر پست به صورت دستی و دوباره تنظیم کردن فونت و باقی چیزها، می باشد، و راه دیگری غیر از این بدبختی نیست.
خلاصه اینکه برای خودم  خوشحال بودم که از 208 پست اولین بک آپ، الساعه با شب بیداری های دو سه هفته ای، توانسته ام 160 تا را به رنج بسیار انجام بدهم، و فقط مانده حدود 50 پست. اما زهی خیال باطل. تازه متوجه شدم وبلاگ جدیدم در واقع فقط از پست 270 به بعد را دارد. در واقع تعداد پستی که من باید با این مصیبت وارد کنم،  270تا است و الساعه 120تایش مانده!
الان باز دارم می گردم ببینم می توانم فایل بک آپ این سرویس آخری یعنی وردپرس را که خودش خارجی و درست درمان هست وارد این بلاگر کنم یا نه. اگر بشود به گمانم لااقل یک بخش بزرگی را می توانم بدون بدبختی منتقل کنم. ولی اینطور که به نظر می آید امکان ندارد. چون این بیلبیلک انتظار ایمپورت همینجوری دارد می چرخد و اصلا به نظر نمی آید تصمیم داشته باشد تغییری کند یا چیزی را ایمپورت کند. نخیر. آخرش دست خودم را می بوسد.
دیگر دارد به خرخره ام می رسد از دست  این سیستم های دیجیتال. کارشان فقط پراندن فایل ها و دیلیت کردن بدون بازگشت و سوختن هارد و ویروسی شدن و کوفت و زهرمار است. حالا اگر این مزخرفات را توی یک دفتر نوشته بودم، تا ابدالدهر عین سریش بهم چسبیده بودند و از بین هم نمی رفتند.

پنجشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۹۸

457: بعضی چیزها درباره ی خواهرم


خواهرم و برادرم و پدر و مادرم پاشده اند مثل هر سال بدون من رفته اند شمال. حالا من از دست برادرم ناراحت نیستم. چون او هم از دورهمی و شلوغی خوشش می آید و توی این جریان هم دخیل نیست. در واقع این ماجرا زیر سر خواهرم و شوهرش است که هرسال و هرسال به مدت پانزده سال است دارند این کار زشت را می کنند و کسی هم چیزی بهشان نمی گوید. چرا؟ چون پدر و مادرم را هم با خودشان می برند. چرا می برند؟ چون ماشین نداشتند و حالا هم که دارند راننده ی جاده نیستند و می خواهند با ماشین پدرم بروند و آنجا هم مادرم بچه شان را سرگرم کند و  خودشان راحت باشند. حالا چرا دو سال است برادرم را هم با زن دومش دارند می برند؟ (یک بار هم با زن اولش بردند.) این دقیقاً همان جاییست که من آمپر چسباندم و دیگر برایم قابل تحمل نیست. برادرم شلوغ و سرخوش است و دست به جیب (برعکس برادر کوچکترم). زنش هم ساده و کاری و بی حرف و حدیث است و هرچه این خواهرم در حقش دغلبازی در بیاورد، او روی خوش نشان می دهد و بهش برنمی خورد و جواب نمی دهد. ماشینش هم کولر دارد و به اندازه ی پدرم هم توی مسیر زر نمی زند و روی اعصاب نمی رود. پس کیس ذخیره برای سوءاستفاده است. یعنی خواهرم (که تقریباً هر کسی را بخواهد سر انگشتش می چرخاند و با زبانش مار را هم از لانه بیرون می کشد و هرکسی را بخواهد در جهت نفع خودش به کار می کشد، تا حالا موفق شده پدر و مادرم و برادرم و زنش را که به جز نداشتن آزار، ساده و اهل کولی دادن هم هستند، به خدمت خودش وادارد.
خواهرم اصولاً شخصیت خاصی دارد. خوبی هایی هم دارد اما بدی هایش اینقدر زیاد شده که دیگر به تحمل کردنش نمی ارزد.
شوهرش شهرستانی است و برادر ناتنی شوهر عمه ام است و از همان اول کلاً با خانواده اش قطع رابطه کرده و پایشان را بریده. آنها هم حالا یا کلاً اینطوری هستند یا به خاطر اخلاق این باهاش قطع رابطه کرده اند، که انگار چندان بدشان هم نمی آید و پیگیری خاصی هم ندارند برای ارتباط بیشتر. فقط سر مرگ پدرشان زنگ زدند به این که بیا سهمت را از هزینه کفن و دفن بده. همین.
حالا خواهر من که از اول از شر فامیل شوهر به کل راحت بوده و 18 سالش بوده که با یک خراسانی نچسب خسیس ازدواج کرده، کم کم اخلاق خودش هم عوض شده و شبیه شوهرش شده و انگار به مذاقش بد هم نیامده که به تبع آن با فامیل خودش هم قطع رابطه کند. حالا قطع رابطه که نه. بالاخره برای بزرگ کردن بچه اش به پدر و مادرم نیاز داشت. هرازگاهی هم برای کارهای فنی و ساختمانی و کابینت و کمددیواری و جوشکاری و ماشین خریدن و از این جور کارها که شوهرش عرضه اش را ندارد و نمی خواهد پولی هم بدهد، آویزان برادرهایم می شود. برادر کوچکه زن پاچه ورمالیده ای گرفته که حریف خواهرم می شود و نمی تواند سر زن او کلاه بگذارد و زنه از حلقومش بیرون می کشد. برادرم هم چون زن ذلیل است، به تبعیت از زنش، گاه به گاه می زند توی پوز خواهرم و حالش را می گیرد. می ماند برادر بزرگه و من. برادر بزرگه زیاد توی این باغ ها نیست. یک زن ساده و پخمه هم گرفته که فقط دوست دارد دور و برش شلوغ باشد و رفت و آمد و بریز بپاش یکجانبه هم که شده بکند. اصلاً حالیش نیست که خواهرم نه دعوتش می کند و نه جواب محبت هایش را می دهد و فقط بلد است هر موقع به برادرم احتیاج دارد برایش زبان بریزد و ازش سوءاستفاده کند. من هم شوهری به پخمگی زن داداشم دارم که این هم 8 سال است هرچه توهین از خواهرم و شوهرش و بچه اش می بیند، باز هم پی رفت و آمد است و پوستش کلفت است. به عنوان مثال وقتی خواهرم دنبال خانه می گشت، سه ماه هفته ای سه چهار شب شام خانه ام آویزان بود و من هم خم به ابرو نمی آوردم. وقتی هم اثاث کشی کرد من و شوهرم تنها کسانی بودیم که سه روز رفتیم کل اثاثش را برایش چیدیدم و آمدیم. آنوقت وقتی من افتادم پی خانه، خواهرم فقط یک هفته روزی یکی دو ساعت مرا با ماشینش برداشت و توی بنگاه های محلشان چرخاند و وقتی هم دید پولمان به محل آنها نمی رسد، کلاً بی خیال قضیه شد. حتی یک وعده هم شام مهمانم نکرد که مثلاً جبران آن سه ماه را بکند.
از دیگر قشنگی هایش این است که از هر ده بار که شام و نهار خانه ات باشد، یک بار نهایتاً به زور دعوتت کند. اگر هم مدتی دعوتش نکنی که مثلاً خرفهم اش کنی، او هم متقابلاً اصلاً به روی خودش نمی آورد که یعنی به تخمم. اصلاً از رو نمی رود. همین الان یک سالی می شود که تقریباً دیگر محلش نمی گذارم و زیاد دعوتش نمی کنم. اگر بگویی به روی خودش آورده، عمراً! همینطوری خوشتر است.
قضیه سر یک پاوربانک شروع شد. قبلش هم ازش دلخوری زیاد داشتم. یعنی وقتی اینقدر به یکی حال می دهی و همش خانه ات شام و نهار پلاس است و برای بچه اش چیز میز می خری در حالی که خودت بچه ای نداری که جبران کند، بالاخره صبرت تمام می شود و منتظر می شوی ببینی او در جواب چکار می کند. بعد درست وقتی که انتظار داری بالاخره از رو برود و یک جایی سعی کند یک حالی بهت بدهد، سر یک سفر مشهد که بهش رو می اندازی که پاوربانک بیست تومانی هدیه از طرف اداره ی شوهرش را بهت چند روز قرض بدهد، اولش بهانه می آورد. بعد هم که پافشاری می کنی و رک بهش می گویی که پای آبرویت پیش شوهرت در میان است و قسم  خورده که تو پاوربانک را نمی دهی، اولش قبول کند و دو سه روز بعد باز زنگ بزند پررو پررو بگوید که نمی تواند بدهد... دیگر آن روی سگت را بالا می آورد. هرچه هم پوست کلفت و احمق باشی، بالاخره کم می آوری. بعدش هم دو سه بار دیگر داستان هایی شبیه این تکرار شد و هی مرا فروخت و پشت سرم به پدر و مادرم دروغ بافت و بدگویی کرد و هی برایم پررو بازی در آورد و هی هر بار حرفمان شد درآمد توی روی من که ازش پنج سال بزرگترم پاچه ورمالیدگی کرد و کسشر به هم بافت که من سر جهیزیه اش نیامده ام بچینم و سر سیسمونی اش فلان جا بوده ام و خودش را با بچه ی ده روزه آواره ی خیابان ها کرده ام و من هم هرچه گفتم که اینطور نبوده (در واقع 6 ماه خانه ی پدرم پلاس بوده و سر گرمای تیر و مرداد هم نمی گذاشته کولر را روشن کنیم که بچه اش سرما نخورد و من مجبور شده ام پنکه را شب تا صبح روی خودم بزنم که حاصلش شده این گرفتگی ده ساله که هر وقت سرما بهش بزند دوباره زیر دنده هایم می گیرد و نفسم را بند می آورد ) قبولدار نشد و باز حرف های قدیمی و تخیلی اش را تکرار کرد. تا اینکه به زبان عامه، مهرش از دلم رفت. نسبت بهش سرد شدم. آن حس خواهرانه و احساس رابطه ی ناگسستنی خونی را از دست دادم. حس کردم خواهری که همیشه شوهرش را به من ترجیح داده و توی پانزده سال زندگی مشترکش یک بار مرا به ویلایی که از طرف اداره هر سال بهشان توی شمال و شهرهای دیگر می دهند، دعوت نکرده، خواهری که هیچوقت با من برای خرید عید یا هر نوع  خرید دیگری نیامده، هیچوقت برایم وقت نگذاشته، باغ گل و پارک جنگلی و تمام تفریحات و مسافرت هایش را با آدم های دیگر می رود و همیشه دارد مرا می پیچاند، خواهری که وقتی من یک جراحی بدون بیهوشی سرپایی کردم که تا یک هفته حالم بد بود، دو روز به من سر نزد و روز سوم دست خالی آمد خودش را نهار انداخت و بدون حتی یک کمک توی غذا پختن یا کار خانه ام، سرش را توی گوشی اش کرد و بعد هم رفت(در حالی که دوستانم همان روز اول به دیدنم آمدند و چقدر تعارف جدی کردند که بیایند کمکم)، خواهری که حتی وقتی دارم تلفنی باهاش حرف می زنم، مدام دارد با دختر ده ساله اش یا شوهرش حرف می زند و یا تلفنش پشت خطی دارد و تا بوق می خورد سریع از من می خواهد قطع کنم و بعداً بهم زنگ بزند و مرا این طرف خط به تخمش حواله می کند و بعد هم که تلفنش تمام شد زنگ نمی زند... چجور خواهری محسوب می شود؟ اصلاً چنین موجودی، با ارفاق، دوست غیرصمیمی یا حداکثر فامیل دور سالی یک بار محسوب می شود. چرا من باید وقتی برایش صرف کنم یا بهش تلفن بزنم یا سعی کنم باهاش صمیمی بشوم؟
خواهرم بین اطرافیانش (چه خانواده و چه دوست قدیمی و جدید) دنبال سوءاستفاده می گردد. هر زمانی هم احساس کند طرف خسته شده و دیگر لحنش طلبکارانه شده یا دیگر خوب شیر نمی دهد، می فهمد وقتی فلنگ را بستن است و درنگ نمی کند. قضیه را هم اینطور تعریف می کند که: طرف همش آویزان بود که شام و نهار بروم خانه اش یا بیاید خانه ام. من هم که همیشه خانه ام کثیف و به هم ریخته است، حوصله و وقتش را نداشتم و باهاش کات کردم.
حالا اینکه قبلش همش داشت از شام و نهارها و حتی صبحانه هایی که سر یارو خراب شده بود می گفت، یا اینکه چقدر با ماشین دنبال بچه اش آمده و برده مدرسه و استخر و پارک و کوفت و زهرمار، یا چقدر بهش وسایل ریز و درشت و هدیه داده، اصلاً مهم نبود. به محض اینکه طرف انتظار پاسخ می داشت، از نظر ایشان «آویزان» و «سریش» تشخیص داده می شد و باید باهاش کات می کرد.
به این نوع زندگی می گویند «زندگی انگلی». انگل به موجود زنده ی دیگر می چسبد و خونش را می مکد و از بدنش استفاده می کند و به محض اینکه احساس کرد منابع رو به پایان است و بدن موجود ضعیف شده، ولش می کند و به سراغ موجود بعدی می رود. هیچ چیزی هم در عوض به آنهایی که ازشان استفاده می کند، نمی دهد.
تازگی حس می کنم خواهرم هیچ محبت واقعی به کسی ندارد. تمام احساساتش مخلوطی از عقده های کودکی و نفرت و سودجویی و موذیگری است. حتی احساسش به مادرم که وانمود می کند دوستش دارد و دلش برایش می سوزد، ناشی از سودجویی است. چون حتی حالا که خانه ی مادرم نزدیکش نیست که هر روز نهار سرش خراب بشود، باز هم یک روز در میان آنجاست. بهانه اش هم این است که آمده ام توی جابجایی وسایل اثاث کشی هفته ی پیش کمک کنم. سر اثاث کشی پارسال شان هم دو ماه هر روز آنجا بود به همین بهانه. انگار که جمع و جور کردن یک خانه بعد از اثاث کشی، یک هفته بیشتر باید طول بکشد.
گاهی به خودم می گویم چشمت کور. تو هم مثل او باش. بعد می بینم من نمی توانم. به چند دلیل:
اول اینکه برای وقت خودم و شخصیتم احترام قائلم. هیچوقت نمی توانم به خاطر یک بشقاب غذا، خودم را آویزان مردم، حتی مادرم، بکنم. مثلاً اینکه در خانه ی پدر و مادرم معمولاً بهم بی احترامی می شود. پدرم هیچ مراعاتی نمی کند. کاملاً خودخواهانه برخورد می کند. رفتارش با دیگران کلاً روی اعصاب و غیر قابل تحمل است. فوقش بشود ماهی یک بار به مدت دو ساعت تحملش کرد. آنوقت من اگر از گرسنگی در حال مرگ باشم و فقط دو جا توی دنیا غذا باشد آنهم خانه ی پدرم و یک غار بومی در بیابان های استرالیا، سریع چمدان می بندم و یک بلیت برای استرالیا می گیرم.
دوم اینکه حوصله ولگردی الکی توی این گرما یا مثلاً سرمای زمستان را ندارم. کلاً حوصله الکی شال و کلاه کردن و هی سلام و علیک کردن و وراجی بیخودی با مردم سر یک وعده غذا را ندارم. ترجیح می دهم یک لقمه نان و پنیر بخورم و نروم خانه ی مردم کباب بخورم. حتی بارها سر این قضیه ی شکم پرستی به شوهرم غر زده ام که چرا باید برای یک افطاری مفت که مثلاً یک کباب کوبیده ی لاستیکی کوفتی هم بدهند، پا شود تا آن سر شهر برود و خودش را تا ده یازده شب الاف کند تا به خانه برسد؟ شکم مگر چقدر ارزش دارد؟ آن کباب کوبیده، تا برسد به خانه، نصف فرایند هضمش را هم گذرانده و تبدیل به نیمچه گه شده است. آیا چنین چیز بی ارزشی، باید نصف روز آدم را تلف کند و به خاطرش تا آن سر شهر برود؟
سوم اینکه زبان چرب و نرم و سیاست خواهرم را ندارم و نمی توانم حتی برای چیزهای مهم تر از این (مثل شغل و حفظ زندگی زناشویی ام) شیرین زبانی و چاپلوسی و دروغ گویی کنم. اصلاً به خاطر غرور یا هر چیزی که هست، این چیزها منطقاً توی کت من نمی رود و باهاش کنار نمی آیم. حتی اگر شوهرم هم این صفات را داشت، نمی توانستم دوستش داشته باشم و احترامم را نسبت بهش از دست می دادم.
بعضی آدم ها سگ ها را دوست دارند.
بعضی آدم ها گربه ها را.
به نظرم مسأله ی اصلی در انتخاب این دو حیوان خانگی، مسأله ی اصلی در کلیه روابط انسانی است. به این معنی که نصف آدم ها، مدل من هستند و برای معاشرت، آدم های مهربان و صادق و باوفا و آرام و خسته کننده را ترجیح می دهند. نصف دیگر آدم ها هم مثل خواهرم و برادر بزرگترم و ح هستند و برای معاشرت، شلوغی و تفریح و بازی و سرگرم کنندگی را در اولویت معیارهایشان قرار می دهند.
برای من آدم آویزان و وقیح و پررویی که تنها خاصیتش این است که اهل شیرین زبانی و شلوغ کاری است و باهاش خوش می گذرد، فاقد ارزش و احترام است و نمی توانم بابت اینکه سرگرمم کند، نانش را بدهم و تحملش کنم. من سلطان نیستم که دلقک بخواهم.
خواهرم به واقع هیچ کدام از ویژگی هایی را که از یک دوست یا خواهر انتظار دارم، ندارد و رفتارش مدام دارد آزارم می دهد.
مدام حس می کنم دارد زیرابم را پیش والدینم می زند و برعکس ظاهرش که انگار همیشه طرفدارم است، پشت سرم مدام دارد بدگویی می کند. همین تازگی بود که باز داشت چسناله های قدیمی اش را درباره اینکه من با بچه ی ده روزه آواره ی خیابانش کرده ام از سر می گرفت که با اشاره به اینکه «اگر تو یادت رفته، من وبلاگی دارم که تویش خیلی چیزها توی همان روزها نوشته ام و برای اینکه بدانیم حرف کداممان درست است، می توانیم بهش مراجعه کنیم» دهانش را (احتمالاً برای همیشه!) بستم. اگرنه نمی دانم تا کی می خواست این دروغ ها را پیش همه به هم ببافد و مرا شمر و یزید و حرمله جلوه بدهد.
دیروز «ن» همکار سابقم که زن خیلی خوب و رفیق باوفا و با مرامی است بهم گفت که حامله است. توی فکر افتادم که حالا که شاغل نیستم و توی خانه ام، یک ماه دیگر که هوا یک کم خنک تر شد، شروع کنم تا زمان زاییدنش مدام بهش سر بزنم و هر کاری از دستم بر می آید برایش بکنم. من که برای خواهر خودم کار چندانی نکردم. چرا؟ چون آن موقع مجرد بودم و سرم توی حساب نبود و خواهرم هم پدر و مادرم را حی و حاضر داشت و تا پنج سالگی رسماً بچه اش را برایش بزرگ کردند و آنقدر همش سرمان خراب بود که من بیشتر از دست خودش و شوهرش فراری بودم و نسبت بهش حسی را داشتم که آدم به یک  مهاجم و مزاحم همیشگی دارد. چطور می توانستم حس خوبی بهش داشته باشم؟ به خواهری که قبل از حاملگی اش هم برایم گه خاصی نخورده بود و رفتارش همین و همش دنبال کون شوهرش بود و حتی یک بار بهم گفت که فلان مانتویم را وقتی می روم خانه شان نپوشم چون شوهرش گفته که ما در خانه سازمانی زندگی می کنیم و برای من بد می شود. یا یک بار دیگر که بهش می گفتم بیاید با هم برویم خرید عید. برگشت رک و راست زل زد توی چشمم و بهم گفت که شوهرش گفته هرچه را با فلانی بخری، نمی گذارم بپوشی و می ریزم دور. چون فلانی جلف و قرتی است.
بعد یک چیز دیگری که الان ازش یادم آمد و خیلی روی اعصابم است، این است که قبلاً همش داشت از دست شوهرش می نالید و می گفت که می خواهد طلاق بگیرد و از اخلاق های بد شوهرش می گفت. به محض اینکه من دوبار پیشش درددل کردم و از بدی های شوهرم گفتم، یکهو رفتارشان عوض شد و حالا دیگر همین مانده که جلوی ما همدیگر را بکنند. رسماً به هم درِ کونی می زنند و عین تازه عروس و دامادها، مدام به هم آویزانند و برای هم عشوه و ادا می آیند و قربان صدقه ی هم می روند. همین رفتارهایشان شوهر مرا هم حساس کرده و روی رابطه ی ما اثر گذاشته و باعث می شود شوهر من چشمش که به اینها می افتد بدعنق و غرغرو و گند اخلاق بشود و اینقدر روی مخ من برود که دعوایمان بشود. بعد اینها هم هی بیشتر خوششان می آید و از دعوای ما کیف می کنند و بیشتر بهش دامن می زنند. من هر چقدر هم با شوهرم مشکل داشته باشم، به اندازه ی مشکل خواهرم نبوده و نیست. بعد همین خواهر که تا حالا داشت درباره ی طلاق برای من چسناله می کرد، حالا دعوای ما را تماشا می کند و ناخن می زند و ته دلش ریز ریز می خندد. من حتی اگر بخواهم طلاق هم بگیرم به کسی مربوط نیست که بخواهد باعث دعوای بیشتر ما بشود یا از دعوای ما خوشحال بشود. زندگی خودم است و تمامش به خودم مربوط است.
همین چیزهاست که باعث شده روی تصمیمم درباره ی بهم زدن رابطه ام با خواهرم جدی تر بشوم. می گویم بهم زدن، چون صورت دیگری نمی تواند داشته باشد. وقتی با هم رفت و آمد نکنیم. وقتی با هم خرید نرویم. با هم مسافرت نرویم. وقتی فقط خانه ی پدر و مادر و بقیه همدیگر را ببینیم، دیگر چه رابطه ای می ماند؟ کم کم همین احترام ظاهری و کج دار و مریز هم از بین می رود و رویمان به هم باز می شود و حرف های نگفته را می گوییم و بعد هم کات می کنیم. من فقط حوصله ی سلیطه گری و جیغ جیغش را موقع دعوای نهایی ندارم. واقعاً ترجیح می دهم این قسمت را بپرم. چون این  اتفاق اجتناب ناپذیر است، ولی حوصله ی مراحلش را ندارم. کاش بخوابم و بیدار بشوم و همه چیز تمام شده باشد و همه هم درباره ی این جریان خفه بشوند.

دوشنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۹۸

456: عمو ویگیلی و منیژه و ح.ن


من دیشب به قدر یک جنگ هشت ساله خون از دست داده ام. هر دو ساعت هراسان از خواب پریده ام و به توالت دویده ام و نوار بهداشتی عوض کرده ام. جوری از من خون رفته که الآن یک حالت روحانی بین مرگ و زندگی دارم. واقعاً حس می کنم تمام دست و پا و تنم گزگز می کند و چشم هایم نورهای گریزان توی  هوا می بیند.  دلیلش هم فیبروم و افتادگی رَحم است. افتادگی هم مال آسم و سرفه های همیشگی است.
شاید برای همین وقتی همان دیشب یاد ح.ن افتادم، قبل از هر چیزی متوجه حال و هوای عرفانی و نورانی اش شدم. یک هاله ی نوری دور خودش دارد. آدم خاصی هست. حتی ده سال پیش که وبلاگش را می خواندم، بین آن همه آدم حس می کردم این یکی نور بالا می زند. توی توییتر سرچش کردم و متوجه شدم بلاکش کرده ام. من فقط به دو دلیل بلاک می کنم: نخواهم یکی را ببینم، یا نخواهم یکی مرا ببیند. در مورد ح.ن مورد دوم صادق است وگرنه خودم خیلی دلم می خواهد نوشته هایش را ببینم. بین این بچه های وبلاگ نویس که هنوز گوشه و کنار می بینم شان، ح.ن کسی است که هنوز خودش را از دست نداده. یک جایی ته خودش زنده است. یک نوری ته راهروی تاریک رفتار علی السویه اش می بینم که انگار پدر ژپتو ته دالان تاریک شکم نهنگ، شمعی روشن کرده باشد و بعد از سال ها هنوز آنجا زنده باشد.
ح.ن مثل من است. کلماتش. شخصیت اش. اما نمی توانم بهش بگویم. مثل دو قطار شیشه ای در دو ریل موازی هستیم. واگن های او کمی جلوتر از من است و من هرگز نمی توانم در حال حرکت با همین سرعت ثابت، خودم را به واگن اولش برسانم. حتی اگر موازی و کاملاً کنار هم حرکت می کردیم هم جنس شیشه ای و غیر قابل انعطاف مان نمی گذاشت سرمان را به سمت هم برگردانیم. ما در زمان منجمد شده ایم. مثل ساس هایی درون کهربا.
ح.ن خیلی خوب است. روح کودکانه و پاکی دارد. از پشت آنهمه ریش و پشم و غرور و سکوت، یک شازده کوچولو دارد روی سیارک خودش تک و تنها زندگی می کند و کسی را هم به سیارکش راه نمی دهد. نقش دوست دخترش را نمی دانم. او هم آدم خاصی است. شخصیت عصبی و خل و چل و عجیبی دارد. جرأت نزدیک شدن بهش را ندارم. ترجیح می دهم همانطور که از خودش، از دوست دخترش هم فاصله بگیرم. رابطه ی عجیبی دارند. من نمی فهمم اش. فقط این را می فهمم که دختره هیستریک است. و تجربه ی دعوا با شین و زن هیستریک اش، این را بهم فهماند که نزدیک آدم های عصبی و دمدمی مزاج نشوم. من آدم های آرام و ثابت را ترجیح می دهم.
دیشب خواب منیژه.چ را دیدم. یک دختری توی دانشگاه مان بود که مثل من همه فکر می کردند با آن اعتماد به نفس و دل و جرأت و شخصیت اعتراضی، آخرش یک چیزی می شود. بعدها فهمیدم کارمند شده. مثل من که بعدترها شدم. و حسابی لاغر شده بود. آن سال های دانشگاه مد بود دخترها سایه های رنگین کمانی و علی الخصوص سبز-آبی عجیب و غریبی پشت چشم هایشان می زدند اما به فکر پوست شان نبودند. روی همان پوست های آفتابسوخته و زرد خودشان سایه های رنگین کمانی می زدند و دور چشم شان را سبز می کردند و ابروهایشان را نازک و کمانی و رژلب های براق و مایع می زدند و شلوارهای کوتاه می پوشیدند. عین جنده های کتک خورده آرایش می کردیم آن سال ها. حالا اما دخترها بیشتر عمل جراحی زیبایی می کنند و گونه های برجسته و دماغ های کوچک که پشت تپه های گونه ها و لب های پروتزی و بوتاکسی شان گم می شود. و آرایش های گریمی می کنند. حالا دخترها توی عکس ها دست کم تمیزتر به نظر می رسند. اما دخترهای آن سال ها راحت تر می خندیدند و لبخندهایشان سنگی نبود. با همان مژه های به هم چسبیده و خط چشم های ناشیانه و رژلب های برق برقی، از ته دل می خندیدند. چون که پسرها هنوز برای دخترها احترام قائل بودند و هنوز عاشق می شدند و هنوز ناز می کشیدند. الآن چی؟ پسرها محل سگ به دخترها نمی دهند. وقتی کافه می روند، نوبتی حساب می کنند و هدایای گرانقیمت از دخترها طلب می کنند. موقع خواستگاری هم برای دخترها شرط و شروط می گذارند. اینطوری است.
خلاصه منیژه از آن دخترهای ذاتاً بَرنده به نظر می رسید. جنگنده و وحشی و با اعتماد به نفس. همیشه از هرچیزی که می گفت مطمئن بود و کسی را در حد خودش نمی دانست. چرا؟ به گمانم چون فلسفه خوانده بود و لائیک شده بود و حس می کرد از همه بهتر است و کسی درکش نمی کند. یک شب تا صب توی خوابگاهشان با هم درباره خدا حرف زدیم.
دیشب خواب دیدم توی شمال هستم. مازندران آنجاها. منیژه را تصادفی وسط یک مسافرت یا همچین چیزی دیدم توی بازار. خواستم مهمانش شوم. مرا برد به یک کارگاه با کارگرهای بدبخت عین چینی ها که توی قوطی های کوچک کشویی چوبی می خوابیدند. از یک در گربه رو هم به کارگاه رفت و آمد می کردند. همه چیز شبیه وضعیت کارگرهای بدبخت چینی و افغانی بود. هرجور کارگری که هیچ نظارتی به وضعیت زندگی و کاری نباشد و کارفرما استثمارش کند. بعد من هی می خواستم نق بزنم اما از منیژه و اینکه مهمانش هستم خجالت می کشیدم. به خودم می گفتم به هر حال خودم آویزانش شدم. او که نخواست ازم. بعد هم اگر به وضعیتش نق بزنم، فکر می کند دارم تحقیرش می کنم. ناراحت می شود. همین است که هست. نمی خواهی راهت را بکش و برو. چیزی برای نق زدن نیست.
منیژه یک طوری عصبی و غمگین بود. مثل کسانی که مدت ها رنج کشیده اند و از همه کس و همه چیز متنفرند و یک خشم پنهانی به همه دارند  چون که فکر می کنند وقتی اینها رنج می کشیده اند، هیچ کس به تخمش نبوده و همه در حال عشق و حال خودشان بوده اند.
حالا یادم افتاد چه چیزی بین منیژه و ح.ن مشترک بود که همزمان یاد هر دویشان افتادم: همین رنج مزمن و خشم و خودخوری پنهان. همین سکوت و نفرت توی چشم ها. همین انتظاراتی که آدم از خودش دارد و برآورده نمی شود و آدم شرمنده ی خودش می شود. بعد دیگر همیشه و همه جا با سری خمیده از مقابل همه می گذری و گاهی وقتی سعی می کنند بهت نزدیک شوند سرت را بالا می کنی و در سکوت نگاهشان می کنی و می گذری. منیژه و ح.ن اینطور آدم هایی شده بودند. همان طور که من شده ام. اما من تقریباً خودم را بخشیده ام. سعی کرده ام تمام گناه را خودم به دوش نکشم. گناه ایده آلیست بودن را. گناه بلندپروازی هایم را.
یاد داستان «عمو ویگیلی در کانِتیکت» افتادم. دو زن که دوست قدیمی هستند، یک شب مست می کنند و یکی شان وقتی یاد عشق قدیمی اش که سربازی بوده که در جنگ کشته شده می افتد، با گریه به آن یکی می گوید: من دختر بدی بودم؟
این جمله خیلی غمگین است. انتظارات و سوألات آدم از خودش را نشان می دهد. آن دیگری هیچ کس نیست. توی آن مستی تو داری با خودت و گذشته ات و خاطراتت و آرزوهایت حرف می زنی. و همیشه خودت را به خاطر بدبختی هایت محکوم می کنی.
ح.ن جایی درباره ی «آشتی با خود» نوشته و دوستش را که خواسته او را وادار به خواندن کتاب های روانشناسی برای آشتی با  خودش بکند، مسخره کرده. ح.ن مثل من و منیژه در رنج است. رنج آدم های ایده آلیست که دنیا به شکل خواسته هایشان نمی شود و سرخورده و غمگین و تلخ می شوند.
با اینهمه، شمعی در انتهای دالان تاریک ما روشن است هنوز. و از همان کورسوی ضعیف است که هنوز همدیگر را میان غریبه ها به جا می آوریم.

455: تومور و اثاث کشی و باقی ماجراها

 هفته گذشته تا حالا درگیر اثاث کشی برادرم و مادرم بودیم. می گویم مادرم چون پدرم کلاً نقش خاصی نداشت.
مریض است. باز غده ی هیپوفیزش بزرگ شده و تمام عملکرد بدنش را به هم ریخته. چهارده کیلو لاغر شده و چون همزمان ازین کسکلک بازی های رژیمی تلگرامی هم در آورده بوده و برداشته صبح های ناشتا سیر و آبلیمو خورده، خودش فکر می کند مال آن بوده، در حالی که چنین وزن کم کردنی، کاملاً مربوط به در هم ریختن ساختار بدن و هورمون ها و سوخت و ساز است، نه یک ته استکان سیر و آبلیموی ناشتا! 
بار اول ده سال پیش از راه بینی اش عمل کرد و نصف غده را در آورد. باز کم کم بزرگ شد. بینایی اش ضعیف شد و تمام هورمون هایش به هم ریخت و رفتارش آنرمال شد. خواست عمل کند ولی گفتند این بار خطرناک است و بین عصب بینایی و شنوایی اش قرار گرفته و ممکن است آنها هم قطع شوند و کر یا کور شود. قسمت وحشتناک قضیه این است که یک راننده تاکسی است که تاکسی اش داغان است و حتی پول ندارد تعمیرش کند. با65 سال سن، کلاً پانزده سال بیمه دارد. این به خاطر آن است که یک آدم کله شق و نادان بود و اول از همه با چهارتا بچه از نیروی هوایی بیرون آمد چون مدام شهر به شهر منتقلش می کردند. در حالی که رفقایش ماندند و سرهنگ شدند و حقوق های خوبی هم می گیرند و بازنشسته هم شده اند. این مثل پسر احمقش خوشی زد زیر دلش و شاخ بازی درآورد و گفت بیرون خودم درآمد بیشتری خواهم داشت. خودش را انداخت توی شغل آزاد. ماست بندی و لبنیات سنتی. بعد مربیگری رانندگی. بعد تآسیس و مدیریت آموزشگاه. بعد هم که آموزشگاهش را تخته کردند و علی ماند و حوضش و یک عالمه پول نزول و بدهی و قسط و قرض و ما چهارتا بچه ی بدبختش که موقع ازدواجمان بود و این حتی پول جهیزیه و عروسی ما را نداشت بدهد و برعکس ما باید کار می کردیم و پول قرض های این را می دادیم. و آن زن بینوا که ده پانزده بار اثاث کشی کرد توی این سال ها. همه مان را درست سر بزنگاه بدبخت کرد.
توی تمام این سالها حتی به اشتباهش اعتراف هم نکرد. فقط هر وقت حرفش شد گفت که کار خدا بوده و فال حافظ گرفته و از این دست کسشعرهای توجیهی برای فرار از زیر بار گناهی که به دوش داشت. چون که حتی مقصر تعطیل شدن آموزشگاه خودش بود. به جای اینکه حواسش به رشوه دادن به افسرها و بازرس ها باشد، دنبال لاس زدن با آن خانم های مربی جنده و آقایان مربی لاشی و معتاد بود. آنقدر خودش را درگیر کثافتکاری و دعوای دو تا مربی زن و مرد کرد، که پاسوز دعوای آنها شد و مَرده به انتقام اینکه او را بیرون کرده و زنه را نه، پدرش را در آورد و به آن بازرس و فلانی و بهمانی که  از قبل دنبال بهانه بودند و رشوه شان را نداده بود، بهانه را داد و آنها هم به سه سوت در آموزشگاهی را که بعد از چند سال با نزول پول دادن و قرض و بدبختی و خون دل ما تآسیس کرده بود، تخته کردند.
بله مقصر اصلی بدبختی ما خودش بود. اولش که با چهارتا بچه از کار دولتی زد بیرون. بعد که ماست بندی را جمع کرد. بعدتر که خانه ی 140 متری دو طبقه و دو ماشین داشت و کم کم از مربیگری رانندگی هم گشادی اش آمد و حس کرد شأنش بالاتر است و باید مدیریت کند. مدیریت! کارش شده بود با هنرجوها وراجی کند و ده دقیقه استراحت مربی های زن را مزاحم شان بشود و برود قاطی شان بلولد و باهاشان بلاسد و نگذارد استراحت کنند. به چه بهانه ای؟ سخنرانی های مدیریتی! بعد هم با زیردستانش اینقدر شوخی بی جا کند و قاطی شود که دیگر احترامش را نگه ندارند و ازش حساب نبرند. بعد هم مربی مرد متأهل، مزاحم مربی زن متأهل شود و یک سال این جریان ادامه داشته باشد و اصلاً این خبر هم نداشته باشد و عاقبت این دوتا کارشان بالا بگیرد و تازه زنیکه بیاید بگوید که چه خبر بوده و بعد هم.... شد آنچه شد.
تمام این سال ها ازش متنفر بودم. بابت بچگی ام که به تماشای دعواهای پدر و مادرم گذشت. بابت هرزگی  و چشم چرانی هایش در تمام آن سال ها که باعث دعوا و جنگ اعصاب توی خانه مان بود. بابت از این شاخه به آن شاخه پریدن های شغلی اش و بلندپروازی های احمقانه اش که بابتش حتی از مادرم نظر نخواست و با کسی مشورت نکرد. بابت ریسک مالی بزرگش در سال هایی که بچه هایش بین 21-16 سال داشتند و بعد از دو سال خواهر کوچکترم را که تازه 18 سالش شده بود و بچه ی آخر خانواده بود، درست در بدترین وضعیت مالی مان شوهر داد و چقدر این بچه اذیت شد. از همه مان پول گرفته بود و نمی توانست بهمان پس بدهد که هیچ، نمی گذاشت برای خودمان هم یک مقداری بماند و خرج خودمان و خوشی مان کنیم. حق نداشتیم هیچ پولی خرج کنیم. باید دربست حقوق مان را تحویلش می دادیم. مرا مجبور به مربیگری رانندگی کرد در حالی که یک ماه بود گواهینامه گرفته بودم و آنقدر استرس داشتم که می خواستم سکته کنم. به برادرم بابت پولی که از گرفته بود، اینقدر آزادی داد که افتاد توی عیاشی و هرزگی و مثل خودش شد. پسره رسماً با زن شوهردار می پرید و هر که را دلش می خواست می آورد خانه و به ما هم می گفت بروید بیرون. بعد پدرم خیلی شیک و مجلسی به من می گفت کمی بیشتر با دوست پسرم دور خیابان دوردور کنم و ول بچرخم که برادرم به کارش (!!!) برسد! چرا؟ چون گردنش زیر تیغ برادرم بود و ازش پول گرفته بود. وقتی شاکی می شدم، می گفت حسودیت می شود؟ خوب تو هم پسر بیاور! این هم از غیرت پدر ما! حالا اگر من واقعاً اینقدر خر بودم که این کار را بکنم، معلوم است که با من مثل برادرم برخورد نمی کرد و دهانم را صاف می کرد، اما همین قدر که این کلمات را به زبان بیاورد، خیلی غیرت و شرف می خواست!
از پدرم تا صبح هم که بنویسم، تمامی ندارد. بیست سالم که بود از دستش خودکشی کردم. چون که یک بار مرا هم مثل خواهرم در هجده سالگی وادار به ازدواج  کرد. فقط با یک تفاوت که قضیه ی من توی همان دوره ی عقد به هم خورد و ازدواج خواهرم ادامه پیدا کرد تا حالا. آن ازدواج و جدایی توی هجده سالگی، حسابی اعصاب و معده و روح مرا داغان کرده بود. بعد یک روز صبح از شنیدن دعواهای صبحگاهی اش با مادرم بر سر خرجی دادن طاقتم طاق شد و برعکس بقیه که خودشان را به خواب می زدند، یکهو قاطی کردم و پاشدم و به فحش کشیدمش و گفتم که بس کند و دست از سر مادرم بردارد. بعد هم کتک کاری کردیم و من چون مثل همیشه زورم بهش نرسید و کتک خوردم، دیگر تحملم تمام شد. رفتم توی زیرزمین. در را از پشت قفل کردم. رفتم توی حمامِ زیرزمین، رگ های دست ها و گردنم را زدم و نشستم که بمیرم. ولی مادرم و برادرم در را با پیچ گوشتی باز کردند و نجاتم دادند. دکتر گفت که فقط یک میلیمتر پایینتر را روی رگ گردنم می زدم، مرده بودم. اصلا ً باورشان نمی شد که خودم این کار را کرده باشم. یواشکی ازم می پرسیدند: کی این کارو باهات کرده؟ و من می گفتم خودم و هق هق گریه می کردم و اشک هایم می ریخت روی گردنم که اینها داشتند بخیه اش می کردند.
این ها فقط گوشه ای از زجری است که من از دست پدرم کشیدم. نوشتن اینها برای غریبه ها شرمنده ام می کند. دوست ندارم تحقیر شوم. دوست ندارم کسی برایم دل بسوزاند یا قضاوتم کند که پس بگو فلانی چرا اینقدر عصبی و قاطی است و ورد زبانش فحش است. من زجر کشیده ام. من تمام این سال های بعد از ورشکستگی و بی پولی پدرم زجر کشیده ام. از بچگی حتی. خیلی چیزها یادم است. دعواها. همه چیز. همه چیز را یادم است. مقصر لحظه لحظه و جزء جزء این مصیبت و بدبختی امروز همه مان، پدرم است و کمی هم مادرم با انفعال و جهالتش.
بعد اینها را برای چه گفتم؟ برای اینکه بدانید وقتی از پدرم حرف می زنم، دارم از چه موجودی حرف می زنم و وقتی می گویم بیمار است و غده هیپوفیزش بزرگ شده و چهارده کیلو وزن کم کرده، دلتان نسوزد و بدانید که من چه حسی باید از تمام اینها داشته باشم.
و بعد از تمام اینها... به پدرم نگاه می کنم. لاغر و تکیده. به هم ریخته. با شانه های استخوانی شبیه پیرمردهای رو به موت. واقعاً هم شاید سر این عمل جراحی بمیرد. فکر هم نمی کنم از ما، بچه ها و زنش، کسی اهمیت چندانی بدهد. شاید فقط مادرم، چون بی سرپرست می شود، خیلی شیون و قشقرق راه بیندازد. اگرنه هیچ کدام ما دل خوشی ازش نداریم. اخلاق معمولش ترکیبی از فضولی، وراجی، توهین، عر و داد، غربتی بازی، تمسخر دیگران، نمک نشناسی، دهان لقی، خشونت، هیزی و فضائل دیگر است. چه کسی دلش برای این آدم تنگ می شود جز همان خواهرش که برای سه برادرش می میرد؟
امروز توی اثاث کشی، توی آن به هم ریختگی نگاهش می کردم که بدون اینکه هیچ سختی به خودش بدهد و یک جعبه را جابجا کند، خودش را به مریضی زده و مثل همیشه مادرمان و ما را به حمالی کشیده و تازه دستور هم می دهد که من از سر کار آمده ام و خسته ام و برایم آب و غذا و چای بیاورید و کوفت و زهرمار بدهید بخورم. بعد هم هرکه با هرکه حرف می زند این خودش را وسط می اندازد و اینقدر چرند می گوید که اعصاب همه را به هم می ریزد و یکی مثل من که اعصاب ضعیف تری دارد، همیشه با این دعوایش می شود. بعد هم اینها می آیند به من می گویند که این مغزش خراب است و اینها مال غده اش است و من سر به سرش نگذارم و جوابش را ندهم. اما اوست که یک دقیقه هم دهانش را نمی بندد و نمی رود یک گوشه کپه ی مرگش را بگذارد که ما حمالی مان را بکنیم و برویم.
حالا اینکه مادر بدبخت ما هم از سر حماقت خودش و خساست این (از بس که سخت خرج زن و زندگی اش می کند) چیزی را دور نمی ریزد و یک عالمه از لباس ها و آشغال های خانه های ماها را که بیرون ریخته ایم و داده ایم به این که بدهد به نیازمندان، خودش جمع کرده و آنقدر اثاثیه ی آشغال دور خودش جمع کرده که آدم نمی داند چه گهی بخورد و چطور اینها را سر و سامان بدهد و هر بار موقع اثاث کشی، خودش و ما یک ماه قبل و یک ماه بعد اثاث کشی اسیریم، بماند. اما اگر فقط این وسط پدرمان خفه می شد و حضور نمی داشت، ولله که ما خودمان می دانستیم چه غلطی بکنیم و چطور اوضاع را با آرامش جمع و جور کنیم. در حالی که این می آید یک گوشه لم می دهد و در حالی که همه دارند اینطرف و آنطرف می دوند، هی گیر می دهد و مزخرف می گوید و جوک و قصه و داستان سر هم می کند و نظر تخصصی می دهد و اصرار  هم دارد که همه باید هر کار این گفت را انجام بدهند.
بعد از تمام اینها... این بلاهایی که این به سرمان آورده و می آورد... امروز حس کردم دلم برایش می سوزد. چون که به مرگ نزدیک است. و چون که یک راننده تاکسی بدبخت است که خرج روزمره اش هم نمی رسد و تمام آن غرور و ادعایش ته کشیده و دیگر قشنگ خودش هم فهمیده که هیچوقت هیچ گهی نبوده و تمام شعارها و ادعاهایش، یک مشت زر مفت بوده اند و هیچ کاری برای بچه هایش نکرده و فقط بدبخت شان کرده.
حالا باز سر پیری دارد ریسک می کند که بزند مادر بدبخت ما را دوباره آواره و اسیر کند. که خانه اش را داده بساز بفروش بسازد و بعد هم تصمیم دارد بدهد برادرم با پولش یک خانه ی دیگر بسازد و چون که برادرم این کاره نیست، می دانم که خودش و او را به گا می دهد. بعد همه ی این کارها را هم در حالی قرار است بکند که به قول خودش تومور مغزی دارد و دارد می میرد.
حالا فکر کن، وسط این داستان بمیرد: کل دارایی اش دست برادر بزرگترم است و به احتمال 90% دودره می کند و آن یکی کوچکتره شاید بتواند بخش کوچکی از پول را برای خودش زنده کند. دوتایی دارایی مادر بدبخت مان را بالا می کشند و این زن سر پیری، محتاج و آواره ی خانه ی دامادهایش می شود. این قصه ی تازه ای نیست. چیزی است که همه ی پدر و مادرهای احمق و پسرپرست تجربه می کنند.
من فقط نگران این بخش قضیه هستم.
تومور و اثاث کشی و باقی ماجراها، همه حاشیه است.
هرچه گذشته، گذشته. مهم چیزی است که در آینده اتفاق می افتد.

سه‌شنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۹۸

454: صیقلی



هرچقدر بیشتر می نویسم، بیشتر یادم می آید. بیشتر به تحلیل و شناخت و قضاوت خودم نزدیک می شوم. بیشتر سبک و رها می شوم.
این وبلاگ اگر به درد تحلیل خودم نخورد، پس به چه دردی می خورد؟ به درد اینکه زن داداش سابقم یواشکی همه اش را پرینت بگیرد و ببرد توی دادگاه طلاقش، بکوبد توی صورت برادرم؟ یا اینکه دختر بیست ساله ی دکتر «ق» در آلمان یک شبه تمام آرشیوم را بخواند. بعد به محض اینکه یک چیزی درباره پدرش بنویسم و نخواهم بخواند، یکهو بهش بر بخورد و بریند به هیکلم؟ یا مثلاً «ر» به دخترش بگوید بخوان که نوشتن یاد بگیری؟
من نمی خواهم دستاویز رسیدن دیگران به هدف هایشان باشم. هرکس هر قصدی که دارد، نباید از این نوشته ها برای به دست آوردنش استفاده کند. یا لااقل قبل از اینکه هرکس استفاده ای غیر از لذت و سرگرمی ازشان ببرد، باید که به درد شناختن خودم بخورد.
من آدمی بوده ام که گذاشته ام بهم توهین بشود. نامزد اولم و خانواده اش. حالا هم شوهرم و خانواده اش. دوست پسرهای سابق ام. دوستانم. حتی دختر کوچک استاد فلسفه ی سابقم که الان هیچ نقشی توی زندگی ام ندارد. یا «شین» که آنهمه برایش دوست خوبی بودم و آخرش به خاطر یک لکاته آنطور بهم رید. حتی یک سری فالوئر و خواننده ی ناشناس. به هرکسی اجازه داده ام از راه برسد و بهم توهین کند. یاد آن شعر فروغ فرخزاد می افتم که گفت: «و زخم های من همه از عشق است...». انگار است که لباسم را روی صفحه ی این وبلاگ بالا زده ام و جای زخم های برجسته و زشت تازیانه ها را نشان ملت می دهم که ببینید، من برده ی مهربانی و دوستی خودم بوده ام. برده ی بخشش و کوتاه آمدن و کم دیدن خودم. این جای زخم شلاق آدم هایی است که از زندگی ام رد شده اند.
بعد ملت نگاه می کنند و به جای اینکه دل بسوزانند یا عبرت بگیرند، پیش خودشان می گویند: آخ جان! برده ی مفت! شلاق خورش هم که خوب است!
این چیزها را خوب بلدم. توی این ده سال روی این وبلاگ همه چیزی دیده ام. توی این چهل سال زندگی ام هم خیلی چیزها دیده ام. حالا دیگر چشم و انتظاری از این وبلاگ ندارم. قرار نیست بترکاند و خواننده هایش هی بیشتر بشوند و بعد چاپش کنم و بابتش نوبل بگیرم. کار احمقانه ای که وبلاگ نویسان نسل اول فارسی کردند. بردند نوشته های وبلاگی شان را کتاب کردند و منتظر معجزه شدند. اما هیچ خبری نشد. چون خواننده های مجازی یک گروه آدم منزوی باهوش هستند. اما سایر مردم، یک سری ملت اجتماعی و خوش خنده و امیدوار و فرصت طلب و فعال هستند و دردشان درد انزوا از جنس وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی نیست. ماها را آدم هایی مثل خودمان می خوانند. پس چرا باید توقع بیش از این داشت؟ چه آدمی آن بیرون دوست دارد مشکلات و دغدغه های شخصیِ یک نفر را که مثل خودش نیست و ربطی بهش ندارد بخواند؟
الان آرشیو وبلاگ اولم را باز کردم و دیدم ای وای بر من. چقدر لحن و کلمات و نگاهم متفاوت از حالا بوده. الان حتی جرأت خواندن آن مزخرفات را دوباره ندارم. اصلاً فکر می کنم حتی اگر فیلترشکن بگذارد و سیستم گند بلاگر بالأخره پا بدهد که فایل .xml  را آپلود کنم، شاید به محض اینکه آن نوشته ها در اختیارم قرار بگیرد، نصف شان را حذف کنم. مثل احساس آدم به یک لباس قرمز زیبا که بیست سال پیش می پوشیده و حالا ته انباری توی یک بقچه است. به خودت می گویی فقط کافیست که پیدایش کنم. می پوشمش و باز همان دلبر زیبای جوان کمر باریک می شوم. بعد که بالاخره با جان کندنی لباس را پیدا می کنی، می بینی نصفش را بید خورده و اگر هم نخورده بود، اصلاً سایزت نمی شد و اگر هم می شد، اصلاً آن چیزی که در ذهنت بود نیست. هزاران لباس قرمز زیباتر از این پشت ویترین مغازه ها هستند که اینقدر هم اُمل و زشت و از مد افتاده نیستند. این جستجو، این نوستالژی، فقط علیه خودش شمشیر می کشد. فقط به خودش ضربه می زند و تمام زیبایی خیالی چهره ی خودش را می خراشد. از ابتدا نباید نقب زد و جستجو کرد و به دنبال بازیابی گذشته بود. گذشته، فقط در زمان خودش زیبا بوده. اگر از جایش تکانش بدهی، مثل یک گیاه می پلاسد و از بین می رود.
هفته ی پیش در حین مرتب کردن و انتقال فایل های سیستم قدیمی به لپتاپ جدید، موقع دیدن عکس های قدیمی، یک تجربه های از غم گذشتن زمان و پیر شدن را از سر گذراندم. بعد هرچه بیشتر عکس ها وارسی کردم، متوجه شدم نه فقط من، که همه پیر شده اند. مامان و بالا و عمه و شوهرش اگر قیافه هایشان را می دیدند، گریه می کردند. برادرم اگر هفت سال پیش خودش را می دید (قبل از اینکه یک بچه ی اوتیستیک بیاورد) از شادابی چهره اش جا می خورد. خواهرم از پوست صاف و گونه های توپُرش حیرت می کرد. فقط من نبودم که موهای پیشانی ام عقب رفته بود و چاق و شکسته شده بودم.
بعد دقیق تر نگاه کردم و اتفاقی را که پشت عکس ها جریان داشت دیدم: هفت سال پیش ما نامزد بودیم و ظرف دو سال چندین مسافرت با دوستان و خانواده رفته بودیم و بارها درکه و کلکچال و پارک طالقانی رفته بودیم. گرگان. تبریز. گیلان. مشهد. چقدر گشت و گذار کرده بودیم. چقدر دوستانی داشتیم که حالا یا رفته اند و بین مان به هم خورده یا هستند و خبری ازشان نیست. دو تا از دوستان دبیرستان شوهرم. دو تا از دوستان سربازی اش. دوستان دانشگاه من. همکاران سابق اداره ام. چقدر آدم دور و برمان بود. چقدر خوشحال و خوشگذران بودیم. چه شد که اینطور چاق و تلخ و ناامید و خانه نشین شدیم؟ خانه خریدن. خانه خریدن بیچاره مان کرد. این دو سه بار کن فیکون شدن اوضاع اقتصادی پیرمان کرد. خودمان را اسیر اهداف بلندمدت کردیم و خوشی های لحظه ای و دوستان مان را از دست دادیم.
امشب به شوهرم گفتم: ما خیلی جاها می رفتیم اون وقتا. چقدر با فلانی و فلانی می گشتیم. چقدر مسافرت و کوه و در و دشت رفتیم. چه مون شد یهو؟ باید بازم به اون روزا و اون خوشی برگردیم.
اما ته دلم تقریباً مطمئنم که امکان پذیر نیست. چون که دیگر دل هایمان اندازه ی آن وقت ها خوش و بی خیال نیست.
به گمانم همین وقت هاست توی زندگی که آدم ها دوباره عاشق می شوند. عاشق می شوند تا بهانه ای برای زندگی و سرخوشی پیدا کنند. مثل وقتی که شاملو رقصش گرفته بود. پیرانه سر. دیوانه وار. تنها... آدم ها از تنهایی و بی پناهی و مواجهه با حقیقت وجودشان وحشت می کنند. انگار همه ی عمرت را صرف صیقل دادن آینه ای کرده باشی و درست وقتی کارت کامل شد، متوجه شوی که دیگر قرار است برای ابد توی آن به قیافه ی زشت خودت خیره شوی. یکهو متوجه شوی که دیگر همین است که هست. بهتر هم قرار نیست بشود. آنوقت خودت با دست های خودت می زنی حاصل یک عمر تلاشت را می شکنی و پا می شوی بیرون می زنی. چون که فرصت کم است و اگر همین را هم از دست بدهی، بد باخته ای. بد.