شنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۹۵

413: این رسیتال رسیتال که می‌گفتند، همین بود؟

دیروز عصر رفتیم رسیتال موسیقی دوستم(از من نپرسید رسیتال یعنی چه، که اصلاً نمی‌دانم). دخترعمه‌ام دیشب برگشت کانادا.
ارتباط‌شان به هم این بود که من دیر برای خداحافظی رسیدم خانه‌ی عمه و ساعت پنج تا هفت هم اجرای دوستم بود که شدیداً تأکید کرده‌بود تا قبل از پنج آنجا باشیم. حالا من فکر می‌کردم یک تالاری چیزی است و قضیه خیلی رسمی و جدی است. تو نگو که یک اجرای کاملاً خودمانی برای هنرجویان جدید و قدیم (شبیه همان نمایشگاه نقاشی کلاسی من بود) که بیشتر تبلیغی برای استاد محسوب می‌شود و جایی برای ارائه کارهای هنرجویان و اعتماد به نفس و انگیزه پیدا کردن آنها است.
نیم ساعته، خانه‌ی عمه را پیچاندم و شوهرعمه‌ی بیچاره‌ام هم که عجله‌ی ما را دید به این تصور که یک مسیر نزدیکی است بلند شد با ماشین ما را برساند. خانه‌ی عمه کجاست؟ سمت مجیدیه. جایی که این آدرس داده کجاست؟ گلبرگ شرقی (که از میدان هفت حوض تا فلکه اول تهرانپارس می‌رود). جایی که ما فکر می‌کردیم این مراسم آنجا برگزار می‌شود کجاست؟ نزدیک هفت حوض. جایی که واقعاً بود کجاست؟ آن طرف اتوبان باقری، نزدیک فلکه اول تهرانپارس! هوا هم یکدفعه باد و طوفانی و سرد شد. به خاطر اینکه با ماشین شوهر عمه رفتیم، یک ربع زودتر رسیدیم. بعد دیدم این توی تلگرام پی‌ام داده که بین «5 تا 5:15 اینجا باشی خوبه». یعنی همینجوری اگر نیم ساعت هم دیرتر راه میفتادم، عملاً اهمیتی نداشت. گفته بود، وقتی رسیدی زنگ بزن. یعنی چه؟ خوب می‌گفت بیا بالا طبقه فلان واحد فلان. منظورش چه بود.
بعد ملتفت شدیم که ظاهراً زود رسیدن‌مان موضوع مهمی است و تا شروع برنامه اجازه ورود نداریم. بیرون هم که سرد و باد و خاک بود. گفتیم چه کنیم. این کلید ماشین‌اش را داد و گفت بروید توی ماشین منتظر بمانید. این شوهر ما هم که تعارفی. گفت الا و بلا که من دست به ماشین این نمی‌زنم و به جایش بیا این نیم ساعت را همین دور و بر پیاده‌روی کنیم. یک چیپس هم از سوپرمارکت خریدیم که بیکار نباشیم. حالا نمی‌دانم از چیپس بود، از سردی هوا بود، از هله‌هوله‌هایی که عمه برای پذیرایی به خوردمان داد بود، یا هرچی، که اسهال و دل‌پیچه گرفتم. اولش فکر کردم جدی نیست، ولی بعد ملتفت شدم که خیلی هم جدی است. حالا توی خیابان بگرد دنبال یک مسجدی، پارکی، چیزی.
یک پارک کوچک آن طرف اتوبان بود که ممکن بود دستشویی داشته باشد، ولی تا پل عابر خیلی راه بود و ممکن بود دیر به جلسه برسیم (اینقدر که این دوستم روی حضور به موقع تأکید کرده بود، به این نتیجه رسیده بودیم که اگر دیر برسیم، قطعاً مرتکب خطای عظیم و غیر قابل بخششی شده‌ایم). دستشویی مسجد هم در حال تعمیر بود (از شانس قشنگ من). پس تصمیم گرفتیم دل را به دریا بزنیم و برویم توی ساختمان و یک سرویس بهداشتی پیدا کنیم. آخر، برّ بیابان که نبود. وسط شهر بودیم. خوب است سر یک جلسه‌ی به این مهمی آدم بریند به خودش؟ آن وقت آبرو به آدم می‌ماند؟ آبرو به شوهرِ آدم می‌ماند؟آبرو به دوستِ آدم می‌ماند؟ آبرو به دوست آدم، جلوی دوستان‌اش می‌ماند؟
رفتنی به سمت ساختمان، دوستم را از دور دیدم که با دو نفر دیگر سر خیابان ایستاده بودند و انگار در به در دنبال ما می‌گشتند. جلوتر که رفتیم متوجه شدم که یکی از آن دو نفر، خواهر کوچکتر دوستم است که چند سال است کلاس‌های کُر را شرکت می‌کند. حالا یک زمانی (سیزده چهارده سال پیش‌ها) سر یک جشن تولدی که من گرفته بودم، این شوهر من (که آن موقع دوست معمولی‌ام بود) یک تیک نامحسوسی با این خواهر دوستم زده بود. از آن موقع تا حالا هم دورادور جویای احوال این دختره هست و گاهی سر آن قضیه، سر به سر هم می‌گذاریم. البته قضیه‌‌ی این تیک زدن‌ها مطلقاً جدی نیست و شوهر من اصولاً به هر خانم تریپ هنری‌ای علاقمند است. حتی علاقه‌اش به خود من هم به خاطر تریپ هنری‌ آن وقت‌هایم بود که البته بعداً به شکر خدا این مرض‌ام علاج پیدا کرد و امراض دیگری گرفتم، مثل افسردگی و خود کم بینی و تمسخر و انتقاد به خویش. حالا هرچقدر من از آدم‌های تریپ هنری بدم آمده (این‌ها نه هنرمندند و نه کاملاً علاقمند به هنر. فقط لباس‌های گل‌منگولی و شلخته و پاره و پوره می‌پوشند و سیگار می‌کشند و با اسامی هنرمندان و آدم‌های معروف و کتاب‌های مهم، پز می‌دهند که کمبودها و شکست‌هایشان را توی زندگی از دید دیگران پنهان کنند) ، شوهرم از این‌ها خوشش می‌آید و بدون اینکه بخواهد توی گوگل‌پلاس و محیط‌های مجازی و واقعی، به سمت این‌ها میل می‌کند. مثلاً هرچقدر من از این تریپ‌هایی که توی پلاس چسناله و شعر و کارهای تقلیدی و سطح پایین هنری ریشر می‌کنند و بالایش نوت می‌زنند که از کارهای خودم یا از خط خطی‌ها یا چرک‌نویس‌ها یا سیاه‌مشق‌های خودم، بدم می‌آید، شوهرم دلش غنج می‌زند برای این‌ها. نه اینکه از هرکسی که کاری از خودش می‌گذارد بدم بیاید. بعضی‌ها این کار را با ژست «من هنرمندم» انجام می‌دهند. قشنگ معلوم است چه قندی توی دلشان دارند آب می‌کنند و چقدر خوششان می‌آید از کامنت‌های تحسین‌آمیز. حالا آدم سطح خودش را بداند اشکالی ندارد، بدترش این است که واقعاً حس کند هنرمند است.
خلاصه اینکه این خواهره هم ایستاده بود و حالا ما هم که داشتیم بال بال می‌زدیم و استرس دستشویی رفتن داشتیم، گویا چندان که باید تحویل‌اش نگرفتیم و بهش برخورد. زیاد متوجه نشدم این‌ها چه گفتند و چرا آمدند بیرون، فقط توی آن حال خراب متوجه شدم که انگار به این‌ها گفته‌اند بروید بیرون و اینجا را شلوغ نکنید و سر برنامه‌ی خودتان بیایید! ما هم گفتیم می‌رویم بالا از دستشویی استفاده کنیم. این‌ها هم گویا گفتند برگردید و ما توی ماشین هستیم و فلان. من زیاد به حال خودم نبودم. اما بالا رفتنی توی آسانسور، قضیه را که مرور کردم بهم برخورد. از اینکه بدو بدو بکوب و از آن طرف شهر شوهرعمه‌هه را وادار کن برت دارد بیاورد این خراب شده. آنهمه استرس داشته باش که حتماً رأس ساعت برسی. به دوستت و اجرایش و حرفش احترام بگذار و حتی یک ربع هم زودتر بیا. بعد دختره حتی نگذارد که بروی توی ساختمان و اول مجبورت کند نیم ساعت توی خیابان در سرما بچرخی و بعد هم ازت بخواهد نیم ساعت دیگر با او که خودش را هم بیرون کرده‌اند توی ماشین بتپید! این دیگر چه جور رسیتال و کوفت و زهرماری است؟ حالا خوب شد این بابا را الان بیست و پنج سال است می‌شناسم و به خاطر خساستی که سر قضایای مختلف در موردم به خرج داده، من هم دست خالی و بدون گل و شکلات و این چیزها آمدم، اگرنه الساعه کیونم می‌سوخت.
رفتیم طبقه دوم و درب یکی از واحدها را زدیم و یک زن میانسالی در را باز کرد و وقتی رفتیم داخل، به جای یک آپارتمان بزرگ که یک سالن پذیرش و یک تعداد مبل راحتی و یک سرویس بهداشتی آن کنار داشته باشد، درسته افتادیم وسط سالن اجرا که چه عرض کنم، اتاقک اجرا! یعنی یک اتاقی بود که یک پله به ارتفاع پانزده بیست سانت آن جلویش داشت که یک لامپ کم مصرف وسط دیوارش کوبیده بودند و آن را توی تخم چشم علاقمندان هنر تابانده بودند. چند ردیف صندلی آهنی (از این‌ها که برای مجالس کرایه می‌دهند) هم تا جلوی در چیده بودند (روی هم رفته به اندازه بیست نفر) دستشویی هم درست پشت در و چسبیده به ردیف آخر صندلی‌ها بود و همان اول کار تشخیص دادم که توی چنین جو گرم و صمیمی و چسبان و تنگ و ترشی، اصلاً امکان ندارد که یواش از این گوشه بچپی توی دستشویی و در بیایی و پاورچین پاورچین فرار کنی بروی بیرون. نخیر. اصرار نفرمایید که امکان ندارد. باید اولش کمی بنشینی و رد گم کنی که ما فقط برای دستشویی نیامدیم و آدم‌های فرهیخته‌ای هستیم که غفلتاً وسط مراسم جیش‌مان گرفته.
خلاصه بعد از کلی رد گم کردن و ادای فرهیخته‌ها را درآوردن پاشدم یواشکی رفتم جلوی دستشویی و دستگیره را که فشار دادم متوجه شدم کسی داخل است. حالا لامصب مگر می‌آمد بیرون. یک دختر دیگر هم آمد از من پرسید کسی داخل است و مجبور شدم برایش توضیح بدهم که من خودم توی صف هستم. قیافه دختره شبیه شخصیت‌های زن والت‌دیسنی بود. با چشم‌های فاصله‌دار و بادامی و لب‌های برجسته غنچه‌ای و صورت گوشه‌دار با فک و چانه‌ی تیز و فرم لوزی و موهای صاف فرق وسط. مثل «بل» در «دیو و دلبر».
حالا از این می‌ترسیدم با آن سکوتی که بر آن اتاق کوچک حکمفرما بود و با آن اسهالی که من زده بودم، یک وقت صدایی توی دستشویی تولید کنم که احساسات رقیق هنرمندان را جریحه‌دار کند و کل رسیتال موسیقی را به چالش بکشاند. شوخی که نداریم. صحبت از تاریخ موسیقی کلاسیک کل دنیاست.
خوشبختانه قضیه بی سر و صدا حل شد و حالا دیگر می‌توانستم با تمام وجود، دل به موسیقی بدهم. اما حالا که من شش دانگ در اختیار موسیقی بودم، موسیقی ناز می‌کرد. آقا یک ساعت گذشت و هنوز این‌ها شروع نکرده بودند. دیگر از عصبانیت می‌خواستم صندلی‌های آهنی را که کیونم را سِر کرده بود، گاز بگیرم. این دیگر چه بساطی بود؟
خلاصه شروع شد و این رفیق‌مان هم بیا نبود. شوهرم تازه داشت به موضوع علاقمند می‌شد. چرا که توی آن اتاق، تمام عناصر مورد علاقه‌اش همینجوری موج می‌زدند. موسیقی کلاسیک و اپرا و کُر و آقایان کت و شلواری و سوسول با موهای مؤدب شانه شده و خانم‌های تریپ هنری و اره و اوره و شمسی کوره و تمام عناصر مورد علاقه‌ی یک ذهن کلاسیک.
اما من بیشتر خنده‌ام می‌گرفت از آن اداها. ترانه‌های کلاسیک که به سبک اپرا و با اصوات عجیب و غریب اجرا می‌شدند و قیافه‌ی آدم‌ها حین اجرا که کش می‌آمد و مچاله می‌شد. ناهماهنگی بین خواننده و نوازنده. کیفیت ضعیف پخش صدا با نویز فراوان. و تمام این‌ها را فقط به یک دلیل تحمل می‌کردم:
آن پذیرایی و شیرینی خامه‌ای و چای و کافی‌میکس آخرش. خصوصاً که ساعت 7 شب بود و دیگر گرسنه‌ام شده بود.
اجرای دوستم بسیار ضعیف بود و اصلاً نه آن چیزی که من فکر می‌کردم بود و نه آن چیزی که خودش تصور می‌کرد. حالا من اصلاً چیزی از موسیقی بارم نیست و ادعایی هم ندارم، ولی فرق بین یک اجرای خیلی ضعیف را با یک اجرای خیلی خوب یا لااقل متوسط می‌فهمم. و این یک اجرای بد بود. آنوقت موهایش را هم صورتی بدرنگ کرده بود و دور صورت گردش فرفر داده بود و سعی کرده بود لباسش هم خیلی سنتی باشد و... یک ملغمه‌ی خنده‌داری شده بود شبیه زن‌های موحنایی دهاتی با لباس‌های چهل‌تکه.
من متأسفم. متأسفم که اینقدر وقت گذاشتم برای چنین مراسمی. که خودم را آواره کردم و تمام بعدازظهرم را به هدر دادم و پسردایی شوهرم را هم که زنگ زده بود بیاید برای عیددیدنی پیچاندم (و حالا باز در یک فرصت دیگر سرم خراب می‌شود) و در انتها ضربه‌ی آخر را هم خوردم و دیگر کاملاً منهدم شدم:
خبری از پذیرایی نبود. حتی چای کیسه‌ای در لیوان یک بار مصرف، بدون قند!
دیگر نزدیک بود از وسط آن جماعت بی‌دروپیکر بزنم و بروم جلو و یقه‌ی رفیق‌ام را بگیرم و با چشمانی اشک‌آلود فریاد بزنم که: تو تک دل مرا بریدی! تو مسلمان نیستی!
اما شوهرم تسلایم داد و سرانجام چند عکس لوس و بی‌معنی با رفیق‌مان و خواهرش انداختیم و خداحافظی کردیم و دست از پا درازتر بیرون زدیم. بیرون هم سرد و باد و سگ لرز. ای توی روحش.
یعنی جرأت دارید دیگر یک کدام‌تان مرا به نمایشگاهی، رسیتالی کوفتی از آثار خودتان دعوت کنید. قرار است در آینده معروف بشوید؟ خوب هر وقت شدید، خودمان می‌آییم پول می‌دهیم بلیت می‌خریم و می‌بینیم. اما دیگر هرگز از هیچ هنرمند نوپایی حمایت معنوی نخواهم کرد. این از من.
با این رسیتال‌تان.

دوشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۹۵

412: رنج

فهمیدم آدمیزاد ظرفیت عجیبی برای تحمل رنج دارد.
مثل زن که ظرفیت زایش دارد و بعد در تمام طول زندگی‌اش به طور بیمارگونه‌ای به دنبال زایش و مادر شدن می‌گردد.
مثل راهبان و زاهدان و صوفیان و عرفا. مثل بودا. مثل مسیح.
انسان به دنبال رنج می‌گردد. ریشه‌هایش در زمین سنگلاخی سخت‌تر می‌‌جنگند و عمیق‌تر فرو می‌روند.
این‌ها را دیشب فهمیدم. وقتی از خستگی روی پا بند نبودم و داشتم عین یک ماشین برنامه‌ریزی شده که تا اتمام شارژش خود به خود کار می‌کند، دور خودم می‌چرخیدم و کار می‌کردم.
یکدفعه شوهرم دست‌ام را کشید و گفت:
داری مریض می‌شی. من باهات حرف می‌زنم و تو اصلاً گوش نمی‌دی. حواس‌ات پیش کاراته. عوض کردن آب تنگ ماهیا. آب دادن گلدونا. شستن ظرفا. گردگیری... من دارم باهات حرف می‌زنم و انگار اصلاً نمی‌شنوی. وسط حرف من میگی: این ماهیه که حالش خوب نبود، انگاری بهتر شده... چرا برگ این گلدونه داره زرد می‌شه؟ نکنه زیاد آبش میدم، یا کم؟... جداً برات نگرانم. بیا بشین، فقط به من گوش بده. حرفم و قطع نکن. درباره یه چیز دیگه حرف نزن. کار نکن. بذار درباره‌ی «یه چیزی» حرف بزنیم. پا نشو برو.
دیدم راست می‌گوید. اصلاً به خودم نیستم. ذهنم شاخه به شاخه می‌پرد. کارهایم تمامی ندارد. صبح تا شب دارم کار می‌کنم. بدون توقف. بدون انقطاع. اما همیشه کارهای ریزی هست که مانده. همیشه به هم ریخته است. همیشه بی‌نظم است. از بی‌نظمی متنفرم. اما دنیا به طور بیمارگونه‌ای بی‌نظم است و من به طور بیمارگونه‌ای دارم سعی می‌کنم حریف بی‌نظمی شوم و کنترل‌اش کنم.
خسته می‌شوم. از پا می‌افتم. مهره‌ی پشت گردنم می‌سوزد. کمرم تیر می‌کشد. پاهایم دیگر جان ندارند سرپا بایستند... شب می‌شود. ساعت 12. وقت خواب...
و بی‌نظمی یه راند دیگر برنده می‌شود.

یکشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۹۵

411: نجات سرباز رایان از تعطیلات

یک.
آدم‌های اطرافم معمولاً اولش کمی مثل حیوانات مرا بو می‌کشند. دور و برم می‌پلکند. بعضی‌شان اولش ازم متنفر می‌شوند چون به نظرشان خیلی یبس و مغرور و نچسب‌ام. بعضی‌شان بلافاصله شیفته‌ام می‌شوند چون از نظرشان آدم باجنبه و راحتی هستم. اما به مرور زمان، همه کم‌کم ازم فاصله می‌گیرند و باز مرا به حال خودم می‌گذارند.
آدم‌‌ها دنبال کسی می‌گردند که عین قطعات پازل باهاش جفت بشوند. دو قطعه‌ی جورچین، یا به هم می‌خورند، یا نه. جامدند. اما من نرم و سیال‌ام. طرف می‌تواند موقتاً با من جفت بشود. اما به محض اینکه حواس‌اش پرت شود، من شکل‌ام را از دست می‌دهم و به حالت اولیه‌ام در می‌آیم و برای دوباره جور شدن با من، باز باید زحمت بکشد. خوب خسته کننده است. حالا خودمانیم.
حدود یک سال است (به جز یک ماه) توی این اتاق تنها بوده‌ام. رئیس‌ام هم توی اتاق‌اش تنهاست. بقیه آدم‌های این طبقه، نه. روزهایی که کار ندارم، حوصله‌ام سر می‌رود، اما باقی روزها خدا را شکر می‌کنم که کسی نیست بغل گوش‌ام با تلفن حرف بزند و هی بحث‌های الکی پیش بکشد و وقتی دارم یک مطلبی را می‌خوانم، هی حواس‌ام را پرت کند. از آدم‌های گوشی باز که صبح تا شب سرشان توی گوشی‌شان است متنفرم. به من ربطی نداردها. خیلی هم مربوط به صدای ویبره و نوتیفیکیشن‌ها نیست. همین که همش گوشی صاحب مرده‌شان را برمی‌دارند و هی چک می‌کنند روی مخ‌ام می‌رود.
یک قندان روی میزم دارم که الساعه یک سال است پر نشده. نه اینکه از شیرینی بدم بیاید یا بخواهم ادای تنگ‌ها را در بیاورم که چنین آدم رژیم بگیری هستم. نه. فقط از مزه‌ی قند بدم می‌آید. مثل کشمش. مثل کرفس خام. مثل کدو حلوایی. دانشگاه هم که می‌رفتم (سیزده چهارده سال پیش) معمولاً چای را بدون قند می‌خوردم. همین الأن یادم افتاد فقط چهار تا حبه قند گنده‌ی فسیل شده دارد که از عهد دایناسورها مانده. بردم دادم آبدارچی‌مان پرش کند. به خاطر سال نو. سال که نو می‌شود، چیزها باید نو شوند. فقط محض دل خودمان. اگرنه که امروز با فردا فرقی ندارد. تمام‌اش عمر است که می‌گذرد.
حالا مانده‌ام با این قندهای مدل مخروطی جدید چکار کنم؟!!
باز هم یک سال دیگر توی قندان خاک می‌خورند...
*
دو.
چهاردهم فروردین. توی راه، لم داده توی صندلی اتوبوس BRT به سالینجر فکر می‌کنم و ابعاد جنون‌اش. به «پری» مهرجویی. به خسرو شکیبایی. کمی هم به نیکی کریمی. به مصائب عید. به اینکه آخیش از تعطیلات جان سالم به در بردم و به زندگی روزمره‌ی عزیز نازنین خودم برگشتم. آنقدرها که فکر می‌کردم خوابم بیاید، نمی‌آید. کمابیش هشیار هستم. پلک‌هایم اصراری بر روی هم افتادن ندارند. هی الکی چشم‌هایم را به زور می‌بندم و به چیزهای مختلف فکر می‌کنم. نیم ساعت بعد، مثل همیشه با پیچیدن اتوبوس و افتادنش توی اتوبان ارتش، چشم‌هایم باز می‌شود. مثل همیشه درست حدس زده‌ام و این ایستگاه باید پیاده شوم.
بیرون، هوا سرد است. شبیه هیچ فروردینی که من یادم بیاید نیست. همیشه هوا آنقدر گرم می‌شد که آدم توی دلش به بهار می‌گفت: زهرمار و اینهمه گرما! مگر سر آورده‌ای؟ چه مرگت است خوب؟
من لباس گرم پوشیده‌ام. گرم و امن و مطمئن. دیروز سیزده به در هم که فقط و فقط به افتخار ایرانی جماعت خدا آن بالا درهای خیر و برکت‌اش را باز کرده‌ بود و همین‌جوری فرت و فرت نزولات آسمانی بر سرمان می‌باراند و همه از صبح تا بعد از ظهر داشتند در دامان طبیعت سگ‌لرزه می‌زدند، من عین خرس‌های قطبی لباس پوشیده‌بودم و عین خیال‌ام نبود. دو تا شلوار. بلوز و شال ضخیم بافتنی. کاپشن پُفی پَری با کلاه خزدار. دستکش. یعنی لباسی که من پوشیده بودم کاملاً مناسب برف‌بازی در زمستان بود. اما همین که حالم خوب باشد و هی از سرما عین گنجشک کز نکنم توی چادر یا زیر پتو یا توی ماشین، برایم کافی بود که تمام لباس‌های توی کمد را به خودم بپوشانم. از آدم‌های بی‌عقلی که بدون حساب و کتاب و بررسی اخبار هواشناسی پا می‌شوند می‌زنند به دل طبیعت متنفرم. همین‌هایی که توی جاده‌های برفی و بارانی گیر می‌کنند یا چپ می‌کنند توی دره. همین‌هایی که همش دارند از سرما می‌لرزند و از گرما له‌له می‌زنند.
شب عید از جلوی یک گلفروشی رد می‌شدم و یارو از این جوجه‌های رسمی مرغ آورده بود و انداخته بود توی قفس برای فروش. بعد همان موقع داشت یک نم بارانی شروع می‌شد و جوجه‌ی بینوا خودش را به در و دیوار قفس می‌زد که بیاید بیرون و یک سرپناهی پیدا کند. یارو هم عین خیالش نبود. آخر آدمیزاد دیگر چجور حیوان نفهمی است که مثل حیوانات نمی‌تواند برف و باران و زلزله را از پیش متوجه بشود و خودش را نجات بدهد، آنوقت حیوان بیچاره‌ی زبان بسته را هم می‌گیرد می‌اندازد توی قفس و نمی‌گذارد خودش جان خودش را نجات بدهد دست کم؟ آخر آن جوجه‌ی بدبخت اگر می‌توانست زبان‌اش را به تو حالی کند که بهت می‌گفت: الاغ جان! از صبح تا حالا دارم سعی می‌کنم بهت بفهمانم که دارد باران می‌گیرد. اگر زبان مرا نمی‌فهمی دست کم آن تلویزیون یا رادیوی صاحب‌مرده‌ات را روشن کن و به اخبار هواشناسی کوفتی خودتان که هیچ‌وقت هم راست نمی‌گوید گوش کن.
می‌رسم به محل کارم. از همان اولین نفر جلوی در سلام و احوالپرسی عید شروع می‌شود. انگار سفر قندهار بوده‌ایم. راهروی طبقه‌ی ما خالی است. هنوز خبری از کسی نیست. صبح شنبه‌ی بعد از سیزده به در، سر وقت آمدن محال است. کلید را در قفل می‌اندازم و وارد می‌شوم. سلام اتاق خودم!
بارانی و شال را از جالباسی آویزان می‌کنم و تقویم روی میزی سال ٩٤ را توی سطل زباله می‌اندازم. نگاهم به ساعت می‌افتد. هنوز یک ساعت عقب است. باید به آبدارچی یا یک نفر قد بلند دیگر بگویم که ساعت را میزان کند.
آثار خستگی و شلختگی روزهای آخر اسفند هنوز روز میزها مشهود است. شماره‌های اضطراری نوشته شده پشت برگه‌های باطله. کاغذهای چک پرینت ولو شده اینجا و آنجا. و گزارش کار ناتمام اسفند ماه که امروز باید تحویل بدهم.
کار چندانی نیست.
*
سه.
بعداًنوشت:
دیروز به دلیل روشن نبودن سیستم گرمایشی در طول عید، اینجا اینقدر سرد بود که تا عصر با بارانی‌ام توی صندلی مچاله شدم و هی سگ‌لرز زدم. بعدش اینقدر سرما توی استخوان‌هایم رفته بود که تا شب توی خانه با لباس بافتنی و بخاری روشن می‌گشتم و اصلاً گرم‌ام نبود. بعدش کم‌کم گرم شدم و توانستم لباس بافتنی را در بیاورم و مثل آدم بگردم.
بعد، صبح که بیرون آمدم:
من این طرف با شال بافتنی و لباس بافتنی و یک مانتو و بارانی رویش. یک آقایی آن طرف با تی‌شرت و کاملاً خوشحال!
انگار اسم فصول روی ملت تأثیر واقعی‌تری دارد، تا دمای هوا. دخترها از آن طرف اول پاییز، انگار نه انگار که هنوز هوا گرم است، بوت یقه‌اسکی می‌پوشند تا بیخ خرخره‌شان. از این طرف هم تا دینگ دنگ سال تحویل را می‌زنند، لخت می‌شوند و شال توری و ساپورت می‌پوشند و می‌پرند توی خیابان، انگار نه انگار که هنوز زمستان دودستی به چارچوب در چسبیده و برو نیست.
*
چهار.
از تعطیلات، جان سالم به در بردم و از بدخوری و کم‌خوابی و عین سگ حسن دله از این طرف به آن طرف دویدن و دالی کردن با مردم، نجات پیدا کردم و نمردم. حالا تازه دارم ظروف پذیرایی عید را جمع می‌کنم و چیزهای تزئینی را دوباره می‌فرستم ته کمدها خاک بخورند و روکش مبل‌ها را می‌کشم رویشان و به خیالی آسوده کیون بر زمین می‌نهم.
تعطیلات دیگر چه کوفتی بود خدایی‌اش؟

سه‌شنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۹۴

410: مناسبتی (انتخابات و عید)

بین دنبال کردن اخبار انتخابات و پیدا کردن چند غذای کمتر بدمزه‌ی رژیمی و پایین رفتن روی استریم گوگل‌پلاس و آپ کردن وبلاگ‌ام، به نظرم آخری منطقی‌تر است.
چونکه شمارش آرای انتخابات فارغ از اینکه کسی دنبال می‌کند یا نه، به مسیر خودش تا اعلام نهایی ادامه می‌دهد و درست مثل مسابقه‌ی والیبال با آنهمه هیجان لحظه به لحظه‌اش، من اینهمه جنبه و گنجایش ندارم که لحظه به لحظه قضیه را پیگیری کنم. من نهایتاً باشم، فوتبالی‌ام (که آن هم نیستم دیگر). اصلاً دیگر اعصابم کشش پارک ارم و آن بازی‌های معروف و ترن هوایی و رِنجِر و غیره را هم ندارد. دیگر توی زندگی دنبال هیجان نمی‌گردم. اعصابم توی این سی و اندی سال اینقدر آسیب دیده از بالا و پایین زندگی، که حالا فقط دنبال آرامش و امنیت‌ام.
غذاهای رژیمی و استریم گوگل‌پلاس هم همیشه هستند. فرار نمی‌کنند. اما نوشتن یک حسی است که فرار می‌کند. اگر نگیری و روی کاغذ ننشانی‌اش، عین گــ.وز در می‌رود. بعد دیگر فارغ شده‌ای و یادت هم از چیزی نمی‌آید.
این روزها هی به خودم می‌گویم: آرام حیوان! آرام! عصبی نشو. جفتک نزن. سگ نشو، پاچه نگیر. خر نشو، لگد نزن. اسب نشو، رم نکن. گاو نشو، شاخ نزن.
هی اینجا و آنجایم از اعصاب خراب بیرون می‌ریزد و ناراحتی پوستی می‌گیرم و شب خوابم نمی‌برد و دست‌ام می‌لرزد و پلک‌ام می‌پرد و با همه دعوایم می‌شود. که چی؟ مگر می‌توانم یک ملت را از نو بگیرم بنشانم تربیت کنم و تحویل اجتماع بدهم؟ مگر می‌توانم حتی پدر خودم را عوض کنم؟
مردم بیشعور و اعصاب‌خردکن و متوقع و چاپلوس و دروغگو و ملعون و هزارچهره و سوءاستفاده‌چی و انگل و هرزه هستند؟ خوب به جهنم. همیشه همین بوده‌اند. کار دنیا هم با همین‌ها پیش می‌رود. تو اگر بلدی و زرنگی، جل و پلاس‌ات را جمع کن برو یک گوشه‌ی کویر لوت، لب یک چشمه‌ای، بیخ یک درخت گز، چادر بزن که دست کسی بهت نرسد و خودت باشی و دم‌جنبانک‌ها و مارمولک‌ها و توله جن‌ها.
لااقل بلند شو برو کوه. یک وقتی که آدم‌ها کمتر باشند و با سنگ و کلوخ خلوت کنی.
به قول وونه گات: «با وجود این افراد در شمایل آدم اگر مسیح موعظه سر کوه را که پیام مروت و رحمت است ایراد نکرده بود، من اصلا خوش نداشتم آدمیزاد باشم، ترجیح می دادم مار زنگی باشم...».
بعد اینکه شب عیدها یک حس خاصی دارند. مثلاً اینکه آدم یاد همه چیزهای فراموش شده و به تعویق افتاده و توی صندوق خاک خورده و پوسیده‌اش می‌افتد. رابطه‌های معلق مانده. زیر کابینت‌ها و زیر مبل‌ها و زیر یخچال‌های پر از آشغال و خرده استکان و سوسک دمر افتاده رو به هوا. خاک‌هایی که حتی آن بالا، روی نوار پرده و روی کابینت‌ها و کمدها و صندوق‌ها و چمدان‌ها و جعبه‌های بالای کمدها نشسته‌اند. بیرون ریختن جعبه‌ها و نامه‌ها و کارت پستال‌ها و گلدان‌های تزئینی و گل‌های خشک کرده لای کتاب‌ها.
به خیال‌مان یک چیزی را داریم عوض می‌کنیم. مثل انتخابات. می‌رویم رأی می‌دهیم و وظیفه‌مان را انجام می‌دهیم و همه‌چیز را مثل همیشه به همان روال خودش ول می‌کنیم و حتی برنمی‌گردیم چک کنیم چه رید.نی کرده‌ایم و حاصل‌اش چه شده.
زیر یخچال و کابینت اگر تمیز نشود... تهِ تهِ کمد دیواری اگر مرتب نشود... بالای مهتابی اگر گردگیری نشده باشد... مگر چه می‌شود؟ که می‌بیند؟ اگر بشود مگر چه می‌شود؟ که متوجه می‌شود؟
برای دل خودمان است.
بیخیال! همه‌تان می‌دانید برای دل خودمان است.
یک سال چیزهای تکراری را تکرار می‌کنیم. همه آت و آشغال‌ها را توی سوراخ‌ها و کمدها می‌تپانیم. آشغال‌ها را زیر فرش جارو می‌کنیم و کیو.ن‌مان را می‌گذاریم روی فرش و می‌نشینیم. از خودمان فرار می‌کنیم. به بیماری‌هایمان خو می‌کنیم و دکتر نمی‌رویم. دندان‌دردهای قدیمی را با مُسکن درمان می‌کنیم. آدم‌های الکی را همینطوری الکی دور و برمان نگه می‌داریم. دوستان قدیمی را همینطوری الکی، بدون تماس و خبری، ته لیست‌های تلفن و کانتکت‌های گوشی‌ها می‌گذاریم برای خودشان خوش باشند.
بعد، یکهو یادمان می‌افتد که دارد عید می‌شود و یک سال دیگر گذشت و کاری نکردیم. کلاس زبان نرفتیم. رژیم لاغری نگرفتیم. علائق قدیمی را دوباره از نو دنبال نکردیم. آدم‌های مزخرف را دور نریختیم و آدم‌های تازه وارد زندگی‌مان نکردیم. سفر نرفتیم. عاشقی نکردیم. حرف دل‌مان را نگفتیم و... «دورِ باغ گذشت».

یکشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۹۴

409: سالینجرِ من

دیشب فیلم زندگینامه سالینجر را دیدم (Salinger) و متأسفانه تمام ابهت و جذابیت شخصیت‌اش برایم فرو ریخت.
سعی نکنید تسلایم بدهید و بگویید چیزی نیست، یا برعکس، بهم بتوپید که مگر چه توقعی داشته‌ام و مگر فکر کرده‌ام نویسنده خداست و تقصیر خودم است که هاله تقدس بهش داده‌ام و بلا بلا بلا.
این چیزی است که هست: ما نوشته‌های یک نفر را می‌خوانیم و شخصیت او را از روی نوشته‌هایش تخمین می‌زنیم. به او اعتماد می‌کنیم. خواننده‌ی ثابت‌اش می‌شویم. چون فی‌الواقع پشت این نوشته‌ها (چه بخواهیم و چه نه) مؤلف نمرده است. حضور دارد و شخصیت ثابتی است. همان‌طور که فهیمه رحیمی و ر.اعتمادی و م.مؤدب‌پور تا ابد همین خواهند ماند، سالینجر هم تا ابد سالینجر است و هرچه بنویسد (به احتمال قریب به یقین) خوب خواهد بود (خودم می‌دانم که سال 2010 مرده است).
صفحه‌ی ویکیپدیای فارسی نویسنده حالم را به هم می‌زند. عمداً عکس نویسنده را در حالی گذاشته‌اند که بچه‌اش را کول گرفته و لبخند می‌زند. یعنی خیلی مهربان‌طور و خانواده‌دوست. در حالی که حالا می‌دانم سالینجر برای در امان ماندن خانواده‌اش از خبرنگاران و ترکش‌های شهرت‌اش بعد از کتاب «ناتوردشت»، کنج عزلت نگزید. اصلا کنج عزلت نگزید! زیرزیرکی دختربچه‌های 18-14 ساله را بلند می‌کرد و می‌برد توی غار تنهایی‌اش می‌خورد و بعد از مدت کوتاهی استخوان‌هایشان را دور می‌انداخت، در حالی که مجاب‌شان کرده بود که درباره  او هیچ‌چیز به هیچ‌کس نگویند. پیرمرد بچه‌.باز!!!
در 22 سالگی عاشق اونا اونیل 16 ساله می‌شود (دختر نمایشنامه نویس معروف یوجین اونیل) و هنگامی که در جبهه جنگ حضور دارد (حضور داوطلبانه به دلیل هیجان یا کسب اطلاعات یا ایجاد چالش روانی در خود) دخترک به چارلی چاپلین شوهر می‌کند و سالینجر اولین شکست عشقی را می‌خورد!
ازدواج اولش با یک زن آلمان نازی در جنگ جهانی بوده. آن هم در حالی که ایشان در گروه ضد اطلاعات ارتش و بخش بازجویی نازی‌ها خدمت می‌کرده‌اند و احتمالاً بازجویی این خانم با ایشان بوده و ازدواج با او در آن دوره جرم و غیر قانونی محسوب می‌شده. در ثانی پدر سالینجر یهودی بوده و ازدواج با یک نازی مشخصاً ایستادن رودرروی خانواده محسوب می‌شده. چند ماه بعد از سیلویای آلمانی جدا می‌شود و مدعی می‌شود که صرفاً برای جاسوسی و کسب اطلاعات با او ازدواج کرده و چیزهایی درباره گذشته‌ی او فهمیده که باعث شده طلاقش بدهد!
در سی و پنج سالگی هنگام گذراندن تعطیلات کنار دریا دختربچه‌ی 14 ساله‌ای را می‌بیند که توجهش را جلب می‌کند. شما یک مرد 35 ساله‌ی از جنگ برگشته را تصور کنید که یک سال تمام در خطوط مقدم لابلای خون و دست و پای قطع شده و انبوه اجساد کوت شده‌ی یهودیان در اردوگاه‌های کار اجباری که سوزانده می‌شدند خدمت کرده و نهایتاً دچار فروپاشی عصبی شده و مدتی در بیمارستان روانی تحت درمان بوده و مجدداً درخواست حضور در خط مقدم را کرده و به اندازه‌ی یک آدم 60 ساله تجربه‌ی زندگی دارد و در 25 سالگی درست وسط میدان جنگ در حال نوشتن رمان «ناتوردشت» بوده است. حالا این آدم دنیا دیده‌ی سرد و گرم چشیده، لب ساحل یک دختر 14 ساله را می‌بیند که در حال و هوای بچگی خودش غرق است. مخ دخترک را می‌زند. 15 روز، هر روز مدت طولانی با او قدم می‌زند و هم‌صحبت می‌شود و سرانجام وقتی او را به دست مادرش می‌سپرد، می‌گوید: من می‌خواهم با دختر شما ازدواج کنم! (ولی نمی‌کند)
مدتی بعد دوباره با دخترک در شهر قرار می‌گذارد و با او صـ.کس می‌کند (آن هم در حالی که باکره است) و فردا صبحش که قرار بوده دخترک را با هواپیما روانه کند و خودش هم به یک جلسه کاری برسد، پروازش به طور کاملاً تصادفی به تأخیر می‌افتد و خوشحالی بچگانه‌ی دخترک از این موضوع عصبانی‌اش می‌کند و تشخیص می‌دهد که باید دخترک را کنار بگذارد و به نویسندگی‌اش برسد. برای همین او را زورکی توی یک هواپیما می‌چپاند و می‌فرستد پی نخود سیاه و دیگر هیچوقت نمی‌خواهد که ببیندش، کات! توی فیلم، دخترک (که حالا 70-60 ساله‌ است) رو به دوربین می‌گوید که این تغییر آنی و حرکت عجیب سالینجر را اینطور برداشت کرده که لابد دخترک بین او و کارش قرار گرفته بوده.
روابط بعدی‌اش از این هم داغان‌تر است. اجازه ساخت فیلمی از روی داستان‌اش را به بریژیت باردوی زیبا می‌دهد فقط چون «دختر بانمک و بااستعدادی است و محض خنده هم که شده به این یکی اجازه می‌دهم.» آنهم در حالی که از زمان ساخت اولین فیلم از روی یکی از داستان‌هایش که با استانداردهای سختگیرانه و وسواسش در حفظ خط به خط اثر نمی‌خواند، دیگر هیچگاه با سینماگران آشتی نکرد و اجازه ساخت هیچ فیلمی را از روی آثارش به هیچ کارگردانی (حتی معروف‌ترین‌شان) نداد.
در 80-70 سالگی به یک زن خبرنگار جوان اجازه مصاحبه با خودش را می‌دهد و از پل روی رودخانه محل اقامتش رد می‌شود و بر سر قرار با دخترک می‌آید! آنهم کسی که قبل از آن با هیچ مرد خبرنگاری دیداری نکرده است!
بعد هم رسوایی «جویس مینارد». دختر 18 ساله‌ای که یکدفعه بابت چاپ یک مقاله معروف شده و عکس‌اش رفته روی جلد یک مجله معروف ادبی و چشم‌های همه دنیا یکدفعه متوجه او شده. سالینجر به او نامه می‌نویسد. سالینجر معروف که هیچ‌کس را راه نمی‌دهد و به نامه‌ی هیچ طرفداری جواب نمی‌دهد و به هیچ‌کس محل سگ نمی‌گذارد. مخ دخترک را می‌زند و مجاب‌اش می‌کند که بار و بندیلش را بردارد و برود سر یک تپه‌ در یک روستای دور افتاده (غار تنهایی سالینجر) با او زندگی کند. یک سال. بعد از یک سال هم سر قضیه‌ی یک قرار کاری با دوستان‌اش، که دخترک را با خودش برده و دخترک زیادی سادگی کرده و درباره مقاله‌اش در مجله‌ی معروف، وراجی کرده (رفتاری که از هر بچه‌ای که یکهو معروف شده کاملاً طبیعی به نظر می‌رسد) و سر میز نهار آبروی او را جلوی دوستان‌اش برده، یکهو یک تیپا زیر کـ.ون دخترک می‌بندد و یک پالتوی گران قیمت برایش می‌خرد و تنش می‌کند و می‌فرستدش لای دست بابایش! کات!
بعد از 25 سال که دخترک هیچوقت هیچ جا چیزی درباره او بروز نداده و ازدواج کرده و سه تا بچه دارد، یک روز در یک مهمانی از یک پیرزن می‌شنود که: پس تو همونی هستی که با سالینجر بودی! خدمتکار منم الان با سالینجره!
فقط فکر کنید چه حس حقارتی به آدم دست می‌دهد. نویسنده‌ی معروف. غول نویسندگی. قبله‌ی آمال تمام دنیا. نویسنده‌ی «ناتوردشت» و «فرانی و زویی» و «تقدیم به ازمه با عشق و نکبت» و «روز خوب برای موزماهی‌ها» و «عمو ویگیلی در کانه تی کت»... و حالا رابطه با یک دخترک خدمتکار!
رابطه پشت رابطه.
دختران جوانی که اغلب زیر 18 سال دارند.
«الین جویس» (بازیگر یک برنامه معروف تلویزیون)
«کولین اونیل» (یک دختر جوان)
و زن رسمی‌اش «کلر داگلاس» که در مدت زندگی‌اش با او ازش صاحب دو بچه می‌شود. بچه‌هایی که اغلب پدرشان را نمی‌بینند. چون خودش را در یک انباری وسط باغ زندانی کرده و هیچکس حق ندارد مزاحم‌اش بشود و مادر به تنهایی بزرگ‌شان می‌کند. و کلر عاقبت از بار سنگین زندگی خسته می‌شود. از اینکه شوهری ندارد و همه‌چیز را به تنهایی به دوش می‌کشد. و طلاق می‌گیرد و می‌رود. سالینجر گویا حتی بر سر حضانت بچه‌ها بحثی هم ندارد. بچه‌ها متعلق به کلر هستند به هر حال!
جویس (نویسنده‌ی جوان که حالا مادر سه بچه است و از رسوایی‌های سالینجر به تنگ آمده) قصد می‌کند که یک کتاب زندگی‌نامه بنویسد. و می‌نویسد. توی این کتاب اشاره‌ای هم به رابطه‌اش با سالینجر می‌کند که او را بسیار شاکی می‌کند و خبرنگاران و جامعه‌ی ادبی و مردم علاقمند به ادبیات را علیه جویس می‌شوراند.
چرا؟ چون نویسنده‌ی ناچیزی مثل جویس که فقط یکی از دختران بی‌ارزش زندگی سالینجر بوده، جرأت کرده که چیزهای بسیار خصوصی را از زندگی این غول ادبیات برملا کند و با آبروی او بازی کند. چون لابد دنبال شهرت بوده. چون عقده داشته. یا هرچی. اما این چیزی از زشتی کار سالینجر در اغفال دختران زیر 18 سال کم می‌کند؟ توجیهی برای شخصیت کثافت و روانی او می‌شود؟
همسرِ بد
پدرِ بد
پیرمردِ بچه‌.باز
اغفال‌کننده‌ی دختران جوان
مصاحبه کننده با دختران جوان
نامه نویسنده به دختران جوان
اجازه اقتباس از داستان‌هایش دهنده به دختران جوان
شما به اینجور آدمی چه می‌گویید؟ منزوی؟؟؟
من بهش می‌گویم: ترسو. کسی که می‌خواهد از بیماری‌های روانی و فوبیاهایش و تمایل بیمارش به دختر بچه‌ها، یک نقاب انزوا بسازد و برعکس، توجه همه را طوری به این  انزوا جلب کند که چیزهای دیگرش در کنار آن رنگ ببازند.
چرا همه اینقدر درباره سالینجر حرف می‌زدند؟ چون منزوی بود و به هیچ‌کس (جز دختربچه‌ها) اجازه ورود به حیطه‌اش را نمی‌داد. چون هیچ‌کس هیچ‌چیز درباره‌اش نمی‌دانست تا اینکه مارگارت (دخترش) و جویس مینارد، یک چیزهایی را درباره‌اش لو دادند.
حالا چه شده؟
به اسب شاه گفته‌ایم یابو؟
می‌خواهد باورتان بشود یا نه، سالینجر هیچ گـ.هی نبود. تمام شخصیت‌های خود عنِ خاص پندارش را از روی شخصیت خودشیفته‌ی خودش الگوبرداری کرده بود. اینقدر خودش را توی کتاب‌هایش تکثیر کرده بود و اینقدر توی کتاب‌هایش به شیوه‌ی مونولوگ، برای خوانندگان منبر رفته بود، که همه فکر می‌کردند خالق این شخصیت‌های افسرده‌ی ضد اجتماع، خودش یک پیامبری چیزی است. اما نبود. خودش هم یک افسرده‌ی مریض بود که به اطرافیان‌اش آسیب رساند و با انزوای دروغی (مثل این زن‌هایی که کو.ن‌شان می‌خارد و الکی با چادر، رو می‌گیرند که بیشتر، مردان را جذب کنند) توجه خبرنگاران را به خودش جلب کرد.
من عاشق «ناتوردشت»ام. عاشق «هولدن کالفیلد»م.
عاشق «ازمه»ام.
عاشق «فرنی و زویی»ام.
من آن مردی را که در «روز خوب برای موزماهی‌ها» گلوله توی سر خودش شلیک می‌کند دوست دارم...
اما باز هم سالینجر دیگر برایم هیچ گـ.هی نیست.
زرت! همه‌اش ریخت پایین و خاک کف کوچه شد.









 یک عکس جالب هم پیدا کردم که سه هنرمند مشکوک به پدوفیلیا رو در کنار هم آورده:
رومن پولانسکی. وودی آلن. جروم.دی. سالینجر


یکشنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۹۴

408: «ایستاده با مشت» بر سر هیچ

مکان: دستشویی طبقه اول ساختمانی اداری در نیاوران.
زمان: یک روز سرد و نیمه برفی زمستان که برف‌اش نیامده آب شد.

در آینه‌ی دستشویی خودم را نگاه می‌کنم: جوش‌هایی که کنده‌ام و جای‌شان روی پیشانی‌ام زخم شده، از زیر پودر پنکیک بیرون زده. لکه‌های قهوه‌ای پشت لبم را که ناشی از قرص‌های تنظیم هورمون چند سال پیش‌ام است، را هم با پنکیک پوشانده‌ام. همین‌طور گودی دور چشمان‌ام را. و خستگی و پیری‌ام را. این روزها وظیفه‌ی پنکیک‌ها نسبت به قبل سنگین‌تر شده.
توی راهرو و جلوی در دستشویی به چند نفر از همکاران سلام می‌کنم. توی دستشویی جلوی آینه می‌ایستم و دوباره به خودم نگاه می‌کنم. خودم را نمی‌شناسم. این آدمی را که در تلگرام برای دوست مجازی وبلاگی چند سال پیش‌اش که حالا دختری موفرفری و تنها و بیکار و رها شده توی این تهران سگ‌مصب است تایپ می‌کند که الأن در اینجا کار می‌کنم و شوهر کرده‌ام. و غبطه‌ای را که دخترک توی دلش می‌خورد تصور می‌کند. می‌ترسم بعد از چند سال ببینم‌اش. حالا وبلاگ‌نویس موفق بودن برای هیچ‌کدام‌مان «معیار موفقیت» و «روشنفکری» نیست. اصلاً خود «وبلاگ‌نویسی» هم از مُد افتاده است. می‌ترسم ببینم‌اش و بگوید چقدر چاق شده‌ای! این چه سر و ریختی است؟ این چه مانتو و مقنعه‌ی ضایعی است؟ شده‌ای عین فاطی کماندوها؟ می‌ترسم از ریخت و قیافه‌ام خنده‌اش بگیرد و دیگر به حال‌ام غبطه نخورد.
من خودم را نمی‌شناسم. این آدمی را که همین الساعه بعد از دو ساعت ور رفتن با مرورگرش که صفحه‌ی گوگل پلاس را باز نمی‌کند، دست آخر بیخیال شد و رفت فیس‌بوک و یکهو یاد دوستان دانشگاه‌اش افتاد و بنا کرد به سرچ نام آن‌ها. و آخرین کسی که جستجو کرد، استاد فلسفه‌اش بود که بعد از سال‌ها «قهر بودن با فضای مجازی»، حالا به معجزه تبلیغات در کاسبی پی برده و چند ماه پیش صفحه‌ای زده و بعد از مدت‌ها خاک خوردن‌اش، حالا رگبار عکس‌ها و فیلم‌های جلسات آموزشی‌اش را گذاشته. و خودش کجاست؟ تورنتو!
چرا اینجا همه‌ی راه‌ها به تورنتو ختم می‌شود؟ چرا آدمی که بیش از همه برای «خارج نرفتن و تعهد به وطن» تبلیغ می‌کرد و شعار می‌داد، حالا باید دفتر مشاوره و آموزش فلسفه‌ی زندگی و مهارت زندگی‌اش را در تورنتو افتتاح کند؟ چرا آدم‌ها اینطور هستند؟ چرا زر می‌زنند و دیگران را سردرگم می‌کنند و خودشان یک کار دیگر می‌کنند؟
خودم را نمی‌شناسم. این زن از شکل افتاده و قراضه و خسته‌ای را که از خودش راضی نیست. از زندگی‌اش. از صبح تا شب به فکر «نان» و «خانه» و «ماشین» و «مناسبات فامیلی و اجتماعی» بودن. از هیچ‌کجای این زندگی راضی نیست و خودش را باخته. زه زده. عین بستنی آب شده و روی زمین وا رفته.
این تصویر زشت پنکیک زده را با عینک کائوچویی مشکی، پوشیده در لباس کارمندی در دستشویی طبقه اول یک ساختمان 13 طبقه نمی‌‌شناسم دیگر.
و آدم‌ها از دور و برم عبور می‌کنند. مشکلی نیست. مشکلی نیست معمولاً البته. به جز وقت‌هایی که در آینه نگاه می‌کنم. آینه می‌ترساندم.
دیشب از معده درد گریه می‌کردم. همیشه معده‌ی ضعیفی داشته‌ام. کمی ارثی است. کمی عصبی. کمی محصول بد غذایی. کمی به بی‌تجربگی والدین‌ام در تغذیه‌ی اولین کودک‌شان برمی‌گردد. آن هم در خراب‌شده‌ی دور از دنیایی مثل «بوشهر»، بدون پدر بزرگ و مادر بزرگی که راهنمایی‌شان کنند. «داشتی می‌مردی، دکترها ازت قطع امید کرده‌بودند. روده‌هایت لیز شده‌بود...». خودشان می‌گویند. نمردم. اما حالا دارم می‌میریم. جداً حس می‌کنم مرگ‌ام نزدیک است. نه به سبک آن یارو «هافمن» در «سینکداکی نیویورک»، که همه‌اش مدفوع‌اش را تشریح و بررسی می‌کرد و همه‌اش می‌گفت که دارد می‌میرد و نمی‌مرد و وسواس عجیبی در «اصل بودن» همه‌چیز داشت. این یکی آخری را البته شبیه‌ایم. دیروز یک نوت در گوشی‌ام تایپ کردم:
«توی هر کاری آخرِ آخرش یک حدی از «تحمل کن» و «چاره  چیه، همه‌ همینن» و بزن دررویی هست. ایده‌آلیسم به چه کاری می‌آید پس؟»
داشتم از سر کار برمی‌گشتم و چند دقیقه قبل‌اش بحثی با رئیس‌ام داشتیم که چرا یک کارمند جزء باید حرف زور غیر قانونی بشنود و کار مفت و غیر قانونی و شخصی برای رؤسایش بکند و چقدر باید باج بدهد به خاطر اینکه دست‌اش به رئیس کل نمی‌رسد و اگر هم برسد، یارو اینقدر وقت ندارد که پای مسائل جزئی یک کارمند جزء بنشیند و هیچوقت مدیر ارشد را ول نمی‌کند و کارمند جزء را بچسبد. شکایات را به طور پلکانی باز هم به همان مدیران جزء و جزءتر پاس می‌دهد و باز کارمنده می‌ماند و همان مدیر کارشکن و زورگو که حالا باید انتقام هم پس بدهد بابت شکایت‌اش به مقام بالاتر.
یک ساعت بحث کردیم و جمع‌بندی این شد که همه همین کار را می‌کنند و روال سازمانی همین است و همه‌جا همین‌طور است و اعتراض و سرپیچی فایده‌ای ندارد و برای ضعفا هیچ قانونی در کار نیست. هرکس هر طور بخواهد در جهت منافع شخصی‌اش ازشان استفاده می‌کند. مثلاً شنیده‌ام که یکی از مدیران جزء، از یکی از کارمندان خدمات می‌خواهد که ماشین شخصی‌اش را در پارکینگ محل کار برایش بشوید و همین آن یکی مدیر را هم ترغیب کرده که از آن کارمند بینوا بخواهد ماشین او را هم بشوید و اگر نشوید، کار به شکایت به مقام بالاتر می‌کشد و کسی که این وسط به گـ.ا می‌رود، کارمند جزء است. به مقام بالاتر نمی‌گوید چرا کار شخصی به این دادی، به یارو می‌گویند چرا کار شخصی از آن قبول کردی که حالا باعث قانون‌شکنی و بد عادتی دیگران شود؟! یا مثلاً همان مدیر، یکی از کارمندان خدمات را به آوردن یک ماشین‌لباسشویی از مغازه تا خانه‌اش مجبور کرده، یا آن یکی را برای چاپ جزوه‌ی یک استاد دانشگاه‌اش (احتمالاً برای پاچه‌خواری و گرفتن نمره قبولی پایان ترم) تا ساعت 8 شب توی اداره نگه‌داشته.
بیرون آمدنی فقط داشتم به این فکر می‌کردم که چرا تمام راه‌ها به این ختم می‌شود که ایده‌آلیسم غلط است و هیچ قانونی در کار نیست و قانون و عدالت فقط برای قوی‌ترهاست و ضعفا باید زیر پا له شوند و شکایت هم فقط نتیجه عکس می‌دهد.
چاره چیست؟
چکار می‌شود کرد؟
این‌ها جواب‌‌هایی است که مرتباً می‌شنوم. به زنک می‌گویی چرا می‌ایستی و از شوهرت کتک می‌خوری؟ همین را می‌گوید.
به رئیس‌ات می‌گویی که چرا کارهای شخصی دیگران را می‌گیری و به من ارجاع می‌دهی؟ همین را می‌گوید.
توی نانوایی، به کیفیت بدِ نان اعتراض می‌کنی، نفر پشتی همین را می‌گوید.
اصلاً یک جوری شده که یک عمر چیزهای مزخرف و غلطی به نام اخلاقیات و درست و غلط یادت داده‌اند، و حالا که موقع امتحان شده، سؤالات از توی یک کتاب دیگر آمده که محتویات‌اش کاملاً برعکس این یکی است!
اگر بنا بود که منبع امتحان یک چیز دیگر باشد، پس چرا یک عمر این کـ.سشعر را توی مغز ما کردید؟ اگر واقعیت یک چیز دیگر است و برای زنده ماندن باید با قوانین واقعیت و دنیای واقعی آشنا بود، چرا توی کتاب‌ها نوشتید که درست‌اش یک چیز دیگر است. درست‌اش به درد کی خورده تا حالا؟
وسط‌های زندگی آدم به یک صحرای خشک و بی آب و علف می‌رسد که دیگر شوخی سرش نمی‌شود. هر کسی به فکر نجات جان خودش است. هر کی می‌رود سی خودش. دوستان، فراموش‌ات می‌کنند. روابط خانوادگی برایت معنای دیگری پیدا می‌کنند. اگر زیادی بهشان وابسته بوده‌ای، متوجه می‌شوی که آن‌ها زیاد به تو وابسته نیستند، بلکه به کسان دیگری وابسته هستند (مثل زن یا شوهر یا بچه‌ی خودشان). اگر زیادی ازشان دوری کرده‌ای، متوجه می‌شوی که کلاً تنهایی و بد نیست رشته‌های گسسته را دوباره  گره بزنی مهمانی‌های مزخرف‌شان را تحمل کنی و ناز و غمزه‌شان را بخری برای روز مبادا. دوستان زیاد و توقع کم، تبدیل به دوستان کم و توقع زیاد ازشان می‌شود. شغلی که می‌خواسته‌ای و رشته‌ای که باید تویش دکترا می‌گرفته‌ای و جایی که قرار بوده زندگی کنی، تبدیل شده به چیزهای کمی که ازشان ناراضی هستی ولی کاریشان هم نمی‌توانی بکنی. توقع‌ات از خودت هم پایین می‌آید. شل می‌کنی و دست به دیوار می‌گذاری و به خدا توکل می‌کنی. متوجه می‌شوی یک چیزهایی بوده که از اولش هم سهم و حق تو نبوده. توهم داشته‌ای اگر فکر می‌کرده‌‌ای باید به دست‌شان بیاوری. از سر و کله‌زدن با دیگران و بحث‌های الکی برای تغییر دنیا دست برمی‌داری و به تولید خاطرات کوچک و لذت‌بخش قناعت می‌کنی. به خوشگذرانی‌ها و هوس‌بازی‌های مسخره و بی‌اهمیت.
بعد آنجاست که اخلاقیات و ایده‌آلیسم دیگر به دردت نمی‌خورد و به «چیزی که داری» اکتفا می‌کنی. متوجه می‌شوی که «حقیقت»، در این صحرای محشر حتی یک قطره آب دست‌ات نمی‌دهد. پس بهتر است کیونِ همان«واقعیت» را دستمال کنی.
تا حالا فکر می‌کرده‌ای یک چیزهایی را «داری».
یک چیزهایی را قرار است «داشته باشی».
از یک چیزهایی هم بدت می‌آید و بهشان «احتیاجی نداری».
بعد، همه‌ی این گزینه‌ها به هم می‌ریزد و وارونه می‌شود. انگار وارد شهری شده‌ای که خانه‌هایش از سقف آسمان آویزانند و همه‌ی ارزش‌هایش برعکس جاهای دیگرند و آدم‌هایش روی دست راه می‌روند و از ماتحت، غذا می‌خورند.

زندگی توی هر دهه چیزهای جدیدی برای رو کردن دارد. باشد. شما هیجان‌انگیز. شما تازه به تازه، نو به نو. اما اگر قرار است دانسته‌های یک دهه از زندگی‌ات، به درد دهه‌ی بعد نخورد، پس تجربه و سنت و تاریخ و اینهمه دانش و آگاهی به چه دردی می‌خورد؟ پس چرا برای آموزش بچه‌های‌مان اینهمه صغرا و کبرا می‌چینیم و طفل معصوم‌ها را به سیخ و سلابه می‌کشیم؟ ول‌شان کنیم بگذاریم خودشان بروند وسط زندگی ببینند چی غلط است و چی درست.
____________________________________________
پ.ن: این یادداشت مال چند روز پیش است (از لحاظ برف)!

دوشنبه، دی ۲۸، ۱۳۹۴

407: تقصیر مادرش است

«تقصیر مادرش است
دیروز ناگهان این جمله مثل پیامی الهی بر من نازل شد. یک نوع شهود بود در واقع. این داستان مربوط به یکی از همکاران مؤنث (زن؟ ماده؟) اداره‌ام می‌شود (اگر خواسته باشید بدانید. اگر نه هم مجبورید بدانید. برایتان لازم است.) که عاشق یکی دیگر از همکاران‌ام (مرد؟ مذکر؟ نر؟) شده. خوب؟
از این دسته آدم‌هایی است که وقتی عاشق می‌شوند، همه را شریک غم خودشان تصور می‌کنند و مدام پیش بقیه چسناله‌های عاشقانه می‌کنند. بی‌دلیل هم نبوده لابد. اولش توقع داشت یکی از ما چسناله‌هایش را به گوش پسره برسانیم و واسطه بشویم. بعد هم لابد فکر کرد ما به موضوع علاقمند شده‌ایم و سخت با آن درگیر شده‌ایم که بدانیم آخرش پسره به این پا می‌دهد یا نه و حق مسلم ماست که از سیر و سرانجام قضیه مطلع بشویم.
اولش هرچه از توانش برمی‌آمد صرف انتقال احساسات پاک‌اش به من کرد. چون هیچ عکس‌العملی از جانب من ندید (اعم از حرف زدن با پسره و واسطه‌گری)، دست به دامان همکاران خانم دیگر شد. این‌ها هم الحق برایش کم نگذاشتند و به هر شیوه‌ای توانستند سفارش این را پیش پسره کردند و اصلاً شما بگو انگار که دختره را گذاشتند توی دیس و به پسره تعارف کردند. پسره هم گفت: مرسی. میل ندارم.
حالا اینکه این به چه طرق محیرالعقولی به پسره گرا داده بود و پسره به چه طرق خارق‌العاده‌ای این را پیچانده بود خودش داستانی دارد. از کادوی تولد، کیف چرم برای طرف خریدن بگیر و برو تا انجام مفتی کارهای پاورپوینت دانشگاه پسره. پسره هم برایش طاقچه‌بالا گذاشته بود و این چاق است و اصلاً من به چشم خواهرم به این نگاه می‌کنم و خودم 6 تا خواهر دارم عین پلنگ که برایم «زن» پیدا می‌کنند، دیگر نیازی به شماها (همکاران خانم‌ام) ندارم که به فکرم باشید!
آخرش دسته‌جمعی به این نتیجه رسیدیم که دیگر کافی است و پسره این را ابداً نمی‌خواهد و هیچ حقه‌ای هم جواب نمی‌دهد و بهتر است بیشتر از این غرورش را نشکند و خودش را ضایع نکند.
راستش قبل از هر چیز تکلیف خودم را با این قضیه روشن کنم که: از نظر من این دختره با آن هیکل گنده و سن 27 ساله‌اش، با چنین رفتار جنـ.سی عجیب و غریبی که از خودش نشان می‌دهد، فقط دنبال شوهر است و لاغیر! عشق و این حرف‌ها هم فقط توجیهاتی هستند که دخترهای جلفی که دنبال شوهر هستند و خودشان را برای پیدا کردن شوهر به هر دری می‌کوبند، جور می‌کنند که احساس همذات‌پنداری دیگران را با خود همراه کنند.
خلاصه اینکه دیروز ظهر توی نهارخوری داشت برایمان تعریف می‌کرد که پایش وسط خیابان پیچ خورده و داشته تصادف می‌کرده و یک راننده‌ی بدبخت از همه جا بی‌خبری برای اینکه به این نزند کوبیده به یک ماشین دیگر و وسط خیابان قشقرقی به پا شده که بیا و ببین. (حالا اینجا را نگه‌دارید تا برگردم.) بعد هم یک آه جگرسوز کشید و گفت: اگه بدونه به نظرتون چی میگه؟ شماها بهش بگید ببینید چی میگه.
من هم بی‌تعارف و به مسخره گفتم: به نظر شما به «چپ»اش حواله می‌ده یا به «راست»اش؟!
این‌ها ترکیدند از خنده و این رفت توی خودش. دیدیم ساکت شده، و پرسیدیم ناراحت شدی؟ گفت نه و به روی خودش نیاورد. بعد لپ‌هایش قرمز شد و چند دقیقه بعد جلوی آسانسور گفت که حال تهوع گرفته و دوید به سمت دستشویی و بعد هم تا نیم ساعت بعدش ما داشتیم چای و نبات توی حلق‌اش می‌ریختیم و روی مبل خوابانده بودیم و پاهایش را بالا گذاشته بودیم و تسلایش می‌دادیم و می‌پرسیدیم که یکهو چه‌ات شد؟ و این می‌گفت که نمی‌داند و لابد فشارش مثل همیشه افتاده. اما آخرش که باز یک شوخی درباره پسره باهاش کردیم، دیگر تحمل نکرد و ترکید و زد زیر گریه. باورمان نمی‌شد اما راستی راستی داشت هق‌هق می‌کرد. جوری گریه می‌کرد که انگار یکی از نزدیکان‌اش مرده.
دوباره شروع به نصیحت‌اش کردم و باز دوستان در دفاع از او برآمدند که تقصیر خودش نیست و «عاشق» است و منطق ندارد. بهش گفتم این ‌کارها که او می‌کند و اینجور عاشق شدن و بی‌منطقی مال دخترهای 14 ساله است، نه او که الساعه 27 سال‌اش است. باز دوستان در مقام دفاع برآمدند و فرمودند که این الأن «آینده‌نگری» و «حفظ غرور زنانه» و «در نظر گرفتن موقعیت مالی پسره» را سرش نمی‌شود و هرچه هم ما بگوییم به حال‌اش فرقی نمی‌کند چون «عاشق» است. من پاشدم به یک بهانه‌ای جمع کردم و آمدم اتاق‌ام، چون دیگر حوصله شنیدن این خزعبلات را نداشتم. چه حرف‌ها! «عاشق» است!
یک ساعت بعد یکی از دوستان آمد و باز حرف این دختره شد و از قول او تعریف کرد که مادرش وقتی صحنه تصادف را دیده، قلب‌اش درد گرفته و گفته تقصیر این پسره است که تو موقع رد شدن از خیابان حواست نیست و... کلی پسره را نفرین کرده.
«کلی پسره را نفرین کرده»
به این عبارت فکر کردم و چیزهایی از ذهن‌ام گذشت:
اول‌اش حیرت کردم که چطور واکنش یک مادر عاقل و منطقی می‌تواند این باشد که پسری را که هیچ تعهدی در قبال دخترش ندارد و هیچ قولی هم بهش نداده و اصلاً هیچ صنمی با دخترش ندارد، به خاطر حواس‌پرتی دخترش «نفرین کند»؟
«نفرین کردن» فعلی است که فقط از آدم‌های احمق و خرافاتی برمی‌آید که جربزه‌ی انجام هیچ واکنش دیگری را در خودشان نمی‌بینند. نفرین کردن مال آدم‌های سطح پایین و کم‌سواد و بدبخت است که معتقدند با این کار ضرری به طرف می‌زنند و در عین حال از اینکه «حق صد در صد با خودشان است» هم مطمئن نیستند و راه بی‌خطر را به جای واکنش جدی انتخاب می‌کنند.
چطور اولین واکنش یک مادر می‌تواند این باشد؟ مثلاً می‌توانست دخترش را نصیحت کند. می‌توانست بزند توی دهان‌اش. آن وقتی که دخترش آمد پیش‌اش و گفت که پسره، پدر ندارد و 6 تا خواهر پلنگ دارد که دوتایشان هنوز توی خانه‌اند و این وظیفه خودش می‌داند که جهیزیه آن دو تا را هم بدهد، مادره باید می‌زد توی سرش که دختر جان مگر قحطی آمده است. غلط کرده‌ای که عاشق شده‌ای. مگر تو شخصیت و غرور نداری که خودت را به پای آدمی که محل سگ‌ات هم نمی‌گذارد انداخته‌ای؟ اگر دیگر اسم‌اش را پیش من بیاوری، من می‌دانم و تو...
و از این دست تهدیدها و ترعیب‌ها. خودمانیم، همه‌مان می‌دانیم که ترس‌های نوجوانی و جوانی‌مان از پدر و مادرها کاملاً بی‌جا بوده و حالا که به جای آن‌ها نشسته‌ایم و خودمان را از چشم آنها می‌بینیم، می‌فهمیم که حق داشته‌اند و الاغ‌های چموشی مثل ما را فقط می‌شده با تهدید و خشونت و ترعیب، کنترل کرد اگرنه همان‌وقت‌ها کار دست خودمان و خودشان داده بودیم.
پدر و مادر بودن سخت است. هیچوقت نمی‌دانی چقدر باید به فرزندت نزدیک شوی و باهاش همذات‌پنداری و همدردی کنی. اگر ازش فاصله بگیری و بهش جرأت درددل ندهی، ممکن است بدون خبرِ تو، یک بلایی سر خودش بیاورد. اگر زیاد بهش میدان بدهی که هر حرفی را جلویت بزند و هر جور احساس کـ.سشری بهش مستولی شده را توی رویت بریزید بیرون، پررو می‌شود و تمام حریم‌هایتان از بین خواهد رفت و حالا دیگر فکر می‌کند تو یک دوست هم‌سن و سال‌اش هستی و حق نداری نصیحت‌اش کنی و مطمئناً به اندازه‌ی خودش می‌فهمی. بعد هم وقتی که به هر حال به حرف‌ات گوش نخواهد کرد و هر غلطی دلش می‌خواهد می‌کند، چه فرقی می‌کند که تو هم قاطی این حماقت‌اش بشوی یا نه؟ لااقل بگذار فاصله و ابهت‌ات را حفظ کنی که از روی تو خجالت بکشد و از ترس تو یک کارهایی را نکند.
اما مادر این دختره از راه «مادر خوب» بودن وارد شده و دل به دل این داده و کیون‌شان را به هم چسبانده‌اند و این از جلف‌بازی‌هایش برای مادره گفته و مادره هم به جای از جا جستن و نشان دادن علامت مخصوص حاکم بزرگ، تأییدش کرده و گذاشته که اینقدر حماقت کند و کوس رسوایی‌اش عالم را بردارد.
خجالت‌آور است. اصلاً یادم نمی‌آید که بابت اینکه مادرم سنگ‌صبور عاشقی‌هایم نبوده، ازش دلخور شده باشم. یا مثلاً از پدرم (که بابت هرچیز دیگری غیر از این ازش متنفرم) عقده‌ای به دل داشته باشم که چرا در آن سن باید اینقدر مثل سگ ازش می‌ترسیدم که عشق و عاشقی کوفت‌ام بشود. الأن که فکر می‌کنم حق کاملاً با آنها بوده و حتی بیشتر از این‌ها باید سختگیری می‌کردند. کما اینکه شاید در آن صورت حق انتخاب و زندگی آزادانه را از من می‌گرفتند و شخصیت‌ام بیش از اینکه حالا هست ضعیف و وابسته بار می‌آمد. اما در هر صورت همدلی و صمیمیت بیش از حد در حیطه‌ی احساسات را بین والدین و جوان، اصلاً تأیید نمی‌کنم. نتیجه‌اش همین می‌شود که دیدید.
بعد پرسیدم این دختره خواهر ندارد؟ دوست‌مان گفت، نه و یکدانه دختر است. یادم افتاد که شبیه این قضیه یک بار دیگر هم تکرار شده است. دختر پسرعمه‌ام به خاطر حماقت مادرش، و تربیت غلط او بـ.گا رفت. هم‌سن و سال من بود و چند کلاس ابتدای و راهنمایی و دبیرستان هم‌کلاس هم بودیم و در جریان عاشقیت‌هایش هم بودم تا زمانی که عاشق یکی از پسرهای فامیل شد و مادره به جای اینکه نصیحت‌اش کند، هی نشست ورِ دلش و با هم چسناله‌های عاشقانه تفت دادند و هی ذوق کردند از ابراز عشق‌های آبکی پسره. بعد چه شد؟ پسره سر اولین پیچ قال‌اش گذاشت و از یک قهر موقت استفاده کرد و فی‌الفور رفت زن گرفت و دختره هم برای اینکه کم نیاورد به اولین کسی که برخورد، شوهر کرد و طرف معتاد از کار درآمد و کلی آزارش داد و برش داشت برد شهرستان و حالا هم بعد از 12 سال زندگی مشترک، با یک بچه 10 ساله دارد از یارو طلاق می‌گیرد.
به نظرم مادرهای اینطوری، خودشان عقده‌ی عشق و عاشقی دارند (در مورد فامیل خودمان این را خبر دارم) و با قاطی کردن خودشان در ماجراهای عاشقانه‌ی دختر یا پسرشان، سعی دارند جوانی از دست رفته‌شان را دوباره زنده کنند و احساس عشق را دوباره تجربه کنند. دلشوره، انتظار، نگرانی، تند شدن ضربان قلب، و تمام حس‌های هیجان‌انگیز را. غافل از اینکه جوانی و احساسات و عقده‌های آن‌ها و تجربه‌های نکرده‌شان، هیچ دخلی به تجربه‌های فرزندشان ندارد. الأن دور دورِ این جوان است و به جای هم‌بازی شدن با او، بهتر است کنار بنشینی و تماشایش کنی که چطور با مشکلات‌اش می‌جنگد و شکست می‌خورد و پیروز می‌شود. تو بازی خودت را از دست داده‌ای و این بازیِ یک نفر دیگر است.
کلید حل این معما، مادره بود. همه‌چیز به او برمی‌گشت. دلیل حماقت‌ها و جلف‌بازی‌های دختره، به سبکسری و بی‌توجهی مادرش برمی‌گشت. به عقده‌های فروخورده‌ی او که جوانی نکرده و دلش عاشقی می‌خواهد. هرچه هم که ما می‌گفتیم، فایده نداشت: مادرش پشت‌اش بود و تشویق‌اش می‌کرد به این حماقت.
متوجه شدم که «عشق» دیگر برایم هیچ معنایی ندارد. یعنی کلمه‌ای انتزاعی است که به هیچ مفهوم واقعی‌ای پیوند نخورده. مثلاً شما می‌گویی قندان و وجود قندان روی میز کار، شاهد این کلمه است. اما وقتی می‌گویی «عشق»، من هیچ گواه فیزیکی و واقعی برای این کلمه پیدا نمی‌کنم. عشق، معنایش را برای من از دست داده. دیگر درک‌اش نمی‌کنم و حتی از عاشق‌ها عـ.نم می‌گیرد.
در دهه سوم زندگی‌ام خیلی چیزهای جدید یاد گرفته‌ام  که در تقابل با چیزهایی است که در دهه دوم زندگی فکر می‌کردم فهمیده‌ام. یکی از آن چیزها این است که «عشق»، وجود ندارد. تمام‌اش تظاهرات جنـ.سی و هورمونی و عقده‌های فروخورده‌ی روانی زندگی ماست که در یک سنی مثل جوش‌های غرور جوانی ناگهان از زیر پوست‌مان بیرون می‌زند و می‌ترکد و التیام می‌یابد.
هیچ تقدسی در کار نیست.
هیچ درک مشترکی.
هیچ همدردی‌ای.
خودمان هستیم و برّ برهوت بی آب و علف زندگی که دزدیدن بطری آب یک نفر دیگر و دریدن گلوی‌اش، شاید چند روزی بیشتر زنده نگه‌مان دارد.

دوشنبه، دی ۲۱، ۱۳۹۴

406: شوهرها باید دو شیفت کار کنند

فهمیده‌ام علت افسردگی روزافزون‌ام، این است که شوهرم هر روز تقریباً همزمان خودم از سر کار برمی‌گردد. 
بگذارید اینطوری توضیح بدهم:
دیشب به خاطر کارهایش که مانده بود و تلنبار شده بود، تا ساعت ٩ ماند. من اولش خواستم از فرصت استفاده کنم و بخوابم. بعدش هی به چیزهای مختلف فکر کردم و سوژه برای وبلاگ‌نویسی پیدا کردم و به سرم زد بروم یک چیزی در وبلاگ‌ام بگذارم. بعد یاد قضیه روشن کردن مودم و بالا آمدن کامپیوتر هندلی و وصل شدن فیلـ.ترشکن و این کوفت و زهرمارها افتادم و بی‌خیال شدم. بعد به سرم زد آشپزی کنم، که البته غذا توی یخچال داشتیم و به این نتیجه رسیدم که می‌ماند و خراب می‌شود. بعد نشستم یکی از فیلم‌های روی فلش مموری‌ام را دیدم. بعد به «میم» زنگ زدم و برایش تعریف کردم که یکی از کانال‌ها دارد یک پرستار بچه‌ی کمکی را نشان می‌دهد که کارش آموزش و کمک به مادرانی است که «کم آورده‌اند». از قضا مادر این برنامه، دقیقاً ویژگی‌های میم را داشت و مشکلات مشابهی هم داشتند و بچه هم دقیقاً مثل خواهرزاده‌ام، سرتق و لجباز و شلخته شده بود و خانه هم همانقدر کثیف و به هم ریخته بود و مادر هم فقط جیغ می‌زد (تنها کاری که تازگی از دست میم برمی‌آید).
متوجه شدم که ناخودآگاه بدون پاسخگویی به کسی و نیاز به فکر کردن، توجه کردن، حرف‌زدن، سیر کردن یا هر نوع رابطه‌ای با یک بدن دوم در خانه، برای خودم آزادم که هر کاری بکنم. و این «هر کاری» شامل خیلی چیزها می‌شود. کارهای عقب‌مانده. تماس با خواهرم و «راحت حرف زدن» (بی‌سانـ.سور). نوشتن و خواندن و رسیدن به خودم. و تمام این‌ها در مجموع، کارهایی هستند که خوشحال و راضی‌ام می‌کنند و کمی از بار استرس و نارضایتی از خود و فشاری که بر ذهن‌ام هست برمی‌دارند.
دینگ دنگ! من نیاز به کمی تنهایی داشتم و نمی‌دانستم.
مثل شنبه که وقت دکتر داشتم و قرار بود با مرخصی ساعتی کارم راه بیفتد که طول کشید و زنگ زدم سر کار و گفتم که نمی‌آیم و ناخودآگاه بقیه روزم خالی ماند. دیدم باران یکریزی می‌بارد و توی خانه دلم می‌گیرد. اصلا ًنمی‌توانستم بروم بنشینم توی خانه. با اینکه از چتر دست گرفتن و زیاد لباس پوشیدن و خیس شدن، خیلی بدم می‌آید و از روزهای بارانی دل خوشی ندارم، باز هم بین بد و بدتر، گزینه‌ی بد (ول گشتن و خرید کردن در خیابان) را انتخاب کردم. بعد متوجه شدم که چقدر دارد بهم خوش می‌گذرد:
هر چقدر دلم می‌خواست خرید می‌کردم. (بدون غرغر شوهر)
هر چقدر دلم می‌خواست برای انتخاب کردن وقت می‌گذاشتم. (بدون غرغر شوهر)
هر چقدر دلم می‌خواست جلوی ویترین‌ها می‌ایستادم و به لباس‌ها و آت و آشغال‌ها خیره می‌شدم. (بدون غرغر شوهر)
هر چقدر دلم می‌خواست برای پیدا کردن جنس مورد نظرم سماجت می‌کردم و بالا و پایین می‌رفتم. (بدون غرغر شوهر)
هر چقدر دلم می‌خواست جلوی پلاستیک و ابزار فروشی‌ها می‌ایستادم و با خیره شدن به چیزها (انگار که می‌خواهم فکرشان را بخوانم) آخرش جا و موردِ استفاده‌شان را پیدا می‌کردم و می‌خریدم‌شان. (بدون غرغر شوهر)
هر چقدر دلم می‌خواست توی پیاده‌رو چپ و راست می‌رفتم و چندین بار عرض خیابان را رد می‌کردم که مثلاً یک مغازه آن دست خیابان را هم ببینم و باز برمی‌گشتم این طرف و چند قدم جلو می‌رفتم و باز برمی‌گشتم عقب چون یادم می‌افتاد که فلان مغازه یک چیزی داشت که باید بیشتر بهش توجه می‌کردم. (بدون غرغر شوهر)
کسی گرسنه‌اش نبود. خودم بودم که گرسنه بودم و می‌توانستم با خودم کنار بیایم. می‌دانستم گرسنگی بهانه‌ای برای ممانعت از خرید و غر زدن و به زور سوار ماشین کردن من و خانه بردن‌ام نیست. هیچ‌کس کنار گوش‌ام نق نمی‌زد و بازویم را نمی‌کشید و بین من و ویترین‌ها قرار نمی‌گرفت که مسیر نگاه‌ام را سد کند. خودم بودم که تصمیم می‌گرفتم کی برگردم و کی کافی است.
خرید روز شنبه (اگرچه چیز خیلی زیادی هم نخریدم) ولی کارساز و عاقلانه و درست و منطقی بود. چون که یک مداد چشم و یک مداد ابرو می‌خواستم که نرمی و سختی و چربی و خشکی و رنگ و قیمت مورد خواست مرا داشته باشند که عاقبت پیدایشان کردم (در سه بار خرید قبل از آن که شوهرم حضور داشت، نگذاشت که درست بگردم و تمرکز کنم و مدادهایی را که می‌خواستم پیدا کنم). یک آبپاش و چنگک برای سرخ‌کن و سوزن و نخ و چند شیشه متوسط برای ادویه هم می‌خواستم که شوهرم نمی‌گذاشت بخرم. چرا؟ چون گران بودند؟ چون لازم نداشتم؟ چه می‌دانم مردها چه فکر می‌کنند. از نظر آن‌ها همه‌ی اجناس یا گران هستند، یا احتیاجی بهشان نیست و یا می‌شود چند ماه دیگر هم برای خریدن‌شان صبر کرد. هیچوقت نمی‌توانی به یک مرد بفهمانی که «چیزی را که احتیاج داری، عاقبت خواهی خرید، چه حالا و چه چند ماه دیگر. فقط این وسط بارها و بارها از فقدان آن چیز اعصاب‌ات به هم می‌ریزد و بهش غر خواهی زد. دیر و زود  دارد، اما سوخت و سوز نه.»
متوجه شدم که چقدر به تنها خرید کردن و تنها در خانه برای خود بودن و حتی شاید تنها به تفریح و مسافرت رفتن احتیاج دارم. شاید چیزی که بین من و خواسته‌هایم قرار گرفته، حضور دائمی دیگران در کنارم است. صبح تا عصر، رئیس‌ام و همکاران‌ام. عصر تا شب، همسرم.
به نظرم هر آدم زنده، به دو ساعت تنهایی در شبانه‌روز احتیاج دارد. که افکارش را منظم کند. به خودش بپردازد. روی خواسته‌هایش تمرکز کند. روش درست انجام کارها را کشف کند. و خوب بله، بعدش می‌تواند همسرش یا فرزندش یا هرکس دیگر بیاید توی بغل‌اش بتپد و لیلی‌لیلی و گیلی‌گیلی شوند.
آدم باید هر زمانی و هر جایی از زندگی، تغییراتی در روش و برنامه روزانه‌اش بدهد و ببیند آیا اینطور بهتر نیست؟ آیا بیشتر خوش‌اش نمی‌آید؟ مثل آنطوری که آدم‌ها توی صندلی، چند دقیقه یک‌بار کیون‌شان را جابجا می‌کنند و از سِر شدن و خواب رفتن‌اش جلوگیری می‌کنند.

بله. اینطوری است.

دوشنبه، دی ۱۴، ۱۳۹۴

405: سپیدی ناگزیر چشم‌ها

یک چیزی درون من در مقابل پوچی «مقاومت» می‌کند. نه در جهت «معنا دادن»، بلکه در جهت «دوری» از آن و نگاه کردن به سمت دیگر. حتی نه به معنای «انکار» آن. می‌دانم درون چیزها، درون رفتار آدم‌ها، درون زندگی، پر شده از پوچی. مالامال... سرریز... اما دارم سعی می‌کنم از آن احتراز کنم.

مثلاً اینطوری که الأن که مامان‌ام زنگ زده و مثل همیشه بهم یادآوری می‌کند که به زن‌برادرم (و نه برادرم) زنگ بزنم و حال بچه‌اش را که الساعه سرماخوردگی شدید دارد و ریه‌اش چرک کرده و پنج شب است که تب دارد و توی بیمارستان بستری شده و من نمی‌دانسته‌ام، زنگ بزنم و محض «خودشیرینی» و به رُخ کشیدن «انجام وظیفه»ام، حال بچه را بپرسم... دارم مقاومت می‌کنم و گوشی را برداشته‌ام و الکی سرم را به بازی نصب شده روی آن مشغول کرده‌ام. معلوم نیست کِی بتوانم این دیوار را بشکنم و زنگ بزنم به آن زنک و حال بچه را بپرسم.

مثلاً اینطوری که در مهمانی نهار روز عید ولادت پیامبر در خانه‌ی مادربزرگ که همه سعی دارند جلوی خاله‌ی آمریکایی (اسم خواهر مادربزرگم که سی سال است توی آمریکا زندگی می‌کند را این گذاشته‌اند که با خاله‌های دیگرم قاطی نشود) ژانگولر بزنند و خودشیرینی کنند و برقصند و شاباش بگیرند، من خودم را کنار می‌کشم و برعکس همه، سرم را توی گوشی‌ام می‌کنم و سرم را به یک جور بازیِ جور کردن خانه‌ها کنار هم گرم می‌کنم و تابلو می‌شوم (نمی‌دانم به اینجور بازی‌ها که برپایه جور کردن یک ست سه تایی کنار هم و ترکیدن‌شان و جانشین شدن‌شان با مهره‌های جدید است چه می‌گویند). آیا این حرکت من یک اعتراض است؟ اعتراض به چی؟ چرا اعتراض، و چرا همراهی نه ؟ نمی‌دانم. من اینطوری‌ام. 

اولش بدون اینکه بخواهم نزدیک خاله آمریکایی می‌نشینم. یعنی در واقع جای دیگری پیدا نمی‌کنم. شاید هم خالی بودن یک جا نزدیک او، به معنی این است که همه از دست‌اش فراری‌اند و ترجیح می‌دهند نزدیک‌اش نباشند که بهشان گیر بدهد. خیلی زود علت‌اش را متوجه می‌شوم. خرج نهار را خاله آمریکایی از کیسه مبارک داده و خودش هم یکهو بدون خبر ظاهر شده و به هیچ‌کس نگفته که می‌آید که برایش چیزی نیاورند و این مهمانی در واقع یک جور سفره‌ی مناسبتی و مولودی است و با یکی از خاله‌ها که از همه بیشتر خودشیرین و زبان‌باز است قرار داشته‌اند که مولودی بخوانند و تمام اعمال و ادعیه و اشعار مرسوم در اینجوری مولودی‌ها را اجرا کنند. موقعی متوجه وخامت اوضاع می‌شوم که دیگر درون زنجیره‌ی مناسک گیر افتاده‌ام و راه خروجی نیست. 

دعای توسل: بگرد به این سمت و ترجیع بند را تکرار کن: يا وَجيهاً عِنْدَ اللّهِ اِشْفَعْ لَنا عِنْدَ اللّهِ. بگرد به آن سمت و تکرار کن. حالا این طرف. حالا آن طرف... کسی حق اعتراض ندارد. میهمانی صمیمی خانه‌ی مامان‌بزرگ، شده سفره‌ی مولودی خانم جلسه‌ای آمریکایی. هیچ‌کس نطق نمی‌کشد، چون که خاله پولدار است و دست به جیب و همیشه برای همه سوغاتی می‌آورد و اگر جلویش خوش‌رقصی کنی، بر سرت اشرفی می‌ریزد. 

وسط دعا که گشته‌اند نمی‌دانم به کدام سمت، برمی‌گردم و به بقیه نگاه می‌کنم. چند نفر دارند زیرزیرکی پوزخند می‌زنند و به نگاه من پاسخ می‌دهند، که یعنی ما هم ناراضی هستیم ولی چاره‌ای نیست. به زن برادرم نگاه می‌کنم و می‌بینم بچه به بغل دارد لب‌هایش را الکی تکان می‌دهد و ژست آدم متوسل را به خودش گرفته، در حالی که می‌دانم دکمه‌ی Recاش همیشه توی خانواده‌ی شوهر پایین است و همه‌چیز را ضبط می‌کند که بعداً توی دعواهایش با برادرم یا مثلاً توی وراجی‌های صبح تا شب‌اش با خواهرانش، دست بگیرد. موجود جالبی است. با آنهمه تنفر از ما، می‌تواند بیاید اینطور بنشیند سر مبل و توی چشم ما نگاه کند و فاز همراهی بگیرد و توی دلش چیز دیگری بگذرد. اگر او می‌تواند، چرا من نتوانم؟ چرا من ساز مخالف بزنم و همه را علیه خودم بشورانم؟ چرا ادای روشنفکرها را در بیاورم، آنهم میان این آدم‌هایی که خودم خبر دارم بیشتر‌شان هشت سال پیش و چهار سال بعدش، به «ا.ن» رأی دادند و هنوز هم توی مهمانی‌ها سخنرانی‌های پرشور و سفت و سخت در حمایت ازش می‌کنند؟ چرا من همیشه گاو پیشانی سفید باشم؟ 

من هم بنا می‌کنم لب‌هایم را تکان دادن. چه ضرری دارد؟ چند دقیقه بیشتر که نیست. هست؟ ادا در می‌آورم. مثل همه. بگذار همرنگی کنم و میان بقیه محو و ناپیدا باشم.

اما بعدتر وقتی با اشاره و صدای نجوا گونه حال دختر خاله‌ی ساکن همدان‌ام را که تازه عروس شده می‌پرسم و دلیل اینقدر لاغر شدن‌اش را می‌پرسم... خاله آمریکایی تشر می‌زند به هر دوی‌مان و به دست‌اش به عنوان متهم بهمان اشاره می‌کند که چرا وسط مراسم حرف می‌زنیم؟... و بعدتر که دختر دایی مامان تلفن‌اش زنگ می‌خورد و انگار برادر کوچک‌ترش که نگران‌‌اش هستند خبر می‌دهد که خانه است و دخترک به مادرش اطلاع می‌دهد، باز خاله آمریکایی رو ترش می‌کند و لب ورمی‌چیند و بلند بلند غر می‌زند و دخترک را خطاب قرار می‌دهد که چرا با گوشی‌اش حرف می‌زند و مگر «حاجت» نمی‌خواهد؟... دیگر قاطی می‌کنم. نمی‌شود. نمی‌گذارند. توهین‌هایشان دیگر دارد از حد می‌گذرد. مگر اینجا کلاس درس ابتدایی هست و خاله آمریکایی معلم ماست که به خودش حق می‌دهد انگشت اتهام به سمت حضار بگیرد و بلند بلند بهشان اعتراض کند و محکوم‌شان کند و آبرویشان را سر چوب کند؟ 

کم‌کم با مزه‌پرانی و شوخی و متلک و هره‌کره، مجلس را دست می‌گیریم و قضیه از دست خاله آمریکایی خارج می‌شود و بغ‌اش می‌رود توی هم. قیافه‌اش طوری است که انگار که دارد توی دلش می‌گوید: پول‌اش را من دادم! مال خودم است!... و پاهایش را زمین می‌کوبد.

بعد سریع سفره را پهن می‌کنند و خاله صلواتی (خاله‌ی خودشیرین‌ام) باز ریسه‌ی صلوات‌هایش را دست می‌گیرد و حالا نباف و کی بباف. از دست او هم با شوخی و لودگی در می‌رویم و بعد از نهار در زاویه‌ی اتاق اِل شکل، جایی که نتواند مرا ببیند می‌‌نشینم و سرم را توی گوشی می‌کنم. 

بقیه‌ی قضیه تقریباً مثل یک جور «گـ.ه نخور» به خاله آمریکایی و خاله صلواتی است. یعنی همه جوری وسط می‌ریزند و بزن و برقص راه می‌اندازند که این دو تا دیگر نمی‌توانند فضا را روحانی و قدسی کنند و ریـ.ده می‌شود توی برنامه‌هایشان. 

و رقص! متوجه می‌شوم که شور عجیبی در رگ‌های همه دمیده شده و جوری سر و ته را تکان می‌دهند انگار شب عروسی بابای‌شان است! بله! به خاطر خاله آمریکایی است که دست به جیب و شاباش بده است. حتی پسر دایی‌ام زرنگی می‌کند و به طور کاملاً ابتکاری می‌پرد از سر کوچه یک کیک حاضری می‌خرد و می‌گوید که امروز تولدش است و با کیک همینطوری دور اتاق می‌رقصد. آنوقت این پسر دائی کوچولوی بنده که عشقِ روز تولدش را دارد، یک نره‌خر سبیل گنده‌ی یک متر و هشتادی است که به تازگی یک سبیل مسخره‌ی دون ژوانی (پوارویی) هم گذاشته و گوشه‌هایش را به بالا تاب داده و هر کس می‌بیند توی دلش می‌گوید: عه! چه ....ـیری!

حکایت تولد هم که معلوم است چرا یکهو علم شده: به خاطر خاله آمریکایی و کادوی تولد! 

اصلاً این خاله آمریکایی عین یک تکه شیرینی (شما بخوانید گـ.ه) شده که مگس‌ها دورش جمع شده‌اند. تازه اصرار دارند که هر که را هم در حاشیه است (مثل من)، وسط بکشند و برقصانند. انگار که: ما اصلاً ضایع نیستیم و این کاملاً عادی است و همه دارند همین گـ.هی را که ما می‌خوریم، می‌خورند.

تمام این‌ها آن لحظه به خودآگاه من نمی‌آید. بلکه کاملاً ناخودآگاه از «یک چیزی» رَم می‌کنم و خودم را کنار می‌کشم. یک چیزی که بعدها که با خودآگاه‌ام تحلیل‌اش می‌کنم، درمی‌یابم که خودِ خودِ گـ.ه است. خالص‌ترین گـ.ه. و من، مثل کسی که خواب باشد و کسی یک تکه گـ.ه را جلوی بینی‌اش بگیرد، با سلول‌های مغزم، بدی و پلیدی و تحمل‌ناپذیر بودن این چیز را حس می‌کنم و روی در هم می‌کشم و تمام صحنه‌های بد و پلشت، قاطی خواب‌هایم می‌شود. اما باید طول بکشد که از خواب بیدار بشوم و با چشم باز آن چیز را ببینم و علت ناراحتی‌ام را بفهمم.

رفتار این جماعت حال‌ام را به هم می‌زند. من سعی می‌کنم... من دارم با منتهای توان‌ام سعی می‌کنم که بفهمم... که همسرایی کنم... که همرنگی کنم... که چادر سیاه بر سر بکشم و صورتم را با ذغال سیاه کنم و در تاریکی گم بشوم اما...

سپیدی چشم‌هایم را که توی تاریکی مثل دو تا فانوس می‌درخشند، چکار کنم ؟

دوشنبه، دی ۰۷، ۱۳۹۴

404: ترشیدگی

هشدار: اگر به کلمه‌ی «ترشیده» حساسیت دارید، این متن را نخوانید.
اول بگویم که از یک چیزهایی عصبانی هستم (طبق معمول). و اگر من عصبانی نباشم، مگر می‌آیم اینجا چیز بنویسم که شما سرگرم بشوید؟
مثلاً اینکه مسئول آی تی اداره نمی‌گذارد فیلم دانلود کنم. و تازه سرعت اینترنت هم خود به خود خیلی کم شده و فیلمی را که پنج دقیقه‌ای دانلود می‌کردم، حالا باید 20 دقیقه‌ای دانلود کنم. من فیلم حسابی می‌خواهم. یک عالمه فیلم 2015 هست که ندیده‌ام. کلی از فیلم‌هایم هم دوبله و زیرنویس‌شان آمده و باید سر فرصت بگردم برایشان پیدا کنم و جور کنم. همین دیشب یکی دو ساعت داشتم با فیلم‌هایم سر و کله می‌زدم و متوجه شدم که همه‌شان چپرچلاق هستند. یعنی خوب‌هایش را دیده‌ام، مشکل‌دارهایش و زیرنویس خراب‌هایش و بی‌زیرنویس‌هایش و قدیمی‌هایش (بین 1930 تا 1990) مانده‌اند. البته بعضی فیلم‌های قدیمی هم خوب هستند و آدم حتماً باید سینمای کلاسیک را دوره کرده باشد و فیلم‌هایی هست که حتماً باید دیده باشید تا متوجه شوید که فیلم‌‌ها و اصولاً سینمای امروز، فقط تقلیدهایی از دوران طلایی سینما و بازیگران بزرگ هستند. اما روی هم رفته، رفتار آدم‌ها و داستان‌های غلو‌ شده و نکات مورد توجه کارگردان و نویسنده و اصولاً جزئیات کوچک داستان و بازی‌ها، می‌رود روی مخم.
مثل آن بار که یک سری جدول قدیمی را در حراج دکه‌ی روزنامه فروشی خریده بودم که متعلق به سه نسل (دهه هفتاد به اینطرف) بودند و قدیمی‌هایش یک عالمه طراحی‌های عجیب و غریب و شوخی‌های لوس و چیستان‌های بچگانه داشتند و از خوانندگان توقع اطلاعات بسیار فراگیر و همه‌جانبه داشتند و اصولاً راهنما یا ایندکس هم نمی‌دادند که اگر توی گل ماندی یک غلطی بکنی و آخرش جدول را حل کنی. اصلاً قصدشان این بود که تو جدول را حل نکنی. اصلاً یک نسل مچ‌گیر و بیکار و میخی بودند که توی همه‌چیز کلید می‌کردند و عـ.ن‌اش را در می‌آوردند. همه، ایده‌آل. همه، آخرش. همه تنگ. پدر جان! آدم آمده یک جدولی حل کند و برود. لااقل مثل بازی‌های کامپیوتری امروز، یک امکانی بگذار که تا هر مرحله‌ای جلو آمده‌ای را ثبت کند، که اگر باختی از همان‌جا ادامه بدهی. هی ری‌استارت نشوی و بروی از اول. چه فایده دارد که یک دفترچه جدول نیمه‌کاره داشته باشی؟ لذت معما، به حل کردن‌اش است. حتی اگر توهم باشد.
بعد، قضیه‌ی رئیس‌ام است که دیگر خیلی دارد روی اعصاب‌ام پیاده‌روی می‌کند. یک زنیکه‌ی عوضی ترشیده‌ی عقده‌ای بی‌معرفت هست که هرچه برایش کار کنی، باز بهت گیر می‌دهد و هرچه کارش را راه بندازی، باز ناراضی است. الأن دو سال است که دارم باهاش کار می‌کنم. قبل از من یک عـ.نی عین خودش برایش کار می‌کرد. یک زن 45 ساله‌ی چادری مجرد یک چشمی پاچه‌خوار که خودش را وقف کارش کرده بود و برای ارتقاء شغلی، همه‌ی مدیران را دستمال می‌کرد. اصلاً حالا خودمانیم، این محیط‌های کاری، فقط به درد زن‌های مجرد می‌خورد. چون همه‌ی زندگی‌شان را در کارشان خلاصه کرده‌اند و هرچه سن‌شان بالاتر می‌رود و جذابیت جـ.نسی‌شان کمتر می‌شود، بیشتر خودشان را در کار غرق می‌کنند. این چیزی نیست که من بگویم، چیزی است که همه می‌دانند. به خودشان هم بگویی، می‌گویند همه نالایق و گشاد و کار نکن و دودره باز هستند و فقط ما شایسته و باهوش و خلاق هستیم. ولی کافی است شما با یکی از این حضرات کار کنید یا خدای نکرده، کارمند زیردست این‌ها باشید، ببینید با شما چکار می‌کنند.
تازه من فکر می‌کردم، این زنک فقط با من به خاطر اینکه زن هستم اینطور می‌کند، و داشتم برای یکی از همکاران آقا درددل می‌کردم، که دیدم او دلش از من پرتر است و عین چیزی که گفت این بود: ولش کن. عقده‌‌ایه. با مردا لجه چون باهاش ازدواج نکردن. با زنا هم لجه، چون ازدواج کردن!
حالا من نمی‌گویم که اینطور است. دست کم خودآگاه نیست. ولی باور کنید به طور ناخودآگاه رفتار پیر دخترها در محیط کار و دانشگاه و حتی جمع خانواده، غیرقابل تحمل است(اگر دوست دارید مرا به خاطر این حرف‌ها بلاک کنید و نخوانید، اما من از حرف‌ام برنمی‌گردم، چون تجربه‌ام است و دروغ هم نیست. حرف حق، همیشه تلخ است، اما قابل انکار نیست.). یک دختر ترشیده می‌تواند هنرمندی توانا، صنعتگری زبردست، دکتری متخصص، یا هر چیز خوب دیگری که در تصور می‌گنجد باشد، اما رفتار فردی‌اش از نزدیک، افتضاح است، که البته آن هم دلایل اجتماعی، روانی و منطقی خودش را دارد. فشارهایی که یک زن در چنین شرایطی باید از خانواده و اجتماع تحمل کند، فراتر از حد تحمل هر مردی است و این چیزهاست که آدم را در نهایت دیوانه می‌کند و تعادل روانی‌اش را به هم می‌زند.
حالا خلاصه من اخیراً متوجه شده‌ام که هرچه برای این خانم رئیس، جان می‌کنم و هرجور برایش مایه می‌گذارم و کارش را راه می‌اندازم و هرچه هم که برایش خوب هستم، این دنبال بی‌ارزش جلوه دادن کارهای من و تحقیر و سختگیری و دو دوزه بازی است. اضافه‌کاری مرا از همه کمتر رد می‌‌کند. هیچ‌کجا پشت من در نمی‌آید و از من حمایت نمی‌کند (از هیچ‌کدام کارمندان‌اش حمایت نمی‌کند. برای همه بی‌معرفت است.) هیچ‌کجا ذره‌ای به من حال نمی‌دهد. اگر یک بار و یک ذره از کارش انجام نشده بماند، عین پلنگ بالای سر من ظاهر می‌شود و پاره‌ام می‌کند و بنای هوچی‌گری را می‌گذارد و توبیخ‌ام می‌کند. هرکس هر کاری بفرستد، این روی‌اش را زمین نمی‌اندازد. محال است که بهش بگوید نه. از من مایه می‌گذارد و همه‌ی کارهای حتی بی‌ربط دیگران را قبول می‌کند. بعد هم ارجاع می‌دهد به من. در روز کارمند، به جای من (که در رتبه‌ی بعد از او قرار دارم و حتی وقتی نیست همه به من مراجعه می‌کنند و مرا به جای او می‌شناسند)، پیک موتوری‌اش را به عنوان کارمند نمونه معرفی‌ کرد! «پیک موتوری»! یعنی متخصص‌تر و مهم‌تر و نمونه‌تر از یک پیک موتوری، در یک واحد اداری پیدا نمی‌شده؟
قبلاً هم سال ٨٨ تجربه‌ی کار کردن زیر دست یک پیردختر را داشتم. اینقدر اذیت‌ام کرد و به پر و پای‌ام پیچید و زیرآبم را زد که ظرف ٦ ماه اخراج شدم.
دیگر خسته شده‌ام. نمی‌خواهم استاد دانشگاه‌ام و رئیس‌ام یک زن باشند. نمی‌دانم چرا اکثر زن‌ها، وقتی در پست‌های بالا قرار می‌گیرند، اینقدر عقده‌ای بازی در می‌آورند و نسبت به زیردستان‌شان سختگیر و ریزبین و گیر و کلید هستند. انگار مسئول حلال کردن هر لقمه نانی هستند که از گلوی زیردستان‌شان پایین می‌رود.
یکی نیست بگوید: شل کن خانم جان! تو قرار نیست مدیر نمونه‌ی کشوری شوی. پُر پُرش، بابت این دهانی که از کارمندان زیردستت سرویس می‌کنی، رؤسای بالادست‌ات ازت راضی می‌شوند و همه‌اش نانِ‌ قَرضی است.
نمی‌دانم چطور است که جلوی رؤسا و همکاران همطرازت نیش‌ات تا بناگوش باز است و صدای هره و کره‌ات تا ته راهرو می‌رود و تا چشم‌ات به ما می‌افتد، قیافه مادر فولاد زره را می‌گیری، انگار که ارث پدرت را از آدم می‌خواهی؟
اینها هست... و چیزهای دیگر...
مثل غذای افتضاح اداره که پدر معده‌ام را درآورده و به ورم معده مبتلا شده‌ام.
مثل اوضاع خانه... صاحبخانه‌ی آپارتمان روبرویی که خانه را به سه تا جوان لات مجرد اجاره داده... مدیریت زوری ساختمان و پول‌های شارژ و قسط های فاضلابی که نمی‌دهند... ساختمان بی‌در و پیکر و کثیفی که کلاً شش واحد دارد که دو واحدش معتادند و زن‌هایشان ول کرده‌اند و رفته‌اند و خودشان هم یا نیستند یا اگر باشند، در را باز نمی‌کنند و پاسخگو نیستند. یک واحد خالی افتاده و تازه عروس‌اش آنطور که شنیده‌ام خودکشی کرده. یک واحد پیرزنی از کار افتاده و سکته‌ای با پسر مجردش زندگی می‌کند که او هم هیچ رقمه در قبال هیچ چیز پاسخگو نیست. یک واحد هم که تازگی سه جوان مجرد آمده‌اند که آن‌ها هم در بند هیچ‌چیز نیستند و هر شب دختر می‌آورند و می‌برند و ساعتی ده بار در ساختمان و پارکینگ و آپارتمان را به هم می‌زنند...
این ساختمان، دیگر جای زندگی نیست...
مثل این شهر...
مثل این کشور...
اما گیر افتاده‌ام. می‌بینید که.