شنبه، تیر ۰۳، ۱۳۹۱

261: توی این شهر دیگه مو.ندن نداره


 + نوشته شده در شنبه سوم تیر 1391 ساعت 15:46 شماره پست: 314
همه خوابند...
اتاق در تاریکی مطلق...
سرش روی بالش و بازویم...
ساعت 2 صبح...
با صدایی آرام بحث سیـاسی می کنیم...
می گویم:
میگن اگه دردم یکی بودی چه بودی... حکایت ماست که اگه دردمون غم نون و گرو.نی و حجا.ب بود بازم می شد یه جوری دوام آورد... اما وقتی توی شهر راه میری و در و دیوار و حتی کف خیابون شاخت می زنه دیگه اینجا موندن نداره...
ظهر ماهو.اره را این کانال آن کانال می کردیم که تصادفاً به فیلم «اعتـ.راض» مسعود کیمیایی برخوردیم. او دیده بودش. من نه.
زمانی که این فیلم ساخته شد من توی دانـ.شگاهی درس می خواندم که 70 درصد دانشجویانش تجسم زنده ی اعتـ.راض بودند. لازم نبود بروی سینما و پول بلیت خرج کنی که یکی با سانـ.سور و خنک بازی، آدم های زنده ی اطرافت را نشان خودت بدهد. آن دوران یا دانشجو و معتـ.رض بودی یا عوام راضی و بیخبر. و در هر دو صورت فیلم اعتـ.راض نمی توانست چیز تازه ای بهت نشان بدهد. هر هفته تحـ.صن به خاطر یکی. هر روز یک اعلان جدید اعتـ.راضی روی بورد انجمـ.ن اسـ.لامی. ولش کن... آیییییییییییییی ولش کن... گذشت... ما وسط آن شخصیت ها بودیم. ما خود آن شخصیت ها بودیم. زنده و حی و حاضر. همین شد که وقتی بچه ها گفتند برو این فیلم را ببین به خاطر اینکه مسعود کیمیایی ساخته بود و پوسترش فلان شکل بود و اسمش اینقدر تابلو و رو بود، من یکی حاضر به وقت حرام کردن و دیدنش نشدم...
گذشت تا حالا. دیروز  ظهر. همه داشتند حرف می زدند، من اما سر و تن گوش شده بودم و داشتم دیالوگ ها را می بلعیدم.
جناب آقای مسعود کیمیایی من یک معذرت خواهی بزرگ به شما بدهکارم:
به خاطر اینکه تمام این سال ها (و علی الخصوص بعد از دیدن فیلم «حکم» فکر می کردم شما فقط یک فیلمفارسی باز هستید.
به خاطر اینکه فکر می کردم دوران آدم هایی مثل شما گذشته و پیر و خرف شده اید و از اوضاع روز جامعه خبر ندارید یا خودتان را به بیخبری می زنید.
به خاطر اینکه فکر می کردم فیلم های تان به شدت نمادین و غلو آمیز هستند و به جای شخصیت، «تیپ» ارائه می کنید.
به خاطر اینکه فکر می کردم درد شما این است که چرا جاهل.بازی و چا.قو کشی و لا.ت بازی از مد افتاده و باید آن را به مردم یادآوری کرد...
اصلاً نمی توانم درباره ی این فیلم چیزی اینجا بنویسم. زیرا اینجا یک وبلاگ بی در و پیکر صاحب مرده است و اگر بخواهی حتی یک کلمه ی بودار بنویسی باید به صدجا جواب پس بدهی(و اگر شما فکر می کنید این ها همه توهم های بیجا و خود عـ.ن خاص پنداری های بیهوده است اشتباه می کنید. هنوز سر پل خَرگیران گیر نیفتاده اید.)
نوشتن هر چیزی درباره ی این فیلم دو آسیب دارد:
اول. پیام فیلم را مخدوش و لوث می کند.
دوم. به دورانی اشاره دارد که الساعه دوران ممنوعه و «اسمشو نبر» نامیده می شود.
وقتی استاد فلسفه ام سر کلاس هایش کتاب «قدرت اسطوره» ی کمبل را معرفی کرد و درباره ی «اسطوره و قهرمان» صحبت کرد، من یک دختر بیست ساله بودم که در حد فاصل سال های 79-83 (دوران ریاست جمهوری آقای خا.تمی) در دانشگاه سراسری داشت برای خودش خدایی می کرد. آنوقت ها حتی بچه های فنی و دانشجویان دانشگاه آزاد به اندازه ی بچه های ما سیـ.است باز نبودند. در اوضاعی که جامعه همه چیز آرام است و من چقدر خوشحالم به نظر می رسید توی دانشگاه ما هر روز به خاطر یه چیزی تحـ.صن و شلوغی بود و ... آن روز اوایل تابستان 82 که بچه ها کتک خورده و پاره پوره از در دانشگاه وارد می شدند و جای زخم هایشان را به هم نشان می دادند.
من فیلم «اعتـ.راض» را زندگی کرده ام. شما بچه های دهه ی هفتادی چه می فهمید؟ شما که در دورانی زندگی کرده اید و دانشگاه رفته اید که بحث غالب محیط دانشگاه این هاست: «جداسازی کلاس های دختر و پسر» و «با چه حدی از آرایش می توان به دانشگاه رفت؟» و «برای مهاجرت به فلان کشور آیلتس می خواهند یا تافل و برای اپلای کردن فلان دانشگاه چه معدلی لازم است»؟¬
فیلم اعتـ.راض چنین فضایی را به شما نشان می دهد... همین؟ نخیر. چیزی که از دیروز تا حالا مرا اذیت می کند و حتی دیشب موقع خواب ذهنم را ول نمی کرد این بود که این فیلم را «حالا» در «جامعه ی امروزم» می بینم. فقط قیاس که کنی متوجه می شوی چه چیزهایی را از دست داده ای و چه بوده ای و چه شده ای که حالا دردت صبح تا شام این است که تخـ.م مرغ و نان دوباره چقدر گرا.ن شد و سکـ.ه و د.لار بالا رفت یا پایین آمد و کدام جهنم دره ای دوقران بیشتر حقوق می دهند که زندگیت سر ماه جفت و جور بشود.
فقط قیاس کن که این فیلم یک زمانی (نه چندان دور) روی پرده ی همین سینماها اکران می شده. باور کن همین سینماها. و توی آن به همه چیز اعترا.ض شده. به مرگ ارزش ها. به ابتذال قهرمانان سابق. به کانون نو.یسندگان که بـ.گا رفت. به رئیس صدا و سیـ.ما که پِشـ.کل هم نمی شود بارش کرد و مثلاً رئیس مهمترین ارگان فرهنـ.گی کشور است... به خد.ا این فیلم را همین مسعود کیمیایی خودمان ساخته. توی همین کشور. و خیلی ها سعادت داشته اند و روی پرده ی همین سینماها آن را تماشا کرده اند.
می خندید؟؟؟
من گریه ام می آید.
سرم را به سمت صورتش برگرداندم. نفس هایش را روی گونه ام حس می کردم. در تاریکی نمی دیدمش.آرام طوری که کسی نشوند توی گوشش گفتم:
باید از این جهنم بریم.
صدای نفس هایش سنگین بود. پرسیدم: خوابی؟
همه خواب بودند.

سه‌شنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۹۱

260: آشغالداني روح

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1391 ساعت 2:17 شماره پست: 313

دير بجنبي زندگي‌ات تبديل به يك آشغالداني بزرگ مي‌شود. يك انباري پر از وسايل به درد نخور كه فكر مي‌كني فقط احتياج به مرتب شدن دارد، اما درست از زماني كه اراده مي‌كني و آستين بالا زده و وارد ماجرا مي‌شوي تازه مي‌بيني كه بيشتر اين چيزها حتي ارزش چيدمان هم ندارند. بايد كلاً شوت بشوند بيرون.
اصلاً من وقتي ويرم بگيرد ديگر وقت و زمان حاليم نمي‌شود. روز و شب نمي‌شناسم. همان موقع بايد كار را انجام بدهم و لاغير. كم پيش مي‌آيد اينطور ويرم بگيرد به كاري، اما بگيرد هم مثل يك ويروس توي كل ذهنم منتشر مي‌شود و ديگر خودم هم حريفش نيستم.
امروز كه روز تعطيلم بود مي‌دانستم يك سري كارها را دارم كه مدت‌هاست عقب افتاده. البته امروز هم مي‌توانست مثل خيلي روزهاي ديگر به گشت و گذار و اينترنت و خريد و ديد و بازديد و كارهاي ديگري كه معمولاً به بيرون از خانه مربوط است، سپري شود. اما نمي‌دانم نكته‌اش كجا بود و دقيقاً آن چي بود كه رفته بود روي مخم كه امروز ويرم گرفت به مرتب كردن همه‌جا. چيدمان. طبقه‌بندي موضوعي.
اتاقم به هم ريخته بود. كشوهاي لباسم نامرتب و درهم. كمدم روي هم تپانده. لبه‌ي طبقات جاكتابي‌ام و حتي بالاي هر رديف كتاب يك عالمه وسايل ريز ريز ولو بود. اين‌ها كار يك ساعت و دو ساعت نبود. دست كم يكي دوماه بود كه چندان مرتب‌شان نكرده بودم. البته كمد و كشو را يكي دو هفته يك‌بار مرتب مي‌كنم اما بقيه به اين سادگي نبود. حتي كشوهاي كوچك ميز كامپيوتر و زير ميزش و كنار تختم و هر فضاي چند سانتي‌متري در اتاقم پر از آت و آشغال تپانده روي هم بود. مدت‌هاست حوصله‌ي تميزكاري اصولي را ندارم. حتي به سر و وضع ظاهري خودم هم چندان اهميتي نمي‌دهم.
از تختم شروع كردم. تخت من براي خودش مصيبت‌نامه‌اي است. يك تشك تخت از وسط شكسته دارم كه مامانم زيرش را به روش ديوارچين مخصوص خودش رختخواب‌هاي اضافي را روي هم چيده. بعد اين تخته از اين چوبي قديمي‌ها است كه لبه‌اش تا روي زمين آمده و اصلاً نمي‌شود به وسطش دست پيدا كرد مگر آنكه تشك را برداري و آن هفت طبقه لحاف و پتو را كنار بزني و آن چهارپايه‌ي چوبي مياني را برداري تا... دستت برسد به يك جعبه كتاب و آت‌و آشغالي كه آن زير جاسازي كرده‌اي. بعد اين تشك داغان در اثر جفتك چهاركش‌هاي خواهرزاده ام لبه‌هايش هم له و خرد شده.
اما چه شد كه امروز متوجه اين نكته(غير قابل استفاده بودن تشك تختم) شدم؟ به خاطر اينكه اولش فقط تصميم داشتم تشك را به كمك مامان برگردانم و آنطرفي روي تخت بگذارم كه به اصطلاح طرف خوبش به سمت بالا قرار بگيرد. اما دست زدن به تشك همان و متلاشي شدنش همانا. به كلي منهدم شد! من هم لج كردم و به مامان گفتم كه همين الان بايد بيندازدش دور تا يكي ديگر براي خودم جور كنم.
القصه هرچه لحاف تشك روي تختم بود را كوت كردم كنار تخت و چهارپايه‌ي چوبي مركزش را برداشتم و آن زير چه ديدم؟ دو جعبه‌ي پر كتاب و سالنامه و وسايل نقاشي و مدارك و كتاب‌هاي تحصيلي. خواستم اين‌ها را نظمي بدهم كه متوجه شدم كلي‌شان به درد نمي‌خورند و ديگر بايد دور بريزم‌شان. مهم‌تر از همه كتاب جامعه‌شناسي «و» دوست گولي بود كه بايد بهش پس مي‌دادم و آن زير زنداني شده بود. و ديپلم‌هاي تايپ فارسي و لاتين‌ام كه مطمئن شدم گم‌شان كرده‌ام و به گمانم در آينده وقتي دارم مداركم را براي مهاجرت ترجمه مي‌كنم به دردم بخورند(شايد هم به دردم نخورند! كي به كي است؟)
وقتي كارم با وسايل زير تخت تمام شد چيدمان تخت را به مامان واگذار كردم كه چنان لحاف تشك را روي هم مي‌چيند كه مو لاي درزش نمي‌رود. همين‌طوري كه نگاهش مي‌كردم ازش پرسيدم: تو مطمئني يه زماني توي زندگيت بنّايي نكردي؟ (اين را جدي پرسيدم. لامصب خيلي استعداد دارد.)
بعد افتادم به جان جاكتابي‌ام. اولش فقط قصد داشتم بدليجات و عطر و ادوكلن و قرص و دوا و كاغذ و هزارجور مزخرف ديگر را از لبه‌ي طبقات بردارم و بگذارم سرجايشان... اما بعد كار به بيرون ريختن كمد دوطبقه‌ي زير جاكتابي و حتي عوض كردن چيدمان كتاب‌ها كه الان تقريباً يك سال است همينطوري است، و به هم ريختن دل و جگر وسايل زير جاكتابي و بيرون ريختن و جابجا كردن عكس‌هاي آلبوم‌ها كشيد.
وضعيت اسفباري شبيه نقاشي‌هاي شل سيلوراستاين داشتم. از آن‌هايي كه يك عالمه وسايل بي‌ربط به طور غلوآميزي روي سر يك نفر يا توي يك صندوق جا داده شده‌اند.
*(و بهتر است بدانيد كه الأن من خيلي توي نت گشتم كه براي‌تان آن نقاشي‌اش را كه مدنظرم بود پيدا كنم و نروم از روي صفحه‌ي كتابش برايتان عكس بگيرم و از اين جوادي‌ها از خودم در بياورم، ولي نشد و مجبوريد به جايش اين را قبول كنيد.)

بعد از آن نوبت كشوها و كمد لباسم بود كه مامان در نبود من هرطور دلش خواسته بود لباس‌ها را هي شسته بود و هي ريخته بود روي سر هم و در را بسته بود.
مسأله اينجاست كه ما در آن رشته‌ي كوفـتي كتابداري، يك درسي داشتيم به نام رده‌بندي. و در اين درس ياد مي‌گرفتيم كه چطور موضوعات را تبديل به كلمات و كليد واژه‌ها كنيم و براي آن‌ها يك سيستم  عدد دهي منطقي پيدا كنيم.
مثلاً بنده بدون اينكه بخواهم كتابخانه‌ي شخصي‌ام را به بخش‌هاي: داستان، شعر، ديوان‌هاي اشعار، كتاب‌هاي آموزش و نقد داستان، كتاب‌هاي داستان و شعر دوستان خودم كه بهم هديه داده‌اند، كتاب‌هاي فلسفه و تحليلي. كتاب‌هاي هنر و كتاب‌هاي مرجع، تقسيم‌بندي كرده‌ام. بعد درون هر كدام از اين‌ها باز هم تقسيم‌بندي‌هاي ريزتري دارم. بعد ظاهر كتاب‌هايي كه كنار هم چيده مي‌شوند هم كمابيش بايد نظم ظاهري‌شان را (رنگ جلد و قطع كتاب) حفظ كنند...
حالا همين نظم بيمارگونه را به دسته‌بندي انواع لباس روي چوب‌لباسي‌ها و توي كشوها، و انواع وسايل آرايشي و بهداشتي و تزئيني و غيره بسط بدهيد. و تمام اين‌هاست كه در نهايت يك روز وقت من را مي‌گيرد تا فقط همان نظمي را كه من مي‌خواهم به خود بگيرد. نظمي كه شايد ديگران خيلي هم متوجه‌اش نشوند.
بعد ساختار وسايل اتاق من جوري است كه اگر كسي بي‌اجازه وارد اتاقم بشود و به چيزي دست بزند مي‌فهمم. فقط كافي‌است كه يك چيزي در جايي كه از نظر من بي‌ربط است باشد: اين نشان مي‌دهد كه كسي به وسايل من دست زده. و اين شخص معمولاً بابا است. و اخيراً خواهرزاده ام!
امروز متوجه شدم يك سري لباس و بدليجات و گل خشك كرده و خرت و پرت ديگر دارم كه عليرغم اينكه خيلي نوستالژيك‌اند و دوست‌شان دارم، مطلقاً بلااستفاده و مزخرف‌اند و فقط به درد هليا مي‌خورند كه هر مهره شيشه‌اي مزخرفي را كف خيابان پيدا مي‌كند به عنوان گنج توي اسباب‌بازي‌هايش بايگاني مي‌كند.
فكرش را بكن: من از هليا آشغال‌جمع‌كن ترم!!!
دست خودم نيست. نامه‌هاي دوستان دوره‌ي ابتدايي و راهنمايي‌ام (آنموقع كه ايميل و مبايل نداشتيم كه. چرا مي‌خند؟)... نقاشي‌هاي بچگي... سنگريزه‌هاي ساحل و گل‌هاي خشك‌كرده و تيغ جوجه‌تيغي... وسايل نقاشي و وسايل طرح برجسته‌ روي سفال... منابع ارشد جامعه‌شناسي و... اووووووووووووووووووه چقدر چيز بي‌معني ديگر را هنوز كه هنوز است نگه‌داشته‌ام.
از دست خودم خسته شدم.
شده‌است آنقدر از دست خودتان خسته بشويد كه به كمك ديگران احتياج پيدا كنيد؟ مثلاً آرزو كنيد كاش يكي به زور دست و پاي‌تان را ببندد و در دهان‌تان چسب بزند و آشغال‌هاي‌تان را با خودش ببرد بريزد توي يك گودالي و آتش بزند؟
تازه من خودم كلي آتش‌زننده به مال هستم. بله. مثلاً يك بار كه مادرم رفته بود مشهد، من و خواهرم دسيسه كرديم و آتش زديم به مالش. يعني نصف ظروف بي‌ربط و تك‌مانده از يك دست را كه از زمان جهازش نگه‌داشته بود و هي خانه به خانه دنبال خودش مي‌كشيد ريختيم توي پلاستيك و برديم گذاشتيم جلوي در. و نشان به آن نشان كه هنوز يك دقيقه نشده بود كه به خواهرم گفتم قندان گِلي شمالي مرا چرا گذاشتي دم در؟ برو بيار. و خواهرم بلافاصله رفته بود بياورد كه ديده بود جا تر است و بچه نيست. يك چنين آشغال‌جمع‌كن‌هاي تر و فرزي داريم يعني.
آنوقت آدمي مثل من كه بلد است آشغال‌هاي ديگران را اينچنين دود بدهد، از دور ريختن آشغال‌هاي خودش عاجز است. من دردم را به كه بگويم؟
برويد بريزيد دور. اگر نتوانستيد چشم‌تان را ببنديد تا ديگران براي‌تان بريزند دور. نگذاريد بماند. آدم سنگين مي‌شود. ته‌نشين مي‌شود. نمي‌تواند راحت بكند و برود آنطرف دنيا. مثل سین كه رفت. مثل من كه مي‌خواهم بروم و همين موذي‌هاي بي‌پـ.در ما.در پايم را بسته‌اند. ظاهرشان شبيه كاغذ پاره و گل خشك و سيخ و ميخ و سنگريزه است. اما اين‌ها جانوران كوچكي هستند « که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورند و می‌تراشند»*

پ.ن: صا.دق هدا.يت- بو.ف كور

دوشنبه، خرداد ۲۲، ۱۳۹۱

259: سندروم آموزشگاه رانندگي

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1391 ساعت 17:6 شماره پست: 312
ديروز صبح رفتم شهرك آزمايش كه كارت مربيگري رانندگي‌ام را بدهم و گواهينامه‌ام را پس بگيرم.

آقا ما نخواستيم مربي باشيم. گور پدرتان با آن آموزشگاه‌هاي رانندگي‌تان، با آن زن‌هاي خنگي كه مي‌فرستيد پيش آدم كه رانندگي يادشان بدهيم. با آن ترافيك و كوچه و خيابان‌تان. همان گواهينامه‌ي خودمان را بدهيد برويم گورمان را گم كنيم. ما اصلاً شايد حالا حالاها پشت فرمان هيچ ماشيني هم ننشستيم با اين گرا.ني بنزين و ماشين...

صبحش با مامان مي‌روم بيمارستان صدر. روي نيمكت‌هاي انتظار مي‌نشينم تا مامان برود براي خودش نوبت بگيرد. حالش اصلاً بد نيست. فقط محض اطمينان مي‌خواهد تست ورزش براي قلبش بدهد. زن‌ها را كه ديده‌ايد. تا دكترهاي برنامه‌ي صبح و زندگي يا خانواده يك چيزي بگويند يا يكي از اقوام كارش به بيمارستان بكشد، اينها هم تب و لرز مي‌كنند و سكته ناقص مي‌زنند و ايـ.دز و هپا.تيت مي‌گيرند.

يك عالمه پيرزن و پيرمرد مريض و دردمند آنجا مي‌بينم. ترحم‌آورند. رقت‌انگيزند. تنها و بي‌پول بدون اينكه حتي، «بيمه كند حمايت». آدم كه پير مي‌شود نمي‌تواند دلش را به بچه‌هايش خوش كند. اصلاً نمي‌تواند دلش را به هيچ چيزي كه روي كاغذ نوشته نشده باشد و مهر و امضا پايش نباشد، خوش كند. در چنين زمانه‌اي هستيم متأسفانه. و ارزش‌هاي اخلاقي، فلان شده‌اند و اين‌ها. بعدش سر پيري كله‌ي صبح پا بشوي با اتوبوس و مترو بروي بيمارستاني در آن سر شهر. ساعت‌ها منتظر بماني تا دكتر توي دفترچه‌ات داروهاي خارجي بنويسد و تو بروي داروخانه و باز هم بيمه نكند حمايت و مجبور بشوي كرور كرور پول بدهي بابت داروهايت. اين شد زندگي؟ بزنم بروم از اين خراب شده. اينجا به آدم اندازه‌ي سگ هم ارزش نمي‌گذارند.

بعد از دو ساعت معطلي و ساعت 6 صبح از خواب و خوراكم زدن و توي گرما الاف كوچه خيابان شدن، تازه مامان متوجه مي‌شود كه تاريخ اعتبار دفترچه بيمه‌اش گذشته! هيچي. دست از پا درازتر برمي‌گرديم. بعد سوار مترو مي‌شويم:‌ مامان سمت خانه. من سمت شهرك آزمايش.

نمي‌دانم چرا كند راه مي‌رفتم. خودم هم متوجه بودم كه حركاتم اسلوموشن شده است. يك چيزي بود. يك چيز رواني. اصلاً عجله و شوقي نداشتم. به هيچ سمتي. حتي حس حركت نداشتم. حقيقتش اين است كه اعتبار ده‌ساله‌ي گواهينامه‌ام هم تا دو ماه ديگر تمام مي‌شود و من در اين ده سال حتي يك سال مداوم رانندگي نكرده‌ام. فقط آن هشت نه ماهي كه مربي بودم و آنهم از سر اجبار كاري. مدام با استرس و ور زدن‌هاي تكراري عين نوار ضبط شده توي آن گرماي تابستان 84... پس چرا بايد براي پس دادن آن كارت كو.فتي مربيگري غصه‌ام مي‌شد يا از پس گرفتن گواهينامه‌ام ذوق مي‌كردم؟ «مرا تبار خوني گل‌ها به زيستن متعهد كرده‌ست/ مي‌دانيد؟»

زير آفتاب سلانه سلانه رفتم سمت اتاق بازرسي. يك خانمي كه به نظر خودش خيلي زرنگ و اينكاره بود، گوشي‌ام را گرفت و كيفم را گشت و يك شماره‌ي مقوايي پرت كرد جلويم. راستش تا قبل از اينكه خانمه كيفم را بگردد، اصلاً به صرافت اين نيفتاده بودم كه چه چيزهايي ممكن است توي كيفم باشد يا بهتر است گوشي‌ام را رمزگذاري كنم و خاموشش كنم يا مثلاً سيمكارت و حافظه جانبي‌ام را در بياورم يا اگر بهم چادر بدهند و مجبورم كنند توي آن گرما بپوشم چه...؟ توي آن گرما به تنها چيزي كه فكر كرده بودم اين بود كه كدام ماشين‌ها را سوار بشوم و دقيقاً كجا پياده بشوم كه مجبور به پياده‌روي زير آفتاب نشوم.

خط سبز را گرفتم و رفتم. خانمي هم كه توي اتوبوس راهنمايي‌ام كرده بود و با من پياده شده بود و با من وارد شده بود و با من گوشي‌اش را تحويل داده بود، خط آبي را گرفت و رفت. او مي‌رفت كه مربي بشود. من مي‌رفتم كه از مربيگري خلاص بشوم. سه تا خط بودند در واقع و من هرچه منتظر شدم كه راهم از خانم آبي جدا بشود، نشد. رفتيم و رفتيم و هيچ گرگ و پلنگي هم سر راه‌مان نديديم و بهش هم قول نداديم كه برويم و غذا بخوريم و چاق بشويم و گنده بشويم و بعد بياييم آن‌ها ما را بخورند. آخرش هم همه‌ي خطوط به يك ساختمان منتهي شدند! خوب، مگر مرض داريد؟ مثلاً مي‌خواستيد بگوييد خير سرتان خيلي اينكاره هستيد و آدم‌هاي قانونمند و خط‌بازي هستيد؟ آنهمه زمين ملت را قبضه كرده‌ايد و يك عالمه ساختمان تويش ساخته‌ايد و آخرش هم همه را مي‌فرستيد يكجا؟

وارد كه شدم به مسئول پذيرش كه قاعدتاً مثل تمام كارمندان آنجا سر و وضع نظامي داشت گفتم: مربي بودم، حالا ميخوام كارت و بدم گواهينامه رو بگيرم . كجا بايد برم؟

يارو پيش از هر جوابي در آمد با صدايي غرررررررررررا گفت:

خييييييييييير باشه انشالا! بايد برين انتهاي راهرو، در شيشه‌اي سمت فيلان و اتاق فيلان و آقاي فيلان.

بعدش من همانطوري كه داشتم توي راهرو بالا پايين مي‌رفتم و از اين اتاق به آن اتاق پاس داده مي‌شدم، به اين فكر مي‌كردم كه چرا گفت: خير باشه انشالا؟ مگر اين خيلي عجيب است كه يك نفر بخواهد مربي نباشد؟ و مگر قرار است همه بخواهند مربي باشند و براي مربيگري سر و دست بشكنند؟ اي خاك بر سرمان كه براي كار طاقت‌فرسا و اعصاب خراب كني مثل مربيگري، از سر و كول هم بالا مي‌رويم.

رفتم اتاق آقاي رئيس اداره‌ي آموزشگاه‌هاي رانندگي. معطلم كرد. بعدش خواست بگويد خيلي زرنگ و اينكاره است و من حتماً بايد بروم از آخرين آموزشگاهي كه كار كرده‌ام برايش نامه بياورم... كه گفتم: آخرين آموزشگاه مال بابام بود كه تعطيل شد... چن سال پيش... از اون موقع كار مربيگري نكردم تا حالا...

آقاي رئيس يك حالي شد در واقع. ديدم. كلي متأسف و متأثر شد وقتي يادش آمد پدرم چهارسال دويد و بهره‌ي پول داد بدون اينكه جواز آموزشگاهش را گرفته باشد حتي، و بعد هم سر يك سال (سال 86) چه بلايي به سرش آوردند و چطور در آموزشگاهش را يك روزه تخته كردند و ما را از زندگي ساقط كردند و يك سال چقدر رفت و آمد و پيش دانه دانه‌ي اين‌ها خودش را خرد كرد كه جوازش را پس بگيرد و نتوانست و آخرش مجبور شد ملك و جواز را به مفت خدا به يك ديو.ثي بفروشد و برود راننده تاكسي بشود... و زن و بچه‌اش كه پيش از اين ماجراها دو طبقه خانه‌ي 140 متري و دو تا ماشين داشتند، به وضعي افتادند كه هفت هشت سال (از سال 81) اجاره‌نشيني كنند تا اين آموزشگاه سر و سامان بگيرد و آخرش هم كه همه چيز داغان شد و از دست رفت، بروند توي يك آپارتمان 60 متري طبقه‌ي چهارم بدون آسانسور بنشينند...

آقاي رئيس به گمانم خودش يادش آمد كه من كي‌ام و چرا حالا آنجا روبرويش ايستاده‌ام و چرا حق ندارد از من نامه‌ي تسويه حساب بخواهد... سرش را پايين انداخت و آهي كشيد. بعد يك كاغذ A4 را از وسط نصف كرد و ازم خواست كه فقط بنويسم كه نمي‌خواهم ديگر مربي باشم و گواهينامه‌ام را مي‌خواهم.

وقتي پرونده‌ام را بهم داد، بهش گفتم: مرسي. خسته نباشيد.

آخر آقاي رئيس خودش خيلي خسته بود. ديدم.

جلوي باجه خانم كارمند مسئول تحويل، نگاهي به گزارش و پرونده‌ام انداخت و براي اينكه بهم ثابت كند كه اينكاره است و خيلي فيلان است، گفت كه بايد توي نامه‌ام به تعطيلي آموزشگاه اشاره مي‌كرده‌ام. من يك جاييم خيلي درد گرفت. هر وقت كه اسم آموزشگاه پدرم مي‌آيد من يك جاييم، يك جايي آن توهايم درد مي‌گيرد. اما خانمه گويا از اين مرض من خبر نداشت كه هي آموزشگاه آموزشگاه مي‌كرد... گفتم: آموزشگاه فيلان تعطيل شده... صداي يك خانمي بغل دستم آمد كه گفت: اون كه خيلي وقته... برگشتم و يك چهره‌ي آشنا ديدم كه يادم نمي‌آمد كجا ديده‌امش. داشت با تأسف به ماجراي پدرم اشاره مي‌كرد. ازم پرسيد: اونجا كار مي‌كردي؟

-          بابام بود!

يكهو برگشت و چشم‌هايش گرد شد و پرسيد من فلاني هستم و آيا او را يادم نمي‌آيد؟ آموزشگاه فلان؟ منشي بوده؟

يادم آمد. خانم بابايي.

بهش گفتم: به اون نشون كه هيچوقت نمي‌نشستي روي صندلي كه يه وقت چاق نشي. هميشه سرپا بودي!

خانم بابايي خيلي غصه خورد براي پدرم و آموزشگاه‌مان و از روزگار خوب كسي كه ملك و جواز را از ما خريد تعريف كرد و... خانم كارمند مسئول تحويل كه شاهد گفتگوي ما بود، خودش خجالت كشيد و ديگر چيزي نگفت. گواهينامه را از پرونده جدا كرد و داد دستم و ازم امضا گرفت.

بيرون آمدني از جلوي مسئول پذيرش كه رد مي‌شدم وسوسه شدم كه بروم ازش بپرسم چرا گفت خير باشد انشاءالله... نپرسيدم...

به در و ديوار نگاه مي‌كردم... به ساختمان‌ها... يك آب معدني خنك خريدم و توي آفتاب خط سبز را گرفتم و رفتم تا رسيدم به در خروجي...

به پشت سرم نگاه هم نكردم. گوشي‌ام را گرفتم و زدم بيرون. بيرون از اينجا شايد كمتر اين كلمه را بشنوم:

آموزشگاه رانندگي!

جمعه، خرداد ۱۹، ۱۳۹۱

258: كافه گودر

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد 1391 ساعت 0:26 شماره پست: 311

بايد يك كاري باشد. يك كاري غير از قهوه دم كردن و خوردن و بيخوابي گرفتن. يك كاري غير از نوشتن و گذاشتن روي نت. يك كاري غير از دست گرفتن گوشي و هي چپ و راست زنگ زدن به تمام آدم‌هايي كه مي‌شناسي. بايد يك كاري باشد غير از مردن...كه آدم وقتي عصر پنجشنبه دلش گرفت برود انجام بدهد.
هر وقت يك سر مي‌روم گوگل ريدر ناراحت مي‌شوم. حالم بد مي‌شود. هي نوت‌هاي قديمي بچه‌ها را مي‌خوانم... شب آخر يادم مي‌آيد كه همه عزا گرفته بودند و مي‌دانستند كه از فردا ديگر گودري در كار نيست و به جاي آن شوت مي‌شويم توي گوگل‌پلاس... بعد اصلاً گودر شده بود مجلس ختم مرده... و بعدتر، حالا... شده قبرستان... با سنگ قبرهاي شكسته... با اسامي آشنا... با خاطرات دور هم بودن‌هاي هر شب‌مان و ژانرهاي شبانه و حمـ.لات دسته‌جمعي به صفحه‌ي آن‌هايي كه قرار بود سوژه بشوند براي خنده...
نمي‌خواهم باز از گودر بنويسم. احمقانه به نظر مي‌رسد. خواهيد گفت آنهم يك سرويس اجتماعي بود، مثل اف‌.بي و جي‌پلاس و تو.ييتر و هزار كوفت ديگر. نه نبود. شما نمي‌دانيد. گودر يك جايي بود كه آدم‌هاي نسل من، آدم‌هايي كه هنوز خواندن را، وبلاگ خواندن را دوست داشتند، مي‌رفتند آنجا كه بخوانند.
فكر كن آدم‌هاي ساكتي كه هر روز فقط براي خواندن كتاب به كتابخانه مي‌روند كم‌كم خجولانه و بعد بي‌پرواتر و گستاخ‌تر با هم سر صحبت را باز كنند. بعد اين‌ها بشوند يك شبكه از آدم‌ها. آدم‌هاي ژانر «كتابخوان». بعد بحث‌هاي جدي بين‌شان در بگيرد. حتي بحث‌هاي شوخي. بعد آنقدر زياد بشوند كه يك خري به سرش بزند بيايد روي اين كتابخانه‌ي خراب‌شده سرمايه‌گذاري كند و اين تالار مطالعه را كه حالا به تالار گفتگو تبديل شده و امكانات يك تالار گفتگو را هم ندارد، تبديل به يك پارك كند و تاب و سرسره بزند و كافي‌شاپ بغلش بزند و امكانات تفريحي و ارتباطي برايش تعبيه كند و آدم‌هاي بيشتري را جذب آن كند و چه بسا كه بر و بچه‌هاي سابق هم بگويند دستت درد نكند و چقدر ما الأن داراي رفاه اجتماعي هستيم...
يك كافي‌شاپي بود توي يك پاركي كمي دورتر از خانه‌مان. از سال 85 من و گولي پاتوق‌مان آنجا بود. به چند علت:
1.    ارزان بود.
2.    خلوت بود و فقط محلي‌ها و بچه‌هاي پارك و چند تا پيرمرد مي‌شناختندش.
3.    وسط يك پارك بود و نه نبش يك خيابان شلوغ و بنابراين از فنچ‌هاي عاشق آنجا خبري نبود.
4.    كافه‌چي يك احمد‌آقايي بود (كه اگرچه معتاد بود طفلك) ولي خيلي بامرام بود و خيلي وقت‌ها كه حتي زياد مي‌نشستيم و مهمان هم داشتيم و دو-سه تا قوري چاي مي‌گرفتيم، پايمان يك قوري حساب مي‌كرد و حتي گاهي هرچه اصرار مي‌كرديم پول هم نمي‌گرفت به حساب آشنايي و دوستي.
5.    من و گولي آنوقت‌ها دوست بوديم و خوش نداشتيم كه توي جاهاي شلوغ كه امكان رؤيت شدن‌مان با هم بيشتر بود، ول بگرديم و جاهاي دنج و بي‌سر و صدا را ترجيح مي‌داديم.
6.    قصد داشتيم آنجا را تبديل به پاتوق جلسات ادبي و داستان‌خواني‌مان بكنيم كه... نشد.

خلاصه سر سياه زمستان كافه به دليل گراني اجاره‌بهايش براي مستأجرين تعطيل شد. بعد هي كافه‌چي‌هاي ديگر و عوض كردن دكوراسيون و ميز و صندلي و رنگ در و ديوار و زدن باشگاه بيليارد و سفره‌خانه سنتي در طبقه پايين و باز هم تعطيلي و ...
ديگر آنجا براي ما كافه نشد كه نشد. هر چند ماه يك بار آدم جديدي پيدا مي‌شد و مي‌آمد كافه‌ي جديدي آنجا داير مي‌كرد و بعد دخل و خرجش نمي‌خواند و مي‌بست و مي‌رفت. و بعد از آن بود كه ما به كلي آواره شديم و به گمانم همين قضايا بود كه باعث شد ازدواج كنيم و خانه را تبديل به پاتوق كنيم! (بدينوسيله از مسئولين تشكر مي‌كنم كه با تعطيلي كافه‌ها و كار گذاشتن گشت‌هاي ار.شاد بيشتر و بيشتر بر سر كوي و برزن، باعث بالا رفتن ميانگين ازدواج در جامعه مي‌شوند.)
چه خاطراتي از آنجا دارم. چه ماه رمضان‌ها كه سر افطار با بساط حليم و نان بربري و پنير و آش نمي‌رفتيم كافه‌مان و به احمد‌آقا نمي‌گفتيم: يه قوري چاي بزرگ بي‌زحمت!... چه عصرها كه نامه‌هاي يادداشت‌گونه‌اي را كه برايش مي‌نوشتم، همان‌جا روبروي چشم خودم آنطرف ميز باز نمي‌كرد و نمي‌خواند. چه آدم‌هايي كه با خودمان آنجا نبرديم و به چاي و كيك مهمان نكرديم...
حالا خانه‌مان را آورده‌ايم چند تا كوچه بالاتر از همان پارك. هر روز در مسير خانه از روبرويش رد مي‌شوم... كافه‌چي جديدي كافه‌مان را اجاره كرده و احمد‌آقا و دوستانش معمولاً همان دور و بر يك جايي توي چمن‌ها فرش پهن كرده‌اند و بساط قلـ.يان و گپ دارند... هنوز گاهي عصرهاي تابستان روي نيمكت‌هاي آنجا بستني مي‌خوريم و حرف مي‌زنيم... اما كافه‌ي ما، ديگر همان كافه نشد.
يك بار زمستان با گولي از وسط پارك رد مي‌شديم. به عادت هميشه رفتيم سمت كافه. بسته بود. احمد آقا همان دور و بر داشت توي جمع دوستانش چاخان مي‌كرد و مي‌خنديدند. ما را كه ديد آمد جلو. خيلي گرم گرفت. بعد هم به عادت هميشه، انگار كه هنوز خودش را صاحب آن كافه بداند و از اينكه نمي‌تواند از ما پذيرايي كند شرمنده باشد، از دكه‌ي كنار كافه براي‌مان دو تا كافي‌ميكس گرفت و كمي به عادت قديم گپ زديم.
انگار بود كه سال‌ها مي‌شناسيم‌اش. كه هنوز چيزي آنجا پاگيرش كرده بود. چيزي از جنس همين دوستي‌ها. همين آدم‌هايي كه سر سياه زمستان مي‌آيند از شيشه‌هاي كثيف كافه سرك مي‌كشند و مي‌پرسند:‌ هنوز تعطيله؟ نمي‌دونيد كي باز ميشه؟

پ.ن: اين يك مجسمه‌ي پسر و دختر بود كه همديگر را كامل مي‌كردند. پسره دست من ماند و دختره دست گولي. همان موقع سر ميز با مداد ابرويم زيرش را امضا كرديم. ولنتاين 85. كافه پيروزي. ساعت 18:21

سه‌شنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۹۱

257: شوهرم؟ آه بله شوهرم!

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد 1391 ساعت 13:25 شماره پست: 310
اتوبوس بی آر تی. توی قسمت زنانه نشسته ام و صندلی ام رو به قسمت آقایان است. توی قسمت مردانه ایستاده و نمی بینمش. اتوبوس شلوغ است.

ایستگاه بعد اتوبوس خلوت می شود. آنجاست. ایستاده کنار پنجره. دست به سینه بهم لبخند می زند از دور. کمی شکلک در می آورد.

از دستش دلخورم. در واقع بیشتر وقت ها از دستش کلافه ام. بعد او هی سعی می کند پاپی بشود و توجه ام را جلب کند و بعد دلخور می شود از سکوت و قیافه گرفتنم و مشاجره می کنیم و دلخوری ها از آنجا شروع می شود. همیشه کلافگی من از کارهای بی موقع و وقت نشناسی اش و شوخی های بیجا و بی توجهی اش به یک سری چیزهاست که منجر به سکوت و اخم و گرفتگی ام می شود. بعد او به جای اینکه یا معذرت خواهی کند و متوجه اشتباهش بشود، یا اگر غرورش اجازه نمی دهد لااقل سکوت کند و دست از سرم بردارد و بگذارد توی حال خودم باشم، هی به پر و پایم می پیچد و گیر می دهد تا صدایم در می آید و عصبی و کلافه می شوم و یک چیز بدی بهش می گویم و بعد خر بیار و باقالی بار کن. قهر و قهرکشی و ادا و اصول.

مدت طولانی از همان جا که نشسته ام به او که کنار پنجره اتوبوس ایستاده و خندان بهم نگاه می کند، خیره شده ام. و احتمالاً در این وضعیت چهره ام شبیه سنگ شده و هیچ حالتی ندارد. چون که دارم به چیزهای بدی در مورد خودم و رابطه ام با او فکر می کنم. هرچه هست افکار منفی ای است و وقتی که به چیزهای بد فکر میکنم، قیافه ام بیحالت و سنگی می شود.

بهش نگاه می کنم. به مرد نسبتاً لاغر و عینکی ای که کنار پنجره اتوبوس ایستاده. انگار غریبه است برایم. انگار نمی شناسمش. شوهرم... شوهر من... این شوهر من است؟ به معنی کلمه ی شوهر و عبارت شوهر من فکر می کنم. از اولش می خواستم که اینطور بشود؟ که شوهر داشته باشم؟ که یک نفر آن طرف ایستاده باشد و برایم شکلک در بیاورد و شوهر من باشد؟

گیج شده ام. به معنی کلمات فکر می کنم. کلمات از دستم فرار می کنند و کمی دورتر، کنار یک پنجره ای می ایستند و برایم شکلک در می آورند و می خندند. ارتباط شان را با خودم نمی فهمم.

هنوز با چهره ای سنگی بهش خیره شده ام. حالا دیگر شکلک در نمی آورد. کنجکاوی و نگرانی را ته نگاهش می بینم. پیاده که می شویم ازم می پرسد، داشتی به چی فکر می کردی؟ کمی سکوت می کنم و سعی می کنم به یاد بیاورم...

- تو فکر می کنی داشتم به چی فکر می کردم؟

- به چیزای بد. چیزای منفی. تو که در مورد من «خوب» فکر نمی کنی قاعدتاً! مثلاً این دیگه کی بود اومد شوهر ما شد و ...

- اوهوم.(ترجیح می دهم «حرف» نزنم. حرف بزنم مجبورم دروغ بگویم. دروغ نگویم هم بد می شود. دعوا و جر و بحث می شود. پس سعی می کنم تا آنجا که ممکن است حرف نزنم.)

- یه وقتا جوری رفتار می کنی که من فکر می کنم انگار بابات تو رو به زور به من داده!

شاید اگر شما باشید از همین دیالوگ به این سوالات برسید که: نکند راست می گوید؟ نکند رفتار من نامهربان و سرد است؟ نکند من از ازدواجم راضی نیستم؟ نکند چیزی دارد غلط پیش می رود؟ شاید من اصلاً دلم نمی خواسته ازدواج کنم، و شرایط مرا مجبور به ازدواج کرده؟ نکند احساس واقعی ام است که در رفتارم بروز پیدا کرده؟...

اما من از این دیالوگ فقط به یک نتیجه می رسم: مردی که کنار پنجره ایستاده و لبخند می زند... مرد غریبه... شوهرم... مرا خوب شناخته و افکارم را می خواند!

بعد انگار چراغ هایی ناپیدا در سقف اتوبوسی که به سمت هیچ جهت نمی رود روشن می شود... و من مرد کنار پنجره را به جا می آورم...

شوهرم!

آه بله! شوهرم!

دوشنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۹۱

256: ایستادم... نگاه کردم...


+ نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1391 ساعت 16:25 شماره پست: 309

1.    روی مبل سه نفره ی خانه ی مادرش دراز کشیده ام. چونکه بعد از سه چهارروز مهمان بودن، آدم دیگر صاحبخانه می شود!
ساعت یازده شب است و من خسته ام از پرستاری روزانه از بیمار (مادرش که عمل آب مروارید چشم انجام داده) و غذا پختن و بشور بساب... و کمرم درد می کند و می خواهم بخوابم. اما پدرش اتاق را اشغال کرده چون با کامپیوتر کار دارد. و تمام این ها باعث می شود که من دیگر پسرخاله بشوم و همانجا روی مبل توی پذیرایی دراز بکشم. گولی می آید روی لبه ی مبل می نشیند و یکوری لم می دهد روی شکم من. دستم را کنار گردنش می کشم و با انگشتانم مسیر شانه اش را تا روی سینه اش دنبال می کنم. دوباره همان مسیر را برمی گردم بالا و سعی می کنم به یاد بیاورم که در طراحی حجم ها «ریتم خطوط» را چطور با فشار قلم در گودی ها و سایه ها و سبک گرفتن و سریع گذراندن آن در برجستگی ها و نورها حفظ می کردیم. انگشتانم را قلم تصور می کنم و چند بار برجستگی استخوان شانه اش را تا سینه مرور می کنم. مثل نابینایی که با نوک انگشتانش جهان را می چشد.
توجه اش جلب می شود.
-    داری به چی فکر می کنی؟
-    به این فکر می کنم که نقاشیت کنم.
-    آره. دوباره شروع کن.
توی فکر می روم. فقط کافی است صبح تا شب سر کار نباشم و کمی توی خانه بنشینم...
کارمندی و کارگری رویاهای آدم را سقط می کند.
2.    غذا درست می کنم. معمولاً این کار را نمی کنم، ولی هر وقت هم می کنم خوب از آب در می آید. سر کار بروم عین سـ.گ کار می کنم. توی خانه بنشینم هم عین سـ.گ کارِ خانه می کنم. اصولاً من آدمی هستم که هرجا باشم کم کاری نمی کنم و از کار نمی دزدم.
لیاقت می خواهد... قدر زحمتت را بدانند و به برتری هایت احترام بگذارند... این اطراف یک رسمی هست که می گوید: از کسی تعریف و تمجید و تشکر نکن، پررو می شود! و روی همین حساب است که بین گـ.ه و گوشت کوبیده فرق نمی گذارند و تو برایشان فرقی با آدمهای زیر کار دررو و کم هوش نمی کنی. کارگر هرچی ارزان تر، بهتر.
پدر شوهرم یکجور خوبی «می فهمد». رابطه ی ظالمانه ی کارگر و کارفرما را. قانون سرما.یه داری را. رمز و رازها و کلیدهای شغل آزاد را.
می گوید: نه برو، نه زنگ بزن. زنگم زد بگو یه جا دیگه کار بهتر پیدا کردم با دوبرابر این حقوقی که تو بهم می دادی. یا یه کاری رو نکن، یا تموم و کمال بکن. اصلاً برو ازش شکایت کن وزارت کار و بیمه، تا قرون آخر حقتو ازش بگیر. حتی اگه کم باشه. حتی اگه بی ارزش باشه. بگو این سری بدون قرارداد قانونی طبق وزارت کار برنمی گردی... اصلاً برنگرد. ولش کن. برگردی هم دوماه دیگه که کارش رو باهات راه انداخت و سر ماه رمضون شد میگه هررررررررررری.
3.    ظرف می شویم. مادرشوهرم دارد با تلفن صحبت می کند. شوهرش و پسرش صبح تا شب سرکارند و آن یکی پسرش هم دانشجوی ارشد شهرستان است و نیست، و همین است که من هم که نباشم این صبح تا شب تنهاست. برای همین کارش شده حرف زدن با تلفن. فامیل و دوست و همسایه. شهرستان. خارج از کشور.
هی می گویم خبر مرگم امشب دیگر بروم. مریض داری بس است. دیگر خودش می داند... باز می گویم من بروم کی هست از این نگهداری کند؟ همه که سر کارند. تنهاست و هی پا میشود توی خانه راه می رود و کار می کند. کاش لااقل دختر داشت. اگر فقط یک زمان توی زندگیم هوس خواهر شوهر کرده باشم، دقیقاً همین لحظه است!
صدایش را از توی پذیرایی، همانجا که جایش پهن است و خوابیده می شنوم که با هرکس صحبت می کند یادی هم از زحمات بی شائبه ی من می کند و می گوید که عروسم هست و من دیگر دختر دارم و صبح تا شب دارد برایم زحمت می کشد... که البته اینطور نیست و من کجا و عروس های قدیم کجا که مادرشوهر زمینگیر را جمع و جور می کردند؟
می گوید: ببخشید عزیزم. می دونم کسی که سرکار میره حوصله ی کار خونه رو نداره. توی خونه بشینه حوصله اش سر میره...
-    اتفاقاً کسی که سر کار میره عاشق کار خونه است! چونکه من دقیقاً همینقدر که اینجا کار بدنی میکنم، سرکارم کار میکنم و اینور اونور میدوئم، فقط هر روز یه انرژی و اعصاب مضاعف هم باید روی رفت و آمد و ترافیک و دعوای مترو و اتوبوس و بوی گند مردم و آلودگی هوا بذارم. روزی سه چهار ساعت فقط توی راهم. توی خونه که هستم اعصابم آرامش داره و مجبور نیستم با مردم دهن به دهن بذارم.
دارم ظرف می شویم. انگشتانم را زیر خنکی آب می گیرم. صدای گنجشک ها پشت پنجره ی آشپزخانه می آید. برای مادر شوهرم چای می برم و ازم تشکر می کند. می نشینم کنارش و برایش میوه پوست میکنم و ازم تشکر می کند. باهاش حرف می زنم. درباره ی مسائل کارم. درباره ی سیگار کشیدن و درس نخواندن گولی. درباره ی آینده ی برادرش. درباره ی خانه خریدن مان. مادر شوهرم آشکارا خوشحال است که عروس گرفته و در چنین روزی عروسش پیشش است و برایش چای می ریزد. مادر شوهرم قدر زحمت آدم را می داند. تو برایش برابر با تمام عروس های دنیا نیستی. مادر شوهرم خوبی آدم ها به یادش می ماند و هرچه در توانش باشد برای پسرش و عروسش می کند.
وقتی برای کسی زحمت می کشی که فامیلت است و قدر زحمتت را می داند و به خاطر اینکه پررو نشوی محاسنت را نادیده نمی گیرد و معایبت را بزرگ نمی کند... می فهمی که خانه بهتر از هرجایی است...
ظرف می شویم و به صدای گنجشک ها گوش می کنم و روز ولنگارانه ام را به فکر کردن می گذرانم...
خیلی وقت است یادم رفته بود آدمم و زندگی می تواند چیزی باشد غیر از صبح از خانه بیرون زدن و سـ.گدو زدن تا شب و با اعصاب کرخت به خانه برگشتن و افتادن و خوابیدن تا یک صبح دیگر...
زندگی می تواند پرستاری از زنی بیمار باشد و گوش دادن به صدای سرخوش گنجشک ها کنار فنجان چای عصرانه ات.
پ.ن: از کارم بیرون آمده ام. گفته بودم حقوقم را بالا ببرد. و سر چند و چونش به توافق نرسیدیم و صاحب کارم فکر کرد من بهش احتیاج دارم و کوتاه می آیم... از طرفی من هم به حدی رسیده ام که حتی همین حالا هم دست و پاشکسته بتوانم برای خودم کار کنم و نهایتاً شش ماه دیگر دستیار خواهم بود، بنابراین با توجه به اینکه می دانستم این اوست که به من به عنوان دستیار ماهر احتیاج دارد کوتاه نیامدم و... خلاصه هنوز فکر می کند من برمی گردم ولی... من برنامه های دیگری برای خودم دارم. تا ببینیم.
پ.ن2: در شکاف میان صخره های بلند و خاکستری، آن پایین، جویبار باریک با زمزمه ی ملایمش هنوز جاریست.
از پل که می گذری یک لحظه بایست...
پایین را نگاه کن...
آنجا چیزهاییست که مدت ها پیش فراموش کرده بودی...

دوشنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۹۱

255: مرگ جهان از مترو آغاز خواهد شد

+ نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1391 ساعت 1:29 شماره پست: 308
1.    توي مترو دعوا شد. مردها عين گوساله‌اي كه در طويله‌اش را اشتباه گرفته باشد (كه عمراً حتي هيچ گوساله يا مرغ يا خروسي در لانه‌اش را اشتباه بگيرد) آمده بودند قاطي زن‌ها.
من هندزفري توش گوشم بود و اخم‌هايم توي هم كه چرا اينهمه مرد توي واگن زن‌ها هست (دقت كنيد: اينهمه! نه دو-سه تا و يا حتي ده بيست تا). انگار واگن خانم‌ها را كاملاً اشغال كرده بودند و حتي نيمكت‌ها را هم گوش تا گوش پر كرده بودند آنهم در حالي كه واگن آقايان كمابيش جا برايشان داشت. بعد هي مي‌ديدم سرها به يك سمتي بر مي‌گردد و همه به جايي در پشت سر من نگاه مي‌كنند. هندزفري را درآوردم و ديدم يك دختره‌اي با يك سربازي دعوايش شده و دهان به دهانش گذاشته و آي اين بگو و آن بگو. كم‌كم كار بالا گرفت و يارو درآمد كه: حيف كه من توبه كردم وگرنه فلان و چنانت مي‌كردم. خفـ.ه شو وگرنه مي‌زنم توي دهنت... و از دختره كه: گـ.ه خوردي. مادر نزاييده... كه يكهو صداي سومي قاطي دعوا شد و بنا كرد هوار زدن كه: صداتو روي زن مردم مي‌بري بالا؟ تو اصلاً توي اين واگن چه گـ.هي مي‌خوري مرتـ.يكه؟ حالا حاليت مي‌كنم...
و همين‌جا بود كه قطار به ايستگاهي كه من پياده مي‌شدم رسيد و در حالي كه به زحمت از بين مردم خارج مي‌شدم، ديدم كه مرد سومي در قطار را باز نگه داشته و توي سالن انتظار مترو فرياد مي‌زند: محمدي! محمدي!... (و انگار خطابش با شخصي از انتظامات بود)
همين‌طور كه توي راهرو به سمت پله‌هاي برقي مي‌رفتم دنبال گوشي هندزفري‌ام كه توي هوا ولو بود گشتم و وقتي خواستم دوباره توي گوشم بگذارمش ديدم كه سري پلاستيكي آن را توي دعواي مترو گم كرده‌ام.
هر روز صبح...
هر روز صبح تمام روزهاي معمولي...
بي‌اغراق هر روز صبح تمام روزهاي بسيار معمولي كاري‌ام... دقيقاً با چنين فضاي خونين و مالين فكري‌اي وارد محيط كارم مي‌شوم و روز خوبم را آغاز مي‌كنم به اميد خدا.

2.    سوال:

-    آيا مردم دوازده سال پيش تفريحات سالم زيادتري داشتند و همين باعث مي‌شد كه وقتي كسي توي خودروي عمومي يا تاكسي كنارشان مي‌نشست و داشت چيزي توي دفتر يادداشتش مي‌نوشت، اين‌ها سرشان را با سرك كشيدن توي دفتر و دستك او گرم نكنند؟

-    آيا امروزه اين كار (نوشتن در كاغذ به صورت دستنويس) احمقانه به نظر مي‌رسد و مثلاً كاري مثل تايپ متون در نوت گوشي يا تبلت، طبعاً منطقي‌تر است؟


-    آيا اتوبوس و ميني‌بوس به دليل ساختار و فضاسازي دروني و نحوه چيدمان مسافرين، نسبت به مترو كه همه بالاي سرت ايستاده‌اند، امكان فضولي كمتري را مهيا مي‌كرد؟ (نهايتاً يك نفر كنارت و يك نفر ايستاده كنار صندلي‌ات داشتي)

-    آيا من تغيير كرده‌ام و بي‌اعتماد به نفس و ملاحظه‌كار و خجالتي شده‌ام و مدام احساس حماقت مي‌كنم؟
مسأله اين است كه وقتي بيست ساله بودم به راحتي توي مسيرها مي‌نوشتم. حتي يادم هست ايستاده توي اتوبوس در حالي كه به اين سو و آن سو پرتاب مي‌شدم توي سالنامه‌ي كوچكم سوژه‌هاي داستاني را كه همانجا شكار كرده‌بودم يادداشت مي‌كردم. اصلاً قرار بود يك سري داستان به نام «اتوبوسيه» بنويسم كه تمام‌شان در اتوبوس اتفاق مي‌افتند...
اما حالا كه سي و دو ساله‌ام هر وقت پنج دقيقه زمان پيدا مي‌كنم و مي‌گردم دفتر يادداشتم را از زير خروارها آشغال توي كوله‌ام پيدا مي‌كنم و قلم را روي كاغذ مي‌گذارم، سنگيني نگاه پهلو دستي‌ها را روي نوشته‌هايم احساس مي‌كنم و خودم را از نگاه آن‌ها مي‌بينم: يك احمقِ تاريخ مصرف گذشته‌ي دهه‌ي پنجاهي ايده‌آليست كه هنوز خيال مي‌كند ژست نويسنده‌ها را گرفتن نشانه‌ي روشنفكري و كلاس است و از همين روست كه بينوا نشسته و توي اين هاگير واگير دارد زور مي‌زند كه چند كلمه بنويسد و حتي دستش را هم روي نوشته‌هايش حائل مي‌كند كه انگار دارد اسناد محرمانه حكـومتي را با كدهاي رمز مي‌نويسد و مبادا كه كسي ببيند.
به اين احمق دهه‌ي 50ي ايده‌آليست مي‌گويم: بدبخت فكر كردي هنوز نويسندگي هنره؟ چي به نويسنده‌ها مي‌دن؟ پول توشه؟ كلاس توشه؟ يكي از اون آدمايي كه توي دانشگاه دنبال كو.نت ميفتادن و مجيزت رو مي‌گفتن حالا ميان يه قرون بذارن كف مشتت يا بپرسن خرت به چند من؟ اونا كجان تو كجا؟ پاشو جمع كن خودتو. اگه هم خيلي اصرار داري كه اين ايده‌هاي طلاييت رو بنويسي، چهار كلمه تايپ كن توي نوت مبايلت كه توجه كسي رو هم جلب نكنه. بعد شب برو تايپش كن بذارش روي همون وبلاگ كوفتيت تا كِرمِت بخوابه... اين روزا نويسندگي «افتخار» نداره، «شرمندگي» داره آبجي!!!

3.    رفته بودم يك بسته‌ي سه تايي جدول تاريخ گذشته براي ساعت‌هاي بيكاري توي سالن گرفته بودم. چون كه طبعاً توي آن محيط با آن صداي بلند موزيك دمبل کسک و وراجي و فضولي زنـ.يكه‌ها و عبور و مرور بي‌وقت مشتري و گسستگي مداوم ذهن، نمي‌شود تمركز كرد و نيچه خواند. (امتحان كرده‌ام كه مي‌گويم ها! ديروز كتاب «زايش تراژدي» را برده بودم كه بخوانم. خودم را كشتم تا توانستم يازده صفحه‌اش را بخوانم. مگر مي‌گذارند؟ مي‌آيند عين بادي‌گارد مي‌نشينند يمين و يسار آدم. بعد هي به نوبت مي‌پرسند كه كتابش خوب است و درباره‌ي چي است و به چه دردي مي‌خورد و از كيست و داستانش چيست و...بعد فكر كن كه يك «يوستين گوردر» مي‌خواهد كه جلد دوم «دنياي سوفي» را به زبان ساده‌ي آرايشگر-بفهم، براي اين‌ها بنويسد.)
القصه جدول‌هاي تاريخ گذشته به ترتيب مال سال‌هاي 77 و 85 و 91 بودند. از جدول سال 77 شروع كردم و وقتي حوصله‌ام سر رفت به جدول سال 85 پناه بردم و از آن هم كه كلافه شدم برگشتم به سال 91 خودمان. مقايسه‌ي اين سه مجله‌ي جدول چيزهاي جالبي را در مورد آدم‌هاي اين سه دهه برايم روشن كرد:

آدم‌هاي دهه‌ي 70:

تمايل شديدي به نمك ريختن و مزه‌پراني داشتند و جك‌هاي‌شان خيلي خنك و بي‌مزه بود. دوست داشتند همه را پند و اندرز بدهند و نكات حكيمانه بياموزانند. همچنين دوست داشتند ظاهر چيزها را پيچيده و عجيب و غريب بسازند (مثلاً جدول‌هايي با اشكال عجيب و غريب و فضايي طرح مي‌كردند. دقيقاً به همان سبكي كه ماشين‌آلات و لوازم منزل را طراحي مي‌كردند: بدون در نظر گرفتن نهايت سادگي و كاربري.). و ديگر اينكه آدم‌هاي دهه‌ي 70 بسيار كتاب‌خوانده و اديب بودند!(چونكه اكثر سوالات اين جدول‌ها به نام نويسنده‌ها و نام كتاب‌هاي‌شان و پايتخت كشورها و وقايع سيا.سي و اجتماعي آن دوران برمي‌گردد، انگار كه تعريف «اطلاعات عمومي» در آن دوران، تمام ادبيات و هنر علوم سيا.سي و اجتماعي را در برمي‌گرفته.) و آنقدر سطح توقع از انسان دهه‌ي 70ي بالا بوده كه حتي در انتهاي مجلات، يك «راهنما» هم براي اين زبان‌بسته تعبيه نشده بود كه در صورت ندانستن به آن مراجعه كند.

آدم‌هاي دهه‌ي 80:

كم‌كم توقع آن سطح وسيع اطلاعات عمومي از يك انسان شهري، پايين‌تر آمد. راهنما در صفحات آخر جدول درج شد و «بعضي» كلمات خيلي پيچيده و بلااستفاده و مهجور توضيح داده شد. اشكال ظاهري جدول‌ها ساده‌تر و هندسي‌تر شد و تمايل به جدول‌هاي متقاطع مربع شكل بيشتر شد. جك‌ها و معماهاي لوس و پندهاي حكيمانه محدودتر شد.

آدم‌هاي دهه‌ي 90:

اطلاعات عمومي از حوزه‌ي ادبيات و هنر، به سمت سينما (و آنهم سينماي گيشه و نه سينماي هنري و فخيم) سوق پيدا كرد. در صفحات آخر اين مجلات، يك راهنماي پر و پيمان وسيع كه در آن «بيشتر» كلمات جدول آورده شده، درج شد. بيشتر جدول‌ها به شكل «شرح در متن» (سوال نهايتاً دو كلمه‌اي كه يك معادل لغوي مي‌طلبد، و نه يك مفهوم.) درآمد. بساط شوخي و نصيحت و حكمت كلاً برچيده شد چون كه كسي ديگر حوصله‌ي اين‌ها را نداشت.
ساده‌تر بگويم:‌ از انسان دهه‌ي 90، توقع هيچ نوع «دانسته‌اي» نمي‌رود. انسان دهه‌ي نود «مي‌تواند» نهايتاً چند تا فيلم گيشه‌اي را ديده‌باشد. «نام» چند تا كتاب خيلي خيلي تابلو و مشهور را شنيده باشد. معني و معادل لغوي «بعضي» لغات بسيار دستمالي شده و روزمره را بداند. و اگر هم ندانست، هيچ اشكالي ندارد! توي راهنماي آخر مجله تمام جواب‌ها آورده شده.
انسان دهه‌ي 90، يك بي‌سواد كتاب نخوانده‌ي مغز يخيده‌ي يُبس است كه هميشه اينطوري به نظر مي‌رسد        :|
بخش ترسناك اين ماجرا اينجاست كه انگار شعله‌ي شعور انسان، دهه به دهه بي‌فروغ‌تر و كوتاه‌تر و خاموش‌تر و جمع‌تر مي‌شود تا عاقبت...پِت... خاموش شود و تاريكي حيوانيت جهان‌مان را فرا بگيرد.
هميشه به اينجاي ماجرا كه مي‌رسم يادم مي‌آيد چرا بعضي از اين فيلم‌هاي ترسناك را اينقدر دوست دارم:
چون كه اين فيلم‌ها از همين حالا دارند آژير پايان شعور انساني و مرگ عقلانيت و تاريكي جهان را مي‌كشند. فيلم‌هايي كه در آن‌ها نوع انسان به وسيله‌ي يك ويروس مهلك تبديل به يك زامـ.بي بيشـ.عور و وحشي مي‌شود كه هر موجود زنده را صرفاً «غذا» مي‌بيند.

من فيلم‌هاي ترسناك را دوست دارم.

من فلسفه را دوست دارم.

من انسان دهه‌ي 70ي را دوست داشتم...

شنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۹۱

254: قانون ماهي قرمز

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ساعت 21:47 شماره پست: 307

من از اين ماهي قرمز عيد كه هنوز نمرده و مانده كه انشاءالله عيد سال آينده را ببيند متنفرم (قبلاً نگفته بودم كه از ماهي‌هاي قرمز و اصولاً هرجور ماهي و آبزي‌اي متنفرم؟ حالا مي‌گويم.) و با اين‌حال ساعت هشت شب كه خسته و وامانده از راه مي‌رسم و زانوهايم از خستگي ضعف مي‌رود و كسي خانه نيست و من همينطوري كه هاج و واج وسط خانه ايستاده‌ام و دارم فكر مي‌كنم كه حالم بد است و بايد كاري بكنم... و دقيقاً همان لحظه كه به فكرم مي‌رسد الان قهوه_لازم‌ام... يكهو چشمم مي‌خورد توي چشم اين تخـ.م جن ماهي قرمز دهان گشاد چشم‌دريـ.ده‌ي عيد كه دارد از گرسنگي خودش را به ديواره‌ي تُنگ شيشه‌ايش مي كوبد... آنوقت به خودم مي‌گويم: اين غذا مي‌خواد... و مي‌گردم برايش يك تكه نان پيدا مي‌كنم كه به اندازه كافي نرم باشد و جوش شيرين‌اش كم باشد و ريزريزش مي‌كنم و برايش مي‌ريزم...
دقت كنيد: من از اين ماهي بي‌صاحب‌مانده بيزارم، با اين‌حال نمي‌گذارم گرسنه بماند، چون حق مسلم هر ماهي قرمز است كه وقتي مي‌خري و مي‌آوري و توي تُنگ (به ضم ت) به اين تَنگي (به فتح ت) مي‌اندازيش گرسنه نگذاريش.
اين يكي از قوانين مهم زندگي من است. به گمانم ترجمه‌ي ساده‌اش به زبان شما بشود: مسئوليت‌پذيري در مقابل اعمال.
بعدش چون كه من به قانون ماهي قرمز پايبندم (و بيشتر شماها نيستيد) در نتيجه:
1.    من هيچوقت بچه‌دار نمي‌شوم.
2.    من عاقبت خودكـ.شي خواهم كرد.
ربطش را خودتان پيدا كنيد. همه‌چيز را كه آدم نبايد براي‌تان توضيح بدهد.
گولي هر روز از اواسط راه برگشتن به خانه، مي‌آيد دنبالم و مي‌رساندم خانه. گاهي هم چون كه خجالت مي‌كشد هر روز بيايد خانه‌مان، مي‌رويم نيم ساعت توي پارك نزديك خانه‌مان مي‌نشينيم (از اين لحاظ هيچ فرقي با دوران دوستي نمي‌كند. ما گول خورديم. شما الكي به اين اميدهاي واهي ازدواج نكنيد كه دوران پارك و كوچه خيابان تمام مي‌شود و سر و سامان مي‌گيريد.).  مردم اينجور وقت‌ها با هم چه مي‌گويند؟ گل مي‌گويند و گل مي‌شنوند؟ لاو مي‌تركانند؟ لطيفه تعريف مي‌كنند و نخودي روي شانه‌هاي هم مي‌خندند؟ پس كو؟ ما چرا فقط درباره‌ي پول حرف مي‌زنيم؟ ما چرا حال‌مان دارد از اين زندگي دو نفره كه به تلخي زندگي يك نفره و سه نفره است به هم مي‌خورد؟
آدم تنهاست: وقتي كه تنهاست. وقتي ازدواج كرده. وقتي بچه‌دار شده. وقتي مي‌ميرد...
قسم به لوستر وقتي نور مي‌افشاند/ و لامپ كم‌مصرف وقتي مي‌سوزد و خاموش مي‌شود/ كه انسان تنهاست./ اگر كه بدانيد.
مي‌رويم از دكه‌ي جلوي مترو، روزنامه همشهري مي‌گيريم و مي‌نشينيم به خواندن آگهي‌ها: استخدام... اثاثيه‌ي منزل... آپارتمان فروشي 50-45 متري حوالي شرق...
-    اين زنـ.يكه حقوق منو بالا نمي‌بره. خيالش تخته از من. از بس سر به زير و بي‌دردسر كاراش رو راه انداختم و نذاشتم آب توي دلش تكون بخوره، يادش رفته كه هشت ماه مي‌گذره و قيمت همه چي چند برابر شده و با اين پولا ديگه نمي‌شه هيچ گـ.هي توي اين شهر خورد. بايد يه كم تنش رو بلرزونم. بايد اولش يه جاي ديگه پيدا كنم، بعدش با اطمينان جلوش وايسم بگم يا حقوقمو ببر بالا، يا مي‌رم.
-    پول ديگه حتي از عابربانك به كف دست آدمم نمي‌رسه، قبلش دود مي‌شه مي‌ره هوا. پنجاه تومن پنجاه تومن ور ميدارم و معلوم نيست چي ميشه.
-    آخخخخخخخخخخخخ... بدم مياد ازين زندگي. از اين نداري و بي‌پولي كه هر گـ.هي مي‌خواي بخوري با سر مي‌ري توي ديوار و بر مي‌گردي سرجات. مثل چيز مي‌مونه... اين چيه... نگا... مثل يه كفش ساق بلند تنگ... توي گرماي تابستون... نفس آدمو بند مياره... مي‌دوني چي مي‌گم؟
-    آره... امروز سرتون شلوغ بود؟ اين جاي چيه روي پيشونيت؟
-    مث سـ.گ خسته‌ام. اين رد عينك و ماسك كراتينه. وقتي كراتين مي‌كنيم بايد عينك و ماسك قوي بزنيم. سرطان زاست. يه فيش براي يارو زدم 800 تومن. فكر كن تمام كارو من كردم... اون پولشو گرفت.
«نداري»، يك بوت ساق بلند بندي است در گرماي مرداد ماه.
«نداري»، رد عينك كراتين است بر پيشاني.
«نداري»، يك قطار مترو است كه نيم ساعت تأخير دارد و با اين‌حال تو باز هم متنظرش خواهي ماند.
«نداري»، 350 هزار تومان حقوق است و صبح تا شب جان كندن و قسط سرماه و ليست بلند بالاي احتياجات.
«نداري»، كادوي تولد و عيد و ولنتاين و روز زن و روز مرد و عيد مبعث و عيد غدير و عيد قربان و سالگرد ازدواج است و دلخوري از «ندارم».
«نداري»، كلاس‌هاي نرفته‌ي زبان و بدنسازي و دكتر پوست و دكتر زنان و دكتر غدد است.
«نداري»، اسكرين سيور كامپيوتر است كه ديوارهاي آجري مي‌سازد تا بينهايت هركجا كه چشم كار مي‌كند.
«نداري»، غول مرحله‌ي آخر بازي DOOM است.
«نداري»، تُنگ شيشه‌اي ماهي قرمز عيد است، كه دنيا را از پس آن كج و كوج و رنگارنگ و دست نايافتني مي‌بيني. دنيايي كه «دنياي ديگران» است، نه دنياي تو.

پ.ن: زياد به مغزتان فشار نياوريد. ربطش به اين است كه:
1. بچه‌دار شدن يعني يك بچه‌ماهي قرمز عيد را توي تُنگ كوچك شيشه‌اي «زندگي» انداختن. تنگ شيشه‌اي كوچكي كه از پشتش زندگي آزادانه‌ي ديگران را به شكل كج‌و معوج تماشا كند و دستش به هيچ‌كجا بند نباشد.
2. هيچ ماهي قرمز عيدي نمي‌تواند به دنيا آمدنش را و تُنگ شيشه‌ايش را انتخاب كند... اما حق مسلم اوست كه زمان دقيق مرگش را خودش انتخاب كند.

یکشنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۹۱

253: غول چراغ جادوي 3 و بولاني

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ساعت 2:15 شماره پست: 306

روزنامه‌ها را از دور بسته‌ي تره‌ باز كردم و تره‌ها را پخش كردم كف سيني... كه چشمم به مصاحبه‌ي چاپ شده در روزنامه و عكس سيد افتاد:
-    گولم ببين مَموت گُلي چي گفته! گفته: انقـ.لاب منو دوباره متولد كرد!
-    زكي! اين از اولش هم اين مدلي بود.
-    اين روزا ديگه هيچي از هيشكي بعيد نيست.
اگر ابي همين ديروز كه با بچه‌ها توي خانه‌اش جمع بوديم به گولي نگفته بود كه سيد تازگي براي بار دوم افتاده بيمارستان و حالش خوب نيست و حقوق مادي و معنوي آثارش را داده به يك پسره‌اي... خيال نمي‌كردم كه تاريخ اين مصاحبه مال همين روزهاست. اما بعدتر، سر نوشتن همين يادداشت، (وقتي كه شك كردم كه انقـ.لاب در واقع «چشم‌هاي مموت گلي  را به روي حقيقت باز كرده» يا «او را به شناخت تازه‌اي از خود رسانده» يا «او را به سوي راه راست هدايت كرده») و چون كه كِرمِ مستند و دقيق نوشتن دارم، مجبور شدم درست وسط پاراگراف اول همين متن، بروم توي اينترنت سرچ كنم تا جديدترين مصاحبه‌ي سيد را پيدا كنم (كه نكردم و بيخود هم نبود! چونكه بعداً خواهيم ديد كه مصاحبه اصلاً جديد نبود!) و بعدش  حتي آنقدر رواني شدم كه پاشدم رفتم سروقت سطل آشغال و شروع كردم بين آشغال‌هاي بوگندو و كثيف و خيس آن تكه روزنامه‌ي پيچيده دور آشغال سبزي‌ها را جستجو كردن و وقتي روزنامه‌ي مچاله را پيدا كردم و سرم را فاتحانه بالا آوردم چشم‌هايم خورد توي چشم‌هاي گرد شده‌ي مامان كه داشت ظرف مي‌شست. طفلكي بچه‌اش کسخل شد رفت!
بالاي صفحه‌ي روزنامه دنبال نام روزنامه و نشانه‌هاي ديگري مي‌گشتم كه با همان كلمات توي اينترنت سرچ كنم و آدرس منبع مجازي خبر را برايتان بگذارم كه... چشمم افتاد به تاريخ مصاحبه: 14/09/89 !!!
يك‌جوري شدم. دلم گرفت. اين بابا يك سال و نيم پيش اين مصاحبه را انجام داده و همانطور كه در عكس مي‌بينيد آن موقع كاملاً سالم و سرحال و قبراق بوده. اما حالا احتمالاً توي بيمارستان افتاده و دارد آخرين روزهاي زندگي سخت و عجيب و غريبش را مي‌گذراند. حالا هرچي. هر كي. دلم برايش سوخت. چونكه من شوهرم را اولين بار سال 80 سر كلاس داستان نويسي همين آدم ديدم. چونكه من از آن روزهايي كه اين آدم تويشان بود، يك عالم خاطره دارم...
وقتي ميثم سر كلاس شلوغ مي‌كرد و آتش مي‌سوزاند و يكهو سيد قاطي كرد و داد كشيد و سطل زباله را چنان شوت كرد كه خورد به ديوار و دومتر به هوا پرتاب شد و همگي لالماني گرفتيم از ترس. بعد هم پالتوي  چرم زرشكي‌اش به گوشه‌ي تخته وايت‌برد گير كرد و سوراخ شد و عصباني‌تر هم شد و پالتو را درآورد و كوبيد كف كلاس و فرياد كشيد... و با اينهمه ميثم از رو نرفت كه نرفت!
آن وقت‌ها تيپ ظاهري غريبي داشت. شبيه درويش‌ها ريش و پشم مي گذاشت و كلاه بافتني سرش مي‌كشيد و رفتارش شبيه نقال‌ها و مرشد‌ها بود و از آن‌طرف كتاني آديداس و پالتوي چرم زرشكي‌اش به پيرمرد‌هاي جلف مي‌زد...
عاشق سبك «سيال ذهن» و «روايت دوم شخص به شكل ديالوگ» بود. چه كارگاه‌هاي داستان‌نويسي هيجان انگيزي داشتيم. به جرأت مي‌گويم كه من سيال ذهن و ديالوگ نويسي را تا حدود زيادي سر كلاس‌هاي اين آدم ياد گرفتم. شيفته‌ي سبك آموزش و كارگاه‌هاي خلاقش بودم. شيفته‌ي روح ديوانه و زنجيري‌اش. مدل لاتي‌ و ولنگارش...
دلم براي خودم تنگ شد نه سيد محمود گلابدره‌اي. براي خود آن روزهايم.
گولم را اولين بار بود كه مي‌ديدم. 20 سالم بود فقط. يك دختر لاغروي عينكي با اعتماد به نفس و پررو. گولم برعكس من، يك پسرك سفيد خيلي مؤدب و مغرور بود كه سرش به كار خودش بود. اولين و آخرين داستاني كه ازش شنيدم يك چيزي توي مايه‌هاي كارهاي صادق هد.ايت بود. يك تعدادي شخصيت «تيپ» مانند داشت كه اصلاً پرداخت نشده بود و فقط مثل يك سري آدمك چسبيده به ميله‌ها باهاشان فوتبال دستي بازي كرده بود.
گوليِ من، آخرش داستان نويس از كار در نيامد، اما داستاني كه نوشته بود يك كمي شبيه داستان‌هاي حسابي به نظر مي‌آمد (به خاطر علاقه‌ي شديدش به هدايت و تأثيرپذيري از كارهاي او)، و همان داستان شد باب آشنايي ما كه من بعد از كلاس، وقت خداحافظي بهش گفتم كه داستانش خيلي خوب بوده و يك سر و گردن از بچه‌هاي كلاس بالاتر بوده و... بعدش دعوتش كردم به جلسات داستان‌نويسي دانشكده‌مان(البته مي‌توانيد مطمئن باشيد كه آن روزها من خيال زدن مخش را نداشتم و خودم دوست پسر داشتم!).
امشب به سرم زده بود يكجور كوكوي تره‌ي افغاني به نام «بولاني» بپزم. دستور پختش را همراه نمونه براي تست كردن، از مامان «يادگار جون» گرفتم. اين «يادگار جون» يك خانم چاق خنگ بسيار پولدار است كه يك مامان باكلاس دارد. بعدش من همينطور كه سر مامان يادگار را مش مي‌كردم، باهاش درباره‌ي آن كوكوي خاصي كه داشت مي‌خورد و اينكه چه‌جور چيزي هست اصلاً، حرف زدم. بعد كه نمونه‌اش را ازش گرفتم و خوردم، در همان گاز اول فهميدم كه اين همان غذاي افغاني است كه وقتي شانزده هفده ساله بودم، مستأجر افغاني‌مان براي‌مان آورده بود يك‌بار. يعني من في‌الواقع مثل هميشه كمي دير به دنيا آمدم وگرنه مارسل پروست مي‌شدم و كتاب «در جستجوي زمان از دست رفته» را بر اساس همين كشف و شهود طعم بولاني و بازگشت به خاطرات هفده سالگي مي‌نوشتم.
روي همين حساب آنقدر ذوق‌زده بودم كه توي راه تره و خمير نان بربري خريدم و آمدم افتادم به سبزي پاك كردن و شستن و خرد كردن و سيب زميني پختن و پياز سرخ كردن كه بيا و ببين. يعني تمام خانه را به گند كشيدم. بعدش هم مثل هميشه به خاطر بوي غذا، خودم سير شدم و فقط يك دانه زوركي خوردم و بقيه را گذاشتم براي بابا كه طبق معمول از خودش پذيرايي كند. چونكه دستپخت مامان اين روزها بدجوري افتضاح شده و من رسماً هر روز سر كار غذايم را با يك نفر عوض مي‌كنم و از شرش خلاص مي‌شوم.
و چنين بود كه غول چراغ جادوي 3*، بار ديگر از صفحه‌ي روزنامه‌اي سر برآورد.


پ.ن: دوست گفت: براي سالروز مرگ حسين منزوي چيزي بنويس... من چيزي از حسين منزوي نمي‌دانم. حسين منزوي براي من اين بيت است كه از سال 80 تا حالا در خاطرم مانده:
 دو چشم داشت، دو سبز-آبي بلاتكليف
كه در دوراهي دريا-چمن مردد بود...
(متن كامل غزل را در «ادامه‌ي مطلب» بخوانيد»)

پ.ن2:

غول چراغ جادوي 1 
غول چراغ جادوي 2 



زن جوان غزلي با رديف " آمد " بود

كه بر صحيفه ي تقدير من مسوّد بود

زني كه مثل غزل هاي عاشقانه ي من

به حسن مطلع و حسن طلب زبانزد بود

مرا زِ قيد زمان و مكان رها مي كرد

اگر چه خود به زمان و مكان مقيّد بود

به جلوه و جذبه در ضيافت غزلم

ميان آمده و رفتگان سرآمد بود

زني كه آمدنش مثل "آ" يِ آمدنش

رهايي نفس از حبس هاي ممتد بود

به جمله ي دل من مسنداليه " آن زن "

و " است " رابطه و " باشكوه " مسند بود

زن جوان نه همين فرصت جواني من

كه از جواني من رخصت مجدّد بود

ميان جامه ي عرياني از تكلّف خود

خلوص منتزع و خلسه ي مجرّد بود

دو چشم داشت _ دو " سبزآبي " بلاتكليف _

كه بر دوراهي " دريا چمن " مردّد بود

به خنده گفت : ولي هيچ خوب مطلق نيست !

زني كه آمدنش خوب و رفتنش بد بود


حسين منزوي

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۹۱

252: زنان ساده‌ي كامل

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ساعت 14:33 شماره پست: 305

نام: مينا.
شكل ظاهري: بلوند و قد بلند و خوش‌هيكل.
وضعيت مالي: پولدار.
وضعيت تأهل: متأهل.
اعتماد به نفس: در حد جوجه اردك زشت!

به «ر» مي‌گويد: موهامو مشكي كن. شوهرم مشكي دوست داره.
-    پس تا حالا كه بلوند بودي؟ همش هم مي‌گفتي هرچي روشن‌تر بهتر؟
-    خب. تا حالا بلوند دوست داشت. حالا يهو نمي‌دونم چي شده دلش مشكي مي‌خواد.
-    مگه تو عروسكي كه با هر ساز اون مي‌رقصي؟ اگه مشكي كني ديگه بايد وايسي تا بلند بشه تا بتوني يه رنگ ديگه بزني روي موهات و عوضش كني. من مي‌دونم پشيمون ميشي. بعدشم ديگه راه برگشت نداره.
-    عيب نداره.
-    آخه صورت تو كوچيكه. موي مشكي ريزه ترت مي‌كنه. تبديل به يه دختر زشت ريزه ميزه ميشي.
-    عيب نداره.
-    چرا داري اينكارو با خودت مي‌كني؟ با اين كارت شوهرتو پررو مي‌كني. نذار اعتماد به نفستو ازت بگيره. خودت باش. ببين خودت چي دلت مي‌خواد.
-    نمي‌تونم. مي‌ترسم اگه  اوني كه مي‌خواد نباشم، بره سمت زناي ديگه. شايد يه دختر مومشكي ديد و... تازه مدام بهم ميگه اين بغل پاهاتو آب كن. مي‌بيني؟ اينجا...
با دست به بغل را.ن‌هايش مي‌زند. يكي از خوش‌هيكل‌ترين دخترهايي است كه ديده‌ام. و تصميم دارد برود عمل ليپولايز كند. آنهم به خاطر بغل پاهايي كه اصلا وجود ندارند و به خاطر فرم ذاتي با.سنش است كه اگر ايشان اعتماد به نفس جنيفـ.ر لو.پز را مي‌داشت، به همان‌ها هم افتخار مي‌كرد و مي‌رفت بيمه‌شان مي‌كرد.
تا زماني كه عكس عروسي‌اش را براي‌مان نياورده همگي فكر مي‌كنيم شوهرش بايد چيزي در مايه‌هاي بردپيت يا جاني‌دپ يا محمدرضا گلزار باشد. بعد كه چشم‌مان به آن كوتوله‌ي پير زشت كچل با شكم قلنبه‌اش مي‌افتد به هم نگاه مي‌كنيم و ازش مي‌پرسيم: آخه چرا؟ از كجا باهاش آشنا شدي؟ چي شد كه بله رو بهش گفتي؟
-    پسرخاله‌امه!


نام: آيتك (بر وزن آيس‌پك! به معناي «مثل ماه»)
شكل ظاهري: موقرمز و قد بلند و خوش‌هيكل.
وضعيت مالي و و تأهل: عيناً بالايي.
اعتماد به نفس: چـ.س مثقال.

به «ر» مي‌گويد: واي مينا با موهاي بلوند اصلاً يه چيز ديگست. ديوونه شده مي‌خواد مشكي كنه. بهش گفتم احمق نشو. من با موي مشكي خودت هم ديدمت قبلاً. اونجوري يه دختر معمولي ميشي. الان يه چيز ديگه‌اي.

-    شما مي‌خواي چه رنگي كني؟ الأن كه خيلي قرمزه.

-    بلوند!

-    در چه حد؟
-    در حد مينا. اونم بدون دكلره شدن.
-    امكان نداره. تازه با دكلره هم امكان نداره. موهاي شما يك ساله كه به طور مداوم داره قرمز مي‌شه. رنگ قرمز به راحتي از روي مو پاك نمي‌شه.
-    بايد بشه. فقط شما سعي كن زياد به موهام آسيب نرسه. نمي‌تونم كوتاهش كنم. شوهرم موي بلند دوست داره.
-    اگه دكاپاژ بشه حتماً مي‌سوزه و بايد در حد مصري تا زير گوش كوتاه بشه. همين الأن هم آسيب ديده و خشكه.
-    وااااااااااااااااااااي! نع! راه ديگه اي نداره؟
-    نع. مي‌توني يه رنگي نزديك به قرمز كني. مثلاً مسي يا عسلي يا ماهاگوني يا...
-    نععععععععععععع. فقط بلوند. ميدوني؟ شوهرم سال‌ها توي فرانسه و روسيه درس خونده. مي‌گه دختراي اونا يا بلوند هستند يا مو قرمز. چيزي جز اين دو نوع رو دوست نداره. ميگه مو بايد يا بلوند بلوند باشه يا قرمز قرمز. بقيه‌ي رنگ موها اوريجينال و خاص نيستن.
-    حالا ميگي چيكار كنم بالأخره؟ همه رو كه نمي‌شه با هم داشت.
-    دكاپاژ كن. فقط سعي كن در حدي باشه كه نسوزه.
-    از الان بگم كه زياد روشن نميشه. اشكالي نداره؟
-    ام........ اِم....... خب باشه. اشكالي نداره. ولي سعيت رو بكن.
در حالي كه مواد سفيد دكلره را لايه به لايه روي ساقه‌ي قرمز موهايش مي‌مالم ازش درباره‌ي زندگي‌اش مي‌پرسم. خانواده‌ي خودش و شوهرش هر دو ثروتمندند. خودش مترجمي خوانده و مدتي مهماندار هواپيما بوده و از وقتي ازدواج كرده براي اينكه شوهرش را از دست ندهد،‌كارش را كنار گذاشته و خانه‌نشين شده. مي‌گويد كه پروازهاي خارجي چند روزه، شوهرها را توي خانه تنها مي‌گذارد و آن‌ها هم بدون بروبرگرد خيانت مي‌كنند. مرد را نبايد زياد به حال خودش ول كرد. چونكه يكهو از دستت مي‌پرد. دخترهاي گرگ توي جامعه زيادند.
شوهرش كارخانه‌دار است و يك عالمه زن زير دستش كار مي‌كنند. از منشي‌هاي آنچناني گرفته تا مديرهاي سطح پايين و بازارياب‌ها. بنابراين يك سال پيش كه شوهرش هوس رنگ قرمز كرد، ايشان رفت و موهايش را قرمز كرد. بعد هم كه يك بار بدون پرسيدن نظر شوهرش موهايش را كمي كوتاه كرد بود، شوهره كل سفر خارجي چند روزه‌اش را خراب كرده بود و اصلاً باهاش حرف هم نزده بود توي مدت سفر. براي همين اينبار كه از او موي بلوند خواسته بود، ديگر حتماً بايد به خواسته‌اش گردن مي‌نهاد و موهايش را بلوند مي‌كرد. آنهم بدون دكاپاژ و آسيب و كوتاه‌كردن و هركار ديگري.
از صبح اول صبح هم كه مي‌آيد فقط نگران ساعت است. كه چي؟ كه شوهره ساعت 1 كه براي نهار مي‌آيد خانه، كدبانوي مو بلوند دلخواهش حتماً‌ سر پست حاضر باشد و حتماً غذايش را برايش گرم كرده باشد و با مخلفاتش جلوي ايشان بچيند.
با مينا رفت و آمد خانوادگي دارند و شوهرش گفته كه: مينا رو ببين! به اين ميگن زن جذاب. موي بلوند اصلاً يه چيز ديگست... و همين شده كه آيتك آمده كه خودش را مثل مينا كند. در ضمن شوهرش حتي گفته كه فرم با.سن مينا هم خيلي صكسي است و كلاً زن تو‌دل‌برويي است. و بنابر همين آيتك مي‌خواهد برود پروتز با.سن بگذارد.
با اين نحوه‌ي روابط و سطح فكر و استدلال، دور نيست كه چند وقت بعد بشنوم زن‌هاي‌شان را با هم عوض كرده‌اند!

نام: نگاه
وضعيت ظاهري: سنگين و با شخصيت و آرام با موهايي كه اكثراً ساده و تيره‌اند.
وضعيت مالي و تأهل و اعتماد به نفس:‌ عيناً موارد بالا.
به «ر» مي‌گويد:‌ موهامو مش كن. روشن و آفتابي. يه جوري كه توي چشم بزنه. تابلو باشه.
-    واسه چي آخه؟ يهو دلتو نزنه؟‌ من از سليقه‌ي تو خبر دارم. تيره و ساده رو ترجيح مي‌دي. يهو چي شده كه مي‌خواي روشن كني؟ بعدم روشن تا اين حد كه شما مي‌خواي به مو آسيب مي‌زنه.
-    شما منو بلوند كن. اگه آسيب ديد كراتين مي‌كنم. اصلاً هم هزينه‌اش برام مهم نيست. فقط مي‌خوام توي چشم باشم. مي‌خوام پولاي شوهرمو بريزم توي جوي آب. مي‌خوام آتيش بزنم به مالش.
-    چي شده؟
-    داشت تلفني با من حرف مي‌زد. گوشي رو كه قطع كرد متوجه نشد كه هنوز وصله. بعد مبايلش زنگ خورد و شروع كرد با يه دختره‌اي حرف زدن. بهش مي‌گفت:‌ تپلم. هرچي مي‌خواي برام ليست كن. اينجوري يادم نمي‌مونه كه... جوري باهاش حرف مي‌زد كه توي سيزده سال زندگي‌مون با من حرف نزده بود. با دوتا بچه... مرتـ.يكه.... من آدمش كردم. من به پاش نشستم. حالا واسه خودش يه تپل پيدا كرده. مي‌دوني چيه؟ اصلاً منم موهامو بلوند مي‌كنم. بالأخره يكي هم پيدا مي‌شه كه لاغر و بلوند دوست داشته باشه. منم عين خودش. چرا اون بره و من نرم؟
دلش شكسته اما دارد مي‌خندد. به ظاهر، قضيه‌ي تپل را سوژه كرده و براي بچه‌هاي سالن كه از قبل مي‌شناسندش تعريف مي‌كند و مي‌خندد. اما من توي عمق چشم‌هايش درد را مي‌بينم. و شكسته شدن اعتمادي را كه تا همين چند روز پيش به يك مرد داشته. آمده اينجا كه «حرف بزند» كه به «يكي» بگويد كه زندگي‌اش در يك لحظه از هم پاشيده و بعد از اين فقط در كنار آن آدم زندگي مي‌كند بي‌آنكه عشقي در ميان باشد. بهش مي‌گويم كه من اگر به جاي او بودم طلاق مي‌گرفتم. مي‌گويد: تو هنوز نرفتي سر زندگيت كه اينو مي‌گي. آدم فكر بچه‌شو مي‌كنه. فكر اونهمه چيزو كه پدرش در اومده تا ساخته و حالا با رفتنش فقط اجازه مي‌ده كه يكي ديگه تصاحبشون كنه. بايد بمونم و بجنگم.
مي‌ماند. اما ماندش به خودي خود امضا كردن جوازي است كه به مرد اجازه مي‌دهد باز هم به هر.زگي‌اش ادامه بدهد و از حالا به بعد حتي «ترس بو بردن زنش» را هم نداشته باشد. چرا كه حريم‌ها فرو ريخته و زن ديگر مي‌داند و حتي پذيرفته است.

هر روز يك عالمه زن به آن سالن خيابان فرشته رفت و آمد مي‌كنند. زن‌هاي پولدار. بمب‌هاي مايه. اكثراً زيبا و بي‌نقص. عين اسب‌هاي عربي با گردن‌هاي كشيده و سُم‌هاي واكس خورده. بدون حتي يك خش. با ماشين‌هاي آنچناني و گوشي‌ها و ساعت‌هاي مچي و لباس‌هاي مارك. با رفتار ظريف و آداب‌داني و ملاحت زنان اشرافزاده‌ي قرن پانزده و شانزده فرانسه در كتاب‌هاي بالزاك. توي حرف‌هاي‌شان به هم فخر فروشي مي‌كنند و از سفرهاي اخير فرنگ‌شان مي‌گويند و از مارك كفش و كيف‌شان. فا.لگيرهاي خانوادگي و معتمدشان را به هم معرفي مي‌كنند و با هم به كلاس‌هاي يوگا و مديتيشن و عرفان و مولانا شناسي انرژي درماني مي‌روند.
وقتي اين‌ها را مي‌بيني احساس مي‌كني در فضايي ايده‌آل زندگي مي‌كني. فضايي كه در آن تمام انسان‌ها بي‌عيب و نقص و تميزند و روابط اجتماعي به تمامي مسالمت‌آميز و ظريف و اخلاقي است و عشق ميان جفت‌ها توي هوا موج مي‌زند همينجوري. اما كافيست دهان باز كنند و از رابطه‌شان بگويند يا يك عكس از شوهرها و بي‌اف‌هايشان برايت رو كنند. همان يك عكس كافيست كه به ماهيت رابطه‌ي اين آدم‌ها با طرف مقابل‌شان پي ببري. كه همه‌چيز بر پايه‌ي پول تعريف مي‌شود و اگر پول نبود هرگز چنين زني در كنار چنان مردي يك لحظه هم زندگي نمي‌كرد. چونكه كه مردهاي توي عكس‌ها همان بقال و چقال‌ها و فروشنده‌ها و لكسوز سواران شكم گنده‌ي كچل هيزي هستند كه قيافه‌شان حال آدم را بهم مي‌زند. همان‌ها كه اگر پنج دقيقه كنار خيابان منتظر دوستت بشوي، جلوي پايت بوق‌بوق مي‌كنند. و تو براي اينكه بر.يني توي حال‌شان، خم مي‌شوي و از پنجره‌ي باز ماشين‌شان بهشان مي‌گويي: آخه عـ.نتر ايكـ.بيري! كي به تو نيگا مي‌كنه با اين قيافت؟
غافل از اينكه زيباترين زنان عالم به اين‌ها بله گفته‌اند و توي خانه‌هاي‌شان نشسته‌اند و براي‌شان كدبانوگري مي‌كنند و با هر طلوع آفتاب، موهاي‌شان را براي خاطر اين‌ها به يك رنگ جديد در مي‌آورند.
دلم مي‌سوزد. دلم براي زنان‌مان مي‌سوزد كه با.سن‌شان را سمت دانش و آگاهي و زندگي مدرن و روابط مترقي و شعور و عقل‌گرايي كرده‌اند و با اينهمه سواد و مدارك دانشگاهي و پول و امكانات و مشاغل مهم و كليدي، عيناً همان زن‌هاي مطبخي صد و پنجاه سال پيش دارند زندگي مي‌كنند و حقارت مي‌كشند.

پ.ن: توضيح عنوان :
...مرا پناه دهید ای زنان ساده کامل

که از ورای پوست، سرانگشت های نازک تان

مسیر جنبش کیف آور جنینی را

دنبال می کند

و در شکاف گریبان تان همیشه هوا

به بوی شیر تازه می آمیزد



کدام قله کدام اوج؟

مرا پناه دهید ای اجاق های پر آتش- ای نعل های خوش بختی-

و ای سرود ظرف های مسین در سیاه کاری مطبخ

و ای ترنم دل گیر چرخ خیاطی
و ای جدال روز و شب فرش ها و جاروها...

شعر «وهم سبز»-فروغ فر.خزاد


پ.ن2: انگار طرف حساب ما آرايشگرها، خانم‌ها نيستند. يكي بايد فقط جواب شوهرهاي اين‌ها را بدهد.