شنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۹۰

170: هستم ولي بي‌رابطه

نوشته شده در شنبه دهم اردیبهشت 1390 ساعت 0:59 شماره پست: 209
سر-نوشت:
كامنتداني اين وبلاگ از اين به بعد تعطيل است. اما دقيقاً به سبك قبل، آپ خواهد شد. ضمناً بنده ديگر در هيچ وبلاگي با امضاي «ب.پ.خ» كامنت نخواهم گذاشت.
________________________________________
براي اولين بار وقتي صفحه‌ي «مديريت وبلاگ» را باز مي‌كنم منتظر يك عدد دو رقمي قرمز رنگ در قسمت «نظرات تأييد نشده» نيستم. محض اطمينان بازش مي‌كنم. هيچي نيست اصلاً. خالي است. نفس آسوده‌اي مي‌كشم و احساس سرخوشي عميقي مي‌كنم. براي اولين بار در اين چند ماهه.
كم كم دو سال مي‌شود كه وبلاگ مي‌نويسم و حداقل يك سالش استرس مزاحم‌هاي وبلاگي را داشته‌ام و هر بار قبل از كليك روي قسمت كامنت‌ها تپش قلب گرفته‌ام و اعصابم به هم ريخته. نشده كه حتي يك بار كامنتداني را باز كنم و يكي دو كامنت اعصاب خراب كن نبينم.
بعد از دو سال ديگر مي‌دانم كه آدم‌هاي مجازي نيمي‌شان دشمن‌اند و نيمي‌شان دشمنان بالقوه كه اگر بهشان فرصت بدهي به سرعت نور قابليت تبديل از دوست جان‌جاني به دشمن خوني را دارند.
بعد از دو سال مي‌فهمم كه آن‌هايي كه كامنت‌داني‌شان را مي‌بندند آدم‌هاي نچسب و از خود متشكر و ديكتاتور و بي‌ادبي نيستند و قصد توهين به شخصيت و شعور كسي را هم ندارند، بلكه فقط ساده و سرراست: خسته شده‌اند از بي‌جنبگي اين مردم!
براي مدت‌ها هر وقت كامنتداني را باز مي‌كردم يك بابايي بهم فحش مي‌داد و لينك عكس‌هاي آنچناني را برايم مي‌گذاشت و در نهايت توضيح داد كه اين كارها را به خاطر اين مي‌كند كه مرا هدايت كند و ديگر در نوشته‌هايم كلمات بي‌ادبانه و آب‌نكشيده به كار نبرم!
بعدتر دشمناني كه كمابيش مي‌شناختم‌شان و مي‌دانستم كجاي‌شان از دستم مي‌سوزد و قضيه مزاحمت‌هايشان دقيقاً از كجا آب مي‌خورد، سرم خراب مي‌شدند. هر كدام يك مدتي.
بعدتر آدم‌هاي خشكه مذهب و كم جنبه كه قصد هدايتم را داشتند و مي‌شد حدس زد كه كم سن و سال هم هستند بهم فحش و فضيحت مي‌دادند و به قول خودشان مقاصد پليد پنهاني مرا مي‌خواندند. كه مي‌دانستم انشاءالله بعد از آزار و پير كردن آدم‌هايي مثل من، بزرگتر مي‌شوند و خودشان مي‌فهمند كه هيچ چيز مطلقاً سياه يا سفيد نيست و بهتر است در دفاع از هيچ موضعي پافشاري نكنند كه بعدها از يادآوري‌اش احساس حماقت بهشان دست بدهد.
بعدتر مزاحمان مزبور به نام بنده روي وبلاگ آدماي معروف و وبلاگ‌هاي هرزنوشت و سيـاسي‌كارها و حتي فيلـتر شده‌ها كامنت مي‌گذاشتند و آن‌ها را به جان من مي‌انداختند و كارم شده بود دفاع از خود در مقابل آن‌هايي كه فكر مي‌كردند اين من بوده‌ام كه رفته‌ام بهشان فحش داده‌ام. يكي نيست بگويد بنده اگر با اين سرعت دايل‌آپ فيلـتر شكن استفاده بكن بودم ، خوب مي‌رفتم لينك‌هاي فيلـتر شده‌ي خودم را مي‌خواندم كه حسرت‌شان به دلم مانده!
و اخيراً علاوه بر خشكه مقدس‌ها و دشمنان آشنا و وبلاگ‌هايي كه حتي نمي‌شناختم‌شان، يكي ديگر هم سرم خراب شد كه ديگر تحملم را تمام كرد:
يك آدم بي‌شعوري كه نمي‌دانم با سرچ چه كلمه‌اي (ليدا، ليندا، ليلا... احتمالاً. چون توي بيست و هشت تا كامنت خصوصي‌اش به شدت روي اين نام‌ها اصرار داشت) به وبلاگ من رسيده بود.
اين آدم اولش با تهديد در مورد اينكه بنده را خوب مي‌شناسد و آمارم را دارد و اين وبلاگ روزنوشت، تنها سرپوشي است بر فعاليت‌هاي سيـاسي پنهاني من در وبلاگ‌هاي ديگرم(!!!) كه آدرس آن‌ها را هم دارد  وارد شد. و اينكه آدرسم را به سپـاه مي‌دهد و آبرويم را مي‌برد و اين حرف‌ها. و از شما چه پنهان كمي هم مرا ترساند. اما بيشتر كه فكر كردم به اين نتيجه رسيدم كه اگر وبلاگ من مورد سيـاسي يا هرچيزي داشت تا حالا فيلـتر شده بود.
اينجاست كه شاه مي‌بخشد و شاه‌قلي عفو نمي‌فرمايد!
اما ديگر خودم كه خودم را مي‌شناسم. من دو سال اينجا نوشته‌ام و سعي كرده‌ام حتي‌الامكان از بازي‌ها و حرف‌هاي سيـاسي به دور باشم. حتي توي چهارسال دانشگاه كه بيشتر دوستانم به دليل جو سيـاسي دانشگاه در آن زمان و سن و سال كم‌شان و ايده‌آليسم ذهني‌شان، مدام در حال تحصـن و اعتصاب و تشكيل جلسه بودند، من هيچ سوتي سيـاسي توي پرونده‌ام باقي نگذاشتم و هيچ خري نمي‌تواند ادعا كند كه مدركي دال بر هرجور فعاليت سيـاسي از من دارد. حالا اين بابا چطور به اين نتيجه رسيده و ادعا مي‌كند كه من نويسنده‌ي چند وبلاگ سيـاسي هستم، بماند.
بعدش هم معلوم شد كه نمي‌دانم روي چه حسابي فكر مي‌كند من دوست دختر سابقش (ليدا يا ليندا يا ليلا) هستم و دارد ازم انتقام مي‌گيرد و تهديدم مي‌كند. حالا جالبش اين است كه حتي اينقدر زحمت نكشيده بود كه برود پروفايل مرا يا چند تا پست مرا بخواند تا بفهمد من هيچ ربطي به آن خانم مزبور نداشته و ندارم و خيلي‌ها كه حتي از ده سال پيش دوستان عالم واقعي من بوده و هستند و اسم واقعي مرا هم مي‌دانند و اين وبلاگ را هم مي‌خوانند، مي‌دانند كه بنده هميني هستم كه دارم مي‌گويم. نه كم و نه زياد.
توي اين فكرها بودم و فشار شديدي به مغز و اعصابم وارد شده بود و ديگر به اين نتيجه رسيده بودم كه در اين خراب شده را تخته كنم و خيال خودم را راحت كنم. حتي ديشب يك ساعت قبل توي تخت بيدار بودم و داشتم به پست خداحافظي‌ام فكر مي‌كردم.
اما صبح با گولي حرف زدم و به اين نتيجه رسيدم كه به جاي كم آوردن و تعطيل كردن وبلاگي كه اينقدر دوستش دارم، بهتر است روابطم را محدود كنم و در كامنتداني را ببندم.
روزي كه اين وبلاگ را شروع كردم، عشقم نوشتن بود و هنوز هم هست. مي‌خواستم به سبك جديدي از نوشتن دست پيدا كنم. به سبك جديدي از ادبيات. اصلاً‌ نمي‌توانستم ننويسم. اينجا دنبال آزادي بيـاني مي‌گشتم كه توي دنياي واقعي نبود. مطلب براي فلان نشريه ادبي مي‌فرستي، تازه بعد از رد شدن از كلي فيلـتر و باندبازي و اين حرف‌ها، اگر به پاي چاپ برسد، كليش سانـسور مي‌شود و عنش در مي‌آيد.
اميدوار بودم كه بتوانم اين‌جا از شر اين دغدغه‌ها در امان باشم و هر وقت عشقم كشيد براي دل خودم بنويسم و نظر بقيه را هم بدانم.
من دنبال آزادي اينجا آمده بودم اما خيلي زود اسير اين وبلاگ و آدم‌ها و دغدغه‌هايش شدم. تعهدي كه به خوانندگانم دارم. خواندن و جواب دادن كامنت‌هايشان. احترام به سلايق‌شان. توجه به خواسته‌هاي‌شان و سن و سال‌شان. و خيلي اگر و اماهاي ديگر.
انگار خودم را بدجور اسير بحث و جدل با غريبه‌هايي كرده بودم كه حتي نمي‌دانستم زن هستند يا مرد و چه شكلي هستند و سن‌شان چيست.
... و نوشتن روز به روز داشت برايم سخت‌تر مي‌شد. انگار كه اين وبلاگ دو تا دست شده بود كه داشت گلوي نوشتنم را فشار مي‌داد.
خيلي‌هاي‌تان را دوست دارم. مشتاق شنيدن نظرات‌تان در مورد نوشته‌هايم هستم. خيلي‌هاي‌تان از من باسوادتر و كتاب‌خوانده‌تريد و عقايدتان را عجيب دوست دارم. خيلي‌هاي‌تان برايم گفته‌ايد كه چطور مسافت‌هاي بعيدي را طي مي‌كنيد كه فقط يك كافي‌نت گير بياوريد و نوشته‌هاي ناقابل مرا بخوانيد. خيلي‌هايتان تمام آرشيو مرا توي چند روز خوانده‌ايد. خيلي‌هايتان حتي توي ايران نيستيد و بهم اين اميد را مي‌دهيد كه صدايم تا جاهاي خيلي دوري مي‌رود و آدم‌هايي حتي آن‌طرف دنيا هستند كه مرا مشتاقانه دنبال مي‌كنند و حرفم را مي‌فهمند. خيلي‌هاي‌تان به قلبم خيلي خيلي نزديك بوده‌ايد...
اما اين ميان كساني هم بوده‌اند كه با حرف‌هاي مزخرف و كامنت‌هاي زشت و تهمت‌ها و فحش‌هاي‌شان تمام شيريني دوستي‌هاي خوبم را به كامم تلخ كرده‌اند...
تا جايي كه اخيراً حس كردم سلامتي‌ام به شدت در خطر است.
پريروز شنيدم كه شيوا (آرايشگر سي و شش ساله‌اي كه مدتي پيشش كار ياد مي‌گرفتم) سكته‌ي مغزي كرده و نصف بدنش فلج شده. شيوا فقط پنج سال از من بزرگتر است و در اثر فشارهاي رواني به چنين روزي افتاده. حالا فكرش را بكن كامنتداني اين وبلاگ تا حالا چقدر استرس و فشار رواني به من وارد كرده! آيا ارزشش را دارد؟ آيا من وبلاگ زدم كه اين بلا به سر زندگي‌ام بيايد يا لذت روحي و فكري ببرم؟
خلاصه به اين نتيجه رسيدم كه به شدت بايد روابطم را محدود كنم و به درون تنهايي آرام خودم برگردم.
حالا مي‌دانم كه «رابطه»، هرجورش، چيز بسيار خطرناك و پر دردسري است كه نبودش به هرحال بهتر از بودش است.
حالا ديگر از خودم نمي‌پرسم كه فلاني چرا در كامنتداني‌اش را بسته.
كامنتداني اين وبلاگ احتمالاً براي هميشه بسته مي‌ماند و از اين به بعد بنده به نام «ب.پ.خ» براي هيچ وبلاگي (اعم از دوست يا غريبه) كامنت نخواهم گذاشت. پس لطف كنيد ديگر نياييد بگوييد فلاني چرا به ما فحش دادي؟
اما طبق نظم سابق سه-چهار روز يك بار آپ مي‌كنم و سعي مي‌كنم وقتي را كه ديگر صرف خواندن و جواب دادن به كامنت‌ها نمي‌كنم،‌روي بهتر نوشتن بگذارم.
از دوستان خوبم به خاطر بستن كامنتداني معذرت مي‌خواهم و جداً متأسفم كه ما جنبه‌ي آزادي و دموكراسي را نداريم و اگر بهمان آزادي بدهند به راحتي آب خوردن تبديل به يك حيوان وحشي مي‌شويم و تا حد توان‌مان به دوستان‌مان آسيب مي‌زنيم.
هستم. ولي بي‌رابطه.

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۹۰

169: تولد سي و يك سالگي

 نوشته شده در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390 ساعت 22:16 شماره پست: 208
مي‌خواستم يك سوال علمي بپرسم كه مثلاً پروفايل يك وبلاگ به چه دردي مي‌خورد؟ كه يادم افتاد آن بخش از پروفايل را حذف كرده‌ام. منظورم تاريخ تولدم است.
پدر جان، داداش جان، آبجي جان، ننه جان:
امروز تولد سي و يك سالگي من است. يعني يك بي‌معرفتي نبايد يادش مي‌ماند؟
حالا اين به كنار... تمام اين هفته را از بيكاري كف كرده بودم، حالا درست همين امروز آنقدر آرايشگاه شلوغ شد كه از صبح به زحمت نيم ساعت روي صندلي نشسته‌ام و آنقدر خسته بودم كه حتي نتوانستم با گولي يك شامي چيزي بيرون بخورم و يا براي خريد هديه‌‌ي تولد همراهي‌اش كنم.
حالا اين هم به جهنم... حدس بزنيد در اولين دقايق سي و يك سالگي‌ام (يعني ديشب ساعت 12:01) به چه كاري مشغول بودم؟
نه. جان من حدس بزنيد!
مثل مامانم در لحظه‌ي تحويل سال نو داشتم دعا مي‌خواندم؟
نع!
مثل عروس سر سفره‌ي عقد داشتم توي دلم كله قند آب مي‌كردم؟
نع!
.
.
.
سه نفر آدم با يك دبه استُن و يك بسته پنبه‌ي هيدروفيل به جان موهايم افتاده بودند و من داشتم زير لب مي‌خواندم: گــه خوردم... گـه خوردم...
قضيه از اين قرار بود كه مريم كه هميشه عشق چـسي آمدن و چيزهاي گران خريدن است، رفته بود يك جور موم اپيلاسيون جديد گياهي خريده بود. نوع قديمي 2000 تومان و اين يكي 15000 هزار تومان آب مي‌خورد. و تازه اين تنها مزيتش نيست. بلكه همان‌طور كه مستحضريد نوع قديمي عين عسل است و به راحتي با آب از دست و پا و ناكجا‌آباد‌ها پاك مي‌شود. اما اين نوع بسيار غليظ با رايحه‌ي موز بود و وقتي داشتم يه قطره‌اش را بين انگشت‌هايم امتحان مي‌كردم و باهاش بازي كش‌كشانكي مي‌كردم، متوجه شدم كه با آب دهان كه هيچ، با آب دستشويي و صابون هم پاك نمي‌شود و تنها حلالش استـُن است و كه در آن صورت باز هم نوچي‌اش مي‌ماند. خلاصه در خلال جنگ تن به تن با موهاي كت و كلفت و نخراشيده‌ي پاي دختر عمو، غفلتاً همان‌طور كه پارچه را به سمت بالا كشيده و از سطح پوست بلند كردم، نه گذاشت و نه برداشت، زرتي چسبيد به مغز سرم!!!
(فقط مرا تصور كنيد كه براي متمركز كردن تمام توان دو زانو نشسته‌ام و شبيه اين ژاپني‌ها در حال سجده كردن دو دستي پارچه را چسبيده و يكهو به سمت بالا كنده‌ام و پارچه توي هوا چرخ خورده و يك‌راست آمده چسبيده به موهاي من... گريه كنيد... همه... همه...)
حالا فكر كن در آستانه ي سي و دو سالگي، بخت و اقبال اينطوري بهت بيـلاخ بدهد و تا دوي صبح مشغول پاك كردن موم از موهايت باشي و دست آخر موهايت از استُن آسيب ببيند و بعد شستشو و سشوار كردن متوجه بشوي كه از قيچي شدن نجاتش نداده‌اي. بلكه يك تكه از موهايت شبيه موهاي از دكلره آسيب ديده، شده عين پشم پتوي سربازي.
نه. جان من اينجاست كه بايد همصدا با نامـجو خواند:
جشن تولد تو، باز مجلس عزاست
بريدي از اساس
قوز پشتت بيشتر شد
شونه‌هات افتاده‌تر
پيرامونتو ببين با دقت
مي‌سوزن خشك و تر...
________________________________________
پ.ن: فقط يك نفر از شما يادش بود كه سر جريان اين پست با وبلاگ من آشنا شده و بهم تبريك گفته. فقط يك نفر از شما تولد من را يادش مانده بود. دم آن يك نفر گرم.

جمعه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۹۰

یادداشتک

نوشته شده در جمعه دوم اردیبهشت 1390 ساعت 14:44 شماره پست: 207
امروز يك عيد ديدني از لينك‌هايم كردم و به آمار تكان‌دهنده‌ي زير برخوردم:
تعداد كل                53
فيـ.لتر شده‌ها          14
معلق‌ها                 9

وبلاگ‌هاي فعال     30
(كه تازه معلوم نيست اين سي تا هم تا كي فعال هستند و همين فردا پس فردا فيـ.لتر يا معلق نشوند. و تازه منهاي آن‌هايي كه فيـ.لتر شده بودند و به خاطر عشق‌شان به نوشتن در آدرس‌هاي جديد شروع به نوشتن كردند.)

شما به اين چه مي‌گوييد؟
________________________________________
پ.ن1: واقعاً اصرار دارم يك كلمه‌اي اسمي چيزي براي اين وضعيت پيشنهاد كنيد؟ (حتي‌المكان از يك الي دو كلمه تشكيل بشود.)
پ.ن2: اينطوري دل و دماغ نوشتن براي آدم مي‌ماند؟

سه‌شنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۹۰

168: عليرضا در دلتايش

نوشته شده در سه شنبه سی ام فروردین 1390 ساعت 15:48 شماره پست: 206
اطلاعيه: از دوستاني كه آي دي و يا شماره تلفن بنده را دارند درخواست مي‌كنم كه از ليست مسنجر و تلفن‌شان حذفش كنند. چون خطم را مدتي يا شايد دائمي خاموش مي‌كنم و واگذار مي‌كنم. آي‌دي و ايميلم را هم حذف مي‌كنم. شماره‌ي جديدم را در صورت لزوم به بعضي دوستان اطلاع مي‌دهم.
در ضمن از اين به بعد جواب كامنت‌ها را هم نمي‌دهم. (با دانستن اين كه آمار وبلاگ و كامنت‌ها به شدت افول مي‌كند و خوانندگانم انگيزه‌شان را از دست مي‌دهند.)
مي‌خواهم براي مدتي در آرامش و تنهايي زندگي كنم. ديگر حوصله‌ي استرس را ندارم.
________________________________________

-    بالأخره كار خودشو كرد...
مي‌آيم خانه در حالي كه تمام طول راه را توي مترو گريه كرده‌ام و نوشته‌ام و پسرك نيمكت بغلي مرا ‌پاييده. توي پله‌برقي وسط مردم... هنگام زدن كارتم در گيت خروجي... توي راهرو و روي دانه به دانه‌ي پله‌هايي كه مرا به هواي تازه و خنك بيرون مي‌رسانند گريه‌كرده‌ام...
پارك، جلوي مترو است. درختانش را تار مي‌بينم. «بي‌اشك چشمان تو ناتمام است/ و نمناكي جنگل نارساست...» خيابان را در تاريكي عبور مي‌كنم و همينطور گريه مي‌كنم. پاهايم نا ندارند. ديرم شده ولي پاهايم توان تند قدم برداشتن را ندارند.
زنگ در را مي‌زنم. منم. مامان باز مي‌كند. قدم كه به داخل راه‌پله مي‌گذارم دست‌هايم حتي قدرت بستن در را ندارند. همانطور هاج و واج مي‌مانم و تمام بدنم سست مي‌شود. فكر مي‌كنم هميشه اينطور وقت‌هاست كه با ورود به خانه مقاومتت در هم مي‌شكند و بغضت مي‌تركد و پرده‌ي خونسردي و حفظ ظاهرت فرو مي‌ريزد. همانجاست كه پشت به در آرام سر مي‌خوري و روي زمين پهن مي‌شوي و به هجوم اندوهت سلام مي‌كني. تمام توانم را جمع مي‌كنم و در را مي‌بندم. سه طبقه مي‌روم بالا. پله به پله با خودم تكرار مي‌كنم: فقط گريه نكن. طبيعي باش. كاري نكن ازت بپرسند چه مرگت است. خوب؟ باشد بعداً. توي اتاق. وقتي كسي نيست. فقط كاري نكن كه تابلو بشوي...
سلام خسته‌اي مي‌كنم و خودم را مي‌اندازم توي اتاق. مامان دارد از شيرينكاري‌هاي خواهرزاده ی دو ساله مي‌گويد. خنده‌ي پوكي مي‌كنم و مي‌گذرم.
فرايند شستن صورتم جلوي آينه‌ي دستشويي يك ربع طول مي‌كشد. صابون را برمي‌دارم و انگار ورطه‌اي ميان من و صابون مي‌افتد كه فراموش مي‌كنم بايد باهاش چكار كنم. به خودم مي‌آيم. كف دستم مي‌مالمش و سرجايش مي‌گذارمش. توي آينه به صورتم نگاه مي‌كنم. ورطه مي‌افتد ميان من و تصويرم. صابون را فراموش مي‌كنم و شير آب را كه باز مانده. به خودم مي‌آيم و صورتم را مي‌شويم. آب سرد روي صورت تبدارم غريبي مي‌كند. دستم روي حوله مي‌خشكد. ورطه مي‌افتد ميان من و حوله. كسي بايد به ياد من بياورد كه كجا هستم و اين اشياء چه معنايي دارند؟ چراغ را خاموش مي‌كنم و بيرون مي‌آيم.
توي اتاق لباسم را در مي‌آورم. انگار با هر قطعه‌اش يك تكه از حجاب خودداري‌ام را از تنم مي‌كنم و عريان... حالا عريان... شلوار به دست ايستاده‌ام و حتي نا ندارم پاهايم را بالا بياورم و توي پاچه هاي شلوار فرو ببرم... برهنه با شانه‌هايي افتاده... با پشتي شكسته... رو به تهي...
چطور شد؟... آخر كي اينطور شد؟... شروعش كي بوده؟... لعنت به تو مهدي... بيش از همه لعنت به تو كه حالا مي‌گويي...
مي‌گويي: بالآخره كار خودشو كرد...
عليرضا را خيلي نمي‌شناختم. بيشتر دوست مهدي بود تا دوست من. از همان ترم چهار دانشگاه، همراه با مهدي كه ورودي جديد بود و تازه سر از جلسات داستان ما در آورده بود، اينجا و آنجا مي‌ديدمش. خيلي ساكت و محجوب بود. از آن دسته آدم‌هايي كه حتي كسي مثل من كه ذاتاً كليد هر قفل بسته‌اي بودم، نمي‌توانست در دژ مستحكم سكوت و تنهايي‌اش رسوخ كند.
آدم اجتماعي‌اي نبود و غالباً جوري توي چشمت زل مي‌زد كه انگار همين الساعه مي‌خواهد چيزي در جواب حرفت بگويد يا پي به نكته‌ي تازه‌اي برده يا حرفي يادش آمده كه نوك زبانش است و... نمي‌تواند بگويدش. جوري كه انگار اگر كمي بهش اصرار كني و تشويقش كني، حتماً خواهد گفت... اما نگفت. هيچوقت سكوتش به چيزي دلالت نكرد و من هم از خير همكلامي با او گذشتم و اصولاً بيخيالش شدم.
بيشتر وقت‌ها به نظر مي‌آمد جذب من شده. كسي كه شلوغ مي‌كند و هيجان‌انگيز است و كلي فكر و ايده دارد و اينقدر راحت ارتباط برقرار مي‌كند... اما هيچوقت واقعاً سر حرف را با من باز نكرد و نگذاشت از اين بيشتر هم بهش نزديك بشوم....
مي‌گويم: جهان عليرضا به شدت كافكايي بود... يه جور ناآرامي و متفاوت بودن و سكوتي كه به خلاقيت ختم نميشد، بلكه به مرگ دلالت مي‌كرد.
داشتيم از اين در و آن در مي‌گفتيم. و از تغييرات جديد من. مهدي گفت: اخيراً به ذهنم رسيده كه تو مثل يه رود پرجوش و خروش بودي كه وقتي به دلتاي خودت رسيدي وسيع شدي و آروم گرفتي...
متفكر تكرار مي‌كنم: توي دلتاي خودم... چه مثالي!... اين شايد بهترين مثالي باشه كه كسي درباره‌ي من زده تا حالا... آرام زمزمه مي‌كنم: شايدم درست همونجا توي دلتا، اونقدر انگيزه‌مو از دست دادم كه ديگه حتي نمي‌خوام به دريا برسم. همونجا توي ماسه‌ها فرو مي‌رم و تموم...
نمي‌دانم مهدي بود كه بين حرف اسمي از عليرضا آورد يا من همينجوري يادش افتادم كه پرسيدم: راستي چه خبر از عليرضا؟
مهدي به تته پته افتاد. دست و پايش را گم كرد و انگار عليرضا رسوايي ناجوري به بار آورده باشد مردد گفت:
نمي‌دونم بايد اينو بهت بگم يا نه... ولي مي‌گم... اينم عين اون حرفاييه كه نبايد به كسي بگي... بيست روزي بايد باشه... آره بيست روزه كه قرص خورده و الأن توي كماست...
-    چي گفتي؟ كما؟ چيكار كرده؟ قرص خورده؟ چقدر خورده مگه؟ چرا؟
-    قبلاً‌ از اين كارا كرده بود... قرص خوردن و رگ زدن... من جدي نگرفتمش... وانمود كردم حواسم بهش هست و برام مهمه... تا اينكه... نمي‌دونم... احساس گناه مي‌كنم... بايد حواسم بهش مي‌بود... بالأخره كار خودشو كرد...
داغان شدم. يخ كردم. پلك چشمم بنا كرد به پريدن و دست‌هايم را زير بغل‌هايم پنهان كردم. مثل جوجه گنجشك خيس‌خورده‌اي شانه‌هايم را جمع كردم و سرما تا مغز استخوانم رسوخ كرد.
عليرضا را اولين بار سر فيلم «سولاريس»، در باشگاه دانشجويي دانشگاه تهران در خيابان 16 آذر ديدم... و آخرين بار توي دركه با دکتر قاف و ديگران... در حالي كه از ده روز زنـدانـش سر جريان شلوغي‌ها مي‌گفت و كتك‌خوردنش و بيهوشي و خونريزي شديدش تا حد مرگ... نگاه حيراني داشت هنوز...
دلم مي‌خواهد باز به هوش بيايي. ببينمت. بهت بگويم: چرا اينكارو با خودت كردي پسر؟ چي توي اون مغزت مي‌گذشت اون لحظه؟ چيكار كردي با خودت؟
دلم مي‌خواهد دست‌هاي سردت را بگيرم و برايت بگويم كه‌: مي‌شود... مي‌توان... شايد بتوان هنوز زندگي كرد... اگرچه خودم هم ديگر باورم نمي‌شود...
دلم مي‌خواهد ازت بخواهم فقط برايم حرف بزني. از تمام آن سال‌هاي بي‌كلامي‌ات... از تمام چيزهايي كه تمام اين سال‌ها نگفتي و توي خودت ريختي تا تركيدي و متلاشي شدي...
دلم مي‌خواهد بيدار كه شدي، مهدي آدرس اين وبلاگ را بهت بدهد... و اين پست را بخواني... و ببيني هنوز اينقدر براي كسي توي اين دنيا مهمي كه تمام طول راه را توي خيابان از ترس نبودنت گريه كند و بعد تا ساعت چهار صبح و فردايش سر كار نرود و اين صفحه را به نامت سياه كند...
نمي‌توانم مرده‌ات را تصور كنم. تو را زير خاك... سكوتت را اين‌بار ممتد تا ابد...نمي‌توانم...
با خودت چكار كردي پسر؟

شنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۹۰

167: نگاتيو من


 نوشته شده در شنبه بیست و هفتم فروردین 1390 ساعت 23:11 شماره پست: 205
توي صندلي كامپيوتر به عقب كش مي‌آيم و صفحه‌ي دانلود را ول مي‌كنم كه فاير فاكس4 را به صورت اسلوموشن دانلود كند.
موهايم مي‌ماند زير سرم. بازشان كرده‌ام كه استراحت كنند. يادم مي‌آيد كه اين بار هيچي بهشان نزده‌ام. نه ژل و نه واكس و نه هيچ كوفت ديگري. فر طبيعي و تميز و كمي شلخته. ديگر تا گودي كمرم مي‌رسند. دست مي‌اندازم زيرشان و پرتشان مي‌كنم روي لبه‌ي بالاي صندلي و باز سرم را تكيه ميدهم به پشتي صندلي. حالا موهايم آن پشت آويزانند و نفس مي‌كشند. نمي‌خوام وزن‌شان را روي سرم احساس كنم. الأن سه چهارسال است كه اين وزن لعنتي را پشت سرم احساس كرده‌ام و اگر الان يكهو خر بشوم و بروم پسرانه بزنم‌شان يك كيلو وزن از سرم كم مي‌شود و مخم تعجب مي‌كند. بعد عين آن وقت‌ها كه هي خر مي‌شدم و مي‌رفتم زرتي موهايم را پسرانه مي‌زدم، چپ و راست حيرت مي‌كنم و دست به پشت سرم مي‌كشم و مي‌بينم جا تر است و بچه نيست.
امروز توي آرايشگاه دو تا عروس داشتيم. يكي از فاميل‌هاي عروس دو تا دختر كوچك داشت كه از قضا يك تكه از موهاي يكي‌شان گره خورده بود و سميرا از پس باز كردنش بر نيامده بود و سپرده بودش دست من. اولش سعي كردم با برس و ته شانه دم باريك بازش كنم. نشد. عين نمد به خورد هم رفته بود لعنتي. بعد بردمش توي صندلي پاي سرشور. قدش به سرشور نمي‌رسيد. بالاي موهايش را عين همين حالاي خودم انداختم توي سرشور و در همان حال كه كيلو كيلو نرم كننده رويشان خالي مي‌كردم و باهاشان كل و كشتي مي‌گرفتم، آن يكي‌شان براي اين كه زير دست من بود پيتزا آورد كه به عنوان نهار بخورد.
دلم برايش مي‌سوخت. طفلكي همه‌اش چهار پنج سالش بود و با موهايي گره خورده كه در حال كنده شدن از ريشه بود، زير دست من بال بال مي‌زد و پيتزا هم مي‌خورد. يكي در ميان بهش مي‌گفتم:‌خاله دردت مياد؟ مي‌گفت:‌ نه... ولي مي‌دانم كه دردش مي‌آمد. دلم برايش كباب شده بود. گناه داشت. نيم وجب بچه بود و اين بلا سرش آمده بود و من داشتم اذيتش مي‌كردم و او به روي خودش نمي‌آورد.
توي آرايشگاه چيزهاي غريبي به من نسبت مي‌دهند كه از حرف‌هاي خواننده‌هاي اين وبلاگ توي كامنتداني هم حيرت‌انگيزتر است.
زني وقتي سرش را در سرشور مي‌شويم تا براي هايلايت آماده‌اش كنم بهم مي‌گويد:‌ آخ جون! چقدر دستات آرامش بخشه. ادامه بده. خوشم مياد! (منظورش اين است كه همينطوري سرش را چنگ بزنم. آخر چقدر اذهان مستهـجني داريد شماها!!!)
زني موقع خشك كردن موهايش با سشوار، مچ دستم را مي‌گيرد و پوست ساعدم را لمس مي‌كند و مي‌گويد: چقدر پوستت نرمه!
زني روي صندلي پاي آينه بهم مي‌گويد: شما خوانندگي مي‌كني؟ آخه صدات خيلي آرامش‌بخشه. بهت مياد تمرين آواز كرده باشي!
زني وقتي حوله را دور سرش مي‌پيچم بهم مي‌گويد: مثل معلما مي‌موني. از اين نظر كه توي كار خيلي جدي هستي. و به خاطر صدات. (و احتمالاً‌ به خاطر عينكم!)
چند نفر از كاركنان آرايشگاه هم تا حالا بهم گفته‌اند كه آدم بسيار ساكت و كم‌حرفي هستم و كم پيش مي‌آيد كه كسي صدايم را شنيده باشد. (الأن شاخ‌هاي روي سر تك‌تك شماها را هم مي‌بينم. هيچوقت فكرش را هم نمي‌كردم كه كساني پيدا بشوند كه من به نظرشان كم‌حرف بيايم!)
خلاصه درست و حسابي نگاتيو گذشته‌ام شده‌ام. شايد توي آرايشگاه و اينجور جاها از بس كه با مردم حرفي براي گفتن ندارم و از فضاهاي ذهني‌ام دورند، اينطوري مي‌شوم. مثلاً‌ من دارم با هندزفري شاهيـ.ن نجـ.في گوش مي‌كنم، اينها دارند شهـرام شب‌پـره و محسن يگانه گوش مي‌كنند. من دارم كتاب كافكا در كرانه را مي‌خوانم، اينها دارند درباره‌ي رنگ موي سيسيليا در فارسي وان و مدل موي ماريچي در پي‌ام‌سي نظر مي‌دهند. خدايي‌اش من چه حرفي با اين زن‌هاي ابله دارم كه بزنم؟ ترانه‌ي «حرفِ زن» شاهيـن نجـفي را مي‌دهم مهتا گوش كند، مخش هنگ مي‌كند و تا دو سه ساعت افسردگي مي‌گيرد. پدرجان اين‌ها مغزشان جواب نمي‌دهد. بگذار توي حال خودم باشم. در مورد چه مي‌توانم باهاشان حرف بزنم؟ سرويس طلاي عروس؟ زايمان طبيعي يا سزارين؟ عمل پروتز سيـنه و گونه و لب و باسـن؟
يك جوري براي آدم قيافه مي‌گيرند كه فكر مي‌كني ملكه اليزابت روبرويت نشسته. جرأت داري در فرايند خوشگل كردن‌شان ذره‌اي كم‌كاري يا اشتباه كن... همانجا از وسط شقه‌ات مي‌كنند. جوري برايت كلاس مي‌گذارند كه نفست بند مي‌آيد و دست و پايت را گم مي‌كني... حالا برو حرف زدن‌شان را با دوست‌پسرشان يا شوهرشان يا هر مرد ديگري پشت تلفن گوش كن! اين‌ها عيناً عروسك‌هاي آويزان به جاسويچي مردها هستند. فقط بلدند جلوي زن‌ها از خودشان شخصيت اجتماعي بروز بدهند. جلوي مردها رسماً‌ تعطيلند.
اين روزها توي خيابان كه راه مي‌روم به زن‌ها نگاه مي‌كنم. به زن‌هايي كه همراه يك مرد راه مي‌روند. همه‌شان نوعي ضعف و ترس و شرم و شخصيت كاذب نشان مي‌دهند. درست برعكس چيزي كه توي آرايشگاه ازشان مي‌بيني. نگاه‌شان مي‌كنم كه چه بدبخت‌هايي هستند و پوزخند مي‌زنم. توي دلم مي‌گويم:
آنهمه پول خرج مي‌كنيد و ناخن مي‌كاريد و مو هايلايت مي‌كنيد و پا پديكور مي‌كنيد و تن اپيلاسيون مي‌كنيد و همه‌جايتان را پروتز مي‌كنيد كه بشويد اين؟ توله سگ دست‌آموز يك مرد كه با شما عين يك تكه گـ.ه رفتار مي‌كند؟
آرايشگاه جاي غريبي است.
هندزفري توي هردو گوشم است. و فقط دارم نگاه مي‌كنم اين روزها.
________________________________________
پ.ن: دو تا فكر به ذهنم رسيده كه دير يا زود اگر اين گشـ.ادي موروثي بگذارد عملي اش ميكنم. اول اينكه يك سري اسناد و دستنويس‌هاي گذشته‌ام را عكسبرداري يا اسكن كنم و اينجا بگذارم كه در جاي خودش براي خودم جذاب است. شما را نمي‌دانم.
دوم اينكه زير هر پست يك جور پانوشت به عنوان پ.د (پايانه‌ي داستاني) بگذارم. حالا دلايل اين دومي را بعداًفاش مي‌كنم.
دنبال كمي هيجان مي‌گردم.

چهارشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۹۰

166: كافكا گودر نمي‌خواند

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390 ساعت 1:15 شماره پست: 204
اين روزها خيلي وقت پاي خواندن پست‌هاي گودري ديگران مي‌گذارم. يعني گودر اينطوري آدم را معتاد مي‌كند.
امشب دنبال يك پست تايپ شده قبلي توي پوشه‌ي شخصي‌ام مي‌گشتم براي وبلاگ. هيچكدام پست‌هايم به حال و هواي الانم شباهت نداشت. معمولاً وقتي خسته‌ام و چيز جديدي ننوشته‌ام اين كار را مي‌كنم تا فقط آدم منظمي بوده باشم و چشم كسي به در وبلاگم نخشكد.
حالم خراب است.
حالم خراب است.
حالم خراب است.
آنقدر حالم خراب است كه دوست زنگ مي‌زند كه از مسافرتش برايم بگويد و من گريه مي‌كنم اين‌طرف. آنهم با صداي هق هقي كه به غش غش خنده شبيه است و دوست احتمالاً‌ نمي‌تواند تشخيص بدهد و فكر مي‌كند كه دارم مي‌خندم.
آنقدر داغانم كه با دوست از مرگ حرف مي‌زنيم. فكر كن بعد ده سال دوستي به جايي برسي كه ساعت يك شب بنشيني تلفني با يك پسر درباره‌ي مرگ حرف بزني و گريه كني و او هم فكر كند كه داري مي‌خندي.
مي‌گويم: «ببين گودر زيادي كامل و بي نقصه. يعني تو دقيقاً اونايي رو كه مي‌خواي و سليقه‌شون رو مي‌پسندي فالو مي‌كني. و اون آدما هم عين خودت فكر مي‌كنن و مطالبي رو كه خودشون و تو دوست دارين «شر» مي‌كنن. بعدش يه جوري مي‌شه كه مي‌بيني يه شب به گودر سر نزدي و شب بعد چهارصد تا آيتم جلوت باز شده، يكي از يكي هيجان انگيز‌تر و خلاقانه‌تر و خنده‌دارتر و تأمل‌برانگيزتر. مي‌گي اينو نخونم...؟ از خير اون بگذرم...؟ نمي‌شه. مي‌فهمي؟ بعدش خودتو در حالي پيدا مي‌كني كه قوز كردي پشت كامپيوتر و داري يه عالمه حرف خوب و درست حسابي و حكيمانه رو روانه‌ي مغزت مي‌كني. خب مي‌تركه مغزت. اگرم يهو همه رو با هم «مارك از ريد» كني و به عنوان «خوانده شده» حذفشون كني، آب از آب تكون نخورده. يعني تو امشب رو نادان و نفهم و جاهل توي رختخواب نرفتي و نصف عمرت هم بر فنا نشده كه آيتم‌هاي شر شده‌ي فلاني رو به تخـ.مت حساب كردي و نخوندي.
حالا اينو تعميم بده به كل زندگيت. كل كتاباي نوبل گرفته. كل ترجمه‌هاي خوب. كل زبان‌هايي كه مي‌شه رفت و ياد گرفت. كل تجربه‌هاي نكرده. كل موزيك‌هاي گوش نداده. كل وبلاگ‌هاي نخونده. كل غذاهاي نخورده. و كل چيز‌هايي كه بدون ديدن و شنيدن‌شون احساس حماقت مي‌كني، ولي راستي راستي هيچ فكر كردي كه آيا اينهمه وقت داشتي كه همه‌شون رو تجربه كني؟ آيا به دنيا اومدي كه «ماشين هضم ديتاهاي خوب و مفيد» بشي؟»
بله. همين‌ها را بهش مي‌گويم. و درباره‌ي مرگ بهش مي‌گويم. كه زندگي‌ام شده آن آدامس ريلكسي كه از بس جويدمش بي‌مزه شده و حالا دهانم كف كرده و ديگر بايد تفش كنم بيرون وگرنه عق مي‌زنم.
صبح روي صندلي‌هاي انتظار ايستگاه وليعصر مترو فكر مي‌كنم آدم‌ها دو دسته‌اند:
1-    آن‌هايي كه وانمود مي‌كنند ديرشان شده و درهاي قطار كه باز مي‌شود به سمت پله‌هاي برقي حمله مي‌كنند.
2-    آن‌هايي كه خيلي آرام و بي‌حوصله از بين حمله‌كنندگان خود را به نيمكت‌هاي انتظار مي‌رسانند و پنج دقيقه بعد كه سالن و پله‌ها خالي شد، بلند مي‌شوند و به سمت خروجي راه مي‌افتند.
آدم‌هاي زندگي من، تمام آدماي زندگيم، همه‌جا هميشه همين دو دسته بوده‌اند. و هميشه به انگيزه و انرژي و حس رقابت و مبارزه‌طلبي گروه اول غبطه‌خورده‌ام.
چون: من جزء گروه دوم هستم.
دارم كتاب «كافكا در كرانه» را از هاروكي موراكامي مي‌خوانم. يك جا پسرك پانزده ساله از كتابدار كه پشت فرمان ماشين، سونات شوبرت گوش مي‌دهد مي‌پرسد كه دليل علاقه‌اش به اين سونات ناقص و ملال‌آور چيست. و كتابدار جواب مي‌دهد:
«يك نقص هنري، آگاهي‌ات را برمي‌انگيزد و هشيار نگهت مي دارد... به محدوده‌هاي توان انسان پي مي‌برم و در مي‌يابم كه نوع خاصي از كمال فقط از راه انباشت نامحدود نقص تحقق مي‌يابد... مردم خيلي زود از چيزهايي كه ملال آور نيست خسته مي‌شوند، اما نه از چيز‌هايي كه در اصل ملال آورند...»
بلافاصله دفتر يادداشت كوچكم را از كيفم در مي‌آوردم و اين قسمت را نوت برمي‌دارم.
خودش است. تمام چيزي كه من مدت‌هاست درباره‌ي سبك وبلاگ‌نويسي‌ام  فهميده‌ام. ناقص. ملال‌آور. و در عين حال دوست‌داشتني و ادامه‌دادني. نوع خاصي از كمال كه فقط از راه انباشت نامحدود نقص تحقق مي‌يابد.
يك عالمه جمله‌ي نبوغ‌آميز و حسابي توي گودر خوانده‌ام. يك عالمه وبلاگ خوب و كامل و بي‌نقص مي‌شناسم كه هر پست‌شان انگار براي شركت در يك مسابقه‌ي ادبي نوشته شده. يك عالمه آدم هيجان‌انگيزتر و خلاق‌تر از خودم مي‌شناسم... و با اينهمه حتي خودم هم حوصله‌ي خواندشان را ندارم ديگر. به زودي آدم را خسته مي‌كنند. چونكه زيادي كامل و بي‌نقص هستند و مثل يك غذاي خيلي چرب و سنگين، اشتهاي ذهن را كور مي‌كنند.
مي‌خواهم گودر را به طور جدي ترك كنم. آنجا خيلي حرف‌هاي كامل و مبسوط و فلسفي و بامعنا مي‌زنند، اما زندگي يك چيز ناقص و محدود و مسخره و بي‌معناست... چيزي كه بايد تفش كرد بيرون.

جمعه، فروردین ۱۹، ۱۳۹۰

165: عروسي خون

نوشته شده در جمعه نوزدهم فروردین 1390 ساعت 23:30 شماره پست: 203
صداي بلند آهنگ و جيغ و ويغ مي‌آيد. به خواهرم مي‌گويم: مردم چشونه؟ چرا مدام توي ماتـحتشون عروسيه؟
خواهرم مي‌رود جلوي پنجره... يكهو عين فنر از جايش مي‌پرد و توي ماتحت او هم عروسي مي‌شود.
- بچمو رو بيار. عروسيه. بچمو رو بيار ببينه.
جلوي خانه‌مان عروسي است. به ذهنم مي‌رسد كه يك چيزي... هميشه يك چيزي توي عروسي بوده كه ازش متنفر بوده‌ام و از همين است كه ميلم نمي‌كشد بروم جلوي پنجره. نمي‌دانم چيست و از كجاست اين نفرت...
مي‌روم جلوي پنجره. معلوم نيست كدام‌شان عروس است... «سكينه داي قزي ناي ناي...» منصور عر مي‌زند و زن‌ها پريده‌اند وسط. معلوم نيست كدام‌شان عروس است. طبعاً هماني است كه دامنش پفي است. ولي الأنه سه نفر اينجا هستند كه دامن‌شان پفي است و شنيون فضايي و شنل دارند و سپيد پوشيده‌اند. بحث همين‌هاست كه... خواهرم ذوق زده به دخترش مي‌گويد: نگاه كن ماماني. ببعي رو ببين!
خودش است. آخ خودش است. اين همان چيزي است كه مرا از عروسي متنفر مي‌كرده هميشه. اين خشونت و كثافتكاري. اين بي‌رحمي. اين خون بر كفه‌ي كفش پاشنه بلند سپيد عروس...
از جلوي پنجره مي‌آيم كنار. به خواهرم مي‌گويم:‌ بچه رو بيار كنار. ميخواي كشتن گوسفندو يادش بدي؟
خواهرم بچه اش را از پنجره دور مي‌كند. بر مي‌گردم. بگذار يك بار... فقط يك بار ديگر اين وحشيگري را ببينم. شايد شب خوابش را ببينم. شايد حال تهوع بگيرم و از همين پنجره‌ي طبقه سوم روي سرشان بالا بياورم و گند بزنم به دامن پفي عروس. شايد پرده را چنگ بزنم و رگ‌هايم تير بكشد و ناخن‌هايم را كف دست‌هايم فشار بدهم. شايد ياد خودكشي سال 80 بيفتم... و خون... و درد... و سرماي چندش آوري كه از مچ‌هايم بالا مي‌آمد و از گردنم سر مي‌خورد سمت سينه‌ام... و حس تلخ مرگ... اما آن مرگ خودخواسته بود...
گوسفند خيلي آرام و بي‌خيال روز زمين لميده و عروس و شلوغي مهمانان را نگاه مي‌كند. قصاب با چاقو بالاي سرش ايستاده. الأن است كه... الأن... همين الأن است كه... خم شد. چاقو را بر گردنش گذاشت و قبل از اينكه چيزي به خاطر بياورم خون بيرون جهيد. بر كف آسفالت. سرخ. راه گرفت سمت جوي. كف كرده. جوشان. داغ. و دست و پا مي‌زند. قصاب پا بر گردنش مي‌فشارد و محكم به زمين مي‌چسباندش. سرش پس رفته. خون. خون. خون... و عروس كه پا بر جوي خون مي‌گذارد و مي‌گذرد تا اينهمه خوشبختي‌اش چشم نخورد.
رسم، رسم است. و ربطي به راهروهاي دادگاه خانواده و آمار طلاق ندارد. ربطي به روانشناسي خشونت و جامعه‌شناسي شهري و هنجار و ناهنجار ندارد. ربطي به حقوق حيوانات و دوستداران طبيعت ندارد... هيچ چيزمان هرگز ربطي به هيچ چيزمان نداشته و ندارد...
حالم به هم مي‌خورد از عروسي. از بچه ی دو ساله نپرسيده‌ام هنوز. اما به گمانم او هم از همين حالا حالش به هم بخورد از عروس شدن.
هنوز جلوي بت‌هاي‌مان قرباني مي‌كنيم و هنوز از خشم‌شان مي‌ترسيم.

پنجشنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۹۰

164: آدم‌هاي تنهاي ترسناك

 نوشته شده در پنجشنبه هجدهم فروردین 1390 ساعت 0:15 شماره پست: 202

آدم‌ها يك جوري تنها هستند، يك جور فجيعي در واقع، كه آدم مي‌ترسد و رم مي‌كند ازشان.
توي گودر. توي چت. توي كامنتداني وبلاگ... توي نت كلاً. يا حتي توي عالم واقعي. توي همين كوچه و خيابان و اتوبوس‌ها.
شما فكر مي‌كنيد من از آن دسته آدم‌هايي هستم كه اگر بهم بگوييد سلام نمي‌دانم چطور بايد جواب بدهم و آنوقت اينطوري توي نت مانور مي‌دهم كه هر كسي نداند فكر مي‌كند آخر روابط عمومي هستم؟
شما فكر مي‌كنيد من از تنهايي عالم واقعي به اينجا فرار كرده‌ام كه دوست و آشنا پيدا كنم؟ برعكس. من اينجا پي تنهايي و انزوا آمده بودم...
آن‌هايي كه مرا توي دانشگاه مي‌شناختند مي‌دانستند كه يك خداحافظي ناقابل من از دوست و آشنا براي خروج از در دانشگاه، يك ساعت كامل طول مي‌كشيد از بس در هر قدم بايد مي‌ايستادم و با يكي خوش و بش مي‌كردم و به خداوند بزرگ مي‌سپردمش. از همه‌ي رشته‌ها و همه‌ي پايه‌ها (حتي دكترا) دوست و رفيق داشتم. بابت اين مسأله به خودم افتخار نمي‌كنم و حتي شرمنده‌ و پشيمانم، ولي توي دانشگاه آدم سرشناس و شلوغي بودم. البته انصاف هم كه بدهيم در سال‌هاي 79 تا 83 مي‌شد توي دانشگاه‌ها يك «دختر شلوغ» بود و سر سه ماه دچار كميته انضباطي و پرونده‌سازي نشد. آن سال‌ها مي‌شد به جاهاي سفت شا.شيد.
وقتي به راحتي هر رابطه و دوستي وبلاگي‌ام به چت و تلفن منجر مي‌شود، از خودم بيزار مي‌شوم كه نمي‌توانم آدم يبسي باشم و حيطه‌هايم را با آدم‌ها حفظ كنم و ازشان دور بمانم.
اما اينجا نت است و آدم‌ها توي نت همين‌جوري‌ها هستند. و تازه كلي هم دروغ مي‌گويند كه من نمي‌گويم و خيلي كارهاي ديگر هم مي‌كنند كه در عالم واقعيت شجاعتش را ندارند، كه من نمي‌كنم. و فحش مي‌دهند چونكه در واقعيت آدم‌هاي مؤدبي هستند و من حتي در واقعيت آدم مؤدبي نيستم... نه. من بابت اين چيزها از خودم خجالت نمي‌كشم. هر چه بوده‌ام و هستم و نشان مي‌دهم عيناً خودم است. تصوير كامل خودم.
و اما اگر قضيه فقط يك نقطه ضعف تكنيكي در رابطه با نت بود، ميشد نت‌بازي را مدتي ترك كرد و آدم شد. مي‌شد گودر نكرد. مي‌شد همه را آن‌فالو كرد. مي‌شد زد دهان هرچه لينك است را سر.ويس كرد. ميشد اد ليست مسنجر را خالي كرد. همه را ايگنور كرد حتي. مي‌شد ريـ.د بر همه عالم و... نهايتاً دوباره آدميزاد شد. يعني به قول گولي اينترنت را ترك كرد... ولي مشكلي كه من درباره‌اش حرف مي‌زنم (يادآوري: تنهايي خوفناك آدم‌ها) فقط مربوط به نت نمي‌شود. و تازگي من همه‌جا با اين مسأله مواجهم.
توي اتوبوس كنار زني سي پنج تا چهل ساله مي‌نشينم كه گويا پايش مشكلي دارد و از چوب زيربغل استفاده مي‌كند. تيپ متوسط. قد كوتاه. سنتي. به نسبت چاق. از نوع زنان كارمند متوسط الحال.
درست سر پنج دقيقه (از شصت دقيقه‌ي مسيرم) سر حرف باز مي‌شود. مسلماً‌ گناه از من است. ولي هنوز نفهميده‌ام چطور اين اتفاق ميفتد. باور كنيد دارم خودم را تحليل مي‌كنم. حتي تا لبخند‌هاي نامحسوس و مدل نگاه‌هايم و تأييد و تكذيب‌هايم به آدم‌ها را... ولي نمي‌توانم كشف كنم آن چيست كه در بدو هر رابطه‌اي بين و من ديگران، موجب صميمي شدن زيادي‌شان مي‌شود. خلاصه يكهو مي‌بينم كه زنك تمام زندگي و شغل و بدبختي‌هايش را برايم تعريف كرده و به ايستگاهش رسيده و دارد پياده مي‌شود... و اينطرف چه به جا گذاشته: آدمي هاج و واج و مانده زير تل خاكستر اينهمه درددل.
آدم‌ها اينطوري خودشان را به من تزريق مي‌كنند. و من ديگر مي‌ترسم اين روزها از تمام آدم‌هايي كه مي‌بينم. عين تله‌هاي انفجاري هستند. بهشان لبخند بزني تركيده‌اند توي صورتت و پخش شده‌اند روي در و ديوار اوقات گـ.ه مرغي يك روزت.
توي اتوبوس‌ها آنقدر خودم را به خواب زده‌ام كه تازگي شوخي شوخي به حركت وسايط نقليه شرطي شده‌ام و توي هر نوع وسيله‌ي نقليه‌اي خوابم مي‌برد. خيلي پيش مي‌آيد كه ايستگاه‌ها را جا مي‌مانم و بايد برگردم.
گاهي فكر مي‌كنم من هميشه بيماري «صرف‌افعال» داشته‌ام. هميشه. و يك جور سندروم پنهان بوده كه گاهي عود مي‌كرده و ديگر خيلي خيلي صرف‌افعالي مي‌شده‌ام و هي احساس همذات‌پنداري با همه‌جور مخلوقي مي‌كرده‌ام.
گاهي مي‌گويم آدم بايد سرش به كار خودش باشد. آدم باشد. يك جوري باشد كه همه برايش قيافه بگيرند و كسي جرأت نكند كه برايش لب تر كند از بدبختي‌هايش. آدم بايد از همان اولش تفلون باشد و بيخودي خودش را قاطي افكار و اذهان بيمار ديگران نكند. نبايد كه اين بچه‌هاي جغله بيايند هي عاشق و شيفته‌ي نوشتنت بشوند و بعدش كه دو روز باهات چت كردند و حرف زدند، در بيايند هرچه از دهانشان در آمد بارت كنند كه: تو فقط يك دختر معمولي بودي، نه بيشتر!
من نه تحويل و تحسين و نوشابه باز كردن‌شان را مي‌خواهم و نه فحش و فضيحت و انتقادات بعدش را. اصلاً‌ از حالا به بعد مي‌خواهم آدم عني بشوم. حالا ببينيد.
________________________________________
پ.ن: سعي‌ام را كه مي‌توانم بكنم. نمي‌توانم؟

یکشنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۹۰

163: غريق آينه‌هاي موازي

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم فروردین 1390 ساعت 0:11 شماره پست: 201

امشب با گولم رفتيم فيلم «جدايي نادر از سيمين» را ديديم. طبق معمول دو سه جاي فيلم بغضم گرفت و چند قطره‌اي هم در تاريكي سينما گريه كردم. اي توي روح هر كسي كه هي وسط فيلم برمي‌گردد و زل مي‌زند توي صورتت كه مثلاً مچت را در حال آبغوره گرفتن بگيرد. خوب اصلاً فرض بگيريد كه من زيادي دل نازك‌ام يا اصلاً‌ افسرده‌ام يا اشكم در مشكم است كه با خيلي از فيلم‌ها گريه مي‌كنم... حالا شما بايد توي آن تاريكي هم  مچ آدم را بگيريد حتماً؟
يك داستان نيمه كاره دارم به نام «غريق آينه‌هاي موازي» كه سال 83 شروعش كردم و هيچوقت تمامش نكردم. اصولاً من خداي كارهاي نيمه‌تمامم. ماجراي داستان مربوط به اتفاقي بود كه همان روزها در آموزشگاه رانندگي‌اي كه در آن دوره‌ي مربيگري مي‌ديدم افتاده بود. يك منشي چيپ الاغ زشت دهاتي‌اي داشتند كه خط چشم و ريمل از دستش نمي‌افتاد. يك مربي جوان خوش‌تيپ مرموز هم داشتيم كه خيلي وقت‌ها دخترش را با خودش مي‌آورد سر تمرين. خلاصه اينكه عالم و آدم نشسته‌بودند پشت سر اين دوتا مي‌گفتند كه با هم رابطه دارند. و دليل‌شان هم اين بود كه برنامه‌هاي آن مربي پُرتر از سايرين است يا از فلان روزي كه اين مربي دختره را تا يك مسيري رسانده، برنامه‌هايش پر شده و تلفن‌هاي مشكوك و اين حرف‌ها. كار به جايي كشيد كه زن مدير آموزشگاه هم شك كرد و داشتند دختره را اخراج مي‌كردند. حالا يكي از مدعي‌العموم اين محكمه هم پدر خود من بود كه شديداً اصرار داشت كه يك رابطه‌اي بين اين دو تا هست.
يك روز پدرم و همكارش مرا كنار كشيدند كه: تو كه توي ماشين اين بابا هستي سر بعضي جلسات و دوره مربيگري مي‌بيني حواست باشد ببين تلفن مشكوكي چيزي... كه من عصباني شدم و گفتم: اين دختره‌ي بدبخت همه‌اش 80.000 تومان مي‌گيرد كه شماها با اين خاله‌زنك‌بازي‌هايتان قصد داريد نانش را آجر كنيد و شما نمي‌دانيد كه اين بينوا چجور خانواده‌اي دارد و چقدر به اين پول احتياج دارد و بهش تهمت مي‌‌زنيد.
تا اينكه بعد از دو ماه،‌ دوره‌ي عملي مربيگري من تمام شد و روز آخر كه يك روز باراني پاييزي هم بود دختره از يوسف‌آباد تا رسالت با من هم‌مسير شد و با هم در مورد اين قضيه  حرف زديم.
ازم پرسيد: به نظر تو اين مربيه دوست دختر داره؟
-    نع
-    چرا؟
-    آخه جلوي من تا حالا خيلي از زن و بچه‌اش حرف زده. خيلي دوستشون داره. محاله به زنش خيانت كنه و اهل اين چيزا باشه.
-    ولي من مطمئنم داره.
-    از كجا؟
-    چون خودم دوست دخترشم!!!
من را مي‌گوييد؟ همانجا وسط خيابان زير باران ده دقيقه چهارقاچ مانده بودم و توي چشم دختره هاج و واج نگاه مي‌كردم... عين شوكي بود كه خبر مرگ عزيزان به آدم وارد مي‌كند.
دختره از عكس‌العمل شديد من جا خورد و كمي دست و پايش را جمع كرد و گفت: وا! خب چرا اينجوري مي‌كني حالا؟ من كه بهت دروغ نگفتم. من فقط حقيقت رو بهت نگفتم.
-     من واسه خاطر تو (هر.زه‌ي كوچولو... اين چيزي بود كه بايد بهش مي‌گفتم و نگفتم) با همه دعوا كردم. جلوي همه وايسادم. حتي باباي خودم... همه مي‌گفتن و من گفتم نه...
بعد عين جنازه آمدم خانه. رفتم توي  حمام. يك ساعت زير دوش حمام گريه كردم تا سبك شدم. و بعدش آن طرح را نوشتم براي داستانم.
آن روزها از غافلگيري‌ها و تأثرات شديدم داستان مي‌نوشتم، حالا يا مي‌خوابم و فراموششان مي‌كنم، يا ازشان پست وبلاگي مي‌سازم.
داستان اينجوري بود كه دختري در برزخ شك و شرم گرفتار شده است. شك به چنين موقعيتي و اينكه چه كسي گناهكار است و شرم از احساس گناه خودش به شرط بي‌گناهي دخترك منشي. انگار كه يك بيگناه را به چوبه‌ي دار سپرده باشي... شك و شرم... دو آينه‌ي موازي در دوسوي يك انسان... كه تصوير او را ميان خودشان تا بينهايت تكثير مي‌كنند... 
اگر بخواهم يك عنوان براي مجموعه‌ي كارهاي اصغر فرهادي انتخاب كنم اين است: غريق آينه‌هاي موازي.
چهارشنبه سوري- درباره‌ي الي- جدايي نادر از سيمين
هر سه چنين موقعيت چالش برانگيزي را به تصوير مي‌كشند. هر سه در مورد دروغ، احساس شرم و گناه و شك هستند. هر سه پايان‌بندي بازي دارند كه انتخاب را به عهده‌ي خودت مي‌گذارند و تو باز نمي‌تواني قضاوت كني كه چه كسي گناهكار است. فقط مي‌داني كه يك نفر اين وسط «قرباني» شده است و انگار تقصير كسي هم نيست. انگار همه به نوعي هم مقصرند و هم بي‌گناه. انگار حقيقت زندگي همين بي‌عدالتي‌اش است و عدم توانايي در قضاوتش.
حالا نمي‌خواهم موقعيت‌هاي اين فيلم را تعريف كنم. خودتان تشريف مي‌بريد و انشاءالله كه با كلاس و با فرهنگ تشريف داريد و سي‌دي تكثير شده‌اش را از كنار خيابان نمي‌خريد و براي بليط سينما هزينه مي‌كنيد و فيلم را مي‌بينيد... اما يك نكته‌اي توي فيلم بود كه به جان خودم فقط گولي متوجه‌اش شده و لاغير:‌قضيه‌ي پيانوي سر راه‌پله!
برگشتني توي مترو ذوق زده داشتيم در مورد معناي استعاري همين پيانوي سر راه‌پله حرف مي‌زديم و به دختر جوان مسافري كه مأمور مترو باهاش لاس مي‌زد مي‌خنديديم كه متوجه شديم مسير را برعكس سوار شده‌ايم و نيم ساعت است كه به سمت اشتباهي مي‌رويم و تا دلتان بخواهد حالمان گرفته شد چون ديرمان هم شده بود و حالا دختره داشت به ما مي‌خنديد.
________________________________________
پ.ن: لطفاً به استفاده‌ي رنگ سبـز و كلمه‌ي جنـ.بش در فيلم و ديالوگ ابتدايي ليلا حاتمي با قاضي توجه كنيد. شبيه به استفاده از رنگ‌ها در سه‌گانه‌ي «آبي-سفيد-قرمز» كيشلوفسكي بود. خوشمان آمد بسي.

پ.ن2: يكي توي گودر نوشته بود كه فقط يك چيز اين فيلم به شدت توجهش را جلب كرد و آن اينكه: شخصيتش خيلي شبيه شخصيت نادر بوده!!!
چطور... آخر آدم چطور مي‌تواند چنين فيلمي را ببيند و هيچ نكته‌اي (نه بازي بازيگر و نه كارگرداني و نه استفاده از صدا و نور و رنگ و نه تم داستان و نه هيچ زهرمار ديگري) توجهش را جلب نكند و فقط خودشيفتگي‌اش قلنبه بشود و به خودش بگويد: ديدي چي شد؟ معروف شدم!!! آخرش فيلم زندگي منو ساختن...

پ.ن3: قرار دادن دو شخصيت متضاد مقابل هم و واكاوي رفتارهاي‌شان در قبال هم و محيط‌شان: نادر (كسي كه ايده‌آليست و اصول.گراست. به راستي و درستي پابند است و زير بار حرف زور و مصالحه نمي‌رود حتي اگر به سودش باشد.) و سيمين (انساني خسته از مبارزه. خواهان بازگشت آرامش و امنيت به زندگي‌اش. انساني جنگ‌زده. انساني وحشت‌كشيده. انساني خسته به تمام‌معنا. كه چندان اهميتي به اصول نمي‌دهد و بيشتر در پي حصول به نتايج نهايي است.)
و ترمه (نماينده‌ي نسل آينده. نوجواني كه قرار است «روش» و «طريق» را بياموزد و انتخاب كند: مصالحه يا مبارزه؟)

سه‌شنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۹۰

162: دندان كرم‌خورده‌ي كاش‌هايم

نوشته شده در سه شنبه نهم فروردین 1390 ساعت 22:26 شماره پست: 199

بابا طبق عادت هر شبش نخ دندان كوفتي‌اش را مي‌آورد بالاي سر من كه پاي كامپيوتر نشسته‌ام مي‌اندازد. در همان حال بينگ بينگ صدا توليد كردن و پاشيدن آب دهان و غذاهاي لاي دندانش به سر تا پاي من و مانيتور، نصيحتم مي‌كند كه آدم بشوم و اينقدر پاي اينترنت ننشينم و فكر كم‌خوابي و صبح سر كار رفتن و قبض آخر ماه دايل‌آپم را بكنم(كلاً خيلي نگران قبض‌ها و هزينه‌هاي من است. قبض مبايل. خريد لباس. هزينه‌ي دوره‌هاي آموزشي‌ام. كرايه ماشين‌ها. و كادوهايي كه براي ديگران مي‌خرم... ولي به اندازه‌ي يك دوريالي هم براي اين نگراني‌اش هزينه نمي‌كند.)
«گودر» چه چيز بدي است. عين ايـ.دز آدم را مي‌گيرد و ول نمي‌كند. تا بيايي به خودت بجنبي مي‌بيني nتا آدم را «فالو» كرده‌اي و آن عـ.ن‌ها هم هر شب nتا «آيتم» را «شر» مي‌كنند و تازه لينك‌هاي گودري وبلاگ‌نويست با آن پست‌هاي طولاني‌شان هي راه به راه دارند آپ مي‌كنند و نتيجه اين مي‌شود كه هر شب كه نيت مي‌كني سري به گودر بزني و بروي كپه‌ي مرگت را بگذاري، با دويست تا آيتم جديد نخوانده مواجه مي‌شوي و نمي‌تواني تصميم بگيري الان كدام را بخواني و كدام را نه و يا اصلاً گور باباي همه كني و از دم‌شان را «مارك از ريد» كني و انگار كني كه خوانده‌اي... يكهو مي‌بيني كه دو سه ساعت است پاي نت هستي و الأن ديگر دهانت سرو.يس شده از پول دايل‌آپ و تلفن‌اش و كم‌خوابي و زر زر پدرت با نخ دندان كوفتي‌اش درست بالاي سرت.
چاره چيست؟
كاش من هم اي‌دي‌اس‌الي، وايمكسي، واي‌فايي، كوفتي داشتم و اينقدر هزينه‌ي دايل‌آپ نمي‌دادم.
كاش من هم مثل خيلي از اين فالو شده‌هاي ديوث بيكار، مجبور نبودم صبح تا بوق سگ سر كار بروم و وقت داشتم پاي اينترنت بنشينم و هي بخوانم و نوت بگذارم و جملات قصار بنويسم و شر كنم.
كاش من هم يك پدر درست و درماني داشتم لااقل كه هي نيايد بالاي سرم نخ دندان بيندازد و بينگ‌بينگ كند و تف به سر و رويم بپاشد و بهم انتقاد كند. و در عوض انتقادات سازنده كمي بهم پول مي‌داد.
كاش من هم يك لپ‌تاپ آخرين مدل داشتم كه آن را با خودم توي تختم مي‌بردم و حتي با خودم سر كار و سفر مي‌بردمش و هرجا كه جمله‌ي قصاري بهم الهام مي‌شد فوراً ثبتش مي‌كردم و از ذهنم نمي‌پريد.
كاش من هم يك كمي بيشتر نبوغ و خلاقيت داشتم كه هي بنشينم و دنيا به تخـ.مم نباشد و هي حرف‌هاي قشنگ و باحال از خودم توليد كنم و با ديگران به اشتراك بگذارم و همه هي خوشحال بشوند و مرا روز به روز بيشتر دوست داشته باشند.
كاش من هم دغدغه‌ام فقط پول نبود و يك پشيزي هم به درد بشريت اهميت مي‌دادم و براي اعتـصاب كارگران فلان‌جا و تحصـن دانشجويان بهمان جا كيون خودم را پاره مي‌كردم و هي غيرت سيـاسي و ملي‌ام مي‌جوشيد و رگ گردنم براي درد مردم قلنبه مي‌شد.
كاش من هم كمي سواد فوتبالي و اطلاع از تيترهاي اخبار روزانه‌ي روزنامه‌ها و آگاهي از تيپ و مد و مدل گوشي و مدل ماشين و ساير سوژه‌هاي مورد علاقه‌ي مردم داشتم و هي ميامدم خوشمزگي مي‌كردم و تكه‌اي مي‌پراندم در اين موارد و هي دخترها و پسرها مي‌ريختند و برايم كامنت مي‌گذاشتند و موافقت و مخالفت مي‌كردند.
كاش من هم عاشق بودم و يا سن خر پير آسيابان را نداشتم و هجده بيست سالم بود و هي ميامدم براي مردم پست‌هاي عاشقانه با آيكون‌هاي گريان و عر زننده مي‌گذاشتم و هي شعرهاي عاشقانه روي گودر شر مي‌كردم تا همگان بدانند كه من چه قلب شكسته‌ي داغاني دارم و دلشان برايم بسوزد و هي مرا تأييد كنند و قربان دل چاك‌چاكم بروند.
كاش من هم به خدايي چيزي اعتقاد داشتم كه بيايم به خاطرش توي نت فعاليت‌هاي فرهنگي-عرزشي كنم و هي مردم را هدايت كنم و هي مذهبـ.ي‌نويسان و هم‌عقيدگان را به توان هزار تكثير و تأييد و شر و نوت و كامنت‌گذاري كنم و هي راديـكال‌ها و متفاوت‌نويس‌ها و مخالـفان را تكذيب و تكـفير و فحش‌كار و حذف كنم تا يك خدايي را آن بالاها از خودم خوشحال كرده باشم.
كاش من هم هنوز دل و دماغ خوشمزگي و خنداندن و براي دل ديگران چند كلمه نوشتن و بحث‌كردن بر سر سوژه‌ها را داشتم تا وبلاگ‌نويس و گودرنويس بهتري باشم.
كاش دنيا اينقدر پولكي نبود و يا لااقل براي من جور ديگري بود كه من هم آدم ديگري بشوم و دست كم اين پدر نخ‌دنداني را از زحمت هر شب يادآوري كردن آينده‌ي تاريكم معاف كنم.
كاش نخ‌دندان نبود... يا لااقل دندان نبود.
ولي هر آنكس كه «دندان» دهد، لاجرم «نخ دندان» دهد.
بلي! رسم روزگار چنين است.
________________________________________
پ.ن: ولي بي شوخي امروز صبح بعد شش ماه از شركت شاتل بهم زنگ زدند كه فردا صبح بيايند و مودم‌ام را تحويل بدهند و قراردادم را بياورند امضا كنم.  جان خودم حول حالنا الا اصل عشق و حال شد ديگه!

یکشنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۹۰

161: به اصطلاح بستني

 نوشته شده در یکشنبه هفتم فروردین 1390 ساعت 13:16 شماره پست: 198

مثل دقايق قبل از پريود است. بي‌حوصله وعصبي مي‌شوي. انگار كه خوابت بيايد يا شاش داشته باشي و در همان حال خودت را مجبور كرده‌باشي كه چهارصد تا آيتم شير شده‌ي گودر را هم بخواني و لايك بزني و شير كني. اگر تنها باشي و حواست به احوالات خودت باشد، آن انقباض كمي دردناك زير شكم را متوجه مي‌شوي. خالي شدنت از درون. احساس تهي شدن. هر كجا هستي دسته‌ي صندلي‌اي، لب ميزي، دستگيره‌ي در يخچالي، جلد سالنامه‌اي را حتي چنگ مي‌زني و مي‌داني كه الأن بايد بنشيني... حتي اگر امكان نشستن نباشد...
من اينطوري مي‌فهمم كه: بايد بنويسم...
مي‌روم سر يخچال و كيك-بستني دو روز مانده‌ي تولد داود را كه مينا برشي از آن را برايم توي ظرف دردار تپانده بود، از يخچال بيرون مي‌كشم و هيجان‌زده‌ام كه بدانم چه طعمي مي‌تواند داشته باشد. واقعيتش اينكه تمام طول دو روز گذشته را، هر وقت در يخچال را باز كرده‌ام، وسوسه شده‌ام مزه‌اش كنم و... درست همان وقت يا شكمم از صبحانه و نهار و شام پر بوده تا حلقم، يا وقتش نبوده و عجله داشته‌ام براي برداشتن ظرف سس يا بطري آب يا ميوه براي مهمان‌ها.
اما اين‌بار ساعت دوازده و ربع است و صبحانه تقريباً از معده‌ام تخليه شده و وقت نهار هم نشده و چون نيمه‌ي اول روز است، اشتهاي خوردن شيريني را دارم (نيمه‌ي دوم روز حالم از طعم شيرين به هم مي‌خورد). پس بهترين وقت است و كسي خانه نيست و من جلوي كامپيوترم و مي‌توانم با آرامش، اين موجود غريب و تجربه‌ي تازه را مزمزه كنم...
در ظرف را كه باز مي‌كنم متوجه مي‌شوم نصف بستني‌هاي كيك آب شده‌اند و از لابلاي طبقاتش راه افتاده‌اند به سمت كف ظرف. عيبي ندارد. هنوز نصفي‌اش سر جايش است. خامه و كاكائوي روي كيك را دوست ندارم پس از وسط شروع مي‌كنم.
واااااااااي!!!! نوك چنگالم كه به بستني‌ها (به اصطلاح بستني‌ها) برخورد مي‌كند متوجه مي‌شوم كه اين چه‌چيز ديگري غير بستني مي‌تواند باشد... مي‌شناسمش. اين حالت كش آمدن غير طبيعي‌اش را. اين حباب هاي درشت كف را. حال تهوع مي‌گيرم. سعي مي‌كنم تصورش نكنم. مدت‌ها كيك مي‌پخته‌ام و اين ماده چسبناك تهوع‌آور را خيلي خوب مي‌شناسم. اين بستني نيست:
اين كمي خامه با سفيده‌ي خام و زده شده‌ي تخم‌مرغ بوسيله‌ي همزن برقي است!
-    گـ.ه پدرا! اين بستنيه؟ حتماً بايد بريـنين توي هر چيزي؟
سعي مي‌كنم «به اصطلاح بستني»ها را كنار بزنم و يك تكه كيك ساده‌اش را مزه كنم. اما «به اصطلاح بستني»ها به همه‌جا ماليده‌اند و كيك هم خيس خورده. نزديك است كه عق بزنم. در ظرف را مي‌گذارم و چنگال را پرت مي‌كنم توي ظرفشويي. اين هم از تجربه‌ي طعم جديد در يك نيم‌روز بهاري نود.
با توجه به اينكه سین براي انجام كارهاي نهايي مهاجرت كانادا و كلاس‌هاي زبان فرانسه‌اش چند وقتي است سر كار نمي‌رود و توي خانه است، به جاي اينكه به مبايلش زنگ بزنم، يك غلط اضافي مي‌كنم و شماره خانه‌شان (خانه‌ي عمه) را مي‌گيرم. عمه جواب مي‌دهد. سلام و چطورم و چطوري و چطور است... كه مي‌گويد سین ديشب خانه‌ي دوستش شيما خوابيده و الان آنجاست. خوب قاعدتاً الأن بايد بگوييم خداحافظ و من زنگ بزنم روي مبايل سین. براي اينكه خيلي كنجكاو نشود مي‌گويم كه زنگ زده بودم كه بهش بگويم شب حوصله‌ي عروسي ساغر را ندارم و نمي‌آيم و منتظرم نباشد... كه عمه اين را تعبير مي‌كند به اينكه لابد من خوشم مي‌آيد كه درباره‌ي سوژه‌ي «عروسي» با يكي حرف بزنم و اينكه خودم كي قرار است عروس بشوم و دوست پسرم كي قرار است رسماً بيايد خواستگاري و اين حرف‌ها.
بحث عروسي همانا و به درازا كشيدن صحبت تا نيم ساعت همانا. بي‌حوصله و عصبي با ناخن‌هاي قرمزم روي ميز چوبي كامپيوتر مي‌كوبم... عمه دست بردار... اصلاً به تو چه؟... شماها واقعاً فكر مي‌كنيد اگر گوشه‌ي گليم دنيا را ول كنيد، هر كه رويش ايستاده با سر به قعر  جهنم سقوط مي‌كند؟... شماها فكر مي‌كنيد بند تنبان سرنوشت آدم‌هاي دور و برتان به انگشت كوچكه‌ي شما گره خورده؟... توصيه‌هايت را نگهدار براي خودت...
-    خب چرا زودتر نميان؟
-    چون خرداد ماه تازه درسش تموم ميشه؟ چه عجله‌ايه؟ بعدم نامزدي هرچي كوتاه‌تر بهتر.
-    آهان. راستي ميگي. آره... خب مي‌گم مزاحمت نشم. به سین ميگم كه نمياي... ولي ميگم نظر بابات چيه؟ از اونم راهنمايي بخواه.
-    عمه من از آخرين كسي كه توي اين دنيا راهنمايي بخوام اونه. اگه هر كاري رو پيشنهاد كنه، من برعكسش انجام ميدم. اون اگه بلد بود و چيزي ميدونست زندگي خودش اين وضع رو نداشت.
-    آهان. آره خب. ميگم مزاحمت نشم. خب برو. باشه به سین مي‌گم نمياي... ولي مي‌گم خب نظر سین رو چي؟ قبول داري؟ با اون مشورت كن!
نمي‌گويم كه عمه جان، دختر تو دو سال از من  كوچكتر است و مگر چقدر تجربه دارد كه براي من حرفي داشته باشد. و كاملاً تابلو است كه داري برنامه‌ريزي مي‌كني حرف‌هاي خودت و آن ناكس پدرم را توي دهان سین بگذاري و بهش ديكته كني كه به من تحويل بدهد. دست بردار پيرزن فضول.
هر دو سه دقيقه يك بار مي‌گويد كه ديگر مزاحمم نمي‌شود و به سین مي‌گويد كه من عروسي را نمي‌روم و... باز از سر نو شروع مي‌كند به قصه بافتن. ديگر دارد رواني‌ام مي‌كند. با ناخن‌هايم دارم ميز را خراطي مي‌كنم و الأن است كه يك اثر هنري چوبي خلق كنم.
-    ... يعني ميگم بالأخره خوبه آدم از ديگرون صلاح مشورت كنه. همين ساغر... نامزد اولشو يادته... ساغر توي آرايشگاه ناخنكاره... تو چرا نمي‌ري توي كار ناخن؟... ستاره ميگه شنيون بهتره... رنگ و مش؟... من مي‌گم توي يه كاري برو كه درآمدش بهتره و آسون‌تره... من مي‌گم يه نامزدي بگيرين و مخارجش رو نصف نصف با هم بدين و عروسي نگيرين... من مي‌گم خونه بخريد... من مي‌گم حالا بابات به جاي لوازم برقي خارجي، ايراني‌شو بهت بده. چه فرقي مي‌كنه؟ عين همن... من مي‌گم بعد عيد، صب برو آرايشگاه و عصر يه جا ديگه برو سر كار... من مي‌گم به دوست پسرت بگو زودتر بياد... من مي‌گم الأن نرو خونه‌ي خواهرت...
بهش نمي‌گويم كه عمه براي تعيين زاويه‌ي ريـدن بنده نسبت به خط افق، نسخه‌اي چيزي نداريد؟
آخرش وسط افاضاتش يكهو شروع مي‌كنم به خداحافظي و سلام رساندن و مجبورش مي‌كنم كه حرفش را قطع كند و بگويد خداحافظ و گورش را گم كند. به مردم نمي‌شود احترام گذاشت و به شعور خودشان محول كرد كه زمان خداحافظي را انتخاب كنند. اين مردم به ديكـتاتوري خو گرفته‌اند.
وسط صحبتم با عمه دوست پسرم هي مي‌آيد روي مبايلم و هي ريجكتش مي‌كنم و آخرش برايش از اين اس‌ام‌اس‌هاي آماده‌ي sorry, I`ll call later مي‌فرستم تا دست برمي‌دارد. از روز دوم عيد شمال است و هنوز برنگشته. دلخورم و با قربان صدقه رفتن از راه دور هم چيزي درست نمي‌شود. چه مي‌شود كرد؟
وقتي از ازدواج حرف مي‌زنيم داريم از چي حرف مي‌زنيم؟
وقتي از بستني حرف مي‌زنيم...
هنوز طعم «به اصطلاح بستني» كف حلقم ماسيده و حال تهوع دارم...
________________________________________
پ.ن: «به اصطلاح بستني» دارد روي تمام زندگيم بسط پيدا ميكند. كمك!!!

یکشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۹

160: تحويل شما. خيرش را ببينيد!


 نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389 ساعت 1:1 شماره پست: 197

آدم، شب عيدي كه ده و نيم شب از سر كار آمده خانه، با چه پست خارق العاده‌اي مي‌تواند وبلاگش را آپ كند.
نه... واقعاً همين الان دارم به همين فكر مي‌كنم و مي‌نويسم كه... برادرم بالاي سرم ايستاده و مي‌گويد كه يك‌كاره پاشده از خانه‌اش كوبيده آمده اينجا كه مرا خفت كند كه برايش دور موهايش را با موزر كوتاه كنم...
مي‌نويسم كه ديشب با مريم خورديم و او را گرفت و مرا نه و من فقط وانمود كردم كه گرفته و پاشدم بزن برقص راه انداختم و باهاش پاي پنجره عربده‌كشي راه انداختم كه يك شب دورهمی را خراب نكرده باشم و آدم عني نباشم...
مي‌نويسم كه امروز با مريم دعوايم شد. هر وقت مدتي باهاش رفت و آمد دارم كم‌كم اخلاق گـهش مي‌رود توي مخم تا  اينكه بالأخره طاقتم تمام شود و تر بزنم به هيكلش... از چهارراه وليعصر تا چهارراه مخبرالدوله با گولم پياده رفته بودم. آنهم بعد يك روز كاري آرايشگاه شب عيد كه از صب تا شب سر پا بوده‌ام و از خستگي داشتم سقط مي‌شدم. چرا؟ چون اين روزها گولم را خيلي كم ديده‌ام و خيلي كم برايش وقت گذاشته‌ام و حس كردم اينقدرش حق رابطه‌مان هست كه عليرغم خستگي باهاش پياده روي كنم. آنقدر خسته‌ام كه اجناس را پشت ويترين‌ها مي‌پسندم و حتي حال ندارم برويم توي مغازه و پرو كنم. بعد دختره زنگ زده كه برو براي لباس بچه‌ي فلان زنك آرايشگر دكمه و نوار اريب بخر. بي‌حوصله مي‌گويم: ااااااااااااه! ول كن بابا مريم. من حوصله... كه يكهو عين سگ پاچه‌ام را مي‌گيرد و جيغ جيغ راه مي‌اندازد و گوشي را رويم قطع مي‌كند.
ظرف يك ثانيه آمپرم مي‌رود روي هزار. اصلاً متوجه نمي‌شوم كه گولم دارد به كاپشن‌هاي حراجي اشاره مي‌كند و مي‌خواهد كه بايستيم و ببينيم... دستم را مي‌كشم و مي‌گويم: بيا بريم بابا. چي ميگي؟ كاپشن چه كوفتيه؟ آنقدر عصباني شده‌ام كه مي‌خواهم فحش ناموسي به زمين و زمان بكشم. اولش سعي مي‌كنم مثل هميشه رفتار متمدنانه‌اي در مقابل سليـطه‌بازي مريم داشته باشم و خودم را كنترل كنم و فقط دق دلم را سر گولم خالي كنم... همين‌طوري كه دارم برايش تعريف مي‌كنم كه قضيه‌ي تلفن چه بوده و چرا عصباني هستم، يكهو تصميم مي‌گيرم كه زنگ بزنم به مريم و حالش را اساسي بگيرم. حالا هي از گولم كه زنگ نزن و بيخيال شو و الأن عصبي هستي و محلش نگذار، و هي از من كه نع بايد زنگ بزنم برينم به اين. دو بار زنگ مي‌زنم و رد تماس مي‌دهد و بعد خاموش مي‌كند. توي فست فودي اصلاً چيزي از غذايم نمي‌فهمم از بس كه سعي مي‌كنم آن اس‌ام‌اس طولاني را چندين و چند باره براي مريم فوروارد كنم و هي نمي‌رود و هنوز هم نرسيده. عصبانيم. هنوز هم عصبانيم. حتي همين الأن.
مي‌نويسم كه امسال اولين سالي‌ است كه اينقدر براي سال تحويل لحظه شماري‌مي‌كنم. نه باذوق. كه با خستگي و بي‌تابي. بس كه اين سه هفته از صبح تا شب دويدم و جان كندم و هي با خودم گفتم درست است كه الأن عين آدميزاد زندگي نمي‌كنم، اما بعد عيد همه‌چيز به روال عادي‌اش بر مي‌گردد و مي‌توانم خودم را جمع و جور كنم و برنامه‌اي براي زندگيم بريزم.
اين چند ساله ابداً‌ احساسي نسبت به سال جديد و بهار و عيد نداشته‌ام. تمام ذوقم مي‌ميرد وقتي فقط به اين فكر مي‌كنم كه يك سال است كه سال جديد است. يك سال است كه داريم به سال بعد نزديك‌تر مي‌شويم. و مگر قرار است چه اتفاقي بيفتد كه اينقدر برايش ذوق مي‌كنيم و... درست عين روز تولد كه آدم احساس بزرگ شدن يا پيري يا تنهايي مي‌كند. اگر به ساعت نگاه كني، متوجه مي‌شوي كه هر حركت كوچكي كه عقربه‌ي ثانيه‌شمار رو به جلو مي‌كند، ديگر برگشتي توي كارش نيست. آن يك ثانيه از سي‌سالگي من هرگز دوباره تكرار نخواهد شد. و اين حقيقتي است كه هميشه در جريان است، چرا فقط روز تولد يا لحظه‌ي سال تحويل يادش مي‌افتيم و جو گير مي‌شويم؟
مي‌نويسم كه امشب وقتي وبلاگم را باز كردم ديدم كه طبق روال اين چند روزه انگار حياط خلوتي است كه تويش فقط خودم پرسه مي‌زنم. خبري نبود. آمار به شدت پايين آمده. كامنت‌ها هم. انگار همه به طرز باور نكردني‌اي درگير اين سال جديد شده‌اند. انگار باورشان شده چيز جديدي در جريان است.
به نظر شما معناي عبارت «كيلومتر 14 جاده كرج...» چيست؟ آن مكان قبل از اينكه جاده‌ي كرج از كنارش رد شود به كجا منسوب و تعيين مي‌شد؟ و قبل از اينكه اعداد و واحدهاي طول اختراع شوند، كيلومتر 14 يك جاده چه معنايي داشت؟
«خطوط را رها خواهم كرد
و همچنين شمارش اعداد را رها خواهم كرد
و از ميان شكل‌هاي هندسي محدود
به پهنه‌هاي حسي وسعت پناه خواهم برد...»
فروغ فرخزاد
وبلاگ‌نويسان هم به عادت همه‌ي ژورناليست‌ها عادت دارند در اين روزهاي پايان سال يا مثلاً در روز تولد خودشان يا وبلاگ‌شان از اين پست‌هاي اختتاميه و افتتاحيه تلاوت كنند. انگار كه براي كسي مهم است كه چه گـ.هي بوده‌اند و چه گـ.هي شده‌اند. من اما هرچه فكر مي‌كنم چيز جديدي، نكته‌اي، در نو شدن سال پيدا نمي‌كنم.
خب  چرا... شده كه اين روزها شكوفه‌اي بر سر شاخه‌اي غافلگيرم كرده باشد و يادم افتاده باشد كه هوا دارد گرم مي‌شود و اين اول بدبختي من به عنوان يك آدم گرمايي است... يا شده كه از ترافيك سنگين خيابان‌ها يادم بيفتدكه مردم چقدر پول دارند و چقدر حوصله‌شان مي‌رسد و چقدر ماز.وخيست‌اند كه اين كار را با خودشان مي‌كنند و شب عيد مي‌روند خريد... يا شده كه چشمم لباس بچگانه يا اسباب‌بازي‌اي را براي هليا بگيرد و به خودم بگويم: راستي يك وقتي كه در حال مرگ نبودم بروم براي اين بچه عيدي بخرم...
اما سال جديد هيچ معناي فلسفي، روحاني، آسماني، متافيزيكي...
آخ راستي گفتم متافيزيك!!!
اين سمانه (از بچه‌هاي آرايشگاه) ديگر دارد به مغزم تجا.وز مي‌كند از بس انرژي مي‌فرستد و ارتباط مي‌دهد و كيفيت مي‌گيرد! زنيكه! پاشده با خواهر مشنگش رفته از اين كلاس‌هاي انرژي درماني و اين كاسبي‌هاي جديد. حالا صبح تا شب روي سر مردم عوض رنگ و مش زدن، تر مي‌زند و هي هم براي‌شان دكتري مي‌كند و انرژي درماني‌شان مي‌كند.
مثلاً تنه‌ي يكي به يك تابلويي خورده بود و افتاده بود روي دست يك پيرزن غربتي از مشتري‌ها. حالا از او سليـ.طه بازي و غش و ضعف كردن و از اين ارتباط گرفتن و  و انرژي فرستادن!!! اه. عـنم گرفت از اين مباحث متافيزيكي تازه مد شده. خجالت بكشيد بابا.
حالا يك بار براي‌تان مي‌گويم كه تجربه‌ي من از اين گروه‌ها در سال 81 چه بود و چه ماجراها بر من رفت تا فهميدم كه زير قباي اين رهبران معنوي چه مي‌گذرد و افاضات‌شان از كجا مايه مي‌گيرد...
خلاصه ما كه اين سال را تحويل نمي‌گيريم. مسئوليت‌اش با هركه تحويل گرفت.
خيرش را ببينيد.

شنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۹

159: مرگ بر زنان خانه‌دار لعنتي!

 نوشته شده در شنبه بیست و یکم اسفند 1389 ساعت 23:31 شماره پست: 196

س.ن:
اول هر كي اومد بهم گزارش بده كه ميشه راحت نظر گذاشت و راحت صفحه‌ي وبلاگ باز ميشه يا نه. بعدش بقيه اش رو بخونين و نظر بدين لطفاً. احتمالاً مشكل كامل لود شدن صفحه بر طرف شده و نوار كناري رو هم مي‌بينيد يا نه؟
________________________________________
همين الان بحث جالبي بين من و يك خانم جوان ديگر در اتوبوس پيش آمد. خواهر و مادر من خانه‌دارند و هر دو زن داداشم و خودم كارمند. زن داداش اولي هنوز حسرت روزهاي خانه‌داريش را مي‌خورد.
شكايت از وضع كار و ترافيك خيابان را تا به حال از زن هاي مختلفي توي اين اتوبوس‌ها شنيده‌ام. اكثر زن‌هايي كه شاغل‌اند از وضعيت خود ناراضي بوده و به روزگار زنان خانه‌دار غبطه مي‌خورند. حالا بماند كه خانه‌دارها هم به خيالشان است كه كار كردن مدينه‌ي فاضله است و حقوق خوب و استقلال اقتصادي و قدرت تصميم‌گيري در زندگي مشترك و عشق و حال انتظارشان را مي‌كشيده و اينها بهش گفته‌اند «نه» و تپيده‌اند توي خانه و خر حمالي مي‌كنند.
خر حمالي:
خانم خانه‌دار محترم! تو با سوژه‌هايي مواجهي كه يك زن شاغل برايشان تره هم خرد نمي‌كند. دنياي تو دنياي متغير و تفكيك‌نشده، اقتصادي نشده، اندازه‌بندي نشده و ولنگاري است كه در آن هر گلي بزني به سر خودت زده‌اي:‌خانه‌ي خودت است و جهيزيه‌ي خودت و شوهر خودت است كه بهت زور مي‌گويد. مردي كه مخارجت را مي‌دهد و صبح تا شب به خاطر تو عين خر كار مي‌كند.
اول و آخر محاسبات عددي تو، انجام چهار عمل  اصلي (جمع و تفريق و ضرب و تقسيم) بر حقوق سر ماه شوهر بينوايت است.
كمبود هميشگي وقت، ترافيك خيابان، نهار را سرپا خوردن بدون ماست و سالاد و ترشي و نوشابه و دوغ، هر دقيقه در استرس بودن، هر ساعت بين سه تا سي عدد حرف كلفت و مفت و ناروا از رؤسا و همكاران شنيدن، ساعتي هزار بار حلال شدن هر ريال حقوق سر ماهت به كامت.
حقوق سر ماه:
زن‌هاي خانه‌دار عزيز دل! سيصد و سي هزار تومان براي شما پول است. اگر هر روز برويد سر كار،‌ خواهيد ديد كه تمامش كرايه ماشين و پول بنزين و كفش و لباس و قبوض‌تان خواهد شد.
يا برعكس: اين پول‌ها براي شما پول نيست، وقتي فيس تو فيس آقاي شوهر مي‌ايستيد و يك ميليون تومان ازش درخواست مساعده مي‌فرماييد براي عوض كردن اجاق گازتان با آخرين مدل بازار يا عوض كردن سرويس طلاي‌تان با مد امسال.
اصولاً بحث پول براي شما چهره‌ي ديگري دارد، متأسفانه.
شما نمي‌دانيد كه هر دقيقه از روز‌هاي باقيمانده‌ي زندگي‌تان را در ازاي حقوق آخر ماه به آقاي رئيس «پيش فروش» خواهيد كرد.
شما نمي‌دانيد كه آزادي‌تان را براي حرف زدن با مبايل، براي بگو بخند با همكاران، براي نگاه كردن از پنجره به برف زمستان يا شكوفه‌هاي بهار، براي گوش دادن موزيك‌هاي مورد علاقه با هندز فري مبايل و براي هر كار ديگري كه در حيطه‌ي كاري نباشد و براي آقاي رئيس پولساز نباشد، از دست خواهيد داد.
شما نمي‌دانيد كه ديگر يك وعده غذا عين آدميزاد نخواهيد خورد.
شما نمي‌دانيد كه هر روز چهار ساعت (رفت و برگشت) يك لنگ‌پا توي اتوبوس و مترو با مردم نبرد تن به تن خواهيد كرد و كفش تميزتان را لگد مي‌كنند و هل‌تان مي‌دهند و اشياء داخل كيف‌تان را در اثر فشارات وارده مي‌شكنند و جيب‌تان را مي‌زنند و صداي گدايان پاكستاني و افغاني و دستفروشان كُرد و جنوبي، و حاجي‌فيروزهاي سرخ و سياه اين روزهاي دم عيد، پرده‌ي گوشتان را جر مي‌دهد.
شما نمي‌دانيد كه سر كار كه هستيد خيلي روزها از صبح تا شب، حتي پانزده دقيقه باسـن‌تان با صندلي روبوسي نمي‌كند. كه صبح تا شب مقنعه بيخ گلوي‌تان را چسبيده و پايتان توي كفش ميخچه و قارچ مي‌زند.
شما نمي‌دانيد كه براي خاطر تايپ يك نامه نيم صفحه‌اي، بيست مرتبه تا اتاق رئيس مي‌رويد و هي اصلاحيه را تحويل مي‌گيريد و اصلاح شده را تحويل مي‌دهيد و باز از سر نو.
شما نمي‌دانيد چقدر تحقير مي‌شويد و چقدر شخصيت‌تان خرد مي‌شود و چقدر فشار رواني بهتان وارد مي‌شود و حرف زور مي‌شنويد.
.
.
.
شما نمي‌دانيد... و همين است كه مي‌توانيد در ازاي خوابيدن بغل آقاي شوهر و لباس پوشيدن (گاهاً) به ميل او و كمي سگ نبودن و مراعات احوالات آدمي مثل خودتان در فضاي خانه‌تان، مرتب دست‌تان را طلبكارانه جلويش دراز كنيد و حق خود را بطلبيد و خرجي‌تان را بخواهيد و چيزي حتي فراتر از اين.
حيف كه آدميزاد به تدريج خودش را با شرايط وفق مي‌دهد... حيف كه آدميزاد جان سگ دارد... اگرنه شما اگر سر كار مي‌رفتيد، در پايان روز اول كاري‌تان، توي مسير برگشت، خودتان را از بالاي پلي چيزي پرت مي‌كرديد پايين و خلاص.
مادر عزيزم! كه هر شب تا پايم به خانه مي‌رسد پاچه‌ام را مي‌دري كه چرا ظرف نمي‌شويي و چرا جارو نمي‌كني... كه وقتي ازت مي‌پرسم: شام چي داريم؟ در جواب من كلمات قصار مي‌گويي كه: دو تا سيب‌زميني رنده كن يه كوكويي درست كن ما هم بخوريم! به خدا اگر در پايان يك روز كاري كه از صبح حتي يك ربع روي صندلي ننشسته‌اي كسي اين جمله را تحويلت بدهد، احساس مي‌كني درست در همان لحظه درد زايمان زودرس مي‌گيري!!!
چطور به خودت حق مي‌دهي كه صبح تا شب دنبال ددر و مهماني و اينجا و آنجا باشي و شب حتي يك شام هم درست نكرده باشي و تازه در جواب شكوه‌ و شكايت من از كار، در بيايي بگويي: واسه كي كار مي‌كني؟ خودت... خانم جان تو براي كه كار مي‌كني؟ شوهرت. براي كسي كه خرجت را مي‌دهد و درست نقش آقاي رئيس را دارد براي بنده. پس اگر گفت بمير هم بايد بميري. اگر حرف زور زد بايد بگويي چشم. اگر كم‌كاري كني حق دارد اخراج يا تنبيه يا كسر از حقوقت كند؟ يا به روش سنتي چند ضربه شلاقت بزند... خوب است؟
خواهر متأهل عزيزم! كه توان مالي مرا در خريدن يك انگشتري بدلي پنج هزار توماني، به حساب اوج آزادي و استقلال مالي و تمكن من مي‌گذاري... تو نمي‌داني كه داشتن يك انگشتر بدلي درپيت و يك شال ارزان قيمت و چند تا لاك و جي‌جي بيجي و لوازم آرايش، به آنهمه جر خوردن نمي‌ارزد.
وقتي ساعت ده شب شوهرت را براي خريد my baby و شير خشك و خمير دندان، پنج طبقه بالا و پايين مي دواني... وقتي ليست خريد را مي‌دهي و موقع تحويل اگر يك قلمش ناقص باشد به قطعات مساوي تقسيم‌اش مي‌كني...به ياد بياور كه در زندگي من، كسي به نام شوهر نيست كه مسئول تمام اين ليست‌هاي بي‌پايان خريد و بالا پايين دويدن‌ها و پول آوردن‌ها باشد... خودم هستم. تنها خودم كه بار تمام اين‌ها را به دوش مي‌كشم. و مضاف بر اين‌ها تنهايي در رختخواب بدون تجربه‌ي لذت جنـ.سي و حضور شانه‌هايي تسلادهنده در پايان يك روز وحشتناك كاري... چيزي به نام سـ.كس كه تو آن را به شوهرت مي‌فروشي و در ازايش پول (نفقه و مهريه) مي‌گيري و وانمود مي‌كني كه يك برده‌ي جنـ.سي هستي كه هرگز هيچ لذتي در اين ميانه نمي‌برد.
وقتي روزي چهل و هشت مرتبه به شوهرت تلفن مي‌زني كه بهش خرده فرمايش كني و يا هفت تا قرآن در ميان، صداي يك ضعيفه‌ي كارمندي را در شعاع يك كيلومتري‌اش بشنوي و خشتكش را پرچم كني، يادت باشد كه من در حين كار حتي وقت ندارم از هر ده تلفن دوست پسرم، يكيش را جواب بدهم، و اگر هم يكي را جواب بدهم اينطوري است: سلام عزيزم. مرسي. زود بگو، وقت ندارم سرم شلوغه... و آنقدر اين جواب ندادن‌ها و سردي‌ها و خستگي‌هاي كاري روي سر رابطه‌مان هوار مي‌شود كه كم‌كم بدون اينكه بدانيم از هم فاصله مي‌گيريم.
خانم خانه‌دار دوست‌داشتني! تو در سياره‌ي كوچكت، زير حباب شيشه‌اي كوتاه و حقيرت، گل سرخ شازده‌كوچولويت هستي. قدر روزهاي خوشت را بدان و الكي درباره‌ي حقوق زن زر نزن. حقوق زن سوژه‌ايست كلاً در ارتباط با زناني كه پا به پاي مردان جان مي‌كنند و حتي بيشتر از آنان.
نمي‌گويم كاري كه تو مي‌كني درست نيست. چرا اتفاقاً درستش همان كاريست كه تو مي‌كني: مثل خانم‌ها توي خانه‌ي خود ملكه بودن و فرمانروايي كردن و حرف زور نشنيدن و اگر شنيدن از كسي شنيدن كه دست كم حقي به گردنت دارد... ولي موقعيت خودت را درست تحليل كن و دو دستي به آسايش و آرامش و رفاه‌ات بچسب و هرگز آرزو نكن كه از خانه بيرون بيايي و شاغل باشي.
به قول فروغ:
بگشاي در كه در همه دوران عمر خويش
جز كنج ميله‌هاي قفس خوش نبوده‌ام...
________________________________________
پ.ن: تصميم گرفته بودم تا عيد آپ نكنم. يعني هيچ نيرويي نمي‌توانست وادارم كند كه با اين خستگي و جان كندن عين سگ از صبح تا شب، بيايم اينجا را هم آپ كنم... ولي من آن ديوانه‌اي هستم كه هميشه در سخت‌ترين شرايط با خودم لج مي‌كنم و كم نمي‌آورم.
اين پست را توي اتوبوس بعد حرف زدن با يك زن جوان در رابطه با اشتغال زنان نوشتم. چطور است يك سري پست با موضوع «اتوبوسيه» بنويسم؟ تأملات اتوبوسي‌ام خيلي زياد است.