یکشنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۹۰

241: مردگان متحركيم ما

+ نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390 ساعت 21:21 شماره پست: 291
دارم سريال walking dead (مردگان متحرك) را مي‌بينم. خيلي قوي نيست. راستش تا حدود زيادي هم پلشت و مهوع است. از همين فيلم ترسناك‌هايي كه به جاي هيجان و تعليق، هي راه به راه حالت را بهم مي‌زنند با صحنه‌هاي خون‌ريزي و آدم‌كشي و كثافـ.تكاري‌شان.
مثلاً براي شروع يك صحنه‌اي همان اوايل فيلم بود كه يك زامـ.بي را كشتند و چون كشف كرده بودند كه مردگان متحرك به بوي زنده‌ها حساسند، برداشتند يارو را عين گوشت كبابي كوبيدند و له كردند (دقيقاً با همان صداهاي چندش‌آور چلق چولوق و خرچ خروچ و لش و فش له شدن گوشت و استخوان) و عين خمير ماليدند روي لباسشان كه بوي مرده بدهند و بتوانند از بين مرده‌ها بدون جلب توجه رد بشوند.
وقتي مي‌گويم «فيلم ترسناك دوست دارم» به اين معني نيست كه ساديـ.سم دارم و مي‌نشينم و پاي اينجور صحنه‌ها تخمه مي‌شكنم. نخير. اتفاقاً برعكس، رويم را برمي‌گردانم يا دستم را مي‌گيرم جلوي چشمم. حتي اگر مي‌شد صدا را هم قطع مي‌كردم كه نتوانم تجسم كنم. براي من فقط بُعد تعليق فيلم‌هاي ترسناك جالب است.
اما امشب به جنبه‌هاي ديگرش هم فكر كردم. به اينكه آخرالزمان كه مي‌شود، آدم عاشق تك‌تك چيزهاي از دست رفته‌اش، خاطرات حتي بدش، آدم‌هاي مزخرف زندگي‌اش و تمام آت و آشغال‌هاي زندگي آرام پيشينش مي‌شود.
مثلاً توي اين سريال، يارو كلانتره كه شخصيت اصلي است قبل از تمام آن جريانات، حسابي با زنش دعوا دارد. بعد تير مي‌خورد و مي‌رود توي كما و تا به هوش بيايد دنيا كن‌فيكون شده و زامـ.بي‌ها دنيا را گرفته‌اند. وقتي دوباره زن و بچه‌اش را پيدا مي‌كند، زنه كه فكر مي‌كرده اين بابا مُرده،‌ با رفيقش روي هم ريخته بوده ولي تا چشمش به شوهره ميفتد هر دو مجدداً عينهو روز نخست آشنايي، عاشق هم مي‌شوند و حاضرند جانشان را هم براي هم بدهند كه مبادا يك ناخن زامبـ.ي‌ها به آن يكي خراش بيندازد. و كانون گرم خانواده و از اين چيزها.
بعد آدم‌هاي مختلف از طبقات و موقعيت‌هاي اجتماعي مختلف، كه در شرايط عادي اصلاً امكانش هم نبود كه حتي جواب سلام همديگر را بدهند، چنان عاشق هم مي‌شوند و براي هم جان مي‌دهند كه بيا و ببين. و اخلاق و دين و عيـ.سي و اميدواري و از اين چيزها.
مي‌خواهم بگويم تمام اين چيزهاي مزخرفي كه عقل آدميزاد با تمام توان سعي در رد آن و تفهيم چرند بودن آن به بشريت دارد، در شرايط سخت، تبديل به مقدسات و دلايل زنده‌بودن آدم‌ها مي‌شوند و مثل ريسماني مهره‌هاي تسبيح از هم گسيخته‌ي اجتماع را به هم متصل مي‌كنند.
به عنوان مثال صحنه‌اي توي سريال هست كه گروه تجسس در مسير پيدا كردن دختر بچه‌اي كه مفقود شده، به يك كليساي متروكه با مجسمه‌ي عيـ.سي مي‌رسند. بعد يكي يكي آدم‌هاي بي‌اعتقاد جلوي مجسمه زانو مي‌زنند و حرف‌هاي بامعنايي مي‌گويند و متنبه مي‌شوند و دعا مي‌كنند و هي متحول مي‌شوند و نشانه‌هاي الهي مي‌بينند.
خوب البته اين‌ها كليشه‌هاي موجود در بيشتر فيلم‌هاي اينچنيني است. اما به نظر شخص بنده، كليشه‌ها دقيقاً بازتاب رفتار عام ما هستند. هرچند تكراري. هرچند مسخره. هرچند هاليوو.دي... اما كليشه‌هاي آبگوشتي، دقيقاً برگرفته از زندگي درپيت و تكراري و مسخره و هاليوو.دي خود خود شخص ماست. و لاغير.
چه كسي مي‌تواند ادعا كند در آن شرايط سخت كه تمام فاميل و نزديكان و آدم‌هايي را كه مي‌شناخته و خانه و زندگي و شهر و امكانات و پول و غذايش را از دست داده و هر آن از سمتي مورد حمله‌ي دشـ.منان وحشي قرار مي‌گيرد و از سايه‌ي خودش هم مي‌ترسد و اگر پشه از بغل گوشش پر بزند به خودش مي‌شا.شد، باز هم مي‌تواند سينه سپر كند و با طمأنينه بگويد: خدا وجود ندا.رد؟!
من يكي كه ادعاي چنين چيزي را نمي‌كنم. چون سي و دو سالم است و ديگر عقلم مي‌رسد و آنقدر خودم را مي‌شناسم و به توانايي‌هاي خودم واقفم كه دقيقاً مي‌توانم عكس‌العمل خودم را در چنين موقعيتي حدس بزنم. اما آدم‌هاي هجده بيست ساله‌ي زيادي را مي‌شناسم كه مدعي اين اندازه از منطق و شهامت و از جان گذشتي هستند. اصلاً باشند. به من و شما چه؟ زمان همه چيز را به ما نشان خواهد داد. بياييد خودمان را براي اثبات چيزها به همديگر، جـ.ر ندهيم.
چيزي كه توي اين فيلم‌ها دوست دارم، دقيقاً مخ داغان آن نويسنده‌ي عو.ضي است كه نشسته و به چنين موقعيت استراتژيكي فكر كرده و آدم‌هايش را در اين موقعيت چيده و ولشان كرده كه براي نجات جان‌شان از سر و كول هم بالا بروند و به هر سنگ و كلوخي چنگ بيندازند. اينكه نويسنده‌ها، سينماگران، و هنرمنداني هستند كه مثل من و شما به تشك پر قوي زندگي روزمره لم نداده‌اند و نشسته‌اند و جهان را در آخرالزمانش تصور كرده‌اند و براي ما به تصوير كشيده‌اند.
چه چيزش عجيب است؟ آيا فكر مي‌كنيد دنيا بهتر از اين به آخر خواهد رسيد؟ مثلاً خوشبينانه تصور كنيم كه با برخورد يك شهاب سنگ و متلاشي شدن تمام زمين در يك لحظه؟ اصلاً در مورد عاقبت پيشرفت تكنولوژي و بيماري‌هاي توليد آزمايشگاه‌ها و موجودات دستكاري ژنتيك شده فكر كرده‌ايد؟
بيخيال! فعلاً بچسب به اينكه سـ.كه و دلا.ر بالا كشيد يا پايين؟ قيمـ.ت امروز نان و گوشت و تخم‌مرغ چند بود؟
فيلم، فقط فيلم است.
و آدم‌هاي سا.ديستيك عاشق فيلم‌هاي ترسـ.ناك هستند.
زلزله اتفاق نمي‌افتد. شهاب سنگي به زمين برخورد نمي‌كند. زامـ.بي‌ها فقط ساخته‌ي ذهن بشر هستند.
همه‌چيز به همين آرامي ادامه خواهد يافت تا...
بيخيال.

سه‌شنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۹۰

240: سفرنامه‌ي هيركان

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390 ساعت 22:2 شماره پست: 289
چند روز گرگان بودم. شما بگو تعطيلات، عزاداري، هرچي.

ماشين نداريم فعلاً. رفتني براي اولين بار اتوبوس VIP سوار شدم. با آن صندلي‌هاي گنده‌اي كه به قول يكي «لـ.ش خورش خوب است» و آدم كه تويشان مي‌افتد انگار افتاده توي تابوت. يكهو عين جسد سنگين مي‌شود  و ديگر نمي‌تواند از جايش تكان بخورد. يعني طوري شده بود كه من و گولي براي برداشتن كوله‌ها و كاپشن‌هاي‌مان از قسمت كيف دستي‌هاي بالاي سرمان، به هم تعارف مي‌كرديم و نزديك بود شير يا خط بيندازيم حتي. بعد هم مثل هميشه يك كوله پشتي را فقط از آذوقه پر كرده بوديم و حتي به فكرمان نرسيده بود كه معده‌ي ما دو تا سرجمع به اندازه‌ي يك چهارم آن كوله‌ي لامصب هم نمي‌شود!

يك بچه درست پس كله‌مان و يكي هم دوتا صندلي جلوترمان داشتند از بن جگر عر مي‌زدند. بعد يكهو بوي غليظ جوراب تا سلول‌هاي مغزم را سوزاند. هي بگرد و بگرد تا عاقبت كشف كردم كه خانم صندلي جلويي به يك حالت هلال مانندي سر خورده و توي صندليش پايين رفته به طوري كه سرش به جاي باسـ.ن محترمش قرار گرفته. آنوقت پاهايش را تا آنجايي كه مي‌شده كش داده و گذاشته پس كله‌ي نفر جلويي! براي رد گم كني هم چادرش را كشيده روي نوك انگشت‌هاي پايش كه مردم فكر كنند اين پا نيست و مثلاً نسخه‌ي كوچك‌تر برج ايفل است كه ايشان دارند براي همشهريان گرگاني‌شان سوغاتي مي‌برند. باز هم جاي شكرش باقي بود كه من به جاي آن نفر جلويي نبودم. از او كه تا آخر سفر صدايي در نيامد به نظرم از بوي جوراب عليا مخدره بيهوش شده بود بينوا.

بعد خواستم كمي بخوابم ديدم صداي خس خس و فس فس مي‌آيد. كمي كه دقت كردم ديدم اين صداهاي مشكوك از سوراخ‌هاي بيني دختر رديف كناري‌ام در مي‌آيد. پيدا بود كه عمل زيبايي روي بيني‌شان انجام داده‌اند و از آقاي دكتر هم درخواست كرده‌اند كه با تعبيه‌ي دو عدد سوت در حفره‌هاي بيني ايشان، توي چشم همگان بنمايد كه: بلي! ايشان براي دماغ‌شان هزينه كرده‌اند! بلي! ايشان مايه‌دارند. بعد هم چند دقيقه يك بار گوشي‌شان زنگ مي‌خورد و روي عادت اكثر روستايي‌ها، با تمام قوا توي گوشي داد مي‌زدند انگار  كه طرف خداي نكرده كر است.

آنجا قرار بود پيش برادر گولي مهمان باشيم. خانه يك خانه‌ي دانشجويي بود و گروه هم‌خانه‌ها هم قرار بود رفته باشند. اما چيزي كه در نهايت باهاش مواجه شديم: يك خانه‌ي درب و داغان كلنگي و تعدادي كبوتر و ماهي توي حياطش و حمام و دستشويي هم بيرون توي حياط و آشپزخانه هم با امكانات ابتدايي در حد يك ظرفشويي روي هوا و يك گاز تك شعله مربعي روي زمين، بدون كابينت و ميز و با ارتفاع نيم متر آشغال روي كف آشپزخانه. اتاق‌ها هم اوضاع بهتري نداشت. به جاي فرش با چند تكه موكت و پتو پوشانده شده بود و پرده و اين چيزها هم كه به هرحال جزء تجملات بي‌مصرف زندگي شناخته شده بود! هم‌خانه‌اي‌ها هم كه همه بچه‌درسخوان و چسبيده به علم و دانش و ارشد و دكترا، چنان پايه بودند كه فقط لطف كرده بودند و دو تا اتاق را براي ما خالي كرده بودند و چهار تايي چپيده بودند توي يك اتاق.

خوب حالا مي‌توانيد حال و روز زوج جواني را كه اولين سفر تفريحي خود را در دوران نامزدي تجربه مي‌كنند، تصور كنيد. توي يك اتاق لخت با يك بخاري پت پتي و يك موكت و دو تا پتو، در حالي كه روبروي‌شان به حالت كاملاً نورگير و زيبا سرتاسر پنجره‌هاي بدون پرده، مناظر زيباي حياط را مي‌نمايد. تازه من به عجز و لابه‌ي گولي از سنگيني سا.ك گوش نكردم و بالشم را با خودم كشيدم و بردم اگرنه بالش هم براي خوابيدن پيدا نمي‌كردم.

حمام رفتن كه ديگر براي خودش ماجرايي بود: يعني حمام به حدي ولنگ و واز بود و هوا به حدي سرد بود كه من اول درب تمام شامپو و نرم كننده‌ها را باز كردم و ليف را صابوني كردم و گولي را هم با كاپشن گماشتم پشت درب حمام، بعد عين پارتيزا.ن‌ها پريدم زير دوش حمام و پنج دقيقه‌اي بلرز بلرز خودم را گربه شور كردم و پريدم لاي كاپشني كه گولي برايم جلوي در نگه‌داشته بود و تپيدم توي خانه. براي لباس پوشيدن هم كه يك ويوي زيبا از اتاق دوستان به در حمام داشتيم و بايد توي همان حمام و سرما لباس مي‌پوشيدم، اتاق هم كه خود به خود اُپن بود و بايد يك ملحفه‌اي چيزي برايم نگه مي‌داشتند كه بتوانم تنبان عوض كنم.

كلاً شرايط استراتژيكي در حد زاغه‌نشينان داشتيم.

اما همه‌ي اين‌ها را به كف دمپايي‌ام حواله دادم و به خودم گفتم همينقدر كه بعد از چهارماه چند روز هم شده از هواي تهران دور باشم و جاي ديگري، فقط جاي ديگري باشم، خوب است. به درك كه تعطيلات يك آرايشگر فقط توي عزاداري‌ها است. به جهنم كه هوا عين سـ.گ سرد بود. جاي‌مان افتضاح بود. شهر عين شهر اموات تعطيل بود و يك مغازه‌ي باز براي سوغاتي خريدن و يك داروخانه براي قرص مسكن گرفتن پيدا نمي‌كرديم.

من آدم غرغرويي هستم ولي ذاتاً راحت با هر شرايطي وفق پيدا مي‌كنم و مي‌سازم. اهل چـ.سه كلاس گذاشتن و ايش ايش كردن نيستم. وگرنه آن شرايطي نبود كه يك نوعروس در اولين سفرش تحمل كند.

گور پـ.درش اصلاً. خوش گذشت. رفتيم نهارخوران و النگدره (ملنگ‌دره؟) و بندر تركمن و اسكله‌اش. يك سوال: اين خانم چشم بادامي‌ها با آن روسري‌هاي گل‌منگلي‌شان چرا سردشان نمي‌شود؟

رفتيم توي يك مغازه، يك لُنگ حمام چهارخانه‌ي قرمز زده بود به ديوار، پرسيديم چند؟ گفت پنجاه و پنج هزار تومان. گفتيم چرااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفت: اين اسمش نمي‌دانم چي‌چي است كه مي‌اندازند سر عروس و اين‌ها! و اينجا بود كه ما فهميديم «گفتمان تمـ.دن‌ها» و اين‌چيزها پشـ.م است و ما بهتر است همان شال‌هاي چهار هزار توماني تهراني خودمان را سرمان كنيم. روسري تركمني به همين چشم‌بادامي‌هاي تركمني كشيده و لاغر با آن لباس‌هاي مخملي دراز و تك‌رنگ‌شان مي‌آيد. اين روسري‌ها زن‌هاي تهراني قوزي تپل كوتاه را مي‌كند عين كولي‌هاي غربتي. پدرجان لباس خودت را بپوش. شما را چه به لباس محلي و تريپ هنري؟

اما بگويم از برگشتن و قطار. دوازده ساعت با سرعت چـ.س كيلومتر بر سال حركت مي‌كرديم و شيشه‌هاي قطار آنقدر كثيف بود كه به قول برادر گولي حتي نمي‌توانستيم پل ورسك را ببينيم و زهره ترك كنيم كه چطور داريم توي آن ارتفاع با آن تجهيزات فسيل‌شده‌ي داغان پل، با جان‌مان بازي مي‌كنيم. كوپه آنقدر تنگ بود و نيمكت‌هاي تختخوابشو آنقدر به هم نزديك كه انگار شب اول قبر است. بعد هم چه تختي؟! نيم‌متر نيمكت ناراحت و يك بالش اندازه‌ي كوسن را اسمش را گذاشته بودند تخت.

اما قطار فقط يك چيز باحالي داشت كه به جان شما به همه چيزش مي‌ارزيد: توا.لتش!

خداوكيلي ياد فيلم‌هاي وسترن افتادم. از آن‌هايي كه يارو با اسب دنبال قطار مي‌دويد و با حركات ژانگولر مي‌پريد و ته قطار را مي‌گرفت و سوار مي‌شد و كارهاي جالب و محيرالعقول ديگري نيز مي‌كرد كه از حوصله‌ي بحث خارج است.

اولين بار گولي برايم توضيحات لازم را داد كه وحشت نكنم. گفت كه براي اينكه پرت نشوي بايد در و ديوار را بگيري. بعد هم وقتي نشستي سر چاله،‌يك دستگيره آن بغل است كه با آن خودت را محكم نگه مي‌داري كه در اثر تكان‌هاي شديد واگن انتهايي، پي‌پي‌ات به در و ديوار اصابت نكند و صاف برود توي چاله. بعد هم كه بلند شدي دستت را بشويي،‌ دنبال گرداني شير آب و چشم الكترونيك و اينها نبايد باشي. يك پدال زير پايت هست كه با فشار آن آب شير باز مي‌شود. خلاصه ماجرايي بود اين دستشويي رفتن ما.

حالا حكايت بازرسي‌هاي پنج دقيقه يك بار و مسابقه‌ي دوي سرعت بچه‌هاي كوپه‌ي بغلي توي راهرو و گرماي شديد كوپه بماند.

شب تا صبح خوابم نبرد و صبح ساعت هشت و نيم رسيديم تهران.

و اين بود سفرنامه‌ي گرگان (جرجان؟ هيركان؟ گوركان؟) رفتن ما...

النگدره و بندر تركمن 

سه‌شنبه، دی ۲۷، ۱۳۹۰

239: شب بعد از رفتن تو

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 ساعت 0:35 شماره پست: 288
     توي ماشين:
سین دارد توي آينه‌ي پشت آفتابگير جلو، آرايـ.ش مي‌كند. چونكه هميشه ديرش شده و آرايـ.ش كردن را مي‌گذارد براي توي ماشين. آرش پشت فرمان است و من عقب نشسته‌ام. يك قاب زيبا براي يك عكس به نظرم مي‌رسد كه از همان‌جا كنار پشتي صندلي جوري عكس را بگيرم كه يك چشم سین و دستش در حال ريمـ.ل زدن هم توي تصوير باشد...
هرچه دكمه‌ي دوربين را مي‌زنم پيغام low battery مي‌دهد. گوشي را پرت مي‌كنم روي صندلي و به باقي ترانه‌ي «زندگـ.ي با تو بهـ.تره» از بابك رهنـ.ما گوش مي‌دهم.

    شب آخر. خانه‌ي عمه:
پرويز يك جـ.ام سرخـ.فام مي‌ريزد و قرار است به افتخار رفتن سین بنوشيم. هرچه توي اتاق‌ها دنبالش مي‌گرديم گيرش نمي‌آوريم. گيج است. دم رفتني سرش شلوغ است و به ده نفر آدم در آن واحد حرف مي‌زند.
دست آخر بي‌خيالش مي‌شويم. توي اتاق تنها و بدون سلامتي گفتن سر مي‌كشيم.

    تصميم دارم باهاش بروم فرودگاه. اما پرواز مي‌افتد ساعت 3.5 صبح. مي‌بينم ساعت دوازده بايد برويم و پنج صبح برگرديم خانه. بعد هم يكراست حاضر شويم برويم سر كار. بيخيالش مي‌شوم.

    برمي‌گردم خانه. مي‌روم حمام. زير دوش بغضم مي‌گيرد. تا مي‌آيد اشك توي چشمم حلقه بزند و يك گريه‌ي سير تنهايي بكنم... يك ديو.ثي آن بيرون (توي مستراح يا ظرفشويي) شير آب گرم را باز مي‌كند و آب دوش يكهو يخ مي‌كند.
چنان از جايم مي‌پرم و لرز مي‌كنم كه فاز گريه از سرم مي‌پرد و ديگر هم برنمي‌گردد.

    شب مي‌خواهم يك پست براي سین بنويسم و روي وبلاگم بگذارم. مرورگرم به هم مي‌ريزد و هر يك ثانيه يك پيغام سرتيفيكيت مي‌دهد و صفحه را باز نمي‌كند.
از اين هم منصرف مي‌شوم.

كجايش را مي‌خواهيد بگوييد بامعنا؟ اگر پيدا كرديد من را هم خبر كنيد.

سین رفت. مثل دفعه‌ي پيش. آن بار هشت ماه نبود. اين بار معلوم نيست چقدر. اما براي من سین از همان بار قبل رفت و تمام شد. حالا ديگر چه فرقي مي‌كند كه دو سال يك بار سري هم به ايران بزند؟
شب قبلش با دوستانش دور هم بوديم. فرزان پرسيد: حالا يعني ما بايد امشب خداحافظي كنيم يا فردا؟
آرش گفت:‌امشب.
سین عق زد و به سمت آشپزخانه دويد. كسي پرسيد: چش شد؟ كسي جواب داد: انگار يه چيز بدمزه‌اي خورد حالش بد شد...
رفتم آشپزخانه. سین جلوي ظرفشويي عق مي‌زد. برگشت. نگاهش كردم. داشت گريه مي‌كرد. همديگر را بغل كرديم. سین و بهاره. سین و من. و گريه كرديم. زمان متوقف شد-------- بعد دوباره به راه افتاد. خودمان را جمع كرديم و اشك‌هاي‌مان را پاك كرديم. برگشتيم توي اتاق و مثل بچه‌ي آدم نشستيم توي مبل‌هاي‌مان.
نيم ساعت بعد حتي سین هم مي‌خنديد، ولي من هنوز حالم بد بود. رفتم توي توالت. نشستم روي لگن فرنگي. عينك و مبايلم را پرت كردم كف توالت و صورتم را گرفتم توي دست‌هايم. اشك‌هايم مي‌چكيد روي زانوهايم. روي لبه‌ي توالت. روي فرش كوچك پاي توالت. سین به هرحال داشت مي‌رفت و اين آخرين لحظات دور هم بودن‌مان بود.
گولي مي‌گويد زنگ بزنيم به عمه جاخالي نباشه‌ي سین و پ و زنش را بگوييم.
به من چه؟ جا ديگر خاليست، چه من بگويم چه نه. مي‌خواهد شكستگي و پير شدن يك شبه‌ي عمه را توي صدايش بشنوم؟ بيچاره پيرزن توي فرودگاه و تمام طول راه را گريه كرده. بعد آمده خانه قرص خواب خورده و تا پنج بعدازظهر بيهوش افتاده. زنگ بزنم داغش را تازه كنم؟
گولي مي‌پرسد: يعني تا حالا رسيدن يا نه؟...
به من چه؟ سین رفته و از اينجا به بعد هيچ چيزي ديگر معنايي ندارد. زندگي سین اينجا براي هميشه تمام شد. زندگي آنجايش هم به آدم‌هاي آنجا مربوط است.
«شب بي عاطفـ.ه برگشت    شب بعد از رفتن تو
شب از نياز من پر              شب خالي از تـ.ن تو...»

پ.ن: ... لحظه در لحظه پس از تو            شب و گريه در كمينه
           تو ديگه بر نمي‌گردي                  آخر قصه هميـنه....»

دقيقاً همين جايش.به اينجا كه مي‌رسد بغضم مي‌تركد.

سه‌شنبه، دی ۲۰، ۱۳۹۰

238: دلم ترس مي‌خواهد


+ نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390 ساعت 20:22 شماره پست: 287

دارم با او خیابان‌های اطراف خانه را گز می‌کنم. نه فقط به قصد رسیدن به خانه، که بیشتر برای فقط حرف زدن از هر دری. به قصد وقت گذرانی و بیشتر با هم بودن شاید.
از جلوی ویترین قصابی رد می‌شویم. چشمم به چند تا (دل) گوسفند توی یک سینی استیل می‌افتد...

بهش می‌گویم: دلم یه فیلم ترسـ.ناک خوب می‌خواد.

- اه. آخه تو واسه چی اینقدر فیلم ترسناک دوست داری؟

- واسه اینکه فیلم ترسناک واقعیتای زندگی رو بهتر از ژانرای دیگه نشون میده.

- در واقع چیزای کتمان شده؟

- آره. میدونی... مثلاَ الآن که از جلوی این قصابیه رد شدیم به این فکر افتادم که این خودش یه جنایته. کشتن یه موجود. پاره کردن شکمش. بیرون کشیدن  دل و روده‌اش. کندن پوستش. آویزون کردنش از سفیده‌ی پاشنه‌ی پاش. دو شقه کردنش. چیدن قطعات بدنش توی سینی و گذاشتنش توی یخچال. به سیخ کشیدن قلبش و کباب کردن کلیه‌هاش روی آتیش و تیکه تیکه کردن جیگرش... اینا تمومش جنایته. ولی ماها ترجیح می‌دیم به قشنگی گل‌های توی گل‌فروشی‌ها فکر کنیم. به چیزای خوب. به خوبیا. نه به کشتن و خوردن و خون ریختن برای سیر کردن شکم.

بعد برایش مثال‌های دیگری می‌زنم از هنجار شکنی‌های درون فیلم‌های ترسناک. مثلاَ اینکه قوانین اخلاقی گول‌زنک دنیای ما چیزی به نام بنیان خانواده و روابط عاطفی و تمدن و این چیزها برایمان تعریف کرده که درون این چهارچوب‌ها هرگز پدری فرزند خود را نمی‌کشد. اما چیزی که یک فیلم ترسناک را ترسناک می‌کند، همین پدری است که ناگهان دیوانه می‌شود و به طور جدی به فکر کشتن فرزند خود می‌افتد. آنهم با منتهای بی‌رحمی. یا مثلاَ شیطانی بودن یک مرد خدا. یک کشـ.یش. یا حلول اجــ.نه یا شیاطـ.ین در قالب جسم یک دختر بسیار زیبا (تضاد زیبایی با جنایت و پلیدی و خشونت). یا مثلاَ کسی که آدم‌خوار است(چون اخلاق بشری می‌گوید که نباید هم‌نوع و هم‌تیره را خورد). یا مثلاَ صحنه‌ی شروع یک فیلم ترسناک، یک صحنه‌ی عیاشـ.ی و خوشگـ.ذرانی است که ناگهان تبدیل به جهنمی از خون و قتل و کشتار می‌شود.

همیشه وقتی انتظار نمی‌رود...

وقتی ناشناخته است...

وقتی پذیرفتنی نیست...

وقتی باور کردنی نیست...

وقتی چیز دیگری فکر می‌کنی و...

وقتی کسی برایت خواب هولناکی دیده...

آن چیزی که یک فیلم ترسناک را ترسناک می‌کند، فقط هنجار شکنی است. مثلاَ فکر کن که مفصل دستت همیشه به داخل خم میشود، یک بار یکهویی به خارج خم بشود. یا لیوان از دستت بیفتد و به جای اینکه به سمت زمین بیاید، به سمت هوا برود. یا تصویر توی آینه، کمی با تو تفاوت داشته باشد و دستش را به سمت دیگری ببرد و یا ادای دیگری از خودش در بیاورد. هرچیزی... هرچیزی که طبق قوانین تعریف شده‌ات صورت نگیرد، ترسناک است.

آخرش می‌فهمد منظورم را.

شما چطور؟ می‌فهمید؟

شنبه، دی ۱۷، ۱۳۹۰

237: گورستان گو.در

+ نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390 ساعت 22:36 شماره پست: 286
امشب گو.در (گوگل ريــ.در مرحوم) بودم.
وقتي مي‌گويم گو.در بودم (براي شما كه محضر گو.در را درك نكرده‌ايد و نوستالژي نمي‌دانيد كه چيست) يعني باز دم غروب در گورستان پرسه زده‌ام.

آدم كه دم غروب برود گورستان، همه‌ي آبا و اجدادش پيش چشمش زنده مي‌شوند. دوستانِ رفته... مادربزرگ و پدربزرگ مُرده... كودكي‌هاي تباه شده... آدم‌هاي خاك شده...
مارگريت دوراس، نويسنده‌ي پست مدرن فرانسوي، شانزده سال آخر زندگي‌اش را با يك دانشجوي افسرده‌ي منفعل سابق فلسفه كه چهل سال از خودش كوچكتر بود زندگي كرد. اجازه بدهيد برويم توي جزئيات: زندگي كرد نه به معناي همزيستي مسالمت آميز دوستانه، بلكه در معناي رابطه‌ي عاشقانه‌اش!
اين آدم، يان آندره‌آ كه حتي نام فاميل مستعارش را هم دوراس برايش انتخاب مي‌كند، يكي از خوانندگان كتاب‌هاي دوراس بود كه مدت‌ها هر روز بهش نامه مي‌نوشت و دوراس جواب نمي‌داد.
خلاصه كاري به باقي ماجراها ندارم كه در جاي خود بسي جالب است. خودتان برويد توي كتاب «همان عشق» از نشر نيلوفر بخوانيد... من با نقل ماجراي مرگ دوراس به قلم يان كار دارم. آنجايي كه بعد از مرگ دوراس، انگار تمام هويت‌اش را از دست مي‌دهد و دوسال خانه‌نشين مي‌شود و مثل مرده‌ها با كنسرو و آت و آشغال زندگي مي‌كند. تمام اين دو سال پايش را در گورستان نمي‌گذارد كه چشمش به سنگ قبر دوراس نيفتد و با واقعيت مرگ او مواجه نشود.
من دقيقاً با همين تكه‌اش كار دارم: وقتي در گورستان پا مي‌گذاري، با واقعيت گريز ناپذير مرگ مواجه مي‌شوي. با از دست رفتگي. تباه شدگي. خاك شدن خاطرات...
وقتي مي‌گويم امشب گو.در بودم، دارم درباره‌ي همين چيزها و يك سري چيزهاي ديگر حرف مي‌زنم تقريباً.
بيست سي تا پست از گُلي خواندم و شر كردم. از بچه‌هاي رفته. مي‌گويم رفته مثل اين‌هايي كه درباره‌ي شهيـ.دان حرف مي‌زنند جوري كه انگار دو تا بال داشته‌اند و از روي سيم‌هاي برق كوچه پريده‌اند و رفته‌اند روي كاج‌هاي بالاي خيابان، و اين‌ها چونكه بال نداشته‌اند كه بپرند، از شهـ.ادت محروم شده‌اند!
دوستان رفته آن‌هايي بودند كه وبلاگ‌هاي‌شان اغلب فيلـ.تر بود و من از طريق گو.در مي‌خواندم‌شان. بعدتر به ماهيت خود گو.در معتاد شدم. به اينكه مجبور نيستي به همه سر بزني تا بداني كي الأن آپ كرده. به اينكه مي‌تواني ليستي از وبلاگ‌هاي مورد علاقه‌ات كه حتماً مي‌خواني‌شان بسازي، بدون تعارف و رودربايستي و من بميرم تو بميري حاكم بر لينكداني وبلاگ. بعد سير تا پياز همان ليست را با لذت بخواني و براي ديگران هم شر كني. بدون فيلـ.تر. بدون ادا و اطوار. بدون بي‌جنبگي‌هاي موجود در كامنتداني وبلاگ. چونكه آنجا خواننده‌هايت را خودت انتخاب مي‌كردي... مي‌توانستي يك مطلب را فقط لايك بزني تا صاحبش بداند كه آمده‌اي و خوشت هم آمده ولي حرفي براي گفتن نداري، نه اينكه حتماً مجبور باشي چيزي بگذاري توي كامنتداني ولو يك اسمايلي خنده يا گل... بعدتر با همان دوستان رفته دوست‌تر شديم و توي كامنتداني مطالب چقدر حرف زديم و خنديديم. بعدتر حلقه‌هاي نامرئي‌اي ساختيم از دوستان باجنبه و هي بيشتر و به هم‌تر و جفت‌تر شديم. بعدش همه‌چيز به هم ريخت و از گو.در همان ليست روزنامه‌وارش ماند. بدون كامنت. بدون رابطه. بدون صميميت. و بچه‌ها پخش شدند توي توييـ.تر و فيـ.س بوك و پلـ.اس. و از اين جور چيزها.
گو.در يك چنين جايي بود. حالا ديگر نيست.
بلي! رسم روزگار چنين است.
و اگر شما فكر مي‌كنيد كه فقط دوران قديم و گذشتگان و چيزهاي واقعي و ملموس و سنتي «نوستالژي» مي‌آورد، كاملاً در اشتباهيد.
جهان مجازي هم با تمام ولنگ و وازي و گشا.دي‌اش، با تمام هويت‌هاي ناشناس و جعلي و آبكي‌اش، با تمام مجازي بودنش، براي شما باغچه‌ها و حياط خلوت‌هايي مي‌سازد و حلقه‌هايي از دوستاني كه نبودن‌شان به گريه مي‌اندازدتان.
مثل حياط خلوت همين وبلاگ.
مثل شما كه گاهي روي نيمكت كامنتداني من كنار هم مي‌نشينيد و از هم آتشي مي‌گيريد و سيگاري دود مي‌كنيد و مي‌رويد.
مثل من كه سر اين سياه زمستان چند روز يك بار مي‌آيم براي ياكريم‌ها و گنجشك‌هاي سرمازده‌ام ارزن مي‌ريزم و مي‌روم.

دوشنبه، دی ۱۲، ۱۳۹۰

236: باخت و كلاً باخت

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390 ساعت 23:9 شماره پست: 285

ح زنگ مي‌زند و مي‌گويد كه سه تا ديگر را همين امشب براي فردا تكميل كنيد، چون من ديگر مخم گو.زيده است و نمي‌كشم كه رويشان كار كنم. (دقيقاً همين را مي‌گويد)
فكر مي‌كردم دست كم توي اين مرحله ديگر كارمان تمام شده و مانده كه كدام تأييد شود و برگردد براي تكميل...
از همان مكالمه تلفني با ح به بعد، ديگر به هم مي‌ريزم. صد بار به خودم مي‌گويم عجب گـ.هي خوردم و محال است ديگر كار سفارشي بنويسم. به پولش فكر مي‌كنم. دروغ چرا؟ واقعاً تا حالا فقط به پولش فكر كرده بودم. فكرش را هم نمي‌كردم كه اينقدر سوهان اعصاب بشود و كش بيايد.
ديشب تا ساعت 2 با گولي توي سر و كله‌ي هم زديم و دوتايش را نوشتيم. يكهو گولي هنگ كرد و من هم ديدم تنهايي ديگر نمي‌شود. يك خزعبلي سر هم كردم و تهش را جمع كردم و ايميل كرديم رفت.
مي‌گويد گو.ز را به شقيـ.قه ربط بده: آخر يك جزيره در جنوب شرقي آفريقا و گل‌هاي اركيده و وانيل و مستعمرات فرانسه و يك طلبه‌ي آنجايي در قم خودمان... چه ارتباطي مي‌تواند داشته باشد به يك چوب فروش در يكي از بنادر جنوبي ايران؟ و تازه همه‌ي اين‌ها با اما.م حسين؟؟؟
چه مي‌دانم...
ساعت دو بخواب و ساعت شش عين قورباغه از خواب بپر و زل بزن به سقف تا ساعت هفت كه بخواهي بلند شوي و بروي سر كار. اين دو روزه بابت اين كار سفارشي آنقدر عصبي بوده‌ام كه گولي مي‌گويد با اين «احساس مسئوليت» كه تو داري، رئيس جمـ.هور شده بودي تا حالا كشور را از بحرا.ن اقتـ.صادي نجات داده بودي و چه بسا دنيا را!
من خيلي منـ.جي بودم خودم را از بي‌پولي نجات مي‌دادم با اين احساسات مسئوليتم.
خير سرش «نجات دهنده در گور خفته‌ست/ و خاك/ خاك پذيرنده/ اشارتيست به آرامش...»*
حالا هم از بي‌خوابي و اعصاب ناميزان، صبح تا حالا پلك چشم چپم مي‌پرد و سكسكه‌ام هم گرفته. تا به حال سابقه نداشته من چند ساعت متوالي دچار چنين واكنش‌هاي عصبي‌اي بشوم. خدا به خير كند. نميرم؟
از اين‌ها هم نميرم، از تصادف با ماشين ديگر جان سالم به در نمي‌برم. عصري كه با گولي از خياباني حوالي ميدان فردوسي رد مي‌شديم و همه جا ترافيك و در امن و امان مي‌نمود... يكهو گولي چنان بازويم را از روي كاپشن چنگ گرفت كه ناله‌ام درآمد و مرا پس كشيد. قبل از اينكه فرصت كنم عكس‌العمل طبيعي «فحش» و «جيغ و داد» را نشان بدهم، يك 206، مويي از جلوي كفشم رد شد و اگر پايم را نكشيده بودم چرخ عقبش روي پايم بود. معلوم نيست يارو دزد بود، فراري بود، چيزي زده بود و توي عرش سير مي‌كرد...
هنوز جاي ناخن‌هاي گولي روي پوستم مانده و دارد كبود مي‌شود. بدترش اينكه لال هم شده بود و وقتي ازش پرسيدم چي بود؟ چي شد؟ همينطوري مات و مبهوت مانده بود توي چشمم و حتي نمي‌توانست جوابم را بدهد. يعني اينجور ملتي شده‌ايم ما كه از بس بهمان مصيبت و شوك و استرس وارد شده، ديگر هيچي نمي‌گوييم و فقط خيره مي‌مانيم به يك جا و بعد هم سرمان را مي‌اندازيم پايين و افسرده و خاموش و كز كرده مي‌رويم پي كارمان.
افسرده و خاموش و كز كرده، بنا كرد كنارم راه رفتن. مدتي طول كشيد تا توانست عكس‌العمل حياتي از خودش نشان بدهد كه باورم بشود زنده است و الأن مثل آن صحنه‌ي فيلم «روح»، جسدش در صحنه‌ي تصادف نمانده باشد و اين روحش باشد كه دارد كنارم به راه رفتن ادامه مي‌دهد.
وقتي به مرگش فكر كردم يك لحظه ترسيدم... از تنهاييي... از بودن بي آن كسي كه ده سال زندگيت را كنارش گذرانده‌اي و ديگر زنگ نزدنش روي گوشي‌ات و پياده نرفتن با او حوالي ميدان فردوسي...
به جنـ.گ كه فكر مي‌كنم، همين‌هايش آزارم مي‌دهد... آوار شدن خانه‌اي كه توي آشپزخانه‌اش براي خودت قهوه ترك درست مي‌كني و اتاقي كه در آن شب‌هايت را پاي كامپيوتر مي‌گذراني و تختي كه آنقدر بهت آرامش مي‌دهد... مردن كساني كه خوب و بد، با هم زندگي مي‌كنيد و بهشان عادت كرده‌اي و تصوري از نبودن‌شان نداري... هيچ تصوري از جهان بي آن‌ها...
بهش گفتم كه يك وقت نميرد.
گفت كه او زودتر از من خواهد مرد.
اين را با اطمينان ترسناكي گفت...

امشب دوباره بعد دو روز آمدم خانه و دوباره در همان جمله‌ي اول با بابا دعوايم شد. براي اينكه وسط اعتراض من به بوي جوراب برادرم، پريد وسط و مرا دست انداخت. طوري كه انگار مثلاً دارد از قول او جواب مرا مي‌دهد. همين كه هيچ ربطي بهش ندارد و خودش را وسط مي‌اندازد و كلاً در هر دعوايي كه يك طرفش من باشم، او با طرف ديگر است، لجم را در مي‌آورد و باعث مي‌شود دعوايمان بشود. اگرنه سـ.گ هار كه پاچه‌ام را نگرفته.
باشد. اصلاً من هر گـ.هي كه او بگويد هستم. تقصير از من است. اوكي؟ اما تا حالا حتي در اوج بي‌پولي و در به دري پنجاه هزار تومان ازش قرض هم نكرده‌ام، چه برسد به اينكه بهش بدهكار هم باشم و حقش را هم خورده باشم. حالا بگير كه تا همين دو ماه پيش چند ميليون بهم بدهكار هم بود وچند سال نداد و نداد تا پولم تبديل به گـ.ه شد و پولي كه زماني مي‌شد باهاش خانه‌اي ولو در دوقوز آباد خريد، حالا فقط پول دو تكه اثاث منزل است!
بعد پول ساعت گولي را كه سر خريد عقدمان برايش خريده‌ام را هم نداده و مي‌گويد داده‌ام. پول خط تلفن ثابت شخصي‌ام را هم كه ازش خريده‌ام مي‌گويد نداده‌اي. مي‌رود با عابر بانك من قبض‌هايش را هم مي‌پردازد و مي‌گويد كي و كجا و پولش را بهت دادم و تو يادت نيست... آخرش هم امشب درآمده پررو پررو توي چشمم نگاه مي‌كند و مي‌گويد: تو تا كي مي‌خواي پول از من تلكه كني؟!!!
همين چند وقت پيش گولي يك ميليون پول گذاشت روي مبل خانه‌مان و گفت كه چون نصفه شب دارد مي‌رود و خطرناك است و يك وقت ديگر پول را بهش بدهم. بعد دو هفته گذشت و به مامان گفتم پول را بده. گفت كدام پول؟ به اين نشان و آن نشان پول را بهش داديم و برد. من هم شك كردم كه نكند راست مي‌گويند و به اين بدبخت گير دادم كه پول را بهت داده‌اند و يادت نيست. از او اصرار و از من انكار. تا دست آخر پول توي كشوي مامان پيدا شد!!!
حالا كي اين وسط ضايع شد؟ بنده.
باقي بده بستان‌هاي من و اين‌ها هم دقيقاً بر همين منوال است. توي خانه‌ي ما هميشه از زمين به آسمان باريده. يعني هميشه پدر و مادر به بچه بدهكار بوده‌اند نه برعكس. تازه يادشان هم مي‌رود و مي‌گويند اگر راست مي‌گويي مدرك بياور. كدام مدرك؟ پدر من وقتي پول را مي‌گرفتي هم «مدرك» «مدرك» مي‌كردي؟
خلاصه روزي كه شب قبلش آن باشد و صبحش آن و عصرش آن... شبش هم بايد اينطوري ختم به خير شود.

پايانه‌ي داستاني:
پدرم يك روز صبح در حال ميل كردن يك كاسه عدسي، يكهو حافظه‌اش را بدست مي‌آورد و حتي در جهت معكوس، كلي از قرض‌هايي را كه از قديم به من دارد و من يادم رفته به ياد مي‌آورد و همان‌جا عدسي را نيمه كاره رها مي‌كند كه سرد بشود و مي‌رود سر دسته چك‌اش و در حالي كه اشك ندامت مي‌ريزد به پهناي صورت، در ازاي تمام آن اذيت و آزارهايي كه سر پرداخت بدهي‌هايش به روز من آورد، برايم يك چك تپل مپل مي‌كشد...

پايانه‌ي غير داستاني:
دو سر باخت: پدرم فكر مي‌كند مي‌خواهم سرش كلاه بگذارم و ازش پول تلكه كنم. از آن طرف حتي طلبي‌هايم را هم نتوانسته‌ام وصول كنم كه دلم خنك بشود.
بنابراين روزي در حوالي ميدان فردوسي، تهمت «پول تلكه كن» خورده و پول‌هاي قرض داده را هم پس نگرفته... زير يك 206 لِه مي‌شوم و به ديار باقي مي‌شتابم. و كل النفس ذائقة الموت و فيلان.
*فرو.غ فرخـ.زاد

پنجشنبه، دی ۰۸، ۱۳۹۰

235: روبان سفيد

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390 ساعت 0:35 شماره پست: 284
خيلي فكر كردم. اين طرفي. آن طرفي. بالايي. پاييني. هرجور نگاه كردم ديدم تقصير كسي هم نيست. همين‌طوري است ديگر. كاريش هم نمي‌شود كرد. نمي‌شود هم هي انتقاد كوبنده و سازنده كرد كه مردم بگويند: طرف مدام غر مي‌زند.
پرسيده‌ام گفته‌اند بايد شب‌ها دم‌كرده‌ي گل‌گاو زبان و سنبل‌طيب بخوري. گفته‌اند سريال‌هاي PMC و فارسي1 را از دست ندهي يك‌وقت. گفته‌اند بايد هي جلوي آينه «خنده» را تمرين كني تا خط اخمت از بين برود و ابروهاي در هم كشيده‌ات بالا برود. گفته‌اند وقتي دور هم مي‌نشينند و جوك مي‌گويند و به بند جوراب هم مي‌خندند، تو هم قاطي‌شان بنشيني و باهاشان بخندي. گفته‌اند دوران نامزدي همين اوايلش قشنگ است و بعدش و بعد از ازدواج حتي، به چـ.س سـ.گ نمي‌ارزد.
من اما فقط به «جنـ.گ» فكر مي‌كنم. هركجا كه مي‌روم و هر كار كه مي‌كنم... حتي صبح‌ها از توهم آوار سقف بر تنم بيدار مي‌شوم. احمقانه است، هان؟ دنيا اينقدر يلخي است كه به فكر كردن و غصه خوردنش هم نمي‌ارزد، هان؟ من اما باز هم جز به «جنـ.گ» به چيز ديگري نمي‌توانم فكر كنم.
هوا كاملاً پس است عزيزانم...
في‌الواقع كاملاً نزديكيم به ريـ.ق درآمدگي.
مي‌دانيد؟
بله. مي‌دانيد. خوب پس هيچي؟ خيالم راحت شد.
و اما بگويم چه شد كه فيلم «روبان سفيد» را زندگي كردم و دم‌كرده-لازم شدم:
اين روزها توي مترو فشار رواني و جسمي شديدي بهم وارد مي‌شود. يعني مي‌دانيد، حيوان جنگل هم كه باشيم، يك حريم خصوصي داريم. هيچ آدمي دوست ندارد تا دفترچه‌اش را در مي‌آورد كه يك كلمه بنويسد، سر سه چهار نفر روي دفترش برگردد. و يا آدم‌ها آنطوري از همه طرف بهش بچسبند و بوي گند دهان‌شان و عرق‌شان حالش را به هم بزند.
آدم، بالأخره آدم است. مي‌دانيد؟
بعد من شب يلدا ماندم توي ترافيك و گفتم عيبي ندارد، به مترو كه برسم ديگر حل است. و رسيدم به مترو: به اندازه‌ي حرم امام رضا آدم ريخته بود آنجا. خدا زيادشان كند. بعد يك سوال فلسفي برايم پيش آمد: اينهمه آدم توي خيابان چه مي‌خواهند؟ و چرا توي خانه‌شان نمي‌تمرگند؟ و چرا نمي‌ميرند و توي قبرهاي پيش‌خريد كرده‌شان نمي‌خوابند؟ و چرا اصلاً شب يلداي من، شب يلداي اين‌ها هم هست؟ و چرا سال‌ها قبل، مردم اينقدر در كنار هم غنوده‌اند زير كرسي و پاي چراغ علاء الدين و والور و اينقدر بچه توليد كرده‌اند كه حالا مي‌خواهي دانشگاه بروي، جا ندارد. مي‌خواهي سر كار بروي، ظرفيت پر شده. مي‌خواهي خانه بخري، گران شده. مي‌خواهي شوهر كني، قحطش آمده و رفته‌اند جنـ.گ شهـ.يد شده‌اند. مي‌خواهي بميري، قبر متري فلان قدر و سنگ متري چنان قدر...؟
بعدش گفتم: خوب حالا همين است كه هست. دير بجنبي اين قطار را هم از دست مي‌دهي و ساعت مي‌شود هشت و نه شب، و فاميل شوهر طبق كشان و كل‌كل زنان، مي‌رسند خانه‌ي پدري‌ات و تو هنوز عين سگ‌حسن‌دله (خدا بيامرز سگ معروفي بوده گويا در زمان خودش) توي كوچه و خيابان ولو هستي.
خلاصه هي سعه‌ي صدر به خرج دادم و هي روشنفكر‌نما.يي كردم و آخرش ديدم نمي‌شود و همينطور قطار پشت قطار است كه از دست مي‌دهم و نمي‌توانم سوار شوم. آخرش به زور تپيدم توي يكي و كنار در، تكيه دادم به همان ديوار شيشه‌اي بغل صندلي‌ها. اما واي كه چشم‌تان روز بد نبيند، هنوز يكي دو ايستگاه نگذشته بود كه خيل مشتاقان هجوم آوردند و عرصه را بر ما تنگ نمودند. حالا از ما كه: آقا! برادر! پدر! سوار نشو. واگن بانوان است. سوار مي‌شوي دست كم هل نده. جا نيست... و از دوستان و ياران، هل و فـ.شار و ضربات آرنج و مشت و زانو.
دست آخر خودم را در وضعي يافتم كه كا.فر مبيناد:
در اثر فشار وارده از همه سمت، نفسم بند آمده بود و هوا براي تنفس آنقدر كم شده بود كه اكسيژن به مغزم نمي‌رسيد و توهم‌هاي فانتزي زده بودم و خودم را در عوالم روحا.ني‌اي احساس مي‌نمودم. بعدش يک آقاي محترمي كه شكم بزرگي هم داشت، دقيقاً رو در روي بنده ايستاده بود و با كمال رغبت خودش را به فشارهاي وارده از پشت سرش تسليم نموده بود، و عين بختك رو.ي من افتاده بود!
يك آن به خودم آمدم و ديدم كه حتي شوهرم هم اجازه ندارد اينطور به من بچسبد كه اين آقاي محترم بر من مماس گشته. اين چه وضعي است آخر؟ به آقاي محترم مهربان گفتم كه: توي واگن خانم‌ها آمدي؟‌به درك. دور از چشم برادران هميشه بيـ.دار و خواهران جان بر كف ار.شاد به من چـ.سبيدي و خيالت نيست؟ به جهنم. لااقل يك سانتيمتر عقب‌تر بايست تا نفسم بالا بيايد و از كمبود اكسيژن و فشار شكم جنابعالي بر معده‌ و ريه‌ام سقط نشوم! (بعداً گولي گفت: خوب بهش مي‌گفتي مرتيـ.كه لااقل پشتت رو به من بكن... اما هرچه فكر كردم ديدم آنطوري موقعيت بغرنج‌تر مي‌شد!!!)
صحنه‌هاي فجيعي ديدم: كتك‌كاري و دعوا. فحـ.ش و فحـ.‌ش كشي بين زن و مرد. هل دادن زن‌ها و پيرها و بچه‌ها حتي. وحشي‌گري در حد قبايل بدوي با شعار بُكش يا كشته شو، بخور يا خورده شو!
شب نيم ساعت قبل از مهمان‌ها رسيدم خانه. شب يلدا بود. من نوعروس سال اولي بودم كه خانواده‌ي گولي قرار بود طبق رسوم برايم آجيل و شيرني و كادوي شب يلدا بياورند. بايد بيشتر از هميشه به خودم مي‌رسيدم و خوش‌اخلاق‌تر و خوشحال‌تر از روزهاي قبل مي‌بودم. اما فقط ريخت مرا بعد از آن جنـ.گ تن به تن تصور كنيد: عرق كرده و آشفته و ژوليده، با سري كه داشت از درد مي‌تركيد و صورتي كه از سر درد به هم پيچيده بود و عين برج زهرمار به نظر مي‌رسيد.
رسيدم خانه و يكراست رفتم توي اتاقم و در را بستم و يك ربع نشستم كف اتاقم روي زمين گريه كردم  و بعد پاشدم يك قرص مسكن خوردم و يك لباس معمولي پوشيدم و درب و داغان منتظر قوم شوهر شدم.
«فيلم روبان سفيد» را لابد يادتان هست. در جاي جاي فيلم از وحشيگري و اضمحلال ارزش‌هاي اخلاقي و به كثافت كشيده شدن تمام روابط انساني، به اين نتيجه مي‌رسيدي كه اين جامعه ديگر از درون كرم خورده شده و حالا ديگر وقتش است كه «جنـ.گ» بشود و اتفاقي بيفتد كه پرونده‌ي اينهمه سياهكاري را به يكباره در هم بپيچد و برود. و اين شد كه وقتي به روايت معلم دهكده جنـ.گ شد و تمام آن آدم‌ها در جنـ.گ مردند، ما در واقع نفس آسوده‌اي كشيديم و خوشحال هم شديم.
وقتي علف‌هاي هرز زياد مي‌شوند، ديگر از داس كاري ساخته نيست. آتش لازم است.
پ.ن: يك نگاهي به اينجا بيندازيد بي زحمت.

دوشنبه، دی ۰۵، ۱۳۹۰

234: نت دارم... پس خوشبختم...

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390 ساعت 1:20 شماره پست: 283

س ن: الهي كه قربان اين چرخك گردالي روي موس‌ام بروم.
الهي فداي اين ميز فكسني كامپيوترم بشوم.
تختخواب نازنينم تو چه رفيق شفيقي بودي و من نمي‌دانستم...
دارم مونولوگ ديشبم را كه توي تختم درازكش، روي گوشي مبايلم ضبط كردم گوش مي‌كنم:
از اينكه 45 دقيقه موهايم را با كتيرا ديسپانسيل كرده‌ام (تصميم گرفته‌ام ديگر ژل نزنم بهشان چون خيلي خشك شده‌اند) و بعد به خيال خوش دست كشيده‌ام روي مويم و ديده‌ام كتيرا عين يك تكه گـ.ه ماسيده روي سرم... آنهم در شرايطي كه از صبح توي آرايشگاه سرپا ايستاده بودم و با آن وضعيت خم شدن و پايين ريختن موها به طور وارونه آنهم در تمام مدت ديسپانسيل كمرم شكسته...
از اينكه بعد از دو روز آمده‌ام خانه و هيچ خري نيست بگويد تو اصلاً كجا بودي و كي آمدي... بر برهوت است و همينطور خاربوته قل مي‌خورد و مي‌رود...
از بگـ.ا رفتن تمام جمعه‌هايم در اين سه ماه كه از عقدم مي‌گذرد... به مهماني‌ها و دعوت‌ها و عرض ادب‌ها و تبريك و تسليت‌ها و هر پنجشنبه با خانه‌ي مادرشوهر قرارداد داشتن‌ها...
از جمعه شب كه كر و كثيف و هپلي و كلافه مي‌خواستم برگردم خانه و لااقل قبل از صبح شنبه كه دوباره بايد بروم سر كار،‌ توي خانه‌ي خودم با حوله‌ي خودم با ليف خودم، با لباس ز.ير تميز خودم دوش بگيرم... كه به خاطر استراتژي بابا (كه لابد به خاطر اينكه ميترا و شوهرش خراب شده بودند سرمان زور زور بنده را فرستاد با گولي بروم خانه‌شان)، از همين هم محروم شدم. به همين راحتي. من هم ماندم كه چه بگويم جلوي آنهمه آدم كه داشتند جلوي در خداحافظي و بگو مگو مي‌كردند. ساعت يازده و نيم شب، دست از پا درازتر شام نخورده برگشتيم خانه‌ي مادرشوهر: دينگ دنگ! كيه؟ ماييم! شام نخورديم. دوش هم نگرفتيم. ميشه؟... حالا خاك بر سرت كن نصفه و نيمه بدون شستن سر، فقط بد.نت را گربه‌شور كن و بپر بيرون و لباس زيـ.رت را جلوي چشم مادرشوهر روي بخاري خشك كن و...
از گولي كه شب يلدا غفلتاً زد و كليد پاور كامپيوترم را تركاند و با اينهمه كار، بدون كامپيوتر كاملاً فلجم و مجبورم از سر كار كه مي‌آيم، يكراست كپه‌ي مرگم را بگذارم و فقط بخوابم...
از ميترا كه زنگ زده و بهم دستور مي‌دهد كه چي بخرم براي پسر عمه‌ي از فرنگ برگشته... آنهم در حالي كه خودش آونگ مامان و باباست...
از گولي كه... واي بر من... رواني‌ام كرد...(اين تكه كه خود غمنامه‌ي مبسوطي است، دچار سانـ.سور شد)
از فيلمنامه‌ها كه قرار بود دوتاي ديگرش را هم تحويل بدهيم كه نداديم و به هيچ كارمان نرسيديم و جمعه‌مان هم بگـ.ا رفت مثل هميشه...
از كامپيوتر غريبه‌ي گولي كه به تنظيماتش عادت ندارم و موس‌اش كه گردالي رويش خراب است و نمي‌شود با چرخاندن آن صفحاتي را كه مي‌خواني بالا ببري و مجبوري هي دنبال نوار كنار صفحه بگردي و يا با كليدهاي جهتي صفحه را رد كني، و صفحه كليدش كه فارسي نيست و عربي است و جاي ژ-پ قاطي است و اعصابم را به هم مي‌ريزد و لبه‌ي ميزي كه به عنوان ميز كامپيوتر استفاده مي‌كند، يك زائده دارد كه مچ دستم را موقع تايپ سرو.يس مي‌كند...
از چند شب بيرون خانه خوابيدن و بد خوابيدن و رختخواب‌هاي غريبه و اتاق‌هاي زيادي سرد يا زيادي گرم و بالش‌هاي زيادي سفت يا زيادي نرم، و پتوهاي سنگين و خفه‌كن و كم‌خوابي مزمن...
از بعد دو روز آمدن به خانه‌اي كه حتي شومينه‌اش خاموش است و از حمام آمده‌ام و دارم از سرما مثل سـ.گ مي‌لرزم...
از يخچال هميشه خالي و نبودن يك تكه نان تازه براي صبحانه و بي‌اهميتي خانواده‌ به خورد و خوراك و زار و زندگي و كار و بار من... كلاً روي تخـ.م‌شان دايورتم به حدس نزديك به يقين...
از اينكه حالم دارد از همه چيز به هم مي‌خورد ديگر...
كجاي اين زندگي را بگويم؟ كجايش را؟ يك آن به خودم آمدم و ديدم از اين دار دنيا فقط همين پتو را دوست دارم و بالش را و تختم را. هيچ كجاي اين دنيا بهم آرامش نمي‌دهد ديگر. نه خانه‌ي كسي. نه آدم خاصي. نه دوستي. نه عشقي. نه خانواده‌اي.
همه‌چيز اين دنيا عـ.ن است جز همين تختم... دلم مي‌خواهد شب به شب بيايم همين تختم را در آغوش بكشم و ببوسمش و ازش بپرسم: چطوري عشقم؟ به چيا فكر كردي صب تا حالا؟...

اين‌ها را توي آن كليپ ضبط شده توي مبايلم گفته‌ام، با صدايي گرفته و سرفه‌هايي گاهاً شديد مابين حرف‌هايم.
و اما جانم براي‌تان بگويد كه تمام اين‌ها كه حالا به نظرم شبيه زيارت عا.شورا، سراسر ناله و نفرين است فقط، پرينت ذهن مغشوش يك بي‌پدر خودشيفته‌ي محروم از كامپيوتر شخصي‌اش بود.

خوب؟

امشب گولي را كشان‌كشان و با ضرب و زور و دعوا آوردم خانه‌مان و گفتم كه بر تو واجب است كه خراب‌كاري‌ات را جبران كني و خودت مسئوليت خرابي كامپيوتر مرا به عهده بگيري و درستش كني. حالا از او كه: به من چه؟ و مگه من مهندسم؟ و از من كه: تو جرأت داري تا دو روز ديگه درستش نكن، خودم ميام كامپيوترت و مي‌تركونم كه ديگه نتوني بشيني پاي گوگل پلاس‌ات!
خلاصه گولي ما يك وري به اين صاحب مرده رفت و الكي الكي يك سيمي را كه روي هوا ول شده بود به يك جايي وصل كرد و درست شد كه شد!
بعدش هم مرا مجبور كرد كه براي معذرت خواهي، و پاچه‌خا.ري از وحشي‌بازي‌ام، برايش چاي بياورم و انار دان كنم و آجيل مغز كنم و هي سه دقيقه يك بار بهش بگويم: ببخشيد. غلط كردم عزيزم.

خوب؟

حالا من كامپيوتر دارم.
و حالم خوب است!
و دنيا هم قشنگ است!

سه‌شنبه، آذر ۲۹، ۱۳۹۰

233: ديگي كه براي من نمي‌جوشد


 + نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 ساعت 22:14 شماره پست: 282
مي‌گويم: خوب شد امشب ديشب نيست...
-    هان؟؟؟ امشب چي؟
-    يعني ديشب كه اون همه كار داشتم اگه صبحش مث امروز بود... واي!
-    اوهوم...
جفت‌مان عين جسد روي صندلي جلوي ماشين «ر» افتاده‌ايم و ماشين توي ترافيك اتوبان مدرس كُپ كرده سرجايش. «ر» آه‌هاي عميقي مي‌كشد و به كلي داغان و گيج است. من هم حال بهتري ندارم. اما مال من فقط خستگي است. او درگير سوي ديگر ماجراي امشب است.
مي‌گويم:‌ چرا تازگي داره هي اينجوري ميشه؟ اول قضيه‌ي اون عروس غربتيه... بعدم اين يكي...
-    ميگم نه اينكه به دعا اعتقاد داشته باشما... ولي اثر دعا و اينا هم مي‌تونه باشه.
-    يعني مي‌گين يكي براتون دعاي بد كرده؟
-    آره.
باز هر دو توي فكر مي‌رويم و ساكت مي‌شويم. كيف سنگين‌اش را بي‌توجه روي پاي من انداخته و خيالش نيست. تقصيري ندارد. داغان است. اگر يك وقت ديگري بود حواسش بود كه كيفش را جمع كند. گلدان بلوري باريك با گل رز نارنجي تزئين شده تويش جلوي پايم است و به زانويم تكيه دارد. هي مي‌خواهد ولو شود و جمعش مي‌كنم. حواسش به آنهم نيست. مي‌ترسد. نگران است. با اتفاقات اخير موقعيتش متزلزل است.
مي‌گويد: به خدا حال تهوع گرفتم. باورت مي‌شه؟ از استرس موهاي اون بي‌شـ.عور... بعدم رفته طبقه‌ي پايين مي‌گه: من اصرار كردم، اون نبايد به حرفم گوش مي‌كرد!
-    كسي كه نمي‌فهمه در تمام موارد نفهمه. چه وقتي كه بهش مي‌گي نميشه و اصرار مي‌كنه. چه وقتي براش انجام دادي و خراب شد و گفتي تقصير خودته و قبول نكرد كه مسئوليتش پاي خودشه.
-    اوهوم.
دلم برايش مي‌سوزد. در موقعيت بدي گرفتار شده. من كه كاره‌اي نيستم. او قرارداد دارد و مسئوليت مشتري هم پاي خودش است. براي من فقط خستگي‌ شب ديرتر از هميشه خانه رفتن است، اما براي او ترس فردا صبح كه زنيـ.كه براي كراتين موهايش مي‌آيد و هفت تا صاحب پيدا مي‌كند كه مدعي حقوق موهاي سوخته از دكلره‌اش هستند.
همان ساعت سه و نيم كه آمد به خودم گفتم كه خاك بر سرمان شده و مشتري آخر وقتي يقه‌مان را گرفته. منتهي فكر مي‌كردم كارش فقط يك رنگ ساده است. تو نگو رنگ بلوند خواسته آنهم روي موهاي قهوه‌اي متوسط با ريشه‌ي مشكي پركلاغي. يعني فقط مي‌شود دكاپاژش كرد و آنهم دست كم چهار پنج مرحله كار دارد كه مي‌رود روي دو-سه ساعت. بلوند هم كه بخواهد ديگر كار تمام است.
يعني با آن شلوغي صبح تا ساعت سه كه تازه ساعت سه وقت كرده بودم نهار بخورم، آنهم هپل هپو و به زور آب پايين دادن لقمه‌ها، به خودم گفتم اين ديگر فقط مي‌تواند يك دسـ.ت خر باشد و لاغير. خدا خدا مي‌كردم «ر» اين زنيـ.كه را نگيرد و بهش بگويد فردا بيا. اما لعنت به ذاتش كه طمع كرد و اين يكي را هم گرفت.
راستش را بخواهي حقش بود بلايي كه سرش آمد. بگو چرا؟
اول چون كه نبايد روز قبل از شب چله كه اينقدر شلوغ بوديم و از صبح سه‌تايي مثل سـ.گ جان كنده بوديم، ساعت سه و نيم عصر تازه چنين مشتري پر كاري قبول مي‌كرد.
دوم چون كه خـ.ر نادان حاليش نيست كه اين مو قبلاً به اندازه‌ي كافي آسيب ديده (براي عروسي‌اش موهاي مشكي پركلاغي‌اش را با رنگ روشن، به زور چند درجه روشن كرديم تا قهوه‌اي روشن شد. اما به هرحال آسيب ديد) براي همين بهتر است چنين ريسكي را براي بلوند كردنش قبول نكند و به دختره بگويد كه من چنين كاري نمي‌كنم.
سوم چون كه با آنهمه ادعا آمده دو بار پودر دكلره با اكسيدان 3 گذاشته روي ساقه‌ي موي دختره. بعد از يك ساعت و نيم تازه مي‌گويد: برو توي ريشه! نمي‌گويد ساقه‌ي مويش ديگر اينقدر داغان شده كه تا روشن شدن ريشه دوام نمي‌آورد و مي‌سوزد. آخر الا.غ جان! موي سالم هم بعد از يك ساعت و نيم تحمل دكلره با اكسيدان 3، مي‌سوزد، چه برسد به موي داغان اين بابا.(اين تكه كاملاً تخصصي بود. محض ريا بود و لاغير!)
هي دل‌دل كردم بگويم دلبندم فكر نمي‌كني ديگر كافي باشد و دكلره را ببريم روي ريشه‌اش؟ باز گفتم به من چه اصلاً. حالا بيا خوبي كن، باهات دشمن هم مي‌شود و مي‌گويد لابد خواسته‌اي تخصصش را زير سوأل ببري و خيطش كني يا غلط اضافي كني و پيش استاد اظهار فضل بنمايي.
براي همين هم حالا كه «ر» اينطور عين جسد رنگ‌پريده افتاده روي صندلي ماشين و بعد از اينكه هيچي پول از زنيـ.كه نگرفته و سه ساعت هم وقت صرف كرده، آخرش هم مضحكه‌ي خاص و عام شده، تازه مي‌ترسد فردا هم اين ماجرا برايش داستاني بشود آن سرش ناپيدا... توي دلم مي‌گويم: حقت است بي‌شـ.عور! براي اينكه فرق من و تو اين است كه من سيصد و پنجاه تومان مي‌گيرم با هزار بدبختي و صبح تا شب جان كندن، بعد تو ماهي پنج شش ميليون مي‌گيري آنهم در حالي كه لم مي‌دهي و به من دستور مي‌دهي و در حالي كه من برايت جان مي‌كنم با دوستانت دور هم جمع مي‌شويد و هره‌كره راه مي‌اندازيد و هله‌هوله ميل مي‌كنيد و به من امر و نهي مي‌فرماييد. بايد هم اينجور وقت‌ها ماتـ.حتت پاره شود از فشار مسئوليت و مشتري‌هاي چـ.س دماغ و مدير سالن چوب توي آستينت كنند. بايد هم من عين خيالم نباشد كه فردا چه مي‌شود و از سالن كه زدم بيرون فقط به فكر اين باشم كه كي مي‌رسم خانه و مي‌پرم توي حمام و بعد كپه‌ي مرگم را مي‌گذارم، و تو از ترس اسـ.هال كني.
دنيايي شده كه توي آن دستيار قبلي‌ات كه وقت احتياج قال‌ات گذاشته و تا كار را ازت ياد گرفته، زده زير قولش و اداي لنگيدن درآورده كه پايم درد مي‌كند و فلان و بهمان و گذاشته رفته، حالا كه ديده خبري نيست و برگشته دنبال كو.نت مو.س مو.س مي‌كند كه دوباره قبولش كني. كادوي تولد و كيك و من برايت بميرم حرف مفت است عزيز. بهت احتياج دارد. تو هم بهش احتياج داري كه مثل سـ.گ با تيپا بيرونش نمي‌كني و به رويش مي‌خندي هنوز. براي روز مبادا همديگر را توي آب نمك خوابانده‌ايد.
حالا من با اينهمه مصبيت مادرزاد بيايم دلم براي امثال تو بسوزد؟ زكي!

تو هم به من احتياج داري كه بهم باج مي‌دهي. شب عيدت بگذرد شروع به جفتك‌پراني مي‌كني. اگر توي اين دنيا هيچي ياد نگرفته باشم، ديگر اين چيزها را حاليم شده.

و همين است كه وقتي دارم از ماشينت پياده مي‌شوم، در جواب: دعا كن اين قضيه برامون دردسر نشه فردا... فقط مي‌گويم: باشه. حتماً... و بعدش تو را و همه چيز را به فلا.نم حواله مي‌دهم.

گو.ر بابايت! گو.ر باباي‌تان! من الأن فقط به اين فكر مي‌كنم كه بعد از حمام قهوه‌ي داغ مي‌چسبد... در حالي كه روي صندلي كامپيوتر لميده‌اي و داري وبلاگت را آپ مي‌كني...

سه‌شنبه، آذر ۲۲، ۱۳۹۰

232: آدم جز دل خودش به كي بدهكار است؟

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390 ساعت 0:19 شماره پست: 281
آيا چيز غمگيني توي شا.شيدن بر يك نوار باريك چند سانتي‌متري وجود دارد؟
آيا رابطه‌اي بين نقاشي خواهرزاده ام از سوسك، و عكس من توي آينه وجود دارد؟
آيا فنجان قهوه را نمي‌توان بدون برگرداندن و ديدن تويش، برد گذاشت توي ظرفشويي؟
آيا زبان، و تمدن و رابطه رو به اضمحلال است، يا من به شخصه حركتي آرام و مداوم به سمت بدويت آغاز كرده‌ام؟
آيا چيز لاينحلي بين مادرشوهر و كتلت و لبو و انار و عروس خوب و فيلمنامه هست كه مرا مأيوس مي‌كند؟
آيا دارم ديوانه مي‌شوم يا اين افكار نتيجه‌ي خستگي و فشار زندگي است؟
بايد سه شب ساعت نه بخوابم و صبحش ساعت 11 بيدار شوم. بعدش يك ماه... نه. دو ماه سر كار نروم و توي خانه كيك و لازانيا و پنه بپزم و هي براي خودم قهوه دم كنم و شال‌گردن ببافم. بعدش هرچه ابزار كار گل و خاك و رنگ و نقاشي زير تختم تپانده‌ام بكشم بيرون و خانه و لباس و دست‌هايم را به  گند بكشم. بعدش يك ماه بلند شوم بروم ايران گردي. بعدش كه رسيدم به خانه‌ي ننجـ.ون، بروم بنشينم كنج اتاقش كنار آن بالش‌هاي گل مخملي‌اش، كمي ذهنم را به حالت سيال رها كنم و كـ.سشعر بنويسم. بعدش همان‌ها را پاره كنم و بسوزانم و خاكسترش را بالاي كوه چهلدخترون به باد بدهم. بعدش بروم خانه‌ي حسين ديوانه در ده پدريم، بالاي قبرستان بسط بنشينم و هي توي اجاقش هيزم بريزم و دود از سقف فرو ريخته‌اش راه بگيرد بيرون و سرما راه بگيرد درون و يخ كنم و سـ.گ‌لرز بزنم و براي شغال‌ها و بچه‌جـ.ن‌ها «جواني‌ام بهار.ي بود و بگذشت/ به ما يك اعتـ.باري بود و بگذشت» بخوانم و به همه‌كـ.س و ناكـ.سم فحش بدهم كه اين ژن ديوانگي را ازشان به ارث برده‌ام و برگردم خبر مرگم بيايم تهران و بنشينم سر خانه و زندگيم و آنوقت يك روز صبح مثل بچه‌ي آدم از خواب بيدار شوم و سر فرصت بنشينم فكر كنم ببينم حالا بايد با زندگيم چكار كنم.
چون در غير اين صورت مغزم از حالت استندباي‌اش بيرون نمي‌آيد و اصلاً نمي‌توانم روي چيستي و چگونگي و هدف چيزي تمركز كنم.
در غير اين صورت اصلاً نمي‌توانم رابطه‌ي بين كلمات و تصاوير را درك كنم. چه برسد به اينكه فيلمنامه بنويسم.
صبحي مثل هميشه توي مترو هندزفري مبايلم را توي گوشم گذاشتم و پلي‌ليست انتخابي خودم را گذاشتم كه به طور تصادفي بخواند. يكهو رسيد به اين ترانه از منوچهر سـ.خايي:
(البته توجه داريد كه سلكشن من نود درصد خارجكي و فقط ده درصد ميهني مي‌باشد كه آنهم از قديمي‌هاست!)

جووني‌ام بهاري بود و بگذشت        به ما يك اعتباري بود و بگذشت
ترنم‌هاي گرم عاشقانه            نواي جويباري بود و بگذشت
ميون ما و تو يك الفتي بود        كه اونم روزگاري بود و بگذشت

بهار زندگاني رفت افسوس        ز كف عمر جواني رفت افسوس
نگفتم راز دل يكدم به پيشش        ز پيشم يار جاني رفت افسوس

نگار نازنين هستم غلامت            بگير دستم ببر بالاي بامت
ببين بالاي بامت كـ.َس نباشه        بده بو.سه از آن دور لـ.بانت

ميون ما و تو ...

بيا ساقي و پر كن جام ما را        ببر باد صبا پيغام ما را
بگو از ما بدان شمع شب‌افروز        نما روشن ز رويت شام ما را

ميون ما و تو...

دو ابروي كج جانانه داري            دهان دلكش و مسـ.تانه داري
اسير دام مويت شد دل من        چه ديگر زلف خود را شانه داري

و آن شد كه از صبح تا به حال كه اين‌ها را مي‌نويسم بيش از صد و پنجاه بار اين ترانه را گوش داده‌ام و آنقدر باهاش زمزمه كرده‌ام كه دهانم كف كرده است.
و تازه حالا كه آمدم همين ترانه را براي‌تان تايپ كنم پدرم پريد توي اتاق و مچم را در حين عملي تفنني و غير كاري گرفت و توانست دليل موجهي براي يك ساعت غرغر و امر و نهي و توصيه به كمك كردن توي كار خانه و خوردن مغز من پيدا كند. يك ساعت پيش هم دقيقاً وقتي كه مي‌خواستم پايم را توي حمام بگذارم دستگيرم كرد و همين مواعظ را برايم قرقره كرد.
گفتم حالا كه سوتي را دادم و حين اعمال تفنني و غير مهم و غير اقتصادي لو رفتم... اين هم رويش: وبلاگم را هم آپ مي‌كنم تا چشم حسود كور بشود! گور باباي هر كسي كه زندگي هدفمند و پولسازي دارد.
دقيقاً گور آن باباي ديو.ث‌اش!
اصلاً من نمي‌دانم چرا آدم بايد هشت صبح تا هشت شب سر كار باشد. بعدش كه آمد خانه، همه از آدم طلبكار باشند؟ پدر و مادر. پدر شوهر و مادر شوهر. شوهر. دوست و همسايه. حتي بچه‌ي دوسال و نيمه‌ي خواهر. كلاً نيم متر هم نمي‌شود، ياد گرفته هر بار از در مي‌رسم مي‌دود جلو و مي‌پرسد: خاله لويا! براي هليا چي خريدي؟ پاستيل خريدي؟
چهار روز آواره‌ي قم با آن فضاي روحاني‌اش بودم و جا به جا حتي مجبور به سر كردن چادر و تقيد به الگوهاي حجـ.اب اسـ.لامي هم شدم. عين چهار روز را با گولي و گروه كارگردان و نويسندگان چپيده بوديم توي يك آپارتمان بي‌اثاثيه‌ي لخـ.ت و صبح و شام از صداي فين و اخ و تف‌كردن‌شان جلوي دستشويي و دسته‌جمعي سيگار كشيدن‌شان و توي صورت من فوت كردن‌شان، عذابي كشيده‌ام كه مپرس. بعد هم چون تنها زن گروه بودم، وظيفه‌ي جارو و پارو كردن و رفت و روب را هم بر گردن شكسته‌ي خودم حس مي‌كردم و نمي‌توانستم بزنم به در گـ.شادي و مثل آن‌ها صرفاً خودم را يكي از عوامل سازنده‌ي فيلم، فرض كنم و لاغير.
من « يك نفر زن» بودم.

من «زن يك نفر» بودم.
وقتي هم پايم به خانه رسيد، تهيه كننده بابت دير تحويل دادن فيلمنامه ازم طبكار بود. خانواده‌ي شوهر بابت خدمت نرسيدن و عرض ارادت به محض ورود به خاك پاك تهران. مادر شوهرم بابت اينكه وقت نكردم لبوهايي را كه پخته بود و انارهايي را كه برايم دان كرده بود بخورم و تا ساعت سه‌ي صبح داشتم روي طرح فيلمنامه‌ام كار مي‌كردم. خانواده‌ي خودم بابت اينكه توي خانه كار نمي‌كنم و دست به سياه و سفيد نمي‌زنم و تا مي‌رسم مي‌نشينم پاي كامپيوترم. خواهر و برادر و همكار و دوست بابت سوغاتي. رئيسم بابت يك هفته تعطيلي كه در خانه و قم هدر دادم و از كار آرايشگاه غيبت كردم. و هليا بابت پاستيل و لواشك.
بعد تمام اين‌ها هم كه خواستم كمي كار درآمدزا كنم و رفتم كامنت‌هاي پست قبلي را خواندم كه بلكه هم سوژه‌ي دندان‌گيري براي فيلمنامه تويش پيدا بشود... ديدم دل يك آقايي از كامنتداني آن پست شكسته.
توجه كنيد: من دل يك نفر را شكسته‌ام.
اگر فحش مي‌داد و پرخاش مي‌كرد و انتقاد سازنده مي‌نمود يا هرجور اراجيف ديگري رديف مي‌كرد كه هدايتم كند، به جان شما به فلانم حساب نمي‌كردم... اما دست گذاشت روي احساسات من. راستش خودم را گذاشتم به جايش و كلي ناراحت شدم. اعتقادات، آخر آخرش اعتقادات است. و كسي نبايد پاپيچ اعتقاد كسي بشود.
گفتم اصلاً بي‌خيال. خودم يك غلطي مي‌كنم. نخواستم پدرجان. غلط كردم اصلاً. و در همين مكان از صغير و كبير بابت كمك‌هاي مردمي‌شان تشكر نموده و پرونده‌ي فيلمنامه‌ي مزبور را مي‌بنديم و مي پردازيم به همان تأملات فلسفي‌مان.
پ.ن: خواهرزاده ام وقتي نبوده ام برايم يك سوسك سياه سوخته را نقاشي كرده و با چسب نواري زده روي در جاكتابي‌ام.
يك سايت آپلود عكس مجاز بهم معرفي كنيد.

پنجشنبه، آذر ۱۰، ۱۳۹۰

231: اكسپرس دارم

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390 ساعت 23:22 شماره پست: 280

وقتي خيلي خسته‌ام يكجور نشئگي و سرخوشي طبيعي و كشداري بهم دست مي‌دهد كه حتي گولي هم متوجهش شده.

برگشتني از مسير كار تا خانه، هي شوخي‌هاي بي‌نمك مي‌كنم و غش‌غش مي‌خندم. همه‌چيز ظاهراً مثل هر شب است. اما متوجه مي‌شوم كه گولي هي برمي‌گردد و بر و بر نگاهم مي‌كند و از رفتارم تعجب مي‌كند. اولش نمي‌فهمم اين كدام بخش رفتارم است كه توجهش را جلب كرده... تا اينكه خودش مي‌گويد: امشب انگار خيلي خوشحالي نه؟

فكر مي‌كنم دارد مسخره‌ام مي‌كند يا كـ...شعرهايي را كه مي‌گويم دست مي‌گيرد. اما كم‌كم متوجه مي‌شوم با چه آه و افسوسي آرزو مي‌كند كه من هميشه اينقدر خوش‌اخلاق و خوشحال و سرخوش بودم.

به خودم برمي‌گردم و رفتار امشبم را مرور مي‌كنم. همه‌چيز مثل شب‌هاي پيش است. فقط... بله. امشب مثل سـ.گ خسته‌ام!

از صبح توي آرايشگاه خيلي شلوغ بوديم. بعد ساعت پنج كه بند و بساط را جمع كردم و همه چيز را براي رفتن مهيا كردم و خوشحال و شادمان روي خانه رفتن زوم كرده بودم... يكهو يك مادر و دو دخترش از در پريدند داخل و سرمان خراب شدند. يعني توي آن خستگي كه كف پاهايم از سر پا ايستادن صبح تا شب درد مي‌كرد و كمرم داشت مي‌شكست اينها ديگر هديه‌ي الهي بودند.

تا كارشان را راه بيندازيم ساعت شد شش و نيم. بعد هم «ر» لطف كرد و خواست تا متروي ميرداماد برساندم كه... ماشين درست وسط ترافيك تا پارك وي خراب شد و پارك وي بنده را شوت كرد پايين و ماشين را زد بغل تا شوهرش بيايد به دادش برسد. فكر كن با آن ترافيك و نبود تاكسي مجبور شدم سوار يك ون گـ.ه مصب بشوم كه يك ربع هم معطل پر شدنش بشوم و هر بار هم كه يكي بخواهد پياده و سوار شود كلي ديگر لفتش بدهد... دو تا دختر جلويم بودند كه داشتند حرص مي‌خوردند و هي راننده را صدا مي‌كردند و مي‌گفتند كه بيايد و راه بيفتد و بيخيال يك مسافر آخري بشود. بغل دستم هم يك دختر ديگر كتاب داستان انگليسي‌اش را در آورده بود و به شدت سعي داشت توي همان تاريكي به ذات علم و دانش دست پيدا كند. يعني به قيمت كور باباقوري شدن حتي. آنوقت اين‌ها عين برج زهرمار بودند از دير راه افتادن راننده‌هه. حال و روز خودم هم كه ديگر بدترش امكان نداشت. ديدم به هرحال ديگران وظيفه‌ي حرص خوردن مرا موقتاً گردن گرفته‌اند و مي‌توانم عجالتاً بزنم به در كيون لق عالم و آدم.

يك بسته مغز تخمه آفتابگردان مزمز از توي كيفم در آوردم. پاي چپم را كه سمت پنجره‌ي ون بود گذاشتم روي ركاب بغل. همينطوري گل و گشاد و راحت سر خوردم رفتم جلو و سرم را تكيه دادم به پشتي صندلي. كاملاً وضعيت ولو در كاناپه‌ي جلوي تلويزيون منزل شخصي در روز تعطيل را گرفتم... بعد شروع كردم خرت خرت تخمه جويدن و ريـ.دن توي اعصاب اسوه‌ي علم و دانش و حرص‌خورهاي جيغ‌جيغوي جلويي. و در همان حال ترافيك بزرگراه مدرس را با لذت تماشا مي‌كردم و خيالم نبود كه ساعت هفت و نيم شب است و كي مي‌رسم خانه پس؟

همان اولي كه ون افتاد توي مدرس به گولي گفتم: 25 دقيقه ديگه هفت تير باش.

وقتي رسيدم چشم‌هايش از حيرت گرد شده بود. گفت تو ديگه چقدر دقيقي. گفتي 25 دقيقه ديگه... دقيقاً سر تايم هم رسيدي!

من اصلاً بيماري نظم دارم. سین هميشه بهم مي‌گفت:‌ خوشم مياد ازينكه وقتي قراره بري بيرون از دو ساعت جلوتر شروع ميكني يواش يواش حاضر ميشي تا وقتي موقع رفتن بشه هم حاضري و اصلاً هم استرس نداري.

استرس! گرفتم . خودش است. استرس. من از استرس افزوده فراري‌ام. مسأله همين است كه درون ملتهب و بيماري دارم و از هول و تكان به شدت بيزارم. يعني اگر قرار باشد يك غلطي بكنم مثلاً كنكوري چيزي داشته باشم، در وهله‌ي اول به جاي فكر كردن به موضوع قضيه و قبولي و ردي آن و ميزان اطلاعاتم و درصد موفقيت و شكستم، فقط به اين فكر مي‌كنم كه چه قرصي بخورم و چه غلطي بكنم كه از استرس نميرم. يعني همين استرس خودش فلجم مي‌كند و به باقي ماجرا نمي‌رسم.

مثلاً اگر قرار است جايي بروم و بهم خوش بگذرد، اول بايد تمام عوامل استرس‌زا، و در رأس آن‌ها «زمان»‌ را از خودم دور كنم. يعني ديرم نشود. جا نمانم. كسي بابت دير شدن بهم غر نزند. كسي آنجا متنظرم نايستاده باشد. و هرچيزي كه مربوط به گذر زمان و اين چيزهاست.

و نظم دقيقاً همين آرامش را بهم مي‌دهد كه «همه چيز تحت كنترلم است» و «وظيفه‌ام را درست انجام داده‌ام» و «بدهكار و پاسخگوي كسي نيستم».

وقتي نظم زندگي‌ام بهم بخورد و از برنامه‌هايم عقب بيفتم، اول از همه پكر و افسرده و به هم ريخته مي‌شوم و از دور هم مي‌شود حدس زد داغانم...



تو را به خدا يك نگاه به اين متن بكن... از اول تا آخر:

من آدم منظم و دقيقي هستم.

براي اينكه من آدم استرسي و عصبي‌اي هستم.

خوب؟؟؟

اين‌ها چيزهايي بود كه مي‌خواستم بگويم؟

نه. مي‌خواستم بگويم كه باز نظم زندگي‌ام به هم ريخته و از امشب تا يكشنبه كه بايد طرح اوليه فيلمنامه‌ها را تحويل بدهم، استرس دارم و اعصابم خاكشير است و خواب و خوراك و معده و روده‌ام رسماً به فا.ك رفته كه رفته.

و بله، نه تنها اين‌ها چيزهايي نبود كه مي‌خواستم بگويم. كه اصلاً از اولش هم چيزي نمي‌خواستم بگويم.بلكه فقط ديدم شش روز است آپ نكرده‌ام گفتم يك مقداري خزعبلات برايتان تفت بدهم و بروم گم بشوم. همين.

جمعه، آذر ۰۴، ۱۳۹۰

230: سر دو راهی یه پله بود

+ نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1390 ساعت 11:52 شماره پست: 279
1. سر دوراهي يه پله بود.
دوراهي وليعصر-فرشته. پله‌ي يه مغازه. يه آقاهه تو تاريكي، زير سايبون مغازه‌هه رو پله نشسته بود. يه چيز كوچيكي تو دستش بود كه داشت نگاش مي‌كرد. تو تاريكي معلوم نبود چيه.
بعدش من داشتم سرپاييني ميومدم تا پارك‌وي. سرم پايين بود. دستام تو جيبم. و داشتم همينجوري گريه مي‌كردم و مي‌خوندم: بارون امشب... توي ايوون... مث آزادي تو زندون...
داشتم گريه مي‌كردم چونكه بارون ميومد. از صب مث سگ جون كنده بودم تو آرايشگاه و خسته بودم. از خودم و دنيا و طبقه‌ي اجتماعيم بيزار بودم. از اينكه صب تا شب پي يه لقمه نون سگ دو بزنم بي‌اينكه حتي يه لحظه اون زنيكه‌اي باشم كه هميشه دلم مي‌خواس باشم. واسه اينكه ياد تموم بدبختيام افتاده بودم. ياد ننوشته‌هام. نخونده‌هام. نتراشيده‌ها و نكشيده‌هام. واسه اينكه داش بارون ميومد و من چتر نداشتم.
بعدش همينجوري كه داش بارون ميومد و من وليعصر و سرپاييني ميومدم و دستام تو جيبم و سرم پايين و كيفم آويزون مچ دستي بود كه توي جيبم بود... يهويي نفهميدم چطو شد كه گوشه‌ي كيفه خورد به دست آقاهه. هموني كه لب پله نيشسته بود و از بارون پناه گرفته بود و يه چي تو دستش بود.
بدون اينكه سرمو برگردونم، رد شدني، بگي نگي گفتم ببخشيد. آقاهه انگاري نشنيد. داد كشيد: اوهوووووووووي! خانوووووووووم! سرمو برگردوندم و از پشت شيشه‌هاي خيس عينكم نيگاش كردم و بلند گفتم‌: ببخشيد. گفت: آخه اين تو دستم بود. نمي‌گي يه وقت خطر داره؟ اوني رو كه تو دستش بود گرفت بالا. بازم نديدم. شيشه‌ي عينكم خيس بود آخه. بارون ميومد. داد كشيدم: گفتم ببخشيد آقا. گفتم كه ببخشيد... باز گفت:‌ آخه اين... و اون لامصب و گرفت بالا كه ببينمش. بغضم تركيد. گريه كنون گفتم: ميگم ببخشيد. مي‌فهمي؟ ببخشيد...
رفتم نشستم كنارش رو پله. گفتم: ببين آقاهه، من خيلي خستم. از صب جون كندم توي يه آرايشگاه گـ.ه مصب. ديگه نا ندارم. يه ماشين كوفتي هم ندارم كه هر روز سه ساعت تا اون سر شهر تو ترافيك نباشم. چترمم نياوردم و خيس آبم. مي‌دوني ساعت چنده و من تا الأن سر كار بودم؟
آقاهه نيگام كرد. چشاش برق زد تو تاريكي. دستاشو آورد تو نور مغازه. دستاش زمخت و كار كرده بود. زير ناخناي شيكسته‌ش گچ بود. اوني كه تو دستش بود يه ناخونگير بود. تو نگو كه داشته با سوهانش كچاي زير ناخنشو در مياورده كه... خون از زير يكي از ناخوناش جاري بود. دستشو گرفتم. واسش گريه كردم. آقاهه خودش خيلي خسته بود.

2. سر دوراهي يه پله بود.
پله‌ي داروخونه. يه آقاهه تو تاريكي روش نيشسته بود. يه چيزي تو دستش بود. من سرپاييني گريه‌كنون ميومدم و دستم تو جيبم و كيفم به مچم بود كه گوشه‌ي كيفه خورد به دست آقاهه و من سه بار گفتم ببخشيد و آقاهه منو نبخشيد...
رفتم نيشستم كنارش. بهش گفتم: ببين آقاهه. من خيلي داغونم. هزار و يه مرض دارم كه وقت ندارم بابتش برم دكتر و درمون كنم. دفترچه بيمم سفيد سفيده. حتي يه برگش كنده نشده. ميدوني واسه چي؟ واسه اينكه صب تا شب دارم پي يه لقمه نون سگدو مي‌زنم.
آقاهه دستشو تو نور داروخونه نشونم داد. ساعداش پر جاي تزريق سرنگ بود. معتاد بود. دوا بهش نرسيده بود. يه سرنگ در داروخونه تو جوب پيدا كرده بوده و ديگه جون نداشته بره اون‌ورتر بزنه. گفته همونجا تو تاريكي... دستشو گرفتم. واسش گريه كردم. آقاهه خودش خيلي داغون بود.

3. سر دوراهي يه پله بود.
پله‌ي نونـــوايي. آقاهه كه ول‌كن معامله نبود و منم اعصاب نداشتم. گفتم برم حاليش كنم چمه. بلكه يكي پيدا شه به حالم گريه كنه. گفتم: ببين آقاهه. من خيلي گشنمه. نه فك كني دلم‌ها. روحم. اينقده آشغال ريختم جلو روحم كه بدبخت سوءهاضمه گرفته. آخه من يه بدبختي‌ام از طبقه متوسط. يكي كه صب تا شوم بايست دنبال يه لقمه نون واسه سير كردن شيكمش بدوئه. بعدش شيكمه ممكنه سير بشه اما روحش... آقاهه دستشو آورد تو نور نونــوايي. يه تيكه نون خشك توي يه دستش بود و يه چاقو تو اون دستش. نونه رو تو آشغالاي جلوي نونــــوايي پيدا كرده بوده و بدبخ از بس دندون نداشته داشته با چاقو يه تيكه ازش مي‌كنده كه من... دستش بريده بود و نونش خوني شده بود... دستش و گرفتم و واسش گريه كردم. آقا خودش خيلي گشنه بود.

4. سر دوراهي يه پله بود.
پله‌ي كتابفروشي. من گريه‌كنون چار دفه داد كشيده بودم ببخشيد. آقاهه انگاري كارش آزار غريبه‌هاي گريون بي‌چتر خسته زير بارون بود. رفتم نشستم كنارش گفتم: ببين آقاهه. من داستان نويس بودم. چند سال نوشتم. نون توش نبود. بعدش افتادم تو بدختياي زندگي. عـ.ن و گـ.هم قاطي شد. حالا خروسخون تا بوق سگ واسه يه لقمه نون دارم مردمو بزك دوزك مي كنم. حاليته؟ آقاهه دستاشو آورد تو نور كتابفروشي. چركنويساي كتاب مجوز‌نگرفتش توي يه دستش بود. يه تيغ تو اون دستش. تو نگو همون موقع تيغه رو گذاشته بوده رو مچش داشته تصميم مي‌گرفته بازم بنويسه يا سرشو بذاره زمين بميره كه من... خون از مچش رو چركنويساش چكيده بود. كاغذاشو گرفتم. واسش گريه كردم. آقاهه خودش خيلي نويسنده بود.

5. سر دوراهي يه پله بود.
پله‌ي يه خونه‌اي كه درش بسّه بود. يه آقاهه رو پله‌هه نشسه بود اون وخته شبي و منو نمي‌بخشيد كه نمي‌بخشيد.
رفتم كه بگم: ببين آقاهه! اوني كه صب تا شوم توي اين مملكت پي نون سگدو مي‌زنه، اوني كه مال طبقه‌ي ضعيف اين جامعه‌س، اوني كه توي اين خراب شده زن به دنيا مياد، اوني كه مدرك دانشگاش و اونهمه استعدادش و آرزوهاش به هيچ دردش نمي‌خوره... ديگه هيچ ارزش و معياري نميمونه واسش. دين و ايموني نداره كه. مذهب و سنت و دنيا و آخرت و خدا و پيغمبري حاليش نيست كه. با توام آقاهه... كه يهويي اومد تو نور مغازه‌هه. ديدم آقا نيست كه! خانومه! از اون خانوما! از بس سيگار با سيگار روشن كرده بود صداش كلفت و رگدار شده بود. اوني هم كه دستش بوده يه فندك بوده و خواسته باهاش آخرين سيگارشو روشن كنه كه گوشه‌ي كيف من خورده به دستش و آتيش فندكه مژه‌ها و ابروهاشو سوزونده. بغلش كردم. يه عالمه واسش گريه كردم. خانومه خودش خعلي مَرد بود.


پ.ن: كمابيش واضح است كه فقط بند اول اين نوشته تا آنجا كه من رفتم و نشستم كنار آقاهه در جهان واقعيت شما اتفاق افتاده است...
باقي ماجرا را فقط من زندگي كرده‌ام. در جهان واقعيت خودم.

پ.ن۲: با اشاره به ترانه ی (سر دو راهی یه قلعه بود) از احمد شاملو