سه‌شنبه، آذر ۱۰، ۱۳۸۸

35: دكتر قاف و مربع عوام زدگي

امروز صبح نوشتم:
رید به هیکلم (دكتر قاف). هیچوقت اینقدر بهم توهین نشده بود. سر قضیه ی پ تا حدودی. اما این فرق می کرد.
رک و راست درآمد بهم گفت: خدا نگهدار. چرا گفت؟ مثل کسی گفت که مدت هاست حوصله اش از دستم سر رفته یا خیلی ازم بدش می آید یا دلخوری خاصی دارد.
چطوری است؟ شاهزاده بر من نظر لطف کرده بود و حالا ظل عالیش را از سرم برداشته؟
چطوری است که آدم هشت سال و نیم بیفتد دنبال یک استاد پیزری که بقیه آدم حسابش نمی کنند، بعد یارو بریند به هیکل آدم؟!
خیلی وقت است دارد بهم توهین می کند و همین سر دلم مانده. باید من بهش می ریدم، نه او به من. باز هم صبر کردم که یکی دیگر قهوه ایم کند.
اما بد هم نیست. من شش ماه است منتظر تلفن یا یک اس ام اس از طرف او هستم. در حالی که تا کونش به کف آسفالت تهران رسید به ح اس ام اس زد که بیا ببینمت.
اما در هر صورت حالا که خودش خیالم را راحت کرده که تمام شد و دیگر خبر و نقلی در کار نخواهد بود، نباید ازش تشکر کنم؟
... راستی شعر مرا می خوانی؟... این شعر از کی بود؟ فکر کنم حمید مصدق.
... راستی وبلاگ مرا می خوانی دکتر؟
امروز صبح آدرس وبلاگم را برایش اس ام اس کردم. بعید است که قبلاً این کار را کرده باشم. چه می دانم. حواس که ندارم. شاید آن بار که گوشی ام را با شوهرم عوض کرده بودم و یک اس ام اس اشتباهی برای یک سری دوستانم فرستادم که گوشی را آزمایش کنم، به حرف (د) دفترچه تلفنم هم رسیده باشد و او هم مطالب قبلی را خوانده و کونش از همانجا سوخته. شاید. اما خیلی بهتر می شود که حالا برود بخواند. راستی چرا بهتر بشود؟ اگر قبلاً می خواند که لااقل دلم خنک می شد که اول من به او ریده ام! و واکنش او صرفاً یک عکس العمل بوده...
شاید به احتمال نود درصد همین ها را که دارم می نویسم در وبلاگم منتشر کنم.
شاید...
به احتمال نود درصد...
می دانی چرا مشتری وبلاگم زیاد نیست؟ چون همین قدر شخصی است. در مورد مطالبی همین قدر شخصی، مثل قهر و آشتی ام با دوستانم و دغدغه هایم . چون که سکسی نیست. رفتم توی آمار وبلاگم و کلمات کلیدی را که جستجو شده بود نگاه کردم. اکثرش مربوط به سکس ضربدری بود. یعنی مردم اینقدر به سکس علاقمند هستند؟ آنهم از نوع ضربدری؟
یعنی مشتری های وبلاگ من کسانی هستند که یا در اینترنت کسچرخ می زده اند و تصادفی به من برخورد کرده اند، یا پی داستان ها و مطالب جنسی بوده اند، یا پی عجایب عالم سکس... یا مشتری هایی از همین نوع در وبلاگ های دوستان جدیدم که به من لینک داده شده اند! یعنی یک مشت الاف بیکار عقده ای بیمار جنسی؟
حالا بیا با فضای وب کلاس بگذار و بگو: من اینترنت بازم... کشور مریض،‌ همه چیزش مریض است.
اما اینکه چرا من هم مثل دیگران علاقمند به فیلم ها و عکس ها و داستان های اینجوری نیستم:
1-     چون کامپیوتر خانه مان به برکت وجود برادرم، کلکسیون فیلم های جنسی است. و حتی حوصله ی دیدن  این ها را هم ندارم.
·         یعنی آدم بلأخره نباید یک جایی از دیدن این فیلم ها سیرمانی پیدا کند؟
2-     چون این روزها همه علاقمند به این سوژه ها هستند. و من یک عادت خوب یا شاید بد دارم که از چیزهای مورد علاقه ی همه، فراری ام.
·         یکی از این چیزها معلم ادبیات دبیرستانم خانم ن بود که دوستش داشتم اما یه دلیل عوام زدگی که دورش را گرفته بود، ازش دوری می کردم.
·         پس لابد باید اذعان کرد که من هم سکس را دوست دارم اما به خاطر عوام زدگی، ازش دوری می کنم! با عرض پوزش: بله!
3-     سوژه های مورد علاقه ی مردم، خطرناک، سطحی، عوام فریب، و مصنوعی هستند. یعنی در واقع یک موقعی خوب بوده اند، اما حالا به گه کشیده شده اند. فقط برای اینکه کسانی ازشان پول دربیاورند.
4-     در سکس فقط یک چیزش توجهم را جلب می کند: رابطه. تحلیل روابط. اینکه چطور شروع می شوند؟ چه رفتارهایی چه تأثیراتی دارند؟ و پایانش چگونه است؟ اینکه سکس ما چقدر تحت تأثیر الگوهای تصویری جامعه است؟ تصویرهایی که فیلم ها و کلیپ ها به ما ارائه می دهند؟ و استاد این نوع تحلیل چه کسی است؟ میلان کوندرا. کتاب «عشق های خنده دار»ش یک شاهکار است.
5-     و اما بالأخره اینکه تا کجا باید به سکس فکر کرد و در موردش نوشت؟ مثل خداشناسی می ماند. ته و تویش را هم بیل زده اند و درآورده اند و هنوز مدعی اند که چیزهای نشناخته ای در این حیطه به جا مانده.
از بس تحلیل های اروتیک ادبی در مورد ادبیات خوانده ام و توی جلسات داستان از این نقد های اروتیک شنیده ام و مقالات  جنسی خوانده ام، خسته شده ام.
بالأخره باید این سکس زدگی را تمام کرد و سراغ یک کوفت دیگر رفت. اوج نبوغ روشنفکرترین آدم هایی که می شناسم، در نوشته های جنسی شان است. چرا؟ یعنی اینهمه سوژه ای که در دستور کار بچه های علوم اجتماعی است، اینهمه پایان نامه تحقیقی که می شود در مورد جامعه ارائه کرد، سر و تهش باید به یک جا ختم بشود و آن هم: سکس؟
جالب این است که این متخصصان سکسولوژی، حتی نمی دانند چطور باید غذا بخورند و چطور باید مستراح بروند و چطور باید توله سگی را که بعد از سکس پس انداخته اند، تربیت کنند که پاچه ی مردم را نگیرد.
قبل و بعد از سکس، برای مردمی که من می شناسم، هیچ معنایی ندارد.
من برای خودم یک مربع عوام زدگی طراحی کرده ام که سعی می کنم وسطش قرار نگیرم. مربعی با رئوس سکس، خداشناسی، سیاست، علم. کسی که داخل این مربع بیفتد، دیگر یک انسان عامی است. یک عروسک خیمه شب بازی. خارج از این مربع جای آدم حسابی ها است.
·         پس لابد باید اذعان کرد که من هم آدم حسابی ام! با عرض پوزش: بله!
·         و باید اذعان کرد این هم از خودشیفتگی ام است!
باز هم شرمنده ام که: بله!

ساعت ٤:٢٩ ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱٠
    پيام هاي ديگران(9)   لینک

شنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۸

34: من نويسنده‌ام. تو را به خدا نگاهم كنيد!


تاهوما. فونت 14
انگلیسی را به صورت فارسی تایپ کردن چقدر مسخره و نامأنوس است. همین طور برعکس هم ممکن است باشد. یعنی فارسی را به صورت انگلیسی تایپ کردن. فینگلیش. اولین بار از قاف شنیدم. فکر کردم مسخره ام می کند. اما این لغت جداً همه گیر شده.
می خواهم کیک بپزم. شاید بتوانم سر سیاه این زمستانی لیمو هم پیدا کنم و کیک لیمو هم بپزم. اسانس ها اصلاً‌خاصیتی ندارند. امتحان کرده ام. فقط اسانس موز کمی بو دارد. وگرنه لیمو و پرتقال و آناناس اصلاً‌ بخاری ندارند. رنگ ها هم به درد رنگ کردن خامه برای تزیین روی کیک می خورند. راستی این بار پودر خامه گرفته ام که به جای خامه ی فرم داده شده استفاده کنم. هنوز نمی دانم چقدر شیر سرد به ازای چند قاشق پودر خامه باید مخلوط کنم.
سه تا کیک می پزم. یکی برای شوهرم که ببرد خانه شان برای خانواده اش. مدت زیادی است برایش کیک نپخته ام. یکی برای بچه ها، ح و شین و م.ت و لام و شاید میم و الف. البته این میم و الف آنهایی نیستند که چند هفته پیش نامزد کردند! این ها دو تای دیگر هستند. یکی دیگر هم برای مامان اینها. شاید هم چهار تا پختم که یکی هم بدهم خواهرم و شوهر خواهرم. شاید هم پنج تا که یکی هم بدهم به برادر بزرگه و زنش. شاید هم...
اگر به مامان باشد برای تمام فامیل سفارش می دهد. هر چه هم که بپزم خیرات می کند و هیچی برای خودمان نمی ماند.
بهتر. خودم اصلاً کیک و شیرینی دوست ندارم!
دیروز ح گفت که دارند با م.ت و بقیه یک نمایشنامه یا داستان چند قسمتی کار می کنند. آهان... قصه در مورد جنگ هشت ساله بود و از فهرست اصطلاحات زمانی جنگی که کپی گرفته بود و داشت می خواند فهمیدم. گفت م و ر و آ قرار است هر کدام قسمتی از آن را بنویسند. به من هم پیشنهاد کرد. نمی نویسم. من از این جور چیزها نمی نویسم. شاید هم نوشتم. قضیه ی طلاییه و طوفان رمل و سنگرها را. اول باید ببینم که م.ت همین را ننوشته باشد. این ها ذاتاً‌ آدم فروش و قصه دزدند. نمی شود بهشان اعتماد کرد. فقط شین توی کار خودش است و از کسی کپی نمی کند.
آن نمایشنامه برای کودکان بود و م.ت داشت می نوشت. طرح اصلی و نوشته ی خودش را داد بخوانم. به شین گفتم: کسشعر است! خندید.
طرح اصلی این بود که توی شهر مورچه ها سیل و بلا نازل شده بود و مورچه خوار پدرشان را در آورده بود و قرار بود یک کسی به نام سیمور به دادشان برسد که یافتن او هم ماجراهایی داشت. مورچه ها تمام زیر شهر را برای پیدا کردنش تونل می زنند و دست آخر مورچه خوار که می رود از روی آن عبور کند تصادفی سقوط می کند و می میرد و معلوم می شود سیمور همان سی مور به معنای سی تا مورچه بوده و اتحاد به آن ها کمک کرده، نه یک منجی آخر الزمانی. به قول فروغ «نجات دهنده در گور خفته است...» خلاصه یک جورهایی کپی برداری از روی قصه ی سیمرغ منطق الطیر است. همیشه کارشان همین است. قصه ی کودک نوشتن هم شده یک کار پر درآمد برای آدم های دلال مسلک. بیچاره بچه ها که مجبورند این خزعبلات سطح پایین و تقلیدی را به عنوان ادبیات ناب و آموزش خلاقیت هضم کنند.
آمدنی به شوهرم می گفتم:
باید دوباره نوشتن رو شروع کنم.
_ آره. باید دوباره شروع کنی.
می دانست دلم از کجا می سوزد که دوباره به فکر نوشتن افتاده ام. بهش گفتم:‌ نوشتن هیچ غرور و تفاخری برای نویسنده نداره.
این را نمی فهمد. دیروز هم نفهمید.
بهش گفتم: می دونم که همین حالا که دارم می گم من از نوشتن یا خوب نوشتن، هیچ وقت به خودم مغرور نشدم... همین حالا که دارم می گم آدمی که همین فردا صبح معلوم نیست زنده است چطور می تونه به نوشتن چند تا داستان کوتاه یا حتی گرفتن جایزه ی نوبل مغرور باشه... همین حالا که دارم از زلزله ی قریب الوقوع تهران و مرگ چند میلیونی برات می گم... همین حالا که یاد زلزله ی بم افتادم و بچه هایی که صبح از خواب بیدار شدند و دیدند توی دنیا نه پدر و مادری دارند و نه فامیلی و نه خانه ای و نه ثروتی... همین حالا که دارم از  بی فایدگی غرور و فخر فروشی برات می گم... داری فکر می کنی که اینا یا شکسته نفسیه و یا سخنرانی و یا شعار... اما به کی قسم بخورم که باور کنی حالم از نوشتن و خوب نوشتن و مشهور شدن و گفتن اینکه من نویسنده هستم توی جمع دیگران،  به هم می خورد؟
شوهرم این یکی را هرگز نمی فهمد. بعد هم هی وسط حرفم می پرد و هی موضوعات فرعی پیش می کشد و بحث را به بیراهه می کشد و باز هم اصرار دارد که تمام عمر خودم را جر بدهم برای گرفتن یک جایزه ی نوبل و بعد هم بقیه ی عمر آن را قاب کنم و بگذارم سر تاقچه و به مردم فخر بفروشم.
«نوشتن»، خود خودش به تنهایی درد است. یک درد لاعلاج. یک جور اعتیاد مثل اعتیاد به خوردن آشغال و هله هوله و پرخوری و سیگار و مواد مخدر.
نوشتن، افتخار ندارد.
نوشتن، یک بیماری است که باید با آن زندگی کرد و با آن سقط شد.

ساعت ٤:٥۳ ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۳٠
    پيام هاي ديگران(13)   لینک

شنبه، آبان ۲۳، ۱۳۸۸

33: بالبانو


 بعداً نوشت:
××× این یک داستان نسبتاً بلندم بود، که ترجیح دادم برای خودم محفوظ بماند و از روی آرشیو برش دارم.

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388 ساعت 22:57

32: دخترها

 به لام معرفی می شوم. بعد اسمش را یادم می رود. صبر می کنم تا دوباره صدایش کنند و اسمش را به ذهنم بسپارم. همیشه همینطوری ام. بار اول توجهی به کسی ندارم. راستش در آن لحظه غرق جزئیاتی دیگرم. مثلاً اینکه چهارزانو روی سنگ اُپن آشپزخانه نشسته و روسری اش را از پشت سر بسته و وسط آنهمه آشغال و وسایل در هم ریخته دارد سیگار می کشد. چشم هایش مثل دوستم منیژه، گشاد و افتاده است. مثل چشم های عقب مانده ها یا پیرزن هایی که جوانی شان چشم های درشتی داشته اند که حالا پایین شان کش آمده و افتاده و داخل پلک شان معلوم است. داخل پلکش معلوم نبود. اما روی هم رفته دختر زشتی با چشم های دریده ی ترسناک بود. دهان بد ریختی داشت و پوست صورتش چاله و چوله و لک و پیس داشت. موهایش سیخ سیخی و نارنجی بود. یک حدس: چند وقت پیش که مُد بود دخترها سرهایشان را تیغ می انداختند، این هم رفته خودش را کچل کرده و حالا موهایش در آمده! بعداً فهمیدم که کشفم درست بوده.
اصلاً حرف نمی زد. لام تا کام لال بود. نمی توانستم حدس بزنم با آن سر و وضع، تهرانی است یا شهرستانی،‌ یا اصلاً‌دختر فراری که رفیق یکی از این هاست. (به طور حتم م.ت! چون شین که آماری در مورد دوست دخترهایش نمی دهد و ح هم با این تیپ آدم ها نمی پرد)
توجهم را جلب کرده بود. اصلاً‌به روز خودم نیاوردم که در موردش کنجکاوم. اما آن حرکت جسورانه ی چهارزانو روی سنگ آشپزخانه سیگار کشیدن اش توی ذوقم زده بود. به طور حتم اگر صبر می کردم بیشتر می شناختمش، پس صبر کردم. نهار سالاد الویه ای را که من و شوهرم خریده بودیم خوردیم و تا ساعت پنج عصر که خانه حسابی جمع شده بود،‌ دختره هنوز پنج کلمه حرف نزده بود. حدس زدم: عقب مانده است، یا رفتار اجتماعی بلد نیست،‌ یا زیادی از خودش متشکر است. به هر حال غریبی که نمی کرد. از شب گذشته آنجا بوده اند و در و دیوار خانه را می شسته اند و خانم هم که بهش نمی آمد با این ها رودربایستی داشته باشد.
م.ت زیاد دور و برش نمی پلکید. اصلاً‌ کاری به هم نداشتند. عصر بود که سر بساط چای ازش پرسیدم متولد چه سالی است و بچه ی کجاست. متولد 1360 بود و بچه ی خرم آباد. همشهری آن سولمازِ گُه! وقتی گفت خرم آباد،‌ به چشم های ح و شین نگاه کردم. توی چشم های شان خنده بود. می دانستند دارم به سولماز و گه بازی هایش فکر می کنم. بعد از هشت سال،‌ دیگر فکرم را می خوانند.
توی راه شوهرم ازم پرسیده بود:‌کی اونجاست؟ گفته بودم:‌ چه می دونم. شین و لابد م.ت و دخترا. توی همه ی این هشت سال،‌ ملیحه و فاطی و گلی و سولماز، برایم «دخترها» بوده اند، نه چیزی بیشتر. جزئیات شان برایم مهم نیست. چهارتا بچه شهرستان که آمده بودند توی دانشگاه شوهر پیدا کنند و تهران بمانند و نشد. دو تایشان به زور فوق لیسانس خودشان را در تهران ابقاء کردند و م.ت هم مثل آن ها. گلی هم توی سراوان شان،‌ دارد توی کانون پرورش فکری کار می کند. اما دلخوری من از این ها بعد از نامه ی ح شروع شد که توی آن فهمیدم این ها تمام مدت توی پوستین گوسفند،‌ حرف های مرا دوستانه می شنیدند و توی دوران اختلافم با ح،‌ می رفتند و می گذاشتند کف دست او. به هر حال دوستی من با ح به هم نخورد، اما آن سه تا پتیاره را هم سر همین جریان شناختم. سولماز را هم سر قضیه گُلد کوئست شناختم. با آن اظهار محبت های یک دفعه ای و دوستی های کوتاه مدتی که همه شان به پرزنت کردن من و دیگران می کشید.
گور بابای همه شان. هر چی دختر. هر چی زن.
به شوهرم می گویم:‌ اونوقت بگو چرا دوستات بیشتر پسرن و کمتر دختر. اونم از میم خانم که هر دومون رو سر کار گرفته بود و حتی بهمون نگفت که با دال نامزد کرده. مردا به هرحال توی دوستی آدم ترند و بیشتر مرام دارند.
وقتی اینهم تحلیل منفی از دختره توی ذهنم می آید،‌ در مقابل شروع به آنالیز خودم می کنم:
- خوب دیگه. تو هم مثل همه ی دخترا فقط پی خاله زنک بازی هستی. منتظری یکی رو ببینی و پشت سرش قصه ببافی و سر از کارش در بیاری.
- نخیر. اگه منم این شکلی بودم و اینطوری رفتار می کردم،‌ به دیگرون حق می دادم در موردم اینطور قضاوت کنند. لابد اونم حدس می زنه در موردش چه فکری می شه و اهمیتی هم نمی ده.
- بهش حسودیت شده. چون دوست دختر م.ت شده. چون یه زمانی م.ت تو رو دوست داشته.
- ای بابا! من که همون موقع هم حالم از م.ت به هم می خورد. من بودم که باهاش تموم کردم. اونم بعد اون همه نامردی که در حقم کرد. واسه ی این دختره هم دوست پسر بشو نیست که نیست.
- اینا همش توجیهه. داری خودتو گول می زنی. مدام داری خودتو با اون مقایسه می کنی و سعی داری بگی که به هر حال از اون خوشگل تری و رفتار اجتماعی بهتری هم داری.
- مگه اینطور نیست؟ نگاش کن مثل منگل ها می مونه. حداقل نباید یه چند کلمه حرف بزنه و بگه و بخنده؟
- زنا همه شون همینطوری اند. چشم ندارن همدیگه رو ببینن.
- اگه برام خیلی مهم بود،‌حداقل اسمش یادم می موند. اصولاً‌ هیچ زنی اونقدرا برام مهم نیست که بهش حسودی بکنم.
- برو بابا... خودشیفته...
.
.
.
و همین طور با خودم کلنجار می روم تا یارو را کاملاً‌ و از تمام جهات تحلیل کنم و بعد با اردنگی از مغزم بیرون بیندازمش.
بفرما. تمام شد. فردا صبح حتی یادم نیست که چی پوشیده بود و رشته ی تحصیلی اش چی بود.
راستی رشته ی تحصیلی اش چی بود؟ زبان اسپانیولی؟ 

ساعت ۸:۱٥ ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢۳
    پيام هاي ديگران(1)   لینک 

شنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۸

31: مثل يك بطري زم زم وارونه


بطری نوشابه خانواده وارونه روبرویم افتاده. خالی. نوار قرمز و سفید دورش را می خوانم: وِز وز! (Wez wez)
تعجب می کنم. مگر ما نوشابه ای هم به این نام داشتیم؟ فکرم متمرکز نیست. آخر شب است. کمی گیج و خسته ام. امروز اسباب کشی حسن بود.
دوباره فکر می کنم: نوشابه ای به نام «وز وز»!
یکهو به خودم می آیم و حواسم سر جایش می آید: ای بابا! وز وز نه و زمزم! من فقط حروف انگلیسی را وارونه خوانده ام:zam zam
به تک تک حروف نگاه می کنم و سعی می کنم درست و وارونه ی هر کدام را مجسم کنم. اینکه چطور فقط با یک چرخش به حرف دیگری تبدیل شده اند. فقط حرف z است که از هر طرف بخوانی اش،‌ همان z است.
با خودم می گویم:‌شاید من زیادی (z) بوده ام. شاید با زیاد حرف زدن و روراست بودن، زیادی خودم را لو داده ام و دست خودم را پیش همه کس رو کرده ام. شاید زیادی رو بازی کرده ام. شاید باید (m)یا (a) می بودم که از هر طرف و در هر موقعیتی یک جور تازه تعبیرم کنند. شاید باید مثل ح و دکتر قاف می بودم که سکوت شان همیشه باعث راز آلودی شان است. سکوتی که باعث می شود یک رفتارشان را بارها و بارها پیش خودت تعبیر کنی و به هیچ کدام هم مطمئن نباشی و آخر باز دست به دامان خودشان بشوی و نگویند هم که منظورشان چه بوده از فلان حرف دو پهلو.
خسته شده ام از اینکه همیشه و همه جا همین  بوده ام. همین دختری که حرف دلش حرف زبانش است و به کسی تکه نمی اندازد و همیشه زود آشتی می کند. جانم به لبم رسیده از این آدم هایی که زود جذبم می شوند و زود کشفم می کنند و زود ازم خسته می شوند و گورشان را گم می کنند.
می خواهم این بار جور دیگری بخوانیدم:
وارونه...
عوضی...
جعلی...
مثل یک بطری زم زم وارونه.

ساعت ٤:٠٢ ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۱٦
    پيام هاي ديگران(7)   لینک

شنبه، آبان ۰۹، ۱۳۸۸

30: بيست و چهار ميليون روشنفكر از كجا آمد؟


با حال ترین موجودی که می شناسم خواهرزاده ی شش ماهه ام است که لپ هایش عین هلو می ماند و از پشت تلفن برایم ضعف می کند.
از پدرم مثل همیشه متنفرم.
از مادرم هم به خاطر خنگی و حماقت ذاتی اش.
از دوستانم به خاطر اینکه عامی و خودشیفته و خودخواه هستند و خودشان نمی دانند.
از تمام دنیا متنفرم.
اگر بخواهم لیست کاملش را بنویسم می شود حدود شش میلیارد آدم که از همه شان متنفرم.
حالا فکرش را بکن که من هم بخواهم یک بچه به این لیست اضافه کنم و اسمش را هم مثلاً بگذارم رضا (به مناسبت 8/8/1388 که هزار و چهارصد سالگی امام رضا می باشد!)
عمراً!
فکرش را هم نکن. بچه؟ خواهرم این کار را کرد بس نیست؟ به هر حال بچه ی خود آدم باشد یا نه، وقتی باهاش حال می کنی و لپ هایش تپلش را ماچ می کنی، دیگر بچه ی خودت را می خواهی چه کنی؟ آنوقت فکر کن آن بچه توی سی سالگی اش باید از شش میلیارد و چند صد میلیون آدم متنفر باشد.
راستی این روزها بدجوری حال و هوای جنایت به سرم زده. اصلاً هم بد نیست که یک عده قاتل زنجیره ای هستند ها! به هر حال چند تایی از این شش میلیارد انگل را از روی زمین کم می کنند.
دم هر چی قاتل است گرم. اگر یکی شان بخواهد رئیس جمهور بشود، من یکی بهش رأی می دهم.
نتیجه گیری منطقی:
عوام ایرانی هم به قاتل های زنجیره ای علاقه دارند و دچار خودشیفتگی و روشنفکری اند. می گویید نه؟ پس بیست و چهار میلیون رأی از کجا آمد؟ باز هم بگویید ایرانی های جهان سومی. به خدا سر همین هم که شده احساس کردم میان مردم تنها نیستم و درکم می کنند!

ساعت ٥:٤٧ ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٩
    پيام هاي ديگران(5)   لینک

دوشنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۸

29: word2007


باز دوباره word2007 ندارم و اینطوری آن لاین تایپ کردن هم برایم از کوفت بدتر است. الف (دوست شوهرم) توی وبلاگش ما را مرهون دعای خیرش کرده بود و آن یکی دوستان شوهرم،میم و دال هم نامزد کردند. خبر تازه همین است.
اما برای من دنیای گنده ی اینترنت جایی نیست که خبر اس ام اسی نامزدی میم و دال را بگیرم یا غروغر های یک آدم تمام شده را محض اطلاع دوستان نزدیک خودش تایپ کنم. اتفاقاً هیچ کدام از دوستان بسیار نزدیکم به غیر از این آقای الف و آن هم تصادفی، آدرس وبلاگم را ندارند و حدس هم نمی زنند که من وبلاگی بنویسم.
و باز هم اتفاقاً علی رغم خودشیفتگی ذاتی، بر عکس خیلی های دیگر هنوز تصمیم به انتشار شعر و داستان و خودنمایی نکرده ام. اینترنت پر از این اراجیف صد تا یک غاز است و من هم مثل دیگران.
و باز هم اتفاقاً حالم به هم می خورد از شاعرانگی و خودشیفتگی.
و باز هم اتفاقاً تا چشم شاعران و خودشیفتگان کور شود، اعتراف کرده ام که من هم خودشیفته ام و فقط خودم را دوست دارم. چیزی که آنها حاضر به اعترافش نیستند.
و باز هم اتفاقاً درست در آستانه ی سی سالگی کشف کرده ام که آدم متفاوتی نیستم و رسالتی هم بر دوش ندارم. و قرار هم نیست هیچ گهی بشوم. که من یک آدم معمولی ام. یک زن معمولی.
یک داستانی دارم به نام «زنی معمولی در راهی ماسه ای»... یادش به خیر.
به قول سهراب:
دیدم قدری گرفته ام.
انسان وقتی دلش گرفت،
از پی تدبیر می رود.
من هم رفتم...
یا...
دلم گرفته.
دلم عجیب گرفته.
و فکر می کنم که هیچ چیز.
نه. هیچ چیز،
مرا از هجوم خالیِ اطراف نمی رهاند...
این هم که تازه نیست. خیلی ها توی اینترنت درج می فرمایند: دلم گرفته... خوب که چی؟

ساعت ٥:٢۱ ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٤
    پيام هاي ديگران(4)   لینک

سه‌شنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۸

28: تأملات فلسفي يك آرایشگر


 دیدی چه خاکی بر سرم شد. یکهو چشمم را باز کردم و دیدم که برای پول در آوردن راهی ندارم جز این: عامیانه ترین کاری که بلدم: طراحی چهره... گریم... آرایشگری...
قاطی یک مشت زن شده ام که بلد نیستند یک متن دو خطی را درست از رو بخوانند. امروز که قرار بود به صورت دوره ای متن کتاب گریم را بلند برای جمع بخوانیم فهمیدم که خیلی از این همدوره ای ها کاملا بی سواد و شفته اند! حالم به هم خورد از اینهمه بدبختی.
برو لیسانس بگیر. آنهم از دانشگاه سراسری علامه طباطبایی. برو فلسفه بخوان. برو داستان بنویس. برو نقاشی کن. برو طرح برجسته روی سفال کار کن. با یک مشت روشنفکر پنج زاری بنشین و حرف های روشنفکرانه بزن... دست آخر ببین که توی هیچ کدامش پول نیست و پول که نباشد کسی به مفت هم نمی خردت. بعد برو آرایشگر شو.
دست کم آنهمه طراحی پرتره و طرح برجسته کار کردن،‌ اینجا به دردم خورد که صورت های بی ریخت مردم را برایشان خوشگل کنم و بهشان اعتماد به نفسی چند ساعتی بدهم!
ای خاک بر سر آدم هایی مثل من که اینقدر دیر می فهمیم سر دم خر به کجا بند است و (غم نان اگر بگذارد) که آن بی نوا احمد شاملو می گفت یعنی چه.
به هر حال اینجا به به و چه چه شنیدن از کارم بهم اعتماد به نفس و آرامشی موقت می دهد و باعث می شود فراموش کنم که عمری روشنفکری و نویسندگی به هیچ دردم نخورد که هیچ،‌قوز بالای قوزم شد و پدرم را هم در آورد.
بی خیال. این هم از این.
بعد از این وقتی مردم را بند می اندازم باید باهاشان بحث های فلسفی بکنم و بهشان کتاب معرفی کنم که بروند بخوانند و خاک بر سرشان بشود. همان طور که بر سر من شد.

ساعت ۸:٢۳ ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٢۸
    پيام هاي ديگران(6)   لینک

چهارشنبه، مهر ۱۵، ۱۳۸۸

27: برويد گم شويد اي همه‌ي يارانم

با حسن در مورد همه ی این چیزها حرف زدم. تقریباً «همه ی این چیزها...».
نفهمید. نمی فهمد. چون مرد است. شاید چون مرد است. شاید میترا یا ندا... ندا نه. نمی فهمد. نبوغ ندارد. بگویم مهرنوش. دوست دارم با مهرنوش حرف بزنم. یک زنی. یک زن لائیک ؟؟؟.
دلم می خواهد به قاف زنگ بزنم. ناگهان. دستم می رود که گوشی را بردارم و دخترش را بخواهم و از او ایمیل پدرش را بخواهم و متنم را برایش ایمیل کنم. تمام این متن را. بعد او دانلود کند و بخواند و... طبق معمول همیشه حالم را بگیرد و افسرده ام کند وکاری کند از خودم و او بیزار بشوم. نه به قاف زنگ نمی زنم. دیگر هرگز. باید این تراژدی تمام بشود: اسطوره ی «پیر فرزانه»...

حالا باید روی «زن فرزانه» کار کنم. اگر می خواهم که «درک بشوم». که کسی از حرف هایم عمیقاً سر دربیاورد و شانه بالا نیندازد. دور نماند. جدا نیفتم.
ساعتم را روی میز می گذارم. بندش شکل عجیبی مثل یک جور اهرم یا قاب دارد. یک طرف بند، تبدیل به محافظی مدور بر گرد صفحه و طرف دیگر می شود. در واقع گردی صفحه را در بر می گیرد. اصلاً هرچه هست به جهنم. فقط می خواهم بگویم که یک طوری است که وقتی روی میز می گذارم و بندهای دو طرف را تا می کنم و به هم می چسبانم، مثل الاکلنگ می شود و یک تعادل موقت را برقرار می کند که آدم وسوسه می شود که مدام سعی کند این تعادل را به زور و ضرب برقرار کند.
جولیت بینوش در فیلم آبی سفید قرمز، در قسمت اول (آبی) صحنه ای را در رستوران بازی کرده که در آن نقش زنی افسرده و شوهر مرده و از هستی ساقط شده و از زندگی دست شسته را دارد. زن با صورتی بی رنگ و بی حس و موهایی کوتاه پشت میز کافه ای در جایی ناشناس تنها نشسته. دارد سعی می کند قاشقی را دوی لبه ی یک بطری نوشیدنی بگذارد و وزنش را طوری تقسیم کند که تعادل برقرار شود و همانطور الاکلنگی باقی بماند. به محض برقراری تعادل آنی، مرد از در می رسد و پیدایش می کند. انزوا و تنهایی و خلوت از دست می رود.
شاید برای برقراری این تعادل حضور مرد لازم است. وگرنه زندگی زن به یک طرف سقوط می کند. شاید.
حسن و خیلی های دیگر سعی دارند زندگی را شبیه کلاژ ببینند. یعنی تکه های کوچک بی ربط به هم. تکه های صرفاً زیبا و با هارمونی در کنار هم قرار گرفته. نه هم جنس. نه هدفمند. نه همه جانبه و کلی. سعی می کنند زندگی را به صورت «سطوح» ببینند، نه طیفی به هم پیوسته. بله طیف. این طیف لعنتی. همیشه همه جا باهاش طرف بوده ام. با همین طیف. که آیا به هم پیوسته است یا مُقطع؟ مثل طیف زن (از نظر هورمونی و جنسی) تا مرد. چه کسی می تواند تعیین کند که هر زنی چه میزان هورمون مردانه و  علائم جنسی مردانه دارد؟ و آیا اصلاً زن است یا مرد؟ زن و مرد بودن یک تعریف ایده آل است. هیچ زن و مردی کاملاً در تعریف خودش نمی گنجد.
اکثراً خیلی که زحمت بکشند به این می رسند که مستطیل های رنگی تیره تا روشن، منظم پشت سر هم قرار گرفته است. یعنی فقط به «نظم» پی می برند. و نه هنوز به «پیوستگی» تمام این طیف رنگ.
چه می خواهم بگویم؟
مثل همیشه یک چیز کلی که خیلی چیزهای جزئی را در برمی گیرد. بحثی که بهم کمک می کند... کمک نمی کند. هرگز هم کمکم نکرده توی درک هیچ چیزی. من این بحث را مدت هاست درون خودم دارم و به نتایجی که می بایست می رسیدم رسیده ام. حالا چه فایده دارد که با کسی مثل ابراهیم یا حسن یا قریب حرفش را بزنم و منظورم را نفهمند؟ چه  اهمیت دارد که حسن فکر می کند به «پیشرفت علم» باید مغرور بود. و علوم انسانی باید که بیشتر و بیشتر روال علوم طبیعی را پیش بگیرد؟ (که خبر ندارد این دوره هم توی علوم انسانی گذشته). چه اهمیتی دارد که فکر می کند من «کُلی» حرف می زنم یا «خودشیفته»ام یا «تعمیم می دهم»؟ دانسته هایم را از داستان نویسی به همه ی زندگی تعمیم می دهم. دوراس توی فصل چهاردیواری کتاب حیات مجسم اشاره می کند که مدام بهش می گویند «شما غلو می کنید» و او این را قبول ندارد. می گوید حتی اگر زن را به صورت ایده آل ببینم به ذات و هویتش لطمه نزده ام. یعنی دروغ نگفته ام. این چیزی است که باید می بوده. شاید باشد. گاهی هست.
این چیزها یعنی «سوء تفاهم» و من مدام درگیر این سوء تفاهمم. و تمام انرژی ام همیشه صرف این شده که این سوء تفاهم ها را با آدم هایی که دوست شان دارم برطرف کنم. که نمی شود. هرگز هم موفق نبوده ام. باید بیخیالش بشوم. همین حالا. حالا که قریب، تمام عمرش دروغ می گفته و رفته آمریکا که بماند. که توی این شلوغی دمش را روی کولش گذاشته و فرار کرده رفته آمریکا. همین حالا که حسن کارمند رو به ترفیع و حقوق بگیر یک ارگان سیاسی- دولتی شده. همین حالا که دارم شوهر می کنم به مردی که بهم وفادار است و گاهی سعی می کند حرفم را بفهمد و اگر موفق نمی شود تقصیر خودم است لابد که نمی دانم  چه می گویم. باید همین حالا پرونده ی سوء تفاهم ها و بحث ها و گفتن ها و دوستان را برای همیشه بایگانی کنم.
کار نهایی هم این است: بستن پرونده ی دوستان. این همه آدم آشغال که به درد جرز دیوار هم نمی خورند و بیخودی عمرم را پایشان گذاشته ام. آخ دلم می خواهد برویم یک جایی مثل شمال زندگی کنیم که خوش آب و هوا باشد و فامیل و دوستی نباشد و خودمان باشیم و خودمان و دیگر پی تماس گرفتن با کسی هم نباشیم. خوشبختانه آدم ها آنقدر فضول و بدبختند که بعد بیست سال اگر بهشان نیاز پیدا کنی و باهاشان تماس بگیری هم خیلی پاپی این نمی شوند که این مدت کدام گوری بوده ای و چرا تماس نگرفته ای. پاپی هم بشوند به یک جواب سردستی راضی می شوند. آدم ذاتاً فراموشکار است. همینش خوب است دیگر!
چقدر دلم می خواهد ناگهان از مقابل این دوستان عزیز دود بشوم و بروم هوا. پوف ف ف! و دیگر اثری از آثارم پیدا نکنند.
این همه ی کاریست که آرزوی انجامش را دارم و هنوز شجاعتش را ندارم.

ساعت ٦:٤٧ ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۱٥
    پيام هاي ديگران(14)   لینک

سه‌شنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۸

26: پانزده فرمان


اندرزهای پانزده گانه برای خوشبختی  ( از نوع خوشبختی زنانه):
1- اگه می خوای بهت خوش بگذره... راهش اینه که از مردا دوری کنی.
2- اگه می خوای به شخصیتت توهین نشه... راهش اینه که از مردا دوری کنی.
3- اگه می خوای وقتت هدر نشه... راهش اینه که از مردا دوری کنی.
4- اگه می خوای پیر نشی... راهش اینه که از مردا دوری کنی.
5- اگه می خوای یه پخی توی زندگیت بشی... راهش اینه که از مردا دوری کنی.
6- اگه می خوای «زن» نباشی... راهش اینه که از مردا دوری کنی.
7- اگه می خوای درد جسمی و روحی نکشی... راهش اینه که از مردا دوری کنی.
8-اگه می خوای مثل قاصدک به هرجا سرک بکشی... راهش اینه که از مردا دوری کنی.
9- اگه می خوای یه چیزی «خلق» کنی... راهش اینه که از مردا دوری کنی.
10-اگه می خوای همیشه کاری رو که دلت می خواد بکنی... راهش اینه که از مردا دوری کنی.
11-اگه می خوای یه روانیِ افسرده نشی... راهش اینه که از مردا دوری کنی.
12-اگه می خوای در صورت وجود خدا، این خدا به خلقتت افتخار کنه... راهش اینه که از مردا دوری کنی.
13-اگه می خوای اتفاقات رو پیش بینی کنی... راهش اینه که از مردا دوری کنی.
14-اگه می خوای باهوش تر بشی... راهش اینه که از مردا دوری کنی.
15-خلاصه اگه می خوای بهت خوش بگذره... تنها راهش اینه که از مردا دوری کنی.

پانوشت: راوی خودش به این اندرزها عمل نکرد و بدبخت شد!

ساعت ۱۱:۳۱ ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٧
    پيام هاي ديگران(5)   لینک

25: شوهر ریس بودن


شوهرم شاکی می شود وقتی کلمه ی «بی پدر» را به کار می برم. هر بار که توی نوشته هایم به این کلمه می رسد، قیافه اش توی هم می رود و می خواهد چیزی بگوید... که اکثراً سعی می کند نگوید و نمی گوید.
شوهرم با بددهنی من مشکل دارد. و سعی می کند مرا جلوی فامیل و دوستانش سانسور کند. همچنین سعی دارد یاداشت های وبلاگم را هم سانسور کند. شوهرم password ایمیل و جیمِیل و وبلاگ مرا دارد و همه چیزم را چک می کند. گوشی مبایلم را. دفتر خاطراتم را. یادداشت های توی کامپیوترم را.
دارم فکر می کنم واقعاً کجای دنیا هست که آدم بابت چیزی که هست و چیزی که فکر می کند، مجبور نباشد به کسی جواب پس بدهد؟
قبل از او پدرم همین کار را می کرد. یعنی کنترل مرا در دست داشت. (می دانم که شوهرم خوش ندارد در مورد پدرم، پدرش، خودم و خودش چیزی بنویسم!)
شوهرم پدرش را خیلی دوست دارد. پدرش یک کتابخوان نسبتاً حرفه ای است. در خیلی از موارد اجتماعی نگاه باز و دید روشنفکرانه ای دارد. و می توان گفت از دسته ی نیمچه روشنفکران بازنشستی است. (شوهرم چه می گوید اگر اینها را بخواند؟)
با این اوصاف می توانید فضایی را که من در آن زندانی هستم، مجسم کنید؟
البته از حق نگذریم که شوهرم قبل از ازدواجمان هشت سال مرا می شناخت و آگاهانه تصمیم به چنین حماقتی، یعنی ازدواج با نویسنده ی زن گرفت.خیلی از رفتارهای غریب مرا هم تاب آورده. اما خیلی از جنبه های دیگر شخصیتم هست که تحملش را ندارد. مثلاً همین بی ادبی ام.
شوهرم دوست دارد که مدام در موردش داستان بنویسم و توی یادداشت هایم بهش اشاره کنم. شاید از اول زن نویسنده را برای همین می خواسته. اما توی داستان ها که اینطوری نیست. نویسنده ها مایه های رفتاری و شخصیتی افراد را می گیرند و یک تیپ نمونه می سازند و به او شاخ و برگ می دهند و نتیجه کار، تقریباً قابل قیاس با شخصیت واقعی مد نظر آنها نیست. چیزی کاملاً متفاوت و غلو شده است. اینها تیپ های ایده آل هستند.
همیشه از خودم می پرسم: چرا شوهرم دوست داشته یک زن نویسنده توی خانه داشته باشد؟
و جوابی پیدا نمی کنم

ساعت ۱۱:٢۸ ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٧
    پيام هاي ديگران(4)   لینک
________________________________________
بعداً نوشت: از عزيزاني كه اين پست را مي‌خوانند عاجزانه خواهش مي‌كنم كه هي برايشان سوأل نشود و هي دنبال تناقض توي نوشته‌هاي من نگردند كه آيا من شوهر دارم يا نه؟
نخير ندارم. اگر اينقدر براي‌تان مهم است. فقط عرض كنم كه نه سال است با دوست پسـرم هستم و قصد ازدواج داريم و اين پست را گذاشتم كه آدم‌هاي مزاحم را بپرانم و حسن نيتم را به عزيزم اثبات كنم.
(و اين پست صرفاً براي پاچه خاري بود و ارزش ديگري ندارد)

یکشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۸۸

24: هفته‌ي قهوه‌اي...زندگي قهوه‌اي... آينده‌ي قهوه‌اي...

هفته ی گذشته پرشین بلاگ قاطی کرده بود. رمز ورودم را قبول نمی کرد و نمی توانستم وارد وبلاگم بشوم. چند بار امتحان کردم و به چند تا روش سعی کردم رمز ورود و غیره را عوض کنم اما چیزی عایدم نشد. سه تا مطلب داشتم که بگذارم... به علاوه ی کلی مطلب دیگر.
راستش مطلب گذاشتن روی وبلاگم هم مثل داستان نوشتنم است. گاهی با حس ها و لحظه های تلخی روبرو می شوم که باعث می شود چیزی به ذهنم برسد... حرف نگفته ای... بعد آن لحظه می گذرد و اگر ننویسم یادم می رود و حرام می شود تمام آن حس ها که داشته ام. پس می نویسم. همان لحظه ها. مدتی حتی آنقدر جدی می گرفتم که توی اتوبوس در حالت یک لنگه پا ایستاده و گاهی از بی کاغذی روی دستمال کاغذی یا پشت جلد کتابی که می خواندم، می نوشتم. حالا دیگر می دانم هیچ چیز،‌ حتی مردن برای هنر، مردن برای خلق کردن،‌ جهان را نجات نمی دهد که هیچ... خودت را هم نجات نمی دهد. تا گردن توی قهوه ای فرو رفته ای و کسی به دادت نمی رسد. نجات دهنده ای نیست.
هفته ی گذشته بعد سی سال زندگی به یک نتیجه ی بزرگ رسیدم:
من سی سال زندگی کرده ام. از شش سالگی عاشق شدم و با این حساب، بیست و چهار سالش را سرم توی حساب بوده و داشته ام تجربه کسب می کردم. درباره ی آدم ها... درباره ی رابطه ها... و حالا، همین حالا، بعد بیست و چهار سال که توی این راه مثل سگ دویده ام و له له زده ام... حالای سی سالگی فهمیده ام که حاصل این زندگی فقط یک جمله بوده: انسان تنهاست... حقیقی ترین حقیقت موجود همین تنهائی ابدیست...
نمی دانی چقدر درد دارد که آدم آنهمه دوست داشته باشد،‌ آنهمه معشوق،‌ یک پدر و یک مادر و خواهر و برادر،‌ آنهمه فامیل،‌ آنهمه همسایه،‌ آنهمه همکلاسی و معلم و آشنا و هر که در هر کجا... آنوقت یک شبی بشود که دلش بگیرد و دفترچه تلفن را روبرویش بگذارد و حتی یک شماره پیدا نکند که پشت خطش یکی حاضر باشد به درد دل هایش گوش بدهد و کار نداشته باشد و خوابش نیاید و سر غذا خوردن نباشد و زیر دوش حمام و توی مستراح و هر گورستان دیگر... یک نفر هم پیدا نمی شود که برایت تب کند.
عجب!
قبل از این سی سالگی هم کمابیش بو برده بودم که تنهایی مدام دور و برم پرسه می زند... اما حالا دارم می بینمش که روبرویم نشسته و دستهایش دور گلویم است و دارد دستی دستی خفه ام می کند.
تمام زندگی ام پیش رویم است.
تمام آینده ام را دارم می بینم. روشن تر از روز.
و حالم دارد به هم می خورد از این حس تهوع دائم که این سال ها دارم.

ساعت ۱۱:٤٥ ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٥
    پيام هاي ديگران(5)   لینک

یکشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۸

23: شما نبوديد


برگه ها روبرویم توی دستگاه فکس هستند. هنوز هستند. مثل آینه ی دق. خودم گذاشتم شان. چاره ای نیست. به درد دیگری نمی خوردند. چرا دور نریختم شان؟ چون همیشه عادت داشته ام با کاغذهایی که حرصم می دهند، کاغذهایی که هنوز برایم تمام نشده اند، مثل نامه های عاشق هایم، مثل اعترافات خودم، این کار را بکنم: مصرف شان کنم یا بسوزانم شان. در مورد نسخه ی پرینت قبلی داستان هایم ترجیح دادم «مصرف شان کنم».
برای همین گذاشتم شان توی دستگاه فکس و به عنوان کاغذ یک طرف باطله ازشان استفاده کردم.
این کاغذها تا کجاها رفته اند؟
دارم فکر می کنم به کارت پستال های آن زن معلم که توی خیابان نیاوران تمام پیاده رو را تا مسافت زیادی پوشانده بود. کارت پستال هایی از بچه مدرسه های سال های هفتاد و هفتاد و یک. کارت پستال های روز معلم تقدیم به خانم امینی.
خانم امینی که بوده؟
من که هستم؟
داستان مرد رویا باخته روبرویم است. بالایش نوشته ام : تقدیم به استاد جغرافی ام آقای سالاری، که کمر باریک را سر کلاس ایشان دیدم... راستی راستی هم این سوژه سر کلاس او به ذهنم رسیده بود. اینکه یک دختری با لباس های مینیاتوری عهد رضا عباسی، یک زن اسطوره ای از در کلاس بیاید تو و راوی فکر کند این یا خیال خودش است و یا حقیقتی است که دیگران ازش تعجب نمی کنند. اما بعد معلوم شود که با معیارهای استاد جغرافیا زیبایی اش تغییر کرده و اینبار از خیالات استاد به دنیای راوی راه پیدا کرده. که اینبار خیال استاد است و نه خیال راوی. که استاد رویای راوی را دزدیده و با آن زندگی می کند.
این تم بعدها توی بالبانو دوباره برایم زنده شد  و قوی تر از قبل شکل گرفت. آفرینش زنی از لکه های نم دیوار یک اتاق و راه یافتنش به «هستی واقعی». و مرد رویا باخته اینبار به مردی شاعر تبدیل می شود. مردی که سرش کلاه می رود و رویایش را می دزدند. و این بار حمید رویایش را می دزدد و نه استاد جغرافیا.
کاغذها را از توی دستگاه فکس بر می دارم. ورق می زنم... بچه های کربلا... جایی میان درخت ها... قهوه ای نه. قرمز... بال های روی سینه ام...
دلم برایشان می سوزد که دارند مصرف می شوند. که می شوند کاغذ باطله ی آدم های دوزاری. که توی دهان گشاد دستگاه فکس گیر کرده اند و بلعیده می شوند و آلوده ی آگهی های تبلیغاتی می شوند.
بهشان می گویم: من دوستتون دارم. مهم نیست. من دوستتون دارم. چون شما نبودید... و من آفریدمتون...

ساعت ٤:٤٤ ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٢٢
    پيام هاي ديگران(9)   لینک

22: در فراسوهاي پيكرهايمان با من وعده‌ي ديداري بده


چقدر دنیای من با شما متفاوت است. شما آدم های هرروزه. همکار. دوستان قدیمی دوران مدرسه. خانواده. حتی دختر عمویی که اینجا نزدیک من کار می کند. آدم های پرمدعا. همه چیزدان. نچسب.
شما به فکر چه چیزها که هستید و من به فکر چه چیزها...
شما به پول بیشتر و کاسبی و خوش تیپی و روی مد گشتن و شلوار جین و کفش مارک فلان و روسری رنگ مد روز و “سکس” و اندام زیبا و گاهی به من فکر می کنید. من به نوشتن، آفریدن، شخصیت جدید داستانی، حادثه ی داستانی، اوج و فرود، پایانه ی داستانی، نویسندگان زن، زندگی نامه ها، روانشناسی در داستان، سوژه، نقد، کتاب، زبان های بیگانه و قصه های قدیمی ته ده کوره ها، فلسفه ی ازدواج و زوجیت... و گاهی به شما فکر می کنم. به شما با آن ذهن های ساده و افکار پیش پا افتاده.
فکرهای تان مرا می ترساند. فکرهای تان در مورد پول و “سکس” و من. فکرهای تان در مورد این که چطوری مرا آزار بدهید یا چطوری می توانید دوستم داشته باشید. و من فکر می کنم به اینکه چطوری می توانم... دیگر چطوری می توانم با شما درباره ی چیزی حرف بزنم؟ هرچیزی. هر چیز کوچکی حتی. می ترسانیدم. شماها که هستید که اینطور از من غریبه اید؟ دلم برای شما که اینقدر عامی هستید می سوزد. دلم برای خودم که اینقدر اینجا بیگانه ام می سوزد.
دیگر چطور می توانم به چیزی غیر از آفرینش فکر کنم؟
دیگر کجا می توانم وعده ی دیداری با شما بگذارم که پای پول و “سکس” و مد به آنجا نرسیده باشد؟


ساعت ٤:٤۱ ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٢٢
    پيام هاي ديگران(1)   لینک


سه‌شنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۸

21: چرا سكـس ضربدری بد است؟


 (در جواب دوستانی که پرسیدند: چرا «سکس» ضربدری بد است؟)
همین الان مقاله ای می خواندم که تاریخچه ای از مکتب فرانکفورت که مکتبی است جامعه شناختی، ارائه داده بود.
مارکس هورکهایمر در مانیفست 1937 در مقاله «نظریه سنتی و نظریه انتقادی»، ضمن تفکیک بین دو نوع نظریه سنتی و انتقادی، اظهار می دارد که نظریه سنتی همان نگرش علوم طبیعی مدرن است که در قالب پوزیتیویسم، جهان را صرفاً پدیده ای ملموس در عرصه ی تجربه در نظر می گیرد. این مسأله باعث می شود تا بین امر واقع و ارزش ، تمایز مطلق بر قرار شود و این امر به نوبه خود باعث تقلیل «سوژه ها» (افراد انسانی) به «فاکت ها» (امور واقع) می شود و در نهایت به استحکام پایه های نظم اجتماعی مستقر کمک می کند.
چرا این تکه از مقاله را عینا cut & copy می کنم؟ چون می خواهم حرفم برای خیلی ها کاملاً مستند و علمی باشد. برای خیلی از دوستان که عادت کرده اند به وضع موجود. عادت کرده اند به «همین که هست» و «تا بوده همین بوده، تا باد چنین بادا!». برای خیلی از دوستان که از اسامی با کلاس مثل «فروید» و «سارتر» خوششان می آید. مخصوصاً از فروید برای اینکه نظریه ی آزادی جنسی (با ترجمه ی ایرانی) ارائه کرده و ژان پل سارتر برای اینکه نظریه ی خدا مرده است (باز هم با ترجمه ی ایرانی) ارائه کرده است.
پس آقایان و خانم ها! از همین الأن آزادی جنسی و مذهبی اعلام می کنیم. بریزید وسط و بزنید و برقصید و همدیگر را گاز بگیرید و جفتک بیندازید! کی به کی است؟
این را برای دوستانی می نویسم که ...

می روند یک مقاله ی نیم صفحه ای فروید از زیر سبزی خوردنی که مادرشان دارد پاک می کند تا با آبگوشت ظهر بخورند، بیرون می کشند و می خوانند و می آیند برای امثال من فروید فروید راه می اندازند و ماها می شویم اُمل و علم ندیده و از دنیا بی خبر، و این ها می شوند مظاهر علم و تکنولوژی.
مقاله ی بالا مربوط به جامعه شناسان آلمانی است که پایه گذار مکتبی به نام مکتب فرانکفورت یا مکتب انتقادی بوده اند. اگر فکر می کنید که این افکار احتمالاً قدیمی شده و شما جدیدترش را در انبان دارید، عرض کنم که این بدبخت یورگن هابرماس هنوز زنده و حی و حاضر است و هیچ روشنفکر جهان سومی هم جرأت عرض اندام در برابرش را نکرده، چه برسد به من و شما که هنوز مثل جهان اولی ها حتی به ته و توی تکنولوژی هم نرسیده ایم و از آن سرش هم در نیامده ایم و فکر می کنیم این تونل تکنولوژی، عجب سرزمین عجایبی است.
مکتب انتقادی آلمان، متعلق به کسانی است که بعد از جنگ دوم جهانی دستگیرشان شد تکنولوژی آنقدرها هم امیدبخش و همه فن حریف نیست و آخرش می شود بمب اتمی روی هیروشیما و ناکازاکی. آخرش می شود خودکشی و نیهیلیسم. می شود عدم انتخاب و ناامیدی و این احساس که سرنوشت مان در دست خودمان نیست، در دست دولت ها و سرمایه داران است.
بنیانگذاران مکتب انتقادی مثل من و شما تازه به ولایت تکنولوژی نرسیده بودند و چند صباحی بود که توی دود و دم و بدبختی اش لم داده بودند و هشتاد سال پیش خوب فهمیده بودند که چه دارد به سر آدمیزاد می آید. همین بود که به این فکر افتادند که اسب تکنولوژی را مهار کنند و افکار انسان را که تحت تأثیر تلویزیون و رادیو و اینترنت و وسایل ارتباط جمعی و تبلیغات و دانشگاه ها و مدارس، داشت کانالیزه می شد و به سمت مورد علاقه ی سرمایه داران می رفت، دوباره از این معلمان جدید پس بگیرند و به انسان بگویند، بابا چه نشسته ای که دارند سرت کلاه می گذارند و تو را یک مصرف کننده ی الاغ بدون مغز بار می آورند که بارشان را خوب بکشی.
برایت ماکارونی مانا نشان می دهند و تو فردا می روی می خری و می خوری و می گویی: به به چه خوشمزه.
برایت گوشی اَپل تبلیغ می کنند و تو می خری و استفاده می کنی و می گویی: به به چه با حال.
برایت رشته های دانشگاهی مورد نیازشان را ارائه می کنند و دروس مورد علاقه شان را به خوردت می دهند و تو می خوانی و مدرک می گیری و می گویی: به به چه با کلاس.
برایت مُد و لباس و ماشین و ماهواره و اینترنت می فرستند و تو می گیری و می پوشی و می بینی و می گویی: به به چه روشنفکرانه...
 بعد یک وقتی به خودت می آیی که «به به» گفتنت شده «بع بع» گفتن و غافل شده ای که زنت با همکار مردش روی هم ریخته و دختر چهارده ساله ات حامله است و دنبال سقط جنین است و پسر نوجوانت رفته عضو گروه شیطان پرستی شده و با دوستانش ترتیب یک خودکشی دسته جمعی را می دهد. و رئیست با منشی اش روی هم ریخته و دوستان خانوادگی تان با خواهر و مادرت «سکس» ضربدری دارند. و قرض و قسط هایت سر ماه تا عرش اعلا می رود و تمام زندگیت شده عدد و رقم و محاسبات ریاضی، برای اینکه از گشنگی نمیری و ته دخل و خرجت یک چیزی بماند که با آن نان بخری و کوفت کنی. دیگر نه راه پس داری و نه راه پیش و اگر شغلت را از دست بدهی دیگر باید بروی خودت را از لوستر حلق آویز کنی. و...
حالا بگو بهت خوش می گذرد داداش؟
اگر در این شرایط به تو خوش می گذرد، من دیگر حرفی برای گفتن ندارم. اعتراف می کنم که من برای کسانی می نویسم که احساس می کنند چند وقتی است بهشان خوش نمی گذرد.
پوزیتیویسم، یا نگرش اثباتگرایانه همین کار را برایت می کند. یعنی می گوید وضع موجود خوب است و مدام هم دارد بهتر می شود و تو هم به پایداری این وضع کمک کن.
بعد همان می شود که وقتی به حیطه ی جنسی می رسی افسار پاره می کنی و فکر می کنی «عجب دنیای باحالی شده. از ولایت که می آمدم فکرش را هم نمی کردم که آدم بتواند خانه ی مجردی بگیرد و به کسی جواب پس ندهد و با هر کس که از در رسید سکس کند. وای که از ایدز و هپاتیت مردن چه باکلاس است! سی سال پیش، بابای خدا بیامرزم اسم ایدز و هپاتیت و سکس ضربدری را هم نشنیده بود. مردک، بی سواد و دهاتی بود دیگر. چه می دانست آزادی اندیشه یعنی چه. فقط نمی دانم چرا نود سال عمر کرد و تا روزی که می مرد سالم و سرحال بود و قند و فشارخون و کلسترول و تپش قلب و ضعف اعصاب و مشکلات روانی نداشت و کارشان هم با ننه ی خدا بیامرزم به طلاق و خیانت و زندگی جدا از هم نکشید! الاغ بودند دیگر. حیوانات که با اینطور مسائل انسانی روبرو نمی شوند. خودمان را عشق است که تا خرخره توی مسائل پیچیده ی قهوه ای انسانی فرو رفته ایم. اصلاً جهان قهوه ای را عشق است.»
نمی دانم این دوستانی که اصرار دارند تکنولوژی مثل اقوام مغول بر ما بتازد، عواقبش را می دانند؟ اصلاً به این چیزها فکر می کنند؟ یا اصلاً فکر می کنند؟ «فکر کردن» را می گویم ها! کار سختی به نام تعقل و تفکر.
وگرنه خریدن و خوردن و پوشیدن و خوش تیپ بودن و خوش هیکل بودن که سخت نیست. این سخت است که به جای اس ام اس بازی و ولگردی با ماشین های باکلاس توی خیابان جردن و چت با دختر و پسرهای سکسی آنطرف آبی، و تا دم صبح پای کانال های پورن ماهواره نشستن... توی رختخوابت دراز بکشی و در حالی که به سقف خیره شده ای به این فکر کنی که:
               
                    راستی راستی چرا تازگی ها اصلاً بهت خوش نمی گذرد؟

ساعت ٥:٢٢ ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۱٧
    پيام هاي ديگران(14)   لینک

جمعه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۸

20: سکس ضربـدری


(بعداً نوشت:
اول اینکه دوستانی که با سرچ کلمه‌ی سکس ضربدری برای اولین بار به این وبلاگ قدم می‌گذارید، این وبلاگ با موضوع روزنوشت، قصد تحلیل تأملات روزانه‌ی یک زن معمولی را دارد درباره‌ی سوژه‌هایی که شاید مورد علاقه‌ی شما هم باشد. اما در کل هیچ ربطی به سوژه‌ای که در این پست بررسی می‌کند نداشته و ندارد. اشتباه آمده‌اید پدرجان.
دوم اینکه لطفاً بخوانید و تشریف ببرید. الأن که این سر.نوشت را اضافه می‌کنم دو سال از تاریخ ثبت این پست گذشته و من هنوز کامنت‌هایی را زیر این پست دریافت می‌کنم. یک لحظه فکر کنید حتماً نویسنده در این دوسال تغییر دیدگاهی داشته و شاید اصلاً‌ دیگر این سوژه برایش جذاب نباشد. راستش من اصلاً دوست ندارم که با اینهمه سوژه‌ای که در این دوسال بررسی کرده‌ام و در حال حاضر به دویست پست رسیده، باز هم وبلاگ بنده را با این عبارت سرچ و پیدا کنید. این وبلاگ نوشته‌های دیگری هم دارد. توجه می‌کنید؟؟؟
سوم اینکه به عنوان وبلاگ (وبلاگ قبلي‌ام) دقت فرمودید؟ من یک سال است که دیگر در آن آدرس نمی‌نویسم. و در پست آخر خواهش کرده‌ام که آنجا کامنت نگذارید. میل دارید بس کنید دیگر؟)

یعنی چه این عبارت؟ یعنی اینکه دو تا زوج، طرف هایشان را طبق قرار قبلی هنگام رابطه ی جنسی عوض کنند. فکر می کنم پدرم هم یک چیزی در مورد بعضی مهمانی های سی سال پیش کله گنده های نظامی گفته بود. سویچ پارتی ها. به نظرم بشر همیشه استعداد و میل به فساد و کثافتکاری را داشته. چون تنوع طلب است و نیاز به هیجان دارد. مثل شارژ شدن مبایل یا وسایل بی سیم الکتریکی!
این از نظر من مسأله ی پیچیده ای نیست. اصلاً آنقدر به نظر من عجیب و تازه نمی آید. آخر می دانی این هم از آن تناقض هاست. کسانی که ادعای روشنفکری شان می شود، گاهی بیشتر از این چیزها متحیر و متأثر می شوند. نه. همان «متأثر» منظورم بود. تحیر و تأثر دو چیز جداست. تحیر می تواند در مقابل چیزهای معمولی هم حادث شود. اما پذیرش را به دنبال نداشته باشد. چون انسان متحیر لزوماً متأثر نمی شود. فکر می کند و تحلیل می کند و بعد تصمیم می گیرد. اما انسان متأثر تصمیمش را گرفته، و سوژه را مثبت و درست ارزیابی کرده و به این نتیجه رسیده که درست است و باید اینطوری می بوده. من کلی آدم نیمچه روشنفکر و متجدد می شناسم که ....

در مقابل چنین چیزهایی واکنش مثبت نشان می دهند آنهم فقط به خاطر اینکه سنت شکنی است. آدم هایی که به من می گویند «اُمُل»!
من از “سکس” ضربدری از این جهت حیرت کردم که چطور کسی می تواند چنین کاری بکند؟ یعنی کسی را که متعلق به خودش است به دیگری بسپارد و باز پس بگیرد. می شود سپرد. اما نمی شود به تمامی پس گرفت. چون در رابطه ی  جنسی چیزهایی رد و بدل می شود که دیگر بازگشتنی نیست. مثلاً احساساتی که باعث تمرکز در حین نزدیکی می شود و فقط به کسی که با او نزدیکی می کنی تعلق دارد. در ضمن شیوه ی زن در رابطه ی جنسی،  برای لذت بردن اینطور است که به تمامی در کسی که مقابلش است غرق می شود و خودش را به مالکیت او در می آورد. مالکیتی که بعد از رابطه ی جنسی مثل داغ بر روح زن می ماند. یعنی دیگر خودش را متعلق به مردی که با او زندگی می کند نمی داند. خودش را بی تعهد،  رها، بی قید، بی علاقه، و تنها حاوی شوق های گاه و بی گاه و گریخته می داند. چیزی به جز حس های سطحی و گذرا نمی ماند. چیزی در حد همان «شعر». (و این کار هم فقط از همان شاعران برمی آید که توی همه چیز همین طور بی قیدند و از هر صد هزار تا شاعر بی قید، یک شاعر واقعی هم در نمی آید.) وگرنه در جهان واقعی ما به جز شیطنت و هیجان، «زندگی» و «عادت» هم می کنیم. و با تعهد و مالکیت و خاطرات و تعلق، به همه ی این زندگی و  عادت دل می بندیم. تجربه ی پنهانی و خاص و معدود در باب رابطه ی جنسی بی تعهد، به نظر من ضرری ندارد (اگر واقعاً فرض را بر این بگیرم که ضرری ندارد) ولی اگر همیشگی بشود؟
خوب تصورش را بکن: من و شوهرم. چه چیز به هم وابسته مان کرده. هفت سال دوستی و در این میان سه سال عاشقی. آن همه جا که با هم رفته ایم. و مهر و عادتی که به هم داریم. جز این؟
حالا زوج دیگری را از دوستان مان در نظر بگیریم و شب های جمعه را. از در می آیند تو. می خوریم. می رقصیم. بعد من با یک نره خر می روم توی یک اتاق و عزیز دلم با یک زنک دیگری می رود توی اتاقی دیگر. مردی تنم را لمس می کند که مال من نیست. می دانم که شوهرم در همان حین دارد تن زن دیگری را لمس می کند. تنی که تن من نیست. با دست هایی که دست های شوهرم است. دست هایی که به تن من تعلق داشته و دیگر نخواهد داشت. می دانم که شوهرم می داند که دست های دیگری تن مرا لمس می کنند. دست هایی غیر از دست های او. حس می کند که دیگر متعلق به او نیستم. که به باد رفته ام. حراج شده ام. حس می کنم دیگر تمام این زندگی چه ارزشی دارد؟ زندگی با کسی زیر یک سقف. چرا دیگر زیر یک سقف؟ و چرا با این مردی که در آغوشم است، نه؟
مردی که تنم را تصاحب می کند... مرد دیگری غیر شوهرم... و میل شکل می گیرد. میل و سپس جاذبه. و بعد اگر تجربه ی خوبی باشد وابسته می شوم. انتظار پنجشنبه ها را می کشم. مدام شوهرم را با آن دیگری مقایسه می کنم. دیگر از دست رفته ام. مال دیگری هستم. و نمی توانم وابستگی را تقسیم کنم. آدم همه چیز را می تواند بین اطرافیانش تقسیم کند. عشق. دوست داشتن. محیط. صمیمیت. دوستی. حتی لباس تنش. اما عادت را نمی تواند. تقسیم عادت بین دو یا چند نفر . ما همیشه در آن واحد به یک چیز و یک شخص عادت کرده ایم، و حضور دیگران خرق عادت است. در غیر این صورت به چه چیز عادت کنیم که بعد این خرق عادت برایمان هیجان انگیز بشود؟ آیا اصلاً دیگر چیز ثابتی هست؟ اگر تا این حد حیطه ها را بشکنیم، یعنی باید تمام این دنیا را بشکنیم. «کم کم» فایده ندارد. شکستن، آنی و یکباره است. شکستن همه چیز. شکستن حیطه ی خانواده. مالکیت. حقوق فردی و قانونی. خانه. عشق. زن و شوهری. تعلق. تعهد... همه چیز.
به من بگو بعد از اینکه من کسی دیگر را به بر گرفتم و شوهرم کسی دیگر را... بعد از اینکه تمام  حیطه ها را شکستیم و حتی بحث پرداخت مخارج توسط مرد در میان نبود... پس از اینکه با کسی فقط هم خانه بودی و هیچ تعهدی در قبالش نداشتی... دیگر چه چیزی می تواند با او زیر یک سقف نگهت دارد؟ چرا بمانی؟ چه حقی دارد که خودش را شوهرت بداند؟ چگونه با هم بار «خانه» را به دوش می کشید؟ «خانه ی مشترک». چگونه تکلیف خود را بدانید و از هم «توقع» داشته باشید و از هم «برنجید» و به چه بهانه ای خود را محق بدانید که چیزی را از هم «طلب» کنید؟
تمام مفاهیم... می گویم تمام مفاهیم به هم خواهد ریخت. و بهتر بگویم: خواهد شکست و نابود خواهد شد. در نبود معنا ......... ........... ............ ............ ........... ................. اوریکس و کریک را خوانده اید؟............ ............. ..................... ............ ............. دوباره به جستجوی «معنا» خواهیم رفت. به جستجوی «خرافات» و «باورها» و «دین». به جستجوی «عشقی دویاره».
این سِیری است که مدام و دوباره تکرار می شود: ساختن معنا... انهدام معنا... ساختن معنا.... انهدام معنا.... طبق قانونِ میل کردن به صفر و میل کردن به بی نهایت. سیری که به کندی پیش می رود و انسان فانی با عمر کوتاهش به ندرت ممکن است به آن پی ببرد. مثل آبدزدک که نمی تواند به مفهوم «رود»، و «سرچشمه» و «جریان داشتن» پی ببرد. آبدزدک فقط در زمان و مکان خاصی وجود دارد و کل را درک نمی کند. مفهوم ریختن به دریا و تبخیر و بارش مجدد و برف شدن بر کوه و جاری شدن دوباره را.
عجیب تر از “سکس” ضربدری، وجود آدم هایی است که از آن لذت می برند. می توانند و می خواهندش. برای تمام عمر حتی شاید. چنین آدم هایی در مورد «زندگی» چه فهمیده اند؟ هرگز نگاهی کلی به آن داشته اند؟ در مورد لذت های بزرگتر چه می دانند؟
لذت شناختن انسانی به مدت پنجاه یا شصت سال. مجاورت با کسی یا چیزی، خانه ای، درختی...
این همه مدت...
روشنفکری هم توی این مملکت «تعاریف» تازه ای پیدا کرده. تعاریفی به موازات آنارشیست بودن یا اغتشاش طلبی، یا ولنگاری در رابطه ی جنسی، یا عدم تعهد، یا نامرتب و اجق وجق لباس پوشیدن، یا توی خیابان شلوغ کردن و جلب توجه کردن.
یکی باید یک فکری به حال «روشنفکری شرقی» بکند، وگرنه ظرف سی سال آینده هفتاد میلیون روشنفکر این مدلی خواهیم داشت.

ساعت ٧:۱٧ ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۱۳
    پيام هاي ديگران(13)   لینک


19: چلدخترون


 آدم در مورد زادگاهش چطور می تواند بنویسد؟ آنهم برای ساکنان آن زادگاه. آن روستا.
چطور می توانم آن قصه های کودکی را برایشان بنویسم. دلم می خواهد یک صفحه باز کنم که از همه بخواهم افسانه هایی را که از مردم آنجا که اجدادشان باشند شنیده اند، به صورت یادداشت در آنجا قرار دهند. یا برای من بفرستند که خودم برای سایت بفرستم. یا می توانم مطالب وبلاگم را روی سایت سُه بفرستم. این روش را امروز داشتم می خواندم. در راهنمای پرشین بلاگ. آموزش وبلاگ نویسی. باید ببینم چطوری می شود.
نسبت به سُه نوستالژی دارم. نه خودم، ولی پدرم آنجا به دنیا آمده. در ضمن من واقعاً دنبال آن قصه ها و افسانه های محلی حوالی نطنز هستم. قصه های دراویش و سگ های جهنمی و چهل دخترون. کاری به قصه های تکراری که مال کل ایران یا شرق هستند ندارم. البته چهلدخترون هم به نوعی از این جور قصه هاست. اما برای من جذابیت دارد. وقتی بچگی از کنارش رد می شدم و آن تپه های سنگ ریزه را گرداگردش می دیدم یا کسی سنگی می انداخت یا می رفتم بالایش و تیغ جوجه تیغی و پوست مار جمع می کردم... وقتی آن چهل دختر را مجسم می کردم که چقدر ترسیده اند و به نقطه ی آخر رسیده اند و ناگهان کوه دهان باز می کند و می بلعدشان تا پسر شاه پیدایشان نکند. پسر شاه. شاهزاده. تابوت هایی که از جاده خاکی به سمت قبرستان می رفتند. قبرهای قدیمی و سنگ قبرهای پانصد ساله که ساییده و رمز آلود می نمود. چهارتاقی قبرستان که فرو ریخته است. همه ی اینها توی ذهنم تصویر شده، ثبت شده، و دیگر هیچوقت پاک نمی شود. می دانم. این است که هر کجا می روم باز هم دلم آن خاک و سپیدارهایش را می خواهد.
اما حالا که همه چیز مهیاست... همه چیز مهیا می شود. این را یاد گرفته ام. دنیا رو به سهولت ظاهری پیش می رود و آدمی مثل من همین را می خواهد... باری حالا که چیزی به نام سایت و وبلاگ وجود دارد و یادداشت هایم را به آسانی منتشر می کنم... دیگر چه مانعی هست؟
مانع همان مردم هستند. همان مردم زندانی در حصار میل و چهل دخترون و هفت سنگ تراش ها. همان مردم پاچه گشادِ کلاه به سرِ چوب به دست. همان مردم حقیر و نادان و کوته فکر که حرفی را علیه خود تاب نمی آورند.
آیا کسانی که خارج از این کشور برای ایران می نویسند هم این احساس را تجربه کرده اند: که چگونه می شود برای هموطن نوشت؟ هموطنی که هنوز حتی انسان بودن را تجربه نکرده است که لایق مکتوب شدن باشد. جک لندن «سپید دندان» را برای که نوشت؟ برای گرگ ها و سگ ها؟ یا برای مردم، مردمی که ربطی به دنیای مورد علاقه اش نداشتند: دنیای سگ ها و گرگ ها؟
چطور می شود از کسی برای خودش نوشت؟ انگار که داری آب در هاون می کوبی. بیهوده است.

ساعت ٧:۱٤ ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۱۳
    پيام هاي ديگران(2)   لینک