چهارشنبه، مهر ۲۷، ۱۳۹۰

223: اي كاش آدمي وطنش را، همچون بنفشه ها، ميشد با خود ببرد به هركجا كه خواست

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390 ساعت 23:47 شماره پست: 270

سین اس‌ام‌اس مي‌زند:
-    Royaaaaaaa enghad delam havaye oon ruza ro karde ke miyomadi pisham ta sob mishestim dardo del mikardim…kheili delam vasat tang shode… vase ghadimaaa :(
-    اون كوچه ها و پاركا كه تهش سيگار كشيديم. اون شبا كه تا صب حرف زديم.
سین هر وقت يادم ميفته واسه هميشه ميري دلم ميخواد منفجر بشه.
كاش مي‌شد نصفت پيشم بمونه
-    Che razayi ke az ham midonim… che ruzayi ke ba ham dashtim… che eshghayi… che geryehayi… che shadiyayi…
Vaaay nago roya ke inghad ghose mikhoram dige daram divooone misham  :(
-    اون دفعه كه رفتي مي‌دونستم برمي‌گردي ولي خيلي برام سخت بود...
اين دفعه نميدونم چيكار بايد بكنم
-    Doa kon karam ye jori pish bere beshe dige aslan naram. Kollan bemoonam. Doost nadaram beraam :D
-    چه دنياي عـ.نيه
آدم از عزيزتريناش اينطوري تخـ.مي دور ميشه
هيچي واسه آدم جاي خاطراتش رو نميگيره
-    Doa mikonam ke hame chiz baramoon dorost beshe. To ham doa kon azizam. Kheili dooset daram. Mmmmmuuuch…
-    كاش درست بشه
كاش هرجا هستي از جا و زندگيت راضي باشي
كاش هيچوقت نگي دلم ميخواست الان يه جا ديگه بودم
خيلي دوستت دارم
مواظب خودت باش عشقم

گوشي را پرت مي‌كنم روي ميز و گونه‌هاي خيسم را پاك مي‌كنم.
من با چت گريه كرده‌ام...
من با اس‌ام‌اس گريه كرده‌ام...
من شب عروسي تو گريه كرده‌ام...

شب عروسي‌اش نگاهش مي‌كردم از دور. موهاي بلوند فرفري‌اش را كه حالا قهوه‌اي سوخته‌اش كرده بود. چشم‌هاي سبزش با آرايش غليظ زيباتر و سبزتر از هميشه بود. فكر كردم برايش لنز گذاشته‌اند آرايشگرها. رفتم نزديك. اشتباه كرده بودم. چشم‌هاي قشنگ خودش بود. چشم‌هايي كه به زودي ديگر براي هميشه نمي‌ديدمش.
نخورده مسـ.ت بودم. گولي را به زور مي‌كشيدم وسط و آنقدر مي‌رقصيدم كه خيس عرق مي‌شدم و از پا مي‌افتادم و كف پاهايم توي كفش درد مي‌گرفت. مي‌رفتم بيرون. توي باغ. تك و توك صندلي چيده بودند. سرد بود. ساكت بود. داخل دي‌جي و رقص نور و شور و گرما. بيرون سكوت و سيگار و گپ‌هاي فاميلي تك و توك آدم‌هايي كه براي هواخوري آمده بودند. لرز كردم. گولي كتش را روي شانه‌ام انداخت. آرش آمد صداي‌مان كرد و گفت كه وسط را پر كنيم كه «يه امشب شب عشـ.قه/ همين امشبو داريم/ چرا قصه‌ي درد و/  واسه فرد.ا نذاريم...؟»
من بغض داشتم. همان وسط. ميان آنهمه آدم. توي نورهاي چرخان و آدم‌هاي رقصان. تو دور بودي. دوستانت گردت را گرفته بودند. عكاس و فيلمبردار دوره‌ات كرده بودند و بهت ژست‌هاي عروس‌هاي ماماني عشوه‌اي را مي‌دادند و فاميل سكه و پول بهت كادو مي‌دادند و عاقد خودش را لوس كرده بود و به آن چهار خط كوفتي عر.بي چند بيت شاهنامه و نقالي و آيين تلفيقي ايراني-فرنگي هم بسته بود.
تو دور بودي. و من به زور يك لحظه تنها گيرت آوردم كه فقط يك عكس يادگاري با تو و شوهرت بيندازيم.
تو دور بودي حتي از همان شب... تا رفتنت دو ماه ديگر... تا سال‌هاي سال نديدنت... دوري‌ات خفه‌ام مي‌كند لعنتي... «چه بي‌تابانه مي‌خواهمت اي دوري‌ات آزمون تلخ زنده بگوري/ چه بي‌تابانه تو را طلب مي‌كنم... و فاصله، تجربه‌اي بيهوده است/ و جهان از هر سلامي خاليست...»(شاملو)
تو داري براي هميشه از پيشم مي‌روي و من چنان صبح تا شب مثل خر توي گل... نه... توي قير مانده‌ام كه حتي وقت نمي‌كنم بيايم پيشت بمانم. يك شب مثل شب‌هاي قديم. شب‌هاي خوب و حرف‌هاي تا دم صبح و تو كه هميشه وسط حرف‌هاي من خوابت مي‌برد. مثل بچه‌ها. آرام و بي‌خيال...
مي‌گفتي كه از هيچ لحاظ به هم شبيه نيستيم. و حتي كاملاً متضاديم. و با اين همه به هيچ زني توي اين دنيا به اندازه‌ي من نزديك نيستي. انگار باشد كه من كاملت مي‌كنم. زنانگي و منطق ضعيفت را با مردانگي و خشونت و منطق فكري‌ام. عطوفتت را با جديت‌ام. پيچيدگي‌ها و نوسانات عاطفي‌ات را با آرامش و بي‌خيالي و صراحت احساسي‌ام.
مي‌گفتي كه كاش خواهرت بودم و هميشه كنارت بودم كه شب به شب حرف‌هايي را كه به كسي نمي‌گويي براي من بگويي.
مي‌گفتي كه من بهت آرامش مي‌دهم.
مي‌گفتي هيچ‌كجا را به اندازه‌ي ايران دوست نداري.
مي‌گفتي از رفتن بيزاري...
اما داري مي‌روي و گفته‌هايت، گفته‌هايم، شب‌هايمان، مثل دود توي هوا پخش مي‌شود و انگار مي‌كنيم كه هيچوقت چنين صميميتي را تجربه نكرده‌ايم. و فراموش مي‌كنيم كه چنين كساني بوده‌ايم براي هم.
من درد مي‌كشم.
من پاي چت...
من پاي اس‌ام اس...
من پاي تلفن...
من با هر ليوان تلخي كه بي تو سر مي‌كشم...


سین
آدم فراموش مي‌كند.
من از آدم به دورم.
مي‌داني؟

دوشنبه، مهر ۲۵، ۱۳۹۰

222: ديوانه و زمان

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390 ساعت 1:8 شماره پست: 269
با گولي سوار ون مي‌شويم. عقب مي‌نشينيم. دارم همان مسيري را مي‌روم كه هفده هجده سال پيش مي‌رفتم و مي‌آمدم تا كانون پرورش فكري كودك و نوجوان.

كانون توي يك محوطه‌ي سبز مثل پارك بود. من سيزده ساله بودم. عضو كتابخانه‌ي كانون و كلاس نقاشي‌اش بودم. رمان «جنگ پترس» را همان سال خواندم. و احتمالاً «شهر شيلدا» را. با گواش و آبرنگ كار مي‌كردم. كنار بچه‌هاي ديگر. معلم داشتيم. يك خانمي بود به گمانم. هيچ يادم نيست.

-          اينجا رو يادته؟

به زمين بزرگ خاكي مسطح نگاه مي‌كنم كه حالا تنها چيز باقي مانده از آنهمه خاطره‌ي نوجواني است.

-          اوهوم.

گولي ذوق مي‌كند و مي‌گويد كه او هم آن سال‌ها عضو اين كانون نكبتي بوده.

چند سال بعدش محوطه‌ي سبز را كلاً گودبرداري كردند و انگار كسي ادعاي مالكيت آن را كرد و به فكر ساخت و سازش افتاد. بعد همينطور تا چند سال زمين گودبرداري شده تبديل به مخزن زباله و آب باران و برف و گند و كثافت شد تا اينكه امروز كه با گولي از كنارش رد مي‌شدم تا دوباره به همان راه‌هاي قديم بيفتم و بچه‌ي همان محل بشوم... ديدم كه گودال عظيم را پر و مسطح كرده‌اند و كار ساخت و ساز را شروع كرده‌اند تا... تا احتمالاً به زودي تبديل به مركز خريد بزرگي با قيمت‌هاي سرسام‌آور و سيل مشتريان خودش بشود.

مي‌رويم عقب ون مي‌نشينيم. حالا جاي ميني‌بوس‌هايي را كه من باهاشان مي‌رفتم كانون، ون‌ها گرفته‌اند. وسط راه يك نفر آدم دستپاچه‌ي عصبي سوار مي‌شود. بعد هي جا عوض مي‌كند تا روبروي من مي‌افتد و مي‌توانم صورتش را ببينم. يكهو يك چيزي يادم مي‌آيد. چيز عجيبي از خاطرات همان سال‌ها كه محال است اينقدر خوب به يادم مانده باشد، اما مانده است.

-          اِ... من اين يارو رو مي‌شناسم. اين همون ديوونه‌ست. همون كه اون موقعا اينجاها ول مي‌گشت و هميشه سوار ميني‌بوساي اين مسير مي‌شد و هميشه‌ام با يه شاخه‌ي كوچيك بازي مي‌كرد...

نگاهم متوجه دست چپش مي‌شود: دارد با يك سيم فلزي همان حركت را بين دو انگشت مياني‌اش انجام مي‌دهد. انگار كه روي سطحي رِنگ گرفته باشد و بدون اينكه بداند آن چوب يا سيم فلزي هم الكي بين انگشتانش گير كرده باشد.

انگار زمان بر اين ديوانه نگذشته است. چهره‌اش دقيقاً چهره‌ي آن سال‌هاست. و در غير اين صورت چطور ممكن بود من در نگاه اول بشناسمش؟ آنهم حالا كه حتي پدرم را هم بدون سبيل توي خيابان ببينم نمي‌شناسم.

يك زماني به گمانم توي فيزيك دبيرستان ديده بودم كه چهار پنج تا گوي فلزي آونگ شكل، رديف هم آويزان بودند و اولي را كه ول مي‌كردي و مي‌خورد در كو.ن دومي،‌ به جاي دومي آخري بود كه در اثر اردنگي اولي از جايش مي‌جهيد. بعد برمي‌گشت و مي‌زد زير گوش چهارمي كه نفر قبلش بود. باز دندان اولي بود كه مي‌ريخت توي دهانش و پرت مي‌شد عقب. خلاصه اين كتك‌كاري گوي‌هاي فلزي كم‌كم در اثر مقاومت مولكول‌هاي هوا و اصطحكاك و جاذبه و اين چيزها كندتر مي‌شد تا متوقف مي‌شد. حالا اگر همين آزمايش توي خلاء اتفاق مي‌افتاد، عمل و عكـ.س‌العمل تا ابدالدهر ادامه پيدا مي‌كرد.


من امروز توي يك ون كه به سمت بي‌نهايت خاطراتم مي‌رفت، ديوانه‌اي را ديدم كه شاخه‌اي ميان انگشتانش بود كه هميشه به همان صورت هميشه مي‌چرخيد و بازي مي‌كرد.


من امروز انساني را ديدم كه ديوانه نبود اصلاً.

فقط مشكل كوچكي با علم فيزيك داشت:

كسي وقتي جايي او را در خلاء رها كرده بود!

و حالا نه بازي دستش با آن شاخه‌ي كذايي متوقف مي‌شد

و نه هرگز پير مي‌شد...

چهارشنبه، مهر ۲۰، ۱۳۹۰

221: براي كمبود محبتي‌هاي دل نازك

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1390 ساعت 23:9 شماره پست: 268

فيلم hell boy را ديده‌ايد؟
يك دختره‌اي توي اين فيلم هست كه قيافه‌ي خيلي خسته و داغاني دارد. اين دختره يك ويژگي منحصر به فردي دارد كه به خاطر آن در تيمارستان بستري شده. و آن اينكه هر وقت عصباني مي‌شود، يك موج انفجار شديد در اطراف خودش ايجاد مي‌كند و يك محوطه‌ي بزرگ را با خاك يكسان مي‌كند. يعني به اصطلاح از عصبانيت مي‌تركد!
الأن آرزو مي‌كردم استعداد خارق‌العاده‌ي آن دختره را داشتم. (توجه كنيد: قدرت مشت و بازو نه‌ها! صداي گيرا و حنجره‌ي فراخ نه‌ها! گاهي اينقدر عصباني مي‌شوم كه فقط مي‌خواهم منفجر بشوم و تمام دنياي اطرافم را تا شعاع چند كيلومتري داغان كنم و اصلاً هيچي به جا نماند.)
الأن مثل هميشه يك وعده دعواي شبانگاهي با پدرم داشتم. براي اينكه به سادگي به بچه‌هاي ديگرش پول قرض مي‌دهد و اگر هم سر ماجرايي پولي بهشان بدهكار بشود خيلي سريع در اولين فرصت و در صدر ليست بدهي‌هايش به ايشان را جور مي‌كند و قرضش را ادا مي‌كند.
حالا من!!! من تا به حال كه سي و يك سال عمر بي‌عزت از خدا گرفته‌ام حتي يك بار دستم را جلوي پدرم دراز نكرده‌ام و ازش پول قرض نكرده‌ام. حتي مدت زيادي هر ماه درآمدم را يكراست از محل كارم دريافت مي‌كرد و به قرض و بدهي‌هايش مي‌داد. بعد الأن هنوز هم مدام به من بدهكار است. يك بار با عابربانكم قبض‌هايش را پرداخت مي‌كند و پولش را بده نيست. يك‌بار براي مامان خريد مي‌كنم و حالا بايد بنشينم كه كي پول را ازش مي‌گيرد و بهم پس مي‌دهد. يك‌بار چند ميليون پول بنده را با اجازه‌ي خودش از حساب خودش به ترتيب به حساب برادرهايم واريز مي‌كند و بهشان قرض مي‌دهد و هر بار هم ازش مي‌پرسم: پول چي شد و كجاست؟ بهم اطمينان مي‌دهد كه: جايش امن است!!! يك بار قسط‌هاي وامي كه در حساب خودش است و هنوز به من نداده و قسطش هم طبعاً گردن خودش است را سه تا سه تا پرداخت نمي‌كند و من مي‌روم پرداخت مي‌كنم تا بانك يقه‌ي ضامن‌هايم را كه همان خواهرزاده ايشان و برادرشان باشند را نگيرد. يعني بنده فكر فاميل ايشان و آبروي خودم هستم، ولي پدرم كلاً خيالش نيست. بعد هم كه مي‌گويم: پول قسطي را كه ريخته‌ام بده. مي‌گويد‌: بزن به حساب!!!
بعد تازه در آخرين لحظات جان‌كندن‌ام از شدت بي‌پولي، وقتي بهش مي‌گويم: خب! كي ميخواي پول منو پس بدي؟ خيلي راحت دستش را به كمرش حايل مي‌كند و چنين حق به جانب مي‌فرمايد: نددددددااااااارم! انگار كه نداشتن‌اش به من ربطي دارد يا يكجور حق طبيعي‌است كه ايشان با جد و جهد فراوان واجد آن مرحله شده و بنده و ديگران را به آن مقام و مرتبه راهي نيست.
لذا در اين شرايط بنده حق دارم خودم را با طفلان ديگر مُسلم قياس كنم و از خودم بپرسم كه: آيا من دختر زاييده‌ام؟ و اگرنه... پس چرا ايشان براي همه بابا هستند و براي بنده شوهرننه؟
خلاصه چنين پدري دارم. (رونوشت به كساني كه بهشان برخورده بود كه بنده به پدري كه در دوران بچگي چپ و راست ازم عكس مي‌انداخته و محبت پدرانه‌اش برايم قلنبه مي‌شده، فحش داده‌ام). تازه اين يك هزارم الطاف بيكرانش در حق بنده‌است.
خلاصه اينجوري‌ها شد كه مثل هميشه يكهو قاطي كردم و همان حرف‌هايي را كه در بالا آمد، رو در رويش گفتم. ايشان هم هي وسط حرفم پريد و چرند تلاوت كرد و اصلاً گوشش بدهكار حرف‌هاي من هم نبود كه نبود. بعد هم طبق معمول كه كم مي‌آورد دستور داد كه بروم توي اتاقم. من هم در را محكم به هم كوبيدم و بلند بلند طوري كه بشنود آنچه لايقش بود را بهش گفتم و بعد هم دعوا وارد مراحل تازه‌تري شد!
خلاصه بگذريم. اين‌ها را نوشتم كه دوباره الساعه كمي دل خودم را خنك كنم. چون تصميم گرفته بودم ديگر اينجا بهش ليچار نگويم اما خودش نگذاشت.


و اما...
شما واقعاً چه‌تان است؟
راهي به راهي مياييد وبلاگ يكي را (حالا هر يك به انگيزه‌اي) مي‌خوانيد. بعد اصلاً توجه نمي‌كنيد كه من از روز اول آن بالا نوشته‌ام من يك ب.پ خودشيفته هستم و توي پروفايلم توضيح مختصري داده‌ام كه منظورم از فلسفيدن چيست و بعد هم كلي پست به توضيح دلايل و نوع خودشيفتگي‌ام اختصاص داده‌ام و سعي كرده‌ام روشن كنم كه خودشيفتگي اصلاً چيز بدي نيست بلكه آنگونه كه فيلسوفان اگزيستانسياليست معتقدند، آغاز دوست‌داشتن خود و باج ندادن به دنيا و سپس احترام به هستي و انتخاب آگاهانه است. و دلايل بي‌پدري‌ام كه ديگر واقعاً از تكرار دوباره‌اش خسته‌ام...
آنوقت بعد از دوسال كه اين‌ها را به گوش‌تان خوانده‌ام، يكي از خوانندگان نسبتاً قديمي وبلاگم تازه دچار سوءتفاهم مي‌شود!!! آنهم بدون در نظر گرفتن اوضاع و احوال خاصي كه تحت آن من هر پست را مي‌نويسم.
آيا واقعاً بايد بگويم كه پست قبلي را بعد از ماجراي جدل با يكي از دختران گودري نوشتم كه فالوئرش بودم و فكر مي‌كرد نوشته‌هايش شاهكار ادبي است در حالي كه يك مشت چـ.سناله عاشقانه بودند و وقتي نظر واقعيم را برايش نوشتم ترش كرد و توهين كرد و بلاك كرد. و همين باعث شد كه من به علت رفتار اين قشر آدم‌ها فكر كنم و چند جور آدم ديگر و رفتارهايشان را در ذهنم با اين گروه قياس و دسته‌بندي كنم و دست آخر آن پست را بنويسم؟
آيا شما آن دختره را مي‌شناسيد يا من مي‌آيم اسمش را اينجا مي‌گويم و مطالبش را كپي مي‌كنم كه خودتان قضاوت كنيد؟ هرگز
آيا اصلاً به شما ربطي دارد كه چه ماجرايي باعث شد كه من به اين نتايج برسم؟ هرگز
آيا من هر بار كه پستي را با لحن تند يا چند تا كلمه توهين آميز خطاب به يك عده يا حتي يك نفر خاص مي‌نويسم، همه بايد به خودشان بگيرند و فوري بهشان بر بخورد و بيايند فحش بدهند و كامنت مزخرف پرت كنند توي كامنتداني من؟
آيا من بايد در پايان هر پست اسم دقيق فرد مورد نظر را با عكسش بگذارم كه شما بدانيد و آگاه باشيد و خيال‌تان تخت بشود و تازه آنگاه برگرديد و يك بار ديگر متن پست را مثل بچه‌ي آدميزاد بدون پيشفرض بخوانيد؟
آيا بعد از دوسال هنوز خوانندگان قديمي وبلاگم هم نبايد مرا شناخته باشند و همينطور سرسري بخوانند و قضاوت كنند و قر و غمزه كنند برايم؟
آيا اين فضاي مجازي با اوصافي كه گفتم، خداوكيلي يك قران مي‌ارزد كه من دارم اينقدر به خاطرش تاوان مي‌دهم؟

یکشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۹۰

220: براي كمبود محبتي‌ها


 + نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1390 ساعت 0:52 شماره پست: 267
اين متن مخاطب خاص دارد. آنهم يك عالمه.
خطاب به آنان كه در گودر چسناله‌هاي هجراني مي‌نويسند و انتظار هم دارند حتماً همه باهاشان همدردي كنند. و اگر غير از اين باشد فحش مي‌دهند و بلاك مي‌كنند.
خطاب به آنان كه وبلاگ‌هاي دونفره (از اين كفترهاي عاشق) مي‌زنند يا براي يك عشقي مي‌نالند يا از دوري كسي اشك مي‌ريزند و به خودشان حق مي‌دهند كه بگويند: وبلاگ خودم است. هرچه دلم مي‌خواهد مي‌نويسم.
خطاب به آنان كه شب و نيمه‌شب با پيامك‌هاي پر سوز و گداز و شعرهاي عاشقانه آدم را از خواب خوش مي‌پرانند كه فقط بهت بگويند: اي ديو.ث! به هوش باش كه اكنون كه تو در خواب خوشي، من بيدارم و در هجران ياري اشك حسرت همي‌بارم. فلذا به خود حق مي‌دهم كه خواب ناز را بر توي كوردل غافل بي‌درد حرام كنم.
خطاب به آنان كه زنان و مردان مجازي امروز... دختركان و پسركان ديروز فضاي واقعي دانشگاه‌ها و دبيرستان‌ها... كودكان پريروز مدارس ابتدايي و دوستي‌هاي كودكي‌ام بودند... و هميشه هم همان گـ.هي كه بودند هستند و خواهند بود. اصولاً قصد ايجاد تغييري در رويه‌ي خود را ندارند.
خطاب به آنان كه كلاً دنيا دايورت است روي چپ‌شان، ولي مدام ژست آدم‌هاي داغان رنج‌كشيده‌ي بلاديده را برايت مي‌گيرند، انگار كه از روز ازل كه گل آدم بسرشتند و به پيمانه زدند،‌ به جاي افزودن آب، باري تعالي سرپا ايستاده‌اند و توي گل ايشان شا.شيده‌اند.
خطاب به آنان كه همواره براي يك چشم سومي نقش بازي مي‌كنند و ادا در مي‌آورند كه اينجور آدم‌هايي نيستند و آنجور آدم‌هايي هستند...
ول كنيد پدرجان. بي‌خيال بشويد. كسي نگاهش به شما نيست. اين اطوار و ميمون‌بازي را بگذاريد انشاءالله براي تناسخ بعدي‌تان كه شايد مثلاً يك شخصيت سيا.سي‌-مذهبي‌اي چيزي بشويد و مجبور باشيد تمام عمر براي مردم ادا در بياوريد و نان‌تان توي آن باشد.
من و شما كه كسي نيستيم كه اصلاً بخواهيم همين را هم كه هستيم انكار كنيم يا لباس ديگري بهش بپوشانيم.
كلاس چهارم ابتدايي كه بودم با يك دختره‌ي لوسي دعوايم شد. يعني دوستم بود و يك كاري كرد و با هم قهر كرديم. قشنگ يادم هست كه حتي او مقصر بود! بعد يك ساعت گذشت و زنگ تفريح نشده همه‌ي بچه‌هاي كلاس ريختند سرم كه تو با فلاني قهر كرده‌اي؟ تو را به قرآن برو باهاش آشتي كن... حالا من مانده‌ام كه اين‌ها اصلاً از كجا فهميده‌اند كه من با يارو قهر كرده‌ام. كه رفتم ديدم بعله! خانم سرش را گذاشته روي نيمكت چوبي و ژست گريه گرفته كه انگار مادرش مرده. بعد هم هر كس ازش مي‌پرسد چه مرگت شده، سريع در مي‌آيد مي‌گويد: فلاني باهام قهر كرده! (بله! ما در عنفوان كودكي هم چنين شخصيت كاريزماتيكي داشتيم كه يك قهر كردن‌مان ملت را به خاك سياه مي‌نشاند)
خلاصه يك طوري شد كه سي چهل نفر ريختند سرم كه برو با اين آشتي كن... آخرش لجم در آمد. باهاش آشتي نكردم كه هيچ، رفتم بهش گفتم: ميشه سرتو از روي ميز برداري و به هركي رسيدي نگي من باهات قهر كردم؟ به كسي چه مربوطه؟ اين مسأله بين من و توئه.
آن روز احساس كردم آن دختره علاوه بر لوس بودن، به شدت كمبود محبت هم دارد.
حالا بيست و يك سال از آن روز مي‌گذرد و كم‌كم دارم احساس مي‌كنم كه آن دختركان لوس و كمبود محبتي نسل من، نه تنها همراه من بزرگ شده‌اند و اين روزها همه‌جا دورم را گرفته‌اند... بلكه انگار مثل ويروسي به نسل بعد و نسل‌هاي بعدتر و حتي به جنس مرد هم سرايت كرده‌اند و حالا هركجا مي‌روم به پست اينجور آدم‌ها مي‌خورم.
آدم‌هايي كه عقم مي‌اندازند و تنها چيزي كه درباره‌شان به ذهنم مي‌رسد اين است كه اين بدبخت‌ها هميشه دارند براي يك شخصيت نامرئي نقش بازي مي‌كنند.
آخر چي بهتان بگويم؟
بگويم كمبود محبت و توجه داريد؟
بگويم يك مشت حـ.شري بدبختيد كه محتاج كامنت يك مشت جنس مخا.لف جلـ.قي بدبخت‌تر از خودتان هستيد كه بيايند يك مدتي تأييدتان كنند و توي كامنتداني‌تان آيكون  :(  بگذارند و آه و افسوس براي‌تان بكشند كه بعدش از در ديگري وارد شوند و شماره بگيرند و باب آشنايي را باز كنند؟
بگويم گند وجودتان را از فضاي مجازي لااقل جمع كنيد و توي همان فضاي واقعي بمانيد و بگذاريد امثال من دست‌كم با بستن درهاي خانه‌مان به روي شما و عوض كردن خط مبايل‌مان،‌ نبينيم و نشنويم‌تان؟
بگويم آدم‌هاي مريض عقده‌اي رواني‌اي هستيد كه عاشق تحسين شدن‌ايد و نمي‌دانيد در پس هر جمله‌ي تحسين آميز، يك درخواست نامعقول و نامشـ.روع نهفته است؟
بله من از تحسين شدن بدم مي‌آيد. هميشه بدم مي‌آمده. شايد چون فرزند اول خانواده بودم و لابد پدر و مادرم نديد بديد بوده‌اند و فكر مي‌كرده‌اند بعد از من ديگر اجاق‌شان كور مي‌شود و بيخودي هي مرا تحويل مي‌گرفته‌اند و حلوا حلوا مي‌كرده‌اند. جوري كه الأن كه بچه‌هاي نسل من چهارتا عكس درست درمان ندارند كه در تيتراژ فيلم عروسي‌شان بگنجانند، بنده آنقدر عكس در حالت‌هاي گوناگون دارم كه توي آلبومم چهارتا چهارتا روي هم تپانده‌ام. اصلاً انگار پدرم كاري نداشته الا عكس گرفتن از من. بعد هم كه زد و مدرسه‌ي تيزهوشان قبول شدم و باز هم تبديل به مايه‌ي مباهات پدر و مادر و وسيله‌ي پز دادن‌شان جلوي فاميل و سر و همسر شدم.
اين است كه من از تحسين‌شدن بدم مي‌آيد و فراري‌ام. يادم هست كه يك بار ده يازده ساله بودم و مامانم يك ظرف ميوه را توي آشپزخانه داد دستم كه ببرم بگذارم جلوي مهمان‌ها توي اتاق. حالا پدرم هم داشت نطق غرايي در هوش و استعداد بنده براي مهمانان ايراد مي‌كرد. خلاصه من درست در اوج سخنراني پدرم از در اتاق با ظرف ميوه وارد شدم و همه‌ي نگاه‌ها به سمتم برگشت.
چكار كردم؟ ظرف ميوه را همان‌جا كنار در گذاشتم و فلنگ را بستم و فرار كردم!
نمي‌گويم عاشق فحـ.ش شنيدنم. ولي تو را به خدا تعريف و تمجيد را به قصدي غير از تعريف و تمجيد واقعي در مورد من بكار نبريد. اينجا اين حناها رنگي ندارد برادر من. نيا از وبلاگ من تعريف كن كه لينكت كنم. نيا مرا توي وبلاگت معرفي كن كه من هم تو را توي وبلاگم معرفي كنم و دويست تا آدم را روانه‌ي وبلاگت كنم و آمارت بالا برود. نيا بگو من نابغه‌ام و استادم و چنينم و چنانم كه قند توي دلم آب بشود و بيفتم در دام ايميل بازي و چت و شماره تلفن و غيره. گوش من از اين مزخرفات پر است.
بخوان و برو. هيچي هم نگويي رفت و آمدت را از آمار وبلاگم مي‌بينم. لازم نيست ابراز وجود كني.
من اينجوري‌ام.
اما ديگران اينجوري نيستند متأسفانه. و دارند با رفتار گاو گونه‌شان دق‌مرگم مي‌كنند.
چون توي كامنتداني‌شان نظر واقعي‌ام را مي‌نويسم بلاكم مي‌كنند و بهم فحش مي‌دهند و از دستم دلخور مي‌شوند. چون در عوض پست‌هايي از من كه توي گودر شِر (همخوان) مي‌كنند، من هم پست‌هاي آن‌ها را لايك نمي‌زنم و همخوان نمي‌كنم، بايكوتم مي‌كنند. بيخودي باهام دشمن مي‌شوند و شروع به اذيت و آزارم مي‌كنند.
ببينيد. من يكي را نمي‌توانيد با قوانين كثافت خودتان راه ببريد. رسم دنياي شما اين است؟ نان قرضي دادن؟ تحسين به قصد نفوذ در لايه‌هاي دروني‌تر آدم؟ تأييد همه‌ي كـ...شعرهايي كه آشنايان‌تان مي‌نويسند، در حيطه‌ي باندبازي و رفيق‌بازي؟
من اينطوري نيستم. با من اين كار را نكنيد.
با من به شيوه‌ي خودم راه بياييد. مخلص‌تان هم هستم.
پ.ن: ژانر ترسناك ادامه دارد. خودتان را جهت همكاري معرفي كنيد. ايميل و آدرس بگذاريد تا اطلاع‌رساني كنم.

چهارشنبه، مهر ۱۳، ۱۳۹۰

219: خودشيفته‌ي متفكر مخوف

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390 ساعت 0:56 شماره پست: 266

-          تو فكر چي هستي؟

يادم آمد توي آرايشگاه هم «ر» (از «ر» كه حرف مي‌زنم در واقع منظورم رئيس جديدم است در حوزه‌ي آرايشگري. آرايشگاه هم مثل تمام كارهاي دستي ديگر، سلسله مراتب پيشرفت دارد) يكهو وسط كار، يك‌جا كه حواسم نبود و يك اشتباه كوچك كردم، بهم گفت كه: تو فكر چي هستي؟

گفتم: هيچي.

اصرار كرد كه نه و امكان ندارد و حتماً توي يك فكري هستي. از من نه و از او بله و بگو توي  چه فكري هستي. گفت كه معمولاً اينطور به نظر مي‌رسد كه توي يك فكري هستي. قيافه‌ات به شدت «درگير» و «در حال تفكر» نشان مي‌دهد! پرسيدم: يعني به نظر مي‌رسه توي فكر باشم معمولاً؟ گفت كه بله و دقيقاً همينطور است. تعجب كردم. راستش امروز هم با يك نفر ديگر مرا به نظرخواهي گذاشته بودند كه اين خودشيفته مثل فيلسوف‌ها نمي‌ماند؟ مثل پروفسورها؟ انگار هميشه توي فكر است، نه؟

-          مثل معلم‌ها! قبلاً هم يكي اينو بهم گفته بود. اگه منظورتون جدي بودن قيافه‌امه...

-          نه. مسأله جدي بودن نيست. انگار هميشه توي فكري...

اين ايده‌ي جمعي به شدت نظرم را جلب مي‌كند. بعد امشب كه گولي در حالي كه از شيشه‌ي مترو بيرون را نگاه مي‌كنم بهم مي‌گويد: تو فكر چي هستي؟ چرا همش تو فكري؟... يكهو بي‌مقدمه قبل از هر جوابي در مي‌آيم (يعني يحتمل از فكر در مي‌آيم) و بهش مي‌گويم: يعني به نظر مي‌رسه من معمولاً توي فكر باشم؟ منظورم اينه كه قيافم يه طوريه كه اگه يكي ببينه فكر مي‌كنه همش تو فكرم؟

گولي اولش جا مي‌خورد كه توانسته با سوالش اينطور نظر مرا به مبحث جلب كند. بعدش كمي فكر مي‌كند و خيلي فهيم و عميق مي‌گويد: او...هو...م!

اوهوم مي‌گويم و اوهوم مي‌شنويد. شنيدن يك چنين اوهومي از زبان كسي كه ده سال است مي‌شناسيد، خيلي معناها مي‌تواند داشته باشد. يعني اگر «ر» با تمام بر و بچه‌هاي آرايشگاه جمع مي‌شدند و رأي مي‌گرفتند كه آيا چنين است يا نه، من نظرشان را به چپم هم حساب نمي‌كردم. اما گولي بگويد، يعني به طور حتم ده سال وقت داشته كه اين قضيه را كشف و تحليل كند و الكي نمي‌گويد.

اين‌ها به كنار يادم آمد كه قبلاً هم يك بار كه به عكس سياه و سفيد شش سالگي‌ام نگاه مي‌كردم، به نظرم رسيده بود كه براي يك بچه‌ي شش ساله بودن، زيادي قيافه‌ام متفكر است. جوري كه توي همان عكس به نظر مي‌رسد كه گوشه‌ي چشم‌هايم را كمي تنگ كرده‌ام و طوري به دوربين زل زده‌ام و لبانم را باريك كرده‌ام كه انگار توي فكر چيز خاصي هستم غير از عروسك و كفش نو و مداد رنگي و خاله‌بازي. يعني بچه‌ها توي آن سن سرشان با كو.ن‌شان ميس‌كال مي‌اندازد. آنوقت بنده در آن سن عاشق هم شده بودم. بله! و تا ده سال بعدش هم عاشق همان بابا بودم و قصه‌ها و قصه‌ها و قصه‌ها كه بماند براي يك وقت ديگر.

بنابراين پر بيراه هم نمي‌گويند اين جماعت همكار.

م.ن:             پر بيراه= كـ...شعر

م.ن2:           م.ن= ميان نوشت

م.ن3: بازم توضيح مي‌خواين؟ ياد دوران دانشكده كلاس فارسي عمومي بخير كه يارو استاده خواس كلاس بذاره گفت گلستان سعدي رو معني نمي‌كنم. هرجا هر كلمه‌اي مبهم بود و معنيشو نمي‌دونستين بپرسين. يه كُردي پاشد پرسيد: درس معلم ار بود زمزمه‌ي محبتي يعني چه؟ استاده لب به دندان گزيد. گريبان ز حيرت دريد. و كتاب گلستان رو كلاً معني كرد و به صورت ديكته خوند تا همه بنويسن!

طفلك درباره‌ي دانشجوي مملكت چي فكر كرده بود؟

م.ن4: و بنده دقيقاً از همون جلسه بود كه ديگه كلاس فارسي عمومي رو نرفتم تا آخر ترم. آخر ترمم يه چشمه از كراماتم واسه استاده رو كردم، خودش تا آخرشو خوند و نمره‌ي 18 بنده رو داد20.

 آقا من به سرم زده توي ژانر وحشت داستان و فيلمنامه بنويسم. هركس قلم خوبي دارد و پايه هم هست اعلام آمادگي كند. مي‌خواهيم يك سري كار كارگاهي خلاقانه بنويسيم.

مدت‌هاست به فيلم‌هاي ترسناك علاقه دارم. علي‌الخصوص ترسناك‌هاي توهمي و روانشناختي. آن‌هايي كه فيلمنامه‌هاي قوي و عميقي دارند و عمق اعصاب و خاطرات آدم را مي‌لرزانند. فيلم‌هايي مثل «حلقه»(Ring) و «ناخوانده» (Uninvited)

به نظرم غير از تكنيك‌هاي دستما.لي شده و كليشه‌اي ايجاد ترس، ژانر وحشت امكانات كشف نشده‌ي زيادي دارد كه مي‌شود با كار خلاقانه جمعي به آن دست پيدا كرد.

مي‌شود روي خواب‌ها و ناخودآگاه كار كرد. مي‌شود يك صحنه‌ي عادي و  واقعي را به صورت ترسناك بازسازي كرد.

براي شروع امروز صبح توي مترو سعي كردم روي امكانات ترسناك جهان اطرافم و آدم‌هايي كه توي مترو مي‌ديدم و فضاي خود مترو كار كنم.

مثلاً مردي كه بالاي سرم ايستاده بود و دستكش سفيد نخي دستش بود. دستكشي كه مي‌توانست مشخصه‌ي يك قاتل وسواسي باشد.

يا كفش‌هاي مردم. كفش‌هايي كه بعضي‌شان جان مي‌داد براي اينكه رد پايي از قاتل فراري به جا بگذارد يا صداي قدم‌هاي‌شان كه نزديك مي‌شوند، شب مقتولي را تبديل به شبي ترسناك كند.

يا دسته كليدي كه قلاب كمر مردي كه كنارم نشسته بود آويزان بود. نوك تيز كليد‌ها. ابزاري براي شكنجه. براي خراشيدن سطوح و ايجاد صدايي چندشناك. كليدهايي كه مي‌توانند كليد اتاق‌ها و انبارهاي ترسناك قديمي باشند. جاهايي كه توي‌شان كلي شي‌ء خاك گرفته‌ي اسرارآميز توي كمدها و جعبه‌ها  چپانده‌اند.

يا صداي سرد زني كه از بلندگوهاي داخل واگن پخش مي‌شد و نام هر ايستگاه و توضيحات كوتاهي درباره‌ي سوار و پياده شدن و تغيير خط مي‌داد.

مي‌خواهم درباره‌ي امكانات پنهان هر صحنه‌ي ساده و واقعي، براي تبديل شدن به يك صحنه‌ي ترسناك كار كنم.

خلاصه نويسندگان علاقمند و خلاق اعلام آمادگي كنند تا به طريقي كه متعاقباً اعلام مي‌شود دور هم جمع بشويم و كارگاه‌مان را راه‌اندازي كنيم.

پ.ن: كاملاً جدي است. شوخي نگيريد.

جمعه، مهر ۰۸، ۱۳۹۰

218: خودم را قطعه‌قطعه در گوشه و كنار پنجشنبه شبي باز مي‌يابم

+ نوشته شده در جمعه هشتم مهر 1390 ساعت 1:19 شماره پست: 265
به اين نتيجه مي‌رسم كه امشب يعني پنجشنبه شبم در كل شب افتضاحي بوده است.
بعد مرور مي‌كنم كه از كجا شروع شد؟
از تلفن گولي و كل‌كل‌مان درباره‌ي اينكه فردا كجا برويم و چه بپوشيم و كي برگرديم و چطور ساعت پنج به مجلس ختم برسيم و خر و خاكي هم نباشيم؟
يا قبل‌تر از وقتي كه يك لحظه چراغ مسنجرم را روشن كردم و گفتم دالي و يهو يك از خدا بيخبر ما.زوخيستي سرم خراب شد و ايگنورش كردم و باز با يك آي دي ديگر حمله كرد و هرچه از دهانش در آمد بارم كرد و مرا به بحث و چالش كشيد و اعصابم را گافيد و در نهايت باز هم ايگنورش كردم؟
يا قبل‌تر از ترافيك خيابان در مسير خانه،‌ برگشتني از كار؟
يا قبل‌تر از عصر بيكاري و چرت زدن در آرايشگاه. آنهم در روز پنجشنبه كه بايد شلوغ باشد؟
يا قبل‌تر از صبحي كه كم‌خوابي اين دوهفته پدرم را درآورده بود و نمي‌توانستم از تختم جدا بشوم؟
يا قبل‌تر از...
از كِي؟
از خيلي پيش...
خيلي وقت است كه روزها و شب‌هاي افتضاحي دارم. روزهايي كه قانعم نمي‌كنند كه زندگي ارزش زيستن و تحمل كردن را دارد. و شب‌هايي كه فضاي مجازي را در آغوش مي‌كشم كه باز هم قانعم نمي‌كند كه آيتم‌هاي فزاينده‌ي گودر ارزش خوانده شدن را دارند و چراغ‌هاي روشن مسنجر ارزش سلام كردن را دارند و كامنت‌هاي منتظر خوانندگان ارزش آپ كردن وبلاگ را دارد.
اصلاً به قول مارگريت دوراس در كتاب «باران تابستان»:‌    هيچي به زحمتش نمي‌ارزد.

ناگهان خودم را اينطور مي‌يابم:
به طرزي عصبي با ناخن‌هايم روز ميز چوبي كامپيوتر مي‌كوبم و نگاهم به گودر است و گولي يكي در ميان مي‌پرسد: پس تو پيشنهادت چيه؟ فردا كجا بريم؟
من حواسم هست و نيست. يعني اهميتي نمي‌دهم چندان. يك طوري است كه معمولاً‌ وقتي حرف‌ها بي‌معني و تكراري و بي‌فايده مي‌شوند... وقتي گفتن فايده‌اي ندارد... وقتي تهش را مي‌خوانم... مي‌افتم به خميازه يا حواسم مي‌رود به يك چيز پرتي... بعد هي عصباني مي‌شود و شكايت مي‌كند كه من حواسم نيست و معلوم نيست كجا هستم و چرا به حرف‌هايش توجه نمي‌كنم و هي مي‌پرسم: چي گفتي؟ يه بار ديگه بگو؟
عصبي‌ام. چون هرچه پيشنهاد داده‌ام رد كرده. خودش هم ته تهش فقط يك پيشنهاد داده. تازه آنهم نامربوط و بچه گول زنك است و ته دلش مي‌خواهد كه جمعه را تا لنگ ظهر بخوابيم و ولنگ و واز بگرديم و عصري گل و گشاد بلند شويم لباس بپوشيم و برويم مجلس ختم. كه اين باشد پروژه‌ي روز تعطيل‌مان كه بعدش از شنبه به سلامتي باز يك هفته‌ي ديگر صبح تا شب جان بكنيم و منتظر روز تعطيل‌مان باشيم.
عصبي‌ام چون مي‌دانم به چه دليل لقمه را دور سرش مي‌چرخاند. چون كه خجالتي و اهل رودربايستي است و حاضر است جانش برود اما مثلاً يك كت و شلوار دستش نگيرد بياورد بگذارد خانه‌ي ما كه برگشتني بيايد عوض كند و با لباس خر و خاكي نرود مجلس ختم. حاضر است بميرد و مزاحم خانواده‌ي محترم بنده نشود و شخصيتش مو بر ندارد.
عصبي‌ام چون مرزهايش را خوب مي‌دانم و اون نمي‌داند كه مي‌دانم و دارد وسط اين مرزها براي من خيمه‌شب‌بازي مي‌كند و از من سوأل و جواب مي‌كند و در واقع فقط محترمانه خواسته‌ي خودش را هي به انواع زبان‌ها و حالت‌ها مطرح مي‌كند تا حرفش به كرسي بنشيند و مغز من شستشو يابد.
عصبي‌ام چون از اينهمه خسته‌ام و فقط هي يك خط در ميان مي‌گويم: ولش كن اصلاً. هيچ جا نريم فردا. بگيريم كپه‌ي مرگمون رو بذاريم تا لنگ ظهر. بعدم پاشيم بريم ختم.
بعدش تازه درون مرزهاي محدودش گير مي‌دهد به بد زباني من و كلمه‌ي «كپه‌ي مرگ» و «لنگ ظهر» و ...
عصبي‌ام و با ناخن روي ميز چوبي رنگ گرفته‌ام و حواسم پي كو.ن همه چيز هست الا حرف‌هاي تكراري و محدود و كمرنگ و بي‌بوي او.
من اصلاً آدم عصبيِ بي‌تربيتِ به درد نخوري هستم. قبلاً كه گفته بودم.

ناگهان خودم را اينطور مي‌يابم:
يك لحظه از چراغ هميشه خاموش ياهو مسنجرم دلم گرفته و براي يك آن چراغم را روشن كرده‌ام كه ببينم «هل مِن ناصرٍ ينصُرُني؟»... كه از ميان سي و دو تا نامي كه توي اد ليستم دارم و چراغ‌شان خاموش يا روشن است، يكي پيغام مي‌دهد كه حتي آي‌ديش را نمي‌شناسم. يعني اولش با يك باباي مزاحم ديگر اشتباه مي‌گيرم و ايگنورش مي‌كنم. او هم با يك آي‌دي ديگر برمي‌گردد و مرا به فحش و توهين مي‌كشد و غرورم را تحريك مي‌كند كه جوابش را بدهم و قانعش كنم كه يك بي‌شعور جهان سومي لنگه‌ي تمام زن‌هاي تهي‌مغز ديگري كه ديده نيستم!
موفق مي‌شود. يعني دستش را خوانده‌ام، ولي باز هم روش مناسبي انتخاب كرده و اصلاً كنجكاو شده‌ام بدانم كيست و مرا از كجا مي‌شناسد و آي‌دي مرا از كجا آورده... و هم اينكه جوابش را بدهم و كم نياورم جلوي يك جغله بچه‌ي احتمالاً دهه‌ي هفتادي.
هي يك جمله‌ي توهين‌آميز مي‌اندازد و به شعور و شخصيت من توهين مي‌كند و آخرش يك «باي» مي‌چسباند كه يعني من رفتم. اما نمي‌رود. لااقل هفت هشت بار مي‌رود و بر‌مي‌گردد. اين يعني يا يك دهه‌ي هفتادي است. يا يك سي و چند ساله‌ي به تمامي كـ...خل! راستش كنجكاوي تحريكم مي‌كند كه لااقل از زير زبانش بكشم كه از كجا مي‌شناسدم و چطور آي‌ديم را پيدا كرده. براي همين بحث مسخره‌اي را كه در مورد ماز.وخيست‌ها و فيـ.تيش‌ها پيش كشيده، بي‌حوصله و كلافه ادامه مي‌دهم.
حالم... يعني حالم به هم مي‌خورد از اين دسته آدم‌ها. هي سعي دارم يك جور مسالمت‌آميزي بدون اينكه قضاوت كرده‌باشم يا به آدم‌هايي مثل او توهين كرده باشم، بهش حالي كنم كه اين مشكل اوست و نبايد ديگران را درگير مشكل خودش كند. مثلاً اينكه نبايد به هر دختري رسيد بهش گير بدهد كه بيا اربا.ب من شو و من بر.ده‌ات باشم و اين خزعبلات.  اما دست بردار نيست و بنده هم از نظر او فقط به اين شرط روشنفكر محسوب مي‌شوم كه ار.بابش بشوم و بهش دستور بدهم كه مثلاً بيايد ظرف‌ها و رخت‌هايم را بشويد يا كف پايم را ماچ كند يا فحش‌كشش كنم و تحقيرش كنم.
خودم را در حالي مي‌يابم كه سعي دارم كلماتي را تايپ كنم كه او هيچ توجهي بهشان ندارد و دارد مابين‌شان تند تند پي‌ام مي‌دهد و اصلاً تخـ.مش نيست من دارم چه مي‌گويم. دارم عين ماهي بيرون آب، بيهوده بال بال مي‌زنم. نه مثال‌هايم... نه توجيهاتم... نه دلايلم... هيچ‌كدام بر نحوه‌ي تفكر و سيستم آناليز اين آدم از زندگي، تأثيري ندارند. خسته شده‌ام. كلافه‌ام. و يارو همچنان دارد تند‌تند تايپ مي‌كند.
من به كلي وا داده‌ام و دست به سينه با گردن كج قوز كرده‌ام توي صندلي گردان كامپيوتر و...
اين يكي آي‌ديش را هم ايگنور مي‌كنم.

ناگهان خودم را اينطور مي‌يابم:
خسته. نيمه‌شب. تازه گودرم را «مارك آل از ريد» كرده‌ام و پاك پاك شده كه باز برمي‌گردم و مي‌بينم پنجشنبه شبي كلي آدم بيكار هستند كه دور هم جمع مي‌شوند و هي زرت و زرت آيتم همخوان مي‌كنند و يكهو مي‌بيني پنجاه شصت تا آيتم جديد جلوي رويت است كه عددش مدام دارد بالاتر مي‌رود.
خسته‌ام. همين‌طوري چرخي مي زنم و اسامي را مرور مي‌كنم و انتخاب مي‌كنم كه چه كسي ارزش خواندن دارد و چه كسي را مي‌شود «مارك آل از ريد» كرد. چشمم به اسم آشناي قديمي‌اي مي‌افتد. يك دوست مجازي نسبتاً قديمي. مدت‌هاست نمي‌خوانمش. با اخلاقش نمي‌سازم. آدم بيخودي است اما نوشته‌هايش را هنوز دوست دارم. بعد به اين فكر مي‌كنم كه شايد اين نيمه‌شبي تنها چيزي كه هنوز مي‌تواند جرقه‌اي توي ذهنم روشن كند، سطرهايي از نوشته‌هاي اين آدم باشد. روي عنوان كليك مي‌كنم و وبلاگش باز مي‌شود...
غمگين... داغان... ويران... تمام نوشته‌اش تصوير چنين انساني را به ذهن مي‌آورد. تمام چيزي را كه من الأن هستم. تمام اگر و اماهايم در نوشتن. تمام شك‌ها و خستگي‌ها و ندانستن‌هايم.
اين آدم به تمامي من است. يك من مذكر.
بختك خستگي‌اش روي سقف نيمه ويرانم فرود مي‌آيد...
سقف فرو مي‌ريزد...
قرص ماه پنجشنبه شبم كامل مي‌شود.
پ.ن: در جواب دوستي كه پرسيد «گودر چيه؟»
گودر يا گوگل ريدر يه خبر خوان است كه به عنوان يكي از خدمات گوگل درون جيميل افراد ارائه شده.
«جيميل» رو كه انشاءالله مي‌دونيد  چيه؟؟؟
خب! در قدم اول جيميل يا يك اكانت گوگل بسازيد. و در قدم دوم به لينك راهنمايي كه در انتهاي متن آورده‌ام  رجوع بفرماييد.
به هرحال اگه وارد جيميل بشيد، توي همون منوي بالاي سمت چپ صفحه ميتونيد ريدر رو هم ببينيد و وقتي واردش بشيد و كمي باهاش كار كنيد مي‌تونيد بفهميد كه خيلي ساده است. اما باز هم اين لينك رو براي كمك مي‌ذارم. و من‌ الله توفيق

چهارشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۹۰

217: پل

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1390 ساعت 23:14 شماره پست: 264

چرا آپ نمي‌كنم؟
فعلاً سوال شخصي‌ام از خودم اين است كه: اصلاً چطور در اين شرايط هنوز دارم آپ مي‌كنم؟؟؟
 جمعه ي دو هفته پيش بله‌برونم بوده. قبلش درگير خواستگاري و آزمايش خون و محضر و اين‌ها بوديم. بعدش سه‌شنبه‌ي هفته‌ي پيش عروسي برادرم بوده. بعدش يك‌شنبه‌ي اين هفته (همين هفته را مي‌گويم‌ها!!!) عقد خودم بوده. شب بعدش يعني دوشنبه، عروسي سین (دختر عمه‌ام) بوده... بعدش من از جمعه يك سرماخوردگي تخـ.مي‌اي گرفته‌ام كه مشت مشت قرص و دوا مي‌خورم و خوب كه نمي‌شوم، هي روز به روز هم بدتر مي‌شوم. بعدش يك تبخال وسط لبم زده،‌ ايييييييييييييييين هواااااااااااااااااااااا !!! بعدش صبح مي‌روم سالن آرايشي در آن كله‌ي شهر... شب برمي‌گردم خانه‌ام در اين كله‌ي شهر... هر شب هم يك برنامه‌اي هست. (مثلاً امشب به محض رسيدنم به خانه خبردار شدم كه برادر زن‌داداش جديدم يكهو جوانمرگ شده و خانواده در تدارك مراسم ختم و عزاي ايشان هستند و جمعه‌مان هم روي همين حساب به گـ.اف رفته از همين الأن)
حالا پيدا كنيد پرتقال فروش را.
پدرجان، فاميل ما كنترات گرفته تمام جوان‌هايش را در ظرف يك هفته متأهل و متعهد كند. اگر كسي خيال ازدواج دارد، بيايد دست راست‌مان را بگذاريم روي سرش كه بختش باز بشود انشاءالله.
هااااااااااااااااا! تازه اين كه چيزي نيست. دست چپ‌مان هم به سر و گوش دوستان و رفقا خورده و آن‌ها هم فاز ازدواج گرفته‌اند. اولي الف و میم. دومي... حالا دومي بماند تا خبرتان كنم به زودي! (دارد خبرهاي خوبي مي‌شود كه فعلاً فقط خودمان و خودشان ازش باخبريم. باشد كه رستگار شوند) بدبختي، تمام‌شان هم اين وبلاگ كوفتي را مي‌خوانند. نمي‌توانم كه سير دل پاشنه‌ي دهانم را بكشم و رسواي‌شان كنم پيش شما. حالا بگذار به موقعش. بلي، رسم روزگار چنين است.
از صبح تا مي‌آيم چهاركلمه افاضه كنم مي‌افتم به سرفه تا آستانه‌ي تهوع و خراشيدگي مجراي گلو و سقط شدن. تا مي آيم بخندم تبخال‌ام خونريزي مي‌كند و لبم چاك مي‌خورد. تا مي‌آيد باسـ.نم به صندلي برسد، مشتري از در درآيد.
نه خداوكيلي اگر ساعت سعدي اين وسط پيدا كرديد بگوييد من آپ كنم. آنهم آپ‌هاي فلسفي نغز و عميق و اوريجينال.
دل‌تان خوش است ها!
اين تبخال لب عين اين مي‌ماند كه وسط خيابان، سر صلاة ظهر، كيلومترها دورتر از خانه، در حال رفتن به سمت جلسه‌ي مهمي باشي، و يكهو همان وسط خيابان كه داري سر به زير و تند تند و جدي قدم‌هاي بلند برمي‌داري، كلاغ بر سرت بريـ.ند!
هيچ كاريش نمي‌تواني بكني. نه مي‌تواني برگردي خانه. نه با آن وضع مي‌تواني بروي سر كار. ناچاري به طور تقريبي راست و ريسش كني و روزت را با آن چلغوز كلاغ به خوبي و خوشي بگذراني تا شب برسد و بتواني برگردي خانه و دوش بگيري.
حالا يعني خيلي هم مثال خوبي نبودها. قبلش مي‌خواستم بگويم مثل جوش سر دماغ مي‌ماند كه نمي‌تواني بتركاني و بايد صبر كني دوره‌اش را طي كند و اين حرف‌ها... اما ديدم ماجراي كلاغ به هرحال ضايع‌تر و دست و پاگيرتر است. اصلاً يك چيزي است كه وسط چشمت است و يك مانع جدي محسوب مي‌شود در راه رسيدن به اميال و آرزوهايت، اما كاريش نمي‌شود كرد. به هرحال از خير «جوش سر دماغ» گذشتم و «چلغوز كلاغ بر فرق سر» را جايگزينش كردم. چون به نظرم دهان عضو مهمي است و آدم مدام در طول روز مي‌خواهد از فك و زبان و لبش كار بكشد و اگر تبخال زده باشي حسابي چهار دست و پايت توي پوست گردو مي‌ماند. در هر صورت خودتان مي‌دانيد. هرچي مثال داشتم همين‌جا پاشيدم وسط . آتش به مال‌ام زدم اصلاً.
امشب كه دوباره با گولي كمي پياده‌روي مي‌كردم، هي برمي‌گشتم با تعجب نگاهش مي‌كردم و ازش مي‌پرسيدم: يعني تو الان شوهرمي؟... آره خب... تو الان شوهرمي... و او هي بهم اطمينان مي‌داد كه الان شوهر من است و من زنش هستم. اما انگار او هم به چيزي كه مي‌گفت اعتقاد چنداني نداشت. آخرش فكري را كه ذهن مرا هم مشغول كرده بود به زبان آورد:
به نظرم ما از بس با هم دوست بوديم ديگه باورمون نميشه كه ازدواج كرده باشيم. اينم شده امتداد همون دوستي. آره.
-    اينكه من زنت هستم يعني چي؟
-    نمي‌دونم.
نه اينكه ما بچه باشيم و واقعاً ندانيم زن و شوهري يعني چه. اما يك جوري است كه باور كردني نيست. حتي هنوز خجالت مي‌كشد بيايد خانه‌مان. مثل سابق مرا در خانه مي‌گذارد و مي‌رود. توي عروسي سین جلوي همه‌ي فاميل پريدم وسط و باهاش تا آخر شب رقصيدم و هي برگشتم و نگاهم به پدرم افتاد و منتظر بودم كه به خاطر لخـ.تي بودن لباسم و موهاي افشان افشانم كما في السابق بهم گير بدهد... كه ديدم با لبخندي گل و گشاد نظاره‌گر جفتك چهاركش ما و شوهرمان وسط ميدان هستند ايشان. يعني اينچنين پدرانه و مهربان و خوشحال. جوري كه آدم وهم برش دارد و به خودش بگويد: خاك به سرم! چرا زودتر شوعر نكرده بودم پـَ ؟ اين كه خيييييييييييييلي خوبه.
اما بنده ديرگاهيست كه اين لبخند گل و گشاد و گول زنك جناب «سنت» را بر چهره‌ي نسل قبل مي‌شناسم و مي‌دانم كه به سان هويجي مي‌باشد كه به نخ بسته باشند و الاغ نسل جوان را به طمع آن به دويدن وا دارند... و لاغير. تازه بعدش تمام هم و غم‌شان را مي‌گذارند كه يك توله‌سگ بگذارند وسط دامنت و خوشبختي‌ات را تكميل كنند. زكي!
ما را رها كنيد در اين رنج بي‌حساب... داداش!
بهش مي‌گويم: ديدي؟ يه خط عربي خوندن... بعدش هرچي غير مجاز و گناه و نابخشودني و زشت و پليد بود، شد مجاز و ثواب و شايسته‌ي تقدير و زيبا و تميز! يعني همچين راحت. خاك بر سرمون كه يه عمره همينو نمي‌فهميم. ارزش همين يه خط يه خط‌هاي عربي‌رو كه دنيا رو اينجوري واسه آدم راحت و قابل تحمل مي‌كنن. والا!
هنوز هر دوي‌مان به هم مي‌گوييم «گولي». هنوز وقتي باهام حرف مي‌زند صدايش را مثل بچه‌ها لوس مي‌كند و من بهش مي‌توپم كه مثل مردها جدي حرف بزند تا باورش كنم. هنوز درباره‌ي همان چيزهاي قديم حرف مي‌زنيم و همان كوچه‌هاي قديم را پياده گز مي‌كنيم.
ما حرف مي‌زديم و نفهميديم كِي از پل عبور كرديم و به آن سمت رودخانه رسيديم.
چون آن سمت رودخانه، عيناً تصوير همين سمت رودخانه بود.
مسأله اين بود كه:
شرا.ب بايد خورد
و در جواني يك سايه راه بايد رفت
همين!              (سهراب)
پ.ن: آهان همين الان يادم آمد كه اين لينك را بگذارم. دوستي از فارغ‌التحصيلان دوره‌ي قبل از ما شعري در وصف اوضاع آن روزهاي دانشكده روانشناسي علامه طباطبايي و اساتيد و دانشجويان كتابداري نوشته‌اند كه دل مرا به شدت غنجاندند.
چون نود درصد اسامي ذكر شده در شعر فارغ التحصيلي ايشان، را شخصاً و فيس تو فيس مي‌شناسم!
ياد باد آن روزگاران ياد باد!

جمعه، مهر ۰۱، ۱۳۹۰

216: در ساعت دوي صبح


+ نوشته شده در جمعه یکم مهر 1390 ساعت 1:5 شماره پست: 263
سر نوشت:

نمي‌دانيد كامنت‌هاي‌تان چقدر خوشحالم كرد. حقيقتش اين است كه همين الان از بيرون برگشتم خانه و نشستم پاي كامپيوتر با يكجور استرس بعد از سه ماه بسته بودن كامنتداني.

بعد با يك دنيا محبت و توجه و ابراز لطف روبرو شدم كه بعد از چند ماه باعث دلگرمي‌ام شد. حقيقتش اين است كه گاهي آدم‌هاي پوست‌كلفتي عين من هم كم مي‌آورند از اينهمه فشار و استرس و نفهمي خلق روزگار. حقيقتش اين است كه آدرس وبلاگم را آدم‌هاي نااهلي پيدا كرده‌اند كه هيچوقت دلم نخواسته و نخواهد خواست كه وبلاگم را بخوانند. حقيقتش اين است كه تمام اين سه ماه از طريق آمار وبلاگم مي‌فهميدم كه كساني كه لينك‌شان هستم در روز چند بار بهم سر مي‌زنند يا ازم خبر مي‌گيرند و اين تنها باريكه‌ي نوري بود كه باعث دلخوشي‌ام مي‌شد. حقيقتش اين است كه مي‌دانستم به من محبت داريد اما فشاري كه رويم بوده و هست نمي‌گذاشت كامنتداني را دوباره باز كنم.

حقيقتش را بخواهيد، دوست‌تان دارم. و مي‌دانم دوستم داريد. اما گاهي با محبت‌تان آزارم مي‌دهيد. كاش اينطور نبود.

س.ن2: حميده، پيانيست، دريا، بوف، ماركوپولو و آهنگر... كامنت‌هاي خصوصي‌تان را خواندم. ممنونم.

س.ن3: فعلاً به كامنت‌ها پاسخ نمي‌دهم و همچنان براي كسي كامنت هم نمي‌گذارم. اما هربار توي آمار وبلاگم آدرس‌تان را ببينم، يا توي كامنتداني‌ام نظر با آدرس بگذاريد، بهتان سر مي‌زنم (دير و زود دارد ولي سوخت و سوز ندارد.) اما كماكان نظر نمي‌گذارم. يعني اصلاً وقتش را ندارم.

با زن‌ها كار كردن خيلي سخت است. چونكه موجودات پيچيده‌اي هستند و هيچوقت معلوم نيست واقعاً چه مي‌خواهند و اگر هم معلوم بشود، حتي خودشان هم نمي‌دانند آن چيز را محض چه كوفتي مي‌خواسته‌اند از اولش. اين را به جهت توصيف مشقتي كه هر روز در آرايشگاه متحمل مي‌شوم عنوان كردم. حالا باقي قضايا...

ساعت دوي صبح ميتي مي‌آيد توي تختم مي‌نشيند. سمت چپم است و توي تاريكي و نور مانيتور فقط هاله‌اي از موي بلوندش را تشخيص مي‌دهم و صورت رنگ‌پريده‌اش را. ساعت دوي صبح است لعنتي. من پاي گودرم. تو اينجا چه غلطي مي‌كني؟ مي‌دانم مي‌خواهي حرف بزني. مي‌دانم خوابت نمي‌برد. مي‌دانم حالت بد است. اما من اين روزها حالم كه بد است، حتي اينجا هم نمي‌توانم بنويسم. چون نامحرم‌ترين و دشمن‌ترين آدم‌هاي زندگي‌ام آدرس وبلاگ را پيدا كرده‌اند و سرشان را توي بهشت گمشده‌ي من، جزيره‌ي ناشناخته‌ي من كرده‌اند و ديگر اينجا هم نمي‌توانم براي دل خودم بنويسم. نه. شما نمي‌توانيد تصورش را هم بكنيد دارم از چي حرف مي‌زنم. دارم مي‌گويم به طور كاملاً جدي و رسمي «من از نوشتن صميمي‌ترين و شخصي‌ترين دردها و حرف‌ها و فحش‌هايم حتي در اينجا محروم شده‌ام». همين و تمام.

آبجي ساعت دوي صبح است و تو بعد از ماه‌ها از آخرين باري كه با هم حرف زده‌ايم تا دم صبح، بعد از سال‌ها از زماني كه با هم مشاعره‌هاي هجو و هزل مي‌كرديم و از شدت خنده پتو را چهارلا مي‌كرديم و فرو مي‌كرديم توي حلق‌مان كه صداي‌مان كسي را بيدار نكند، بعد از قرن‌ها از وقتي كه خواهران جدانشدني هم بوديم كه همه‌جا به هم چسبيده بوديم و سرمان بيخ گوش هم بود و همه‌كس بهمان حسودي مي‌كردند... حالا امشبي آمده‌اي كدام قصه را برايم ساز كني؟ قصه‌ي نگفته‌ات را از كجا شروع مي‌كني؟ چند ماه پيش؟ چند سال پيش؟ چند قرن پيش؟ بين ما يك گسل به پهناي اندوه‌مان باز شده كه عمقش را هم نمي‌توانيم حدس بزنيم. بيا كـ...شعر بگوييم. بيا گودر بخوانم برايت و بخنديم با هم. كه «هواي باغ نكرديم و دور باغ گذشت».

ميم افسرده شده. از گريه‌ها و فشارهايي كه بي‌حالش مي‌كند و تا آستانه‌ي مسخ پيش مي‌بردش مي‌گويد. بهش چه بگويم؟

مي‌گويم: من اين روزا حتي حرفم ديگه نمي‌زنم. غر هم نمي‌زنم.  اين وبلاگه رو داشتم كه توش دردامو مي‌نوشتم و راحت بودم كه اينجا هم به گـ.ا رفت. حرف بزني ميگن چيه بابا مدام غر مي‌زني. ولش كن آبجي.

بعدش مي‌روم دراز مي‌كشم كنارش روي تخت يك نفره‌ام. در واقع به زور كنار هم چپيده‌ايم. اينطوري.

حالش بد است. اما باز هم به رسم قديم‌مان يك چيز خنده‌داري كه حالا يادم نيست مي‌گويد و من از شدت غش و ريسه به سرفه مي‌افتم و بلند مي‌شوم مي‌نشينم كه سرفه‌ام بند بيايد و بابا بالاي سرمان ظاهر نشود.

لامصب عين شخصيت‌هاي فيلم ترسناك‌ها مي‌ماند. شب و نصفه شب عين جن بالاي سر آدم ظاهر مي‌شود. داري لباس عوض مي‌كني. دست توي دماغت مي‌كني. چيز مي‌نويسي. با تلفن لا.س مي‌زني.هرچي. عين كوسه مي‌ماند كه به بوي خون جذب مي‌شود. و اين بوي خون براي او شامل يك چراغ روشن در اتاقي كه تو در آن هستي، صداي پنكه، صداي دزدگير ماشين، صداي كامپيوتر، صداي تلفن اتاقت، يا هر صدا و نور و هر علامت حياتي‌اي از جانب توست كه به او نشان بدهد يك موجود زنده توي اتاق است و احتمال زياد مشغول كاري است كه او مي‌تواند با لذت تويش فضولي كند.

مثلاً همين الان كه من يك لحظه غفلت كردم و رفتم آن اتاق كه يك ژاكت براي كوه فردا توي لباس‌هاي زمستاني كمد پيدا كنم، متوجه شدم كه مدتي‌است صدايش نمي‌آيد و مثلاً به شير توالت كه چكه مي‌كند و برق آشپزخانه كه روشن مانده و پنجره كه بايد سي سانت باز مي‌گذاشته‌ايم و بيست سانت باز است گير نمي‌دهد. كمي مكث كردم و گوش دادم. نخير. وقتي اينجوري ساكت است دارد توي يكي از سوراخ سنبه‌هاي من سرك مي‌كشد. شك ندارم. آمدم ديدم بله. سرش توي مانيتور است و دارد همين متن را مي‌خواند. بعد هم كه شاكي مي‌شوم مي‌گويد چيزي را كه روي وبلاگت مي‌گذاري و همه مي‌توانند بخوانند، من هم حق دارم بخوانم!

لنگه‌ي آن دفعه‌اي كه رفته بود دفتر خاطرات مرا خوانده بود و بعضي كلمات بي‌ادبانه‌ام را هم سانـ.سور كرده بود و به جايش كلمات دلخواه خودش را جايگزين كرده بود!!! كه بچه‌ها اين قضيه را دست گرفته بودند كه: از اين به بعد داستان‌هايت را بده پدرت ويراستاري مجاني كند.

خلاصه در ساعت دوي صبح ميم خوابش نمي‌برد و با يكي دعوايش شده بود و عصبي بود و بي‌خوابي زده بود به سرش و آمده بود كه بگويد چقدر احساس تنهايي و بيچارگي مي‌كند و حتي جرأت نمي‌كند به نزديك‌ترين آدم‌هاي اطرافش حرف دلش را بزند از ترس اينكه يك جايي درز كند و آبرويش برود و قشقرقي به پا بشود.

بهش گفتم دقيقاً همين طور است و قانونش همين است و من هم همين وضعيت را دارم. و اگر موهايم را مشكي كرده‌ام و براشينگ كرده‌ام و عين موهاي سياه ترسناك ژاپني‌ها صافش كرده‌ام و تا پايين كمرم مي‌رسد و به قول مامان شده‌ام عين شخصيت ترسناك فيلم «حلقه»، و اگر دارم شوهر مي‌كنم حتي، دليل نمي‌شود كه حال من بهتر باشد. كه من اين روزها همين‌طوري مي‌نشينم و قوز مي‌كنم و هاج و واج خيره مي‌شوم به يك نقطه و هرچه گولي سعي مي‌كند به حرف بگيردم و كلمات عشقولانه ازم بيرون بكشد، موفق نمي‌شود و فقط عصبي‌ترم مي‌كند و جيغم را در مي‌آورد. خيلي بخواهم باهاش لاو بتركانم توي تاكسي سرم را مي‌گذارم روي شانه‌اش و مي‌گيرم تخت مي‌خوابم. تكان هم بخورد عين بالش با مشت مي‌كوبم توي شانه‌اش و ميزانش مي‌كنم و به خوابم ادامه مي‌دهم.

من هم عين تو حالم بد است. منتهي اين روزها به اين نتيجه رسيده‌ام كه چيزي را نمي‌شود به زور گفتن و غر زدن عوض كرد. بلكه بايد در سكوت تماشا كرد و حواس را به جاي ديگر پرت كرد كه زياد هم حرص نخوري و سكته‌ نكني. اگرنه زندگي همه‌مان، من و تو و میم و ع و بابا و مامان و هركه مي‌شناسي و مي‌شناسم آنقدر بد است كه حتي نمي‌شود براي‌شان درد دل كرد. خودشان يك گوني پر از سيب‌زميني‌اند. تا خرخره پر. تحمل درد‌هاي تو را ندارند ديگر. هرچه هم كه حرفت را بفهمند.

كمي حرف مي‌زنيم و يكهو بي‌مقدمه وسط درد دل‌هايش در مي‌آيم مي‌گويم:‌ میم پاشو برو بخواب. من بايد صب زود برم سركار. ديشب و پريشبم به خاطر عروسي علي درست نخوابيدم. جون مادرت برو بخواب.

دلخور مي‌شود؟

بشود.

همه‌مان دلخوريم.

همه‌مان عـ.ن در عـ.نيم.

پ.ن: اين‌ها عكس‌هايي است از بزرگراه مدرس، در ساعت هشت شب كه با میم از سر كار بر مي‌گشتيم. خوشم مي‌آيد كه واقعيت را اينطوري ببينم. شبيه اين عكس‌ها مثلاً. شبيه داستان‌ها. شبيه شعرها مثلاً... مي‌گويم بد نيست در پايان پست‌هايم عكس‌هاي مرتبط براي توصيف حس و حال اين روزهايم بگذارم.



پ.ن2: به مناسبت اول مهر و بازگشايي مدارس، كامنتداني موقتاً بازگشايي شد اما فعلاً به كامنت‌ها پاسخ نمي‌دهم. زياد روي اعصابم نرويد تا دوباره تعطيلش كنم. با تشكر.

دوشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۹۰

215: نشايد كه نامت نهند آدمي

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390 ساعت 0:1 شماره پست: 262
امروز شاهد صحنه‌ي تأمل برانگيزي توي مترو بودم كه باعث شد به نتايج جامعه‌شناختي قشنگي برسم.
صبح همينجوري به خودم گفتم چون كار ما برعكس همه‌ي كارها، اول هفته‌اش خلوت‌تر است، مي‌توانم ده دقيقه ديرتر از خانه راه بيفتم. حالا تماشا كنيد كه همين ده دقيقه تأخير چه بلايي بر سرم آورد.
چون اولين ايستگاه خط را سوار مي‌شوم هميشه نهايتاً ده دقيقه معطل مي‌شوم و هميشه هم خلوت است. اما اين بار هر چه منتظر شدم خبري نشد و حدوداً نيم ساعت توي ايستگاه جمعيت بود كه روي هم تلنبار مي‌شد و قطار نمي‌آمد. دست آخر هم يك قطار آمد كه تا مردم بهش حمله كردند، اعلام شد كه خراب است و مي‌خواهد پارك كند و بهتر است تخليه بفرماييد.
باز ده دقيقه ديگر ايستادم تا قطار ديگري آمد و همان ايستگاه اول تا خرخره پر شد. اما تا اينجايش هنوز خيلي بد نبود. مسأله اين بود كه در هر ايستگاهي كه متوقف مي‌شديم،‌ جمعيت منتظر و معطل و عصبي و دير كرده و مشتاق ديدار قطار، جلوي درها چنبره زده بودند و تا در باز مي‌شد حمله مي‌كردند به سمت داخل كه جا نمانند و بيشتر از اين معطل نشوند. بعد قطار هي شلوغ‌تر و فشردگي آدم‌ها بيشتر و عصبانيت و پرخاشگري و بي صبري‌شان بيشتر مي‌شد.
ايستگاه به ايستگاه اوضاع وخيم‌تر مي‌شد تا رسيديم به دروازه دولت و من فقط اميدم به اين بود كه سه تا خانمي كه با تمام وجود در اثر فشارات وارده از اطراف، خودشان را روي سر من انداخته بودند هم مي‌خواهند در همان ايستگاه پياده بشوند و من مي‌توانم در پناه ايشان جان سالم به در ببرم. اما زهي خيال باطل! يك  ارتش بيـ.ست ميلـ.يوني تا دندان مسلح پشت درها منتظر بود و به محض شنيدن بوق باز شدن در،‌ چشم‌هايشان را بستند و همديگر را هل دادند به سمت داخل. جماعت داخل هم از ترس جا ماندن توي واگن و بسته شدن در عيناً همين عكس‌العمل را نشان دادند.
نتيجه اين شد كه جلوي در نبرد خونيني بين نيروها درگرفت و مرد ميانسالي نقش زمين شد و زني مردي را به فحش كشيد و بناي جيغ زدن گذاشت و گوشي مبايل يك نفر افتاد زمين و گم شد و آرنج كسي به در گير كرد و ضرب ديد و اشياء داخل كيف زني در اثر فشار شكست و روسري از سر زني افتاد و دكمه‌ي پيراهن مردي پريد و همين‌طور فحش و جيغ و ويغ بود كه توي هوا موج مي‌زد و آقايان نيروي انتظامي هم در حالي كه تخمه مي‌شكستند، اين فيلم اكشن را تماشا مي‌كردند.
در چنين شرايطي مسأله اين است كه اگر قد و قواره‌ي طبيعي داشته باشي و قلب و ريه و كليه و عضلات سالمي داشته باشي و جوان هم باشي،‌ مي‌تواني اميدوار باشي كه فقط با دادن مقداري ضرر مالي در سر و ظاهر كيف و مبايلت مي‌تواني لااقل جان سالم به در ببري. اما واي به آن روزي كه سن‌ات بالا باشد و بدن سالمي نداشته باشي. آنوقت ديگر مسأله فقط ضرر مالي نيست. ممكن است چنين مهلكه‌هايي تلفات جاني هم داشته باشد.
آخر ناسلامتي ما آدميم. حيوان كه نيستيم. خجالت‌آور بود. ياد فيلم كوري افتادم. وقتي آن جماعتي را ديدم كه كاملاً كيون لق حق طبيعي ديگران كرده و پيش خودشان پيش‌فرض گرفته بودند كه خودشان به هرحال مهم‌ترند و نبايد نيم ساعت ديرتر به سر كارشان برسند و به هر قيمتي شده بايد اين امتياز را از ديگران بگيرند،‌ ولو با وحشيگري و آسيب جسمي و مالي به آن‌ها، از نسل بشر به كلي قطع اميد كردم.
يك لحظه در چهره‌هايشان وحشيگري و بدويت انسان اوليه را در جنگ‌هاي قبيله‌اي‌اش ديدم. انساني كه روي سر در غارش حك كرده: بكش يا كشته شو. بخور يا خورده شو.
2500 سال تمدن... تاريخ... آثار باستاني... اديان... دانش انباشته در كتابخانه‌ها... قوانين حقوقي و مدني... و جامعه!... تمامش پشـ.م!!!
ژاپني‌ها در وضعيت زلزله و سيل، به نفع ديگران جيره‌ي غذايي‌شان را نصف مي‌گيرند، آنوقت ما ديگران را هل مي‌دهيم و كتك مي‌زنيم و وحشيگري مي‌كنيم كه فقط چند دقيقه زودتر به سر كار برسيم و زودتر براي‌ خودمان چاي بريزيم و لم بدهيم پشت ميز كارمان و براي باقي روز وظيفه‌ي مهم و سرنوشت‌ساز چرت زدن را انجام بدهيم.
ما در يك جامعه‌ي ديـ.ن‌مدار و اخلاق‌گرا زندگي مي‌كنيم خير سرمان. به جز اين‌ها مدعي 2500 سال تاريخ و تمدن هستيم و خودمان را جزء مادران تمدن‌هاي جديدتر مي‌دانيم و اصلاً كسي را در اين زمينه آدم حساب نمي‌كنيم. ما 1400 سال است داريم قر.آن را بيل مي‌زنيم تا از تويش قوانين اخلاقي و نكات ريزتر انساني و برنامه‌هاي دقيق‌تري براي زندگي‌مان شكار كنيم... آنوقت با اينهمه كه قبلاً پيدا كرده بوديم چكار كرده‌ايم؟ حاصلش چه شده؟ اين وحشيگري و بدو.يت و آدم‌خوري در يك تأخير نيم ساعته‌ي مترو؟
اگر زلزله و سيل بيايد با همديگر چكار مي‌كنيم؟ اگر قحطي بيايد؟ آيا گوشت هم را نمي‌خوريم؟
سر چي شرط مي‌بنديد؟
پ.ن: حالم بد است اين روزها. اوضاع دارد خارج از حد تحملم سخت و پيچيده مي‌شود. كاش اين شهريور لعنتي زودتر تمام بشود.

چهارشنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۹۰

214: زنان بدون مردان

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390 ساعت 1:49 شماره پست: 261

من متأسفم كه آن اتاق ديگر دارند درباره‌ي خدا حرف مي‌زنند. درباره‌ي «فكرهايي كه خدا توي سر آدم مي‌اندازد» و به وسيله‌ي آن‌ها تقدير آدمي را رقم مي‌زند.
من متأسفم كه مشكل مرد ايراني در پايتخت بزرگي مثل تهران، هنوز مي‌تواند اين باشد كه چرا چهارتا لاخ موي زنش در عكس صفحه‌ي فيس‌بوكش پيداست.
من متأسفم كه م در 21 سالگي دارد مطلقه مي‌شود.
من متأسفم كه يك عروس 17 ساله، خيلي بچه است و در 21 سالگي هنوز هم خيلي بچه است و هيچوقت حرف يك آدم 31 ساله را نمي‌فهمد. هيچوقت.
من متأسفم كه برادرم هم مثل همه‌ي آدم‌هاي ديگر فانتزي‌هايي از ازدواج و مسافرت‌ها و تريپ لاو و تختخـ.واب مشترك و غذاهاي خوشمزه خانگي داشته و حالا دارد طلاق مي‌گيرد. بي‌خانه و زندگي. بي‌پول. بي‌زن. با موهايي كه نصف‌شان سفيد است و شكم و قوز و چين‌هاي عميق پيشاني.
من متأسفم كه زندگي هيچوقت عادلانه نبوده است.
م زن‌داداشم براي من هميشه «يك دختربچه‌ي زبان نفهم‌» بوده. از همان روز اولي كه آمد و هنوز هجده سالش نشده بود و من هم هنوز بيست و هشت سالم نشده بود. و احتمالاً من هم براي او هميشه «دختره‌ي عوضيِ جـ...ِ خير نديده» بوده‌ام.
نمي‌دانم شايد يك روزي كه من هشتاد سالم بشود و م هفتاد سالش، بتوانيم روي نيمكت پاركي توي آفتاب كنار هم قوز كنيم و براي ياكريم‌هاي پارك گندم بپاشيم و درباره‌ي دردهاي مفاصل‌مان و سوت كشيدن گوش‌مان و راه‌پله‌ي نفس‌بُر آپارتمان نكبتي‌مان و بچه‌ها و نوه‌هاي حيف نان‌مان براي هم حرف بزنيم و لااقل چند كلمه از حرف‌هاي هم را بدون سوءتفاهم حالي‌مان بشود. شايد. نمي‌دانم. شايد يك روز خيلي دور. يك روز خيلي دير. اما حالا حالا‌ها نه.
يادم هست يك روزي عمه مي‌گفت كه عروس و خواهر شوهر در سنين بالا مثل خواهر مي‌شوند براي هم. وقتي كه پاي مردها در ميان نباشد. وقتي كه ميل جـ.نسي به تمامي سقط شده‌باشد. عمه راست مي‌گفت شايد. كسي چه مي‌داند؟ مگر چند بار زندگي كرده‌ام كه چيزهاي به اين سختي را بدانم؟ تجربه تا چه حد جوابگوست؟
هميشه دلم برايش مي‌سوخته. براي ناداني ساده‌لوحانه و حرامـ.زادگي‌هاي بلاهت آميزش كه آدم را به خنده مي‌انداخت. براي چيزي نبودنش و آرزوهاي بزرگ داشتن‌اش. براي كم سن و سالي‌اش كه هميشه مرا ياد اشتباهات خودم در دهه‌ي بيست زندگي‌ام مي‌انداخت. روي هم رفته فقط يك بار حرف هم را فهميديم (يا شايد آنهم سوءتفاهمي بود) و آن زماني بود كه 25 تا كار شاهيـ.ن نجفـ.ي را برايش بلوتوث كردم و ذوق مرگ شد. من و م احتمالاً ترانه‌ي «حق ز.ن» را با يك جور درد مشترك گوش مي‌داديم. شايد.
مي‌گويم شايد. اين روزها به هرچيزي، هر سوالي با شايد جواب مي‌دهم. اعتقاد و اعتمادم را به همه‌چيز از دست داده‌ام. انگار قلعه‌اي ماسه‌اي اطرافم بوده كه با ضربه‌اي بر سرم هوار شده. مثل فيلم Inception كه جهان‌هاي ذهني به سادگي ساخته و به اشاره‌اي شروع به فروپاشي مي‌كردند. جهان ذهني من از هم گسيخته و منهدم شده. صداي فروريختن‌ها و شكستن‌ها و تركيدن‌هايش را توي گوش‌هايم مي‌شنوم.
شايد اگر وكيل بودم، تخـ.م مي‌كردم و وكالت م را در مقابل برادرم به عهده مي‌گرفتم و لعن و نفرين خانواده را به جان مي‌خريدم. اما در خودم نمي‌بينم اينجور عصيان‌ها و سركشي‌ها را. من در دوران تسليم و آرامش و تماشا به سر مي‌برم. در دوراني كه بايد نگاه كرد و حتي سعي در تحليل ديده‌ها نكرد. بايد پذيرفت و لبخند زد. اينجا ايران است. مدام اين را به خودم يادآوري مي‌كنم.
عاقلانه‌اش را بخواهيد بايد طلاق بگيرند و بروند دنبال سرنوشت‌شان. سه سال است هر روز عين سگ و گربه به هم مي‌پرند و هر هفته قهرند و عالم و دنيا را وسط مي‌كشند تا آشتي‌شان بدهند. مشكل اين‌ها حل بشو نيست. وقتي كسي را به زور براي كسي بگيري همين مي‌شود. ازدواج اجباري احمقانه است.
بگذار بگويم چرا: چون كه توي اين كشور، ازدواج يك قرارداد ناعادلانه است كه كفه‌اش به سمت مرد سنگيني مي‌كند. و زن بايد يك مديومي از «كوتاه آمدن» و «راضي شدن»‌ و «پذيرش» و «عادت به توهين شدن به شخصيتش» را داشته باشد تا بتواند زير يك سقف با يك مرد ايراني زندگي كند. بعد اين نيم وجب دختر هماني است كه از روز اول بوده. سرتق و كوتاه نيا. اصلاً هم حرف سرش نمي‌شود و مي‌خواهد هرچه دوست دارد را به كرسي بنشاند. خوب همين مي‌شود ديگر. برادرم جلوي «همسري كه پدرش برايش گرفته» كوتاه نمي‌آيد و م جلوي «شوهري كه پدرش اجبارش كرده قبولش كند و يا مثلاً راه فراري بوده براي نجات از خانه‌ي پدري» كم نمي‌آورد. خيلي فرق مي‌كند كه كسي را خودت «انتخاب» كرده باشي.
اين عبارت «انتخاب خود خواسته» اصلاً كليد حل اين معماي لعنتي است.
و پدر من هيچوقت اين را نفهميد و برادرم و م را به خاك سياه نشاند.
مطلقه‌ي 21 ساله مي‌دانيد يعني چه؟
آدم مي‌خواهد كه ازدواج كرده باشد مثلاً و رفته باشد سر زندگي‌اش توي خانه‌اي كه مال خودش است و شب سرش را كنار كسي زمين بگذارد. نمي‌خواهد كه طلاق گرفته باشد و ول و الاف و آسمان‌جُل بشود و كسي برايش تره خرد نكند و فقط مردان و زنان هرزه برايش دندان تيز كنند. آدم از اولش پي سر و سامان گرفتن است. بعد اينجوري...
آدم اولش خوشبخت است و خودش نمي‌داند. بعد هي فكر مي‌كند حالش بد است. ازدواج مي‌كند كه بهتر از زمان مجردي بشود و نمي‌شود و بدتر مي‌شود. طلاق مي‌گيرد كه بهتر از زمان ازدواج بشود كه بدترتر مي‌شود و ديگر عـ.نش در مي‌آيد.
آدم خيلي دير مي‌فهمد كه قانون دنيا بر «بدتر شدن» است و اين ربطي به ازدواج و طلاق ندارد.
خيلي دير مي‌فهمد كه هرجوري از اول هست، بهترين است و فقط بايد سعي در حفظش كند. اگر بد شد، از بدتر بترسد.
دلم برايشان مي‌سوزد. به كه بگويم؟

یکشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۹۰

213: بله برون با نكته‌ي انحرا.في

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390 ساعت 1:3 شماره پست: 260
يادم مي‌آيد كه جايي بنويسم:‌ زيبا بودن و پوشش ظاهري براي بعضي از آدم‌ها يك مسأله‌ي شخصي در قبال يك نفر خاص (مثل دوست‌پسر يا نامزد يا شوهر يا مؤنث‌هاي معادل همين‌ها) است و براي بعضي‌ها يك مسأله‌ي اجتماعي در مقابل همه. من از دسته‌ي دومم.
يادم مي‌آيد كه جايي بنويسم: چمن است اين/ چمن است/ با لكه‌هاي آتشخون گل/ بگو چمن است اين/ تيماج سبز ميرغضب نيست/ حتي اگر ديريست تا بهار بر اين مسلخ بر نگذشته باشد...
يادم مي آيد كه عكس‌هاي جگرخوري‌مان را زير همين شعر بگذارم.
يادم مي‌آيد كه چقدر خسته‌ام و چندتا تاپ رنگ و وارنگ با مدل‌هاي متنوع خريده‌ام و ريخته‌ام روي تخت و حوصله ندارم حتي بپوشم و ببينم توي تنم چطوري است.
يادم مي‌آيد موهايم خيس است و حوله‌ي سبز هنوز دور سرم عمامه شده و بايد بلند شوم موهايم را دوباره سر پاييني خيس كنم و ژل بزنم و ديسپانسيل كنم.
يادم مي‌آيد كه عليرضا مرده.
يادم مي‌آيد كه از سوم مهر به بعد ديگر شوهر دارم.
يادم مي‌آيد كه بايد همه چيز را يادم برود تا جهان راحت‌تر توي خوابش غلت بخورد.

شب بله‌برون است. ساعت ده شب است و هنوز نيامده‌اند. عموها و عمه و دايي و مادربزرگ و برادر من آمده‌اند. ما پانزده نفريم و آن‌ها دوازده نفر.
اصلاً نمي‌دانم قرار است مثلاً چه بگوييم. يعني مردم در سال 1390 براي چه مجلس بله‌برون مي‌گيرند و كله‌قند و قندشكن و لباس و انگشتر و چادر حتي(!!!) توي سبدهاي تزئين شده مي‌آورند؟ اما تن مي‌دهم به همه‌چيز. به سير طبيعي چيزها.
مي‌آيند. دوازده نفر. مثل دوازده اختر تابناك آسمان فلان و بهمان. سبد به دست. قرمز و طلايي. خندان. نفس‌نفس زنان از بالا آمدن چهار طبقه پله. و خانم محترم همسايه‌ از چشمي درب آپارتمانش همه را دانه به دانه مي‌پايد تا «داماد» را برانداز كند. همين خانم محترم همسايه. همين زنك فضول آويزان.
بعد حرف‌هاي تكراري دو مجلس خواستگاري مقدماتي و خواستگاري اصلي قبل را دوباره محض اطلاع بزرگان تكرار مي‌كنند در حالي كه وانمود مي‌كنند اين اولين مجلس آشنايي است و ما هنوز اصلاً درباره‌ي هيچ چيز حرف نزده‌ايم و توافق نكرده‌ايم! جل‌الخالق به اين احترامات فائقه!
بعد قند را مي‌دهند دكتر در طي عمليات غيرممكني با يك حركت حرفه‌اي قندشكن، مثل داداش كايكو به سه تكه تقسيمش مي‌كند و كله‌اش را دايي مي‌گذارد توي سيني و پول جمع مي‌كند و مي‌آورد براي من(كه آخر شب با هم عادلانه تقسيم‌اش مي‌كنيم!).
بعد لباس و انگشتر را رونمايي مي‌كنند. كه البته در اثر ناشيگري ما و آن‌ها، قبل از اينكه ملت حواس‌شان جمع بشود من و گولي نگاهي به هم مي‌كنيم و من مي‌گويم: حالا چه كنيم؟
گولي مي‌گويد:‌ چمدونم. انگشترو دستت كن خب.
-     وا! خودم؟
-    آره خب! هنو كه محرم نيستيم جلو اينا. خودت دستت كن.
-    باووووووشه...
و زرتي انگشتر را دستم مي‌كنم كه يكهو دايي متوجه خبط صورت گرفته مي‌شود و انگشتر را از دستم مي‌قاپد و قبل از اينكه كسي بفهمد مي‌گذارد سر جايش و اعلام مي‌كند كه: لي‌لي... لي‌لي... لي... اينم انگشتر... بعله! حالا به مباركي و فلان و بهمان با اجازه بزرگترا انگشتر و دست عروس خانم بفرماييد!
و اما با اجازه‌ي گولي بگويم از دخترخاله‌ي داماد!!!
يك خانم چاقي به اندازه‌ي يك مبل دونفره هن‌وهن كنان از پله‌ها بالا مي‌آيند و مي‌پرند توي اتاق و لباس عوض نكرده بنا مي‌كنند خودشان را باد زدن كه: وااااااااااااااي! مُردم از گرما!
حالا از ما «بشينين اينجا خنك‌تره»، «تشريف ببرين اون طرف بهتره»... و از ايشان همانطور صاف وسط اتاق ايستادن و در حالي كه باسـ.ن‌شان توي حلق عمه‌ي بنده است همين‌طور از پايين خودشان را باد زدن. بله. آخر اين باد زدن‌شان هم حكايت ديگري داشت براي خودش كه با همه‌ي عالم متفاوت مي‌نمود. يعني همه لبه‌ي روسري را تكان مي‌دهند و جلوي لباس را باد باد مي‌دهند، ايشان پشت دامن‌شان را رو به صورت عمه‌ي بنده مي‌تكاندند! ريخت و قيافه‌ي عمه تماشايي بود.
بعد هم بلند بلند با مبايل حرف زدن و شوخي‌هاي از راه دور با اهالي آنطرف اتاق و هرررره و كرررره. اينطور وقت‌ها عادت دارم پوست لبم را بكنم و ناخن‌هايم را كف دستم فرو كنم و شستم را خم كنم توي مشتم و با ناخن سبابه‌ام تك تك بكوبم روي ناخن شستم... كه عجالتاً پوست لب را بيخيال شدم جلوي اهل و عيال. ولي آي حرص خوردم‌ها!
مهم نيست. اين نكته‌ي انحرا.في ماجرا بود و ايشان خللي در رئوس اصلي امور وارد نكردند. و تازه وقت رفتن فرمودند كه من به دلشان نشسته‌ام و چسبيدند يك ماچ آبدار از لپ بنده هم گرفتند و رفتند. گفتني است كه شوهر اين خانم براي خودش يك‌پا ميلياردر است در شهرستان خودش و آدم مهمي است و من امروز كه داشتم به گولي غر مي‌زدم كه آبرويم را جلوي فاميلم برده و باعث شده تا مدت‌ها ماجرا را دست بگيرند برايم، گولي برايم توضيح داد كه اين خانم چند سال پيش پسرش را در يك تصادف رانندگي چنان از دست داده كه تكه‌تكه‌هايش را از لاي آهن‌پاره‌هاي ماشين بيرون كشيده‌اند. براي همين در اثر فشار رواني كمي مشاعرش را از دست‌داده و مدت‌ها افسردگي شديد داشته و كلي دارو مصرف كرده تا بدين‌جا رسيده. براي همين هم اين‌ها زياد باهاش كل‌كل نمي‌كنند و وقتي اصرار كرده بيايد نگفته‌اند نيا. خلاصه دلم برايش خيلي سوخت و دركش كردم. بله. ولي باز هم حضورش در مجلس بله‌برون خاطره‌اي شد در نوع خود به ياد ماندني.
اواخر مجلس ديگر فقط داشتم خميازه مي‌كشيدم و هي كماكان نيشم را براي هر كسي كه نگاهم باهاش تلاقي مي‌كرد باز مي‌كردم و سعي مي‌كردم همچنان پوزيشن عصاقورت‌داده را حفظ كنم.
خانواده‌ي داماد كه خداحافظي كردند نصفي‌مان پشت در توالت صف كشيديم و نصفي‌مان پريديم توي اتاق خواب كه لباس‌هاي پلوخوري را در بياوريم و رخت حمالي بپوشيم و بيفتيم به بشور و بساب.
پ.ن: امروز يك روز تعطيل اتفاقي داشتم كه به سگدو زدن پي كارهاي نامزدي‌ام گذشت و هنوز پاهايم تاول دارد و ناخن‌هايش درد مي‌كند. آنوقت آرزو از وقت‌هاي خالي و بيكاري و تأتر و سينما و كتابخواني و نوشتن مي‌گويد! دل خوش سيري چند؟

چمن است اين چمن است
با لكه‌هاي آتشخون گل
بگو چمن است اين
تيماج سبز ميرغضب نيست
حتي اگر ديريست تا بهار بر اين مسلخ بر نگذشته باشد...
احمد شاملو