جمعه، آذر ۰۴، ۱۳۹۰

230: سر دو راهی یه پله بود

+ نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1390 ساعت 11:52 شماره پست: 279
1. سر دوراهي يه پله بود.
دوراهي وليعصر-فرشته. پله‌ي يه مغازه. يه آقاهه تو تاريكي، زير سايبون مغازه‌هه رو پله نشسته بود. يه چيز كوچيكي تو دستش بود كه داشت نگاش مي‌كرد. تو تاريكي معلوم نبود چيه.
بعدش من داشتم سرپاييني ميومدم تا پارك‌وي. سرم پايين بود. دستام تو جيبم. و داشتم همينجوري گريه مي‌كردم و مي‌خوندم: بارون امشب... توي ايوون... مث آزادي تو زندون...
داشتم گريه مي‌كردم چونكه بارون ميومد. از صب مث سگ جون كنده بودم تو آرايشگاه و خسته بودم. از خودم و دنيا و طبقه‌ي اجتماعيم بيزار بودم. از اينكه صب تا شب پي يه لقمه نون سگ دو بزنم بي‌اينكه حتي يه لحظه اون زنيكه‌اي باشم كه هميشه دلم مي‌خواس باشم. واسه اينكه ياد تموم بدبختيام افتاده بودم. ياد ننوشته‌هام. نخونده‌هام. نتراشيده‌ها و نكشيده‌هام. واسه اينكه داش بارون ميومد و من چتر نداشتم.
بعدش همينجوري كه داش بارون ميومد و من وليعصر و سرپاييني ميومدم و دستام تو جيبم و سرم پايين و كيفم آويزون مچ دستي بود كه توي جيبم بود... يهويي نفهميدم چطو شد كه گوشه‌ي كيفه خورد به دست آقاهه. هموني كه لب پله نيشسته بود و از بارون پناه گرفته بود و يه چي تو دستش بود.
بدون اينكه سرمو برگردونم، رد شدني، بگي نگي گفتم ببخشيد. آقاهه انگاري نشنيد. داد كشيد: اوهوووووووووي! خانوووووووووم! سرمو برگردوندم و از پشت شيشه‌هاي خيس عينكم نيگاش كردم و بلند گفتم‌: ببخشيد. گفت: آخه اين تو دستم بود. نمي‌گي يه وقت خطر داره؟ اوني رو كه تو دستش بود گرفت بالا. بازم نديدم. شيشه‌ي عينكم خيس بود آخه. بارون ميومد. داد كشيدم: گفتم ببخشيد آقا. گفتم كه ببخشيد... باز گفت:‌ آخه اين... و اون لامصب و گرفت بالا كه ببينمش. بغضم تركيد. گريه كنون گفتم: ميگم ببخشيد. مي‌فهمي؟ ببخشيد...
رفتم نشستم كنارش رو پله. گفتم: ببين آقاهه، من خيلي خستم. از صب جون كندم توي يه آرايشگاه گـ.ه مصب. ديگه نا ندارم. يه ماشين كوفتي هم ندارم كه هر روز سه ساعت تا اون سر شهر تو ترافيك نباشم. چترمم نياوردم و خيس آبم. مي‌دوني ساعت چنده و من تا الأن سر كار بودم؟
آقاهه نيگام كرد. چشاش برق زد تو تاريكي. دستاشو آورد تو نور مغازه. دستاش زمخت و كار كرده بود. زير ناخناي شيكسته‌ش گچ بود. اوني كه تو دستش بود يه ناخونگير بود. تو نگو كه داشته با سوهانش كچاي زير ناخنشو در مياورده كه... خون از زير يكي از ناخوناش جاري بود. دستشو گرفتم. واسش گريه كردم. آقاهه خودش خيلي خسته بود.

2. سر دوراهي يه پله بود.
پله‌ي داروخونه. يه آقاهه تو تاريكي روش نيشسته بود. يه چيزي تو دستش بود. من سرپاييني گريه‌كنون ميومدم و دستم تو جيبم و كيفم به مچم بود كه گوشه‌ي كيفه خورد به دست آقاهه و من سه بار گفتم ببخشيد و آقاهه منو نبخشيد...
رفتم نيشستم كنارش. بهش گفتم: ببين آقاهه. من خيلي داغونم. هزار و يه مرض دارم كه وقت ندارم بابتش برم دكتر و درمون كنم. دفترچه بيمم سفيد سفيده. حتي يه برگش كنده نشده. ميدوني واسه چي؟ واسه اينكه صب تا شب دارم پي يه لقمه نون سگدو مي‌زنم.
آقاهه دستشو تو نور داروخونه نشونم داد. ساعداش پر جاي تزريق سرنگ بود. معتاد بود. دوا بهش نرسيده بود. يه سرنگ در داروخونه تو جوب پيدا كرده بوده و ديگه جون نداشته بره اون‌ورتر بزنه. گفته همونجا تو تاريكي... دستشو گرفتم. واسش گريه كردم. آقاهه خودش خيلي داغون بود.

3. سر دوراهي يه پله بود.
پله‌ي نونـــوايي. آقاهه كه ول‌كن معامله نبود و منم اعصاب نداشتم. گفتم برم حاليش كنم چمه. بلكه يكي پيدا شه به حالم گريه كنه. گفتم: ببين آقاهه. من خيلي گشنمه. نه فك كني دلم‌ها. روحم. اينقده آشغال ريختم جلو روحم كه بدبخت سوءهاضمه گرفته. آخه من يه بدبختي‌ام از طبقه متوسط. يكي كه صب تا شوم بايست دنبال يه لقمه نون واسه سير كردن شيكمش بدوئه. بعدش شيكمه ممكنه سير بشه اما روحش... آقاهه دستشو آورد تو نور نونــوايي. يه تيكه نون خشك توي يه دستش بود و يه چاقو تو اون دستش. نونه رو تو آشغالاي جلوي نونــــوايي پيدا كرده بوده و بدبخ از بس دندون نداشته داشته با چاقو يه تيكه ازش مي‌كنده كه من... دستش بريده بود و نونش خوني شده بود... دستش و گرفتم و واسش گريه كردم. آقا خودش خيلي گشنه بود.

4. سر دوراهي يه پله بود.
پله‌ي كتابفروشي. من گريه‌كنون چار دفه داد كشيده بودم ببخشيد. آقاهه انگاري كارش آزار غريبه‌هاي گريون بي‌چتر خسته زير بارون بود. رفتم نشستم كنارش گفتم: ببين آقاهه. من داستان نويس بودم. چند سال نوشتم. نون توش نبود. بعدش افتادم تو بدختياي زندگي. عـ.ن و گـ.هم قاطي شد. حالا خروسخون تا بوق سگ واسه يه لقمه نون دارم مردمو بزك دوزك مي كنم. حاليته؟ آقاهه دستاشو آورد تو نور كتابفروشي. چركنويساي كتاب مجوز‌نگرفتش توي يه دستش بود. يه تيغ تو اون دستش. تو نگو همون موقع تيغه رو گذاشته بوده رو مچش داشته تصميم مي‌گرفته بازم بنويسه يا سرشو بذاره زمين بميره كه من... خون از مچش رو چركنويساش چكيده بود. كاغذاشو گرفتم. واسش گريه كردم. آقاهه خودش خيلي نويسنده بود.

5. سر دوراهي يه پله بود.
پله‌ي يه خونه‌اي كه درش بسّه بود. يه آقاهه رو پله‌هه نشسه بود اون وخته شبي و منو نمي‌بخشيد كه نمي‌بخشيد.
رفتم كه بگم: ببين آقاهه! اوني كه صب تا شوم توي اين مملكت پي نون سگدو مي‌زنه، اوني كه مال طبقه‌ي ضعيف اين جامعه‌س، اوني كه توي اين خراب شده زن به دنيا مياد، اوني كه مدرك دانشگاش و اونهمه استعدادش و آرزوهاش به هيچ دردش نمي‌خوره... ديگه هيچ ارزش و معياري نميمونه واسش. دين و ايموني نداره كه. مذهب و سنت و دنيا و آخرت و خدا و پيغمبري حاليش نيست كه. با توام آقاهه... كه يهويي اومد تو نور مغازه‌هه. ديدم آقا نيست كه! خانومه! از اون خانوما! از بس سيگار با سيگار روشن كرده بود صداش كلفت و رگدار شده بود. اوني هم كه دستش بوده يه فندك بوده و خواسته باهاش آخرين سيگارشو روشن كنه كه گوشه‌ي كيف من خورده به دستش و آتيش فندكه مژه‌ها و ابروهاشو سوزونده. بغلش كردم. يه عالمه واسش گريه كردم. خانومه خودش خعلي مَرد بود.


پ.ن: كمابيش واضح است كه فقط بند اول اين نوشته تا آنجا كه من رفتم و نشستم كنار آقاهه در جهان واقعيت شما اتفاق افتاده است...
باقي ماجرا را فقط من زندگي كرده‌ام. در جهان واقعيت خودم.

پ.ن۲: با اشاره به ترانه ی (سر دو راهی یه قلعه بود) از احمد شاملو

یکشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۹۰

229: از هيچ چيز، همه‌چيز مي‌سازم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 ساعت 0:38 شماره پست: 277

يك طوري  است كه دلم مي‌خواهد همين الأن بخوابم. اما نمي‌گذارند.
وقتي هم خودم عين بچه‌ي آدم، گودر و پلاس و ايميل و جيميل و وبلاگ و مسنجر و  آمار و كامنتداني را مي‌بندم و مي‌خواهم كليد پاور را بزنم و بروم كپه‌ي مرگم را بگذارم... تازه نوبت مسواك و wc و لباس راحتي پوشيدن و باز كردن مو و برداشتن عينك و جمع كردن روتختي و باز كردن پتو و گذاشتن مبايل روي ميز كنار تخت و خاموش كردن چراغ و اولتيماتوم دادن به اهالي خانه است كه سر و صدا نكنند تا كپه‌ي مرگم را بگذارم...
اما اين آخرش نيست. وقتي وسوسه‌ي وب‌گردي و چك كردن وبلاگ و خبر گرفتن از دوستان و خواندن مطالب تازه همخوان شده از سرم مي‌افتد و همه كارم را مي‌كنم و وقت خواب مي‌شود، تازه ياد آن فيلمنامه سفارشي لعنتي مي‌افتم كه الأن در مرحله نوشتن طرح و فرستادن براي تصويب و تعيين بودجه است.
طرح... سه هفته وقت داشته‌ام كه حالا فقط دو هفته‌اش مانده. پنج تا طرح است. در واقع نوشتن‌شان كار سختي هم نيست. مثل نوشتن پنج پست حسابي وبلاگي است. اما قبل از هرچيز بايد دانست «چه داريم» و «چه مي‌خواهيم از كار در بياوريم با اين‌ها »؟
چه داريم؟ هيچي!
حسن كل پنج طرح را در پنج جمله‌ي گنگ بهم گفت. هرچه هم منتظر ادامه‌ي حرف‌هايش شدم، از جزئيات خبري نبود. حتي كلياتي هم در كار نبود. فقط يك جمله براي هر طرح. مثل موضوع انشاهاي دوران مدرسه. حالا انشاء يك كـ...شعري است كه مي‌تواند كاملاً تخيلي و ذهني و كوتاه و كلي باشد. كسي هم قرار نيست پولي بابتش بهت پرداخت كند و جز يك نمره‌ي كم يا زياد،  چيزي ازش عايدت نمي‌شود. جز معلم بي‌سواد مدرسه هم كسي قرار نيست روي كارت نظري بدهد و قضاوتي كند و تازه اگر هم بكند، اعمال نخواهي كرد. انشاي خودت است. كيون لق‌شان. اما اينجور كارهاي سفارشي، هزارجور ناظر و ناقد و سانـ.سورچي دارد كه نظرشان هم بايد حتماً اعمال شود. طرحي هم كه مي‌دهي، مثل انشاي مدرسه يك اثر نهايي نيست. هزار مرحله كار دارد تا به شكل نهايي‌اش برسد.
دست آخر چيزي كه با هزار ناله و تضرع دستم را گرفته، سه چهار طرح بي‌ربط به عنوان نمونه است كه برايم ايميل شده. كه كاملاً واضح است اين‌ها هم نمي‌تواند كمك چنداني بهم بكند. چون در حد همان انشاهاي دوران مدرسه است و بر  اساس اطلاعات داشته نوشته شده‌ است.
من هم بايد اطلاعاتي داشته باشم آخر مسلمان‌ها. يك جمله؟  همين؟ يك جمله به چه درد من مي‌خورد؟ اين بابايي كه قرار است قصه‌اش را بنويسم اصلاً مال كجاست؟ زندگي‌نامه‌اش؟ عكس‌ها؟ فيلم‌هاي محل زندگي و عهد و عيالش؟ خاطرات و تأثرات هرچند كوچكش؟ حتي يك نماي كلي از جايي كه در آن بزرگ شده و نوع تفكر و جهانبيني‌اش؟ من دلم را به چه خوش كنم؟ اين يارو چرا آمده فلان كرده؟ محض عقيده؟ من چه بدانم.
همين‌طوري گـ.ه‌گيجه گرفته پاي كامپيوتر نشسته‌ام و ساعت دوازده و نيم شب است.
بخوابم؟ نخوابم؟ بخوابم؟ نخوابم؟...
كل اطلاعاتي را كه بهم داده‌اند در چند كلمه‌ي ناچيز جمع مي‌كنم و يك عبارت نسبتاً جامع باهاش سرهم مي‌كنم و توي گوگل سرچ مي‌كنم. چند مصاحبه و گزارش پيدا مي‌كنم و همه‌شان دقيقاً تمام آن چيزي‌است كه بچه‌ها تحت عنوان «اطلاعات» در يك جلسه‌ي دو سه ساعته به من و ديگر اعضاي گروه ارائه كرده بودند!
اطلاعات!!!
اطلاعات كجا بود؟ اين‌ها را كه با يك جستجوي يك مرحله‌اي ساده توي نت هم مي‌شد پيدا كرد. آن چيزي كه ما به واسطه‌ي آن يك بعد از ظهر تا شب را رسماً سر كار بوديم، همين يك مصاحبه با آقاي فلاني دبير هيأت فلان بود؟ انگار اين آقاي فلاني دبير هيأت فلان، دهان لق هم تشريف دارند. يا اينكه به مثابه يك نوار ضبط شده، هرچه را به شما تحويل داده‌اند، به تمام سايت‌ها و گزارشگران و شبكه‌ها و ژورناليست‌هاي ديگر هم عيناً با رعايت كامل امانتداري، انتقال داده‌اند. پس شما چيز جديدي از اين برنامه نمي‌دانيد. و در نتيجه من دقيقاً در ابتداي راه هستم. و چيزي تحت عنوان اطلاعات ندارم رسماً. و خودم بايد يك گِلي به سرم بگيرم تا دير نشده.
به اميد خدا انشاءالله.
پ.ن:
اگر كمي مرموز نمايي كردم، بر بنده ببخشاييد. آقاي «قاف» خجسته‌دل تأكيد فراواني بر رازداري اينجانب در اين قسم پروژه‌هاي سرّي داشته‌اند...و ولكن انگار كه خوب بر دهان لقي اين بنده‌ي حقير واقف نگشته‌اند و ندانسته‌اند كه چه خشتـ.ك‌ها بر بام اين وبلاگ، به سان پرچمي به اهتزار در آمده است.
و چنين است سرگذشت ظا.لمين. اگر كه بدانند.

سه‌شنبه، آبان ۲۴، ۱۳۹۰

228:آدم آينده ننگر

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390 ساعت 0:0 شماره پست: 276
من توي چشم «ر» نگاه مي‌كنم و به رويش مي‌خندم و مي‌گذارم باور كند كه حالا حالاها پيشش ماندگارم و مي‌تواند دلش را خوش كند كه ناچار نيست از سر ماه، آگهي بدهد روزنامه و هفته‌اي يك بار دستيار عوض كند و با كلي آدم زبان نفهم ناشي خنگ سر و كله بزند تا بالأخره شايد دو سه ماه ديگر يك دستيار درست حسابي كه كار بلد باشد پيدا كند و تازه او هم هزار جور اخلاق تخـ.مي داشته باشد كه مجبور است تحملش كند تا طرف بماند و شب عيد قالش نگذارد.
من توي چشم «الف» نگاه مي‌كنم و بهش مي‌گويم كه خيلي دختر طناز و زيبايي است و عكس‌هاي پرتره‌اش كه از روي لپ‌تاپش نشان‌مان مي دهد آنقدر حرفه‌اي است كه در حد مدل‌هاي مارك‌هاي معروف است. از سادگي و ملاحت شنيون‌هايش آنقدر تعريف مي‌كنم كه فكر مي‌كند حتماً دارم چاپلوسي مي‌كنم كه مثلاً شنيون عروسي‌ام را  اين برايم مفتي بزند. مي‌گذارم فكر كند كه من قرار است بمانم و چون بهش احتياج دارم از كارش تعريف مي‌كنم.
من توي چشم خانم «ك»، مدير سالن، و همسر آن فوتباليست معروف پرسپوليسي نگاه مي‌كنم و بهش صبح بخير و خسته نباشيد مي‌گويم و مي‌گذارم دلش خوش باشد كه من مي‌مانم و زير بار قرارداد ناعادلانه و سفته و ماجراهاي ديگرش مي‌روم و براي سالن‌اش يك دستيار حرفه‌اي و ماندگار مي‌شوم و باهام دردسري نخواهد داشت.
من توي روي مشتري‌هاي «ر»‌ لبخند مي‌زنم و باهاشان گرم مي‌گيرم و قانع‌شان مي‌كنم كه موهاي‌شان احتياج به مش و لايت و كراتينه شدن دارد و بهتر است بيشتر پول توي جيب «ر» بريزند و خوشگل شوند. و اينطوري است كه هم آن‌ها و هم «ر» فكر مي‌كنند كه من با اين اوصاف آدم ماندني‌اي هستم و محال است كه يك آدم رفتني اينطوري براي منافع صاحبكارش زور بزند.
من به حال «ر» دل مي‌سوزانم و هوايش را دارم و باهاش آنقدر مهربان و صميمي‌ام كه دارد دلش را صابون مي‌زند كه خر شده‌ام و با وعده‌ي پنجاه تومان افزايش حقوق و كم كردن ساعت كاري و آموزش فشرده و حرفه‌اي رنگ و مش و بيخيال شدن سفته‌ي يك ميليوني و غيره... توانسته مرا قانع كند كه بمانم.
اما در واقع من درست از يك هفته‌ي ديگر با اين خراب‌شده تسويه مي‌كنم. اگرچه محيطش و آدم‌هايش را دوست دارم و بد هم نبود كه بمانم. اگرچه در صورتي كه بخواهم آرايشگر بشوم، بهترين كسي كه مي‌توانم باهاش كار كنم همين «ر»‌است. اگرچه اين شغل آينده دارد و از اين حرف‌ها. اگرچه كه «ر» مي‌گويد كه من استعداد دارم و دستم تند است و دقيق‌ام و مي‌توانم ظرف يك سال يك آرايشگر حرفه‌اي بشوم و براي خودم سالن بزنم...
اما من مي‌خواهم بروم. چونكه من براي آرايش كردن سر و روي مردم آفريده نشده‌ام. چونكه من تعطيلي و آرامش و خلوت مي‌خواهم براي نوشتن. چونكه من نمي‌خواهم تمام تعطيلاتم را تا بوق سگ سر كار باشم و حتي نتوانم يك مسافرت الابختكي كه در لحظه برايش تصميم گرفته‌ام با گولي‌ام بروم. چونكه من آدمم و مي‌خواهم كه آزاد باشم و براي دل خودم كار كنم و بنويسم و از نوشتنم پول در بياورم، نه از رنگ و مش روي موي زنيـ.كه‌هاي خرپول حيف‌نان. چون من براي دروغ گفتن به مردم و تبليغ ويتامينه‌ي مو و كراتين ساخته نشده‌ام و نمي‌توانم به كسي بگويم كه بهتر است با مش و دكلره بريند توي موهايش و تبديل به پرز پتو كندشان و بعدش تازه بيايد چهارصد تومان ديگر پياده بشود بابت كراتين كه موهايش فقط كمي شبيه آدم بشود!
من اينجور آدمي هستم...
دارم اين را مي‌گويم كه من اينجور آدمي‌ام كه توي چشم اينهمه آدم نگاه مي‌كنم و خونسرد مي‌خندم و باهاشان مهربانم و از ته دل دوست‌شان دارم و برايشان دل مي‌سوزانم و اين هيچ تأثيري روي تصميم‌گيري‌ام ندارد. در واقع حتي از روي آينده‌نگري هم خايـ.ه مالي نمي‌كنم. من اصلاً هيچ «قصد»ي ندارم. مي‌خواهم اين را بگويم در  واقع. توي لحظه زندگي مي‌كنم و به هركه هرچه دلم مي‌خواهد مي‌گويم و هر كس را به نوعي و به دليلي دوست دارم و اين هيچ ربطي به آينده‌ي رابطه‌ام و منافعم از ديگران ندارد.
من فقط آدمي هستم كه در لحظه تصميم مي‌گيرم و به شدت روي آدم بودن و آدم ماندن و مثل آدم زندگي كردنم تأكيد دارم و به خوشي‌هاي كوچك زندگي‌ام دلخوشم و بدون همين خوشي‌هاي مسخره‌ي كوچك، اصلاً ترجيح مي‌دهم كه زنده هم نباشم.
اما شما به آدمي مثل من خواهيد گفت كـ...خل رواني نامتعادل دم‌دمي‌مزاج! و اين فقط يك سوءتفاهم است بين شما و من. مي‌دانيد؟
اين را مي‌خواستم بگويم.
همين.

پنجشنبه، آبان ۱۹، ۱۳۹۰

227: روش‌هاي نوين شكنـ.جه‌ي پيرزن زر زرو در سرشور


+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1390 ساعت 1:52 شماره پست: 275

سرشور كلمه‌اي از نوع خيارشور و به معناي يك كله‌ با طعم شوري نيست!
سرشور كلمه‌ي از نوع ظرف‌شور و به معناي ماشين شوينده‌ي سر انسان نيست!
سرشور يك شخص فاعل نيست كه از راه شستن سر آدم‌ها امرار معاش مي‌كند!
پس لغت سرشور به چه معناست؟
سرشور در واژه‌نامه‌ي آرايشگري، به صندلي و لگن و شير آب سرد و گرمي كه در پشت آن نصب گرديده و به جهت شستن سر مردم بعد از رنگ شدن موها يا به قصد كوپ و براشينگ استفاده مي‌گردد، اطلاق مي‌شود. به اين معنا كه شما مي رويد لم مي‌دهيد روي صندلي نيمه خوابيده‌ي سرشور و گردن‌تان را مي‌گذاريد در قوس مربوطه‌ي جلوي آن و سرتان مي‌افتد توي لگن و شخص شوينده‌ي سر، شير آب را باز كرده و دوش متحرك دستي را از جايش بيرون مي‌كشد و با آن سر شما را مي‌شويد.
بعد توي اين سرشور كارهاي متعددي انجام مي‌شود كه بسته به نوع آن، زمان‌هاي متفاوت كوتاه يا بلندي به آن اختصاص مي‌يابد. مثلاً براي يك سرشستن قبل از كوپ مو، سه دقيقه وقت لازم است و براي رنساژ كردن بيست دقيقه تا نيم ساعت.
آنوقت است كه در حين كل و كشتي گرفتن با كله‌ي مشتري توي سرشور، به انگيزه‌هاي متعدد كلي باهاش اختلاط مي‌كنيد:
براي اينكه سرش گرم شود و حوصله‌اش سر نرود.
متوجه غير استاندارد بودن سرشورها و درد گردنش و خيس شدن پس يقه و نفوذ رنگ و كف توي گوشش نشود.
براي ترميم گـ.هكاري‌هايي كه موقع رنگ زدن انجام شده قبل از اينكه مشتري بلند شود و بنشيند جلوي آينه و خودش را ببيند: دو رنگ شدن مو. نارنجي شدن رنگ مو. جا انداختن يك تكه از مو هنگام رنگ زدن. نشت دكلره‌ي مش با فويل به ريشه‌ي مو و اصطلاحاً لكه‌گيري. قيچي كردن موهاي سوخته هنگام دكلره قبل از اينكه مشتري متوجه بشود چه بلايي سرش آمده. و...
و در نهايت محض فضولي! چونكه يك نفر زير دست شما دارد پرپر مي‌زند و شما مي‌توانيد از فرصت استفاده كنيد و با تظاهر به صميميت، تخليه‌ي اطلاعاتي‌اش كنيد!
ديگر اينكه متأسفانه آرايشگري شغلي‌است كه در آن شما كاملاً دست‌تان باز است كه به دليل ناشي بودن يا حتي از روي عمد، پدر يك نفر ديگر را در بياوريد و به گـ.ه خوردن بيندازيدش.
مي‌توانيد يك پيرزن زر زرو را نشان كنيد و به روش زير كاري كنيد كه هر وقت آمد آرايشگاه، توي سرشور اجداد مرحومش را به ياد بياورد و برايشان فاتحه‌اي هم بخواند:
شير آب را كمي دورتر از سرش نگه داريد و آب را تا ته باز كنيد. اينطوري اگر هم آب توي صورتش راه نيفتد، هي قطره‌هاي ريز مي‌پاشد توي چشم و چارش و بهش شوك وارد مي‌شود. پس گردنش را خوب نشوييد و بگذاريد كمي رنگ بماند و بهش تأكيد كنيد كه براي تثبيت رنگ، نبايد تا سه روز سرش را بشويد. اينطوري از خارش و سوزش پوستش زجركش مي‌شود. يكهو آب را به اين بهانه كه توي گوشش كمي رنگ مانده،‌بگيريد توي سوراخ گوشش. اينطوري حتمي كارش به گوش درد و دوا و دكتر مي‌كشد. بهش بگوييد كه سرش را كمي بالا ببرد كه رنگ را از پس گردنش بهتر بشوييد. بعد آب را شرتي ول كنيد توي يقه‌اش كه يك متر از جايش بپرد. شامپوي سرد را بريزيد كف دست‌تان و يكهو بگذاريد روي فرق سرش كه احساس كند شمع آجـ.ين شده يا مغزش فريز شده. به بهانه‌ي شستن رنگ از توي گوشش، حسابي گوشمالي‌اش بدهيد. خودتان كه وارديد! همان‌طور كه سرش را چنگ مي‌زنيد، هر چه مو دارد چنگ چنگ از سرش بكنيد.دست آخر هم به دليل اينكه با قصد شرورانه‌ي قبلي دور خط صورتش را با وازلين چرب نكرده‌ايد و رنگ گرفته، با رنگ‌بَر (محلول پاك‌كننده‌ي رنگ مو از روي پوست صورت) بيفتيد به جان پوست پيشاني‌اش و سرخ و كبودش كنيد.
اووووووووووووووه! اين تازه بخش مربوط به سرشور بود. شكنجه در آرايشگاه به ژانرهاي رنگ و مش و آرايش و براشينگ و كوپ و شنيون و بافت و اكستنشن و ناخن (كه خود داستاني دارد!) و ابرو و اپيلاسيون تقسيم مي‌شود و باز در صورتي كه دوز ساديـ.سم‌تان خيلي بالاست، مي‌توانيد پكيج كامل شكنجه را روي عروس‌ها كه شامل تمام اين ژانرها مي‌شوند، اجرا كنيد. (رونوشت به واحد كارگاه نويسندگي ژانر وحشت)
اينجاست كه اگر مرا نشناسيد فكر مي‌كنيد با چه دهن سر.ويس ساديـ.ست رواني‌اي سر و كار داريد و چه‌ها كه روي مردم آزمايش نمي‌كنم. اما بايد خدمت‌تان عرض كنم كه من بي‌عرضه‌تر و دل‌رحم‌تر از اين حرف‌ها هستم و نه تنها عرضه‌ي آزار يك پيرزن زر زرو را در سرشور ندارم، بلكه پيرزن زر زرو همين امروز عصر كاري با من كرد كه بايد در كنار جنايات مغول و اسرائـ.يل و صر.ب و هيـ.تلر و هر ديكتاتو.ري جنايـ.تكار ديگر در تاريخ ثبت شود.
پ.ن: در حقيقت تأملات مذكور، بعد از بلايي كه پيرزن مزبور به سرم آورد و هفت جدم را ياد كردم، فقط محض خنك كردن دل خودم به ذهنم رسيد.
و الله مع الصابرين.

جمعه، آبان ۱۳، ۱۳۹۰

226: حالا ببـ.ينا! نمي‌ذا.رن عين سـ.گ...

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1390 ساعت 2:1 شماره پست: 274

ماجرا از آنجا شروع شد كه من دو سال است جسته و گريخته افتاده‌ام توي كار آرايشگري و اين حرف‌ها.
با سخت و آسان و خوب و بدش ساخته‌ام. با بي‌برنامگي. با بيكاري و يكدفعه پركاري‌ كمرشكن‌اش. با درآمد كم‌اش (درحال حاضر به عنوان دستيار، حداقل حقوق و حداكثر حجم كار را دارم). با راه دورش(براي يادگيري تخصصي و داشتن سابقه كار در آرايشگاه‌هاي معروف، مجبورم از شرق تهران هر روز بكوبم و بروم كله‌ي شهر و هرچه در مي‌آورم بدهم كرايه ماشين و رفت و برگشت چهارساعت توي راه باشم). با رفتارهاي بي‌ادبانه و فرهنگ پايين و محيط خاله‌زنكي آرايشگاه. با ژانر خدماتي كار. با ناز و غمزه‌هاي فضايي مشتري. با سنگين‌تر شدن كار در روزهاي تعطيل رسمي و پنجشنبه‌ها كه ملت برعكس بنده مثل آدم توي خانه‌هاي‌شان نشسته‌اند يا به هر نحو در عشق و حالند. با مرخصي و تعطيلي نداشتن‌اش (حتي روز عقدم اگر چه عقد محضري بود و مجلسي نداشتيم، ولي به هرحال تا چهار عصر سر كار بودم!) و با هزار و يك ويژگي مسخره‌ي اين شغل ساخته‌ام...
تا اين اواخر كه ازدواج كرده‌ام و حالا نامزدم و خانواده‌ي محترم‌شان با تمام قوا سعي دارند رأي بنده را بزنند و مرا از اين شغل بيرون بكشند و به سمت ديگري سوق بدهند كه همانا مشاغل اداري و بعد هم مهاجرت به كانا.دا و ماجراهاي ديگر است.
خسته‌ام.
كلافه‌ام.
به هر حركتي فكر مي‌كنم، قبل از حتي تصميم به شروع آن، هزار و يك اگر و اما جلوي رويم صف مي‌كشند.
پدر گولي دوست سابقي داشت كه از زرنگي ذاتي و بخت مساعد حالا صاحب پنج شركت معروف توي اين مملكت است. بعد پدر پسر شجاع (پدر گولي) به اين دوست سابق رو انداخت و دوست سابق مرا براي مصاحبه شغلي خواست. روز مصاحبه بيشتر ساكت بودم. سعي داشتم فضا را ارزيابي كنم. اما بعد از ده دقيقه كم‌كم حالم بد و بدتر شد. به اطرافم نگاه مي‌كردم و يكي يكي يادم مي‌افتاد كه اين حرف‌ها را قبلاً كجاها شنيده‌ام و تهش به كجا ختم مي‌شود؟ اين دكوراسيون، اين كتاب‌ها و ابزار اداري و حتي قاب عكس‌هاي روي ديوار اتاق مدير عامل هر كدام چه معناي ضمني‌اي دارند؟
من داشتم تك‌تك خصوصيات نظام سر.مايه‌داري را توي آن جلسه‌ي كوچك مصاحبه و معارفه با چشم‌هاي خودم مي‌ديدم و با گوش‌هاي خودم مي‌شنيدم.
مردك ازم مي‌پرسد:
شنيدم كه دستي هم به قلم دارين. به به. بلي. بلي. با كامپيوتر و اينترنت هم كمابيش آشنايي دارين. بلي بلي. هنرمند هم هستين و نقاشي و سفال هم كار مي‌كنين. بلي. چه نيكو... اونوقت سرعت تايپتون هم كه خوبه هان؟
مي‌تونين يه نامه من در آوردي با استفاده از چهاركلمه موضوعي كه من بهتون ميدم مثلاً خطاب به شركت بيمه بنويسين؟!
-    دِ ديو.ثِ حرومـز.اده! آخه نويسندگي من فقط بايد وقف تايپ يه نامه‌ي تخـ.مي به شركت بيمه بشه؟ فقط دنبال همين بودي از اولش؟
باز مي‌پرسد:
الأن عقدين يا ازدواج كردين؟ آهان معياراي انتخابتون چي بوده؟ چه مدت دوست بودين قبلش؟ اونوقت كي ازدواج مي‌كنين و ميرين سر خونه زندگيتون؟ اوووووووووووكي. پس الأن خونه‌ي بابا هستين هان؟ پس محدوديت زماني چنداني ندارين و بار زندگي هنوز روي دوشتون نيفتاده؟ پس تا هرساعتي كه لازم باشه ميتونين سر كار بمونين ديگه؟!
-    اي توي روحت! آنهمه صغري و كبري چيدنت و تبريك و تهنيت گفتنت، فقط براي اين بود كه مطمئن بشوي مي‌توانم تا ديروقت سر كار بمانم و برايت حمالي كنم؟
حالم بد شد. بيرون آمدني گولي گير داده بود چرا دپرس شدي؟ و حالا كه آمده‌اي مصاحبه‌ي يك شغل جديد كه علي‌الخصوص تويش معرف هم داري بايد خوشحال باشي و چرا به جايش كز كرده‌اي و صدايت در نمي‌آيد.
بهم گير ندهد كه جيغ و دادم در نمي‌آيد. سر به سرم نگذارد كه دهانم را باز نمي‌كنم هرچه در آمد بار همه كنم. نمي‌گذارد كه. هي مي‌رود توي كوكم كه چه مرگت است.
آنقدر كاواند و پيچاند كه صدايم درآمد كه: اين جا.كش هم عاشق  چشم و ابروي من و تو نيست. اينكه پدرت مرا به عنوان كارمند معتمد به اين معرفي كرده،‌ بيشتر به نفع اوست تا من. چونكه همان حقوق و مزاياي معمول را كه به همه كارمندانش مي‌دهد به من مي‌دهد و هيچ هم كمتر از ديگران از من توقع ندارد كه بيشتر هم دارد. بعد هم مطمئن است به خاطر گل روي پدرت جفتك‌پراني نمي‌كنم و نمي‌روم وزارت كار و بيمه هم ازش شكايت كنم و دهنش را سر.ويس كنم. و از جهت پول و امكانات و مدارك موجود در محل كار هم خيالش از من تخت است و راحت زير دستم مي‌ريزد و مي‌داند سوء استفاده نمي‌كنم. پس كجايش اين وسط به نفع من و تو شد؟ اين مرتيكه به هرحال كارمند احتياج داشت. فقط از كو.ن شانس آورد و يكي برايش پيدا كردند كه معتمد هم باشد. اگرنه فكر كردي حالا مرا متصدي بخش فلان مي‌كند و حقوق چنان بهم مي‌دهد؟
گولي هم عصبي مي‌شود و مي‌گويد كه اصلاً من لياقتم همان آرايشگاه است و آدم نمك‌نشناسي هستم و اصلاً به پدرش مي‌گويد زنگ بزند و كار را كنسل كند و...
من حالم بد است فقط. اگرنه همه‌ي چيزي را كه بايد بدانم بهتر از همه مي‌دانم.
بعد ديروز تا حالا گير داده كه جمعه محمود را بياورم دركه. هي مي‌گويم نه. هي اصرار مي‌كند. مي‌گويم اين زياد حرف مي‌زند من حوصله‌اش را ندارم. يكي را بياور بينداز تنگش، مخ او را بخورد. باز مي‌گويم كه اصلاً نه. نياورش. من مي‌دانم محمود را براي چه مي‌خواهد روي سر من هوار كند. كه پسره يك صبح تا عصر توي مخم بخواند كه مهاجرت خوب است و بايد مهاجرت كرد. اين اصلاً زيادي به زندگي اميدوار است. يعني پول كه باشد آدم اعتماد به نفس پيدا مي‌كند و به زندگي اميدوار مي‌شود و هي نقشه مي‌كشد و عملگرايانه به اين‌طرف آن‌‌طرف نگاه مي‌كند.
پول نباشد عين مرغ مريض كز مي‌كني و مي‌گذاري بزنند پس گردنت و صدايت هم در نمي‌آيد.
پ.ن:
گودر تعطيل شد. يعني كن‌فيكون شد. بعد عده‌اي آواره توييـ.تر و فيـ.س بو.ك و گوگل پـ.لاس شدند. بعد هم قديمي‌ترهاي پلاس عين سربازهاي سال بالايي، كه هر تازه واردي را دشمن فرضي تصور مي‌كنند با گودري‌ها درگير شدند و جنگ و فحـ.ش و كاري در گرفت كه هنوز خونش كف گوگل پلاس جاريست. خلاصه اينكه هنوز هم خيلي وبلاگ‌ها را از طريق گودر جديد كه به كلي محدود و داغان است دنبال مي‌كنم ولي امكان كامنت‌گذاري و شر كردن ندارد. در حال حاضر كمابيش توي پلاس هستم.

پ.ن2: اقدامات اوليه را براي كارگاه مجازي ژانر وحشت انجام داده‌ام. اما مانده‌ام ميان اينهمه دغدغه‌ي زندگي واقعي‌ام كه اين روزها خيلي شلوغ پلوغ شده، و گوپس (مخفف گوگل پلاس) و فيـ.س بو.ك و وبلاگ نويسي... ديگر كي وقت مي‌كنم بروم فيلم ببينم و بيايم كار كارگاهي هم بكنم؟
شما پيشنهادي براي عبور از بحران داريد؟

دوشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۹۰

225: ذكر مي‌گويم

 + نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1390 ساعت 1:8 شماره پست: 273

چرا مردم عادت دارند اينقدر به كار همديگر كار داشته باشند؟
چرا سرشان را توي زندگي خودشان نمي‌اندازند؟
به كارشان كاري نداري، به كارت كار دارند.
من يكي اينطوري نيستم. بعد يكهو مي‌بينم من كه آن‌ها را سوأل‌پيچ نمي‌كنم كه اسم بي‌.اف‌شان چيست و عكس ازش دارند كه نشانم بدهند يا نه، يا شوهرشان پولدار است يا نه و شغلش چيست... اما آن‌ها هي به پر و پاي من مي‌پيچند و انگاري كه زندگي من خيلي براي‌شان مهم است.
ببين! من كجاي زندگي تو هستم؟
دست بردار.
فقط بشمار چند تا بدبختي آن‌لاين داري همين الأن... بعد بيا زندگي ديگران زير ذره‌بين بگذار.
ببين! من خودم يك مرثيه‌ي مستدامم. يك ملتي بايد به حالم گريه كنند... آن‌وقت تو به من حسرت مي‌خوري و حسوديت مي‌شود به زندگي من؟
ببين! زلزله‌ي بم را يادت هست؟ صد هزارتا آدم يك شبه از روي خاك رفتند زير خاك. به همين سادگي... حالا تو نشسته‌اي زندگي بقيه را سبك سنگين مي‌كني و وقتت را صرف چرتكه انداختن خوشبختي فرضي بقيه مي‌كني؟
ببين! تو خييييييييييييييييييلي خري.
كسي تا حالا اين را بهت نگفته؟

ميان نوشت:
مي‌خواهيد دنبال مخاطب خاص بگرديد هم بگرديد. ولي واقعيتش را بخواهيد مخاطبم عام است.

با گولي نشسته‌ايم و به هم نگاه مي‌كنيم. توي اتاق در واقع. چاي و ميوه برايم آورده. چون خانه‌ي آن‌ها هستيم و او وظيفه‌ي پذيرايي از من را دارد. بعد در را بسته آمده نشسته روبرويم و داريم همينطوري بر و بر همديگر را نگاه مي‌كنيم. يكهو (غفلتاً) يك چيزي يادش مي‌آيد و چشم‌هايش گرد مي‌شود:
-    مي‌خواي يه چيز خاطره‌انگيز جالب نشونت بدم؟
-    اوهوم.
توي فكرم كه باز چه سوژه‌ي بي‌مزه‌اي مي‌خواهد برايم رو كند. در واقع بي‌حوصله‌ام و دارم خميازه هم مي‌كشم و هيچ هم آدم با ذوق و رمانتيكي نيستم. مي‌دانيد كه؟
يك پاكت از اين پلاستيكي‌هاي مارك پاپكو در مي‌آورد و يك درصد فكر كن فكر كن كه چيز جالبي تويش پيدا بشود. لابد يك مشت كاغذ چرند و كسل‌كننده است. يا مثلاً عكس‌هاي عهد بوقي. (شيوه‌ي پيشگويي‌هاي بدبينانه‌ي من)
پاكت را باز مي‌كند و يك سري كاغذ در مي‌آورد. يك نامه دستم مي‌دهد كه بالايش نوشته: يادداشت شماره 17. دستخط من است. دستخط چند سال پيشم كه با حوصله و پر پيچ و خم و بادقت بود و به طور عامدانه‌اي سعي مي‌كردم زيبا به نظر برسد. حالا خطم شبيه ماكاروني سوخته است.
يك يادداشت با لحن نامه است. يادم هست كه يك مدتي توي دوران كار كردن در آموزشگاه پدرم (دنبالش نگرديد. تعطيل شد رفت. ورشكست شد في‌الواقع.) عادت داشتم خاطرات روزانه‌ام را به صورت نامه براي گولي در كاغذ‌هاي امتحاني A4 مي‌نوشتم. آخرش هم  امضا كرده بودم و تاريخ زده بودم به سال 86. يك نامه‌ي ديگر دستم داد مربوط به سال 85. بعد همينطور فك من از تحير پايين‌تر مي‌افتاد و او هي نامه‌ها و يادداشت‌ها و دستنوشته‌هاي قديم‌تر را از من رو مي‌كرد. سال 84. سال 83. سال 81 و قديمي‌ترين‌شان مربوط به سال 80 بود!
يا حضرت عباس!!!
نامه‌ي آخر را تقريباً در حالت مادري كه نامه‌اي از فرزند مفقو.د الا.ثرش به دستش رسيده چنگ زده بودم و پخش زمين بودم. يعني يكي بايد مرا با كاردك از روي فرش جمع مي‌كرد.
فقط فكرش را بكن كه اينقدر براي يكي ارزش داشته باشي كه تمام دستخط‌هايت را از ده سال پيش به اين‌طرف نگه داشته باشد. بعد حتي كارت‌پستال ها و... خدايا مرا بكُش!... كاغذ شكلات‌هاي ولنـ.تاين را...
ديگر چيزي نداشتم كه بگويم. نامه‌ها را دورم پخش كرده بودم و داشتم وسط‌شان دست و پا مي‌زدم و غرق مي‌شدم.
اينطوري است بعد از همه چيز وقتي سرانجام مي‌نشيني يك نفر را براي خودت آناليز كني و از خودت بپرسي كه آيا مي‌ارزيد كه خودت را اسير يك آدم كني و آيا اين بايد همان مي‌بود و آيا ممكن نبود كسي بهتر از اين... كه ده سال خاطره پيش چشمت رديف مي‌شود. و بدي‌ها و ترديدها و مزخرفات ديگر كنار مي‌رود.
مي‌خواهم بدهم اين دعا را در يك پلاك حك كنند و با زنجير از گردنم آويزان كنم. يك دعا، يك رمز، يك جمله‌ي جادويي كه به محض خواندن و يادآوري‌اش، تمام بدي و ترس‌ و شك‌ها از ذهنم مي‌رود و ايمان مي‌آورم به تمام چيزهاي خوب دنيا. دعايي به اين مضمون:
فقط تصور كن كه يك نفر توي اين دنيا هست كه ده سال تمام دستنوشته‌هاي تو را جمع مي‌كرده!
پ.ن: براي خودتان يك ذكر مؤثر پيدا كنيد. چيزي كه مثل كليد، قفل‌هاي مغز شما را باز كند و صاف و روان‌تان كند و چيزهاي مهم فراموش شده را مرتباً به يادتان بياورد.
چند تا ديگر از ذكرهاي مؤثر من اين‌ها هستند:
زلزله‌ي بم.
اين نيز بگذرد.
هيچ چيز به زحمتش نمي‌ارزد.
آغاز جداسري، شايد از ديگران نبود.

سه‌شنبه، آبان ۰۳، ۱۳۹۰

224: عجالتاً مسأله اين است آقاي هملت

+ نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1390 ساعت 1:24 شماره پست: 272
*1

بلي. داشتم به چيزهاي مهمي فكر مي‌كردم كه دير يا زود بايد در اين مكان بنويسم تا بدينوسيله شما نيز بدانيد و به مرگ جاهليت نمرده باشيد.

چيزهايي درباره‌ي ارزش اين خاك مقدس و جايگاه فعلي حقيرمان در سطح جهاني...
اما قبلش يك سوال كوچك دارم كه... ولش كن. فعلاً حرف‌هاي مهمتري هست كه بايد روشن شود.
مثلاً مسائل خيلي جدي در باب اقتصاد امروز كشور و فساد مالي و اداري كه در همين مكان بايد درباره‌اش افشا.گري كنم...
اما مسأله‌ي نه چندان مهم ديگري هم هست كه... ولش كن. چندان هم مهم نيست.
يك عالمه سوژه‌ي كاملاً جدي و اساسي هست كه آدم مي‌تواند درباره‌شان قلم‌فرسايي كند.
مثلاً درباره‌ي وضعيت جاده‌ها و تصادفات...
درباره‌ي فضاي علمي كشور و سطح سواد دانشجويان ما...
درباره‌ي فحـ.شا و فـ.ساد و موا.د مخـ.در...
درباره‌ي وجهـ.ه بين‌المـ.للي ايـ.ران و روا.بط خار.جي با كشورهاي منطـ.قه...
درباره‌ي الي!!! حتي.
اوووووووووووووه... چقدر مسأله‌ي مهم هست كه بايد سر يك فرصت مناسب درباره‌اش براي شما خطابه بنمايم. اما پيش از هرچيز فقط يك سوال كوچك و نه چندان مهم هست كه نوك زبانم مانده و ذهنم را رها نمي‌كند.
خوب... مي‌توانيم هم ناديده‌اش بگيريم و يكراست برويم سر «اصل مطلب»...
اما من پيشنهاد مي‌كنم اول سوال مرا جواب بدهيد و خيالم را راحت كنيد و ذهنم را از مسائلي چنين بي‌اهميت و غير اصولي خلاص كنيد... بعد من تمام مسائل فوق و تحت و مشرقين و مغربين را اينجا عنوان كرده و پاسخگو خواهم بود:
مسأله اين است:
آقايان محترم! چرا با وجود برچسب‌هاي زرد روي واگن‌هاي بانوان در مترو...
همچنين با وجود تابلوهاي زرد با عنوان «محل توفق واگن بانوان» روي ديوارها...
همچنين با وجود دوميله و نوار زرد بين‌شان كه مرز بين قسمت زنانه و مردانه را در سالن انتظار مشخص مي‌كنند...
همچنين با وجود رنگ نيمكت‌ها كه زرد مخصوص آقايان و سبز مخصوص خانم‌هاست...
همچنين با وجود آن درب شيشه‌اي بين واگن‌ها كه رويش نوشته «ويژه بانوان»...
حتي با وجود مأموران مترو كه اوايل مهر بيشتر و حالا هنوز هم بعضي‌هايشان سعي دارند كه از ورودتان به قسمت بانوان جلوگيري كنند...
و حتي با وجود اعلان شبانه‌روزي از بلندگوهاي مترو درست از اول مهر كه آقايان فلان و چنان مستحضر باشيد كه جهت رفاه حال بهمان و بيسار  يك واگن به دو واگن قبلي بانوان افزوديم...
و نهايتاً حتي با اخم و غر غر و اعتراض مداوم بانوان هنگامي كه خودتان را به زور بين‌شان جا مي‌كنيد...
و حتي چشم توي چشم يك كرور برادر و خواهر عرز.شي گشـ.ت ار.شاد كه صبح تا شام توي خيابان‌ها از جان و دل مشغول يادآوري مرزهاي اسـ.لام به من و شما هستند...
چرا باز هم... باز هم... و باز هم... شما آقايان محترم، به محض باز شدن درب‌هاي واگن بانوان، بسان قوم مغول، هي‌هي كنان و جيغ‌كشان و دست و پا افشان خودتان را در بين بانوان مي‌تپانيد و هل مي‌دهيد و هي بيشتر و بيشتر تنگ بغل ما مي‌چپيد؟!!!
هان؟
چرا؟ روي  چه حسابي فكر مي‌كنيد كه تعداد خانم‌ها از شما كمتر است و توي هر قطار بايد فقط دو واگن سر و ته را به آن‌ها اختصاص داد؟ و يا فكر مي‌كنيد كه كار شما مهم است و پي نان درآوردن هستيد و خانم‌ها با آن تيپ‌هاي كارمندي و كارگري حتماً دارند مي‌روند پا.رتي و از سر خوشي و بيكاري مصائب متروسواري را به  جان خريده‌اند؟ و يا احتمالاً باور داريد كه اگر بالأخره وقتي سه چهار قطار را كه واگن بانوان آن‌ها تا خرخره پر است از دست دادند و مجبور شدند واگن آقايان را سوار شوند، بايد از سر تا پا و عقب و جلو و  طرفين بر اندام ورزشكاري شما مماس شوند و چشم‌شان كور؟
چرا نمي‌فهميد كه اين نحو افتادن توي بغل مردهاي غريبه، در هركجاي اين دنيا (و نه فقط يك كشور اسـ.لامي) براي ما خانم‌ها فقط حكم رژيم لاغري را دارد، چون گوشت تن‌مان را مي‌ريزد از شدت تنش و استرس و فشار رواني!؟
والله بنده اعتقادات مذهبي را كلاً بيلميرم، ولي حال تهوع مي‌گيرم از اينهمه مجاورت جسمي.
چرا؟
چون از نظر روانشناسي، انسان هم مثل حيوانات يك قلمرو شخصي فيزيكي و رواني دارد كه حدود سي چهل سانت در محيط بدنش تعريف شده و ادب و تمدن و علم و هر كوفتي كه شما بهش معتقديد حكم مي‌كند كه از آن مرز بهش نزديك‌تر نشويد و باعث فشار رواني و استرس و خود درگيري‌اش نشويد.
شايد كسي مثل من خواست توي مترو يا اتوبوس يا تاكسي هدفن توي گوشش بگذارد و برود توي عالم هپروت يا چهار خط بنويسد يا حتي چند دقيقه توي يك فكر كوفتي‌اي برود... بفهميد كه زن يا مرد فرقي ندارد، اين همه نزديكي به بدن يك نفر، دل و روده‌اش را به هم مي‌زند و فكرش را به هم مي‌ريزد و تمركزش را مي‌گيرد. و اين ربطي به جنسيت ندارد. مسأله همان قلمروي شخصي است. بدن شما، مال خودتان است...
خلاصه، آقا بنده سوأل دارم. سوأل.
و تا جواب اين سوأل را نداده‌ايد با من درباره‌ي دموكـ.راسي و آزادي و هرمونوتيك و نظم نوين جهاني و فلسفه و علم و ديـ.ن صحبت نكنيد. اين سوأل براي من حكم پيشفرض تمام مسائل مهم و لاينحل جهاني را دارد.

*2
دو تا از مأموران مترو اول صبحي به هم مي‌رسند و در عالم همكاري مي‌خواهند كه سلام و عليك كرده و دست بدهند.
آقايي كه شما باشيد و خانمي كه من باشم، يكي دو دقيقه هي دست‌هاي‌شان را عين درهاي واگن مترو به هم نزديك مي‌كنند و ديـــــــــــــــــــــــــــت... يكي از بين‌شان رد مي شود و دست‌شان را ناكام عقب مي كشند!
نه به اين علت كه آدم‌ها گاو هستند و حاليشان نيست كه نبايد از جلوي كسي كه مثلاً دارد عكس مي‌اندازد يا با كسي مشغول صحبت است رد بشوند. بلكه به اين علت ساده كه آدم‌ها مثل تيله‌هايي روي سطح صاف سالن مترو قل مي‌خورند و هر كدام توي يك ورودي مي‌افتند و با عجله به سمت مقصدي راهي مي شوند و اين وسط فرصت ايستادن و توجه به اعمال و مقاصد ديگران را ندارند. و بنابراين مثل گاو در مغازه‌ي آنتيك فروشي رفتار مي‌كنند و به هم تنه مي‌زنند و از ميان آدم‌هايي كه مي‌خواهند با همكارشان دست بدهند رد مي‌شوند. كاملاً كيون لق بقيه!

*3
توي واگن بوي سالاد اولويه و عرق بدن و بوي دهان مي‌آيد...
توي سالن انتظار پاييني بوي فاضلاب مي‌آيد انگار كه كارگران در مسير حفر كانال مترو به مخزن فاضلاب شهري خورده باشند...
توي گيت خروجي بوي زباله و سبزي گنديده مي‌آيد...
به محل كارم مي‌رسم: تِي نظافتچي سالن، بوي سبزه‌ي ليچ انداخته و گنديده‌ي عيد مي‌دهد!
من و اينهمه خوشبختي؟
محاله! 

چهارشنبه، مهر ۲۷، ۱۳۹۰

223: اي كاش آدمي وطنش را، همچون بنفشه ها، ميشد با خود ببرد به هركجا كه خواست

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390 ساعت 23:47 شماره پست: 270

سین اس‌ام‌اس مي‌زند:
-    Royaaaaaaa enghad delam havaye oon ruza ro karde ke miyomadi pisham ta sob mishestim dardo del mikardim…kheili delam vasat tang shode… vase ghadimaaa :(
-    اون كوچه ها و پاركا كه تهش سيگار كشيديم. اون شبا كه تا صب حرف زديم.
سین هر وقت يادم ميفته واسه هميشه ميري دلم ميخواد منفجر بشه.
كاش مي‌شد نصفت پيشم بمونه
-    Che razayi ke az ham midonim… che ruzayi ke ba ham dashtim… che eshghayi… che geryehayi… che shadiyayi…
Vaaay nago roya ke inghad ghose mikhoram dige daram divooone misham  :(
-    اون دفعه كه رفتي مي‌دونستم برمي‌گردي ولي خيلي برام سخت بود...
اين دفعه نميدونم چيكار بايد بكنم
-    Doa kon karam ye jori pish bere beshe dige aslan naram. Kollan bemoonam. Doost nadaram beraam :D
-    چه دنياي عـ.نيه
آدم از عزيزتريناش اينطوري تخـ.مي دور ميشه
هيچي واسه آدم جاي خاطراتش رو نميگيره
-    Doa mikonam ke hame chiz baramoon dorost beshe. To ham doa kon azizam. Kheili dooset daram. Mmmmmuuuch…
-    كاش درست بشه
كاش هرجا هستي از جا و زندگيت راضي باشي
كاش هيچوقت نگي دلم ميخواست الان يه جا ديگه بودم
خيلي دوستت دارم
مواظب خودت باش عشقم

گوشي را پرت مي‌كنم روي ميز و گونه‌هاي خيسم را پاك مي‌كنم.
من با چت گريه كرده‌ام...
من با اس‌ام‌اس گريه كرده‌ام...
من شب عروسي تو گريه كرده‌ام...

شب عروسي‌اش نگاهش مي‌كردم از دور. موهاي بلوند فرفري‌اش را كه حالا قهوه‌اي سوخته‌اش كرده بود. چشم‌هاي سبزش با آرايش غليظ زيباتر و سبزتر از هميشه بود. فكر كردم برايش لنز گذاشته‌اند آرايشگرها. رفتم نزديك. اشتباه كرده بودم. چشم‌هاي قشنگ خودش بود. چشم‌هايي كه به زودي ديگر براي هميشه نمي‌ديدمش.
نخورده مسـ.ت بودم. گولي را به زور مي‌كشيدم وسط و آنقدر مي‌رقصيدم كه خيس عرق مي‌شدم و از پا مي‌افتادم و كف پاهايم توي كفش درد مي‌گرفت. مي‌رفتم بيرون. توي باغ. تك و توك صندلي چيده بودند. سرد بود. ساكت بود. داخل دي‌جي و رقص نور و شور و گرما. بيرون سكوت و سيگار و گپ‌هاي فاميلي تك و توك آدم‌هايي كه براي هواخوري آمده بودند. لرز كردم. گولي كتش را روي شانه‌ام انداخت. آرش آمد صداي‌مان كرد و گفت كه وسط را پر كنيم كه «يه امشب شب عشـ.قه/ همين امشبو داريم/ چرا قصه‌ي درد و/  واسه فرد.ا نذاريم...؟»
من بغض داشتم. همان وسط. ميان آنهمه آدم. توي نورهاي چرخان و آدم‌هاي رقصان. تو دور بودي. دوستانت گردت را گرفته بودند. عكاس و فيلمبردار دوره‌ات كرده بودند و بهت ژست‌هاي عروس‌هاي ماماني عشوه‌اي را مي‌دادند و فاميل سكه و پول بهت كادو مي‌دادند و عاقد خودش را لوس كرده بود و به آن چهار خط كوفتي عر.بي چند بيت شاهنامه و نقالي و آيين تلفيقي ايراني-فرنگي هم بسته بود.
تو دور بودي. و من به زور يك لحظه تنها گيرت آوردم كه فقط يك عكس يادگاري با تو و شوهرت بيندازيم.
تو دور بودي حتي از همان شب... تا رفتنت دو ماه ديگر... تا سال‌هاي سال نديدنت... دوري‌ات خفه‌ام مي‌كند لعنتي... «چه بي‌تابانه مي‌خواهمت اي دوري‌ات آزمون تلخ زنده بگوري/ چه بي‌تابانه تو را طلب مي‌كنم... و فاصله، تجربه‌اي بيهوده است/ و جهان از هر سلامي خاليست...»(شاملو)
تو داري براي هميشه از پيشم مي‌روي و من چنان صبح تا شب مثل خر توي گل... نه... توي قير مانده‌ام كه حتي وقت نمي‌كنم بيايم پيشت بمانم. يك شب مثل شب‌هاي قديم. شب‌هاي خوب و حرف‌هاي تا دم صبح و تو كه هميشه وسط حرف‌هاي من خوابت مي‌برد. مثل بچه‌ها. آرام و بي‌خيال...
مي‌گفتي كه از هيچ لحاظ به هم شبيه نيستيم. و حتي كاملاً متضاديم. و با اين همه به هيچ زني توي اين دنيا به اندازه‌ي من نزديك نيستي. انگار باشد كه من كاملت مي‌كنم. زنانگي و منطق ضعيفت را با مردانگي و خشونت و منطق فكري‌ام. عطوفتت را با جديت‌ام. پيچيدگي‌ها و نوسانات عاطفي‌ات را با آرامش و بي‌خيالي و صراحت احساسي‌ام.
مي‌گفتي كه كاش خواهرت بودم و هميشه كنارت بودم كه شب به شب حرف‌هايي را كه به كسي نمي‌گويي براي من بگويي.
مي‌گفتي كه من بهت آرامش مي‌دهم.
مي‌گفتي هيچ‌كجا را به اندازه‌ي ايران دوست نداري.
مي‌گفتي از رفتن بيزاري...
اما داري مي‌روي و گفته‌هايت، گفته‌هايم، شب‌هايمان، مثل دود توي هوا پخش مي‌شود و انگار مي‌كنيم كه هيچوقت چنين صميميتي را تجربه نكرده‌ايم. و فراموش مي‌كنيم كه چنين كساني بوده‌ايم براي هم.
من درد مي‌كشم.
من پاي چت...
من پاي اس‌ام اس...
من پاي تلفن...
من با هر ليوان تلخي كه بي تو سر مي‌كشم...


سین
آدم فراموش مي‌كند.
من از آدم به دورم.
مي‌داني؟

دوشنبه، مهر ۲۵، ۱۳۹۰

222: ديوانه و زمان

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390 ساعت 1:8 شماره پست: 269
با گولي سوار ون مي‌شويم. عقب مي‌نشينيم. دارم همان مسيري را مي‌روم كه هفده هجده سال پيش مي‌رفتم و مي‌آمدم تا كانون پرورش فكري كودك و نوجوان.

كانون توي يك محوطه‌ي سبز مثل پارك بود. من سيزده ساله بودم. عضو كتابخانه‌ي كانون و كلاس نقاشي‌اش بودم. رمان «جنگ پترس» را همان سال خواندم. و احتمالاً «شهر شيلدا» را. با گواش و آبرنگ كار مي‌كردم. كنار بچه‌هاي ديگر. معلم داشتيم. يك خانمي بود به گمانم. هيچ يادم نيست.

-          اينجا رو يادته؟

به زمين بزرگ خاكي مسطح نگاه مي‌كنم كه حالا تنها چيز باقي مانده از آنهمه خاطره‌ي نوجواني است.

-          اوهوم.

گولي ذوق مي‌كند و مي‌گويد كه او هم آن سال‌ها عضو اين كانون نكبتي بوده.

چند سال بعدش محوطه‌ي سبز را كلاً گودبرداري كردند و انگار كسي ادعاي مالكيت آن را كرد و به فكر ساخت و سازش افتاد. بعد همينطور تا چند سال زمين گودبرداري شده تبديل به مخزن زباله و آب باران و برف و گند و كثافت شد تا اينكه امروز كه با گولي از كنارش رد مي‌شدم تا دوباره به همان راه‌هاي قديم بيفتم و بچه‌ي همان محل بشوم... ديدم كه گودال عظيم را پر و مسطح كرده‌اند و كار ساخت و ساز را شروع كرده‌اند تا... تا احتمالاً به زودي تبديل به مركز خريد بزرگي با قيمت‌هاي سرسام‌آور و سيل مشتريان خودش بشود.

مي‌رويم عقب ون مي‌نشينيم. حالا جاي ميني‌بوس‌هايي را كه من باهاشان مي‌رفتم كانون، ون‌ها گرفته‌اند. وسط راه يك نفر آدم دستپاچه‌ي عصبي سوار مي‌شود. بعد هي جا عوض مي‌كند تا روبروي من مي‌افتد و مي‌توانم صورتش را ببينم. يكهو يك چيزي يادم مي‌آيد. چيز عجيبي از خاطرات همان سال‌ها كه محال است اينقدر خوب به يادم مانده باشد، اما مانده است.

-          اِ... من اين يارو رو مي‌شناسم. اين همون ديوونه‌ست. همون كه اون موقعا اينجاها ول مي‌گشت و هميشه سوار ميني‌بوساي اين مسير مي‌شد و هميشه‌ام با يه شاخه‌ي كوچيك بازي مي‌كرد...

نگاهم متوجه دست چپش مي‌شود: دارد با يك سيم فلزي همان حركت را بين دو انگشت مياني‌اش انجام مي‌دهد. انگار كه روي سطحي رِنگ گرفته باشد و بدون اينكه بداند آن چوب يا سيم فلزي هم الكي بين انگشتانش گير كرده باشد.

انگار زمان بر اين ديوانه نگذشته است. چهره‌اش دقيقاً چهره‌ي آن سال‌هاست. و در غير اين صورت چطور ممكن بود من در نگاه اول بشناسمش؟ آنهم حالا كه حتي پدرم را هم بدون سبيل توي خيابان ببينم نمي‌شناسم.

يك زماني به گمانم توي فيزيك دبيرستان ديده بودم كه چهار پنج تا گوي فلزي آونگ شكل، رديف هم آويزان بودند و اولي را كه ول مي‌كردي و مي‌خورد در كو.ن دومي،‌ به جاي دومي آخري بود كه در اثر اردنگي اولي از جايش مي‌جهيد. بعد برمي‌گشت و مي‌زد زير گوش چهارمي كه نفر قبلش بود. باز دندان اولي بود كه مي‌ريخت توي دهانش و پرت مي‌شد عقب. خلاصه اين كتك‌كاري گوي‌هاي فلزي كم‌كم در اثر مقاومت مولكول‌هاي هوا و اصطحكاك و جاذبه و اين چيزها كندتر مي‌شد تا متوقف مي‌شد. حالا اگر همين آزمايش توي خلاء اتفاق مي‌افتاد، عمل و عكـ.س‌العمل تا ابدالدهر ادامه پيدا مي‌كرد.


من امروز توي يك ون كه به سمت بي‌نهايت خاطراتم مي‌رفت، ديوانه‌اي را ديدم كه شاخه‌اي ميان انگشتانش بود كه هميشه به همان صورت هميشه مي‌چرخيد و بازي مي‌كرد.


من امروز انساني را ديدم كه ديوانه نبود اصلاً.

فقط مشكل كوچكي با علم فيزيك داشت:

كسي وقتي جايي او را در خلاء رها كرده بود!

و حالا نه بازي دستش با آن شاخه‌ي كذايي متوقف مي‌شد

و نه هرگز پير مي‌شد...

چهارشنبه، مهر ۲۰، ۱۳۹۰

221: براي كمبود محبتي‌هاي دل نازك

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1390 ساعت 23:9 شماره پست: 268

فيلم hell boy را ديده‌ايد؟
يك دختره‌اي توي اين فيلم هست كه قيافه‌ي خيلي خسته و داغاني دارد. اين دختره يك ويژگي منحصر به فردي دارد كه به خاطر آن در تيمارستان بستري شده. و آن اينكه هر وقت عصباني مي‌شود، يك موج انفجار شديد در اطراف خودش ايجاد مي‌كند و يك محوطه‌ي بزرگ را با خاك يكسان مي‌كند. يعني به اصطلاح از عصبانيت مي‌تركد!
الأن آرزو مي‌كردم استعداد خارق‌العاده‌ي آن دختره را داشتم. (توجه كنيد: قدرت مشت و بازو نه‌ها! صداي گيرا و حنجره‌ي فراخ نه‌ها! گاهي اينقدر عصباني مي‌شوم كه فقط مي‌خواهم منفجر بشوم و تمام دنياي اطرافم را تا شعاع چند كيلومتري داغان كنم و اصلاً هيچي به جا نماند.)
الأن مثل هميشه يك وعده دعواي شبانگاهي با پدرم داشتم. براي اينكه به سادگي به بچه‌هاي ديگرش پول قرض مي‌دهد و اگر هم سر ماجرايي پولي بهشان بدهكار بشود خيلي سريع در اولين فرصت و در صدر ليست بدهي‌هايش به ايشان را جور مي‌كند و قرضش را ادا مي‌كند.
حالا من!!! من تا به حال كه سي و يك سال عمر بي‌عزت از خدا گرفته‌ام حتي يك بار دستم را جلوي پدرم دراز نكرده‌ام و ازش پول قرض نكرده‌ام. حتي مدت زيادي هر ماه درآمدم را يكراست از محل كارم دريافت مي‌كرد و به قرض و بدهي‌هايش مي‌داد. بعد الأن هنوز هم مدام به من بدهكار است. يك بار با عابربانكم قبض‌هايش را پرداخت مي‌كند و پولش را بده نيست. يك‌بار براي مامان خريد مي‌كنم و حالا بايد بنشينم كه كي پول را ازش مي‌گيرد و بهم پس مي‌دهد. يك‌بار چند ميليون پول بنده را با اجازه‌ي خودش از حساب خودش به ترتيب به حساب برادرهايم واريز مي‌كند و بهشان قرض مي‌دهد و هر بار هم ازش مي‌پرسم: پول چي شد و كجاست؟ بهم اطمينان مي‌دهد كه: جايش امن است!!! يك بار قسط‌هاي وامي كه در حساب خودش است و هنوز به من نداده و قسطش هم طبعاً گردن خودش است را سه تا سه تا پرداخت نمي‌كند و من مي‌روم پرداخت مي‌كنم تا بانك يقه‌ي ضامن‌هايم را كه همان خواهرزاده ايشان و برادرشان باشند را نگيرد. يعني بنده فكر فاميل ايشان و آبروي خودم هستم، ولي پدرم كلاً خيالش نيست. بعد هم كه مي‌گويم: پول قسطي را كه ريخته‌ام بده. مي‌گويد‌: بزن به حساب!!!
بعد تازه در آخرين لحظات جان‌كندن‌ام از شدت بي‌پولي، وقتي بهش مي‌گويم: خب! كي ميخواي پول منو پس بدي؟ خيلي راحت دستش را به كمرش حايل مي‌كند و چنين حق به جانب مي‌فرمايد: نددددددااااااارم! انگار كه نداشتن‌اش به من ربطي دارد يا يكجور حق طبيعي‌است كه ايشان با جد و جهد فراوان واجد آن مرحله شده و بنده و ديگران را به آن مقام و مرتبه راهي نيست.
لذا در اين شرايط بنده حق دارم خودم را با طفلان ديگر مُسلم قياس كنم و از خودم بپرسم كه: آيا من دختر زاييده‌ام؟ و اگرنه... پس چرا ايشان براي همه بابا هستند و براي بنده شوهرننه؟
خلاصه چنين پدري دارم. (رونوشت به كساني كه بهشان برخورده بود كه بنده به پدري كه در دوران بچگي چپ و راست ازم عكس مي‌انداخته و محبت پدرانه‌اش برايم قلنبه مي‌شده، فحش داده‌ام). تازه اين يك هزارم الطاف بيكرانش در حق بنده‌است.
خلاصه اينجوري‌ها شد كه مثل هميشه يكهو قاطي كردم و همان حرف‌هايي را كه در بالا آمد، رو در رويش گفتم. ايشان هم هي وسط حرفم پريد و چرند تلاوت كرد و اصلاً گوشش بدهكار حرف‌هاي من هم نبود كه نبود. بعد هم طبق معمول كه كم مي‌آورد دستور داد كه بروم توي اتاقم. من هم در را محكم به هم كوبيدم و بلند بلند طوري كه بشنود آنچه لايقش بود را بهش گفتم و بعد هم دعوا وارد مراحل تازه‌تري شد!
خلاصه بگذريم. اين‌ها را نوشتم كه دوباره الساعه كمي دل خودم را خنك كنم. چون تصميم گرفته بودم ديگر اينجا بهش ليچار نگويم اما خودش نگذاشت.


و اما...
شما واقعاً چه‌تان است؟
راهي به راهي مياييد وبلاگ يكي را (حالا هر يك به انگيزه‌اي) مي‌خوانيد. بعد اصلاً توجه نمي‌كنيد كه من از روز اول آن بالا نوشته‌ام من يك ب.پ خودشيفته هستم و توي پروفايلم توضيح مختصري داده‌ام كه منظورم از فلسفيدن چيست و بعد هم كلي پست به توضيح دلايل و نوع خودشيفتگي‌ام اختصاص داده‌ام و سعي كرده‌ام روشن كنم كه خودشيفتگي اصلاً چيز بدي نيست بلكه آنگونه كه فيلسوفان اگزيستانسياليست معتقدند، آغاز دوست‌داشتن خود و باج ندادن به دنيا و سپس احترام به هستي و انتخاب آگاهانه است. و دلايل بي‌پدري‌ام كه ديگر واقعاً از تكرار دوباره‌اش خسته‌ام...
آنوقت بعد از دوسال كه اين‌ها را به گوش‌تان خوانده‌ام، يكي از خوانندگان نسبتاً قديمي وبلاگم تازه دچار سوءتفاهم مي‌شود!!! آنهم بدون در نظر گرفتن اوضاع و احوال خاصي كه تحت آن من هر پست را مي‌نويسم.
آيا واقعاً بايد بگويم كه پست قبلي را بعد از ماجراي جدل با يكي از دختران گودري نوشتم كه فالوئرش بودم و فكر مي‌كرد نوشته‌هايش شاهكار ادبي است در حالي كه يك مشت چـ.سناله عاشقانه بودند و وقتي نظر واقعيم را برايش نوشتم ترش كرد و توهين كرد و بلاك كرد. و همين باعث شد كه من به علت رفتار اين قشر آدم‌ها فكر كنم و چند جور آدم ديگر و رفتارهايشان را در ذهنم با اين گروه قياس و دسته‌بندي كنم و دست آخر آن پست را بنويسم؟
آيا شما آن دختره را مي‌شناسيد يا من مي‌آيم اسمش را اينجا مي‌گويم و مطالبش را كپي مي‌كنم كه خودتان قضاوت كنيد؟ هرگز
آيا اصلاً به شما ربطي دارد كه چه ماجرايي باعث شد كه من به اين نتايج برسم؟ هرگز
آيا من هر بار كه پستي را با لحن تند يا چند تا كلمه توهين آميز خطاب به يك عده يا حتي يك نفر خاص مي‌نويسم، همه بايد به خودشان بگيرند و فوري بهشان بر بخورد و بيايند فحش بدهند و كامنت مزخرف پرت كنند توي كامنتداني من؟
آيا من بايد در پايان هر پست اسم دقيق فرد مورد نظر را با عكسش بگذارم كه شما بدانيد و آگاه باشيد و خيال‌تان تخت بشود و تازه آنگاه برگرديد و يك بار ديگر متن پست را مثل بچه‌ي آدميزاد بدون پيشفرض بخوانيد؟
آيا بعد از دوسال هنوز خوانندگان قديمي وبلاگم هم نبايد مرا شناخته باشند و همينطور سرسري بخوانند و قضاوت كنند و قر و غمزه كنند برايم؟
آيا اين فضاي مجازي با اوصافي كه گفتم، خداوكيلي يك قران مي‌ارزد كه من دارم اينقدر به خاطرش تاوان مي‌دهم؟

یکشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۹۰

220: براي كمبود محبتي‌ها


 + نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1390 ساعت 0:52 شماره پست: 267
اين متن مخاطب خاص دارد. آنهم يك عالمه.
خطاب به آنان كه در گودر چسناله‌هاي هجراني مي‌نويسند و انتظار هم دارند حتماً همه باهاشان همدردي كنند. و اگر غير از اين باشد فحش مي‌دهند و بلاك مي‌كنند.
خطاب به آنان كه وبلاگ‌هاي دونفره (از اين كفترهاي عاشق) مي‌زنند يا براي يك عشقي مي‌نالند يا از دوري كسي اشك مي‌ريزند و به خودشان حق مي‌دهند كه بگويند: وبلاگ خودم است. هرچه دلم مي‌خواهد مي‌نويسم.
خطاب به آنان كه شب و نيمه‌شب با پيامك‌هاي پر سوز و گداز و شعرهاي عاشقانه آدم را از خواب خوش مي‌پرانند كه فقط بهت بگويند: اي ديو.ث! به هوش باش كه اكنون كه تو در خواب خوشي، من بيدارم و در هجران ياري اشك حسرت همي‌بارم. فلذا به خود حق مي‌دهم كه خواب ناز را بر توي كوردل غافل بي‌درد حرام كنم.
خطاب به آنان كه زنان و مردان مجازي امروز... دختركان و پسركان ديروز فضاي واقعي دانشگاه‌ها و دبيرستان‌ها... كودكان پريروز مدارس ابتدايي و دوستي‌هاي كودكي‌ام بودند... و هميشه هم همان گـ.هي كه بودند هستند و خواهند بود. اصولاً قصد ايجاد تغييري در رويه‌ي خود را ندارند.
خطاب به آنان كه كلاً دنيا دايورت است روي چپ‌شان، ولي مدام ژست آدم‌هاي داغان رنج‌كشيده‌ي بلاديده را برايت مي‌گيرند، انگار كه از روز ازل كه گل آدم بسرشتند و به پيمانه زدند،‌ به جاي افزودن آب، باري تعالي سرپا ايستاده‌اند و توي گل ايشان شا.شيده‌اند.
خطاب به آنان كه همواره براي يك چشم سومي نقش بازي مي‌كنند و ادا در مي‌آورند كه اينجور آدم‌هايي نيستند و آنجور آدم‌هايي هستند...
ول كنيد پدرجان. بي‌خيال بشويد. كسي نگاهش به شما نيست. اين اطوار و ميمون‌بازي را بگذاريد انشاءالله براي تناسخ بعدي‌تان كه شايد مثلاً يك شخصيت سيا.سي‌-مذهبي‌اي چيزي بشويد و مجبور باشيد تمام عمر براي مردم ادا در بياوريد و نان‌تان توي آن باشد.
من و شما كه كسي نيستيم كه اصلاً بخواهيم همين را هم كه هستيم انكار كنيم يا لباس ديگري بهش بپوشانيم.
كلاس چهارم ابتدايي كه بودم با يك دختره‌ي لوسي دعوايم شد. يعني دوستم بود و يك كاري كرد و با هم قهر كرديم. قشنگ يادم هست كه حتي او مقصر بود! بعد يك ساعت گذشت و زنگ تفريح نشده همه‌ي بچه‌هاي كلاس ريختند سرم كه تو با فلاني قهر كرده‌اي؟ تو را به قرآن برو باهاش آشتي كن... حالا من مانده‌ام كه اين‌ها اصلاً از كجا فهميده‌اند كه من با يارو قهر كرده‌ام. كه رفتم ديدم بعله! خانم سرش را گذاشته روي نيمكت چوبي و ژست گريه گرفته كه انگار مادرش مرده. بعد هم هر كس ازش مي‌پرسد چه مرگت شده، سريع در مي‌آيد مي‌گويد: فلاني باهام قهر كرده! (بله! ما در عنفوان كودكي هم چنين شخصيت كاريزماتيكي داشتيم كه يك قهر كردن‌مان ملت را به خاك سياه مي‌نشاند)
خلاصه يك طوري شد كه سي چهل نفر ريختند سرم كه برو با اين آشتي كن... آخرش لجم در آمد. باهاش آشتي نكردم كه هيچ، رفتم بهش گفتم: ميشه سرتو از روي ميز برداري و به هركي رسيدي نگي من باهات قهر كردم؟ به كسي چه مربوطه؟ اين مسأله بين من و توئه.
آن روز احساس كردم آن دختره علاوه بر لوس بودن، به شدت كمبود محبت هم دارد.
حالا بيست و يك سال از آن روز مي‌گذرد و كم‌كم دارم احساس مي‌كنم كه آن دختركان لوس و كمبود محبتي نسل من، نه تنها همراه من بزرگ شده‌اند و اين روزها همه‌جا دورم را گرفته‌اند... بلكه انگار مثل ويروسي به نسل بعد و نسل‌هاي بعدتر و حتي به جنس مرد هم سرايت كرده‌اند و حالا هركجا مي‌روم به پست اينجور آدم‌ها مي‌خورم.
آدم‌هايي كه عقم مي‌اندازند و تنها چيزي كه درباره‌شان به ذهنم مي‌رسد اين است كه اين بدبخت‌ها هميشه دارند براي يك شخصيت نامرئي نقش بازي مي‌كنند.
آخر چي بهتان بگويم؟
بگويم كمبود محبت و توجه داريد؟
بگويم يك مشت حـ.شري بدبختيد كه محتاج كامنت يك مشت جنس مخا.لف جلـ.قي بدبخت‌تر از خودتان هستيد كه بيايند يك مدتي تأييدتان كنند و توي كامنتداني‌تان آيكون  :(  بگذارند و آه و افسوس براي‌تان بكشند كه بعدش از در ديگري وارد شوند و شماره بگيرند و باب آشنايي را باز كنند؟
بگويم گند وجودتان را از فضاي مجازي لااقل جمع كنيد و توي همان فضاي واقعي بمانيد و بگذاريد امثال من دست‌كم با بستن درهاي خانه‌مان به روي شما و عوض كردن خط مبايل‌مان،‌ نبينيم و نشنويم‌تان؟
بگويم آدم‌هاي مريض عقده‌اي رواني‌اي هستيد كه عاشق تحسين شدن‌ايد و نمي‌دانيد در پس هر جمله‌ي تحسين آميز، يك درخواست نامعقول و نامشـ.روع نهفته است؟
بله من از تحسين شدن بدم مي‌آيد. هميشه بدم مي‌آمده. شايد چون فرزند اول خانواده بودم و لابد پدر و مادرم نديد بديد بوده‌اند و فكر مي‌كرده‌اند بعد از من ديگر اجاق‌شان كور مي‌شود و بيخودي هي مرا تحويل مي‌گرفته‌اند و حلوا حلوا مي‌كرده‌اند. جوري كه الأن كه بچه‌هاي نسل من چهارتا عكس درست درمان ندارند كه در تيتراژ فيلم عروسي‌شان بگنجانند، بنده آنقدر عكس در حالت‌هاي گوناگون دارم كه توي آلبومم چهارتا چهارتا روي هم تپانده‌ام. اصلاً انگار پدرم كاري نداشته الا عكس گرفتن از من. بعد هم كه زد و مدرسه‌ي تيزهوشان قبول شدم و باز هم تبديل به مايه‌ي مباهات پدر و مادر و وسيله‌ي پز دادن‌شان جلوي فاميل و سر و همسر شدم.
اين است كه من از تحسين‌شدن بدم مي‌آيد و فراري‌ام. يادم هست كه يك بار ده يازده ساله بودم و مامانم يك ظرف ميوه را توي آشپزخانه داد دستم كه ببرم بگذارم جلوي مهمان‌ها توي اتاق. حالا پدرم هم داشت نطق غرايي در هوش و استعداد بنده براي مهمانان ايراد مي‌كرد. خلاصه من درست در اوج سخنراني پدرم از در اتاق با ظرف ميوه وارد شدم و همه‌ي نگاه‌ها به سمتم برگشت.
چكار كردم؟ ظرف ميوه را همان‌جا كنار در گذاشتم و فلنگ را بستم و فرار كردم!
نمي‌گويم عاشق فحـ.ش شنيدنم. ولي تو را به خدا تعريف و تمجيد را به قصدي غير از تعريف و تمجيد واقعي در مورد من بكار نبريد. اينجا اين حناها رنگي ندارد برادر من. نيا از وبلاگ من تعريف كن كه لينكت كنم. نيا مرا توي وبلاگت معرفي كن كه من هم تو را توي وبلاگم معرفي كنم و دويست تا آدم را روانه‌ي وبلاگت كنم و آمارت بالا برود. نيا بگو من نابغه‌ام و استادم و چنينم و چنانم كه قند توي دلم آب بشود و بيفتم در دام ايميل بازي و چت و شماره تلفن و غيره. گوش من از اين مزخرفات پر است.
بخوان و برو. هيچي هم نگويي رفت و آمدت را از آمار وبلاگم مي‌بينم. لازم نيست ابراز وجود كني.
من اينجوري‌ام.
اما ديگران اينجوري نيستند متأسفانه. و دارند با رفتار گاو گونه‌شان دق‌مرگم مي‌كنند.
چون توي كامنتداني‌شان نظر واقعي‌ام را مي‌نويسم بلاكم مي‌كنند و بهم فحش مي‌دهند و از دستم دلخور مي‌شوند. چون در عوض پست‌هايي از من كه توي گودر شِر (همخوان) مي‌كنند، من هم پست‌هاي آن‌ها را لايك نمي‌زنم و همخوان نمي‌كنم، بايكوتم مي‌كنند. بيخودي باهام دشمن مي‌شوند و شروع به اذيت و آزارم مي‌كنند.
ببينيد. من يكي را نمي‌توانيد با قوانين كثافت خودتان راه ببريد. رسم دنياي شما اين است؟ نان قرضي دادن؟ تحسين به قصد نفوذ در لايه‌هاي دروني‌تر آدم؟ تأييد همه‌ي كـ...شعرهايي كه آشنايان‌تان مي‌نويسند، در حيطه‌ي باندبازي و رفيق‌بازي؟
من اينطوري نيستم. با من اين كار را نكنيد.
با من به شيوه‌ي خودم راه بياييد. مخلص‌تان هم هستم.
پ.ن: ژانر ترسناك ادامه دارد. خودتان را جهت همكاري معرفي كنيد. ايميل و آدرس بگذاريد تا اطلاع‌رساني كنم.

چهارشنبه، مهر ۱۳، ۱۳۹۰

219: خودشيفته‌ي متفكر مخوف

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390 ساعت 0:56 شماره پست: 266

-          تو فكر چي هستي؟

يادم آمد توي آرايشگاه هم «ر» (از «ر» كه حرف مي‌زنم در واقع منظورم رئيس جديدم است در حوزه‌ي آرايشگري. آرايشگاه هم مثل تمام كارهاي دستي ديگر، سلسله مراتب پيشرفت دارد) يكهو وسط كار، يك‌جا كه حواسم نبود و يك اشتباه كوچك كردم، بهم گفت كه: تو فكر چي هستي؟

گفتم: هيچي.

اصرار كرد كه نه و امكان ندارد و حتماً توي يك فكري هستي. از من نه و از او بله و بگو توي  چه فكري هستي. گفت كه معمولاً اينطور به نظر مي‌رسد كه توي يك فكري هستي. قيافه‌ات به شدت «درگير» و «در حال تفكر» نشان مي‌دهد! پرسيدم: يعني به نظر مي‌رسه توي فكر باشم معمولاً؟ گفت كه بله و دقيقاً همينطور است. تعجب كردم. راستش امروز هم با يك نفر ديگر مرا به نظرخواهي گذاشته بودند كه اين خودشيفته مثل فيلسوف‌ها نمي‌ماند؟ مثل پروفسورها؟ انگار هميشه توي فكر است، نه؟

-          مثل معلم‌ها! قبلاً هم يكي اينو بهم گفته بود. اگه منظورتون جدي بودن قيافه‌امه...

-          نه. مسأله جدي بودن نيست. انگار هميشه توي فكري...

اين ايده‌ي جمعي به شدت نظرم را جلب مي‌كند. بعد امشب كه گولي در حالي كه از شيشه‌ي مترو بيرون را نگاه مي‌كنم بهم مي‌گويد: تو فكر چي هستي؟ چرا همش تو فكري؟... يكهو بي‌مقدمه قبل از هر جوابي در مي‌آيم (يعني يحتمل از فكر در مي‌آيم) و بهش مي‌گويم: يعني به نظر مي‌رسه من معمولاً توي فكر باشم؟ منظورم اينه كه قيافم يه طوريه كه اگه يكي ببينه فكر مي‌كنه همش تو فكرم؟

گولي اولش جا مي‌خورد كه توانسته با سوالش اينطور نظر مرا به مبحث جلب كند. بعدش كمي فكر مي‌كند و خيلي فهيم و عميق مي‌گويد: او...هو...م!

اوهوم مي‌گويم و اوهوم مي‌شنويد. شنيدن يك چنين اوهومي از زبان كسي كه ده سال است مي‌شناسيد، خيلي معناها مي‌تواند داشته باشد. يعني اگر «ر» با تمام بر و بچه‌هاي آرايشگاه جمع مي‌شدند و رأي مي‌گرفتند كه آيا چنين است يا نه، من نظرشان را به چپم هم حساب نمي‌كردم. اما گولي بگويد، يعني به طور حتم ده سال وقت داشته كه اين قضيه را كشف و تحليل كند و الكي نمي‌گويد.

اين‌ها به كنار يادم آمد كه قبلاً هم يك بار كه به عكس سياه و سفيد شش سالگي‌ام نگاه مي‌كردم، به نظرم رسيده بود كه براي يك بچه‌ي شش ساله بودن، زيادي قيافه‌ام متفكر است. جوري كه توي همان عكس به نظر مي‌رسد كه گوشه‌ي چشم‌هايم را كمي تنگ كرده‌ام و طوري به دوربين زل زده‌ام و لبانم را باريك كرده‌ام كه انگار توي فكر چيز خاصي هستم غير از عروسك و كفش نو و مداد رنگي و خاله‌بازي. يعني بچه‌ها توي آن سن سرشان با كو.ن‌شان ميس‌كال مي‌اندازد. آنوقت بنده در آن سن عاشق هم شده بودم. بله! و تا ده سال بعدش هم عاشق همان بابا بودم و قصه‌ها و قصه‌ها و قصه‌ها كه بماند براي يك وقت ديگر.

بنابراين پر بيراه هم نمي‌گويند اين جماعت همكار.

م.ن:             پر بيراه= كـ...شعر

م.ن2:           م.ن= ميان نوشت

م.ن3: بازم توضيح مي‌خواين؟ ياد دوران دانشكده كلاس فارسي عمومي بخير كه يارو استاده خواس كلاس بذاره گفت گلستان سعدي رو معني نمي‌كنم. هرجا هر كلمه‌اي مبهم بود و معنيشو نمي‌دونستين بپرسين. يه كُردي پاشد پرسيد: درس معلم ار بود زمزمه‌ي محبتي يعني چه؟ استاده لب به دندان گزيد. گريبان ز حيرت دريد. و كتاب گلستان رو كلاً معني كرد و به صورت ديكته خوند تا همه بنويسن!

طفلك درباره‌ي دانشجوي مملكت چي فكر كرده بود؟

م.ن4: و بنده دقيقاً از همون جلسه بود كه ديگه كلاس فارسي عمومي رو نرفتم تا آخر ترم. آخر ترمم يه چشمه از كراماتم واسه استاده رو كردم، خودش تا آخرشو خوند و نمره‌ي 18 بنده رو داد20.

 آقا من به سرم زده توي ژانر وحشت داستان و فيلمنامه بنويسم. هركس قلم خوبي دارد و پايه هم هست اعلام آمادگي كند. مي‌خواهيم يك سري كار كارگاهي خلاقانه بنويسيم.

مدت‌هاست به فيلم‌هاي ترسناك علاقه دارم. علي‌الخصوص ترسناك‌هاي توهمي و روانشناختي. آن‌هايي كه فيلمنامه‌هاي قوي و عميقي دارند و عمق اعصاب و خاطرات آدم را مي‌لرزانند. فيلم‌هايي مثل «حلقه»(Ring) و «ناخوانده» (Uninvited)

به نظرم غير از تكنيك‌هاي دستما.لي شده و كليشه‌اي ايجاد ترس، ژانر وحشت امكانات كشف نشده‌ي زيادي دارد كه مي‌شود با كار خلاقانه جمعي به آن دست پيدا كرد.

مي‌شود روي خواب‌ها و ناخودآگاه كار كرد. مي‌شود يك صحنه‌ي عادي و  واقعي را به صورت ترسناك بازسازي كرد.

براي شروع امروز صبح توي مترو سعي كردم روي امكانات ترسناك جهان اطرافم و آدم‌هايي كه توي مترو مي‌ديدم و فضاي خود مترو كار كنم.

مثلاً مردي كه بالاي سرم ايستاده بود و دستكش سفيد نخي دستش بود. دستكشي كه مي‌توانست مشخصه‌ي يك قاتل وسواسي باشد.

يا كفش‌هاي مردم. كفش‌هايي كه بعضي‌شان جان مي‌داد براي اينكه رد پايي از قاتل فراري به جا بگذارد يا صداي قدم‌هاي‌شان كه نزديك مي‌شوند، شب مقتولي را تبديل به شبي ترسناك كند.

يا دسته كليدي كه قلاب كمر مردي كه كنارم نشسته بود آويزان بود. نوك تيز كليد‌ها. ابزاري براي شكنجه. براي خراشيدن سطوح و ايجاد صدايي چندشناك. كليدهايي كه مي‌توانند كليد اتاق‌ها و انبارهاي ترسناك قديمي باشند. جاهايي كه توي‌شان كلي شي‌ء خاك گرفته‌ي اسرارآميز توي كمدها و جعبه‌ها  چپانده‌اند.

يا صداي سرد زني كه از بلندگوهاي داخل واگن پخش مي‌شد و نام هر ايستگاه و توضيحات كوتاهي درباره‌ي سوار و پياده شدن و تغيير خط مي‌داد.

مي‌خواهم درباره‌ي امكانات پنهان هر صحنه‌ي ساده و واقعي، براي تبديل شدن به يك صحنه‌ي ترسناك كار كنم.

خلاصه نويسندگان علاقمند و خلاق اعلام آمادگي كنند تا به طريقي كه متعاقباً اعلام مي‌شود دور هم جمع بشويم و كارگاه‌مان را راه‌اندازي كنيم.

پ.ن: كاملاً جدي است. شوخي نگيريد.