شنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۹۰

174: داستان من و گولي

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390 ساعت 0:41 شماره پست: 214
خوب البته كه واضح و مبرهن است كه به همگان هيچ ربطي ندارد كه من و گولي در طول دوران رابطه‌ي ده ساله‌مان فراز و نشيب‌ها و قهر و آشتي‌هايي داشته‌ايم و حتي يك بار چند ماهي رابطه‌مان در حالت معلق به سر ‌برد تا دوباره به وضعيت سبز برگشت.
اما اگر بخواهم درباره‌ي گولي حرف بزنم (و انگار لازم است كه اين بار به طور جدي درباره‌اش حرف بزنم)، حتماً بايد اشاره‌اي هم به آدم‌هاي قبل از گولي بكنم تا روشن شود كه اگر من توانسته‌ام پنج سال با مردي دوست باشم و پنج سال دوست دخترش باشم و عليرغم تمام مشكلاتي كه داريم و انكارناپذيرند، باز هم قصد دارم در كنارش بمانم، اين شايد هيچ ربطي به شخص من نداشته،‌ و كاملاً مربوط به مرديست كه مي‌خواهم درباره‌اش بنويسم.
من آدم (حالا نگويم كاملاً) تقريباً طبيعي‌اي هستم از نظر جنسي. يعني نه دو-جنسه‌ام. نه هم‌جنسـ.گرا. و نه ماز.وخيست و سا.ديست و از اين فرقه‌ها. و اين را مي‌گويم كه در ذهن‌تان روشن باشد در سن سي و يك سالگي قصد ندارم ادعاي مريم مقدس بودن بكنم و مثل خيلي از دخترهاي ديگر به آخرين دوست‌پسرم تلقين كنم كه تنها مورد زندگيم بوده و قبل از او من به نماز شب و نماز غفيله و دعاي سحر مشغول بوده‌ام و آفتاب و مهتاب موفق به زيارت رويم نشده‌اند هرگز.
بله. من هم مثل خيلي از شما مواردي را در زندگيم داشته‌ام. در واقع از شش سالگي دچار عشق افلاطوني بوده‌ام تا بيست سالگي و بعد از آن هم در اثر يك ضربه‌ي مهلك هشت ريشتري،‌ يكهو تصميم گرفتم از اين رو به آن رو بشوم و ديگر آدم درونگراي عني نباشم و با ورود به دانشگاه يكسره تبديل به آدم برونگرايي شدم و روابط دوستانه‌اي را با جنس مخالفم تجربه كردم. دوستي‌هايي در طيف زماني چند ماهه تا چند ساله. كه آخرينش يك سال قبل از جدي شدن رابطه‌ام با گولي به پايان رسيد و خود گولي چون در تمام اين مدت دوست عادي‌ام بود (و دوستان عادي‌ام مي‌دانند كه من تا چه حد آدم نخود در دهان خيس نخوري هستم و هميشه از سير تا پياز را پيش‌شان گفته‌ام)، در جريان همه‌ي جزئيات آن دوستي‌ها هست. چون مدت زيادي مغزش را با تعريف قهر و آشتي‌هايم با آن آدم‌ها مي‌خوردم.
آخرين و طولاني‌ترين رابطه‌ام قبل از گولي، مربوط به يك دوستي چهارساله بود كه دقيقاً هر سالش شش ماه قهر و شش  ماه آشتي بوديم. سير رابطه‌ام با آن آدم اينطوري بود: شش ماه اول عاشقانه در حد بنز. بعد پنج ماه دعوا. بعد چهار ماه قهر. بعد دو ماه آشتي. بعد شش ماه قهر. بعد دو ماه آشتي و... همينطور تا چهار سال. اواخر يك طوري شده بود كه مي‌دانستم قصد ندارم باهاش بمانم و هيچ تعهدي هم به هم نداشتيم و همديگر را آزاد گذاشته بوديم كه در حضور هم هر جور رابطه‌اي را با هر كسي شروع كنيم. و فقط به اين دليل افتان و خيزان با هم مانده بوديم كه شده بوديم سرطان روح هم. از هم خلاصي نداشتيم. يعني فقط نمي‌توانستيم تمامش كنيم. همين. تا سال هشتاد و چهار كه آن آدم كاري كرد كه ديگر عنش را درآورد و رسماً ازش متنفر شدم و برايم تمام شد.
خلاصه سال 84 يك استراحت يك ساله‌ي احساسي به خودم دادم. چون يك شكست عشقي خورده بودم و ديگر تمام انرژي‌ام ته كشيده‌بود و فكر مي‌كردم كه تا ابد نخواهم توانست كسي را به زندگيم راه بدهم. آن روزها خيلي آدم افسرده‌ي بدبختي شده‌بودم و همه‌اش فكر مي‌كردم:‌ تمام شد. زندگي عشقي من در همين‌جا و با همين آدم تمام شد و از حالا به بعد بايد غصه بخورم تا بميرم!
يك سال هي تنهايي مي‌رفتم دارآباد و هي مي‌نشستم لب دره و هي آه مي‌كشيدم و براي خودم  «پشت اين پنجره‌ها دل مي‌گيره» و «دل هيچكي مث من غربت اينجا رو نداره» و «اي كه بي تو خودمو، تك و تنها مي‌بينم» را مي‌خواندم... و هي همينطوري دست رد مي‌زدم تخت سينه‌ي آدم‌هاي تنهايي كه خودشان را بهم مي‌چسباندند و پيشنهادات بيشرمانه مي‌دادند... تا فقط ثابت كنم كه غريق درياي تنهايي‌ام و خاكي بر سرم شده كه تكاندني نيست.
تا اينكه يك روز در محل كارم (يك انتشاراتي بود و من مدير داخلي‌اش بودم) متوجه شدم كه همه‌ي دخترها از صبح تا شب دست كم چهل تا تلفن عشقولانه دارند و من حتي يك نفر را توي اين دنيا ندارم كه به طور مستمر بهم تلفن كند و منتظر تماسش باشم! نه. واقعاً آدم چقدر مي‌تواند خاك بر سر باشد كه يك دوست‌پسر هم توي اين دنيا نداشته باشد؟ اين شد كه به تمام دوستانم زنگ زدم و عاجزانه ازشان خواستم كه روزي حداقل يك بار به من زنگ بزنند و حالم را بپرسند تا از تنهايي دق نكنم.
و كسي كه در اين دوران بيشتر از همه به فكر من بود و بيشتر از همه تلفن كرد و سعي كرد كه احساس خاك بر سري مرا تسكين بدهد همين گولي خودمان بود.
ارديبهشت 85 بود. همين وقت‌ها. تولدم رفتيم كافه نادري كه پنج دقيقه پياده از محل كارم فاصله داشت. مدت‌ها بود حس مي‌كردم دوستم دارد و رابطه‌مان ديگر از حالت يك دوستي ساده به حالت «تعهد عاشقانه» در آمده ولي گولي رويش نمي‌شود كه پيشنهادي بهم بدهد. (و براي اين شرمش دليلي داشت كه من دركش مي‌كنم) از همان روز مي‌دانستم كه رابطه‌مان ديگر به طور ناگفته‌اي تبديل به رابطه‌ي عاشقانه شده. فقط يك اعتراف نياز داشت. تا مرداد كه تولد گولي بود تمام سعي‌ام را كردم كه ازش اعتراف بگيرم و نشد. روز تولدش باز هم كافه نادري بوديم و من بهش كادو دادم و بعدش سعي كردم وضعيت‌مان را روشن كنم.
كف يك دستم نوشتم «رابطه دوستانه» و دست ديگر «رابطه‌ عاشقانه»... و ازش خواستم يكيش را انتخاب كند و با هر كدام از دست‌هايم كه دست بدهد من تا آخرش به همان منوال خواهم بود... ولي اين رابطه‌ي يك بام و دو هوا را نمي‌توانم تحمل كنم. اينكه هر روز عصر پسري كه دوست عادي‌ام است بيايد دنبالم و با هم برويم كافي‌شاپ و هي بهم كادو بدهد و هي كلي خرجم كند و هي آنجوري نگاهم كند و آخرش هم ندانم چه نسبتي با هم داريم چه توقعي به چه عنواني بايد ازش داشته باشم و چه توقعي را نه.
اين هم يكي ديگر از ويژگي‌هاي گولي است كه خيلي آرام و پيوسته پيش مي‌آيد ولي آخرش تو بايد پيشنهاد بدهي وگرنه دق‌مرگت مي‌كند.
و فكر مي‌كنيد واكنش گولي چه بود؟ شرط مي‌بندم كه هر كدام شما بوديد اولاً كه چند سال صبر نمي‌كرديد كه به دختري پيشنهاد دوستي بدهيد، و بعد هم كه خودش پيشنهاد داد رويش را زمين نمي‌انداختيد و زرتي با همان دستي كه نوشته بود «رابطه‌ي عاشقانه» دست مي‌داديد و قال قضيه را مي‌كنديد... ولي گولي كاري كرد كه من هنوز ازش شوكه‌ام: اصلاً هيچ كاري نكرد!!! گفت بايد فكرهايش را بكند. (مثل همين حالا كه براي خواستگاري آمدن جان مرا بالا آورده. از بس كه وسواس دارد براي هر انتخابي و هر اقدامي. خودش مي‌گويد: توي خانه‌ي ما از يك تصميم تا عملي شدنش حداقل دو سال زمان لازم است.)
البته من خيلي سنگين و متين برخورد كردم و اصلاً به روي خودم نياوردم كه چقدر ضايع شده‌ام و همين‌طور سرم را بالا گرفتم و گفتم: هرجور راحتي! ولي اگر بدانيد در هفته‌ي بعد از آن عصر نكبتي بر من چه رفت و چقدر به خودم فحش و فضيحت دادم بابت اينكه خودم را اينطور به گـ.ه كشيده‌ام...
هميشه معتقد بوده‌ام كه آن يك هفته يك سياه‌چاله بود در رابطه‌ي ما. چيزي كه ضعف او را و جهالتش را در نقش يك مرد به من نشان داد و اهمالي كه هرگز از نظر من بخشودني نبود و نيست. توجيهات فراواني بوده و هست... ولي آن يك هفته گسل عميقي بود كه با هيچ توجيهي پر نمي‌شود.
به هرحال اين گذشت.
و من از آن روزها و آن آدم‌هاي قبل از ارديبهشت 85 فقط يك چيز را يادم مانده: دوراني بود و گذشت و در تمام اين مدت يك سايه‌ي آرام و مهربان هميشه در كنارم بود و به چسناله‌هاي عاشقانه‌ي هجراني‌ام صبورانه گوش مي‌داد و هميشه به تمام حماقت‌هايم لبخند مي‌زد و بهتر از هركسي مرا شناخت. چون آنقدر آرام و بي‌ادعا و صبور به من نگاه كرد تا عاقبت يك راز را درباره‌ي من كشف كرد:
با تمام ديوانگي‌هايم در من هيچ شرارتي از هيچ نوعي نيست. و چه خوب و چه بد، من فقط بسيار صادقم.
اين تاريخچه‌ي پنج ساله‌ي اول رابطه‌ي من و گولي بود...

و ادامه دارد...............................


سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۹۰

173: بی بیب بیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــب

نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390 ساعت 18:53 شماره پست: 212
س.ن: خاك بر سرم. ديديد چه شد؟ باز يادم رفته بود كامنتداني را ببندم. از دوستاني كه نظر گذاشتند و لطف داشتند خيلي خيلي معذرت ميخواهم كه مجبور شدم بخوانم و حذف كنم. به ياد همه تان هستم... ولي بي رابطه!!! باور كنيد خيلي براي اعصاب مفيد است. امتحان كنيد.
________________________________________
1.     به این نتیجه شایان توجه رسیده ام که:
                                                                        جان سگ دارم!
2.     و دیگر اینکه دچار دوگانگی شخصیت شده ام...
دوباره قرار شده بیایم این شرکت نیمه ورشکسته ی کاشی و سرامیک فلان، خدمت همان حاج آقای خپله ی معروف که قبلاً وصفش رفت. یعنی صبح می روم آرایشگاه و عصر می آیم اینجا تا بوق سگ.
خشن می نویسم. بد دهنم. بی شعورم. بی ادب هم هستم. هیچی از احساسات و عشق و این ها حالیم نمی شود. بی پدری هم که دیفالت سیستمم است. باز هم چیزی دارید که به کوله بار معنویاتم اضافه کنید. بابا جان! من همینم که هستم. خوشتان می آید بخوانید و حالش را ببرید. بدتان می آید تف کنید به سردرش و بروید یک جای معنوی تری را بخوانید. اصلاً کامنتدانی را به خاطر همین بستم که از سعادت شنیدن فحش و انتقادات کوبنده تان محروم بشوم و کمی آرامش اعصاب پیدا کنم. به خدا!
خبرهای خوب:
شوخی کردم. خیلی وقت است خبر خوبی ندارم. یعنی اگر شما دوست دارید می توانید به هشت صبح تا هشت شب کار کردن من به اضافه ی چهارساعت مسیر رفت و برگشتم تا خانه، با حقوق 300,000 تومان در ماه بگویید «خبر خوب». (البته از ساعت ۳ تا 8 عصرش در این شرکت خدمت می نماییم. بقیه را در آرایشگاه می باشیم. مفت و مجانی.)
حرف های مثبت و مودبانه:
باشد. فحش نمی دهم. منفی بافی هم نمیکنم. اما اگر خبر مرگ دوستتان را بهتان داده باشند و همه بیایند به شما تسلیت بگویند الا رئیسِ (بیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــب)تان که تازه ازتان طلبکار هم بشود و کار هم بهتان بدهد و وقتی بالای سر مشتری گریه میکنید تازه شاکی هم بشود که مشتری آمده اینجا «فِرِش» بشود (خیلی به این واژه های خارجکی که معنایشان را هم نمی فهمد علاقمند است طفلک نازنین) و نه اینکه تو از غم و غصه ات بگویی بالای سرش و ناراحتش کنی...
اگر صبح تا شب سر کار باشید و شب که می رسید با پدرتان دست به یقه بشوید سر اینکه چرا توی خانه کار نمیکنی و تا می رسی خانه می نشینی پای کامپیوتر و می تپی میان اینترنت...
اگر زندگیتان شده باشد استرس و قرض و قسط و کار و دعوا و جدل و ناامیدی، آنهم در حالی که سی و یک سال تان است و نه پول دارید و نه شغل خوب و پر درآمد و نه خانواده ی به درد بخور و نه حتی به یکی از آرزوهایتان رسیده اید و نه حتی یک نقاش معروف یا نویسنده ی درست و حسابی یا یک (بیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــب) دیگر شده اید...
می خواهم این شرایط را داشته باشید و کمی از هنر خونسردی و بی تفاوتی و (بیـــــــــــــــــــــــبِ) لق دنیا و طنازی تان به من هم یاد بدهید.
به جان خودم اگر بتوانید در این شرایط، مودب و خوشحال و خوش بین باشید شخصاً پیامبر خودم نیچه را انکار می کنم و به معجزات شما ایمان می آورم.
دوباره که می آیم اینجا توی این شرکتِ (بیــــــــــــــــــــــــــــــــــب) درست همان جلوی در قبل از اینکه چهار طبقه با آسانسور بیایم بالا، آقای پ کچل و آقای ع را جلوی در می بینم که با هم سر یک چیزی بحث می کنند و آقای پ کچل با آن نیم وجب قدش هی بالا پایین می پرد و عصبی است.
 وقتی وارد می شوم می بینم که همه عین سابق هستند با دو فرق:
1. آن موقع زمستان بود و لباس های زمستانی پوشیده بودند و حالا لباس های تابستانی پوشیده اند.
2. حالا از سه ماه پیش قاطی تر و بد اخلاق ترند.
یک منشی گنده به اندازه ی یک خرس قطبی آورده اند که عین گوریل راه می رود و صورت قشنگ و موهای ژولیده ی مسی رنگی دارد. قرمز-نارنجی موهایش در کنار پوست سفید و هیکل گنده اش از او خون آشامی غول پیکر و دوست داشتنی ساخته است (مثل نانی در کارتون قلعه ی هزار اردک می ماند). مخصوصاً که انگار از همان اول با من قرارداد نانوشته ای دارد که به تمام حرف های من می خندد و مدام می گوید: تو چقدر با مزه ای! انگار اینجا همه رو خوووووووووووووووب شناختی.
آقای ح که کارهای سرویس کامپیوترها را انجام می دهد سربسته بهم می گوید اینجا نمان. پرچم این شرکت یک سال دیگر پایین می آید. اوضاع خراب است.
هنوز درست پشت میز جا نگرفته ام و جایی برای کیفم پیدا نکرده ام که مجبور میشوم تلفن ها را جواب بدهم و فکس ها را ثبت کنم. خنده دار است که بایگانی ها همان مشکلات قبل را دارند و اصلاً قابل بازیابی نیستند و هیچ چیز انگار عوض نشده الا آبدارچی و جلسات تمام نشدنی همینجوری ادامه دارد.
آخر پدر (بیـــــــــــــــــــــب)ها من سه ماه است اینجا نبوده ام و سیستم بایگانی اینجا را یادم رفته. بگذارید دو روز بیایم بعد ارث پدرتان را ازم بخواهید. اینهمه صمیمی شدن و عادی بودن تان با حضور دوباره ی من بعد از سه ماه عین این می ماند که من همین دیروز عصر با شما خداحافظی کرده ام و امروز دوباره گفته ام سلام. انگار نه انگار که سه ماه است نبوده ام. جوری آدم ها را به جایگاه شغلی شان می دوزید که انگار در موقعیتی غیر از آن قابل تصور نیستند. اگر بمیرم و روحم جلوی تان ظاهر شود هم به گمانم اولین چیزی که بهم بگویید این است: خانم این ساعت سر کار اومدنه؟ تأخیر و کسر حقوق می خورید!
پایانه ی داستانی:
من اینجا می مانم. بعد از یک سال آرایشگر خوبی می شوم و توی این مدت قسط هایم هم تمام شده و می گویم (بیــــــــــــــــــــبِ) لق حاج آقا و می روم یک جایی با درصد در آمد بالا صندلی کرایه می کنم و با عشقم ازدواج می کنم و خوشبخت می شوم. و بعد از آن ساعاتی از روزم را به نوشتن و نقاشی اختصاص میدهم و کتاب ها چاپ می کنم و نوبل می گیرم و هی همینجوری پیشرفت می کنم الی آخر.
پایانه ی غیر داستانی:
شرکت بعد از یک سال ورشکسته می شود و حقوق های عقب افتاده ی مرا نمی دهد و می گوید (بیــــــــــــــــــــبِ) لق کارمندان و تخته می شود. و من همچنان این در و آن در می زنم برای یک قران و ده شاهی و پول ندارم که جایی را اجاره کنم و مشغول کار بشوم و سالن های درست و حسابی هم تجربه ی چند ساله می خواهند. و بنابراین ناراحتی اعصاب می گیرم و قسط هایم بالا می آید و خانه هم گران می شود و نمیتوانیم با عشقم بخریم و از خیر نویسنده شدن هم می گذرم و افسردگی ام حادتر می شود و بدبخت و بدبخت تر می شوم الی آخر.
________________________________________
پ.ن:
به قول میس پرسه اوس عزیز دلم: مردم به اندازه ی کافی بی ادب نیستند. متأسفانه.

جمعه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۹۰

172: و جهان از هر سلامي خاليست...


 نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390 ساعت 0:31 شماره پست: 211
تمام بدنم ضعف كرده. خيلي طول مي‌كشد تا جان به تنم برگردد و رمق اين را پيدا كنم كه بتوانم دفترچه يادداشت و روان‌نويس سبزم را از كيفم در آورم و اينها را بنويسم...
به فكر اينم كه نام‌ها براي آدم‌ها چه معنايي دارند؟
وقتي يكي مي‌ميرد و مي‌گويند مثلاً: «امير» مرد... يعني چه؟ آيا توي ذهن آدم‌ها حقيقتاً انساني مي‌ميرد... يا فقط يك نام حذف مي‌شود. حتي فقط يكي از نام‌ها... يكي از مثلاً «امير»هاي دنيا؟
شنيدن خبر مرگ كسي براي ما چه معنايي دارد؟
به فكر اينم كه چقدر خوب است مداد قهوه‌اي چشم. كه بالاي چشم‌ها را تيره كني. آن پف پلك‌هاي يك شبانه‌روز گريسته را. چقدر خوب است ريمل. عينك. لبخند.
چقدر خوب است مريم دير بيايد و تو نيم ساعت روي سكوي در مترو نشسته باشي و بقيه‌ي بيسكوييتي را كه ديروز ح از بوفه‌ي پارك قيطريه خريد بخوري و اتوبان را نگاه كني. 24 تا پرچم وسطش را كه دارند توي باد پرپر مي‌زنند و شش تايشان سياه است. به عزاي چه كسي ايستاده‌اند اين‌ها؟ فاطمه‌ي زهرا؟ نمي‌شناسمش. نديده‌امش. اما او را ديده بودم. مي‌شناختمش. نامش برايم منطبق بود بر تصويرش، چهره‌اش، صدايش، نگاه بي‌رنگ و محزونش... سياه او را پوشيده باشيد براي من بامعناتر است دست كم. گيريم اينطور باشد. گيريم نه. گيريم هيچ معنايي در هيچ پرچمي اصلاً نباشد... به جهنم...
به اتوبان نگاه مي‌كنم و يادم مي‌افتد «عليرضا هنوز مرده». و جهان از ديروز ديگر جهان بي‌عليرضايي شده. و من هنوز هر بار اين را يادم مي‌افتد مي‌خواهم گريه كنم. حتي اگر يك شبانه‌روز گريه براي يك دوست نه چندان صميمي كافي باشد. حتي اگر همه هي بگويند كه «خدا بيامرزدش» و «برايش ياسين جمعي مي‌خوانيم» و «مرگ حق است» و «بايد به تصميمش احترام گذاشت»... حتي اگر تمام اين‌ها در نهايت بي‌معنا باشد...
به صداي ماشين‌ها در جهان بي‌عليرضا گوش مي‌دهم. به درختان پارك آنطرف اتوبان نگاه مي‌كنم... بي‌فايده است. گندش بزنند. جهان بي‌عليرضايي شده. بايد شاشيد تويش.
و با مداد چشم و ريمل و رژگونه  از خودم دلقك خنداني مي‌سازم.
به فكر اينم كه كي هستيد شما؟ ديگر نمي‌شناسم‌تان. انگار زماني بوده كه مي‌شناخته‌ام‌تان. زماني بوده كه مي‌دانسته‌ام «كلمات» چه معنايي دارند. «ليوان» يعني چه؟ «آدم» يعني چه؟ «مرگ» يعني چه؟ اما حالا نه شما را مي‌شناسم و نه حرف‌هاي‌تان را درباره‌ي مرگ او مي‌فهمم...
كي‌هستيد شما كه فقط به مرگ عزيزان‌تان گريه مي‌كنيد؟
عزيز شما كيست؟
چرا مي گوييد مي‌خواست بميرد و بايد مي‌گذاشتيم بميرد؟
چرا مي‌گوييد «بايد» مي‌شد؟
كي هستيد شما كه اينطور وقت‌ها اينقدر عاقل و منطقي مي‌شويد؟
چه جور آدم‌هايي هستيد كه كسي را وادار مي‌كنيد با چشم‌هايي خون گرفته و شانه‌هايي لرزان به موهاي مشتري گـه بمالد و از موهاي مشتري گـ ه را بشويد و گـه را از روي موهايش خشك كند و موهاي گـه‌مالي‌شده‌اش را براشينگ كند؟
كي هستيد شما كه فقط درد خودتان را مي‌فهميد و ديگران برايتان يك مشت اسم فاقد معنا هستند؟
چي هستيد شما؟
چرا ديگر نمي‌شناسم‌تان.
ذهنم دارد تكه‌پاره مي‌شود. و هر تكه‌اش به سمتي پرت مي‌شود. دارم از هم مي‌گسلم و شما نگاهم مي‌كنيد و چيزي نمي‌فهميد. من برايتان كي هستم؟ عليرضا براي شما چيست جز يك نام معلق در فضا؟
ورطه‌اي ميان من و شما افتاده درست بعد مرگش. درست از لحظه‌ي ديدن اس‌ام‌اس مهدي. درست به محض اينكه توانستم آن جمله را در مغزم حل كنم: عليرضا مرد...
ورطه‌اي ميان ما افتاده كه لحظه به لحظه دارد عميق‌تر و گشادتر مي‌شود. عين شكاف ميان پسـتان‌هاي مادر جهان... و من نمي توانم كه هيأت شما را ديگر تصور كنم.
داريد توي دالان‌هاي حافظه‌ي تخريب‌شده‌ام گم و گور مي‌شويد.
دارم به عليرضا نزديك‌تر مي‌شوم و از شما دورتر.
گـه بگيرند جهان‌تان را.
جهاني را كه مرگ يك نفر، جمله‌اي خبري باشد و تويش خبري هم نباشد. آنوقت سرنوشت بازيگران زن و مرد سريال‌هاي پي‌ام‌سي و فارسي‌وان، برايتان مهم‌تر باشد از مرگ يك آدم آشنا... يك آدم واقعي... كه حالا ديگر واقعيت ندارد... حتي گرم هم نيست...
چرا من آن‌هايي را كه «آگاهانه» مي‌روند اينقدر خوب مي‌شناسم و شما را نه؟
كي هستيد شما كه لغتي براي توصيف‌تان به ذهنم نمي‌رسد؟ لغتي به غايت تاريك و پلشت؟ لغتي به نهايت آغشته به گند و گـه؟
آخ... مغزم دارد عين مغز شيوا مي‌تركد. تا من هم بشوم يك زن جوان سكته‌اي كه نيمي از بدنش فلج شده. نيميش هست و نيميش نيست... رفته... به رفتگان نزديك‌ترم حالا. به رهسپاران. به آنان كه مثل شيوا هنوز در سفر رفتنند...
و همه چيز درد است.
جهان، درد است.
بايد امروز به مريم بگويم خودش تنها برگردد. چونكه مي‌خواهم برگشتني خيابان وليعصر را تا پايين قدم بزنم در سايه‌ي برگ‌هاي جوان چنارهاي پير بر پياده‌رو. و با او درباره‌ي اين موضوع حرف بزنم. با عليرضا. كه سبك‌تر از سايه‌ي برگ‌هاي چناران وليعصر، ملايمتر از باد بهاري اين روزها، كم‌حرف‌تر از تمام آدم‌هايي كه ديگر نمي‌شناسم‌شان، پا به پايم قدم خواهد زد و با هم درباره‌ي تمام اين چيزها حرف خواهيم زد.
بلكه شايد يكي‌مان آخرش فهميد كه كي هستيد شما... و چرا جهان‌تان سراسر درد است؟
________________________________________
پ.ن: از ديروز هي ياد كاريكاتوري كه يك نفر توي گودر گذاشته بود مي‌افتم:
مراسم تشييع جنازه‌ي يك كرم خاكي بود. سطح خاك مبناي صفر حساب شده بود و كرم‌ها زير خاك،‌ به طور وارونه نسبت به جهان ما، سنگ قبري برپا كرده بودند و كرمي را زيرش به خاك سپرده بودند و برايش ختم و عزا گرفته بودند. زير سنگ گذاشته‌ بودندش. يعني آن طرف جهان خودشان. يعني توي جهان ما. يعني كرم مرده را گذاشته بودند روي سطح خاك ما!!!
ما مرده‌هاي‌مان را پرت مي‌كنيم در جهان كرم‌هاي خاكي تا ديگر نبينيم‌شان و فراموششان كنيم. مي‌دهيم‌شان تا تجزيه‌شان كنند.
كرم‌ها شايد مرده‌هاي‌شان را پرت مي‌كنند توي جهان ما تا ديگر نبينندشان و فراموششان كنند. تا ما تجزيه‌شان كنيم...
ما كرم‌هاي خاكي لاشه‌هاي سرد مردمان يك جهان زنده‌ي ديگريم... شايد...
شايد خودمان يك نوع لاشه‌خواريم كه اينقدر به فراموشي مردگان عادت كرده‌ايم...

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۹۰

171: A midnight kiss

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390 ساعت 0:13 شماره پست: 210
خانم «ف» غير از اينكه يك مطلقه‌ي پنجاه ساله‌ي خوش‌تيپ و خوش هيكل است و زن سابق يك كارگردان يا نمي‌دانم تهيه‌كننده‌ي معروف است و كلي هم پولدار، مزاياي ديگري هم دارد!
م.ن: من اصلاً و ابداً حافظه‌ي روبراهي در به ياد سپردن نام‌ها، علي‌الخصوص نام اهالي سينما ندارم. گير ندهيد.
خانم ف مدير بسيار قابلي است. يعني اگر يك مرد بتواند بيست زن را مديريت كند و سر هفته گيس هم را نكنند و زمين نريزند و سر ماه زندگي‌هاي هم را از بن و اساس منفجر نكنند و سر سال كار به دادگاه و قتل و جنايت نكشد... هنر كرده است. اما خانم ف اين توانايي را داشته و براي همين است كه دوستش دارم.
دو ماه است اينجا هستم و از همان روز اول ازش بدم مي‌آمد. از آدم‌هاي ديكتـاتور و مستـبد بدم مي‌آيد. آدم‌هاي از خود متشكر و چاپلوس. آدم‌هاي دورو و لبخند‌هاي دروغي‌شان. آدم‌هاي ريزبين كه دنبال يك چيزي مي‌گردند كه بهش كليد كنند و اعصابت را خرد كنند. و اين آدم تمام اين ويژگي‌ها را يكجا در خود جمع كرده... و براي همين است كه توان جمع و جور كردن يك سالن آرايش با 20 پرسنل زن را دارد.
هميشه وقتي دوستاني را مي‌ديدم كه توي خانه‌هاي‌شان زن سالاري بود و مدام مي‌ناليدند و من هم پيش‌شان از مردسالاري خانه‌مان مي‌ناليدم... دست آخر پيش‌شان كم مي‌آوردم و اذعان مي‌كردم زن‌سالاري توي يك خانه جداً وحشتناك‌تر و وخيم‌تر است. براي اينكه وقتي يك مادر عفريته داري كه از ريز و درشت كارهايت سر در مي‌آورد و مثل پدره نمي‌شود گاهي خرش كرد و سرش شيره ماليد و مثل پدره طبع بزرگ و بيخيالي ندارد و ريزبين هم هست و دستت را هم زرت و زرت مي‌خواند، كارت با كرام الكاتبين است.
زن سالاري جداً از خيلي زوايا خطرناك‌تر است. فكر كنيد اگر يك زن، رئيس جمهور كشور بشود به گمانم صبح تا شب كارش گير دادن و رسيدگي به امور جزئي نظير نظافت و دكوراسيون و فضاهاي شهري است و دفاع از حقوق سگ‌ها و گربه‌ها و احقاق حقوق زنان از همه لحاظ. بنابراين كلاً سياست‌هاي خارجي را مي‌بوسد و مي‌گذارد كنار و امور كلي را هم به وزرا محول مي‌كند و خودش هم مي‌شود رفيق گرمابه و گلستان خانم‌هاي وزرا و صاحب‌منصبان كشوري.
البته قصدم توهين به زن و مديريت زنانه نيست. ولي مشت نمونه‌ي خروار است و هر كدام ما چقدر از اين مشت‌هاي نمونه اينجا و آنجا ديده‌ايم.
به نظر من تنها مزيت مديريت زنانه به مردانه پايبندي دقيق زنان به «نظم» و «قانون» است. كاري كه مردان جداً از پسش بر نمي‌آيند و توي كت‌شان نمي‌رود.
حالا اين بحث‌ها بماند براي آدم‌هاي گنده‌تر و مدعي‌تر... داشتم از خانم ف مي‌گفتم... بله. خانم ف... كه دختر چاق و زشتي دارد كه ناخن‌هايش شبيه ناخن‌هاي آن غوله در داستان جك و لوبياي سحرآميز است و دستانش شبيه زن‌هاي رخشتشوي دهاتي. و اين دختر به تبعيت از مادر وحشي و غربتي‌اش كه چهارتا چشم دارد و شش تا گوش، كارش ول گشتن در سالن و گير دادن به صغير و كبير است. كه اين استكان چرا روي اين ميز است و اين لكه چرا روي اين ديوار است و اين بيسكوييت را كي گاز زده و اثر انگشت كي روي اين آينه مانده؟
مادر و دختر عين همند و كافيست يك روز سر كيف باشند و بخواهند خودي نشان بدهند. ديگر كار پرسنل در آمده. از همان دم در شروع مي‌كنند و همه را از دم تيغ مي‌گذرانند.
تصور شما از آرايشگاه زنانه بي‌شك چيزيست شبيه استخر يا سالن بدنسازي زنانه يا هرجاي زنانه‌ي ديگر كه تويش فقط صداي قلقل يكنواختي شبيه صداي بوقلمون توي فضا پيچيده و همه در حال زيراب‌زني و خاله‌زنك بازي هستند و كلاً اگر ده دقيقه آنجا باشي سردرد مي‌گيري از وراجي‌هاي بي‌خاصيت‌شان... نخير اشتباه مي‌كنيد. در سالن خانم ف از اين خبرها نيست. آنجا بيست تا زن در سكوت مطلق و خيلي جدي به كارشان مشغولند بدون اينكه كسي جرأت كند با صداي بلند كسي را صدا كند يا بالاي سر مشتري حرفي بزند. سكوت مطلق. و همه‌ي رفتارها حساب شده است و در جهت جذب مشتري.
فضاي اينجا بيشتر شبيه فضاي يك شركت خصوصي است. آنهم از آن خفن‌هايش. كاملاً كاري و منضبط و خشك. آن چيزي كه توي ذهن تمام شماست يك طرف... آنچه اينجا مي‌بينيد يك طرف.
روزهاي اول، «قانون» اينجا كاملاً توي مخم بود. غذاي بودار براي نهار ممنوع (مثلاً‌ قرمه سبزي). صبحانه ممنوع. حرف زدن بالاي سر مشتري ممنوع. زنگ تلفن ممنوع. تأخير ممنوع. مرخصي ممنوع. و خيلي چيزهاي ديگر كه توي آن فشار كاري قبل از عيد مزيد بر علت شده بود و فضا را غير قابل تحمل مي‌كرد. خرده فرمايشات تخـمي. ريزه‌كاري‌هاي قانوني به درد نخور. الزامات بي‌دليل.
در اولين و تنها صحبت دو نفره‌ام با خانم ف متوجه شدم كه مغزش را اصولاً از گچ ساخته‌اند و گوش‌هايش را با سيمان پر كرده‌اند و اصلاً انگار نمي‌شنود تو چه مي‌گويي و فقط دارد درباره‌ي منافع خودش حرف مي‌زند...
اما بعدتر وقتي سخنراني دو ساعته‌ي روان‌فرسايش را در جمع كارمندان شنيدم... ناگهان كشف كردم كه چقدر اين زن را دوست دارم.
نه آن وقتي كه با آن سن و سالش موهاي آسيب ديده‌اش را هر روز عين دخترهاي چهارده ساله پيچ و واپيچ و سيخ سيخي مي‌كند و لباس‌هاي رنگ وارنگ مي‌پوشد و بدليجات قلنبه و زمخت دخترانه مي‌اندازد و خودش را برنز مي‌كند.
نه آن وقتي كه لطيفه‌هاي بي‌مزه مي‌گويد و خايه مالان گرداگردش غش و ريسه‌هاي الكي مي‌روند.
نه آن وقتي كه وسط يك جلسه‌ي سخنراني ماهانه در ميان پرسنل براي زدن يك مثال ساده يكهو سن و سال و موقعيت و شخصيت‌اش را فراموش مي‌كند و عين ميمون مي‌پرد وسط و صدايش را به سرش مي‌اندازد و ادا اطوار در مي‌آورد و همه هي پوزخند‌هاي شرم‌آگين مي‌زنند و به هم نگاه مي‌كنند و مي‌مانند چه عكس‌العملي نشان بدهند.
خانم ف را وقت‌هايي دوست دارم كه عين مردها محكم و مقتدر، سكان مديريتش را به دست مي‌گيرد و حرف ناحساب توي كتش نمي‌رود. وقت‌هايي كه امر مي‌كند كه تمام پرسنل و حتي خودش و دخترش لباس‌هاي سنگين و ساده و پوشيده‌اي بپوشند و هيچ‌جايشان را بيرون نيندازند براي هم.
خانم ف را وقت‌هايي دوست دارم كه درباره‌ي سرطان سينه و شيمي‌درماني و نجاتش از مرگ مي‌گويد. از تجربه‌ي رفتن تا لب مرگ و برگشتن. وقت‌هايي كه براي سونامي ژاپن بغض مي‌كند يا از درد دل يك مشتري اشك توي چشمش جمع مي‌شود.
خانم ف، زن جالبي است. و من عجيب برايش احترام قائلم...

اما كماكان هنوز هم خيلي وقت‌ها ازش متنفرم، و وقتي از جلويم رد مي‌شود، مثل بقيه‌ي پرسنل توي دلم فحش‌هاي كاف‌دار و جيم‌دار بهش مي‌دهم و دلم را خنك مي‌كنم!

خانم ف هيولاي عجيبي است كه گاهي «بوسه‌ي نيم شبي» طلسمش را مي‌شكند و تبديلش مي‌كند به شاهزاده‌اي زيبا. 
شايد هم اينطور است كه همه‌ي آدم‌ها هيولاهايي عجيبند و بوسه‌اي براي شكستن طلسم‌شان از ما گدايي مي‌كنند. بوسه‌اي در زمان مناسب.

شنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۹۰

170: هستم ولي بي‌رابطه

نوشته شده در شنبه دهم اردیبهشت 1390 ساعت 0:59 شماره پست: 209
سر-نوشت:
كامنتداني اين وبلاگ از اين به بعد تعطيل است. اما دقيقاً به سبك قبل، آپ خواهد شد. ضمناً بنده ديگر در هيچ وبلاگي با امضاي «ب.پ.خ» كامنت نخواهم گذاشت.
________________________________________
براي اولين بار وقتي صفحه‌ي «مديريت وبلاگ» را باز مي‌كنم منتظر يك عدد دو رقمي قرمز رنگ در قسمت «نظرات تأييد نشده» نيستم. محض اطمينان بازش مي‌كنم. هيچي نيست اصلاً. خالي است. نفس آسوده‌اي مي‌كشم و احساس سرخوشي عميقي مي‌كنم. براي اولين بار در اين چند ماهه.
كم كم دو سال مي‌شود كه وبلاگ مي‌نويسم و حداقل يك سالش استرس مزاحم‌هاي وبلاگي را داشته‌ام و هر بار قبل از كليك روي قسمت كامنت‌ها تپش قلب گرفته‌ام و اعصابم به هم ريخته. نشده كه حتي يك بار كامنتداني را باز كنم و يكي دو كامنت اعصاب خراب كن نبينم.
بعد از دو سال ديگر مي‌دانم كه آدم‌هاي مجازي نيمي‌شان دشمن‌اند و نيمي‌شان دشمنان بالقوه كه اگر بهشان فرصت بدهي به سرعت نور قابليت تبديل از دوست جان‌جاني به دشمن خوني را دارند.
بعد از دو سال مي‌فهمم كه آن‌هايي كه كامنت‌داني‌شان را مي‌بندند آدم‌هاي نچسب و از خود متشكر و ديكتاتور و بي‌ادبي نيستند و قصد توهين به شخصيت و شعور كسي را هم ندارند، بلكه فقط ساده و سرراست: خسته شده‌اند از بي‌جنبگي اين مردم!
براي مدت‌ها هر وقت كامنتداني را باز مي‌كردم يك بابايي بهم فحش مي‌داد و لينك عكس‌هاي آنچناني را برايم مي‌گذاشت و در نهايت توضيح داد كه اين كارها را به خاطر اين مي‌كند كه مرا هدايت كند و ديگر در نوشته‌هايم كلمات بي‌ادبانه و آب‌نكشيده به كار نبرم!
بعدتر دشمناني كه كمابيش مي‌شناختم‌شان و مي‌دانستم كجاي‌شان از دستم مي‌سوزد و قضيه مزاحمت‌هايشان دقيقاً از كجا آب مي‌خورد، سرم خراب مي‌شدند. هر كدام يك مدتي.
بعدتر آدم‌هاي خشكه مذهب و كم جنبه كه قصد هدايتم را داشتند و مي‌شد حدس زد كه كم سن و سال هم هستند بهم فحش و فضيحت مي‌دادند و به قول خودشان مقاصد پليد پنهاني مرا مي‌خواندند. كه مي‌دانستم انشاءالله بعد از آزار و پير كردن آدم‌هايي مثل من، بزرگتر مي‌شوند و خودشان مي‌فهمند كه هيچ چيز مطلقاً سياه يا سفيد نيست و بهتر است در دفاع از هيچ موضعي پافشاري نكنند كه بعدها از يادآوري‌اش احساس حماقت بهشان دست بدهد.
بعدتر مزاحمان مزبور به نام بنده روي وبلاگ آدماي معروف و وبلاگ‌هاي هرزنوشت و سيـاسي‌كارها و حتي فيلـتر شده‌ها كامنت مي‌گذاشتند و آن‌ها را به جان من مي‌انداختند و كارم شده بود دفاع از خود در مقابل آن‌هايي كه فكر مي‌كردند اين من بوده‌ام كه رفته‌ام بهشان فحش داده‌ام. يكي نيست بگويد بنده اگر با اين سرعت دايل‌آپ فيلـتر شكن استفاده بكن بودم ، خوب مي‌رفتم لينك‌هاي فيلـتر شده‌ي خودم را مي‌خواندم كه حسرت‌شان به دلم مانده!
و اخيراً علاوه بر خشكه مقدس‌ها و دشمنان آشنا و وبلاگ‌هايي كه حتي نمي‌شناختم‌شان، يكي ديگر هم سرم خراب شد كه ديگر تحملم را تمام كرد:
يك آدم بي‌شعوري كه نمي‌دانم با سرچ چه كلمه‌اي (ليدا، ليندا، ليلا... احتمالاً. چون توي بيست و هشت تا كامنت خصوصي‌اش به شدت روي اين نام‌ها اصرار داشت) به وبلاگ من رسيده بود.
اين آدم اولش با تهديد در مورد اينكه بنده را خوب مي‌شناسد و آمارم را دارد و اين وبلاگ روزنوشت، تنها سرپوشي است بر فعاليت‌هاي سيـاسي پنهاني من در وبلاگ‌هاي ديگرم(!!!) كه آدرس آن‌ها را هم دارد  وارد شد. و اينكه آدرسم را به سپـاه مي‌دهد و آبرويم را مي‌برد و اين حرف‌ها. و از شما چه پنهان كمي هم مرا ترساند. اما بيشتر كه فكر كردم به اين نتيجه رسيدم كه اگر وبلاگ من مورد سيـاسي يا هرچيزي داشت تا حالا فيلـتر شده بود.
اينجاست كه شاه مي‌بخشد و شاه‌قلي عفو نمي‌فرمايد!
اما ديگر خودم كه خودم را مي‌شناسم. من دو سال اينجا نوشته‌ام و سعي كرده‌ام حتي‌الامكان از بازي‌ها و حرف‌هاي سيـاسي به دور باشم. حتي توي چهارسال دانشگاه كه بيشتر دوستانم به دليل جو سيـاسي دانشگاه در آن زمان و سن و سال كم‌شان و ايده‌آليسم ذهني‌شان، مدام در حال تحصـن و اعتصاب و تشكيل جلسه بودند، من هيچ سوتي سيـاسي توي پرونده‌ام باقي نگذاشتم و هيچ خري نمي‌تواند ادعا كند كه مدركي دال بر هرجور فعاليت سيـاسي از من دارد. حالا اين بابا چطور به اين نتيجه رسيده و ادعا مي‌كند كه من نويسنده‌ي چند وبلاگ سيـاسي هستم، بماند.
بعدش هم معلوم شد كه نمي‌دانم روي چه حسابي فكر مي‌كند من دوست دختر سابقش (ليدا يا ليندا يا ليلا) هستم و دارد ازم انتقام مي‌گيرد و تهديدم مي‌كند. حالا جالبش اين است كه حتي اينقدر زحمت نكشيده بود كه برود پروفايل مرا يا چند تا پست مرا بخواند تا بفهمد من هيچ ربطي به آن خانم مزبور نداشته و ندارم و خيلي‌ها كه حتي از ده سال پيش دوستان عالم واقعي من بوده و هستند و اسم واقعي مرا هم مي‌دانند و اين وبلاگ را هم مي‌خوانند، مي‌دانند كه بنده هميني هستم كه دارم مي‌گويم. نه كم و نه زياد.
توي اين فكرها بودم و فشار شديدي به مغز و اعصابم وارد شده بود و ديگر به اين نتيجه رسيده بودم كه در اين خراب شده را تخته كنم و خيال خودم را راحت كنم. حتي ديشب يك ساعت قبل توي تخت بيدار بودم و داشتم به پست خداحافظي‌ام فكر مي‌كردم.
اما صبح با گولي حرف زدم و به اين نتيجه رسيدم كه به جاي كم آوردن و تعطيل كردن وبلاگي كه اينقدر دوستش دارم، بهتر است روابطم را محدود كنم و در كامنتداني را ببندم.
روزي كه اين وبلاگ را شروع كردم، عشقم نوشتن بود و هنوز هم هست. مي‌خواستم به سبك جديدي از نوشتن دست پيدا كنم. به سبك جديدي از ادبيات. اصلاً‌ نمي‌توانستم ننويسم. اينجا دنبال آزادي بيـاني مي‌گشتم كه توي دنياي واقعي نبود. مطلب براي فلان نشريه ادبي مي‌فرستي، تازه بعد از رد شدن از كلي فيلـتر و باندبازي و اين حرف‌ها، اگر به پاي چاپ برسد، كليش سانـسور مي‌شود و عنش در مي‌آيد.
اميدوار بودم كه بتوانم اين‌جا از شر اين دغدغه‌ها در امان باشم و هر وقت عشقم كشيد براي دل خودم بنويسم و نظر بقيه را هم بدانم.
من دنبال آزادي اينجا آمده بودم اما خيلي زود اسير اين وبلاگ و آدم‌ها و دغدغه‌هايش شدم. تعهدي كه به خوانندگانم دارم. خواندن و جواب دادن كامنت‌هايشان. احترام به سلايق‌شان. توجه به خواسته‌هاي‌شان و سن و سال‌شان. و خيلي اگر و اماهاي ديگر.
انگار خودم را بدجور اسير بحث و جدل با غريبه‌هايي كرده بودم كه حتي نمي‌دانستم زن هستند يا مرد و چه شكلي هستند و سن‌شان چيست.
... و نوشتن روز به روز داشت برايم سخت‌تر مي‌شد. انگار كه اين وبلاگ دو تا دست شده بود كه داشت گلوي نوشتنم را فشار مي‌داد.
خيلي‌هاي‌تان را دوست دارم. مشتاق شنيدن نظرات‌تان در مورد نوشته‌هايم هستم. خيلي‌هاي‌تان از من باسوادتر و كتاب‌خوانده‌تريد و عقايدتان را عجيب دوست دارم. خيلي‌هاي‌تان برايم گفته‌ايد كه چطور مسافت‌هاي بعيدي را طي مي‌كنيد كه فقط يك كافي‌نت گير بياوريد و نوشته‌هاي ناقابل مرا بخوانيد. خيلي‌هايتان تمام آرشيو مرا توي چند روز خوانده‌ايد. خيلي‌هايتان حتي توي ايران نيستيد و بهم اين اميد را مي‌دهيد كه صدايم تا جاهاي خيلي دوري مي‌رود و آدم‌هايي حتي آن‌طرف دنيا هستند كه مرا مشتاقانه دنبال مي‌كنند و حرفم را مي‌فهمند. خيلي‌هاي‌تان به قلبم خيلي خيلي نزديك بوده‌ايد...
اما اين ميان كساني هم بوده‌اند كه با حرف‌هاي مزخرف و كامنت‌هاي زشت و تهمت‌ها و فحش‌هاي‌شان تمام شيريني دوستي‌هاي خوبم را به كامم تلخ كرده‌اند...
تا جايي كه اخيراً حس كردم سلامتي‌ام به شدت در خطر است.
پريروز شنيدم كه شيوا (آرايشگر سي و شش ساله‌اي كه مدتي پيشش كار ياد مي‌گرفتم) سكته‌ي مغزي كرده و نصف بدنش فلج شده. شيوا فقط پنج سال از من بزرگتر است و در اثر فشارهاي رواني به چنين روزي افتاده. حالا فكرش را بكن كامنتداني اين وبلاگ تا حالا چقدر استرس و فشار رواني به من وارد كرده! آيا ارزشش را دارد؟ آيا من وبلاگ زدم كه اين بلا به سر زندگي‌ام بيايد يا لذت روحي و فكري ببرم؟
خلاصه به اين نتيجه رسيدم كه به شدت بايد روابطم را محدود كنم و به درون تنهايي آرام خودم برگردم.
حالا مي‌دانم كه «رابطه»، هرجورش، چيز بسيار خطرناك و پر دردسري است كه نبودش به هرحال بهتر از بودش است.
حالا ديگر از خودم نمي‌پرسم كه فلاني چرا در كامنتداني‌اش را بسته.
كامنتداني اين وبلاگ احتمالاً براي هميشه بسته مي‌ماند و از اين به بعد بنده به نام «ب.پ.خ» براي هيچ وبلاگي (اعم از دوست يا غريبه) كامنت نخواهم گذاشت. پس لطف كنيد ديگر نياييد بگوييد فلاني چرا به ما فحش دادي؟
اما طبق نظم سابق سه-چهار روز يك بار آپ مي‌كنم و سعي مي‌كنم وقتي را كه ديگر صرف خواندن و جواب دادن به كامنت‌ها نمي‌كنم،‌روي بهتر نوشتن بگذارم.
از دوستان خوبم به خاطر بستن كامنتداني معذرت مي‌خواهم و جداً متأسفم كه ما جنبه‌ي آزادي و دموكراسي را نداريم و اگر بهمان آزادي بدهند به راحتي آب خوردن تبديل به يك حيوان وحشي مي‌شويم و تا حد توان‌مان به دوستان‌مان آسيب مي‌زنيم.
هستم. ولي بي‌رابطه.

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۹۰

169: تولد سي و يك سالگي

 نوشته شده در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390 ساعت 22:16 شماره پست: 208
مي‌خواستم يك سوال علمي بپرسم كه مثلاً پروفايل يك وبلاگ به چه دردي مي‌خورد؟ كه يادم افتاد آن بخش از پروفايل را حذف كرده‌ام. منظورم تاريخ تولدم است.
پدر جان، داداش جان، آبجي جان، ننه جان:
امروز تولد سي و يك سالگي من است. يعني يك بي‌معرفتي نبايد يادش مي‌ماند؟
حالا اين به كنار... تمام اين هفته را از بيكاري كف كرده بودم، حالا درست همين امروز آنقدر آرايشگاه شلوغ شد كه از صبح به زحمت نيم ساعت روي صندلي نشسته‌ام و آنقدر خسته بودم كه حتي نتوانستم با گولي يك شامي چيزي بيرون بخورم و يا براي خريد هديه‌‌ي تولد همراهي‌اش كنم.
حالا اين هم به جهنم... حدس بزنيد در اولين دقايق سي و يك سالگي‌ام (يعني ديشب ساعت 12:01) به چه كاري مشغول بودم؟
نه. جان من حدس بزنيد!
مثل مامانم در لحظه‌ي تحويل سال نو داشتم دعا مي‌خواندم؟
نع!
مثل عروس سر سفره‌ي عقد داشتم توي دلم كله قند آب مي‌كردم؟
نع!
.
.
.
سه نفر آدم با يك دبه استُن و يك بسته پنبه‌ي هيدروفيل به جان موهايم افتاده بودند و من داشتم زير لب مي‌خواندم: گــه خوردم... گـه خوردم...
قضيه از اين قرار بود كه مريم كه هميشه عشق چـسي آمدن و چيزهاي گران خريدن است، رفته بود يك جور موم اپيلاسيون جديد گياهي خريده بود. نوع قديمي 2000 تومان و اين يكي 15000 هزار تومان آب مي‌خورد. و تازه اين تنها مزيتش نيست. بلكه همان‌طور كه مستحضريد نوع قديمي عين عسل است و به راحتي با آب از دست و پا و ناكجا‌آباد‌ها پاك مي‌شود. اما اين نوع بسيار غليظ با رايحه‌ي موز بود و وقتي داشتم يه قطره‌اش را بين انگشت‌هايم امتحان مي‌كردم و باهاش بازي كش‌كشانكي مي‌كردم، متوجه شدم كه با آب دهان كه هيچ، با آب دستشويي و صابون هم پاك نمي‌شود و تنها حلالش استـُن است و كه در آن صورت باز هم نوچي‌اش مي‌ماند. خلاصه در خلال جنگ تن به تن با موهاي كت و كلفت و نخراشيده‌ي پاي دختر عمو، غفلتاً همان‌طور كه پارچه را به سمت بالا كشيده و از سطح پوست بلند كردم، نه گذاشت و نه برداشت، زرتي چسبيد به مغز سرم!!!
(فقط مرا تصور كنيد كه براي متمركز كردن تمام توان دو زانو نشسته‌ام و شبيه اين ژاپني‌ها در حال سجده كردن دو دستي پارچه را چسبيده و يكهو به سمت بالا كنده‌ام و پارچه توي هوا چرخ خورده و يك‌راست آمده چسبيده به موهاي من... گريه كنيد... همه... همه...)
حالا فكر كن در آستانه ي سي و دو سالگي، بخت و اقبال اينطوري بهت بيـلاخ بدهد و تا دوي صبح مشغول پاك كردن موم از موهايت باشي و دست آخر موهايت از استُن آسيب ببيند و بعد شستشو و سشوار كردن متوجه بشوي كه از قيچي شدن نجاتش نداده‌اي. بلكه يك تكه از موهايت شبيه موهاي از دكلره آسيب ديده، شده عين پشم پتوي سربازي.
نه. جان من اينجاست كه بايد همصدا با نامـجو خواند:
جشن تولد تو، باز مجلس عزاست
بريدي از اساس
قوز پشتت بيشتر شد
شونه‌هات افتاده‌تر
پيرامونتو ببين با دقت
مي‌سوزن خشك و تر...
________________________________________
پ.ن: فقط يك نفر از شما يادش بود كه سر جريان اين پست با وبلاگ من آشنا شده و بهم تبريك گفته. فقط يك نفر از شما تولد من را يادش مانده بود. دم آن يك نفر گرم.

جمعه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۹۰

یادداشتک

نوشته شده در جمعه دوم اردیبهشت 1390 ساعت 14:44 شماره پست: 207
امروز يك عيد ديدني از لينك‌هايم كردم و به آمار تكان‌دهنده‌ي زير برخوردم:
تعداد كل                53
فيـ.لتر شده‌ها          14
معلق‌ها                 9

وبلاگ‌هاي فعال     30
(كه تازه معلوم نيست اين سي تا هم تا كي فعال هستند و همين فردا پس فردا فيـ.لتر يا معلق نشوند. و تازه منهاي آن‌هايي كه فيـ.لتر شده بودند و به خاطر عشق‌شان به نوشتن در آدرس‌هاي جديد شروع به نوشتن كردند.)

شما به اين چه مي‌گوييد؟
________________________________________
پ.ن1: واقعاً اصرار دارم يك كلمه‌اي اسمي چيزي براي اين وضعيت پيشنهاد كنيد؟ (حتي‌المكان از يك الي دو كلمه تشكيل بشود.)
پ.ن2: اينطوري دل و دماغ نوشتن براي آدم مي‌ماند؟

سه‌شنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۹۰

168: عليرضا در دلتايش

نوشته شده در سه شنبه سی ام فروردین 1390 ساعت 15:48 شماره پست: 206
اطلاعيه: از دوستاني كه آي دي و يا شماره تلفن بنده را دارند درخواست مي‌كنم كه از ليست مسنجر و تلفن‌شان حذفش كنند. چون خطم را مدتي يا شايد دائمي خاموش مي‌كنم و واگذار مي‌كنم. آي‌دي و ايميلم را هم حذف مي‌كنم. شماره‌ي جديدم را در صورت لزوم به بعضي دوستان اطلاع مي‌دهم.
در ضمن از اين به بعد جواب كامنت‌ها را هم نمي‌دهم. (با دانستن اين كه آمار وبلاگ و كامنت‌ها به شدت افول مي‌كند و خوانندگانم انگيزه‌شان را از دست مي‌دهند.)
مي‌خواهم براي مدتي در آرامش و تنهايي زندگي كنم. ديگر حوصله‌ي استرس را ندارم.
________________________________________

-    بالأخره كار خودشو كرد...
مي‌آيم خانه در حالي كه تمام طول راه را توي مترو گريه كرده‌ام و نوشته‌ام و پسرك نيمكت بغلي مرا ‌پاييده. توي پله‌برقي وسط مردم... هنگام زدن كارتم در گيت خروجي... توي راهرو و روي دانه به دانه‌ي پله‌هايي كه مرا به هواي تازه و خنك بيرون مي‌رسانند گريه‌كرده‌ام...
پارك، جلوي مترو است. درختانش را تار مي‌بينم. «بي‌اشك چشمان تو ناتمام است/ و نمناكي جنگل نارساست...» خيابان را در تاريكي عبور مي‌كنم و همينطور گريه مي‌كنم. پاهايم نا ندارند. ديرم شده ولي پاهايم توان تند قدم برداشتن را ندارند.
زنگ در را مي‌زنم. منم. مامان باز مي‌كند. قدم كه به داخل راه‌پله مي‌گذارم دست‌هايم حتي قدرت بستن در را ندارند. همانطور هاج و واج مي‌مانم و تمام بدنم سست مي‌شود. فكر مي‌كنم هميشه اينطور وقت‌هاست كه با ورود به خانه مقاومتت در هم مي‌شكند و بغضت مي‌تركد و پرده‌ي خونسردي و حفظ ظاهرت فرو مي‌ريزد. همانجاست كه پشت به در آرام سر مي‌خوري و روي زمين پهن مي‌شوي و به هجوم اندوهت سلام مي‌كني. تمام توانم را جمع مي‌كنم و در را مي‌بندم. سه طبقه مي‌روم بالا. پله به پله با خودم تكرار مي‌كنم: فقط گريه نكن. طبيعي باش. كاري نكن ازت بپرسند چه مرگت است. خوب؟ باشد بعداً. توي اتاق. وقتي كسي نيست. فقط كاري نكن كه تابلو بشوي...
سلام خسته‌اي مي‌كنم و خودم را مي‌اندازم توي اتاق. مامان دارد از شيرينكاري‌هاي خواهرزاده ی دو ساله مي‌گويد. خنده‌ي پوكي مي‌كنم و مي‌گذرم.
فرايند شستن صورتم جلوي آينه‌ي دستشويي يك ربع طول مي‌كشد. صابون را برمي‌دارم و انگار ورطه‌اي ميان من و صابون مي‌افتد كه فراموش مي‌كنم بايد باهاش چكار كنم. به خودم مي‌آيم. كف دستم مي‌مالمش و سرجايش مي‌گذارمش. توي آينه به صورتم نگاه مي‌كنم. ورطه مي‌افتد ميان من و تصويرم. صابون را فراموش مي‌كنم و شير آب را كه باز مانده. به خودم مي‌آيم و صورتم را مي‌شويم. آب سرد روي صورت تبدارم غريبي مي‌كند. دستم روي حوله مي‌خشكد. ورطه مي‌افتد ميان من و حوله. كسي بايد به ياد من بياورد كه كجا هستم و اين اشياء چه معنايي دارند؟ چراغ را خاموش مي‌كنم و بيرون مي‌آيم.
توي اتاق لباسم را در مي‌آورم. انگار با هر قطعه‌اش يك تكه از حجاب خودداري‌ام را از تنم مي‌كنم و عريان... حالا عريان... شلوار به دست ايستاده‌ام و حتي نا ندارم پاهايم را بالا بياورم و توي پاچه هاي شلوار فرو ببرم... برهنه با شانه‌هايي افتاده... با پشتي شكسته... رو به تهي...
چطور شد؟... آخر كي اينطور شد؟... شروعش كي بوده؟... لعنت به تو مهدي... بيش از همه لعنت به تو كه حالا مي‌گويي...
مي‌گويي: بالآخره كار خودشو كرد...
عليرضا را خيلي نمي‌شناختم. بيشتر دوست مهدي بود تا دوست من. از همان ترم چهار دانشگاه، همراه با مهدي كه ورودي جديد بود و تازه سر از جلسات داستان ما در آورده بود، اينجا و آنجا مي‌ديدمش. خيلي ساكت و محجوب بود. از آن دسته آدم‌هايي كه حتي كسي مثل من كه ذاتاً كليد هر قفل بسته‌اي بودم، نمي‌توانست در دژ مستحكم سكوت و تنهايي‌اش رسوخ كند.
آدم اجتماعي‌اي نبود و غالباً جوري توي چشمت زل مي‌زد كه انگار همين الساعه مي‌خواهد چيزي در جواب حرفت بگويد يا پي به نكته‌ي تازه‌اي برده يا حرفي يادش آمده كه نوك زبانش است و... نمي‌تواند بگويدش. جوري كه انگار اگر كمي بهش اصرار كني و تشويقش كني، حتماً خواهد گفت... اما نگفت. هيچوقت سكوتش به چيزي دلالت نكرد و من هم از خير همكلامي با او گذشتم و اصولاً بيخيالش شدم.
بيشتر وقت‌ها به نظر مي‌آمد جذب من شده. كسي كه شلوغ مي‌كند و هيجان‌انگيز است و كلي فكر و ايده دارد و اينقدر راحت ارتباط برقرار مي‌كند... اما هيچوقت واقعاً سر حرف را با من باز نكرد و نگذاشت از اين بيشتر هم بهش نزديك بشوم....
مي‌گويم: جهان عليرضا به شدت كافكايي بود... يه جور ناآرامي و متفاوت بودن و سكوتي كه به خلاقيت ختم نميشد، بلكه به مرگ دلالت مي‌كرد.
داشتيم از اين در و آن در مي‌گفتيم. و از تغييرات جديد من. مهدي گفت: اخيراً به ذهنم رسيده كه تو مثل يه رود پرجوش و خروش بودي كه وقتي به دلتاي خودت رسيدي وسيع شدي و آروم گرفتي...
متفكر تكرار مي‌كنم: توي دلتاي خودم... چه مثالي!... اين شايد بهترين مثالي باشه كه كسي درباره‌ي من زده تا حالا... آرام زمزمه مي‌كنم: شايدم درست همونجا توي دلتا، اونقدر انگيزه‌مو از دست دادم كه ديگه حتي نمي‌خوام به دريا برسم. همونجا توي ماسه‌ها فرو مي‌رم و تموم...
نمي‌دانم مهدي بود كه بين حرف اسمي از عليرضا آورد يا من همينجوري يادش افتادم كه پرسيدم: راستي چه خبر از عليرضا؟
مهدي به تته پته افتاد. دست و پايش را گم كرد و انگار عليرضا رسوايي ناجوري به بار آورده باشد مردد گفت:
نمي‌دونم بايد اينو بهت بگم يا نه... ولي مي‌گم... اينم عين اون حرفاييه كه نبايد به كسي بگي... بيست روزي بايد باشه... آره بيست روزه كه قرص خورده و الأن توي كماست...
-    چي گفتي؟ كما؟ چيكار كرده؟ قرص خورده؟ چقدر خورده مگه؟ چرا؟
-    قبلاً‌ از اين كارا كرده بود... قرص خوردن و رگ زدن... من جدي نگرفتمش... وانمود كردم حواسم بهش هست و برام مهمه... تا اينكه... نمي‌دونم... احساس گناه مي‌كنم... بايد حواسم بهش مي‌بود... بالأخره كار خودشو كرد...
داغان شدم. يخ كردم. پلك چشمم بنا كرد به پريدن و دست‌هايم را زير بغل‌هايم پنهان كردم. مثل جوجه گنجشك خيس‌خورده‌اي شانه‌هايم را جمع كردم و سرما تا مغز استخوانم رسوخ كرد.
عليرضا را اولين بار سر فيلم «سولاريس»، در باشگاه دانشجويي دانشگاه تهران در خيابان 16 آذر ديدم... و آخرين بار توي دركه با دکتر قاف و ديگران... در حالي كه از ده روز زنـدانـش سر جريان شلوغي‌ها مي‌گفت و كتك‌خوردنش و بيهوشي و خونريزي شديدش تا حد مرگ... نگاه حيراني داشت هنوز...
دلم مي‌خواهد باز به هوش بيايي. ببينمت. بهت بگويم: چرا اينكارو با خودت كردي پسر؟ چي توي اون مغزت مي‌گذشت اون لحظه؟ چيكار كردي با خودت؟
دلم مي‌خواهد دست‌هاي سردت را بگيرم و برايت بگويم كه‌: مي‌شود... مي‌توان... شايد بتوان هنوز زندگي كرد... اگرچه خودم هم ديگر باورم نمي‌شود...
دلم مي‌خواهد ازت بخواهم فقط برايم حرف بزني. از تمام آن سال‌هاي بي‌كلامي‌ات... از تمام چيزهايي كه تمام اين سال‌ها نگفتي و توي خودت ريختي تا تركيدي و متلاشي شدي...
دلم مي‌خواهد بيدار كه شدي، مهدي آدرس اين وبلاگ را بهت بدهد... و اين پست را بخواني... و ببيني هنوز اينقدر براي كسي توي اين دنيا مهمي كه تمام طول راه را توي خيابان از ترس نبودنت گريه كند و بعد تا ساعت چهار صبح و فردايش سر كار نرود و اين صفحه را به نامت سياه كند...
نمي‌توانم مرده‌ات را تصور كنم. تو را زير خاك... سكوتت را اين‌بار ممتد تا ابد...نمي‌توانم...
با خودت چكار كردي پسر؟

شنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۹۰

167: نگاتيو من


 نوشته شده در شنبه بیست و هفتم فروردین 1390 ساعت 23:11 شماره پست: 205
توي صندلي كامپيوتر به عقب كش مي‌آيم و صفحه‌ي دانلود را ول مي‌كنم كه فاير فاكس4 را به صورت اسلوموشن دانلود كند.
موهايم مي‌ماند زير سرم. بازشان كرده‌ام كه استراحت كنند. يادم مي‌آيد كه اين بار هيچي بهشان نزده‌ام. نه ژل و نه واكس و نه هيچ كوفت ديگري. فر طبيعي و تميز و كمي شلخته. ديگر تا گودي كمرم مي‌رسند. دست مي‌اندازم زيرشان و پرتشان مي‌كنم روي لبه‌ي بالاي صندلي و باز سرم را تكيه ميدهم به پشتي صندلي. حالا موهايم آن پشت آويزانند و نفس مي‌كشند. نمي‌خوام وزن‌شان را روي سرم احساس كنم. الأن سه چهارسال است كه اين وزن لعنتي را پشت سرم احساس كرده‌ام و اگر الان يكهو خر بشوم و بروم پسرانه بزنم‌شان يك كيلو وزن از سرم كم مي‌شود و مخم تعجب مي‌كند. بعد عين آن وقت‌ها كه هي خر مي‌شدم و مي‌رفتم زرتي موهايم را پسرانه مي‌زدم، چپ و راست حيرت مي‌كنم و دست به پشت سرم مي‌كشم و مي‌بينم جا تر است و بچه نيست.
امروز توي آرايشگاه دو تا عروس داشتيم. يكي از فاميل‌هاي عروس دو تا دختر كوچك داشت كه از قضا يك تكه از موهاي يكي‌شان گره خورده بود و سميرا از پس باز كردنش بر نيامده بود و سپرده بودش دست من. اولش سعي كردم با برس و ته شانه دم باريك بازش كنم. نشد. عين نمد به خورد هم رفته بود لعنتي. بعد بردمش توي صندلي پاي سرشور. قدش به سرشور نمي‌رسيد. بالاي موهايش را عين همين حالاي خودم انداختم توي سرشور و در همان حال كه كيلو كيلو نرم كننده رويشان خالي مي‌كردم و باهاشان كل و كشتي مي‌گرفتم، آن يكي‌شان براي اين كه زير دست من بود پيتزا آورد كه به عنوان نهار بخورد.
دلم برايش مي‌سوخت. طفلكي همه‌اش چهار پنج سالش بود و با موهايي گره خورده كه در حال كنده شدن از ريشه بود، زير دست من بال بال مي‌زد و پيتزا هم مي‌خورد. يكي در ميان بهش مي‌گفتم:‌خاله دردت مياد؟ مي‌گفت:‌ نه... ولي مي‌دانم كه دردش مي‌آمد. دلم برايش كباب شده بود. گناه داشت. نيم وجب بچه بود و اين بلا سرش آمده بود و من داشتم اذيتش مي‌كردم و او به روي خودش نمي‌آورد.
توي آرايشگاه چيزهاي غريبي به من نسبت مي‌دهند كه از حرف‌هاي خواننده‌هاي اين وبلاگ توي كامنتداني هم حيرت‌انگيزتر است.
زني وقتي سرش را در سرشور مي‌شويم تا براي هايلايت آماده‌اش كنم بهم مي‌گويد:‌ آخ جون! چقدر دستات آرامش بخشه. ادامه بده. خوشم مياد! (منظورش اين است كه همينطوري سرش را چنگ بزنم. آخر چقدر اذهان مستهـجني داريد شماها!!!)
زني موقع خشك كردن موهايش با سشوار، مچ دستم را مي‌گيرد و پوست ساعدم را لمس مي‌كند و مي‌گويد: چقدر پوستت نرمه!
زني روي صندلي پاي آينه بهم مي‌گويد: شما خوانندگي مي‌كني؟ آخه صدات خيلي آرامش‌بخشه. بهت مياد تمرين آواز كرده باشي!
زني وقتي حوله را دور سرش مي‌پيچم بهم مي‌گويد: مثل معلما مي‌موني. از اين نظر كه توي كار خيلي جدي هستي. و به خاطر صدات. (و احتمالاً‌ به خاطر عينكم!)
چند نفر از كاركنان آرايشگاه هم تا حالا بهم گفته‌اند كه آدم بسيار ساكت و كم‌حرفي هستم و كم پيش مي‌آيد كه كسي صدايم را شنيده باشد. (الأن شاخ‌هاي روي سر تك‌تك شماها را هم مي‌بينم. هيچوقت فكرش را هم نمي‌كردم كه كساني پيدا بشوند كه من به نظرشان كم‌حرف بيايم!)
خلاصه درست و حسابي نگاتيو گذشته‌ام شده‌ام. شايد توي آرايشگاه و اينجور جاها از بس كه با مردم حرفي براي گفتن ندارم و از فضاهاي ذهني‌ام دورند، اينطوري مي‌شوم. مثلاً‌ من دارم با هندزفري شاهيـ.ن نجـ.في گوش مي‌كنم، اينها دارند شهـرام شب‌پـره و محسن يگانه گوش مي‌كنند. من دارم كتاب كافكا در كرانه را مي‌خوانم، اينها دارند درباره‌ي رنگ موي سيسيليا در فارسي وان و مدل موي ماريچي در پي‌ام‌سي نظر مي‌دهند. خدايي‌اش من چه حرفي با اين زن‌هاي ابله دارم كه بزنم؟ ترانه‌ي «حرفِ زن» شاهيـن نجـفي را مي‌دهم مهتا گوش كند، مخش هنگ مي‌كند و تا دو سه ساعت افسردگي مي‌گيرد. پدرجان اين‌ها مغزشان جواب نمي‌دهد. بگذار توي حال خودم باشم. در مورد چه مي‌توانم باهاشان حرف بزنم؟ سرويس طلاي عروس؟ زايمان طبيعي يا سزارين؟ عمل پروتز سيـنه و گونه و لب و باسـن؟
يك جوري براي آدم قيافه مي‌گيرند كه فكر مي‌كني ملكه اليزابت روبرويت نشسته. جرأت داري در فرايند خوشگل كردن‌شان ذره‌اي كم‌كاري يا اشتباه كن... همانجا از وسط شقه‌ات مي‌كنند. جوري برايت كلاس مي‌گذارند كه نفست بند مي‌آيد و دست و پايت را گم مي‌كني... حالا برو حرف زدن‌شان را با دوست‌پسرشان يا شوهرشان يا هر مرد ديگري پشت تلفن گوش كن! اين‌ها عيناً عروسك‌هاي آويزان به جاسويچي مردها هستند. فقط بلدند جلوي زن‌ها از خودشان شخصيت اجتماعي بروز بدهند. جلوي مردها رسماً‌ تعطيلند.
اين روزها توي خيابان كه راه مي‌روم به زن‌ها نگاه مي‌كنم. به زن‌هايي كه همراه يك مرد راه مي‌روند. همه‌شان نوعي ضعف و ترس و شرم و شخصيت كاذب نشان مي‌دهند. درست برعكس چيزي كه توي آرايشگاه ازشان مي‌بيني. نگاه‌شان مي‌كنم كه چه بدبخت‌هايي هستند و پوزخند مي‌زنم. توي دلم مي‌گويم:
آنهمه پول خرج مي‌كنيد و ناخن مي‌كاريد و مو هايلايت مي‌كنيد و پا پديكور مي‌كنيد و تن اپيلاسيون مي‌كنيد و همه‌جايتان را پروتز مي‌كنيد كه بشويد اين؟ توله سگ دست‌آموز يك مرد كه با شما عين يك تكه گـ.ه رفتار مي‌كند؟
آرايشگاه جاي غريبي است.
هندزفري توي هردو گوشم است. و فقط دارم نگاه مي‌كنم اين روزها.
________________________________________
پ.ن: دو تا فكر به ذهنم رسيده كه دير يا زود اگر اين گشـ.ادي موروثي بگذارد عملي اش ميكنم. اول اينكه يك سري اسناد و دستنويس‌هاي گذشته‌ام را عكسبرداري يا اسكن كنم و اينجا بگذارم كه در جاي خودش براي خودم جذاب است. شما را نمي‌دانم.
دوم اينكه زير هر پست يك جور پانوشت به عنوان پ.د (پايانه‌ي داستاني) بگذارم. حالا دلايل اين دومي را بعداًفاش مي‌كنم.
دنبال كمي هيجان مي‌گردم.

چهارشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۹۰

166: كافكا گودر نمي‌خواند

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390 ساعت 1:15 شماره پست: 204
اين روزها خيلي وقت پاي خواندن پست‌هاي گودري ديگران مي‌گذارم. يعني گودر اينطوري آدم را معتاد مي‌كند.
امشب دنبال يك پست تايپ شده قبلي توي پوشه‌ي شخصي‌ام مي‌گشتم براي وبلاگ. هيچكدام پست‌هايم به حال و هواي الانم شباهت نداشت. معمولاً وقتي خسته‌ام و چيز جديدي ننوشته‌ام اين كار را مي‌كنم تا فقط آدم منظمي بوده باشم و چشم كسي به در وبلاگم نخشكد.
حالم خراب است.
حالم خراب است.
حالم خراب است.
آنقدر حالم خراب است كه دوست زنگ مي‌زند كه از مسافرتش برايم بگويد و من گريه مي‌كنم اين‌طرف. آنهم با صداي هق هقي كه به غش غش خنده شبيه است و دوست احتمالاً‌ نمي‌تواند تشخيص بدهد و فكر مي‌كند كه دارم مي‌خندم.
آنقدر داغانم كه با دوست از مرگ حرف مي‌زنيم. فكر كن بعد ده سال دوستي به جايي برسي كه ساعت يك شب بنشيني تلفني با يك پسر درباره‌ي مرگ حرف بزني و گريه كني و او هم فكر كند كه داري مي‌خندي.
مي‌گويم: «ببين گودر زيادي كامل و بي نقصه. يعني تو دقيقاً اونايي رو كه مي‌خواي و سليقه‌شون رو مي‌پسندي فالو مي‌كني. و اون آدما هم عين خودت فكر مي‌كنن و مطالبي رو كه خودشون و تو دوست دارين «شر» مي‌كنن. بعدش يه جوري مي‌شه كه مي‌بيني يه شب به گودر سر نزدي و شب بعد چهارصد تا آيتم جلوت باز شده، يكي از يكي هيجان انگيز‌تر و خلاقانه‌تر و خنده‌دارتر و تأمل‌برانگيزتر. مي‌گي اينو نخونم...؟ از خير اون بگذرم...؟ نمي‌شه. مي‌فهمي؟ بعدش خودتو در حالي پيدا مي‌كني كه قوز كردي پشت كامپيوتر و داري يه عالمه حرف خوب و درست حسابي و حكيمانه رو روانه‌ي مغزت مي‌كني. خب مي‌تركه مغزت. اگرم يهو همه رو با هم «مارك از ريد» كني و به عنوان «خوانده شده» حذفشون كني، آب از آب تكون نخورده. يعني تو امشب رو نادان و نفهم و جاهل توي رختخواب نرفتي و نصف عمرت هم بر فنا نشده كه آيتم‌هاي شر شده‌ي فلاني رو به تخـ.مت حساب كردي و نخوندي.
حالا اينو تعميم بده به كل زندگيت. كل كتاباي نوبل گرفته. كل ترجمه‌هاي خوب. كل زبان‌هايي كه مي‌شه رفت و ياد گرفت. كل تجربه‌هاي نكرده. كل موزيك‌هاي گوش نداده. كل وبلاگ‌هاي نخونده. كل غذاهاي نخورده. و كل چيز‌هايي كه بدون ديدن و شنيدن‌شون احساس حماقت مي‌كني، ولي راستي راستي هيچ فكر كردي كه آيا اينهمه وقت داشتي كه همه‌شون رو تجربه كني؟ آيا به دنيا اومدي كه «ماشين هضم ديتاهاي خوب و مفيد» بشي؟»
بله. همين‌ها را بهش مي‌گويم. و درباره‌ي مرگ بهش مي‌گويم. كه زندگي‌ام شده آن آدامس ريلكسي كه از بس جويدمش بي‌مزه شده و حالا دهانم كف كرده و ديگر بايد تفش كنم بيرون وگرنه عق مي‌زنم.
صبح روي صندلي‌هاي انتظار ايستگاه وليعصر مترو فكر مي‌كنم آدم‌ها دو دسته‌اند:
1-    آن‌هايي كه وانمود مي‌كنند ديرشان شده و درهاي قطار كه باز مي‌شود به سمت پله‌هاي برقي حمله مي‌كنند.
2-    آن‌هايي كه خيلي آرام و بي‌حوصله از بين حمله‌كنندگان خود را به نيمكت‌هاي انتظار مي‌رسانند و پنج دقيقه بعد كه سالن و پله‌ها خالي شد، بلند مي‌شوند و به سمت خروجي راه مي‌افتند.
آدم‌هاي زندگي من، تمام آدماي زندگيم، همه‌جا هميشه همين دو دسته بوده‌اند. و هميشه به انگيزه و انرژي و حس رقابت و مبارزه‌طلبي گروه اول غبطه‌خورده‌ام.
چون: من جزء گروه دوم هستم.
دارم كتاب «كافكا در كرانه» را از هاروكي موراكامي مي‌خوانم. يك جا پسرك پانزده ساله از كتابدار كه پشت فرمان ماشين، سونات شوبرت گوش مي‌دهد مي‌پرسد كه دليل علاقه‌اش به اين سونات ناقص و ملال‌آور چيست. و كتابدار جواب مي‌دهد:
«يك نقص هنري، آگاهي‌ات را برمي‌انگيزد و هشيار نگهت مي دارد... به محدوده‌هاي توان انسان پي مي‌برم و در مي‌يابم كه نوع خاصي از كمال فقط از راه انباشت نامحدود نقص تحقق مي‌يابد... مردم خيلي زود از چيزهايي كه ملال آور نيست خسته مي‌شوند، اما نه از چيز‌هايي كه در اصل ملال آورند...»
بلافاصله دفتر يادداشت كوچكم را از كيفم در مي‌آوردم و اين قسمت را نوت برمي‌دارم.
خودش است. تمام چيزي كه من مدت‌هاست درباره‌ي سبك وبلاگ‌نويسي‌ام  فهميده‌ام. ناقص. ملال‌آور. و در عين حال دوست‌داشتني و ادامه‌دادني. نوع خاصي از كمال كه فقط از راه انباشت نامحدود نقص تحقق مي‌يابد.
يك عالمه جمله‌ي نبوغ‌آميز و حسابي توي گودر خوانده‌ام. يك عالمه وبلاگ خوب و كامل و بي‌نقص مي‌شناسم كه هر پست‌شان انگار براي شركت در يك مسابقه‌ي ادبي نوشته شده. يك عالمه آدم هيجان‌انگيزتر و خلاق‌تر از خودم مي‌شناسم... و با اينهمه حتي خودم هم حوصله‌ي خواندشان را ندارم ديگر. به زودي آدم را خسته مي‌كنند. چونكه زيادي كامل و بي‌نقص هستند و مثل يك غذاي خيلي چرب و سنگين، اشتهاي ذهن را كور مي‌كنند.
مي‌خواهم گودر را به طور جدي ترك كنم. آنجا خيلي حرف‌هاي كامل و مبسوط و فلسفي و بامعنا مي‌زنند، اما زندگي يك چيز ناقص و محدود و مسخره و بي‌معناست... چيزي كه بايد تفش كرد بيرون.

جمعه، فروردین ۱۹، ۱۳۹۰

165: عروسي خون

نوشته شده در جمعه نوزدهم فروردین 1390 ساعت 23:30 شماره پست: 203
صداي بلند آهنگ و جيغ و ويغ مي‌آيد. به خواهرم مي‌گويم: مردم چشونه؟ چرا مدام توي ماتـحتشون عروسيه؟
خواهرم مي‌رود جلوي پنجره... يكهو عين فنر از جايش مي‌پرد و توي ماتحت او هم عروسي مي‌شود.
- بچمو رو بيار. عروسيه. بچمو رو بيار ببينه.
جلوي خانه‌مان عروسي است. به ذهنم مي‌رسد كه يك چيزي... هميشه يك چيزي توي عروسي بوده كه ازش متنفر بوده‌ام و از همين است كه ميلم نمي‌كشد بروم جلوي پنجره. نمي‌دانم چيست و از كجاست اين نفرت...
مي‌روم جلوي پنجره. معلوم نيست كدام‌شان عروس است... «سكينه داي قزي ناي ناي...» منصور عر مي‌زند و زن‌ها پريده‌اند وسط. معلوم نيست كدام‌شان عروس است. طبعاً هماني است كه دامنش پفي است. ولي الأنه سه نفر اينجا هستند كه دامن‌شان پفي است و شنيون فضايي و شنل دارند و سپيد پوشيده‌اند. بحث همين‌هاست كه... خواهرم ذوق زده به دخترش مي‌گويد: نگاه كن ماماني. ببعي رو ببين!
خودش است. آخ خودش است. اين همان چيزي است كه مرا از عروسي متنفر مي‌كرده هميشه. اين خشونت و كثافتكاري. اين بي‌رحمي. اين خون بر كفه‌ي كفش پاشنه بلند سپيد عروس...
از جلوي پنجره مي‌آيم كنار. به خواهرم مي‌گويم:‌ بچه رو بيار كنار. ميخواي كشتن گوسفندو يادش بدي؟
خواهرم بچه اش را از پنجره دور مي‌كند. بر مي‌گردم. بگذار يك بار... فقط يك بار ديگر اين وحشيگري را ببينم. شايد شب خوابش را ببينم. شايد حال تهوع بگيرم و از همين پنجره‌ي طبقه سوم روي سرشان بالا بياورم و گند بزنم به دامن پفي عروس. شايد پرده را چنگ بزنم و رگ‌هايم تير بكشد و ناخن‌هايم را كف دست‌هايم فشار بدهم. شايد ياد خودكشي سال 80 بيفتم... و خون... و درد... و سرماي چندش آوري كه از مچ‌هايم بالا مي‌آمد و از گردنم سر مي‌خورد سمت سينه‌ام... و حس تلخ مرگ... اما آن مرگ خودخواسته بود...
گوسفند خيلي آرام و بي‌خيال روز زمين لميده و عروس و شلوغي مهمانان را نگاه مي‌كند. قصاب با چاقو بالاي سرش ايستاده. الأن است كه... الأن... همين الأن است كه... خم شد. چاقو را بر گردنش گذاشت و قبل از اينكه چيزي به خاطر بياورم خون بيرون جهيد. بر كف آسفالت. سرخ. راه گرفت سمت جوي. كف كرده. جوشان. داغ. و دست و پا مي‌زند. قصاب پا بر گردنش مي‌فشارد و محكم به زمين مي‌چسباندش. سرش پس رفته. خون. خون. خون... و عروس كه پا بر جوي خون مي‌گذارد و مي‌گذرد تا اينهمه خوشبختي‌اش چشم نخورد.
رسم، رسم است. و ربطي به راهروهاي دادگاه خانواده و آمار طلاق ندارد. ربطي به روانشناسي خشونت و جامعه‌شناسي شهري و هنجار و ناهنجار ندارد. ربطي به حقوق حيوانات و دوستداران طبيعت ندارد... هيچ چيزمان هرگز ربطي به هيچ چيزمان نداشته و ندارد...
حالم به هم مي‌خورد از عروسي. از بچه ی دو ساله نپرسيده‌ام هنوز. اما به گمانم او هم از همين حالا حالش به هم بخورد از عروس شدن.
هنوز جلوي بت‌هاي‌مان قرباني مي‌كنيم و هنوز از خشم‌شان مي‌ترسيم.

پنجشنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۹۰

164: آدم‌هاي تنهاي ترسناك

 نوشته شده در پنجشنبه هجدهم فروردین 1390 ساعت 0:15 شماره پست: 202

آدم‌ها يك جوري تنها هستند، يك جور فجيعي در واقع، كه آدم مي‌ترسد و رم مي‌كند ازشان.
توي گودر. توي چت. توي كامنتداني وبلاگ... توي نت كلاً. يا حتي توي عالم واقعي. توي همين كوچه و خيابان و اتوبوس‌ها.
شما فكر مي‌كنيد من از آن دسته آدم‌هايي هستم كه اگر بهم بگوييد سلام نمي‌دانم چطور بايد جواب بدهم و آنوقت اينطوري توي نت مانور مي‌دهم كه هر كسي نداند فكر مي‌كند آخر روابط عمومي هستم؟
شما فكر مي‌كنيد من از تنهايي عالم واقعي به اينجا فرار كرده‌ام كه دوست و آشنا پيدا كنم؟ برعكس. من اينجا پي تنهايي و انزوا آمده بودم...
آن‌هايي كه مرا توي دانشگاه مي‌شناختند مي‌دانستند كه يك خداحافظي ناقابل من از دوست و آشنا براي خروج از در دانشگاه، يك ساعت كامل طول مي‌كشيد از بس در هر قدم بايد مي‌ايستادم و با يكي خوش و بش مي‌كردم و به خداوند بزرگ مي‌سپردمش. از همه‌ي رشته‌ها و همه‌ي پايه‌ها (حتي دكترا) دوست و رفيق داشتم. بابت اين مسأله به خودم افتخار نمي‌كنم و حتي شرمنده‌ و پشيمانم، ولي توي دانشگاه آدم سرشناس و شلوغي بودم. البته انصاف هم كه بدهيم در سال‌هاي 79 تا 83 مي‌شد توي دانشگاه‌ها يك «دختر شلوغ» بود و سر سه ماه دچار كميته انضباطي و پرونده‌سازي نشد. آن سال‌ها مي‌شد به جاهاي سفت شا.شيد.
وقتي به راحتي هر رابطه و دوستي وبلاگي‌ام به چت و تلفن منجر مي‌شود، از خودم بيزار مي‌شوم كه نمي‌توانم آدم يبسي باشم و حيطه‌هايم را با آدم‌ها حفظ كنم و ازشان دور بمانم.
اما اينجا نت است و آدم‌ها توي نت همين‌جوري‌ها هستند. و تازه كلي هم دروغ مي‌گويند كه من نمي‌گويم و خيلي كارهاي ديگر هم مي‌كنند كه در عالم واقعيت شجاعتش را ندارند، كه من نمي‌كنم. و فحش مي‌دهند چونكه در واقعيت آدم‌هاي مؤدبي هستند و من حتي در واقعيت آدم مؤدبي نيستم... نه. من بابت اين چيزها از خودم خجالت نمي‌كشم. هر چه بوده‌ام و هستم و نشان مي‌دهم عيناً خودم است. تصوير كامل خودم.
و اما اگر قضيه فقط يك نقطه ضعف تكنيكي در رابطه با نت بود، ميشد نت‌بازي را مدتي ترك كرد و آدم شد. مي‌شد گودر نكرد. مي‌شد همه را آن‌فالو كرد. مي‌شد زد دهان هرچه لينك است را سر.ويس كرد. ميشد اد ليست مسنجر را خالي كرد. همه را ايگنور كرد حتي. مي‌شد ريـ.د بر همه عالم و... نهايتاً دوباره آدميزاد شد. يعني به قول گولي اينترنت را ترك كرد... ولي مشكلي كه من درباره‌اش حرف مي‌زنم (يادآوري: تنهايي خوفناك آدم‌ها) فقط مربوط به نت نمي‌شود. و تازگي من همه‌جا با اين مسأله مواجهم.
توي اتوبوس كنار زني سي پنج تا چهل ساله مي‌نشينم كه گويا پايش مشكلي دارد و از چوب زيربغل استفاده مي‌كند. تيپ متوسط. قد كوتاه. سنتي. به نسبت چاق. از نوع زنان كارمند متوسط الحال.
درست سر پنج دقيقه (از شصت دقيقه‌ي مسيرم) سر حرف باز مي‌شود. مسلماً‌ گناه از من است. ولي هنوز نفهميده‌ام چطور اين اتفاق ميفتد. باور كنيد دارم خودم را تحليل مي‌كنم. حتي تا لبخند‌هاي نامحسوس و مدل نگاه‌هايم و تأييد و تكذيب‌هايم به آدم‌ها را... ولي نمي‌توانم كشف كنم آن چيست كه در بدو هر رابطه‌اي بين و من ديگران، موجب صميمي شدن زيادي‌شان مي‌شود. خلاصه يكهو مي‌بينم كه زنك تمام زندگي و شغل و بدبختي‌هايش را برايم تعريف كرده و به ايستگاهش رسيده و دارد پياده مي‌شود... و اينطرف چه به جا گذاشته: آدمي هاج و واج و مانده زير تل خاكستر اينهمه درددل.
آدم‌ها اينطوري خودشان را به من تزريق مي‌كنند. و من ديگر مي‌ترسم اين روزها از تمام آدم‌هايي كه مي‌بينم. عين تله‌هاي انفجاري هستند. بهشان لبخند بزني تركيده‌اند توي صورتت و پخش شده‌اند روي در و ديوار اوقات گـ.ه مرغي يك روزت.
توي اتوبوس‌ها آنقدر خودم را به خواب زده‌ام كه تازگي شوخي شوخي به حركت وسايط نقليه شرطي شده‌ام و توي هر نوع وسيله‌ي نقليه‌اي خوابم مي‌برد. خيلي پيش مي‌آيد كه ايستگاه‌ها را جا مي‌مانم و بايد برگردم.
گاهي فكر مي‌كنم من هميشه بيماري «صرف‌افعال» داشته‌ام. هميشه. و يك جور سندروم پنهان بوده كه گاهي عود مي‌كرده و ديگر خيلي خيلي صرف‌افعالي مي‌شده‌ام و هي احساس همذات‌پنداري با همه‌جور مخلوقي مي‌كرده‌ام.
گاهي مي‌گويم آدم بايد سرش به كار خودش باشد. آدم باشد. يك جوري باشد كه همه برايش قيافه بگيرند و كسي جرأت نكند كه برايش لب تر كند از بدبختي‌هايش. آدم بايد از همان اولش تفلون باشد و بيخودي خودش را قاطي افكار و اذهان بيمار ديگران نكند. نبايد كه اين بچه‌هاي جغله بيايند هي عاشق و شيفته‌ي نوشتنت بشوند و بعدش كه دو روز باهات چت كردند و حرف زدند، در بيايند هرچه از دهانشان در آمد بارت كنند كه: تو فقط يك دختر معمولي بودي، نه بيشتر!
من نه تحويل و تحسين و نوشابه باز كردن‌شان را مي‌خواهم و نه فحش و فضيحت و انتقادات بعدش را. اصلاً‌ از حالا به بعد مي‌خواهم آدم عني بشوم. حالا ببينيد.
________________________________________
پ.ن: سعي‌ام را كه مي‌توانم بكنم. نمي‌توانم؟

یکشنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۹۰

163: غريق آينه‌هاي موازي

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم فروردین 1390 ساعت 0:11 شماره پست: 201

امشب با گولم رفتيم فيلم «جدايي نادر از سيمين» را ديديم. طبق معمول دو سه جاي فيلم بغضم گرفت و چند قطره‌اي هم در تاريكي سينما گريه كردم. اي توي روح هر كسي كه هي وسط فيلم برمي‌گردد و زل مي‌زند توي صورتت كه مثلاً مچت را در حال آبغوره گرفتن بگيرد. خوب اصلاً فرض بگيريد كه من زيادي دل نازك‌ام يا اصلاً‌ افسرده‌ام يا اشكم در مشكم است كه با خيلي از فيلم‌ها گريه مي‌كنم... حالا شما بايد توي آن تاريكي هم  مچ آدم را بگيريد حتماً؟
يك داستان نيمه كاره دارم به نام «غريق آينه‌هاي موازي» كه سال 83 شروعش كردم و هيچوقت تمامش نكردم. اصولاً من خداي كارهاي نيمه‌تمامم. ماجراي داستان مربوط به اتفاقي بود كه همان روزها در آموزشگاه رانندگي‌اي كه در آن دوره‌ي مربيگري مي‌ديدم افتاده بود. يك منشي چيپ الاغ زشت دهاتي‌اي داشتند كه خط چشم و ريمل از دستش نمي‌افتاد. يك مربي جوان خوش‌تيپ مرموز هم داشتيم كه خيلي وقت‌ها دخترش را با خودش مي‌آورد سر تمرين. خلاصه اينكه عالم و آدم نشسته‌بودند پشت سر اين دوتا مي‌گفتند كه با هم رابطه دارند. و دليل‌شان هم اين بود كه برنامه‌هاي آن مربي پُرتر از سايرين است يا از فلان روزي كه اين مربي دختره را تا يك مسيري رسانده، برنامه‌هايش پر شده و تلفن‌هاي مشكوك و اين حرف‌ها. كار به جايي كشيد كه زن مدير آموزشگاه هم شك كرد و داشتند دختره را اخراج مي‌كردند. حالا يكي از مدعي‌العموم اين محكمه هم پدر خود من بود كه شديداً اصرار داشت كه يك رابطه‌اي بين اين دو تا هست.
يك روز پدرم و همكارش مرا كنار كشيدند كه: تو كه توي ماشين اين بابا هستي سر بعضي جلسات و دوره مربيگري مي‌بيني حواست باشد ببين تلفن مشكوكي چيزي... كه من عصباني شدم و گفتم: اين دختره‌ي بدبخت همه‌اش 80.000 تومان مي‌گيرد كه شماها با اين خاله‌زنك‌بازي‌هايتان قصد داريد نانش را آجر كنيد و شما نمي‌دانيد كه اين بينوا چجور خانواده‌اي دارد و چقدر به اين پول احتياج دارد و بهش تهمت مي‌‌زنيد.
تا اينكه بعد از دو ماه،‌ دوره‌ي عملي مربيگري من تمام شد و روز آخر كه يك روز باراني پاييزي هم بود دختره از يوسف‌آباد تا رسالت با من هم‌مسير شد و با هم در مورد اين قضيه  حرف زديم.
ازم پرسيد: به نظر تو اين مربيه دوست دختر داره؟
-    نع
-    چرا؟
-    آخه جلوي من تا حالا خيلي از زن و بچه‌اش حرف زده. خيلي دوستشون داره. محاله به زنش خيانت كنه و اهل اين چيزا باشه.
-    ولي من مطمئنم داره.
-    از كجا؟
-    چون خودم دوست دخترشم!!!
من را مي‌گوييد؟ همانجا وسط خيابان زير باران ده دقيقه چهارقاچ مانده بودم و توي چشم دختره هاج و واج نگاه مي‌كردم... عين شوكي بود كه خبر مرگ عزيزان به آدم وارد مي‌كند.
دختره از عكس‌العمل شديد من جا خورد و كمي دست و پايش را جمع كرد و گفت: وا! خب چرا اينجوري مي‌كني حالا؟ من كه بهت دروغ نگفتم. من فقط حقيقت رو بهت نگفتم.
-     من واسه خاطر تو (هر.زه‌ي كوچولو... اين چيزي بود كه بايد بهش مي‌گفتم و نگفتم) با همه دعوا كردم. جلوي همه وايسادم. حتي باباي خودم... همه مي‌گفتن و من گفتم نه...
بعد عين جنازه آمدم خانه. رفتم توي  حمام. يك ساعت زير دوش حمام گريه كردم تا سبك شدم. و بعدش آن طرح را نوشتم براي داستانم.
آن روزها از غافلگيري‌ها و تأثرات شديدم داستان مي‌نوشتم، حالا يا مي‌خوابم و فراموششان مي‌كنم، يا ازشان پست وبلاگي مي‌سازم.
داستان اينجوري بود كه دختري در برزخ شك و شرم گرفتار شده است. شك به چنين موقعيتي و اينكه چه كسي گناهكار است و شرم از احساس گناه خودش به شرط بي‌گناهي دخترك منشي. انگار كه يك بيگناه را به چوبه‌ي دار سپرده باشي... شك و شرم... دو آينه‌ي موازي در دوسوي يك انسان... كه تصوير او را ميان خودشان تا بينهايت تكثير مي‌كنند... 
اگر بخواهم يك عنوان براي مجموعه‌ي كارهاي اصغر فرهادي انتخاب كنم اين است: غريق آينه‌هاي موازي.
چهارشنبه سوري- درباره‌ي الي- جدايي نادر از سيمين
هر سه چنين موقعيت چالش برانگيزي را به تصوير مي‌كشند. هر سه در مورد دروغ، احساس شرم و گناه و شك هستند. هر سه پايان‌بندي بازي دارند كه انتخاب را به عهده‌ي خودت مي‌گذارند و تو باز نمي‌تواني قضاوت كني كه چه كسي گناهكار است. فقط مي‌داني كه يك نفر اين وسط «قرباني» شده است و انگار تقصير كسي هم نيست. انگار همه به نوعي هم مقصرند و هم بي‌گناه. انگار حقيقت زندگي همين بي‌عدالتي‌اش است و عدم توانايي در قضاوتش.
حالا نمي‌خواهم موقعيت‌هاي اين فيلم را تعريف كنم. خودتان تشريف مي‌بريد و انشاءالله كه با كلاس و با فرهنگ تشريف داريد و سي‌دي تكثير شده‌اش را از كنار خيابان نمي‌خريد و براي بليط سينما هزينه مي‌كنيد و فيلم را مي‌بينيد... اما يك نكته‌اي توي فيلم بود كه به جان خودم فقط گولي متوجه‌اش شده و لاغير:‌قضيه‌ي پيانوي سر راه‌پله!
برگشتني توي مترو ذوق زده داشتيم در مورد معناي استعاري همين پيانوي سر راه‌پله حرف مي‌زديم و به دختر جوان مسافري كه مأمور مترو باهاش لاس مي‌زد مي‌خنديديم كه متوجه شديم مسير را برعكس سوار شده‌ايم و نيم ساعت است كه به سمت اشتباهي مي‌رويم و تا دلتان بخواهد حالمان گرفته شد چون ديرمان هم شده بود و حالا دختره داشت به ما مي‌خنديد.
________________________________________
پ.ن: لطفاً به استفاده‌ي رنگ سبـز و كلمه‌ي جنـ.بش در فيلم و ديالوگ ابتدايي ليلا حاتمي با قاضي توجه كنيد. شبيه به استفاده از رنگ‌ها در سه‌گانه‌ي «آبي-سفيد-قرمز» كيشلوفسكي بود. خوشمان آمد بسي.

پ.ن2: يكي توي گودر نوشته بود كه فقط يك چيز اين فيلم به شدت توجهش را جلب كرد و آن اينكه: شخصيتش خيلي شبيه شخصيت نادر بوده!!!
چطور... آخر آدم چطور مي‌تواند چنين فيلمي را ببيند و هيچ نكته‌اي (نه بازي بازيگر و نه كارگرداني و نه استفاده از صدا و نور و رنگ و نه تم داستان و نه هيچ زهرمار ديگري) توجهش را جلب نكند و فقط خودشيفتگي‌اش قلنبه بشود و به خودش بگويد: ديدي چي شد؟ معروف شدم!!! آخرش فيلم زندگي منو ساختن...

پ.ن3: قرار دادن دو شخصيت متضاد مقابل هم و واكاوي رفتارهاي‌شان در قبال هم و محيط‌شان: نادر (كسي كه ايده‌آليست و اصول.گراست. به راستي و درستي پابند است و زير بار حرف زور و مصالحه نمي‌رود حتي اگر به سودش باشد.) و سيمين (انساني خسته از مبارزه. خواهان بازگشت آرامش و امنيت به زندگي‌اش. انساني جنگ‌زده. انساني وحشت‌كشيده. انساني خسته به تمام‌معنا. كه چندان اهميتي به اصول نمي‌دهد و بيشتر در پي حصول به نتايج نهايي است.)
و ترمه (نماينده‌ي نسل آينده. نوجواني كه قرار است «روش» و «طريق» را بياموزد و انتخاب كند: مصالحه يا مبارزه؟)