شنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۹۳

355: زندگی مثل علف هرز

ساعت شش و نیم صبح، نشسته‌ام کف اتاق. یکی از کوسن‌ها را گذاشته‌ام زیر اُپن آشپزخانه و تکیه داده‌ام و دارم مثل هر روز صبح آرایش می‌کنم که بروم سر کار. توی آینه به پوستم نگاه می‌کنم. اوضاعش اسفبار است. زرد و زار و پر از لکه‌های قهوه‌ای ریز و گودی زیر چشم و... دیگر نمی‌توانم بدون آرایش از خانه بیرون بروم، با این پوست. میان و زیر سینه‌ام می‌خارد. مدام می‌خارد. قارچ گرفته. قارچ دارد توی بدنم پخش می‌شود. لکه‌های قهوه‌ای. خارش. این و بعضی چیزهای دیگر، از علائم دیابت هستند. تقریباً تمام نشانه‌هایش را دارم و این احتمالاً بیشتر از وراثت (پدرم) حاصل زندگی ناسالم و افسردگی و غذاهای آشغال و نداشتن تحرک و پشت میز نشینی است.
خوب که چه؟ ورزش کنم و غذای سالم بخورم و به زندگی امیدوارم باشم؟ من تازگی مدام احساس بیماری دارم. بدنم دارد به سبک زندگی و شیوه‌ی تفکرم واکنش نشان می‌دهد. توهم وجود یک غده‌ی نامعلوم را در سینه‌ی چپم دارم. همین‌طوری. مطمئن هم نیستم. هیچ آزمایشی هم نداده‌ام. اصلاً دکتر هم نمی‌روم. فقط فکر می‌کنم که گاهی یک درد خفیفی آنجا حس می‌کنم و یک توده‌ای شاید باشد. لابد هست. گاهی حسش می‌کنم. گاهی هم نه. چندان اهمیتی هم بهش نمی‌دهم. اصلاً اهمیتی به زندگی‌ام هم نمی‌دهم.
سرطان سینه...
دیابت نوع دو...
ریزش مو...
قارچ...
چاقی تدریجی...
من اصلاً اهمیتی به خودم نمی‌دهم. از خودم بدم می‌آید. درد و غصه‌های روحی‌ام بس نبود، حالا جسمم هم شروع کرده به زاییدن بیماری. عین گیاهی که جوانه می‌زند.
ساعت شش و نیم صبح، کف اتاق به جلو خم می‌شوم و گریه می‌کنم. اشک‌هایم روی فرش می‌چکد. تند تند با دستمال از زیر چشمم خشک‌شان می‌کنم تا روی گونه‌هایم شره نکنند و آرایش‌ام را خراب نکنند و مجبور نشوم دوباره آرایش کنم و دیرم بشود. صدای خس خس سینه‌ام و هق‌هق‌ام را خفه می‌کنم که شوهرم بیدار نشود. وقتی توی دستمال فین می‌کنم صدای غلت‌خوردن‌اش را روی تخت حس می‌کنم.
بغض دارد خفه‌ام می‌کند. باید تنها باشم و به اندازه «کافی» با صدای بلند گریه کنم تا رهایم کند وگرنه همین‌طوری حالم بد است و سر و چشم‌هایم سنگین است و حس خفگی و تهوع دارم و نمی‌توانم بخندم. نمی‌توانم حرف بزنم.
چه شده که بدتر شده‌ام؟ به خاطر فیلم «زندگی مثل گل سرخ» بود؟ به خاطر شوهر خاله‌ام که دیروز رفتیم دیدنش و سرطان دارد و عین چوب خشک لاغر و رنگش زرد شده ؟ به خاطر دختر خاله‌هایم است که مثلاً خیر سرشان تحصیل کرده‌اند و دکترند و مجردند و به من می‌گویند «دیگه نوبت توئه بچه بیاری!» و «نمی‌خوای بچه بیاری؟»؟
من حالم بد است. احساس بیماری می‌کنم. روح و جسمم بیمار است. دردهای روحی‌ام آنقدر زیاد بوده‌اند، فکرهایم آنقدر پریشان و جورواجور بوده‌اند که مثل شیره‌ی درخت، از گوشه و کنار زندگی‌ام بیرون می‌زده‌اند. می‌شده‌اند دفتر خاطرت. می‌شده‌اند وبلاگ. یا در حال راه رفتن توی خیابان، صدایم را با گوشی‌ام ضبط می‌کرده‌ام و فقط حرف می‌زده‌ام تا ذهنم را خالی کنم. من شیوه‌ی سبک کردن روحم را خیلی وقت است کشف کرده‌ام. اما سبک کردن جسم...؟ وقتی جسم شروع به زایش درد می‌کند، چطور باید از شرش خلاص شد؟ با جراحی؟ با بریدن و برداشتن عضو بیمار؟ من از سر تا پایم بیمار است. «درد» را چطور می‌توان از رگ و ریشه‌های روح و جسم، جراحی کرد و بیرون کشید؟
به شوهرم بگویم؟ خودش هزارتا بدبختی دارد. فکر چک‌های پاس نشده. مشتری‌های بدحساب. بعد هم انگ افسردگی و روانی بودن بخورم؟ انسان، تنهاست. حتی وقتی ازدواج می‌کند تنهاتر هم می‌شود. بهتان ثابت خواهم کرد یک روزی. امروز نه. امروز حوصله‌ی ثابت کردن چیزی را به کسی ندارم.
توی وبلاگم بنویسم؟ بچه‌های گوگل پلاس شروع به نمک ریختن توی کامنتدانی می‌کنند که: ای بابا باز «چسناله»؟ و یا در نصیحت کردن‌شان و روانکاوی‌کردن‌شان باز می‌شود. یا معلومات‌شان را از NLP و تلقین توی کامنتدانی‌ام استفراغ می‌کنند. من نمی‌خواهم وقتی از دردهایم می‌نویسم، وقتی از این وقت صبح شنبه‌ام می‌نویسم تا سبک بشوم، جلوی شنونده و خواننده‌ام یک زن احمق زرزرو به نظر برسم. من نمی‌خواهم دردهایم دستمایه‌ی خنده‌ی غریبه و آشنا بشود. وبلاگ نمی‌نویسم که مضحکه‌ی خاص و عام بشوم. دارم می‌نویسم چون که راه دیگری برای تسکین دردهایم، برای نشتر زدن به این غده‌ی چرکین و تخلیه کردنش از چرک و زردابه نمی‌شناسم.
آدم تنهاست. آدمی که حتی نمی‌تواند به شوهرش و به پدر و مادرش و به دوستان نزدیکش از دغدغه‌های ذهنی‌اش بگوید و چرند تحویل نگیرد، تنهاست. و آدم تنها فقط می‌تواند برای غریبه‌ها بنویسد و بگوید تا احساس خفگی‌اش کمتر بشود.
شوهرم بی‌دلیل ده دقیقه زودتر از هر روز بیدار می‌شود. به عکس هر روز که باید چند بار صدایش می‌کردم تا بلند شود. شاید حال و روزم در هوا منتشر شده و رفته آن اتاق و در خواب آزارش داده. شاید چیزی حس کرده.
می‌گوید: سلام. صبخیر. می‌گویم: سلام. می‌رود دستشویی و می‌آید و دور خودش می‌چرخد و حاضر می‌شود و در حین رد و بدل کردن جملات روزمره و کاربردی (این و بده. اون و بده. نون رو بذار تو پلاستیک فریزر. پنیر با خودت ببر. پنجره رو ببند...) متوجه می‌شود که کم‌حرف‌تر و بی‌حوصله‌تر از هر روزم. می‌پرسد: خوبی؟ جواب نمی‌دهم. چون نمی‌توانم دروغ بگویم. فکر می‌کند نشنیده‌ام و بی‌خیال می‌شود. از در بیرون می‌زنیم. بی‌حرف. توی خیابان کمی جلوتر باز می‌پرسد: خوبی؟
-نع.
+چرا؟
- چون که من...
معلق می‌مانم میان چگونه گفتن. چگونه شروع کردن. از کجا... هرجور کلمات را در دهانم می‌چرخانم تا از سمت خوب‌ترش بیرون بدهم، می‌بینم باز نتیجه یکی است: «تو افسرده‌ای. تو مریضی. تو استرسی هستی و داری منم استرسی می‌کنی. ما باید سعی کنیم امیدوار باشیم. ما باید به خوبی‌های زندگی‌مون فکر کنیم. دیگران به ما حسودی می‌کنن اونوقت ما نشستیم و صب تا شب منفی‌بافی می‌کنیم...». همیشه همین جواب‌ها را دیر یا زود می‌شنوم. حتی بعضی‌هایشان را نگه می‌دارد، وسط دعوا تحویل‌ام می‌دهد: «کی مریضه؟ تو. کی روانیه؟ تو...». انگار که بخواهد با اثبات مریضی روح و جسم من، برای خودش امتیازی کسب کند. انگار که مثلاً فوتبال جام جهانی است که بخواهیم با کشف نقاط ضعف همدیگر، دردهای همدیگر، از هم امتیاز بگیریم. زندگی اینطوری است. باید فرو بخوری و دم نزنی. چون که تنها هستی.
+ نگفتی چرا؟
- ولش کن...
ساکت می‌شود. بعد بحث را عوض می‌کند و درباره‌ی یک چیز دیگر حرف می‌زند. اینطوری شاید بهتر باشد. اما بغض هنوز دارد خفه‌ام می‌کند و به دنبال یک وقتی هستم که توی خانه تنها باشم. در را ببندم. پنجره را ببندم. داد بزنم و گریه کنم. گریه کنم و توی سر خودم بزنم. بیفتم کف زمین و غلت بزنم و سرم را به زمین بکوبم و گریه کنم.
چرا خواستگار دخترخاله‌ام بهش گفته بود که ازدواج نکردن، زن‌ها را افسرده می‌کند؟
چرا ازدواج حال مرا بهتر نکرد؟
چرا هیچ چیز بهتر از قبل، بهتر از هیچ‌زمانی به نظر نمی‌رسد؟
من بدتر از همیشه‌ام.

پ.ن: می‌دانم اینجا را می‌خوانی. اما خواهش می‌کنم این یک بار را خفه شو و زبان به دهان بگیر و درباره‌اش با من حرف نزن. تو نمی‌توانی کمکی به من بکنی، مگر اینکه تغییری در شرایط بدهیم.
اگر قرار است من فکر کنم یک آدم به باد رفته‌ی حرام‌شده‌ی داغان نیستم که دارم پیر می‌شوم، باید من این آدم به باد رفته‌ی حرام‌شده‌ی داغانی نباشم که دارم پیر می‌شوم. این ربطی به حس ندارد. و به تلقین. احساسات آدمیزاد از واقعیت سرچشمه می‌گیرد. باید واقعیت را عوض کرد، نه احساسات ناشی از آن را.
پ.ن2: دیگران هم لطفاً خفه بشوند. خودم همه‌ی حرف‌هایی را که می‌خواهید بهم بزنید فوتِ آب‌ام.
پ.ن3: وبلاگ خودم است. چهاردیواری اختیاری!

شنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۹۳

354: خواص مواد

توی اتوبوس یکدفعه به این فکر می‌افتم که پاییز... نه. اصلاً تمام فصل‌ها مثل عسلِ سرد می‌مانند که قاشق توی‌شان فرو کنی. به سختی قاشق را درون خود می‌پذیرند. سطح‌شان در اطراف قاشق، گود می‌رود و به پایین کشیده‌می‌شود. قاشق درون‌شان است اما هنوز سعی می‌کنند در مقابل‌اش مقامت کنند. و وقتی قاشق را بیرون می‌کشی، تا مدت‌ها به دنبالش کش می‌آیند و رهایش نمی‌کنند.
فصل‌ها دیر ما را به خود می‌پذیرند و دیر رهای‌مان می‌کنند.
مثلاً همین پاییز. نزدیکی‌های آخر مهر، هنوز تابستان است. و اواسط دی، هنوز پاییز است. برای ما مردم تهران،‌ تنها فصلی که قبل از پایان رهای‌مان کرده است، زمستان است.
گاهی مزه‌ها خاصیت فیزیکی می‌یابند. گاهی بوها. گاهی خاطرات. همه‌ی چیزهای دنیا از جنس فیزیک است. جسمیت دارد. جنسیت دارد. و خواص مادی خودش را دارد. مثلاً همین فصل‌ها که گفتم. چه کسی باورش می‌شود که چیزی از جنس زمان، خواص یک ماده را داشته باشد؟
انسان‌ها هم همین‌طور هستند. بعضی‌هایشان به طور واضح خاصیت سیال یا جامد یا گاز را دارند.
خیلی چیزها به خیلی چیزها شبیه‌اند. خیلی چیزها. و من گاهی که دقت می‌کنم می‌بینم‌شان. و گاهی که حوصله کنم می‌‌نویسم‌شان. و گاهی که پا بدهد و متن قرص و محکمی در بیاید،‌ روی وبلاگم می‌گذارم‌شان. قبلاً یک جایی گفته بودم که آپ کردن وبلاگ، برای من مثل موعظه‌ی یکشنبه‌ی کشیش‌هاست. بود. حالا دیگر نیست. زمانی بود که خواننده‌های زیادی داشتم (روی وبلاگ قبلی) و ازم می‌خواستند که در آپ کردن وبلاگ نظم داشته باشم. مجبورم می‌کردند. و همین باعث می‌شد مقید باشم به نظم. به فکر کردن. به یافتن سوژه‌ی جدید و نوشتن‌اش. به معنی‌دار بودن و مقدمه و مؤخره داشتن نوشته‌هایم. به خودسانسوری برای فیل.تر نشدن. اما حالا دیگر برایم مهم نیست. آدم وقتی در فضایی غیرمجاز فعالیت‌می‌کند،‌ نظم و تقید را از دست می‌دهد. وقتی خواندن‌ات برای دیگران،‌ رد شدن از هفت خوان رستم است. وقتی کامنت گذاشتن توی وبلاگت، عذاب الیم است... تو هم دیگر به نوشتن و خوب نوشتن و معنی‌دار بودن مقید نخواهی بود.
شوهرم نیست. دندان‌پزشکی است. وقتی هست، نمی‌توانم فکر کنم. نه اینکه آدم سخت و گیردهنده و مزاحمی باشد یا بخواهد زیادی فاعل‌بازی در بیاورد و مانع من بشود. اتفاقاً خیلی هم سیال و آرام است،‌ از جنس آب. همیشه فکر می‌کنم اگر کسی مثل برادرهایم بود، چطور می‌توانستم تحمل‌اش کنم. کسی که مدام ور بزند. خودش را خیلی آدم حساب کند. زن‌اش را ناقص‌العقل و ضعیفه و مزاحم و مخل آسایش و کنیز و کلفت بداند. از سر کار بیاید و لم بدهد پای ماهواره و یک مشت غلط اضافی دیگر بکند. چنین مردی، ذاتاً فاعل و حامی و با جربزه و سرسخت و جامد است. درست. اما من این مرد را از اول هم نخواسته‌ام. چون من خودم فاعل‌ام. سرسختم. اصول خودم را دارم. اگر خانه باشم و بخواهم پای کامپیوتر بنشینم و چیزی بنویسم (البته که پیش نیامده) شوهرم باید از پای کامپیوتر بلند شود و این حق را به عنوان یک انسان برای من هم قائل باشد که: الأن، کار من مهم‌تر از اوست.
از همه چیز مهم‌تر این است که شوهر من به برابری زن و مرد معتقد است و برادرهایم نه. همین کافی است. دیگر توضیحی لازم ندارد.
در هر صورت، اما وقتی توی خانه است،‌ حضور فیزیکی یک نفر دیگر، فکرم را مشغول می‌کند. هست. دارد راه می‌رود و با من حرف می‌زند و ازم انتظار دارد باهاش در تماس باشم. من اما وقتی می‌نویسم، ارتباطم را با دنیا قطع می‌کنم. مثل لاکپشت در لاک خودم می‌روم. چیزهای غریبی به ذهنم می‌رسد که نمی‌خواهم با کسی،‌ به شیوه‌ای غیر از نوشتن، در میان بگذارم. نمی‌خواهم درباره‌اش حرف بزنم یا او وسط حرف‌ام بپرد (که معمولاً کار همیشگی‌اش است و عصبی‌ام می‌کند چون یادم می‌رود چه می‌خواستم بگویم).
تنهایی توی خانه مرا به ویژگی‌های خاص خودم برمی‌گرداند و تبدیل به آن من گذشته‌ام می‌کندم. مثلاً همین الأن که روی تخت الکی دراز کشیده بودم و سعی می‌کردم از نبود شوهرم در خانه، نهایت استفاده را برای خوابیدن بکنم و... خوابم نمی‌برد و هی بیخودی گرم و سردم می‌شد و یادم می‌افتاد در را از پشت قفل نکرده‌ام و با توجه به خرابی قفل،‌ ممکن است خوابم ببرد و یکهو خودش باز بشود و یک خری بیاید سروقتم و مزخرفات دیگر...، یکهو به این فکر افتادم که در کمدهای کوچک تعبیه شده بالای تخت چه دارم؟ غلت خوردم و در کمد را باز کردم: یک جعبه‌ی پاسور چوبی که از شمال خریده‌ام. یک جامدادی چوبی کشویی. یک عروسک پولیشی فیل با موهای نارنجی که نشسته و لنگ‌هایش را باز کرده و قیافه‌ی احمقی دارد. یک فیلم ویدئویی از جشن تولدم در سال 81 که همه بودند و آن «همه»، خیلی‌هایشان هنوز هم هستند،‌ از جمله همین شوهرم! و دو تا گوی قرمز از این ژاپنی‌ها که برای تمرکز یا نمی‌دانم چی توی مشت می‌چرخانند و از توی‌شان صدای طنین زنگی مذهبی به گوش می‌رسد.
توی دکوری بالای تخت چه داشتم؟ چهارتا شمع به شکل گل رز. یک کاردستی به شکل قابی که یک گل رز کوچک خشک شده وسطش است و لااقل ده سال پیش درستش کرده‌ام و نمی‌دانم چرا هنوز نگهش داشته‌ام. ساعت رومیزی کوکی. ریموت کنترل پنکه. و دو عکس کوچک از عروسی سین. از همین‌ها که برای مهمان‌ها می‌زنند و روی یک تکه چوب چاپش می‌کنند (می‌چسبانند).
سین. سین رفته. دو سال می‌شود. و حالا دیگر زندگی‌اش توی کانادا سر و سامانی گرفته. حالا دیگر فقط گهگداری توی فیس‌بوک پای عکس‌هایش کنار فلان دریاچه و فلان شهر و توی فلان مهمانی کنار دوستانش، لایک می‌زنم. سین رفته. تمام شده. دیگر سین‌ای در کار نیست. از عروسی خودم هم که عکسی ندارم. اصلاً عروسی نگرفتم که فیلمبردار و عکاسی در کار باشد. پس عکس‌های عروسی سین بالای تخت من چکار می‌کند؟
عجیب است. این عکس‌ها دو سال و نیم است که دور و بر من هستند و به عنوان دکوری اینجا و آنجا ازشان استفاده کرده‌ام. خانه‌ی پدرم که بودم، توی کتابخانه، جلوی کتاب‌ها بودند و اینجا بالای تخت... و حالا بعد از دو سال و نیم تازه به این فکر افتاده‌ام که: عکس‌های عروسی یکی دیگر،‌ یکی که برای همیشه رفته کانادا، یکی که عروسی‌اش هیچ معنای خاصی برای من نداشته و صرفاً جشنی عجولانه و سرسری بوده که دخترعمه‌ی عزیز من برگزار کرده و بعدش به سرعت و برای همیشه دور شده و رفته است... عکس‌های عروسی سین، که دیگر نیست و نخواهد بود،‌ بالای تخت من چکار می‌کند؟ هیچ کار! به همین سادگی. و به همین سادگی برشان می‌دارم و می‌گذارم‌شان توی یکی از کمدهای کوچک بالای تخت و به جایشان آن جعبه‌ی پاسور چوبی را می‌گذارم که گاهی برش دارم و برای خودم فال بگیرم... و آن دو گوی سرخ ژاپنی را، که وقتی دارم فکر می‌کنم، توی دست بچرخانم‌شان. بچرخانم‌شان و به صدای زنگ آرامبخش‌شان گوش کنم
من به سنی رسیده‌ام که دیگر نباید خودم را بابت چیزی اذیت کنم. دیگر نباید دنبال چیزهای آزاردهنده و یادآوری کننده بگردم. این روزها گذر زمان را به خوبی بر روی پوستم حس می‌کنم. مثل نسیمی که نیمه‌شب تابستانی که روی پشت‌بام خانه‌ای در ییلاق خوابیده‌ای، از روی پوستت گذر می‌کند. من زمان را با گوشت و پوستم احساس می‌کنم. و همین است که چهارتا گلدان گرفته‌ام و با دقت و منظم بهشان آب می‌دهم. و ماهی فایتر گرفته‌ام. دو تا. و با دقت و منظم بهشان غذا می‌دهم. و وقتی تنها هستم می‌خورم و می‌خوابم و سریال‌های کره‌ای از تلویزیون نگاه می‌کنم.
گلدان و ماهی یعنی ماندن. یعنی عادت کردن و خو گرفتن و آرام بودن. یعنی پذیرش زندگی.
من دیگر نمی‌خواهم خودم را آزار بدهم.
فقط گاهی که تنها هستم، به شباهت چیزها فکر می‌کنم. به چیزهایی که شبیه چیزهای دیگر هستند. به چیزهایی که چیزهای دیگر را تداعی می‌کنند. به قوانین فیزیک درون همه‌ی چیزها. به گذر زمان.
تنهایی فکری‌ام می‌کند.
تنهایی غمگین‌ام می‌کند.
آدم باید دور خودش را با گل و ماهی و شوهر و بچه و مهمان پر کند.
شوهرم چرا نیامد؟


-----------------------------------------
پ.ن:‌ عنوان پست،‌ نام یکی از درس های هنر است.
پ.ن2: عکس را همین الان با دوربین مبایل گرفتم.
:)

پنجشنبه، خرداد ۱۵، ۱۳۹۳

353: سوالات فلسفی یک ماهی فایتر افسرده

 یکی از ماهی‌های فایترم افسردگی گرفته. تابلو بود. یک جانوری که غذا نخورد و تکان هم نخورد و مجبور باشی بزنی توی سرش که متوجه بشود برایش غذا ریخته‌ای، و الأن یک ماه است اینطوری است و هنوز نمرده،‌ پس نتیجتاً مریض نیست، افسردگی گرفته.
به سرم زده بود بیندازمش زیر دست این یکی، اینقدر بزندش و عین سگ دور تنگ بدواندش که افسردگی از سرش بپرد. بعد دیدم اگر نتوانم به موقع نجاتش بدهم،‌ شاید زیر دست این یکی هار وحشی تلف بشود. بعد خونش میفتد گردن من. از آزار جانواران و گیاهان اصلاً‌ لذت نمی‌برم. یک پسرخاله‌ای دارم بچه که بود از کشتن و جراحی و آزار و اذیت جانوران لذت می‌برد. مثلاً یک بار جوجه‌ی مرده‌ی ما را زد با سنگ له و لورده کرد و جوری این کار را کرد که انگار دارد ازش لذت می‌برد. حالا ما داشتیم آن طرف جیغ و ویغ و عق می‌زدیم و نزدیک بود بگیریم قیمه قیمه‌اش کنیم. یک بار هم ملخ‌ها را ریخته بود توی قوطی تن ماهی و زنده زنده روی آتش کباب کرده بود. یک بار هم مارمولک دار زده بود. لابد فکر می‌کنید دارم خاطرات بچگی قاتل زنجیره‌ای فیلم اره را تعریف می‌کنم. نخیر. ایشان در حال حاضر یک انسان نرمال با یک عدد زن و بچه و خانه و تشکیلات می‌باشند و در کار و زندگی که بسیار موفق هستند و چشم فامیل درِ کیون‌شان. مریض، منم. مریض، تویی که الأن پای اینترنت نشسته‌ای عوض پول در آوردن.
خلاصه این بدبخت ماهی فایترم افسردگی گرفته و من متأسفانه کار چندانی نمی‌توانم برایش بکنم. یعنی اگر قرار باشد بگردم برایش گیاه طبیعی و یا مصنوعی آبزی پیدا کنم و تنگش را تبدیل به آکواریوم آب شیرین کنم و غذای فیلان برایش بگیرم و روزی چند نوبت برایش ادا اصول در بیاورم و استر.یپتیز کنم و بگویم ماهی صفت بیاید برای ماهی‌ام لطیفه تعریف کند... همان ترجیح می‌دهم افسردگی بگیرد و از افسردگی بمیرد. والاع!
یک آدم عاقل و باقل که خودش را اسیر سه سانت و نیم ماهی فایتر نمی‌کند. لعنت به من اگر دیگر جانور زنده توی خانه نگهدارم. هی لیلی به لالای‌شان می‌گذارم و این‌ها زرت زرت می‌افتند می‌میرند و هی من عزا بگیرم و دق بخورم که چی؟
آن طرف سه تا گلدان گل از بازار گل محلاتی خریده‌ام که دوتایشان به حمدالله خوبند و سلام می‌رسانند و یکی‌شان که کاکتوس بی‌تیغ است دارد زرد و زار می‌شود و من نمی‌دانم چه غلطی بکنم.
به درک. مگر توی این دنیای گنده‌ی بی‌رحم چه کاری از دست یک کاکتوس چسکی یا یک ماهی فسکی، بر می‌آید. اصلاً مگر دنیا دست من است که جان موجوداتش را نجات بدهم. من این را به عنوان یک شیء تزئینی کوفتی برای خانه‌ام خریده‌ام. حالا اگر با شرایط من و آپارتمان و سبک زندگی‌ام (همین‌قدر نور، همین‌قدر آب، همین‌قدر غذای ماهی و رسیدگی) کنار آمد که می‌ماند. اگرنه بگذار بمیرد. بگذار همان یک ماهی بماند و همان دو گلدان. مگر کسی از من می‌پرسد که این دولت و این حکومت را می‌خواهی یا نه؟ مگر غیر از این است که هر کس نتوانسته با این شرایط زندگی کند یا رفته یا دارد برای مهاجرت اقدام می‌کند و این‌ها هم که مانده‌اند یا با این شرایط جورند یا افسردگی گرفته‌اند و دارند زرد و بیمار می‌شوند و یواش یواش می‌میرند. مگر آن گنده‌تر از من که من شیء تزئینی خانه‌اش هستم،‌ حاضر است سبک زندگی و شرایطش را به خاطر من تغییر بدهد و لی‌لی به لالای من بگذارد؟ نخیر. زندگی همین است. همین‌قدر بی‌معنی و سخت و بی‌مهر.
مادر شوهرم می‌گوید بعد از حاجی‌خوران امشب بیایید خانه‌ی ما. من می‌گویم دیشب که شما خانه‌ی ما بودید و تازه همدیگر را دیده‌ایم. می‌گوید: تا وقتی من زنده‌ام،‌ هر پنجشنبه چه بگویم چه نه، به خانه‌ی من دعوتید.
«تا وقتی من زنده‌ام» یعنی: مگر من چقدر زنده‌ام؟ با من بسازید. هرکاری من دوست دارم انجام بدهید. با دل من راه بیایید.
«تا وقتی من زنده‌ام» یعنی: جلب ترحم!
مگر من خودم تا کی زنده‌ام که بخواهم برای کس دیگری دل بسوزانم؟ حالا گیریم که یک نفر از شما پیدا شود و از قول موثق خود خدا به اطلاع بنده برساند که من به مرگ طبیعی خواهم مرد و تا هفتاد سالگی عین سگ همینجوری زندگی خواهم کرد. که چی؟ یعنی سی و پنج سال دیگر وقت دارم. یعنی دقیقاً نصفش را آمده‌ام. نصفه‌ی خوبش را. و نصفه‌ی بدش مانده. یعنی شما می‌گویی این سی و پنج سال را هم وقف تمام پیران و بی‌کسان و مادران و پدران و مادر‌شوهران و پدرشوهران دنیا کنم؟ یعنی شما می‌گویی بنگاه خیریه راه بیندازم هی هر هفته یک عده را جمع کنم ببرم آسایشگاه‌های سالمندان و پرورشگاه‌ها؟
سی و پنج سال عمر کمی است که چه وقف خودت کنی و چه وقف دیگران، قبل از اینکه بفهمی می‌گذرد. پس بهتر نیست به جای پول ریختن توی فعالیت‌های مذهبی و عام‌المنفعه و عوض کردن لگن پر از شاش و عن بیماران و تسکین دادن دل دردمندان آن را وقف خودت و خوشی‌هایت کنی؟ اگر همه‌ی این کارها را کردی و کسی پیدا نشد روزگار پیری به داد خودت برسد،‌تخم کی را می‌توانی بگیری؟ اگر بچه‌ات هم گذاشت و به خاطر تحصیل و منافع خودش، مهاجرت کرد رفت یک گورستان دیگر و فقط برای تقسیم ارث‌ات پیدایش شد،‌ می‌خواهی به که شکایت کنی یا کدام عمر رفته را بازگردانی و جور دیگری عمل کنی؟
.
.
.
و اینطوری است که من دیگر مسئولیت هیچ موجود زنده‌ای را (ولو توله‌ی آدمیزاد) قبول نخواهم کرد. چون که ممکن است از جستجو درباره‌ی افسردگی یک ماهی فایتر و زرد شدن گلبرگ‌های یک کاکتوس بی‌تیغ شروع شود و به سوالات جدی و اساسی مثل «چرا باید خوب بود» و «چرا باید تولید مثل کرد» و «چرا باید برای بقا تلاش کرد» برسد.
«مسئولیت پذیری» چیز خوبی نیست،‌ وقتی نمی‌دانی دقیقاً چه کسی مسئولیت تو را به عهده دارد و در صورت لزوم یقه‌ی چه کسی را از بابت بدبختی‌هایت باید بگیری.


چهارشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۹۳

352: حافظه‌ی قوی یک دمپایی

هیچ چیز آنطور که می‌خواستم نبود. قبل‌ترش یک لحظه فکر کرده بودم همه‌چیز همان‌طور است که خواسته بودم.... یا فقط حدس زده بودم که قرار است همه چیز همان‌طوری بشود که من از یک مسافرت شمال (بعد از دوسال جایی نرفتن و از تهران خارج نشدن) انتظار داشتم. اصلاً مگر آدم از یک چنین مسافرتی چه انتظاری باید داشته باشد؟
اولش بگویم که با معیارهای شما زیادی توقع داشتم. با معیارهای خودم کف کف انتظاراتم بودم. اصلاً هیچی نبود که بشود بهش افتخار کرد یا ازش راضی بود. تمامش کوتاه آمدن و کنار آمدن بود.
بهتر بود دوشنبه شب راه بیفتیم. نشد. چون دقیقاً همان دوشنبه عصر، روز اضافه‌کاری من بود و همکارم خودش را چس کرد و حاضر نشد نوبت دوشنبه‌ی مرا  با یکشنبه‌اش عوض کند. به این بهانه که وقت دکتر دارد. سه‌شنبه صبح راه افتادیم.
یخچال را خالی کردم که میوه‌ها و سبزی‌ها و غذاها خراب نشوند. تقریباً خوب برنامه‌ریزی کردم و همه‌چیز را برداشتم و چیزی جا نماند. شد دو تا کوله‌پشتی. یکیش بزرگ و سنگین، مال او. یکیش کوچک و سبک، مال من.
ساعت 6:30 صبح با نیم ساعت تأخیر راه افتادیم. دیر نرسیدیم به محل قرار. بچه ها فقط سه چهار دقیقه بود رسیده بودند. 7:30 راه افتادیم به سمت شمال.
از تونل که رد می‌شدیم یک عده صدای حیوانات جنگل را از خودشان در می‌آوردند. چه چیز اینکار جالب بود؟ هرچه فکر کردم یادم نیامد چرا بچه که بودم اینکار را می‌کردم. خواب و بیدار بودم. هی با سقلمه شوهرم از جایم می‌پریدم که مثلاً می‌خواست دریاچه پشت سد رودبار و درختان زیتون را نشانم بدهد. یا شکل کوه‌ها را. حوصله نداشتم. تازگی به خواب و گرسنگی بیشتر از هر احساس دیگری احترام می‌گذارم. وقتی کم‌خوابی دارم بدخلق می‌شوم و دوست دارم پاچه بگیرم. تا شمال هی لقمه گرفتم و میوه پوست کندم و توی حلق این‌ها کردم. مامان‌شان بودم آخر. اما خانه ( با اجازه «ح» که اینجا را می‌خواند!) به لعنت خدا نمی‌ارزید. دوتایی با شوهرم مشورت کردیم و به این نتیجه رسیدیم که خانه را گران بهش انداخته‌اند. چهارتا تیر و تخته‌‌ی موریانه خورده و آهن زنگ زده و حصیر پوسیده و سقف سوراخ بود. خانه‌ی یک پیرمرد مُرده که به شوخی «مرحوم» صدایش می‌کردیم. تازه حیاط را هم با یکی از پسرهای مرحوم شریک بودند و یکی‌شان برداشته بود کاهو و صیفی‌جات و آت و آشغال به طور نامرتب دو طرف حیاط کاشته بود. انگار باغچه‌ی سبزیجات است. وسط، یک حوض سیمانی مستطیل کجکی درست کرده بودند که من نفهمیدم دقیقاً با کدام ضلع خانه تراز شده و رو به کدام قبله است. توالت را که دیگر نگو. یک در شکسته قراضه تخته‌ای داشت که با یک سیم سی سانتی که قلاب شده بود به میخ روی دیوار قفل می‌شد. مدام هم ده بیست سانت لای درش باز بود و کیونت پیدای خاص و عام. حالا روز اول که رفتیم، قبل از اینکه حشره‌کش را توی توالت و چاه و در و دیوارش خالی کنیم، غلغله‌ی حشره هم بود. در و دیوارش هم سانت به سانت پر از تار عنکبوت و لیسه و حلزون. حیاط خاکی. سقف و ستون‌ها شکسته و نمور و موریانه خورده. سقف حلبی زنگ زده و سوراخ. حمام و آشپزخانه هم که نداشت. یک شیر آب تق و لق ته حیاط داشت که باز می‌کردی می‌پاشید توی لنگ و پاچه‌ات. یک روشویی کثیف پلی‌استر هم روی ایوان پسر مرحوم بود که ما در غیابش استفاده از آن را بر خود حلال نموده بودیم.
یک بار نصف شب که توی تاریکی و نور ضعیف لامپ ایوان، از وسط علف‌های بلند و خس و خاشاک حیاط با ترس و لرز از مار و مور رد شده بودم و رفته بودم ایوان پسر مرحوم که ظرف‌های شام را توی روشویی‌شان بشویم، یک چیز سیاهی توی یکی از ظرف‌ها به نظرم آمد. فکر کردم از آشغال‌های ماهی شام است و خواستم با دست برش دارم بیندازمش توی کیسه‌ای که برای زباله کنار ظرفشویی گذاشته بودم. یکهو یک چیز لزجی زیر دستم وول خورد و دو سه ثانیه طول کشید که متوجه بشوم این «لیسه» (نوعی حلزون بی‌لاک) است. جیغی کشیدم و صدای چی شد چی شد از ایوان مجاور بلند شد. من هم هی بالا پایین می‌پریدم و رعشه می‌گرفتم و فحش می‌دادم و هرچه دستم را می‌شستم، لیزی پوست آن ناکس پاک نمی‌شد.
حالا این به کنار، بعدش بچه‌ها تعریف کردند که در سفر قبلی، «ش» به این بهانه که ترشحات حلزون برای پوست خوب است، این‌ها را می‌گذاشته روی صورتش راه بروند!!! اَه! ریـــــــــــدم به آن مغز معیوب‌تان که تبلیغات کرم حلزون و هر کوفت و زهرماری را باور می‌کنید.
دو روز توی آن خانه‌ی (کلبه) قدیمی ماندیم و دست آخر به این نتیجه رسیدیم که تا از کثیفی و تار عنکبوت و حشره و نبود امکانات بهداشتی و رفاهی تلف نشده‌ایم بهتر است یک جایی را کرایه کنیم. پیدا کردنش خیلی سخت نبود. فصل امتحانات بچه‌ها بود و شمال خلوت و این‌ها هم به اندازه مازندرانی‌ها رند و کاسب نشده بودند. از یک آقای چاق کرمانشاهی عـرق.خور یک سوییت کرایه کردیم. گفت مبله است و ماهوا.ره دارد و کولر و فلان. بهتر است بگویم تنها خوبی‌اش همان دستشویی و حمام تمیزش بود. آشپزخانه که فقط یک گاز قراضه و یک ظرفشویی قدیمی یک لگنه داشت و یک یخچال. به در تمام کمدها و گنجه‌ها هم قفل و زنجیر (منظورم دقیقاً قفل است با یک زنجیر!) زده بودن که مبادا ظرف‌های تخـ.می گل منگولی بلوری و چینی تک و توک لب‌پریده و ایرانی ارزان و بطری‌های خالی مشـ.روب‌شان  را بلند کنیم. مبل چهارعدد قدیمی شکسته‌ی فنر در رفته در اتاق خواب. ماهواره قدیمی عهدبوقی که اصلاً معلوم نبود چطور روشن می‌شود و تنظیماتش چطور است و مارک‌اش چیست و کدام کشور تولیدش کرده. تلویزیون رسماً سیاه و سفید. تختخواب نداشت و رختخواب هم کثیف و نکبتی. کولر را هم روشن نکردیم چون هوا  نسبتاً سرد بود. شب پشه‌ها نگذاشتند بخوابیم و صبح غازها و اردک‌های صاحبخانه که توی حیاط سر نان خیس خورده دعوا می‌کردند.
صبح رفتیم لیلاکوه. خیلی خوب بود. فقط آن بالاهایش دیگر خیلی خلوت و پر از تمشک و خفه و دمدار بود. همان دربند خودمان بود که هنوز چند میلیون تهرانی بهش تر نزده‌اند.
نمی‌دانم چطوری است که ما هرچی خواستیم بخریم نشد. از بس که این‌ها گشاد هستند. صبح ساعت ده می‌آیند سرکار. دوازده تعطیل می‌کنند می‌روند تا پنج می‌خورند و می‌خوابند. پنج می‌آیند تا نه شب کار می‌کنند می‌روند تا صبح می‌خورند و می‌خوابند و کارهای بی‌ناموسی می‌کنند.
تهران از خروسخوان تا بوق سگ کار کنی، باز چهارچرخ زندگی‌ات نمی‌گردد. این‌ها هی زر می‌زنند «هرچه امکانات است مال تهرانی‌هاست» و «توی تهران پول کف زمین ریخته و فقط باید جمع کنی»، خوب دیوث‌ها پس چرا به من و اکثر کسانی که می‌شناسم (دوست و آشنا و همسایه و همکلاسی دانشگاه و همکار و الخ و بیلاخ) فقط کار کردن یابو و دود و ترافیک و سر و صدا و بدبختی و بی‌پولی‌اش رسیده؟ هر وقت رفتم یک شهرستانی و برگشتم، به محض افتادن توی حریم تهران با خودم گفتم عجب گـ.هی خوردم. برگردم بروم به همان خراب‌شده و تا ابد قید «بچه طهرون» بودن را بزنم.
رفتیم لنگرود با پل خشتی عکس گرفتیم  . هی از این ور. هی از آن ور. چون که شوهر من عاشق بناهای تاریخی و تاریخ و مکان‌های خرابه و سقف‌های ریخته و آدم‌های پیرِ لوزر و موزیک عهد بوقی و خلاصه تمام چیزهای اکسپایر شده‌ی دنیا است.
شب آخر رفتیم ساحل چمخاله. چون که من عاشق طبیعت در خلوت‌ترین اوقاتش هستم. عاشق اینکه زمستان بروم مسافرت که هیچ خری نباشد چشم‌انداز‌ها را خراب کند و شور.تش را از شاخه درخت بیاویزد و عر بزند و صدای ضبط ماشین را زیاد کند و پشت دبه و سینی بزند و برقصد و پشت درخت‌ها و توی چاله‌ها بریـ.ند.
و اگر خواسته باشید بدانید ساحل چمخاله وقتی خلوت است چطوری است، اینطوری است:
(البته عکس‌ها را توی نت پیداکردم، ولی بسیار به عکس‌هایی که ما گرفتیم، شبیه است)




یک سگ سفید آمده بود نشسته بود کمی دورتر از ما که هندوانه می‌خوردیم و نگاه‌مان می‌کرد. چیزی جز هندوانه و تخمه نداشتیم بدهیم بخورد. هی آرام و با احتیاط چند قدم می‌آمد جلوتر و باز می‌نشست و خودش را می‌زد به آن راه و یک ور دیگر را نگاه می‌کرد که انگار «اِ! اینجا کجاست؟ من کی‌ام؟ کی منو آورد جلوتر؟»
حس کردم یکجور اهلی بودن توی این سگ هست. یک جور شیطنت و بازیگوشی و هوش حاصل از هم‌نشینی با انسان. اول بگویم که من از سگ و جانوران وحشی عین سگ می‌ترسم. یعنی اگر سگ دنبالم کند، آنقدر شلوغش می‌کنم و کولی بازی در می‌آورم که خود سگه شرمنده بشود. نه اینکه مثل بعضی‌ها ذاتا از هر چیز پشمالوی وول‌خورنده‌ای بترسم. اتفاقاً خیلی هم از جک و جانور و پرنده و این‌ها خوشم می‌آید. ولی از گاز گرفتن و حرکات غ.ق.ق (بچه‌های ریاضی می‌دانند که این یعنی غیر قابل قبول) حیوانات اهلی نشده می‌ترسم.
خلاصه همین‌جوری نامطمئن و بسم‌الله بسم‌الله گویان به سگه نزدیک شدم. فرار نکرد. پررویی را به حد اعلا رساندم و دستم را به سمت‌اش دراز کردم و منتظر بودم که خیز بردارد و من در بروم. سگه یکهو از این حرکت آشنای من که یعنی من می‌فهمم اهلی هستی و نمی‌خواهم اذیتت‌بکنم، چنان ذوق‌مرگ شد که بنا کرد بازی کردن و خوشحالی و روی زمین غلت زدن و با پنجه‌ی دست‌اش به مچ پای لخت من زدن که یعنی «اییییییییییییی بابا! توام که از خودمونی شیطون!» حالا من کماکان می‌ترسم که نکند یکهو خر بشود و گاز بگیرد و هی وویی وویی می‌کنم و پایم را پس می‌کشم. بعدش دیگر آنقدر رفیق شدیم که آمد نشست پای بساط ما و سرش را گذاشت روی دست‌هایش و به آهنگ خانم هایـ.ده گوش سپرد. یک‌جایی هست که حیوان اهلی، دیگر توقع غذا ازت ندارد و فقط محبت و نوازش می‌خواهد. یک جایی بعدترش هست، که فقط ازت می‌خواهد باشی. نزدیک‌اش باشی. آنجا بهترین جای دنیا است، حتی بهتر از امنیت یک آغوش عاشقانه‌ی انسانی.
غروب گشتیم توی ساحل چوب و چل پیدا کنیم برای آتش. دیدیم سگ‌ها یکی‌یکی پیدای‌شان شد. دیگر کم‌کم داشتم می‌ترسیدم. یک گله سگ بودند که همین‌جوری توی ساحل وسط نیزار پنجاه متر مانده به ساحل، زندگی می‌کردند. یکی‌شان حتی خانواده داشت و سر یک بلندی با زن و بچه‌اش زندگی خوب و سعادتمندی داشت و از اطراف‌شان رد می‌شدی به شدت پارس می‌کرد.
هیچکس توی ساحل نماند. تاریک شد. ماه زرد گنده آمد بالا. انعکاس نور ماه روی آب دریا، فقط توی نقاشی‌ها و عکس‌های فتوشاپ شده می‌تواند آنطوری باشد. سعی کردم با مبایلم عکس بگیرم ازش. فقط یک نقطه نارنجی وسط یک صفحه‌ی سیاه افتاده بود. شوهرم با دوربین حرفه‌ای گرفت. بهتر شد. اما خودش نشد. هیچوقت خودش نمی‌شود. چیزی که دیده‌ای. چیزی که می‌دانی. فکر می‌کنی. فهمیده‌ای و... می‌خواهی به بقیه هم نشان بدهی. هیچوقت خودش نمی‌شود. همیشه یک بدل احمقانه از آنهمه زیبایی می‌شود که چشم کسی را هم نمی‌گیرد.
صبح قرار بود برویم تالاب چاف که نرسیدیم و حسرتش به دلم ماند. در حالی که فقط 10-5 دقیقه پیاده از آنجایی که بودیم فاصله داشت! می‌‌توانستیم به جای یک ساعت وقت تلف کردن توی رودبار برای زیتون کوفتی که آخرش هم در اثر ناشیگری‌مان تلخ در آمد و یک ساعت توی قزوین دنبال «قیمه نثار» سگدو زدن، برویم تالاب را ببینیم. یعنی اگر توی جاده تصادف کرده بودم و مرده بودم، روحم برمی‌گشت و سرگردان می‌شد. چون که دلش پیش یک تالابی توی شمال مانده بود و آنقدر از غصه سنگین شده بود، که نمی‌توانست حتی از گردنه امامزاده هاشم رد بشود برود آنطرف ببیندش و بعد از همان‌جا یکسر برود جهنم.
تالاب چاف که یکروز قرار است ببینمش

صبحی که توی آن سوییت کرایه‌ای چشم باز کرده بودم و سر نمی‌دانم چی‌چی با شوهرم دعوایم شده بود، یک لحظه به دور و برم نگاه کرده بودم، به خانه و کولر و ماهواره و پشه و رختخواب کثیف و شوهر بی‌شعور و تمام چیزهای بدی که توی آن سفر بود و داشتم تحمل‌شان می‌کردم و... به این فکر کردم که:
هیچی خوب نیست. همه‌چیز مبتذل و بیخود است. من نباید اینجا باشم. اینجا نباید اینطور باشد. سفر بعد از دوسال نباید اینطوری می‌شد... و نشستم گریه کردم. اما بعدتر توی جاده که برمی‌گشتیم به این نتیجه رسیدم که خوبی و بدی را که دو طرف یک معادله بگذاری و این به آن در کنی و برابرها را حذف کنی، دست آخر چیزی که از یک چنین سفری می‌ماند، «خوبی» است. بوهای خوش. عکس‌های زیبا. جاهای جدید. غذاهای جدید. بادمجان کباب کردن برای میرزا قاسمی توی استانبولی پر از ذغال وسط حیاط. بچه گنجشکی که از حیاط گرفتم و سعی کردم بهش نان خیس خورده بدهم و نخورد و من هم ولش کردم برود گربه بخوردش بی‌شعور را. بازار و آنهمه تخم‌مرغ رسمی و گوجه‌سبز محلی و گلابی جنگلی‌اش. یک لنگه دمپایی و چند بطری که توی ساحل پیدا کردم و تمام سطح‌شان را مرجان پوشانده بود و علیرغم غرغرهای شوهرم تا تهران کشیدم و آوردمش که بگذارم جلوی چشمم و یادم بیاید از این سفر خوب.




شنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۹۳

351: در آستانه‌ی روز پدر کشف کردم

بابا دارد ترحم‌برانگیز می‌شود. دوست ندارم ذره‌ای از نفرت‌ام ازش کاسته بشود... اما دارد می‌شود و دست خودم نیست.
حالا که ازش دور شده‌ام... حالا که ماهی یکی دوبار، سرجمع دو سه ساعت می‌بینمش... حالا که پیر شده... میانسال شده‌ام... حالا که بهار ما گذشته و گذشته‌ها گذشته...حالا که دیگر بچه‌ای توی خانه ندارد و کارش کشیده به دکتر و بیمارستان و دوا و درمان... حالا از آن موضع خود برتر بینی و غرور و تحقیر دیگران و نقطه ضعف دست کسی ندادن اندکی کوتاه آمده و آمده دوپله پایین‌تر کنار ما نشسته.
دوست ندارم این شخصیت‌اش را. شیرِ پیرِ بی‌یال و دم. نه جوانی‌اش گه خاصی بوده‌ها. نه. همین که گستاخ و مغرور و خودشیفته بود، باعث می‌شد ازش متنفر باشم. به خاطر تمام بدبختی‌هایم. به خاطر تمام انتخاب‌های غلطی که مرا به آن‌ها مجبور کرد. به خاطر ضعف‌های تربیتی و روحی‌ام که باعث‌اش او بود و مادرم.
عادت کرده بودم ازش متنفر باشم. الأن سی سال است ازش متنفرم. چهار سال اولش را یادم نمی‌آید. احتمالاً هنوز نتوانسته بودم بین ترس و تنفر، احساس درست را انتخاب کنم.
اولین بار چند روز پیش، سر جریان دعوایش با میم دلم برایش سوخت. حس کردم می‌خواهد چیزی بگوید و بلد نیست. حس کردم همیشه همین‌طور بوده: در حال ایجاد سوءتفاهم. در حال بد برداشت شدن. در وضعیت مورد نفرت بودن از جانب همه. از بس که توی کار همه دخالت کرده. از بس که حرف مفت زده. از بس که توهین و تحقیر کرده. حالا نه تنها بچه‌هایش، که همه‌ی فامیل و در و همسایه و حتی مسافرینی که فقط چند دقیقه توی ماشین‌اش می‌نشینند ازش متنفرند. یادم افتاد که چقدر دلش را خوش می‌کرد به اینکه گه‌گداری یکی از مسافرین‌اش از صدای آوازش تعریف کرده و گفته صدای خوبی دارید. به اینکه پاهایش کوتاه است و به درد کُشتی می‌خورد و اگر کُشتی‌گیر می‌شد، همیشه جزء نفرات برتر بود. به اینکه قدرت بدنی‌اش زیاد است (بوده) و یک بار ته یک نیسان را گرفته و بلندش کرده. یا مثلاً مادر زمینگیرش را بغل می‌کرده و از پله‌ها بالا می‌برده.
چند سال پیش یک چیزی(به قول خودش کتابی)  نوشته بود مشتمل بر زندگی‌نامه‌اش و عقایدش درباره دین اسلام. مثل همه‌ی زندگی‌نامه‌هایی که توسط آدم‌های کتاب‌نخوانده نوشته می‌شود، مثلاً اینطوری شروع می‌شد که روستازاده‌ای هستم فلان که در قبال دین خودم احساس مسئولیت کردم و چنان. در اثر خودشیفتگی فکر می‌کرد که کتابش (که 27صفحه بیشتر هم نبود) با هزینه انتشارات چاپ خواهد شد و خواهد ترکاند و برای همین لازم است که حتماً زندگی‌نامه‌ی خودش هم در ابتدای این دُرفشانی بیاید که همگان مستفیض گردند.
کتاب را داد میم تایپ کند. بیچاره میم که آن روزها تازه ازدواج کرده بود و با آنهمه بدبختی، نشست آن خزعبلات را تایپ کرد. من از اولش هم گردن نگرفته بودم. همیشه با هم دعوا داشتیم و به خودش زحمت منت‌کشی از من را هم نداد. یک‌راست رفت سراغ میم. میم هم آن روزها حال و حوصله‌ی اضافی داشت و کم‌سن بود و از بابا آنقدر که من متنفر بودم، متنفر نبود. چند بار دیگر هم مجبور به غلط گیری‌‌اش کرد. خلاصه پدرش را درآورد و یکی را پیدا کرد که نمی‌دانم روی چه حساب بهش قول داده بود کتابش را چاپ کند.
یادم هست که وقتی با هیجان گفت که کتابش چاپ خواهد شد و من دستش انداختم که فکر کرده به همین سادگی است و حتماً ازش پول می‌گیرند و یک تعداد نسخه محدود چاپ می‌کنند که آن‌ها هم فروش نمی‌رود و ته انبار انتشارات خاک می‌خورد... برگشت بهم گفت که چون خودم بعد از عمری نوشتن، هیچ گهی نشده‌ام، دارم بهش حسودی می‌کنم که کسی حاضر شده رویش سرمایه‌گذاری کند!
چند سال گذشت. یارو چند بار این را برد و آورد تا سرانجام همان حرفی را که من اول بهش زده بودم تحویلش داد. این هم صدایش در نیامد و بیخیال چاپ کتاب شد. فقط یک بار چند سال بعد از دهانش پرید که یارو خواسته بوده سرکیسه‌اش کند.
چند سال همین‌طور کاغذ پاره‌های آن کتاب کوفتی را از این خانه به آن خانه می‌کشید و پدر ما را درمی‌آورد اگر یه صفحه‌اش گم و گور می‌شد.
تا اینکه فهمید که من وبلاگ می‌نویسم و ازم خواست که متن تایپ شده‌ی کتابش را روی یک وبلاگ به نام خودش بگذارم. برایش یک وبلاگ ساختم و متن را آنجا کپی پیست کردم. مدت‌ها هر وقت پای کامپیوتر بودم می‌آمد می‌گفت از کتابم خبری نشد؟ و مجبورم می‌کرد بروم آمار و کامنتدانی وبلاگش را زیر و رو کنم. همیشه هم فقط یکی دو تا کامنت اسپم بود.
هیچوقت هیچ خبری نشد... تا اینکه کم کم از صرافتش افتاد.
الأن که داشتم یک پست وبلاگی درباره «خودشیفتگی نهان و تمایل به جاودانگی نهفته در فرایند نوشتن»  میخواندم، نمی‌دانم چه شد یکهو یاد بابا افتادم. دلم برایش سوخت. احساس کردم که تمام عمر تماشایش کرده‌ام که چطور دست و پا زده و چطور هی بیشتر و بیشتر فرو رفته. که چطور سعی کرد پدر خوبی باشد و نتوانست. سعی کرد انسان مؤثری باشد و نتوانست. سعی کرد رتبه‌ی اجتماعی و مرتبه‌ی شغلی بالایی داشته باشد و نتوانست. سعی کرد ماندگار باشد و... نتوانست.
ماهیگیری بود که برای صید ماهی گنده‌ی «عشق» توی این دریاچه‌ی آدم‌های زندگی‌اش آمده بود و تنها چیزی که بعد از اینهمه سال عایدش شد، یک مارماهی کوچولو به نام «ترحم» بود.
بعد از اینهمه سال...
باورم نمی‌شد هیچوقت بتوانم حتی ذره‌ای کمتر ازش متنفر باشم. ولی توانستم. عجیب است. هرسال که می‌گذرد چیزهای تازه‌ای درباره‌ی خودم کشف می‌کنم. برای شناختن خودم، شناختن ماهیت حیات، شاید لازم است چند بار زندگی کنم و بمیرم و باز در قالب خودم برگردم.

یکشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۹۳

350: شوخی‌اش گرفته

مدتی است به این نتیجه رسیده‌ام که من عارضه‌ی «ناتوانی در تفهیم درست منظور، بدون ایجاد سوءتفاهم» را از پدرم به ارث برده‌ام. در واقع علیرغم نفرت مادام‌العمرم از او، باز هم شباهت‌های بسیاری به او دارم.
دیشب «ح» خانه‌مان بود. «ح» دیگر مهمان محسوب نمی‌شود. کاملاً خودی است و با هم رودربایستی نداریم، اگرنه ناراحت می‌شد وقتی من از سر شب سه تماس تلفنی نیم ساعته داشتم، آنهم در حالی که مهمان توی خانه‌مان است. تازه قبلش هم جلوی چشم او  با شوهرم یک دعوای حسابی کرده بودیم که چرا دارد سر قضیه فاضلاب ساختمان کوتاه می‌آید و نمی‌رود از طرف شکایت کند؟ چرا با وجود تمام حرف‌ها و اخطارهای از اول تا حالای من، باز هم اهمال کرده و حالا باید اینهمه ضرر مالی بدهد؟ که چرا همین هفته‌ی پیش سر اینکه به من خرجی ندهد (ولو هفته‌ای 50 هزار تومان) آنهمه از خودش کسکلک بازی درآورده، و رفته ارزان‌ترین ساعت دیواری بازار را خریده و هنوز حتی یک جاکفشی نداریم (چون پول نداریم) و همیشه در مواردی که به من و خانه و زندگی‌اش مربوط است خسیسی‌اش می‌آید پول خرج کند، آنوقت پای «مردم» که به میان می‌آید به خاطر رودربایستی و تعارف و مردم‌داری، دهان خودش و مرا سرویس کرده و همینطور پول مفت هست که می‌دهد و خیالش نیست؟
و ماجرای تماس‌ها:
اولش خواهرم «میم» زنگ زد و با همان حالت عجولانه و پریشان همیشگی‌اش سلام و احوالپرسی سرسری‌ای کرد و بی‌مقدمه شروع کرد با داد و هوار و بغض، دعوایش را با بابا گزارش دادن، که فلان گفته و فلان کردم و... نیم ساعت حرف زد و آخرش گفتم که مهمان دارم و قطع کرد. بعدش (یا قبلش مادر شوهرم زنگ زد و الکی از شوهرم خواست گوشی را به من بدهد و هی الکی از میهمانی شام برادر شوهرش و عید دیدنی از دختر برادر شوهرش تعریف کرد. بعد دید که من بی‌حوصله گوش می‌دهم و زیادی تابلو است که دارد حرف را الکی کش می‌دهد، خودش اعتراف کرد که راستیاتش پدر و برادر شوهرم الساعه پای کامپیوتر هستند و ایشان حوصله‌شان سر رفته و گفته‌اند زنگ بزنند حرف بزنند تا از بی‌‌حوصلگی در بیایند. او هم نیم ساعت حرف زد، در حالی که من روی مبل دراز کشیده بودم و خمیازه می‌کشیدم و کش و قوس می‌آمدم. بعدش بابا زنگ زد. سر شام. به شوهرم التماس کردم که گوشی را بردارد ببرد آن یکی اتاق و بگوید من نیستم و حمام هستم. بابا پیغام داده بود که بگو حتماً بهم زنگ بزند کارش دارم. کارم در آمده بود. معلوم بود سر قضیه‌ی دعوایش با میم، می‌خواهد مغز مرا شستشو بدهد و پُرم کند که بروم به میم بگویم.
بعد از شام شوهرم یادم انداخت زنگ بزنم. ای هوار. اگر نگفته بود یادم می‌رفت و می‌انداختم گردن شوهرم. او هم تیزتر از این حرف‌هاست و گناه «نرساندن پیغام» را گردن نمی‌گیرد. آنهم پیش پدر سریش من که آنقدر پلیس‌بازی در می‌آورد و دنبال قاتل بروسلی می‌گردد تا بهت ثابت کند که تقصیر تو بوده و اهمال کرده‌ای و آنوقت باید جواب پس بدهی که چه دلیل موجهی داشته‌ای؟
زنگ زدم. پیر شدم. له شدم. زشت شدم. جیغ شدم. ویغ شدم. کش آمدم... اما ول‌کن نبود که نبود. باید اثبات می‌کرد که میم مقصر بوده و او (پدرم) از اولش آدم خوبه‌ی داستان بوده. مسأله این بود که میم لیاقت نداشت که اینقدر ازش دفاع کنم، برای اینکه پارسال که من سر کار نمی‌رفتم و سال‌های پیش که همش با بابا دعوایم می‌شد و همین ماجراها با تغییر نقش من و میم، عیناً تکرار می‌شد، میم پشتِ من در نمی‌آمد و هوایم را نداشت. چون که حوصله نداشت و برایش راحت‌تر بود که به تماس گیرنده بگوید: «حق با توست!». گور بابای ریس. گور بابای همه اصلاً. خودش را عشق است و وقت و اعصاب‌اش را. من خرِ کی بودم که بخواهد به خاطرم دهان به دهان این و آن بگذارد.
میم لیاقت نداشت که من اعصاب خودم را خرد کنم و ازش دفاع کنم، چون که بابت خیلی رفتارهایش از دستش شاکی هستم و خیلی دلخوری‌ها ازش دارم. بیخیال. بگذریم.... در هر حال ازش دفاع کردم. تا آنجایی که واقعاً از نظر من حق با او بود ازش دفاع کردم. اما یک جاهاییش هم انصافاً حق با بابا بود. حالا می‌خواهد به میم بربخورد یا نه، ولی اینطوری بود.
حالا که بابا و میم به تیپ و تاپ هم زده‌اند، باید برگردیم به پنج سال پیش که دختر میم (خواهر زاده‌ام) به دنیا آمد. آن زمان دهان مرا سرویس کردند. یک ماه (دو هفته قبل از زایمان به بهانه نزدیک بودن به زمان زایمان و خطرش، و چند هفته بعدش به دلیل تازه زایمان کردن و نیاز به نگهداری) آمدند افتادند خانه‌ی بابا. من هم آن موقع شوهر نکرده بودم و سر کار می‌رفتم و اتاق خواب درست و حسابی هم نداشتیم و آن موقع از ترس بابا هم که شده مجبور بودم جلوی شوهر میم با حجاب بگردم (بگذریم که الأن دیگر برای این حرف‌ها تره خرد نمی‌کنم و حساسیت‌های بابا تخـ.مم نیست) و توی آن گرمای تابستان 88 فقط تصورش را بکن که شب‌ها خواب نداری و صبح تا عصر سر کاری و عصر تا شب هم خانه به هم ریخته و هوا عین جهنم گرم و با روسری و لباس آستین بلند گشاد بگرد که چی است؟ شوهر خواهره عین بختک افتاده توی خانه‌مان و بخور و بخواب راه انداخته. ونگ ونگ صبح تا شب نوزاد (که این یکی علی‌الخصوص زرزرو تر از همه‌ی انواع دیگر که تا امروز دیده‌ام هم بود). گرما. وجود یک مزاحم همیشگی به عنوان مهمان توی خانه که جلویش نمی‌شد هر حرفی را زد و هر رفتاری را کرد. یعنی فشاری روی اعصاب و روان و جسم من بود که خدا می‌داند. هر وقت هم شکایتی می‌کردم، عین شیر و پلنگ جلویم قد علم می‌کردند و پشت میم در می‌آمدند که این 18 سالگی شوهر کرده و تویی که مانده‌ای بیخ گلوی‌مان و برو نیستی و اگر جای کسی هم توی این خانه است، جای این است نه تو. و تو اصلاً چه حقی داری که فکر می‌کنی اینجا خانه‌ی تو است؟ اینجا خانه‌ی پدرت است و تو اینجا مهمانی. پس خفه شو و ظرف‌های نهار خواهر و شوهر‌ خواهرت را بشوی و خانه‌ای را که خواهر زاده‌ات ریخت و پاش کرده جمع کن و جارو کن.
این بود زندگی من در آن تابستان کوفتی. همان تابستانی که توی آن شرکت فروش ماشین‌های چاپ در بهارستان کار می‌کردم و وبلاگ‌نویسی را شروع کردم. تابستان بدی بود. یکی از بدترین تابستان‌های زندگی‌ام...
ولش کن. بیخیال.
حالا فقط می‌خواهم بگویم این‌ها همان پدر و مادری هستند که وقتی من می‌گفتم دارید این را لوس می‌کنید و نمی‌گذارید خودش از پس زندگی‌اش بر بیاید و همش زیر کـ.ونش را گرفته‌اید و در خدمت خودش و بچه‌اش هستید و دیگر کافی است و من هم آدمم و دارم توی این خانه زندگی می‌کنم... این‌ها می‌زدند توی دهانم و طرف همه را می‌گرفتند جز من. حالا همین‌ها دارند همین حرف‌ها را که خودم چند سال است بهشان می‌زده‌ام، عیناً پشت سر میم، تحویل من می‌دهند و انتظار دارند من هم بگویم حق با شماست. گـ.ه خورده‌اید. هم شما و هم او. همه‌تان. اصلاً به من چه؟!
بی‌تعارف تمام این سال‌ها آزارم دادند. دانه به دانه‌ی خواهر و برادر که شوهر کردند و زن گرفتند، تمام ریخت و پاش و اذیت و آزار و رفت و آمد و حمالی‌شان روی سر من بود. آنهم در حالی که خودم هم یک سربار و مهمان محسوب می‌شدم که باید در ازای آن یک لقمه نان، کنیزی و نوکری خانواده و خواهر و برادر را می‌کردم.
نمی‌خواهم از گذشته چسناله کنم. گذشته، گذشته. حتی وقتی میم شروع می‌کند، دلم می‌خواهد بهش بگویم ساکت شود و بس کند. این حرف‌ها فقط ناراحت‌مان می‌کند. یادآوری اینکه پدرمان با ما و آینده‌مان چه کرد. یادآوری بدی‌هایش. بدبختی‌هایمان. اینکه با رفتار غلطش همه‌مان را با هم دشمن کرد. اینکه یکی از برادرهایم طلاق گرفته و رفته مجردی زندگی می‌کند و هر کاری دلش می‌خواهد می‌کند و من برای حفظ آبرویم جلوی شوهرم حتی باهاش رفت و آمد نمی‌کنم. و آن یکی هم زندگی‌اش با یک بچه روی هواست و می‌ترسم زنش را توی خانه‌ام راه بدهم و یک آتویی چیزی بدست بیاورد و دوباره برود توی دادگاه برایم دردسر درست کند. چرا؟ چون که از برادرم دق‌دل دارد و می‌خواهد سر من (ضعیف‌ترین و بی‌آزارترین عضو خانواده) خالی کند. چون که می‌داند من سلیطه نیستم. من اینکاره نیستم. مثل خودش نیستم. حریفش نمی‌شوم. اگر جرأت داشت، پا روی دُم میم می‌گذاشت. زورش به من می‌رسد که آزارم به مورچه هم نرسیده و سرم به کار خودم است... و اینطرف: زندگی میم. با کسی رفت و آمد نمی‌کند و عجالتاً فقط مرا دارد که مرا هم به تخـ.مش حساب نمی‌کند. تعارف که نداریم.
پدرم زندگی ماها را داغان کرد. از بین این‌ها من یکی تازه شروع کرده‌ام و سعی می‌کنم آنطوری نشوم. سعی می‌کنم خوب باشم. زندگی‌ام از هم نپاشد. به روابط فامیلی اهمیت بدهم. به رفت و آمد. به همه‌کس پشت نکنم و همه را به تخـ.مم نگیرم. که انسان موجودی اجتماعی است و فیلان. و از بین این خواهر و برادرهای اجتماعی، منِ غیر اجتماعی، منِ از اول منزوی و کتابخوان و تنها با روحیه‌ی هنری، باید در نهایت عضو اجتماعی خانواده بشوم! کسی که سعی دارد مرتبط کند. مرتبط بماند. تحمل کند. دوام بیاورد...
اما به اینجای قصه که می‌رسیم...
کم می‌آورم.
من، آدمِ به دوش کشیدن بارِ کسی نیستم. من آدم تعهد نیستم. من بیش از تمام آن خواهر و برادرها از تعهد و رابطه گریخته‌ام. کمتر از همه‌شان آدم دور خودم جمع کرده‌ام. از همه‌‌شان بیشتر از آدم به دور بوده‌ام.... و حالا آن کسی که باید این خانواده را از گسیختن نجات بدهد، باز هم  من هستم.
چه کسی گفته من پیامبر نیکی و خیر و برکت هستم؟
من خودم را هم نمی‌توانم از وسوسه‌ی خودکشی بازدارم.
من خودم الساعه روی لبه‌ی مرز بودن و نبودن ایستاده‌ام و به همه‌چیز، از آغاز تا امروزِ خودم و جهان، شک دارم.
این کارها از من یکی برنمی‌آید...
اما زندگی این بشقاب دسر را فی‌الحال جلوی من گذاشته و باید میل کنم.
___________________________________________________________________



پ.ن: آخرش یادم رفت به عارضه‌ی «ناتوانی در تفهیم درست منظور، بدون ایجاد سوءتفاهم» بپردازم!
انشاءالله در پست‌های بعدی.


دوشنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۹۳

349: اراجیفی در باب حجم

به نظر من قد کوتاه‌ها «حق دارند» چاق باشند. همانطور که قد بلند‌ها باید لاغر باشند.
کارتون‌های بچگی یک الگویی توی ذهن‌مان نشانده‌اند از دوگانه‌ی «کوتاه و چاق و حرص‌خور و باهوش» و «بلند و لاغر و ریلکس و خنگ»، و این الگو سعی دارد به ما بقبولاند که اگر دو نفر را توی خیابان دیدی که در ظاهرشان منطبق بر این الگو بودند، حتماً از نظر اعصاب و هوش هم با الگوی‌مان مطابقت می‌کنند.
از این  آدم‌های قد کوتاه لاغر دیده‌اید؟ عین مورچه‌ی سیاه هستند. ریزه میزه و ناچیز و قابل اغماض. کسی محل‌شان نمی‌گذارد. توی جمع‌های دوستانه‌ی نوجوانان و جوانان، دست‌شان می‌اندازند و حرف‌های‌شان را نشنیده می‌گیرند. توی خانواده، توسری خور هستند و مادر خانواده همیشه سعی دارد  ازشان حمایت کند و غذا توی دهان‌شان بتپاند و تقویت‌شان کند.
آدم قد کوتاه اگر لاغر هم باشد، بهش می‌گویند «مارمولک». شوخی نمی‌کنم! یک چیز تحقیرآمیزی در اینجور افراد وجود دارد که باعث می‌شود کسی آدم حساب‌شان نکند و حتی اگر شما بخواهید جایی بروید و توی ماشین سواری به تعداد افراد جا نباشد، همیشه کسی که مجبور می‌شود ولو موقتاً روی پایه بقیه بنشیند، اوست. انگار نه انگار که سن خر باخاجی را دارد.
سر سفره هی بهش تعارف می‌کنند و وقتی می‌گوید اشتها ندارد، همه می‌گویند: وا! مگه تو چیزی هم خوردی؟ و یا: خوبه دیگه! شوهرت پولدار میشه! و یا: چه کم‌خرج!... و ترتر می‌خندند.
اما این‌ها را نگفتم که در مزیت چاقی یا مذمت لاغری بگویم. مسأله فضا یا حجمی است که ما اشغال می‌کنیم. شما می‌توانید خودتان را یک گلوله‌ی خمیر بازی در نظر بگیرید. اگر با کف دست روی یک سطح، لوله‌تان کنند و قدتان دراز بشود، ناخودآگاه باید از عرض‌تان به نفع طول‌تان کم کنید و بالعکس.
قانون طبیعت اینطوری است که قویتر و بزرگتر، بیشتر مورد احترام است. و اگر شما بخواهید فضای کمی را اشغال کنید، ناخواسته به گوشه‌ها رانده می‌شوید و مورد توجه قرار نمی‌گیرید.
هنوز هم قوانین دنیای ما اینقدر زمخت‌اند؟ بلی.
هنوز هم زندگی ما از قوانین طبیعت پیروی می‌کند؟ بلی.
اگر سوأل دیگری بود بماند برای جلسه‌ی پرسش و پاسخ قبل از امتحان پایان ترم.
پ.ن: همین‌جوری بعد از دیدن فیلم Gravity .
پ.ن2: آیا ممکن است آدم در اثر وزن کم، یکدفعه خلاف جاذبه عمل کند و به هوا برود.
پ.ن3: «باد ما را با خود خواهد برد»؟



یکشنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۹۳

348: هستی‌گرایی به سبک سارتر در ساعت 7 صبح

ساعت 6 صبح دارم آرایش می‌کنم (هان چیه؟ خب اعتماد به نفس ندارم) و فکر می‌کنم که چه تصمیم سختی باید باشد بچه خواستن یا نخواستن. داشتن‌اش یا نداشتن‌اش. تا در موقعیت‌اش قرار نگیری بهش «واقعی» فکر نمی‌کنی. بچه، یک فاکتور است در «آمار». بچه یک چیزی است در یک سیاره‌ی دیگر، که مردمان آن سیاره‌ی دوردست یک بار در زندگی مشترک‌شان درباره‌ی داشتن یا نداشتن‌اش تصمیم می‌گیرند و بعد از آن دیگر دارندش (یا سعی می‌کنند به هر طریق داشته باشندش).
بچه داشتن...
به ماهی‌های فایترم نگاه می‌کنم. بیشتر از ماهی قرمز عید دوست‌شان دارم، چون دهان‌گشاد و کیون دریده و وول‌خورنده نیستند. آرام‌اند و آب کمی می‌خواهند. زیبا هم هستند با آن دم و باله‌های پر طاووسی. با آن رنگ‌های آبی لاجوردی و قرمز جگری خیره کننده. بیشتر از ماهی قرمز می‌خواهم‌شان، چون حال به هم زن و چندش آور نیستند. اما چند روز است که رفتار ماهی آبی-نارنجی‌ام دارد می‌رود توی مخ‌ام. پرخاشگر شده. نزدیک‌اش می‌شوم از همان دور برایم شاخ و شانه می‌کشد و آبشش‌هایش را باز می‌کند و حالت حمله می‌گیرد و با دهان به شیشه می‌کوبد. اولش اینقدر بهش حساس نبودم، اما حالا رفتارش عصبی‌ام می‌کند. بهش می‌گویم: مرض! گمشو بی‌شعور!
نه اینکه بفهمد. از دست موجودی که بهش غذا بدهی و برایت گارد حمله بگیرد، عصبانی می‌شوم. فحش‌هایم خودم را هدف می‌گیرد که چه دلیلی دارد اصلاً ماهی داشته باشم؟ آنهم ماهی به این بی‌شعوری؟
چند روز پیش قول‌اش را به میم دادم. که هر وقت آمد اینجا بیاید این‌ها را هم بردارد ببرد. خسته شده‌ام از عوض‌کردن آب‌شان و غذا دادن بهشان. از نفهمی‌شان. از قدرنشناسی‌شان. نگاه‌شان می‌کنم، حال تهوع می‌گیرم.
دو هفته پیش رفته بودیم خانه‌ی دوست شوهرم. دو تا گربه‌ی ایرانی داشت. از این خوشگل‌ها که کاملاً اهلی و با تربیت هستند و هرچقدر بچلانی‌شان صدای‌شان در نمی‌آید. می‌گفت چند ماه دیگر بالغ می‌شوند و بچه‌دار می‌شوند. ازش خواستم که یکی از بچه‌هایش را بدهد من بزرگ کنم. ناباورانه نگاهم کرد: آخه تو چطور می‌خوای گربه نگه داری؟ صب میرید سر کار و شب میایید... بهش فکر نکرده بودم. ترجیح می‌دادم فکر هم نکنم. اما حالا دارم فکر می‌کنم اگر به جای ماهی فایتر که فقط یک لیوان آب می‌خواهد و یک روز در میان کمی پودر غذا، گربه‌ای داشتم که همش ونگ می‌زد و غذا می‌خواست و باید پدرم در می‌آمد که محل شاشیدن و ریدن‌اش را یادش بدهم... اگر گربه‌ای داشتم که توی تمام خانه می‌گشت و مدام ممکن بود بغل پایم لم داده باشد و لگدش کنم... که مویش توی تمام غذاهایم و توی دهانم و توی روده‌ام باشد... که صبح به صبح مجبور باشم چشم و دماغ‌اش را از قی و کثافت پاک کنم و چند روز یک بار بشویم‌اش... نه! گربه و سگ آخرین حیوانی بود که ممکن است روزی بخواهم‌اش. همان طوطی و ماهی بهتر است که قفس و تنگ دارد و همه جا ولو نیست و... اما کثیفی و بو... غذای‌شان... نه. من اصلاً نمی‌توانم حیوان خانگی نگه دارم. از پس مسئولیت‌اش بر نمی‌آیم. آنقدر هم بی‌وجدان و سهل‌انگار نیستم که عین میم حیواناتم را در بالکن زیر آفتاب بدون آب و غذا ول کنم یا بیندازم زیر دست بچه‌ام تا بکشدشان. این حد از تعهد به یک موجود در قاموس من نمی‌گنجد.
و اما بچه‌ی آدمیزاد... از همه‌ی این موجودات بدتر است و ناتوان‌تر و قدرناشناس‌تر و تربیت و نگهداری‌اش سخت‌تر. چه چیز یک انسان را به این حد از حماقت و خریت می‌کشاند که همه‌ی این‌ها را ندیده بگیرد و بچه بیاورد و آینده‌ی خودش را تباه کند؟ آینده‌ی بچه را تباه کند (چون می‌داند دارد توی چه شرایط جغرافیایی و تاریخی‌ای این بچه را وادار به بودن می‌کند. به تجربه‌ی زیستن در میان هفتاد میلیون ایرانی.).
ساعت 6:30 صبح است و دارم به همه‌ی این‌ها فکر می‌کنم...
و آن روی دیگر قضیه: که بچه داشتن، بزرگترین و نهایی‌ترین آزمون انسانیت است. که دانستن و تجربه‌کردن اینکه موجودی اینقدر برایت عزیز باشد و اینقدر «تکه‌ای از وجودت» و «پاره‌ی جگرت» باشد و اینقدر نگه نداشتنی و گریختنی و جدا از تو... چطور می‌تواند باشد این حس؟ مثل تجربه‌ی بانجی جامپینگ. مثل تجربه‌ی مرگ. مثل تجربه‌ی سفر با دوچرخه در تمام جاده‌های جهان. مثل تجربه‌ی غار نوردی. تجربه‌ی فضانوردی. تجربه‌ی خودکشی. تجربه‌ی استفاده از مخـ.درها... و هزاران تجربه‌ی دور از دست که انسان‌های دیگر داشته‌اند و تو هیچوقت نخواهی دانست که چگونه می‌تواند باشد آن حس... آن لحظه...
در پنجاه شصت سالگی، وقتی که دوستان و خواهر و برادر و فامیل‌ات دیگر فقط با بچه‌های خودشان سرگرم هستند و رفت و آمد می‌کنند و تو فقط کتاب‌هایت را داری و تابلو‌هایت را و دوستان حلقه‌های ادبی و مجازی و هنری‌ات را. که تو فقط یک عده آدم غریبه دور و برت داری که به بیماری و دعواها و دردهای مزمن و افسردگی‌های روحی‌ات کمترین اهمیتی نمی‌دهند. فقط زنگ می‌زنند که بهت تاریخ فلان جلسه و فلان نشست و فلان تأتر و فلان جایزه و فلان نمایشگاه را اطلاع بدهند (اگر خیلی لطف کنند). که کسی را نداری که غصه‌اش را بخوری. کسی را که نگرانش باشی. کسی که بیشتر از خودت دوست‌اش داشته باشی. که برای مشکلات او هم به فکر راه چاره باشی...
چند شب پیش مادرم می‌گفت که برای ترکیدگی لوله‌ی بالکن من و ریختن چاه فاضلاب خانه‌ام، نشسته گریه کرده. که من چقدر بدشانس‌ام و چرا باید اینهمه بدبیاری پشت سر هم، همین اول زندگی بر سرم خراب بشود... خجالت کشیدم. متأثر شدم. دردم آمد... که چرا باید مادرم توی خانه‌اش نشسته باشد و به فکر من باشد؟ مگر خودش کم بدبختی دارد، با آن عوض کردن لوله‌کشی خانه‌اش و ترکاندن آشپزخانه و باز کردن تمام کابینت‌ها و خریدن آبگرمکن جدید و... مگر من بهش سر زدم وقتی غرق مشکلات‌اش بود؟ مگر حتی زنگ زدم بپرسم لوله‌کشی تمام شده و کابینت‌ها جمع شده‌اند و کمک می‌خواهد یا نه؟ چرا باید با بدبختی‌هایم قلب کسی را که هیچ کاری برایش نکرده‌ام و همه کار برایم کرده است، به درد بیاورم؟ کاش هیچوقت نبودم.
هیچوقت دلم نمی‌خواست بچه‌ی کسی باشم. هیچوقت دلم نمی‌خواهد مادر کسی باشم. نه. این، کار من نیست. این، از من بزرگ‌تر است...
ساعت 6:45 صبح به این نتیجه می‌رسم... اما باز موقع برداشتن نان از فریزر دارم به طرف‌های دیگر قضیه فکر می‌کنم. به تنهایی و رهاشدگی و سبکی روزگار پیری... به حسرتی که «می‌توانستم» و «نخواستم»، اما «می‌توانستم»... به امکانی که از خودت دریغ کرده‌ای... و نداشتن شانس برگشت... به یک بار زندگی که شاید به «تجربه‌ی بچه‌داشتن» می‌ارزید... شاید به «تجربه‌ی بچه‌نداشتن» هم بیارزد البته!
ساعت 7 در حالی که از خانه بیرون می‌زنم دارم به این فکر می‌کنم که چقدر سخت است تصمیم گرفتن برای باقی عمر. چقدر سخت است حالا که فرصت داری برای وقتی که فرصت نداری تصمیم بگیری. چقدر سخت است آزمونِ خواستن یا نخواستن زندگی مشترک... خواستن یا نخواستن بچه...
چقدر سخت است زندگی که هر قدم و هر نفس وادارت می‌کند به گرفتن تصمیمات بزرگ. تصمیمات سخت و تعیین‌کننده.
چقدر سخت است زنده بودن و کشیدن بار انتخاب.

دوشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۹۳

347: ای وااااااااااااااااااااای مادرم

1.
نشسته‌ام روی توالت فرنگی و دارم می‌... و می‌نویسم(حالا یک بار ما آمدیم عفت کلام به خرج بدهیم، اگر شما گذاشتید؟!). به نظرم یکی از بهترین جاهای دنیا برای نوشتن، همین سر کاسه‌ی توالت فرنگی است. اصلاً فرنگی نگو، فرهنگی بگو.
یک کف دست نان با ماست خورده‌ام به عنوان شام. حتی ماست را توی کاسه هم نریختم. همینطور ایستاده کنار میز آشپزخانه با ملاقه سر کشیدم و نان بیات باهاش سق زدم.
توی خیابان دعوا کردیم. بعدش من همان‌جا ایستادم و بهش گفتم: همین الأن میریم پای عابر بانک و پول بر‌می‌داری واسم. از این به بعد باید سر هفته به هفته بهم خرجی بدی. مهم نیست چقدر. ولی باید خرجی بدی. باید بفهمی زن گرفتی و باید خرجش رو بدی. تو مثکه واقعاً یادت رفته. از بس ارزون بودم و سر هیچی بهت سخت نگرفتم، حالام نمی‌تونی باور کنی که زندگی خرج داره و من اگه سر کار می‌رم واسه این نیست که خرج خودم رو بدم. واسه اینه که پول جمع کنم و خونه رو بهتر کنیم و ماشین بخریم و کوفت و زهرمار. اگه قرار بود خرج خودمو بدم شوهر نمی‌کردم.
بعدش به این فکر کردم که وضعیت‌ام شده عین جنـ.ده‌های ارزان که فقط برای یک سرپناه و یک شغل و یک وعده غذا، سرویس می‌دهند. من از ازدواج چه می‌خواستم؟ فرار از خانه‌ی پدری؟ اگر همان‌جا توی خانه‌ی پدرم اینقدر خر حمالی که دارم توی این خانه می‌کنم، می‌کردم و سر ماه به سر ماه علاوه بر خرج لباس و تلفن و اینترنت‌ام، صد تومان هم بهش پول می‌دادم، تا ابدالدهر صدای‌شان در نمی‌آمد. ازدواج، شرایط‌ام را از آنچه بود هم بدتر کرد. حالا صبح تا شب سر کار بیرون‌ام. شب تا نصف شب، سر کارِ خانه. نصف شب‌ها هم گاهی اگر از خستگی در حال مرگ نبودم، مریض نبودم، او مریض و خسته نبود، مهمانی نبودیم و دیر نیامدیم و... خلاصه هزار و یک شرط و شروط اولیه مهیا بود... کار جنـ.سی می‌کنم.
زندگی‌ام شده عین سگ دویدن و نرسیدن. توهین شنیدن. تحقیر شدن. از خودم و این زندگی متنفرم.
آمدیم خانه، نه چون او حاضر شد از عابر بانکش پول بردارد. چون من کوتاه آمدم. اما عصبانی بودم. رفتم سر یخچال هرچی غذا و سالاد و دسر و کوفت و زهرمار بود کشیدم بیرون و خالی کردم توی سطل آشغال. بهش گفتم که اون کنیز و آشپز که می‌شناختی مُرد. برات سخته خرجی بدی؟ اوکی! به قول اون اسبه: جو نیست؟ دو نیست!
بعدش می‌خواستم سبزی‌هایی را هم که خریده بودم، پاک نکرده بریزم دور...می‌خواستم ظرف‌ها را بشکنم... می‌خواستم ماهی‌های فایتر را بکشم... می‌خواستم وسایل خانه را خرد و خمیر کنم... می‌خواستم مانتوی تابستانه‌ی گل گلی‌ای را که تازه خریده‌ام با قیچی ریز ریز کنم... می‌خواستم شیشه‌ها را بشکنم... می‌خواستم... او را بکشم...خودم را هم بکشم... اما به اینجا که رسیدم گریه‌ام گرفت...
چه شد که دوباره رسیده‌ام به روزهای بد تابستان 1380؟
نشستم و سبزی پاک کردم و گریه کردم. یاد مادرم افتادم که تنها و یواشکی گریه می‌کرد و دماغش را با یقه‌ی لباسش می‌گرفت...
چه شد که مادرم شدم؟
2.
روز زن از محل کارم بهم دست خر هم ندادند. تازه امروز عصری آخر وقت آمده‌اند و ازم لیست کارکنان را می‌خواهند که بروند و چند روز بررسی کنند و ببینند چه کسانی شامل هدیه می‌شوند. حتی حقوق‌مان را هم تا آخر هفته نمی‌ریزند.
خرخاکی‌ها از یک جایی سر در می‌آورند و همش دور و بر توالت پیدا می‌شوند. بعد هم معمولاً خودشان می‌میرند.
امروز صبح تا ظهر توی دفتر رئیس‌ام بودم. نبود و مرا به جای خودش کاشته بود. بدون  اینترنت. بدون حتی یک فال ورق اسپایدر کوفتی. بدون حتی یک صفحه‌ی سفید word برای نوشتن. همکاران مرد هم مدام عین دست‌خر (دو بار شد) می‌پریدند توی اتاق و روز زن را تبریک می‌گفتند. اوه! اوه! چه حساس و رمانتیک! چه کسی گفته تبریک روز زن شنیدن، از کسی غیر از شوهر، برای زن اهمیتی دارد یا خوشحالش می‌کند؟
و شوهر؟؟؟ همین‌ها که توی هر خانه‌ای یک دانه‌اش هست: فراموشکار و خسیس و پررو و طلبکار.
دستش‌شان را به تخـ.م‌شان می‌گیرند و می‌آیند خانه و بیخودی به یک چیزی گیر می‌دهند و تر می‌زنند به اعصاب زنه تا خساست و ناتوانی و حقارت‌شان را از خریدن یک هدیه ناچیز، پشت ماسک پررویی و دست پیش گرفتن پنهان کنند (الأن است که آقایان بدوند وسط کامنتدانی و یقه جر بدهند در دفاع از حقوق مرد)
پدرم صبحی همین کار را کرده. شوهر خواهرم و شوهر خودم هم بعد از رسیدن از سر کار، عصری همین کار را کرده‌اند.
از نظر مردها، هدیه دادن کلاً کار مسخره‌ای است، چون یک پای اصلی قضیه خودشان هستند که باید هدیه بدهند و زنه که معمولاً درآمدی ندارد و اگر هم داشته باشد هم برابر با مرده هدیه نمی‌دهد (کما اینکه من در تمام دوران دوستی‌ام برابر با طرفم هدیه می‌دادم. احمق بودم.) و اگر هم بدهد... مگر مرض است؟ خوب، خودش می‌رود از بازار هرچیزی بخواهد و لازم داشته باشد می‌خرد دیگر چه احتیاجی به این بازی‌ها است؟
مردها، زن‌ها را درک نمی‌کنند (مردان مریخی و زنان ونوسی و از این خزعبلات)، و این قضیه‌ی هدیه برای زن‌ها همانقدر مهم است که دستپخت خوب و صکس خوب و احترام به ننه‌شان برای مردها مهم است و اگر زن‌شان این ویژگی‌ها را نداشته باشد، هرز می‌پرند یا نهایتاً طلاقش می‌دهند.
زن‌ها هم چون نمی‌توانند هرز بپرند یا طلاق بگیرند (می‌توانند اما هزینه دارد)، با غذای بد و صکس کم و بی‌حوصله، پاسخ می‌دهند.
چرا مردها نمی‌توانند بفهمند که صکس و غذا برای زن مهم نیست. پول است که برایش مهم است و اگر شما زنی را از لحاظ مالی، درست ساپورت نکنید، درست بهتان سرویس نمی‌دهد. و این همانقدر که عکس‌اش هم صادق است (شما هم اگر بهتان سرویس شکمی و زیـ.ر شکمی ندهند، پول خرج‌شان نمی‌کنید. تعارف که نداریم.) منصفانه است.
این واقعاً یک «معامله پایاپای» است. نمی‌دانید؟ بدانید.
چرا مردها این را نمی‌فهمند؟ یا سعی می‌کنند خودشان را به نفهمی بزنند و احساساتی بشوند؟
مگر زن‌ها برای اینکه همیشه اولش به انگیزه صکس، خواسته می‌شوندو بعدش به انگیزه غذا، نگه‌داشته می‌شوند، بلندگو برمی‌دارندو همه‌جا جار می‌زنند و آه و شیون راه می‌اندازند؟
عجبا!
دیگر مقاومت کردن ندارد. قانون‌اش همین است. پس بهتر است عوض دعوا و مشاجره، کارت‌تان را پر از پول کنیدو در هر مناسبتی با هدیه و گل و شکلات و شیرینی به خانه بروید.
اینطوری زندگی زیبا می‌شود. قول می‌دهم.
3.
امروز صبح:
بعد از دعوای دیشب هر دو بدخواب شده بودیم. من سر شب که او رفته بود خوابیده بود، توی خانه الکی می‌گشتم و تمیزکاری و جمع و جور می‌کردم. بعد که خوابیدم، حالا نوبت او بود. دو سه مرتبه نصف شب با تکان تخت و ایش و ویش او بیدار شدم و آخرش گفتم: چیه؟ گفت: خوابم نمی‌بره. توی دلم گفتم به جهنم. پشت‌ام را کردم و خوابیدم. صبحی روی مبل‌های پذیرایی هندزفری و مبایل و جعبه دستمال کاغذی پیدا کردم.
به جهنم!
امروز صبح چشم‌هایم ورم کرده بود و توی اتوبوس و تاکسی چرت می‌زدم. توی تاکسی سرم افتاد روی شانه‌ی یک آقای افغانی. بیدار شدم دیدم زل زده بهم. به روی خودم نیاوردم و روبرو را نگاه کردم.
توی محل کارم، به آه کشیدن‌های پیاپی هر روزم که به قول همکارم «جگر آدم را خون می‌کند»، یک صوت دیگر هم اضافه شد:

هعععععععیییییییییییی وااااااااااااااااااااااااااااااااای...