پنجشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۹۲

311: حريم شخصي‌تان را كمي تنگ‌تر كنيد. ثواب دارد.

دنياي بعضي از آدم‌ها خيلي كوچك است. دنياي بعضي ديگر خيلي بزرگ. البته من در اينجا به يك معناي خاص از «دنياي آدم‌ها» اشاره مي‌كنم و آن «حريم شخصي» يعني جائي‌است كه هر شخصي آن را مطلقاً متعلق به خودش مي‌داند و با گذاشتن مرزهاي مرئي و نامرئي از ديگران جدايش مي‌كند.
حريم شخصي من، وبلاگم بود. بعد لو رفت و دوست و آشنا آدرسش را پيدا كردند و گندش در آمد و ديگر تويش راحت نبودم. حالا حريم شخصي‌ام اتاقم است. چند ماه ديگر حريم شخصي‌ام خانه‌ي مشتركم با شوهرم خواهد بود. مرزهاي حريم شخصي مدام در حال تغيير است. و به عبارت ديگر انسان مدام از سوراخي به سوراخ ديگر مي‌خزد تا احساس امنيت و فرديت خود را حفظ كند.
حريم شخصي خانم همسايه‌ي روبرويي، «راهپله» است. اصلاً دو تا بچه‌اش را توي همين راهپله بزرگ كرده است. راهپله و خانه‌ي ما و همسايه‌هاي ديگرجزء اتاق‌هاي ديگر خانه‌اش هستند. همه جاي اين ساختمان راحت است و اجازه‌ي ورود دارد. شما يك خانه را تصور كن كه مربع يا مستطيل يا هر شكل ديگر نباشد. بلكه به شكل يك موجود ده دوازده پا باشد كه هر پايش به يك خانه‌ي ديگر ختم مي‌شود. تصور خانم همسايه روبرويي از «حريم شخصي» يك چنين چيزي است تقريباً. و براي همين است كه در تمام طول روز صداي خودش و بچه‌هايش را از راهپله مي‌شنوي كه يا جلوي در ايستاده است و با يكي لاس مي‌زند يا بچه‌هايش را فرستاده از همسايه بالايي پياز و سيب‌زميني بگيرند و يا خودش يا بچه‌هايش به زور قصد ورود به خانه‌ي ما را دارند و يا دستش را گذاشته روي زنگ خانه‌ي ما كه از مادرم بخواهد با او چاي بخورد و درباره‌ي لباس جديدش نظر بدهد. نمي‌دانم. شايد هم اينجور حريم شخصي را بتوان دايره‌ي روابط اجتماعي دانست. مثلاً اين آدم خيلي اجتماعي است و من يك آدم غير اجتماعي‌ام.
حريم شخصي خانواده‌ي طبقه‌ي پاركينگ، حياط و راهپله و كوچه است (و البته آسمان محله). ساختمان ما پاركينگ ندارد. پاركينگ را تبديل به مغازه كرده‌اند و طبقه‌ي زير پاركينگ كه يك آپارتمان 48 متري است مال پيرزني بود كه مُرد و بچه‌هايش آن را به خانواده‌اي اجاره دادند كه ابتدا قرار بود سه نفر باشند و بعداً ده دوازده نفر شدند. من از همان ابتدا حدس مي‌زدم كه اين‌ها سه خانوار هستند كه دارند توي اين محل بساز بفروشي مي‌كنند و اينجا را براي يكي دو سال اجاره كرده‌اند تا از نزديك بر كار سازنده‌ي ملك نظارت داشته باشند و پول زيادي هم بابت اجاره نداده باشند. حدسم البته درست در آمد. به علاوه‌ي اينكه اين‌ها آدم‌هاي بسيار بي‌كلاس و لات و اراذلي هستند و كسي هم جرأت نمي‌كند بابت تجاوزشان به حريم همسايه‌ها بهشان شكايتي بكند. از همان پارسال كه آمدند به محض گرم شدن هوا يك تخت قهوه‌خانه‌اي گذاشتند توي حياط و صبح تا شب اضافه‌ي جمعيت‌شان را فرستادند توي حياط كه با سر و صدا بروند روي اعصاب همسايه‌ها. بعد هم پسرهايش چند تا قفس كبوتر آوردند و گذاشتند توي حياط و كبوتر بازي را شروع كردند تا جك و جانور و شپش به جان همسايه‌ها بيندازند. مدام هم صداي دعوا و فحش‌كاري‌شان بلند است و كلاً آسايشي به اهل ساختمان نگذاشته‌اند. به اضافه‌ي اينكه هزينه‌ي شارژ ساختمان و نظافت راهپله را نمي‌دهند. هزينه‌ي تعميرات پشت‌بام را نمي‌دهند. قبض‌هاي گاز را هم به نسبت سه نفر (و نه سيزده نفر) پرداخت مي‌كنند. قفل در ورودي ساختمان را هم خراب كرده‌اند از بس با كليدهاي داغان‌شان مدام در رفت و آمد هستند.
حريم شخصي آدم‌هاي معروف و بازيگران و ديكتاتورها به وسعت تمام كشور و گاهاً تمام جهان است. حريم شخصي ناسا، تمام فضا است.
نتيجه‌ي اخلاقي: حريم شخصي چيز  خوبي است. حريم شخصي بايد باشد. حريم شخصي هرچه كوچتر بهتر. لطفاً در جهت منافع خويش، تمام دنيا را ارث پدري و حريم شخصي خود ندانيد و به حريم شخصي ديگران تجا.وز نكنيد.
پ.ن: اين سيستم بلاگر ذاتاً يبس است. جواب كامنت‌ها را از همان صفحه‌ي مديريت نمي‌تواني بدهي. از آنجا منتشرشان مي‌كني، بعد وبلاگ را باز مي‌كني و مي‌روي توي كامنتداني خودت و مثل مهمان جواب‌ها را مي‌دهي. احمقانه است. آن هم با اين سرعت كم اينترنت مخابرات و فيلـ.ترشكن. بنابراين اگر كم‌كاري مي‌بينيد حاصل كندي سيستم است وهيچ ربطي به مرام و معرفت صاحب وبلاگ ندارد.
                                                                                               

پ.ن2: من آخرش نفهميدم شما با كدام بخش كامنت‌گذاري مشكل داريد كه هنوز كامنت‌هاي اينجا را توي وبلاگ قبلي‌ام مي‌گذاريد؟ صفحه‌ي سفيد مي‌آيد و نمي‌شود و سخت است يعني چه؟ من كامنتداني‌ام را مثل خيلي از وبلاگ‌نويسان، رجيستري (ثبت نامي) نكرده‌ام كه حتي شما را مجبور به كامنت گذاشتن با نام كنم. شما حتي ملزم به داشتن پروفايل در گوگل نيستيد. حتي سيستم تشخيص اسپم و تايپ كردن شماره‌اي كه توي عكس مي‌بينيد را هم برداشته‌ام. به سادگي كليك مي‌كنيد توي كادر. مي‌نويسيد. آن زير هم نام و آدرس اينترنتي‌تان را در صورت تمايل و داشتن ادب مي‌نويسيد. بعد منتظر مي‌مانيد تا بخوانم و منتشر كنم. تنها عيبش نداشتن گزينه‌ي «خصوصي» است. همين. ديگر نمي‌دانم چه‌تان است؟

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۹۲

310: آموزش گام به گام پُست مدرنيسم



داريم با «ميم» فيلم ترسناك تماشا مي‌كنيم. ساعت سه صبح. من قبلاً دوبار فيلم را ديده‌ام بهش مي‌گويم:
من از اين پسره خوشم مياد. كم سن و ساله‌ها... ولي نمي‌دونم چرا از پسراي اين تيپي خوشم مياد.
- با اين پك و پوزش؟ موهاش هم كه هميشه جلو چشاشه. نه بابا. مالي نيس.
+ قيافه‌شو نمي‌گم. يه چيزي توي رفتارشه. مرداي اين مدلي هميشه جذبم كردن. (همزمان دارم به عشق‌هاي دوره‌ي نوجواني‌ام فكر مي‌كنم...)
- آخه اين چيش جذابه؟
+ ببين پسراي اخمو كه با دخترا نمي‌لاسن و درون‌گرا و سنگين هستن و سرشون به كار خودشونه رو ميگم. اصلاً اولين ويژگي يه مرد كه مي‌تونه منو فراري بده اينه كه اجتماعي و معركه‌گير و خوش سر و زبون باشه.
مي‌رسد به صحنه‌اي از فيلم كه پسره دارد آب‌دعا به سر و صورت و شانه‌ها و دست و پاي دختره مي‌مالد كه در مقابل ارواح شرور ايمن باشد و اين وسط ناخودآگاه دستش به سمت سينه‌ي دختره و زير لبه‌ي تاپش سر مي‌خورد... دختره كه تم مذهبي دارد و كم سن و سال هم هست خجالت مي‌كشد و خودش را پس مي‌كشد و مي‌پرسد كه حتماً لازم است كه اين آب مقدس به «همه‌جا» ماليده شود؟ پسره دست و پايش را جمع مي‌كند و مي‌گويد نه.
«ميم» متفكر لبخند مي‌زند و مي‌گويد:
حالا مي‌فهمم چرا مي‌گي ازش خوشت مياد. اين خيلي صكسيه!
بعد دوباره در رفتار پسره دقت مي‌كند و مي‌گويد:
آره. خيلي صكسيه.
من حتي نمي‌دانم صكسي چيست و به چه مي‌گويند صكسي. من چشم‌هاي سياه را دوست دارم. مخصوصاً اگر در صورت سپيد و گردي نشسته باشد كه روي پيشاني‌اش طره‌اي از موي صاف سياه افتاده باشد. باقي‌اش برايم مهم نيست. بيني. لب و دهان. هيچ‌چيز. فقط چشم‌ و ابروي مشكي و موي سياه صاف. چشم‌هايي به نجابت چشم‌هاي اسب كه هيچ حسي را نمي‌توان از آن‌ها خواند غير از برق گاه و بيگاه شيطنت‌شان. در مقابل چنين چشم‌هايي من مطلقاً بي‌دفاعم. اما اين دليل هيچ چيزي نمي‌شود. چونكه حالا چند سالي مي‌شود كه من در مقابل اين ضعفم ايمن شده‌ام و كاملاً بر خودم مسلطم. خيال‌تان راحت باشد.
فيلم‌هاي خيلي كمي موفق به ترساندن من شده‌اند و فيلم from within يكي از اين فيلم‌هاست. خيلي خوش ساخت نيست. بازيگران مشهوري ندارد. اما يك چيزي تويش هست كه آدم را مي‌ترساند. يك چيزي كه احتمالاً بايد تجربه‌اش كرده باشيد تا ازش بترسيد:
وقتي كه آن قاتل ترسناك، آن روح شرور، آن نيروي منفي، در واقع به قالب و شكل خودت در مي‌آيد و مقابلت قرار مي‌گيرد. به زبان ديگر: آدم از هيچ موجود ترسناكي به اندازه‌ي خودش نمي‌تواند وحشت كند.
مثل وقت‌هايي كه مست هستي و اختيار زبان و رفتارت را نداري. مثل وقت‌هايي كه يك خاطره‌ي ساده و نزديك را به كل يادت نمي‌آيد و به كاركرد درست مغز و حافظه‌ات شك مي‌كني. وقتي فراموشي مي‌گيري. وقتي از كسي مي‌خواهي حواسش به تو باشد، چون تو كنترل خودت را نداري... وقتي حريف خودت نيستي... وقتي به خودت اعتماد نداري...
به نظرم آمد چشم‌هاي پسره شبيه شهاب حسيني است. اما اين دليل نمي‌شود. دليل چي؟ اينكه رابطه‌اي بين من و شهاب حسيني باشد يا مثلاً به نظرم صكسي بيايد. يا حتي از فيلم‌هايش (منهاي آن‌هايي كه فرهادي كارگردانش بوده) خوشم بيايد. يا حتي از مرد‌هايي كه شكل او باشند خوشم بياد. اصلاً فرض بگيريم كه از مرد‌هاي اين شكلي هم خوشم بيايد. كه چي؟ دليل نمي‌شود.
يا مثلاً فرض بگيرچند بار مچ شوهرم را در حالي كه به باسن خانم‌ها خيره شده بوده، گرفته‌ام. اين دليل مي‌شود؟ دليل اينكه مثلاً رابطه‌اي بين شوهرم و خانم لوپز بوده باشد؟ نخير. اتفاقاً خانم لوپز شوهر خوبي هم داشتند كه من صدايشان را بسيار دوست دارم (و اين هم دليل نمي‌شود) و هميشه معتقد بوده‌ام ايشان از سر خانم لوپز خيلي زياد بودند (و اين هم دليل نمي‌شود). آيا توجه به باسن خانم‌ها الزاماً رابطه‌اي را بين ذهن فرد مذكور و خانم لوپز اثبات مي‌كند؟ آيا به فرض كه شوهرم از هواداران خانم لوپز بوده باشند، اين قضيه الزاماً به باسن ربط پيدا مي‌كند؟ آيا خانم لوپز= باسن؟ اين دليل نمي‌شود. آيا زين پس بنده بايد دو تا آينه‌ي موازي توي خانه كار بگذارم و هي بروم وسطشان بايستم و به باسن خودم نگاه كنم و آه بكشم؟ آيا بايد از خودم نااميد بشوم؟ آيا بايد به فكر تزريق ژل و ورزش و بدنسازي باشم؟ نخير. اين مطلقاً دليل نمي‌شود.
ميز كامپيوترم روبروي پنجره است. بابا زحمت كشيده و طبق معمول چراغ را بالاي سرم خاموش كرده چون «ساعت خاموشي» است. يكهو نفسم مي‌گيرد و پرده را با گيره كنار مي‌زنم.هواي خنك مي‌آيد تو. آخييييييييييييييييش. يك چراغ آن روبرو روشن است. غير از آن، تمام چراغ‌هاي محل خاموشند. اصلاً محله‌ي ما محله‌ي اموات و پير و پاتال‌هاست. هر روز يك جنازه از توي يك خانه بيرون مي‌كشند و لااله الا الله گويان مي‌تپانند توي يك آمبولانس. ساعت نه شب، تمام مغازه‌ها تعطيل مي‌كنند و كوچه‌ها تاريك و سوت و كور مي‌شود طوري كه آدم اگر بيرون باشد احساس ناامني مي‌كند.
آن روبرو روي پشت‌بام همسايه‌ي روبرويي، يك اتاقك هست كه تابستان‌ها چون درش باز است ديده‌ام كه مفروش و مبله است و احتمالاً اتاق پسر يا دختر همسايه است. بعيد مي‌دانم كه يك دختر به اندازه‌ي من خر باشد، پس لابد پسر است. اين موقع شب چكار مي‌كند؟ براي كنكور درس مي‌خواند؟ داستان و شعر مي‌نويسد؟ عاشق است و چت و اس‌ام‌اس بازي مي‌كند؟ از بچه‌هاي گوگل پلاس است؟ آيا از اين فاصله او هم چيزي از من مي‌بيند؟ بعيد مي‌دانم. به فرض كه پرده كنار و من در فاصله‌ي شصت هفتاد سانتي پنجره و نور مانيتور روي صورتم... به فرض كه همه‌ي چراغ‌هاي شهر خاموش و چراغ اين مانيتور روشن... باز هم دليل نمي‌شود.
پسرك مي‌آيد روي پشت‌بام. دست‌ها و بدنش را در نور ضعيف مي‌بينم كه رو به هوا كش و قوس مي‌آيد و خستگي در مي‌كند. باشد. اين‌ها دليل هيچي نمي‌شود.
هيچي دليل هيچي نمي‌شود.
و به اين مي‌گويند پُست‌مدرنيسم. و داستان‌هاي خانم دوراس همين تكنيك را دارند.
 چيزي را به چيزي ربط ندهيد، و به همين سادگي «پست مدرن» باشيد.
                                                                                                        
پ.ن: اه اه. رفتم توي گوگل سرچ كردم ديدم قيافه واقعي پسره به ضايعي همين مهدي سلوكي خودمونه. بعدم چشماش اصلاً سياه نيست: سبزه!

آيا آرمان ما اين بود؟

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۹۲

امامزاده عقیل- جاده امامزاده داوود- فروردین92

الکی زوم نکنید. دوستمونه!



داخل امامزاده


بوته زرشك


با شوهرم روي زيرانداز خوابيده ايم و آسمان را تماشا مي كنيم

نزديك بروي مادرش گاز می گیرد و لگد می زند

پنجشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۹۲

309: داستان ملنگ و مشنگ و قشنگ



هيچوقت نبايد بچه‌هايتان را به اندازه كافي «تحسين» كنيد. آدم‌هاي در كودكي تحسين شده، عقده‌اي نمي‌شوند. حس رقابت با ديگران را از دست مي‌دهند. احساس كمبود نمي‌كنند. حسود نمي‌شوند. براي بالا رفتن (اگر هم انگيزه‌اش را داشته باشند)، پا روي شانه‌هاي ديگران نمي‌گذارند.


كودكان تحسين‌شده، در بزرگسالي تبديل به «ملنگ» و«مشنگ» مي‌شوند.


ملنگ كيست: ملنگ آدمي است كه به كلي از مرحله پرت است و غالباً در مقابل مسائل پيچيده‌ي روزمره، گيج مي‌ماند. ملنگ زيادي فكر مي كند و به هيچ نتيجه‌اي هم نمي‌رسد.


مشنگ كيست: اكثراً خوشحال است. از ضعف‌هاي خود خبر ندارد. خودشيفته است و فكر مي‌كند آدم خاص يا مهمي است كه روزي ديگران او را كشف خواهند كرد.


اما «زرنگ» آدمي است كه در كودكي تحويلش نگرفته‌اند. هفت هشت تا خواهر و برادر داشته و هميشه با مف آويزان و شلوار پاره توي كوچه ول مي‌گشته يا اگر هم وضع مالي‌شان بد نبوده، پدر و مادرِ درست درماني نداشته و بچه‌ي طلاق بوده.


زرنگ وقتي بزرگ مي‌شود و مي‌رود مدرسه و دانشگاه، باز هم تحويلش نمي‌گيرند و آدم حسابش نمي‌كنند. هر چقدر هم خرخواني مي‌كند به جايي نمي‌رسد. چون زرنگ‌ها معمولاً هوش خوبي ندارند، چرا كه اگر داشتند قبلاً به خاطرش تحسين شده بودند. اما زرنگ به هرحال مي‌داند كه توي دانشگاه چه بخواند كه با آن هوش ضعيف از پس‌اش بربيايد و بعداً هم به دردش بخورد (زرنگ‌ها معمولاً حسابداري يا نقشه‌كشي يا رشته‌هاي ساده‌ي ديگر را مي‌خوانند كه با يك فوق ديپلم يا ليسانس به راحتي پول در بياورند. رشته‌هاي كاربردي.)


بعد از دانشگاه (اگر رفته باشد و به محض ديپلم گرفتن توي بازار كار نيفتاده باشد)، تازه زمان شكوفايي زرنگ است. ملنگ و مشنگ كه با هوش سرشارشان رتبه‌هاي نخست كنكور و ارشد را ربوده‌اند و توي مدرسه و دانشگاه كما في‌السابق تحسين شده‌اند، با اين فكر كه بعد از فارغ التحصيلي هم دنيا به كام‌شان است، رشته‌هاي «محض» مي‌خوانند و هي مدرك مي‌گيرند. اما درست زماني كه ملنگ و مشنگ دارند توي دانشگاه خودشان را ارتقاء سيستم مي‌دهند و وقت‌شان را صرف مدرك روي هم گذاشتن مي‌كنند، زرنگ دارد با خر حمالي و خا.يه‌مالي و شاگردي، براي خودش «سابقه‌كار» و «بيمه» درست مي‌كند و« رزومه» مي‌سازد.


عاقبت وقتي ملنگ و مشنگ با مدرك كارشناسي ارشد و دكترا از دانشگاه فارغ‌التحصيل شدند، تازه اول راهي هستند كه زرنگ‌ها خاكش را خورده‌اند و حالا دارند پول پارو مي‌كنند. موقعيت‌هاي شغلي توسط زرنگ‌ها اشغال شده. حقوق و سابقه‌كار و بيمه‌ي خوب دارند. كارمندان رسمي دولتي يا شركت‌هاي بزرگ خصوصي هستند. در دنياي شغل آزاد هم با خر‌حمالي و شاگردي كار را ياد گرفته‌اند و حالا وقت بهره‌برداري‌شان رسيده است.


حالا چطور مي‌شود؟


ملنگ و مشنگ كه غرورشان اجازه نمي‌دهد زير دست يك «كم‌هوش» و «بي‌استعداد» با «مدرك دانشگاهي پايين‌تر از خودشان» كار كنند، مدتي الاف مي‌چرخند و پول در نمي‌آورند و چسي الكي مي‌آيند كه تن به چنين خفتي نمي‌دهند. اما به زودي بي‌پولي بهشان فشار مي‌آورند و در مي‌يابند كه در جامعه، «پول» حرف اول را مي‌زند و «شأن و احترام اجتماعي» زاييده‌ي موقعيت اقتصادي است. براي همين سال‌ها بعد، وقتي زرنگ پايگاه محكم اقتصادي‌اش را پيدا كرده و ديگر زلزله هم تكانش نمي‌دهد، ملنگ و مشنگ تازه سرشان را پايين مي‌اندازند و با خفّت و حقارت، سر پيري مي‌روند يك دوره چند ماهه‌ي حسابداري مي‌گذرانند كه شايد شانس بياورند و كارمند دون‌پايه‌ي شركت آقا يا خانم زرنگ بشوند.


زرنگ‌ها توي محيط كار «زيراب زني» و «چاپلوسي» و «زير كار در روي» و «آدم فروشي» را خيلي بهتر از ملنگ‌ها و مشنگ‌ها بلدند. چرا؟ چون زماني كه آن دو تا داشتند درس مي‌خواندند و وقت‌شان را توي دوره‌هاي هنري وادبي تلف مي‌كردند، اين‌ها توي دنياي كاسبي افتاده‌بودند و داشتند دوره‌هاي تخصصي پول پارو كردن را مي‌گذراندند.


زرنگ‌ها به طور ذاتي «بي همه چيز» و «بي پدر مادر» هستند و فاقد «غرور» و «عزت نفس» و «شرف» و «اصالت» مي‌باشند و به كسي اعم از ملنگ و مشنگ رحم نمي‌كنند و خيلي زود سوار ديگران مي‌شوند و ازشان سوء استفاده مي‌كنند. چرا؟ چون از اولش هم دلشان به حمايت پدر و مادر خوش نبوده است و سر سفره ديگران بزرگ شده‌اند و گُرگ بار آمده‌اند.


نتيجه:


زرنگ‌ها در اثر زرنگي، مالك تمام منابع مالي و انساني و زميني و هوايي مي‌شوند و كنترل جامعه را بدست مي‌گيرند. در حالي كه ملنگ‌ها و مشنگ‌ها هي آه و افسوس مي‌خورند كه چطور شد با آن همه استعداد و هوش و توانايي، به اينجا رسيدند كه لنگ يك قران و دو شاهي هستند.


و اينطوري است كه مدام توي خيابان به پُست آدم‌هاي گيج و منگي مي‌خوريم كه قوز كرده‌اند وسيگار لاي انگشتان‌شان است و نگاه‌شان به جاي دوري خيره مانده و لاينقطع آه مي‌كشند. آدم‌هاي آويزاني كه هشت‌شان گرو نه‌شان است و هميشه بدشانسي عين بختك روي‌شان افتاده و بدبختي عين سگ هار پاچه‌شان را گرفته و ول نمي‌كند. آدم‌هايي كه به‌شان مي‌گويند: لوز‍ر.


اگر به اين آدم‌ها برخورديد، سريعاً راه‌تان را كج كنيد و از كنارشان فرار كنيد. اين‌ها مرضي بدتر از ايدز و هپاتيت دارند.


يك نفر در كودكي اين‌ها را تحسين كرده. متأسفانه.

دوشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۹۲

308: سطرهایی از وقایع پیش از سپیده دم

در ساعت پنج صبح، زنی در تاریکی روی مبل یک نفره ی پذیرایی نشسته است. صورتش را توی دست هایش گرفته است. صدای تیک تاک ساعت می آید. صدای خر و پف مرد از اتاق دیگر.

به چیزهای مختلفی فکر می کند. بعضی چیزها هستند که فقط در تاریک روشن قبل از طلوع خورشید، وقتی همه خوابند، وقتی حتی گنجشک ها خوابند، وقتی حتی گربه ها خوابند، می شود درباره شان فکر کرد.بعضی چیزها هستند که غیر از وقت های مستی و راستی، فقط در تاریک ترین لحظه ی شب، درست کمی مانده به صبح، وقتی هیچ ستاره ای توی آسمان نیست و آهنگ جاروی رفتگر در پس زمینه اجرا می شود، به فکر آدم می رسند.


دلش می خواهد گریه کند. یعنی طبیعتاً و منطقاً اگر زنی در این ساعت صبح، تنهایی در تاریکی تقریباً مطلق اتاق پذیرایی نشسته باشد و با سکوت از خودش پذیرایی کند، برای تکمیل این فضا، چیزی به جز گریه نمی ماند. و همین است که زن دلش می خواهد گریه کند، اما خسته تر از این حرف هاست. مغزش گیج است و یک عالمه فکر در آن واحد توی سرش می گردد.

به اتفاقات شبی که گذشت فکر می کند. به حوادث یک سال و نیم گذشته. به ده سال گذشته. به سی و سه سال گذشته...

دست هایش را از روی صورتش بر می دارد. اتاق کمی روشن تر شده است. حالا ران های برهنه اش را در تاریک روشن تشخیص می دهد.

یک ساعتی می شود که دیگر صدای مرد نمی آید. صدایش که اصرار می کرد او هم برود و بخوابد و بیخیال بشود و بعداً درباره اش حرف خواهند زد. حالا فقط صدای نفس های سنگینش می آید که گاهی به خرخر خفیفی تبدیل می شوند.

زن پا می شود می رود کنار پنجره. دیگر دارد سردش می شود. صدای جیر جیر گنجشک ها بلندشده. تک و توک چراغ های خانه های همسایه روشن شده اند. یعنی اینهمه آدم نمازخوان توی دنیا وجود دارد؟ دو رهگذر در کوچه به سوی بهترین عمل می شتابند. بهترین عمل چیست؟ بهترین چیست؟

صدای الله اکبر می آید...

چیزی درون زن جمع می شود و یکباره فشار می آورد. می خواهد از تمام روزنه های تنش به بیرون فوران کند. پوستش کش می آید. لبش را گاز می گیرد و دندان هایش را به هم فشار می دهد. دهانش ترش می شود. بن دندان هایش، بند بند مفاصلش تیر می کشند. شانه هایش جمع می شوند. بعد...

بغضش می ترکد. اشکها از زیر چانه به روی سینه اش می چکند.

زن با خودش فکر می کند: این منم که دارم با صدای اذان گریه می کنم؟ این خودمم؟

صدای پای مرد روی موزاییک های لق کف اتاق نزدیک می شود. اشک هایش را با گوشه ی پرده پاک می کند.

دست های مرد از پشت دور تنش حلقه می شود...

در ساعت شش صبح...

                                                                               

پ.ن: به عنوان کار ادبی کاملاً کلیشه است؟ حتی به عنوان صحنه ای از یک فیلم، بیش از حد هندی-هالیوودی است؟

اگر عیناً اتفاق افتاده باشد چه؟

پ.ن2: قسمت های گفتنی اش همین ها بودند. باقیش را شاید فقط به «میم» بگویم.

سه‌شنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۹۲

307: از دار دنيا يك خواهر دارم. باقي غريبه.

بروم زنگ بزنم به ميم بگويم زنيكه پاشو بيا دلمان پوسيد. چند روز است رفته مسافرت و ديگر دلم به همان تلفن‌هاي سر صبحي هم كه براي همديگر غرغر مي‌كرديم خوش نيست.

زنگ بزنم بهش بگويم چقدر حق داشتي وقتي منت اين‌ها را به سر نمي‌گرفتي و هر وقت بابا مي‌رساندت خانه‌تان، پول آژانس بهش مي‌دادي. چقدر راست مي‌گفتي وقتي مي‌گفتي آدم گوشت كيون خودش را بخورد و منت قصاب را نكشد.

ميم مي‌فهمد. مي‌داند كه من هم مي‌فهمم. مثل وقتي كه زنگ زد بهم گفت چقدر راست مي‌گفتي وقتي گفتي جهيزيه‌ي گران نمي‌گيرم و زير بار منت عمه و عمو و بابا نمي‌روم كه مثلاً كمك كرده باشند و همان كادوهاي عروسي‌مان را جلوتر بياورند بدهند دست‌مان كه اثاثيه بخريم. هر چه ميم اصرار كرده بود كه يخچال مارك فلان بخرم و كريستال روي سر و كولم بچينم و مبل فلان قيمت بخرم، زير بار نرفته بودم. اولش نمي‌فهميد. باورش نمي‌شد پول باشد و من نخواهم استفاده كنم. بعدتر فهميد چرا. زنگ زد گفت راست مي‌گفتي.

بهش بگويم من ديگر نمي‌توانم اين‌ها را تحمل كنم. بس كه «غذا كوفت‌كن» هستند. بس كه «كثيف‌كاري» مي‌كنند. بس كه «سنگ‌انداز» و «ساز مخالف بزن» و «غير آدميزاد» هستند. شما مي‌فهميد غذا-كوفت-كن چيست؟ ميم مي‌فهمد.

باهاشان سر يك سفره غذا نمي‌خورم. چون كه عادت دارند ته كاسه‌ي ماست را انگشت مي‌كشند و مي‌ليسند. پنيرشان سفت و خشك يا لزج و كشي يا بوگندو است (بخاطر سعي در ارزان‌تر خريدن). ديروز مامان برداشته يك خمير سياهي شبيه اين آلوچه‌ها كه بچه‌ها مي‌خورند ريخته روي سالاد عزيز من. بهش مي‌گويم اين چي بود ديگه؟ ميگه سركه‌ي سير! «سركه‌ي سيب» نه‌ها... سركه‌ي سير. منظورش از سركه‌ي سير دقيقاً ته‌مانده‌ي شيشه‌ي سير ترشي بيست ساله است كه پوست و جنازه‌ي سيرها در آن حل و تجزيه شده‌اند. بعد اين برداشته آن آشغال را صاف كرده و كرده توي ظرف پلاستيكي كه هم ظرفه بو بگيرد و هم يخچال و هم خودش در اثر خوردن اين چيز بوگندوي سياه بوي گند بگيرد.

هيچ چيز خوشمزه‌اي توي اين خانه پيدا نمي‌شود. اين‌ها سلطان و ملكه‌ي «ضدحال» هستند. توي تمام چيزهاي خوب مي‌رينند. چاي هميشه جوشيده و مانده است.غذاها ده وعده داغ شده و مانده‌اند. نان، بيات. سيب زميني‌ها كرمو. پيازها خشك و گنديده و انباري (بخاطر خريد از وانتي‌هاي دوره‌گرد و ارزان‌تر خريدن). تازه من شامپو و خميردندان و سشوار و حتي جعبه‌ي دستمال كاغذي جداگانه براي خودم خريده‌ام و به خميردندان ايراني آشغال و سشوار نيم‌سوز و شامپو سدر صحت كه موها را عين چوب خشك مي‌كند و جعبه‌ي هميشه خالي دستمال كاغذي‌شان كاري ندارم. خط تلفن جدا خريده‌ام و قبض‌اش را خودم پرداخت مي‌كنم. اگر اجاره خانه و پول غذا و قبض آب و برق و گاز هم بدهم، ديگر مي‌توانم ادعا كنم در خانه‌ي پدري خودم مستأجرم.

لباس زير و جوراب و لباس‌هاي ظريف مجلسي‌ و روسري و شال‌هايم را به طور مداوم جلوي دستشويي مي‌شويم. چون كه مامان هنوز بعد عمري بلد نيست با ماشين لباسشويي كار كند و آبش را داغ تنظيم مي‌كند و دورهاي چرخش را زياد مي‌گذارد و پدر لباس‌هايم را در آورده و نخ‌كش و وارفته‌شان مي‌كند.

به طور كلي اگر به دستشويي احتياجي نداشتم از صبح تا شب از اتاقم بيرون نمي‌رفتم كه ريخت نحس اين‌ها را نبينم. بس كه لج‌درآر و كنس و ضدحال هستند. نشد يك چاي درست و حسابي توي اين خانه بخوريم. يا يك وعده غذاي بي‌عيب و نقص. هميشه يك چيزي كم است يا نامرغوب و داغان است.

دست ميم درد نكند كه غذاي مانده را با قابلمه چپه مي‌كند توي سطل آشغال. دستش درد نكند كه ميوه‌ي گنديده را لكه‌گيري نمي‌كند و شوت مي‌كند توي سطل آشغال. ميم معتقد است با اين چس‌خوري‌ها كسي پولدار نمي‌شود. ميم روش خاص خودش را توي زندگي پيش گرفته و از هشت سال پيش كه ازدواج كرده، نه به اين‌ها باج مي‌دهد و نه زير منت‌شان مي‌رود و نه گوشش بدهكار نصايح‌شان است. كار خودش را مي‌كند و هر وقت اينجا مي‌آيد آنقدر از دست اين‌ها حرص مي‌خورد كه آخرش با چشم گريان مي‌رود.

چرا ميم از مسافرت برنمي‌گردد؟ دلم براي تلفن‌هاي صبح‌مان تنگ شده، من از دست اين‌ها و او از دست شوهرش گله مي‌كرديم و دلمان سبك مي‌شد و قطع مي‌كرديم مي‌رفتيم پي باقي زندگي‌مان.

صبحي بابت مجلس جشن تولد يكي از دوستان و باقي ماجراها از ساعت شش حال تهوع داشتم. ديشب ساعت دو رسيديم خانه. تا بخوابيم شد سه. همينطور كابوس ديدم تا ساعت شش. يكهو الكي (يا شايد در اثر معده درد) از خواب پريدم و ديدم حال تهوع دارم. كمي اين پهلو آن پهلو شدم و به سقف نگاه كردم و به شيطان فحش و فضيحت دادم بلكه بهتر بشوم، اما نشدم. پا شدم رفتم توي دستشويي ايستادم و توي آينه خيره شدم به قيافه‌ي داغان آن موقع تاريكه‌ي صبحم. دل و روده‌ام مي‌خواست بيايد توي حلقم، اما نمي‌آمد كه راحت بشوم و بروم كپه‌ي مرگم را بگذارم. نيم ساعتي همان‌جا ايستادم و هي آب خوردم و بالا نياوردم. برگشتم خوابيدم. هي تب كردم. هي لرز كردم. هي پتو انداختم رويم. هي پرتش كردم آنطرف. هي بالشم را زير و رو كردم و سمت خنك‌ترش را زير سرم گذاشتم. يك ساعتي طول كشيد تا با آن حال گند خوابم برد. ساعت هشت مامان پاشد انقلاب كرد و خانه را تركاند كه چي است؟ شب مهمان داريم. بعد هم نوبت بابا شد كه صداي تلويزيون را تا ته زياد كند. خوابم حرام شد.

تا مدتي بعد از بيدار شدن تلوتلو مي‌خوردم و عين اسبي كه به نعل‌بندش نگاه كند، بهشان نگاه مي‌كردم. دلم مي‌خواست گازشان بگيرم. باور كن با هيچ چيز ديگري دلم خنك نمي‌شد. آن سگي كه من شده بودم، فقط با گاز گرفتن دلش خنك مي‌شد.

صبحانه از گلويم پايين نمي‌رفت. آنهم من كه آنقدر صبحانه را دوست دارم. دو لقمه به زور چاي پايين دادم. بابا داشت مي‌رفت بيرون خريد. بهش گفتم براي من هم از داروخانه قرض ضد تهوع «فاموتيدين» بگيرد. بنا كرد نسخه گياهي پيچيدن و چرند گفتن. بي‌حوصله دوباره و چند باره ازش خواستم فقط همان كاري را بكند كه ازش خواسته‌ام. او هم هي لجبازي كرد و اعصابم را خرد كرد و ازم حرف اضافي كشيد. آخرش كه جيغم در آمد تازه گفت: امروز جمعه است. داروخونه تعطيله!... خوب ديوث به جاي بحث الكي از اول همين را مي‌گفتي كه اينقدر ماهيچه‌هاي فك‌مان كار نكند.

از مامان پرسيدم كيسه‌ي قرص‌هاي من كجاست. گفت كه قاطي بقيه‌ي قرص‌ها كرده. گفتم اينجا بود. توي كشو وسطي. گفت كه الأن قرص‌هايي را كه خودش صلاح مي‌داند آنجا گذاشته و قرص ضد تهوع را چون لازم نمي‌دانسته انداخته قاطي باقي قرص‌ها و توي يك كيسه‌ي بزرگ تپانده زير كابينت. حالا شما تصور كن كه بايد تخته‌ي پايه‌ي كابينت را در بياورم و يك كيسه‌ي بزرگ را به زور و ضرب بيرون بكشم و آنهمه قرص را هم بزنم تا فاموتيدين پيدا كنم. آنهم در حالي كه دل و روده‌ام دارد مي‌آيد توي دهنم و هنوز سرگيجه دارم.

اي سگ توي روح‌تان كه اينقدر آدم را آزار مي‌دهيد!

دست آخر مامان هيچ كاري برايم صورت نداد كه هيچ، كارم را هم سخت‌تر كرد. بعد هم جيغ و ويغ سرم راه انداخت كه براي مهماني شب كمكش نمي‌كنم و به درك كه قرص‌هايم گم شده و به جهنم كه حال تهوع دارم و اصلاً بروم گم بشوم كه ريختم را نبيند.

قرص را پيدا كردم و آمدم توي اتاقم با يك ليوان آب خوردم. نگاهم به تلفن افتاد. كاش ميم بود بهش مي‌گفتم كه چقدر حالم از اين خانه و آدم‌هايش به هم مي‌خورد.

توي اين همه بدبختي...

هيچي...

اما كاش لااقل ميم بود. 
                                                                                                     
پ.ن: اين يادداشت مال چند روز پيش است و به اين علت تا حالا نگذاشته بودمش، چون اصلاً خانه نبودم. ميم برگشته بود و رفته بودم خانه‌شان. وقتي هم بروم آنجا تا چند روز برگشت ندارم. شب‌ها تا سه و چهار و پنج صبح بيدار ماندن و حرف زدن و فيلم ديدن. صبح‌ها لنگ ظهر بيدار شدن. صبحانه را يك و نهار را پنج عصر و شام را يك نيمه شب خوردن... اينطوري‌هاست.
وقتي چند روز خانه‌ي ميم باشم، بعدش كلافه از وسواس‌هاي الكي و تنبلي‌ها و كُند كاري‌ها و بي‌برنامگي‌هاي ميم و خسته از بيخوابي‌ها با معده‌اي داغان برمي‌گردم و...
اگر اين وبلاگ نبود، هيچ ديارالبشري نمي‌توانست وادارم كند به محض رسيدن به خانه توي تختم نپرم و كپه‌ام را نگذارم.
وبلاگ‌نويسي، مرض است. درد بي‌درمان است.

شنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۹۲

306: بدبیاری یا هرچیز دیگری که اسمش هست



ده سال پيش هم مثل حالا عادت داشتم با شوهرم قدم بزنم. شوهرم هم (كه آن وقت‌ها فقط يك دوست معمولي بود) مثل حالا عادت داشت مرا مسخره كند و اداي آدم‌هاي همه‌چيزدان را برايم در بياورد.

ده سال پيش يك روز عصر كه از يك كلاس نقاشي در ميدان هفت حوض برمي‌گشتم، همينجوري زد به سرم و چون كه مثل حالا بي‌حوصله و افسرده نبودم و سرم درد مي‌كرد براي وراجي با آدم‌هاي عجيب و غريب، زنگ زدم به شوهرم (دوست معمولي) كه شش ماه از آخرين ديدارمان با هم مي‌گذشت كه: بيا ببينمت! كجا؟ هفت حوض.

اين دوست معمولي را از يكي دو سال قبلش، سر جلسات داستان نويسي فرهنگسرا پيدا كرده بودم. اينطوري كه با آن عينك بي‌قاب و پالتوي خاصي كه او آن وقت‌ها خيلي از فرم خاص يقه‌اش كه يك‌طرفي بسته مي‌شد خوشش آمده بود، تيليك تيليك مي‌كوبيدم مي‌رفتم سر كلاس‌هاي فرهنگسرا پيش «سيد محمود گلابدره‌اي» كه بچه‌ها صدايش مي‌كردند «سيد».

بعد اين «بچه‌ها» كه مي‌گويم چه فرقه‌اي بودند؟ لات و اراذل پايين شهر و بيكارهاي الافي كه مي‌آمدند فرهنگسرا براي كنكور درس بخوانند و چون كه سر ظهري جايي نداشتند تويش وقت تلف كنند مي‌آمدند كلاس داستان‌نويسي به هرهر و كركر و يك مشت بيمار رواني كه اگر قرص‌هايشان را به موقع مي‌خوردند و چند جلسه پيش روانشناس مي‌رفتند ديگر كاملاً از خير كار ادبي و هنري مي‌گذشتند. من هم كه آن روزها سال اول دانشگاه بودم و كله‌ام بوي قرمه‌سبزي مي‌داد كه هرجاي اين تهران خراب‌شده يك جلسه‌ي داستان‌نويسي پيدا كردم، حتماً خودم را بهش برسانم و جا نمانم يك وقت. خلاصه معجوني بوديم براي خودمان.

حالا داستان آن كلاس‌ها بماند، اما خيرش توي اين بود كه من را با «سيد محمود گلابدره‌اي» و شوهرم آشنا كرد. اينكه سيد بعدها چه شد و سر از كجاها در آورد و قاطي كي‌ها بُر خورد، ربطي به آن روزها ندارد. من هم اهميتي به اين قصه‌ها نمي‌دهم. سيد مرد خوبي بود، داستان‌نويس خوبي نه. اما خيلي چيزها ازش ياد گرفتم، و همين برايم كافي است كه به خاطر حماقت‌هاي آخر عمري‌اش ببخشم‌اش.

شوهرم آن روزها خيلي توي مود لاييك‌بازي بود. چپ مي‌رفت راست مي‌آمد گير مي‌داد به كلمات من: اينجا گفتي انشالا... معلومه به خدا اعتقاد داري. اونجا گفتي خواب ديدم فلان... معلومه خرافاتي هستي... من هم كه يك بچه‌ي بيست ساله بودم و خوش داشتم لاييك به نظر برسم، تا جان در بدن داشتم از خودم دفاع مي‌كردم و سعي داشتم به زور خودم را از گناه هر جور اعتقادي تبرئه كنم.

ور مي‌زديم. بحث مي‌كرديم. به ترك ديوار گير مي‌داديم. از همين كارهايي كه الأن بهش مي‌گويم «لاس زدن در جهت دستيابي به جنس مخالف». آن روز هم من يك كاره زنگ زدم بهش و او هم يك كاره پا شد از آنطرف دنيا آمد هفت حوض.

دم عيد بود. مثل حالا. بعد او يك تكه كلامي هم داشت به اين مضمون: «اصولاً انسان‌ها». من هي ور مي‌زدم و ور مي‌زدم و او هي گوش مي‌داد و گوش مي‌داد و آخرش يك حكم كلي برايم صادر مي‌كرد و يك «اصولاً انسان‌ها» هم مي چسباند اولش. ده سال پيش هم مثل حالا بدم مي‌آمد از اين برچسب چسباندنش و حكم صادر كردنش، اما نمي‌دانم چه كرمي بود كه رابطه‌ام را باهاش حفظ مي‌كردم و حتي اگر شده سالي يك بار بهش زنگ مي‌زدم و مي‌ديدمش. يك چيزي تويش بود كه توي آدم‌هاي ديگري كه تا آن روز ديده بودم وجود نداشت: برايم احترام قائل بود و اين احترام فقط محض تصاحب من نبود. اصولاً آدم محترم و وظيفه‌شناسي بود و من اين را خيلي دوست داشتم. اينكه آدم‌ها تا بهشان مي‌گويي عليك سلام، عين سريش بهت نچسبند و درباره‌ات فكرهاي آنچناني نكنند.

حالا تمام اين‌ها را براي چه به هم بافتم، براي اينكه بگويم «من بدشانس هستم» و اينكه ده سال پيش هم مثل حالا اگر من مي‌گفتم كه بدشانس هستم، شوهرم در مي‌آمد مي‌گفت: زكي! چيزي به نام شانس وجود نداره. به اين مي‌گن خرافات!

شما بيا قضاوت كن ببين چرت مي‌گويم؟ نزديك‌ترينش همين قضيه‌ي ADSL. شش ماه پيش كامپيوترم خراب شد. پول دوره‌ي بعد استفاده از اينترنت شاتل را ندادم. چون وقتي كامپيوتر ندارم، منطقي نيست كه پول اضافي به شركت شاتل بدهم. آن‌ها هم كه منطق حالي‌شان نبود و پول را بيشتر مي‌شناختند، اكانت بنده را سوزانده و خطم را از رانژه خارج نمودند و بدين وسيله يك بيـ.لاخ گنده نشانم دادند. خم به ابرو نياوردم و گفتم توي نوبت بگذارندم. نشان به آن نشان كه چند ماه گذشت و خبري نشد. هي زنگ زدم و هي گفتند «پورت» مخابرات آزاد نشده. آن هم در صورتي كه براي سايرين ظرف 24 ساعت وصل مي‌شود. خلاصه وقتی هم كه بعد از شش ماه بهم زنگ زدند كه: بياه! نوبت تو شد... اولش بيست و چهار ساعت الكي خط تلفن‌ام را قطع كردند. بعدش كه وصل شد تكنسين فرستادند كه مودم را تنظيم كند كه ايشان هم فرمودند بدبياري آورده‌اي و پورت از مخابرات سوخته و بايد شما يازده تا آدم بدشانس را به يك پورت جديد وصل كنيم. دو روز طول كشيد و عاقبت وصل شد و يارو دوباره آمد مودم را تنظيم كرد و يك اينترنت با سرعت دايل‌آپ برايمان داير گشت. بعدش صبح باز اول بسم‌الله دیدم لينكم قطع است. زنگ زدم به تعميركاره كه اين چه وضعي است؟ پيگيري كرده و مي‌گويد انشاالله تا ظهر رانژه‌ي خط من بررسي و وصل مي‌شود. ظهر شد و وصل نشد و بعد هم جمعه و بعد هم يك شنبه كه 22 بهمن بود و شنبه هم كه بين‌التعطيلين بود و... خلاصه رفت تا سه روز بعد به مباركي و ميمنت فرخنده سالروز فيلان.

سر جريان خانه خريدن‌مان هم همينطوري به اجلاس سران فيلان و آلودگي هوا و يكي دو هفته تعطيلي خورده بوديم (اوايل شهريور امسال) و مردك صاحب بنگاه مسكن هم رفته بود مسافرت و پيدايش نمي‌كرديم كه برويم قرارداد ببنديم و كارهاي بانكي و وام خانه هم به دليل تعطيلات روي هوا بود.

شما به اين‌ها چه مي‌گويي؟ لطفاً در جاي خالي، كلمه‌ي مناسب بگذار. اگر اسمش بدشانسي نيست، چه هست؟

اينجا را ببين: نصف خرت و پرت‌هاي جهيزيه را خريده‌ايم و بار كرده‌ايم با وانت آورده‌ايم خانه. آنوقت يك نداي غيبي هي به من مي‌گفت اين قضيه به اين راحتي‌ها هم نبايد برگزار بشود و حتماً يك عـ.ني بايد يك جاييش در بيايد. خرده ريزها و جعبه‌هاي سبك‌تر را از توي حياط برده‌ايم طبقه‌ي دوم توي خانه. بخاري و ماشين‌لباسشويي را هم كه گنده‌تر بودند برديم زيرزمين توي انباري گذاشتيم. بعد نوبت گاز شد كه 95 كيلوگرم خالص وزنش بود (بعداً كه كيون بچه‌ها فيلان شد تا لش‌اش را كشيدند بالا، روي جعبه‌اش خوانديم). و آنوقت بود كه تازه چشم‌مان به برچسب كوچك گوشه‌ي جعبه افتاد: رنگ مشكي!!! آنهم در حالي كه من رنگ سفيدش را مي‌خواستم؟حالا شما ببين چه به سر ما آمد تا آن تن‌لش را دوباره كشيديم پايين و برديم عوضش كرديم.

مي‌توانيد بگوييد لابد ما شش هفت نفر آدم عاقل و بالغ و سالم، كور بوده‌ايم كه برچسب را نديده‌ايم. نخير. كور نبوديم. منتهي فروشنده آنقدر هول‌مان كرد و ور زد و اجناس را با هم با هم ريخت روي سرمان كه ديگر كسي فكر نكرد كه ممكن است رنگ گاز اشتباهي از كار در بيايد. تقصير ما بود؟‌ تقصير فروشنده بود؟ حالا هر كي. مسأله آن دهاني بود كه از ما فيلان شد.

يا اين‌يكي: با مادرم رفته‌ايم آزمايشگاه بيمارستان فيلان. هميشه خلوت و آدم‌وار است. اين بار كه نوبت ما شد، 500 نفر عين آپاچي‌ها ريخته‌اند روي سر هم.

- چه خبر است؟

- امروز كامپيوترهايمان در حال تعمير است. چون بعد از تعطيلي هست هم شلوغ‌تر از هميشه است.

دو ساعت توي نوبت ايستاده‌ايم (جا براي نشستن نبود) و نوبت من كه شده، مرا اشتباهي صدا كرده‌اند و بعد از كلي الافي اظهار مي‌دارند كه اشتباه شده و هنوز نوبت تو نشده. باز نيم ساعت ايستاده‌ام تا دوباره صدايم كرده‌اند. مرا فرستاده‌اند خدمت مسئول آزمايشگاه كه ازم بپرسد شرايط آزمايش را رعايت كرده‌ام.

- بله كرده‌ام. همون هفته‌ي پيش برام توضيح داديد.

- اِ؟ توضيح داده بوديم؟ پس هيچي. دوباره برو پذيرش شو و بشين توي نوبت.

- پس صبح تا حالا توي چي بودم؟ مگه نوبتم نشده.

- نخير. مسئول پذيرش فكر كرده شما شرايط آزمايش رو نمي‌دونستي و بايد اول برات بگيم. حالا بايد دوباره دفترچه رو بذاره توي نوبت.

به خاطر اشتباه زنك صبح تا ظهر معطل شدم و همه آمدند و رفتند و من هنوز نشسته بودم تا نوبتم شود. و چنين است سرنوشت اولياء الله. حالا بگو بي‌توجهي كارمند پذيرش و بي‌قانوني و عدم نظارت بوده. چرا هميشه براي من؟ اگر اسمش بدشانسي نيست پس شما بيا دو بامبي بكوب بر فرق سر من.

اصلاً ممكن نيست من مسيري را كه ديگران عين آدم مي‌روند، بدون دردسر و مسخره‌بازي و پدر در آمدگي به پايان برسانم. حتماً بايد يك جاييش به اشكال بخورد و كوفتم بشود.

اين‌ چيزهاست كه بهم اطمينان مي‌دهد اگر خدا نيست و علم هست و هر مزخرف ديگري... باز هم چيزهايي هست كه هنوز شناخته نشده. مثل تعبير شدن خواب‌ها. مثل بدبياري‌هاي پياپي. مثل «روزي‌دار» بودن بعضي آدم‌ها. مثل «شانس» كه هميشه در خدمت كيون‌هاي فراخ است و امثال من بايد پدرمان در بيايد كه يك قران در بياوريم و يك قدم جلوتر برويم... و آن چيزي كه هست و هنوز شناخته نشده، عجيب با من يكي بازي‌اش گرفته. اين را قشنگ دارم مي‌بينم. چرايش را هم نمي‌دانم.

مسأله همين‌جاست. يك زماني فكر مي‌كردم همه چيز دست خودم است. حالا از پراگماتيست‌ها عـ.نم مي‌گيرد. از اين احمق‌هاي هاليوودي كه سعي دارند توي حلق ماها بتپانند كه شانس وجود ندارد و كافي است كه بخواهي و تلاش كني. بعد توي فيلم‌هايشان نشان مي‌دهند كه يارو گداهه از گوشه‌ي خيابان همينطوري پا شد رفت كاخ سفيد و گفت: بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم. من مي‌خواهم رئيس جمهور بشوم... و شد! به همين فيلاني!

كوتاه بيا بابا. من خودم سند منگوله‌دارِ «بدشانسي» هستم. به من يكي چه داري بگويي؟ 
                                                                                              
پ.ن: یک دوست خجسته ای دارم که الانه بیست سال است همدیگر را می شناسیم. بعد نصف شبی آمده روی چت برایم از امید به زندگی و خوشبینی و پراگماتیسم می گوید. دلم می خواست همان نصف شبی هفت جد اینطرف و آنطرفش را بگویم و جفت پا بروم وسط این دوستی بیست ساله مان. 
چه کسی می گوید دوستان واقعی بهتر از دوستان مجازی هستند؟ توی روحش.

شنبه، فروردین ۰۳، ۱۳۹۲

305: آرگو



سر صبحانه با پدر شوهرم سر فیلم آرگو بحث مان شد و قیافه ی همه توی هم رفت. صبحانه که چه عرض شود لنگ ظهر بود و به ساعت جدید ساعت یک محسوب می شد. نظر همگانی بر این بود که به کل بیخیال صبحانه بشویم و با یک چای تلخ به سر وقت نهار برویم. من یکی اما سرم برود صبحانه ام نرود. اگر شده بود نهار یک قاشق بخورم یا اصلاً نخورم یا حتی کوفت بخورم حاضر نبودم از صبحانه بگذرم. دکترها هرغلطی دلشان بخواهد می توانند توی تلویزیون بکنند. به نظر من صبحانه مفیدترین و اصلی ترین وعده ی غذای روزانه است. بحث نداریم. تمام.

تلویزیون داشت جانگوی رها از بند(آزاد شده؟ حالا هرچی؟) را نشان می داد و چون من دهانم سرویس شده بود و با اینترنت داغان مخابرات هفتصد مگابایت فیلم را به زبان اصلی در طول دوازده ساعت دانلود کرده بودم، شدیداً علاقمند بودم که فیلم را به صورت دوبله شده ببینم و اینقدر چشم هایم باباقوری نگیرد از بس زیرنویس تخـ.می می خوانم.
بعد یکهو نمی دانم چه شد که یکی (من یا شوهرم یا پدرشوهرم) یک غلطی کرد و بحث آرگو را وسط کشید. پدرشوهرم فیلم را ندیده بود و به خاطر تعاریف منفی ای که از فیلم شنیده بود اصرار داشت که حتماً فیلم را خودش ببیند. اینکه بنده ترانه ی پر.یود نامـ.جو و نجـ.فی را نشنیده باشم و صرفا به خاطر یک اسم ناخوشایند و سنت شکن بیایم روی ترانه قضاوت کنم یا مثلاً روی دو تا نقد مغرضانه بیایم بگویم آرگو نباید اسکار می گرفت و چون فرهادی گفته که آمور قشنگ تر است، پس آمور باید اسکار می گرفته و لاغیر... دیگر خیلی زور دارد.
پدرجان اول برو فیلم را ببین بعد بگو این فیلم به مردم ایران توهین کرده. ببینم بواسیر یک پیرزن سکته ای زمینگیر (با احترام به آمور) موضوع عام تر و انسانی تر و چالش برانگیزتری است، یا اینکه شش نفر به خاطر بدبیاری و قرار گرفتن در یک موقعیت بسیار منحصر به فرد آنطوری دهن شان سرویس بشود و هفتاد هشتاد روز هر روز صد بار مرگ را مزمزه کنند؟
در تمام طول فیلم داشتم به این فکر می کردم که این بدبخت کارگردان چطور به این آرشیوهای سی و اندی سال پیش دست پیدا کرده و چطور این صحنه ها را بدون اینکه انگ جاسو.سی بخورد فیلمبرداری کرده و چطور توانسته لوکیشن را به این خوبی شبیه سال 57 بسازد؟ اصلاً کاری به موضوع فیلم و بحث ایرانی بودن مان و حضورمان در این واقعه ی خاص تاریخی ندارم، اما شما فقط خودت را به جای کارگردان بگذار. چطور توانسته دست روی موضوعی تا این حد سیا.سی و چالش برانگیز بگذارد و با خطرات آن مواجه بشود؟ نمی توانست مثلاً بیخیال تاریخ و سیا.ست و آرشیوهای تصویری و خبرها و لوکیشن پرخرج این فیلم بشود و مثل فیلم «عشق»، برود سراغ یک پیرمرد و پیرزن و تمام فیلم را به سادگی و سهولت در فقط یک خانه فیلمبرداری کند؟ اصلاً چطور می توانید فیلم عشق را با آرگو مقایسه کنید؟ کارگردان فیلم آرگو کار بزرگی انجام داده است.
چیزی که عصبی ام کرده بود و نمی گذاشت سر و ته بحث را هم بیاورم و اتفاقاً باعث می شد به بحث دامن بزنم، پوزخندها و مسخره بازی های بی وقت شوهرم بود و قضاوت ناآگاهانه ی پدرشوهرم (با احترام به ایشان و اینکه در کل هردوی مان یک تیپ آدم هستیم و معمولاً نوع نگاهش را در تمام زمینه ها قبول دارم). دقیقاً به خاطر اینکه می شناسمش، باورم نمی شد که این آدم بیاید اینطور عامیانه و ساده درباره ی یک فیلم ندیده قضاوت کند. اینطوری. مثل پیرمردهای بی سواد توی ایستگاه های اتوبوس. آنهم آدمی که آنقدر مطالعه دارد و آنقدر توی تاریخ ادعایش می شود. به همین سادگی بگوید:
- باشه. حالا هرچی. اینا حق نداشتن به مردم ایران توهین کنن.
- مردم ایران؟ مگه ما کی هستیم؟ هنوز بلد نیستیم توی یه صف یه جا وایسیم. کافیه قحطی بشه، همین کف خیابونا همدیگه رو سر می بُریم و می خوریم. اگه میومد نشون می داد ماها آدم خوریم هم توهینی نکرده بود. این که اومده عین عکسای آرشیوی که بوده رو ساخته. عین فیلمایی که موجوده. خود خود ما رو ساخته. اگرم چند جا سوتی داده واسه این بوده که نتونسته در آزادی و امنیت جانی بیاد با گروه تحقیقش اینجا فیلم بگیره و تحقیق کنه از خود ما. چه همکاری ای باهاش شده که کم کاری کرده باشه؟ هنوز یه کارگردان ما، یه بازیگر ما، بدون ترس از ممنوع التصویر و کار شدن، جرأت نداره بیاد بگه من از این فیلم خوشم اومد. اونوقت شما میگی بد درش آورده؟ سختی کار این آدمو فقط تصور کنید.
لجم در آمده بود. از اینکه مخالف و موافق، روشنفکر و عامی، زن و مرد، کوچک و بزرگ مان موقع قضاوت یکی هستیم: کور! معطل اینکه ببینیم بقیه چه می گویند!
خودت را بگذار به جای آن شش نفر... هفتاد هشتاد روز محبوس در خانه. هر روز از تلویزیون و اخبار اعدا.م ها و وحشیگیری ها و افراط ها را می بینند و خودشان را مرده تصور می کنند. بعد به حرف یک نفر که آمده می گوید ادای تیم فیلمبرداری در بیاورید و من شما را نجات می دهم، جانشان را می گیرند کف مشت شان را می روند وسط این آدمخورها. پیرمردی که توی بازار یقه شان را می گیرد که چرا داشتید عکس می گرفتید وحشی نیست. حق دارد. آنها را مقصر قتل پسرش می داند. آدم است. اما خودت را بگذار به جای یک شهروند آمریکایی که زبان این پیرمرد را نمی فهمد و فقط فریاد کشیدن و حمله کردن و پرخاشجویی او را می بیند و به او به چشم یک قاتل بالفطره نگاه می کند که می خواهد از طنابی روی یک جرثقیل حلق آویز ببیندش: نگاه این شش نفر به مردم ایران، نگاه تمام مردم دنیا در این سی و اندی سال به ما بوده. واقعاً نباید یک بار خودمان را از چشم بقیه ببینیم؟
من اصلاً به سوژه ی فیلم کاری ندارم. این تصویری است که مردم دنیا از ما دارند. اینجایش دردآور است. و چیزی که دردآورترش می کند این است که متأسفانه کمابیش حقیقت است. ما هر بار که خشم مان آزاد بشود و قانونی جلوی مان را نگیرد، حاضریم همین تاریخ را دوباره تکرار کنیم.
همه مثل ما هستند؟ شاید.
به هرکس اینقدر فشار بیاید، وحشی می شود؟ شاید.
آمریکایی ها بروند درشان را بگذارند و واقعاً آنجا داشتند جا.سوسی ما را می کردند و بلاه بلاه بلاه؟ شاید.
اما کلیت قضیه دروغ نیست و کارگردان خیلی هم خوب از پسش برآمده.
فقط صحنه های بازسازی شده ی این فیلم را بگذارید بغل صحنه های بازسازی شده ی فیلم فصل کرگدن قبادی. «بن افلک» آمریکایی است و بهمن قبادی یک کارگردان خوب ایرانی که خودش در آن جریانات حضور داشته! اگر به خاطر حضور مونیکا بلوچی و کادربندی های قشنگ دوربین در فیلم نبود، به شخصه روی فصل کرگدن بالا می آوردم.
خوب آخرش این شد که پدرشوهرم قیافه گرفت. شوهرم دستم انداخت. برادرشوهرم هم به اعتراض رفته بود چسبیده بود به تلویزیون و داشت جانگوی رها از بند(آزاد شده؟ کوفت؟) را تماشا می کرد که یعنی دهان تان سرویس با آن بحث کوفتی تان، خیر سرمان داشتیم جانگو می دیدیم.
همان لحظه بحث را تمام کردم.
همان لحظه یک دلیل محکم برای رفتن از این کشور پیدا کردم. کشوری با فرهنگ لایه لایه. با آدم های لایه لایه. با قضاوت های لایه لایه که بوی پیاز گندیده می دهند.
اینجا از کسی حرف دلش را نمی شنوی. هر سمتگیری ای ممکن است خطرساز باشد.
هوا متشکل از یک درصد دی اکسید کربن، مونواکسید کربن، چس مثقال اکسیژن و نیتروژن، و مابقی نود درصد حرف مفت است.
* پ.ن:
عید است دیگر. چکار دارم بکنم؟ با شوهره دوره افتاده ایم خانه ی فامیل. به ندرت پایم به خانه می رسد که چیزی بنویسم.

شنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۹۱

304: آدميزاد اين حجم غمناك




اينجا فقط واقعيت... آنطور كه من دارم مي‌بينم...

اينجا فقط وصف‌الحال... آنطور كه وصف حال حالاي من است...

اينجا فقط حرف تلخ از دل داغان برخاسته... آنطور كه حرف من است... اينطور كه دل من است...

وگرنه جز اينجا و چند دكان بي‌در و پيكر ديگر، راسته‌ي بازار را بگير و برو... جز حرف مفت و جنس چيني و لاف و كم‌فروشي و خودشيريني ، چيزي پيدا نمي‌كني. بگرد.

مي‌روم گوگل پلاس. چرند. فيس بوك چرند. ايميل چرند. مسنجر چرند. هرجاي اين جهان مجازي بروي چرند و حرف صد من يك غاز و چسناله پر شده است. يكي ژانر چهارشـ.نبه سو.ري برداشته. يكي ژانر هفت سين. يكي هواي يار رفته كرده. آن يكي از گذر يك سال ديگر غمباد گرفته. اصلاً مي گويم بياييد مسابقه‌ي «دست در دست هم نهيم به مهر/ كـ.سشعر و جفنگ و زِر گوييم» راه بيندازيم. هان؟ ته تهش يكي‌مان بايد جام جهاني زر مفت را قبضه كند و سلطان بلامنازع صحنه‌هاي چسناله بشود و بعدش كاپ را بدهيم دستش و حلقه‌ي گل را بيندازيم گردنش و برايش هورا بكشيم واز آن به بعد وظيفه‌ي خطير حرف مفت زدن را به اين آدم شايسته واگذار كنيم و با خيال راحت برويم زندگي‌مان را بكنيم. بي‌چرند. بي‌مزخرف. بي‌چسناله. بي‌ادا و اصول. هر وقت هم دلمان هوس كـ.سشعر كرد، برويم كتابش را از كتابفروشي‌هاي سراسر كشور بخريم و توي اتوبوس و مترو بخوانيم و به هم هديه بدهيم واز كتابخانه‌هاي شخصي هم، كش برويم و خلاصه سير دلمان كـ.سشعر بخوانيم و بعدش ببنديم و برويم دنبال ادامه‌ي زندگي‌مان. هان؟

مثلاً من استعداد شاعري ندارم. ندارم ديگر. بي‌شوخي. خوب مي‌روم هشت كتاب سهراب سپهري را مي‌خرم و مي‌خوانم مثلاً. بعد امشبي كه از مهماني تولد فلاني برمي‌گردم، توي ماشين آژانس، يكهو از ذهنم مي‌گذرد: آدميزاد، طومار طولاني انتظار است... بعدش دلم هوس مي‌كند بيايم توي وبلاگم بنويسم كه آدميزاد چقدر، چقدر، چقدر واقعاً طومار طولاني انتظار است. مي‌دانيد؟

مي‌دانيد آدم واقعاً لازم نيست سهراب باشد، يا حتي بهش حسودي‌اش بشود؟ بلكه مي‌تواند همين هشت كتاب را كه يارو با خون جگر به عمري سروده، به قيمتي منصفانه (و حتي به نظر شاعر: مفت) تهيه كند، و هي راه برود توي خيابان و با خودش بخواند: بايد امشب بروم... كفش‌هايم كو؟...

مي‌روم مهماني. بايد بروم. تولد يك الف بچه است. شوهرم زنگ مي‌زند مي‌پرسد فلان چيز را برايش بخرم؟ مي‌گويم كه نمي‌دانم و هرچه دلش مي‌خواهد بخرد. اصلاً نمي‌دانم به يك پسر دوازده ساله چه چيزي جز كتاب‌هاي سيلور استاين و سي‌دي بازي‌هاي كامپيوتري مي‌شود هديه داد. اصلاً پسربچه‌ها را درك نمي‌كنم. نمي‌دانم چي توي ذهن‌شان ممكن است بگذرد توي آن سن. كوچكتر كه هستند، فقط بچه‌اند و بچه‌ها همه عين همند و دختر و پسر ندارند. خيلي هم كه بزرگ مي‌شوند ديگر تا آخر عمر فقط توي ذهن‌شان يك چيز مي‌چرخد: سـ.كس. اما در اين فاصله، دره‌اي هست كه نمي‌دانم تهش چه جور جانوري زندگي مي‌كند.

از در كه وارد مي‌شوم دكتر الف سلام مي‌كند. نمي‌دانم به چه علت اينجا به نام الف صدايش مي‌زنم. شايد به خاطر اينكه پدر يك الف بچه است كه تولدش است و يا اينكه اولين دكتري كه امشب به ديدارش نائل مي‌آيم ايشان هستند. پس از يك ساعت به ترتيب، خواهرزن‌هايش دكتر ب و دكتر جيم وارد مي‌شوند. آخرين نفر، برادرزنش دكتر دال آينده است. و اين دكتر دال هنوز كه هنوز است دارد آزمون دكترا مي‌دهد و مي‌گويد نداده‌ام و هر وقت بپرسي كجاست، مي‌گويند رفته هواخوري و ابداً در خانه عين بختك روي منابع آزمونش نيفتاده بوده است. چرا؟ چه مي‌دانم. براي اينكه مردم مريض‌اند. براي اينكه مردم حسودند. براي اينكه مردم كيونشان مي‌خارد و دوست دارند حرف مفت بزنند و حرف راست نزنند. چه مي‌دانم اصلاً.

بعد دكترها ميفتند به هم. سر اينكه كدام‌شان دارد براي تربيت بچه‌اش بيشتر هزينه مي‌كند كورس مي‌گذارند. اين يكي مجموعه‌ي سه فشنگ‌دار دوما را براي پسرش گرفته. آن يكي كنت مونت فيلان را. اين يكي فرستاده كانون پرورش فكري و آن يكي فرستاده مدرسه‌ي غير انتفاعي... اووووووووووووووووه بگير و برو تا ته چسي آمدن و چشم و هم چشمي كردن.

هواي اتاق گرم است. زن دكتر الف ابتكار زده و هيتر ديواري را روشن گذاشته، چون كه اگر خاموش بشود ديگر روشن نمي‌شود و اگر روشن نشود، سر اين سياه زمستان توي اين برف ممكن است شب بخوابند و صبح از سرما قنديل بسته باشند. بعد من مي‌روم توي اتاق لباس عوض كنم مي‌بينم به محض اينكه به سمت آينه مي‌روم انگار هواي گرم مي‌خورد توي صورتم. مي‌گويم: اوه اوه ببين چه توهمي زدم. حالم خرابه ديگه... بعد دستم را توي هوا حركت مي‌دهم كه مطمئن بشوم بله توهم زده‌ام و كار از ما بهتران است... كه يكهو متوجه هيتر مي‌شوم. درست آنجا روبروي چشمم بالاي آينه! آنوقت ملت از سر شب دارند توي سر خودشان مي‌زنند كه چرا اينجا اينقدر گرم است؟ خوب مرگ!

مي‌نشينم. تحمل مي‌كنم. شرف و آبرو به خرج مي‌دهم. حيا مي‌كنم. بعد يكهو مي‌زند به سرم و مي‌گذارم مي‌روم توي راهرو مي‌ايستم. بهتان توهين مي‌شود كه مهمان كـ.سخل بشود برود توي راهرو بايستد؟ خوب بشود. به مهمان هم توهين مي‌شود كه به خاطر خودخواهي‌تان يك هيتر كوفتي را خاموش نكنيد و چند ساعت هي عرق بريزد و خودش را باد بزند و كلافه بشود. اين به آن در.

به كفش‌ها نگاه مي‌كنم. كهنه. زهوار در رفته. كثيف. روي بعضي از كفش‌هاي زنانه هم يك گل بي‌ريخت همينجوري چين خورده. شوهرم مي‌آيد دم در دنبالم. بهش مي‌گويم: نيگا كن. كفشاي ما از همه خوشگل‌تره.

- واسه اينكه نوئه.

بهش نمي‌گويم كه نخير. فقط به خاطر نو بودن نيست و به جنس كفش و دوخت و مدل آن هم بستگي دارد و اين‌ها سليقه ندارند و كفش‌هاي‌شان جنس ارزان و آشغال است و دكتراي‌شان سرشان را بخورد و ناپلئون گفته كه هر آدمي را از روي كفشي كه مي‌پوشد بشناس و اصلاً باور نداري، همين الأن برو توي اتاق و ببين دكتر الف دارد با مادرزنش به لهجه‌ي بومي حرف مي‌زند و تخـ.مش نيست كه من غريبه‌ام و هم‌ولايتي‌اش نيستم و نمي‌فهمم چه مي‌گويد...

بهش نمي‌گويم. چون اين‌ها فاميلش هستند. بهش برمي‌خورد. اخمش را به هم مي‌كشد و طرفداري الكي مي‌كند. حوصله‌ي حرف مفت ندارم. و چون كه جز راست نبايد گفت و هر راست نشايد گفت، و چون كه شاعر دقيقاً منظورش اين بوده كه درست است كه تو از كـ.سشعر تفت دادن بدت مي‌آيد، اما دليل نمي‌شود كه همه‌جا در بيايي راست و حسيني‌اش را بكوبي توي صورت طرف، و چون كه توي راهرو هستم و نمي‌خواهم با اخم برگرديم داخل و همه رويمان زوم كنند و بفهمند با هم حرف‌مان شده... خفه مي‌شوم.

دكتر... دكتر... دكتر... هميشه به خودم مي‌گفتم كه خنگ‌ترين بچه‌ها و آن‌هايي كه خلاقيت‌شان از همه كمتر است مي‌روند مي‌افتند روي كتاب‌هاي مزخرف درسي ايران بعد از انقلاب، و بي ردخور دكتر هم مي‌شوند. حالا دارم با چشم‌هاي خودم مي‌بينم. مي‌دانستم ولي نديده بودم. حالا دارم مي‌بينم.

حرف هم بزني مي‌گويند ما موفقيم و دكتريم و تو يك ليسانس چسو هستي و اصلاً حتي حق نداري به ما بخندي و نقدمان كني و لابد به ما حسودي‌ات مي‌شود.

حرف نمي‌زنم. حرف بزنم، حرف مفت زده‌ام. جوابم را هم بدهند، حرف مفت زده‌اند.

آدم‌هاي از بيخ و بن مذهبي و سنتي كه كمترين آداب اجتماعي را هم رعايت نمي‌كنند و بعد خير سرشان دكتر مملكت هم هستند. همين چيزها اذيتم مي‌كند كه با آدم‌ها رفت و آمد نمي‌كنم. بس كه زر مفت مي‌زنند و توي حرف‌هايشان دروغ و لاف و خود بزرگ‌بيني و توهين به ديگران، فوران مي‌كند و حالم‌ را به هم مي‌زند. نه. تو را به خدا يك لحظه بنشينيد به حرف‌هايشان گوش كنيد و سر و تهش را جمع‌بندي كنيد ببينيد چيز ديگري هم ازش در مي‌آيد؟

من حواسم رفته به شيرين‌زباني‌هاي بچه‌ي دو ساله‌ي دكتر ب كه دارد با موهاي فرفري و چشم‌هاي سياه درشتش آن وسط قل مي‌خورد و شعر مي‌خواند و به ازاي هر بار تلفظ حرف سين، يك بار زبانش را تا وسط بيرون مي‌آورد و لپ‌هايش آويزان مي‌شود و عين آن گربه‌ي كارتون توييتي، سيلوستر، مي‌شود.

بعدتر توي خيابان... شب... با شوهرم جلوي ماشين نشسته‌ايم چون كه پنج نفر هستيم و آژانس قرار است اول مرا به خانه برساند و بعد آن‌ها را. دلم گرفته. از شيشه‌ي ماشين به شب خيره شده‌ام. شوهرم زير گوشم به شوخي مي‌گويد: خوشحالي از اينكه من شوهرت شدم؟

- نه.

- چرا؟

- به يه دليلي در اعماق قلبم كه بهت نمي‌گم هرگز.

مي‌خواهد بهش بربخورد اما چون كه گفته‌ام «در اعماق قلبم» و اين اصطلاح، كل ديالوگ را به طنز تبديل مي‌كند، بيخيال مي‌شود و مي‌پذيرد كه من مي‌توانم خوشحال نباشم از اينكه او شوهرم شده است.

اما من واقعاً غمگينم. و هيچ نمي‌فهمم كه چرا ازدواج كردم و اگر ازدواج نمي‌كردم، چه كار ديگري مي‌توانستم بكنم اينجا. و هي دارم دل دل مي‌كنم كه رسيدم خانه بپرم پشت كامپيوترم و توي يك صفحه‌ي سفيد word2007 بنويسم:

...آدمی زاد این حجم غمناک

روی پاشویه وقت

روز سرشاری حوض را خواب می بیند

.

.

.

آدميزاد طومار طولاني انتظار است

اي پرنده ولي تو

خال يك نقطه در صفحه‌ي ارتجال حياتي...

                                                                                                            

پ.ن: شعر از سهراب سپهري


پنجشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۹۱

303: توي اين برف كجا مي‌روي خانم جان؟

برف مي‌بارد. آخرين برف زمستان. ديشب با شوهرم خانه‌ي يكي از دوستان بوديم. صبح مي‌آيم خانه. بابا تنهاست. اوقاتش تلخ است. از همان اول كه از در وارد مي‌شوم جواب سلامم را درست نمي‌دهد. دارد براي خودش صبحانه درست مي‌كند. پنجشنبه‌ها مسافر توي خيابان كم است و اين هم با تاكسي‌اش سر كار نمي‌رود.
اينكه كه الكي پاچه بگيرد اين سال‌ها چيز عجيبي نيست. از وقتي غده‌ي توي سرش را عمل كرده، انگار عملاً يك تكه از مغزش را برداشته‌اند و جايش خاليست. جايش پشكل و پِهِن و خاك اره حتي پر نكرده‌اند. همين‌طوري‌اش كم‌عقل و پرحرف و ابله بود، حالا ديگر كنترل اعصابش را هم ندارد و الكي داد و هوار راه مي‌اندازد . اين است كه همه‌مان علي‌الخصوص مامان سعي مي‌كنيم زياد باهاش دهان به دهان نگذاريم و بحث الكي نكنيم. وقتي يك چرتي مي‌گويد ما اول كوتاه مي‌آييم. حتي وقتي زور مي‌گويد.
اما اين بار ديگر نمي‌شود به اين آساني از خيرش گذشت.
-          مامان كو؟
-          كتكش زدم بردنش خونه‌ي «م».(«م» خواهر كوچكترم است)
-          وقتي آدم يه سوال ازت مي‌پرسه درست جواب بده. هرچيزي رو كه نبايد بيست بار پرسيد. (عادت به شوخي‌هاي بي‌موقع دارد)
چشم‌هاي ريزش را گرد مي‌كند و بهم چشم‌غره مي‌رود و با صداي بلند تكرار مي كند:
دارم مي‌گم با مشت زدم توي سرش ضربه مغزي شد نمي‌دونم چه مرگش شد ديشب بردنش خونه‌ي «م».
من هاج و واج وسط اتاق ايستاده‌ام و به او كه دارد توي آشپزخانه وسايل را جابجا مي‌كند و دور خودش الكي مي‌چرخد نگاه مي‌كنم.
-          يعني چي؟ سر چي؟
-          به بچه‌ي «م» ميگم آب رو نريز توي قندون، حرف گوش نمي‌كنه. بعد كه مي‌زنم پشت دستش، شروع مي‌كنه به عر زدن و خودش و پرت مي‌كنه توي بغل اين. اينم خودش و مثل هميشه انداخته وسط كه چرا به بچه حرف زدي. يه عمره كارش همينه. هر وقت خواستيم به «بچه» حرف بزنيم، اين خودش و انداخت وسط. منم كتكش زدم كه دفعه‌ي آخرش باشه دخالت بيجا كنه.
گوشي را برمي‌دارم و شماره‌ي «م» را مي‌گيرم. از خير لباس عوض كردن مي‌گذارم. احتمالاً همين  الأن از راه نرسيده بايد دوباره توي برف بزنم بيرون و بروم خانه‌ي «م». از آن اتاق داد مي‌زند: الأن خوابند. بذار بعداً زنگ بزن. ديشب تا ديروقت داستان داشتن و نخوابيدن.
عصباني‌ام. صدايم خواه ناخواه مي‌گيرد. «م» تا صدايم را مي‌شنود، مي‌پرسد: سرما خوردي؟ مي‌گويم نمي‌دانم. مي‌گويد قرص بخور.
-          باز چي شده؟
-          الأن نمي‌تونم بگم جلوي شوهرم. بعداً واست مي‌گم.
-          بيام؟
-          هوم؟ نمي‌دونم. آره. دفترچه بيمه‌ي مامان رو هم بيار. غذا رو هم از روي گاز بذار توي يخچال.
-          باشه.
بابا مي‌بيند كه با قيافه‌ي درهم دوباره دارم حاضر مي‌شوم. مي‌گويد: تو نمي‌خواد بري. خودم دفترچه‌اش رو مي‌برم.

اولش فقط عصباني‌ام. نمي‌دانم چكار بايد بكنم. بنا مي‌كنم الكي و تند تند خانه را جمع كردن و ظرف‌ها را ريختن توي ظرفشويي و حتي بستن بند كفش‌هاي كوه‌ام كه شسته بودم‌شان. حتي به فكر آشغال‌ها و سبزه‌هاي عيد هم هستم. پلاستيك آشغال را گره مي‌زنم و مي‌دهم دستش تا ببرد پايين. آب روي عدس‌هاي خيس كرده را هم خالي مي‌كنم و دستمال خيس مي‌اندازم روي‌شان. بعد دستكش مي‌كنم دستم تا ظرف‌ها را بشويم.
-          سر پيري، نه خواهر برادر نگهت مي‌دارن، نه بچه. با اين بد تا نكن. همينه كه دو روز ديگه بايد جمعت كنه.
-          نمي‌خوام هيچكي جمعم كنه.
-          همه تا جوونن همين حرف و مي‌زنن.
-          زدمش تا آدم بشه ديگه دخالت نكنه.
-          اگه ديگران از رفتار تو ناراضي باشن، كي بايد تو رو بزنه؟ فكر نمي‌كني تو هم خيلي از رفتارات ايراد داره؟
-          نه. من رفتارم ايراد نداره.
برمي‌گردم و مستقيم زل مي‌زنم توي چشمش و مي‌گويم:
همين الأن توي مترو يه معتاده روبروم نشسته بود داشت چرت مي‌زد. بعد مبايلش زنگ زده، اينم داره به يارو پشت تلفن مي‌گه: تا حالا ديدي حرف من دو تا بشه؟ من حرف بزنم رو حرفم هستم!... خندم گرفته بود. همون موقع به خودم  گفتم اين بابا نمي‌دونه چقدرمسخره به نظر مي‌رسه وقتي داره اين حرفو مي‌زنه. هركي از نظر خودش بي‌عيب و نقصه. ديگران بايد تو رو قضاوت كنن، نه اينكه خودت بگي كارم درسته. بعدم مگه قراره هركي اشتباهي ازش سر زد، تو كتكش بزني؟
-          آره. اينقد مي‌زنمش تا حرف حاليش بشه.
-          پس بگو دنيا اينجوريه كه هركي زورش برسه زور مي‌گه به بقيه. وگرنه مام خيلي وقتا از رفتار تو ناراضي هستيم. پس بايد بزنيمت؟
-          هركي از رفتار من ناراضيه، از اين خونه بره.
-          اين زنته. رفتي گرفتيش. چهارتا هم بچه گذاشتي روي دستش. چه منتي سرش داري كه خرجش رو مي‌دي؟
-          آدم بشه تا نزنمش.
فايده ندارد. در واقع دارم خيلي ريسك مي‌كنم كه در حالي كه تنها هستم و كسي نيست در صورت نياز ازم حمايت كند، باهاش بحث مي‌كنم. پلاستيك زباله را مي‌دهم دستش و در را پشت سرش مي‌بندم. برمي‌گردم پاي ظرفشويي اما...
يك چيزي هست. يك‌چيزي... از جنس عصبانيت نه... يك چيزي كه دارد خفه‌ام مي كند... پرده‌ي آشپزخانه را مي‌زنم كنار. دستم را به ديوار مي‌زنم و سرم را يكوري به دستم تكيه مي‌دهم و برف را تماشا مي‌كنم. بعد آن چيز بالا و بالاتر مي‌آيد. به برف مربوط است؟ نمي‌دانم؟
اشك‌هايم راه مي‌افتند. هي پاك مي‌كنم و هي راه مي‌افتند. بغضم مي‌تركد و به هق‌هق تبديل مي‌شود. مي‌روم آرايشم را توي دستشويي مي‌شويم و بعدش... باز گريه‌ام مي‌گيرد...
خانم‌ جان چرا مي‌ايستي تا كتك‌ات بزند؟ تو را كه مي‌زند انگار مرا مي‌زند. هر دستي كه براي صورت تو بالا مي‌رود، روي صورت من مي‌نشيند.
خانم جان چرا يك عمر است مجيزش را مي‌گويي؟‌ چرا گذاشتي چهارتا بچه بياوري؟‌ چرا از همان هفته‌ي اول بعد از عروسي كه زد توي گوش‌ات برنگشتي خانه‌ي پدرت؟
خانم‌جان چرا با خودت اينجور كردي؟ چرا با ما اينجور كردي؟ چرا اين ديكتاتور زبان‌نفهم را باد كردي و باد كردي كه حالا برود به آسمان و پايين بيا هم نباشد؟
پانزده سالگي كه براي پسر همسايه كه از بام دزدانه تو را مي‌پاييد، گيسوي سياه بلندت را در حياط خانه شانه مي‌زدي و براي هم نامه‌هاي عاشقانه مي‌نوشتيد... هيچ فكر مي‌كردي كه همان پسرك عاشق همسايه يك روز بشود اين؟ اين موجودي كه دست رويت بلند مي‌كند و مثل سگ با تو حرف مي‌زند و جلوي هر كسي بهت توهين مي‌كند و سر پيري جلوي عروس و داماد آبرويت را مي‌برد؟
خانم جان ساده بودي. خانواده‌ات دختر را زود شوهر مي‌دادند و ديگر هرگز پس نمي‌گرفتند. مي‌گفتند دختر با چادر سفيد مي‌رود و با كفن سفيد برمي‌گردد. بايد مي‌ماندي و با دلخواسته‌ات مي‌ساختي و مي‌سوختي.
خانم جان دلم براي تو و خودم مي‌سوزد.  براي همين خودم كه اگر اينقدر، اينقدر دلش نگرفته بود حالا، محال بود اين‌ها را جايي بنويسد كه شوهرش مي‌خواند. كه فردا اين يكي هم دست بگيرد و سوء استفاده كند به نفع خودش.
دلم گرفته خانم جان... دلم خيلي گرفته... و ظرف‌هاي نشسته بهانه اند. زباله‌ها بهانه‌اند. بند كفش‌هاي نبسته بهانه‌اند. بهانه‌هايي براي فكر نكردن به سرنوشت‌مان كه اينقدر شبيه هم است. شبيه اجدادمان است.
اشك‌هايم شره مي‌كند روي گونه‌هاي سوزان از جاي سيلي‌هاي نسل‌ها و نسل‌ها و نسل‌ها...