پنجشنبه، آبان ۲۷، ۱۳۸۹

131: مسابقه‌ي عاشقانه نويسي


س.ن:در راستاي ايجاد انگيزه براي نوشتن، به نفر اول جمعه دركه كافه چايخانه نهار مي‌دهم.درضمن دوستم محزون قرار است به نفر دوم يك جلد رمان هديه كند.
اگر كارها بيش از اندازه خوب باشد و از پس داوري بر نيايم، يك هيأت داوران چهار پنج نفره تشكيل مي‌دهم و نفرات برتر دور دوم را همين‌جا معرفي مي‌كنم.
از نظرات آبجي‌ها و داداش‌ها استقبال مي‌كنيم.

پ.ن1:
نخير نشد. بابا منظورم اين نيست كه خودتان قربان صدقه ي خودتان برويد. منظور من اين است كه مثلاً يكي عاشقتان است. از زبان او عاشقانه اي خطاب به خودتان بنويسيد. يك آدم واقعي. نه خودتان توي آيينه. مثال: اينجا را بخوانيد.
پ.ن2: براي دوستاني كه وبلاگ ندارند ايميل مي‌گذارم. مطلب‌شان را در وبلاگ خودم مي‌گذارم و آدرسش را در مسابقه لينك مي‌دهم.
(بعداً حذف شد! شرمنده)
پ.ن3: به تعداد خوانندگان توضيح دادم كه منظورم عشق و عاشقي نيست، خودشيفتگي است. آي كيو ملت حيرت انگيز است! [تعجب]
توضيحات كامل را در ادامه مطلب بخوانيد:
________________________________________
از كليه‌ي آبجي‌ها و داداش‌ها، اعم از لينك‌ها و خوانندگان آزاد، دعوت به مسابقه عاشقانه نويسي مي‌شود.
منظورم آنجور عاشقانه‌هاي درپيت و صدتا يك غاز نيست.
(كه اصولاً هر عاشقانه‌اي خطاب به معشوق جنس مخالف، درپيتي بيش نيست!)
 اشتباه نشود خودشيفته همجـ.نس باز نيست!
منظور خودشيفته عاشقانه‌هاي عرفاني خطاب به خدا هم نيست!
پس چيست؟
چند ماه پيش در جواب يكي از دوستان كه عاشقانه‌اي بر اساس پيكر شيرين عباس معروفي نوشته بود، عاشقانه‌اي بر خودم نوشتم. توجه كنيد كه خودشيفتگي براي من نوعي شوخي نيست. بر اساس معيارهاي ظاهري هم نيست. اوووووووووووووووه... قصه دارد اين خودشيفتگي بنده. يكي از شاخه‌هايش هم همين عاشقانه بر خود نوشتن است.
ببينم شما كه مي‌توانيد آنطور عاشقانه‌هاي پر سوز دلي براي معشوقه‌اي كه سر دو ماه حالتان از ريختش به هم مي‌خورد، بنويسيد... شما كه چنان قلم سركش و قهاري داريد به وقت عاشقي... شما كه چنان عاشقانه‌هاي دوپهلويي خطاب به خدا مي‌نويسيد كه دهان حافظ رند نظرباز را هم آب مي‌اندازيد... مگر خودتان چي كم داريد و چه مرگتان است كه نمي‌توانيد چهارخط ... فقط به اندازه‌ي چهارخط عاشق خودتان باشيد و براي دل كوفتي خودتان بنويسيد.
مثلاً اينطوري كه مثل بازيگران تأتر در نقش جنس مخالف فرو برويد و مثلاً بشويد عاشقي از جنس مخالف خودتان.
اين قضيه از چند نظر به نفع‌تان است:
يكي اينكه قدرت بازيگري و همذات‌پنداري‌تان را با يك نقش در قياس با ديگران آزمايش مي‌كنيد.
دوم اينكه به هورمون‌هاي سركوب شده‌ي جنس مخالف را كه در وجود هر كدام ما مقداريش هست، اجازه‌ي يك نفس عميق كشيدن مي‌دهيد.
سوم اينكه قدرت نويسندگي و علي‌الخصوص عاشقانه نويسي و بالطبع عاشق شدن‌تان را امتحان مي‌كنيد. 
چهارم اينكه جايگاه واقعي‌تان را در ليست لينك‌هاي من پيدا مي‌كنيد و اگر هم به هر دليل لينك نشده باشيد و عاشقانه‌ي خوبي بنويسيد، حتماً در جايگاه بالايي در ليست من لينك مي‌شويد.
و پنجم اينكه اگر زيرش در برويد، بدون هيچ تعارفي با خودم و شما، اول به انتهاي ليست منتقل مي‌شويد، و بعد از طي شدن دوره‌ي قرنطينه بدون تعارف حذف مي‌شويد. (چاكر همه‌تان هم هستم ولي شوخي ندارم.)
عاشقانه‌هاي‌تان را در قسمتي از وبلاگتان بنويسيد و آدرس صفحه و مطلب را برايم در كامنت‌داني بگذاريد. يا ايميل كنيد.

سه‌شنبه، آبان ۲۵، ۱۳۸۹

130: راننده‌ي شخصي من

باورم نمي‌شود كه امروز من تنها مسافر اين خط اتوبوس هستم. آنهم در ساعت 11:30. چقدر آقاي راننده بعد از پياده شدنم مأيوس مي‌شود...
براي همين بهش اجازه مي‌دهم كه از توي آينه‌اش، يك خط در ميان، مرا ديد بزند.
به خاطر اينكه امروز فقط راننده من است.
راننده‌ام گاز مي‌دهد و درشكه‌ي آهني‌اش را به خاطر من بر آسفالت مي‌راند.
راننده‌ام مي‌داند كه فقط به خاطر من دارد اين راه را مي‌رود، الأن.
راننده‌ام انگيزه‌اي ندارد غير از رساندن من. دليل وجودي‌اش الأن منم.
مي‌رسيم.
وقتي مي‌خواهم پياده شوم به راننده‌ام مي‌گويم:‌خسته نباشيد.
خيلي بلند و جاندار مي‌گويد: مرررررررررررسي! شماهم...
وقتي دارم از اتوبوس دور مي‌شوم، زن چادري‌اي با سه تا نان سنگك به سمت اتوبوس مي‌دود.
براي راننده‌ام خوشحال مي‌شوم. اتوبوس راه مي‌افتد و زن نان سنگكي با راننده‌‌اش مي‌رود. راننده‌اي كه از همين لحظه، راننده‌ي اوست و براي اوست كه اين راه را ادامه مي‌دهد...
كاش مي‌شد همه‌ي داشته‌هاي‌مان را،
همه‌ي آنچه را نسبت بهش احساس تملك داريم،
حتي عشق‌مان را،
به همين راحتي به ديگران واگذار كنيم.
آنچه مال ماست، چند ايستگاه قبل مال ما شده؟
چند ايستگاه بعد مال كس ديگري مي‌شود؟

دوشنبه، آبان ۲۴، ۱۳۸۹

یادداشتک

زين پس به كامنت‌ها پاسخ نمي‌دهيم.
آهان دلمان خنك شد.

چرا؟
دلايل طبقه‌بندي شده:
1. سرعت تخـ.مي اينترنت دايل آپ.
2. هفت خان رستم پاسخ به نظرات در بلاگفا.
3. تصميم گرفته‌ايم مرموز نمايي كنيم. گويند ايراني جماعت كشته مرده‌ي آدم مرموز مي‌باشد.
4. كسي وبلاگ ما را در وبلاگ خودش زير عنوان وبلاگ‌هاي برتر معرفي نمود. عده‌اي آمدند و نظرات ضد و نقيضي دادند. ذات ملوكانه‌مان آزرده گشت كه: حال كه بين ما و آن ملوكي كه كامنت رعيت را به كف پاي‌شان حساب نمي‌كنند و ديكتاتوري راه انداخته‌اند و كامنت‌داني را بسته‌اند، هيچ فرقي نمي‌گذاريد. زين پس ما نيز چون ملوك ممالك همسايه حكومت خواهيم نمود. بلي رسم روزگار چنين است.
5. ضعف اعصاب و مشكلات روز افزون. (حوصله‌ي كل‌كل ندارم بابا!)
6. و غيره و غيره و غيره. (اين بند مخصوص آدم‌هاي گشاد است و فقط آدم‌هاي گشاد بر درد من واقفند كه چه بر من رفت در اين مدت پاسخگويي به كامنت‌ها.)
7. اگر بر حسب نياز جواب كامنت كسي را دادم، بدانيد و آگاه باشيد كه حتماً علتي دارد. (وبلاگ خودمه. دلم ميخواد. داداش ديكتاتوريه اصلاً. حرفي هست؟)

شنبه، آبان ۲۲، ۱۳۸۹

129: silk


فيلم ابريشم را ديدم و پايان‌بندي‌اش آنقدر دور از انتظار و محشر بود كه دلم نمي‌آيد درباره‌اش ننويسم:
مردي به راحتي، عشق و پول و زن زيبا و شغل خوب را به دست مي‌آورد و ثروتمند مي‌شود. تنها نقص اين خوشبختي آسان به دست آمده، عقيم بودن اين زوج است. براي تجارت قاچاقي تخم ابريشم براي يك كارخانه‌دار بافنده‌ي ابريشم، به ژاپن سفر مي‌كند و در اين سفر با يك بازرگان ژاپني و زنش آشنا مي‌شود و عشق وسوسه‌انگيز‌ و شاعرانه‌شان را شاهد است.
زن ژاپني وسوسه‌اش مي‌كند و با حركات شاعرانه و اشارات و نگاه‌هاي ويژه دل يارو را مي‌لرزاند و حتي يك بار صحنه‌اي ميان اين دو اتفاق مي‌افتد كه براي هميشه در ذهن مرد ماندگار مي‌شود:
مرد در حال گذر از كنار چشمه‌ي آبگرم معدني غوطه‌ور در ميان بخارات خيال‌انگير است كه معشوقه‌ي ژاپني را برهنه در آب مي‌بيند (عين خسرو و شيرين). معشوقه نگاه مرموزي به عاشق مي‌كند و در آب فرو مي‌رود و كاملاً ناپديد مي‌شود... (فيلم با ديالوگ مرد درباره‌ي شروع اين عشق و با همين صحنه شروع مي‌شود)
چند سال مي‌گذرد و مرد داوطلبانه هربار همين سفر را تكرار مي‌كند و هربار جنبه‌هاي تازه‌اي از دلربايي زن ژاپني بهش آشكار مي‌شود و عاشق‌تر مي‌شود و از زن خودش دورتر... در اين سال‌ها دو نامه از معشوقه‌ي ژاپني به دست مرد مي‌رسد. نامه اول يك يادداشت چند كلمه‌اي است و دومي يك شعر زيباي عاشقانه و بلند كه از مرد مي‌خواهد فراموشش كند.
در آخرين ديدار تاجر ژاپني كه متوجه رابطه زنش با مردك شده، يارو را تهديد به مرگ مي‌كند و بهش مي‌گويد كه براي هميشه گورش را گم كند.
تا اينكه حدود ده دوازده سال بعد در اوج ثروت و خوشبختي ظاهري، زنش مريض مي‌شود و مي‌ميرد. قبل از مرگ به زنش مي‌گويد كه تمام اين سال‌ها چيزي را از او مخفي كرده... و زن مي‌گويد كه مي‌دانسته!
به نظر مي‌رسد كه مرد الأن در بهترين شرايط براي سفر به ژاپن و رسيدن به وصال معشوقه ژاپني است...

اما مرد تحقيقي را شروع مي‌كند كه به مترجم نامه‌ي ژاپني مي‌رسد و سپس به زن خودش: نامه‌ي دوم را زن خودش از زبان معشوقه‌ي ژاپني نوشته بوده... و مترجم مي‌گويد كه گويا اين زن (همسر مرد) آرزويش بوده كه جاي آن زن مي‌بود و مرد او را اينقدر دوست مي‌داشت... و مرد با تأسف مي‌گويد: اون (همسرم) همون زني بود كه من اونقدر دوستش داشتم.
صحنه‌ي پايان بندي فيلم: صحنه‌ايست كه اين بار همسر مرد (با لباس) در همان آب‌ها ايستاده و با ديدن مرد مي‌خندد و در آب فرو مي‌رود و ناپديد مي‌شود.
تأمل فلسفي:
1. گاهي از دورترين و نامفهوم‌ترين و احمقانه‌ترين ماجراها، براي خودمان قصه عاشقانه مي‌سازيم. غافل از اينكه عشق، درست در كنارمان زندگي مي‌كند و هر روز مي‌بينيم و نمي‌شناسيم‌اش.
عشق چيزيست به عظمت ستاره
                                      در سال‌هاي پيش از نجوم...
                                                                   احمد شاملو
ويژگي اخلاقي هاليوود را دوست دارم. ما مردم جهان سوم با شاعرانه و دور از دست كردن مفاهيم، خودمان را گول مي‌زنيم و به هركس اجازه مي‌دهيم كه به مجوز شهود و شاعرانگي و عارف‌مسلكي، تر بزند به اخلاقيات و خانواده. تا آنجايي كه فلان همكار ترشيده‌ي بنده به خودش اجازه مي‌دهد فقط به خاطر عشق، با رئيس متآهل شركت كه دو تا بچه دارد، همه‌جور روابطي داشته باشد. اما هاليوود و فرهنگ پراگماتيستي آمريكايي دقيقاً روي همين نقطه دست مي‌گذارد و دوباره اخلاقيات و تمدن و خانواده را به بشر وحشي غريزي يادآوري مي‌كند.
2. توي دنياي سرمايه‌داري، سرمايه دست هركس بيفتد فرهنگ خودش را به زور به مردم دنيا فرو مي‌كند.
تا حالا كه دست غرب بوده ما عاشق دخترهاي لنگ‌دراز موبور چشم آبي بوديم، حالا كه افتاده دست چين، كم‌كم داريم عاشق چشم‌بادامي‌هاي فلترون موسياه دندان گرازي مي‌شويم.
چطور؟
اينطور كه از وقتي چين هم قاطي آدم شد، چشم ما اينقدر به عكس زن‌هاي ايكبيري‌شان روي اجناس يك‌بار مصرف‌شان روشن شد و آنقدر فيلم كاراته‌اي و جفتگ‌پراني و يانگوم و جومونگ و تاجر جينسينگ (سوپر ماركت‌ها هم از اين ريشه‌هاي نارنجي آورده‌اند!) ديديم، كه كم‌كم اين عنترهاي چشم‌بادامي به نظرمان خوشگل آمدند و حتي بدتر از آن: سکسي!!!
غزال دوست سین كه تازه از استراليا آمده مي‌گويد كه آنجا اين چشم‌بادامي‌ها روي بورس‌اند. چرا؟ چون همه‌جور سرويس به آقايان مي دهند. (شما فرض كن منظور ما ماساژ و روغن كاري است!) آقايان هم كه عاشق زن‌هاي همه‌فن‌حريف!
من نمي گويم لنگ‌دراز‌هاي لاغروي بي‌رنگ و روي غربي بهتر از كوتوله‌هاي دندان‌گرازي و چشم بادامي شرقي هستند.
نه جفت‌شان يك گهي هستند. ماجرا بر سر اين است كه ماييم كه اين وسط مدام بازي‌مان مي‌دهند. و معشوقه هم به مثابه ماكاروني فلان مارك و شلوار فلان مدل و رنگ سال و گوشي مدل فلان توي پاچه‌مان مي‌رود و خبر نمي‌شويم.
هرچه باشد آن بدبخت‌هاي غربي هفتصد هشتصد سال است به طور جدي دارند روي سکس كار مي‌كنند و خودشان را جر مي‌دهند. ما شرقي‌ها حداقل توي علم و فلسفه و سکس نبايد ادعاي‌مان بشود.
وقتي ماها درگير مباحث اعتقادي و روحاني و متافيزيكي بوديم، غرب داشت روي فيزيك عرق مي‌ريخت. حالا طبيعي است كه در زمينه جسم، حرف براي گفتن داشته باشند.
حالا بودا و لائوتسه و كنفوسيوس قبول. آيين‌هاي تزكيه روحي و هايكو و مينياتور به جهنم. سگ خورد... اما دختر‌هاي سکسي چشم بادامي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اين را ديگر چطور به ماها فرو كردند كه حالا پسرعمه‌ي داف‌باز ما كه عنقريب مي‌رود كانادا، نذر كرده پايش كه به بلاد كـفر رسيد اول يك دوست دختر سياه‌پوست و بعد يك چشم‌بادامي را امتحان كند ببيند چطوري‌اند؟

چهارشنبه، آبان ۱۹، ۱۳۸۹

128: غ.ق.ت


اگر من يك سال در خوابگاه، وسط بچه‌هاي شهرستاني كُرد و لر و ترك زندگي نكرده بودم و آنهمه آدم را با آنهمه فرهنگ ناشناخته و غريب تحمل نكرده بودم، حالا نمي‌توانستم دو هفته در خانه‌ي خواهرم زندگي كنم.
زندگي در خانه‌ي ميترا، مثل زندگي در خانه‌ي عمه، «غ ق ت» است. از لحاظ جاي خواب بد نبود. پارچه‌ي مشكي هم براي پوشاندن چشم‌هايم از نور داشتم. بالشم هم همان بالش قديمي خودم بود كه قبلاً آورده بودم خانه‌ي خواهرم (من سليقه‌ي خاصي در انتخاب بالش دارم. بالشم بايد مخلوط پر و كاموا يا خرده پارچه باشد. بالش‌هاي زيادي تخت و يا زيادي بلند، به گردنم فشار مي‌آورد و گوشم را بي‌حس مي‌كند.) تنها عامل منفي در خوابيدن، دير خوابيدن شب‌ها و حمام‌هاي پنج صبح شوهر خواهرم قبل از رفتن به سركار بود.
نكته‌ي غ ق ت زندگي در اينجا اين است كه هميشه عين طويله به هم ريخته و كثيف است و هيچوقت غذايي براي خوردن پيدا نمي‌شود و هيچ كس دست به سياه و سفيد نمي‌زند و هليا هميشه مخل آسايش است و سرم هوار است و نمي‌گذارد كارهاي شخصي‌ام را بكنم يا دو خط بنويسم. يعني هروقت من دقيقه‌اي وقت خالي داشته باشم و بخواهم به خودم اختصاص بدهم، خواهرم هليا را روي سرم شوت مي‌كند و خودش مي‌رود دنبال يك كار ديگر، كه مطمئناً مربوط به بيرون خانه است.
اين دو هفته تقريباً تمام كارهاي اين خانه‌ي نفرين شده را من انجام داده‌ام. فقط نگهداري از هليا با خواهرم بوده. حتي غذاي مخصوص هليا هم من پخته‌ام و خيلي وقت‌ها كثافتكاري‌هايش را هم جمع‌كرده‌ام و سرش را گرم كرده‌ام و بهش غذا خورانده‌ام.
راست حسيني‌اش خواهرم حتي يك وعده هم غذا درست نكرده و يكي دو بار هم بيشتر ظرف نشسته. جارو هم اصلاً. فقط گاهي ريخت و پاش‌هاي هليا را جمع مي‌كند. حتي توي اين دو هفته هشت كيلو بادمجان و هشت كيلو لوبيا سبز هم برايش پاك كردم و سرخ كردم و توي فريزرش گذاشتم كه از بي غذايي نميرد.
نه اينكه نخواهد كاري بكند. مشكل دقيقاً اينجاست كه «نمي‌تواند». يعني يك دور باطل است كه آخرش به همين‌جا ختم مي‌شود.
شوهر خواهرم توي خانه دست به سياه و سفيد نمي‌زند--» خواهرم به تلافي غذا نمي‌پزد و خانه را مرتب نمي‌كند --» شوهر خواهرم به تلافي، پرخوري و كثيف‌كاري مي‌كند --» خواهرم به تلافي، كثيف‌كاري او را جمع نمي‌كند و جاي غذا آشغال به خوردش مي‌دهد كه فقط چاق و مريض‌اش مي‌كند --» بعد، از صبح تا شب عين سگ و گربه مي‌جنگند --» هليا در اثر اين دعواها پوست لب و ناخن‌اش را مي‌جود و عصبي و وابسته به خواهرم شده --» وابستگي هليا به مادرش تمام وقت خواهرم را مي‌گيرد و خواهرم هم محبت هليا را جايگزين محبت شوهر خواهرم كرده --» شوهر خواهرم كمبود محبت گرفته و براي تلافي توي خانه كاري نمي‌كند و چاق و بدبو شده و همه‌جاي خانه را تبديل به طويله مي‌كند --» خواهرم در اثر بي‌توجهي شوهر خواهرم، شلخته و عصبي و وسواسي و نامرتب و بي‌توجه به ظاهرش شده.
حاصل كار در نهايت اين در آمده: يك زوج كر و كثيف و پشمالو و بوگندو كه يكي از چاقي دارد مي‌ميرد و آن يكي از لاغري و يك بچه‌ي خل و چل و لوس و عصبي و بچه ننه و آنرمال و يك زندگي درب و داغان و تركيده. (ياد انيميشين «مري و مكس» افتادم. مامان و باباي مري و خودش دقيقاً اينطوري بودند. چه دردآور.)
خوب نيست كه آدم زندگي خواهر خودش را اينطوري بيرحمانه آناليز كند، ولي قسم مي‌خورم كه يك كلمه‌اش هم دروغ نيست.
خوب حالا تكليف يك مهمان در خانه‌ي اين خانواده‌ي نمونه چيست؟ يا بايد شرايط را دقيقاً آنطوري كه هست (گرسنگي و بي‌خوابي و دعواي مدام و زندگي در طويله)، تحمل كند، يا خودش بلند شود و دست به كار شود و نظمي به اوضاع بدهد. من درست دو هفته مثل حمال توي آن خانه كار كردم تا به روال عادي‌اش برگردد، اما در پايان فقط خودم را از پا انداختم و آن دو تا عين خيالشان نيست و حتي سعي نكردند تغييري در رفتارشان بدهند.
خسته شدم. تمام. و يكدفعه دلم خواست در خانه‌ي خودمان باشم. حالا هرچي كه هست.
پ.ن1: زندگي با يك آدم مشهدي غ ق ت (غير قابل تحمل) است. اين را از من داشته باشيد.
پ.ن2: وقتي مي‌گوييم «تأملات فلسفي»، داريم از چي حرف مي‌زنيم؟
اگر تأملات فلسفي دنيا نتواند كمكي به رابطه‌ي خواهرت و شوهرش بكند، اصلاً فلسفه به چه دردي مي‌خورد؟
اين را براي آنهايي مي‌گويم كه تمام زندگي‌شان را وقف چسه كلاس و بازي با كلمات و حرف‌هاي گنده‌تر از دهانشان مي‌كنند، بدون اينكه كاربرد واقعي آن تزها را در عالم واقعيت بدانند. آنهايي كه هي مي‌آيند اين وبلاگ را به دنبال «فلسفه‌ي محض» شخم مي زنند و شاكي مي‌شوند كه چرا اينجا خبري از آنجور فلسفه نيست؟
من درست از روزي عاشق فلسفه شدم كه فهميدم فلسفه آن چيزي كه بهمان گفته بودند نبوده، بلكه همين دغدغه‌هاي روزمره‌ي انسان معاصر همدوره‌ي ماست كه نمي‌داند گير كارش كجاست و چكار بايد مي‌كرده كه اوضاع اينقدر گه نباشد.
پ.ن3: توي زندگي‌ام چند تا آدم مدعي فلسفه ديده‌ام. يكي‌شان كسي بود كه 3000 جلد كتاب فلسفه را به كتابخانه دانشگاه اهدا كرد. اين آدم يك روز از من پرسيد: كتاب «اَبَر شلوار پوش» از كاندينسكي رو خوندي؟
من از تعجب چهار قاچ ماندم و گفتم: منظورت «اَبْرِ شلوار پوش» از ماياكوفسكيه؟ (طرف ابر متشكل از بخار آب در آسمان را به جاي ابرَ به معناي برتر يا سوپر خوانده بود و حتي ولاديمير ماياكوفسكي شاعر را هم نمي‌شناخت و آنوقت داشت با نام كتابي كه هيچي ازش نمي‌دانست براي من پز مي‌داد!!!)
برويد درتان را بگذاريد آدم‌هاي مدعي!(اين اصطلاح را از منيرو رواني پور در يكي از مصاحبه‌هاي خصوصي‌اش كه خودم در آن حضور داشتم ياد گرفتم. دمش گرم) آدم‌هاي مدعي دين... مدعي انسان‌گرايي... مدعي فلسفه... مدعي هرچيز محض... آدم‌هاي سطحي... خفه بشويد و فقط به «مفاهيم» فكر كنيد و تجربه‌شان كنيد.
سهراب سپهري درباره‌ي آشنايي‌اش با بودا مي‌گويد:
يك نفر آمد كتاب‌هاي مرا برد...
برويد سرتان را بگذاريد زمين و بميريد آدم‌هاي كرم كتاب.
پ.ن4: همين الأن يك ايده‌ي جالبي درباره‌ي يك شيوه‌ي چاپ وبلاگم به ذهنم رسيد كه فعلاً لو نمي‌دهم تا امكانش را بررسي كنم.

دوشنبه، آبان ۱۷، ۱۳۸۹

127: پيرمردها و تأتر تكراري

ده دقيقه ديگر مي رسم آرايشگاه و قصد دارم در همين ده دقيقه قسمت كوچكي از مغزم را ثبت كنم.
اگر اين دست‌اندازهاي خيابان و رانندگي تخـ.مي اين بابا بگذارد.
رضا صادقي مي‌خواند: نمي‌خوام در به در پيچ و خم اين جاده شم... وايسا داداش، وايسا آقا، من مي‌خوام پياده شم...» (مگه من چه‌ام است كه نتوانم دخل و تصرف و اقتباس كنم؟ حالا به جاي وايسا دنيا، بگويم وايسا داداش فرقي در اصل ماجرا مي‌كند؟)
ماشين هنوز جلوي پايم متوقف نشده بود كه پيرمرد پشت فرمان را ديدم. يك قانون كلي: هرگز سوار ماشين يك پيرمرد نشو. (ماده تكميلي: اگر خودت هم پشت فرمان هستي دور و بر ماشين پيرمردها نگرد!)
اما يارو ديگر ايستاده بود و بايد سوار مي‌شدم. بهم وحي شده‌بود كه:
1. با سرعت حلزون خواهد راند.
2. براي تمام عابران پياده اعم از آدم‌هايي كه توي ايستگاه اتوبوس ايستاده‌اند يا توي پياده‌رو مغازه‌ها را تماشا مي‌كنند، يا با زيدشان بستني ليس مي‌زنند، بوق مي‌زند. (هركدام سه بار.)
3. جلوي تمام راننده‌ها مي‌پيچد و به همه‌شان فحش مي‌دهد و نفرين‌شان مي‌كند.
4. وقت پياده شدن، بايست هوار بكشم: پياده مي‌شم آقا! نگهدارين لطفاً... تا بشنود.( آنهم سه بار)
پس سعي كردم خونسرد باشم و ذهنم را معطوف قسمت صرف افعالي قضيه كنم و همذات‌پنداري كنم: اينكه يارو چقدر بدبخت است كه توي اين سن و سال با اين دست فرمان تخـ.مي آمده مسافركشي مي‌كند.
مي‌دوني با تو...
مي‌دوني بي‌ تو...
مي‌دوني در تو... (نمي‌دونم چي چي. سه بار)
نزديك سر بلوار كه دلم خوش است بعد يكسال دارم مي‌رسم و ديگر رياضت رواني تمام شد... يكهو انگار ترمز كردن ماشين جلويي را متوجه نمي شود و برعكس پايش را روي گاز مي‌گذارد به سمت ماتحت مبارك ماشين جلويي.
نفسم پس مي‌رود و ناخودآگاه بلند مي‌گويم: هيييييييييييييييين! و لبه‌ي پنجره‌ي ماشين را چنگ مي‌زنم. پيش خودم مي‌گويم: تمام شد. به گـاف رفتيم. تركيديم...
ولي پيرمرده از صداي هييييييين من و از جا پريدنم گويا به خودش مي‌آيد و مي‌زند روي ترمز و بنده عين سوسك روي داشبورد پخش مي‌شوم.
نجات پيدا مي‌كنيم. چند سانتي‌متري ماتـحت حادثه!

پ.ن: داخلي. آرايشگاه. ساعت 11 صبح:
شيوا خاكستر سيگارش را روي كف سفيد سراميك مي‌تكاند و چشم‌هايش را تنگ مي‌كند و سر و دست تكان مي‌دهد وقت تعريف حادثه‌ي ديشب و ماجراي بدبختي زندگي‌اش... حرص مي‌خورد عجيب... و وقتي حرص مي‌خورد چشم‌هايش را تنگ مي‌كند و كلمات را غليظ ادا مي‌كند و خاكسترش را بر زمين مي‌تكاند...
ترانه‌ي «هر عشقي مي‌ميرد» را مي‌گذارد و روبروي عكس پروا (دخترش)، مرثيه‌وار سر تكان مي‌دهد و اشك مي‌ريزد.
تأثرانگيز است. اشك توي چشم‌هاي من هم حلقه مي‌زند و قبل از اينكه بچكد پاكش مي‌كنم...

حالا  همين صحنه را در فاصله‌ي ساعت 11 صبح تا 6 بعد از ظهر، حداقل 25 بار تكرار كنيد... !
اعصابم به گاف رفت.

چهارشنبه، آبان ۱۲، ۱۳۸۹

126: موسيقي روز باراني و حال داغاني


به من بگوييد وقتي سر پول با كسي كه ادعا مي‌كنيد دوستش داريد و  مي‌خواهيد در كنارش چهل پنجاه سال زندگي كنيد، همديگر را جر مي‌دهيد و  بعد گوشي را با شدت روي شاسي تلفن مي‌كوبيد و او هم ديگر نه زنگ مي‌زند و نه اس‌ام‌اس مي‌دهد، بعد يك ساعت حال بغض داريد و سرتان درد مي‌كند و چشم‌هاي ملتهب‌تان منتظر گريه است و بعد از مدتي دراز كشيدن روي تخت و هندزفري در گوش با تمام آهنگ‌ها گريه‌كرده‌ايد و حالا توي اين سرماي اتاق و در اين روز باراني كه از صبح آسمان اينطور گرفته و تاريك بوده، توي اين پاييز 89 كه خيلي‌ها را از دست داده‌ايد و خيلي تحقير شده‌ايد و خيلي درد كشيده‌ايد و از خيلي‌ها بدي ديده‌ايد و از همه چيز اين زندگي استفراغ‌تان گرفته... به من بگوييد شما باشيد هايده گوش مي‌كنيد يا شجريان يا ليدي گاگا؟
به جان خودم الأن بحثم ماجراي امشب من و گولي نيست... تمام زندگي‌ام را هم نمي‌خواهم وسط بكشم... موضوع ترانه‌ي «آلخاندرو»ي ليدي گاگا است و يك ترانه‌ي ديگري كه يك زن ديگر خوانده و من توي اين شب پاييزي سرد بارها به آن گوش كرده‌ام و بدون دانستن عنوان ترانه و نام خواننده و حتي معناي چيزهايي كه به انگليسي بلغور مي‌كند، به اندازه‌ي آب تمام درياها باهاش اشك ريخته‌ام و هق‌هق كرده‌ام.
چيزي كه درباره‌اش حرف مي‌زنم حال من و معناي ترانه و ترانه سرا و زبان ترانه و ژانر ترانه و دستگاه موسيقي‌اش و غيره نيست. من از ارزش محض موسيقي حرف مي‌زنم. چيزي كه بدون دانستن معنايش فقط به واسطه‌ي حسي كه موسيقي‌اش و لحن خواننده‌اش به من منتقل مي‌كند، با آن همذات‌پنداري مي‌كنم.
و آن چيز ديگر: حال و هواي موسيقي است كه ژانر به آدم منتقل مي‌كند. يعني شما نمي‌توانيد آن حسي را كه از موسيقي فولكولور مي‌گيريد از موسيقي رپ يا راك بگيريد. موسيقي اعتراض. خشم. درد. تنهايي.
من براي ترانه‌ي «رها» (اسمش همين بود؟) از همايون شجريان خيلي ارزش قائلم و از شنيدنش خسته نمي‌شوم. توي جاده‌ي شمال دوست دارم ها.يده گوش كنم. گاهي دار.يوش. گاهي فريـ.دون و فرهاد. اما راك... براي وقت‌هاي خرابي‌ام است.
آنوقت اين وسط يكي كه مي‌خواهم سر به تنش نباشد برايم اس مي‌زند كه امروز روز جهاني خاطره‌هاست. اولين خاطره‌اي كه از من داري چيست؟ اين را براي همه بفرست جواب‌هاي جالبي مي‌گيري!!!
تو با همه‌ برويد به درك. مرده‌شور ريخت همه‌ي خاطره‌ها را ببرد. اصلاً توي روح هرچي اس‌ام‌اس و گوشي مبايل...
I love you much to much...
c.santana
موسيقي محض. جنون. تراژدي و درد. تمام آنچه بايد دانسته شده باشد و از سر گذشته باشد. خاطره‌ها؟؟؟ خاطره‌ها يعني اين موسيقي بي‌كلام. يعني كارلوس سانتانا. يعني اريك كلاپتون. يعني ليدي گاگا يا هر زنيكه‌ي جـ...ه‌اي كه صداي زيبايي داشته باشد و لحن تأثير گذاري كه آدم را تكان بدهد.
گور باباي مرزهاي جغرافيايي.
گور باباي دين و اخلاقيات مزخرف‌مان.
به من چه كه اين زنيكه cher شغل قبلي‌اش چه بوده؟ من با ترانه‌ي piu che puoi مي‌ميرم. جان مي‌دهم براي درد و جنوني كه توي صداي نخراشيده‌اش هست. چيزي كه تمام تاريخ موسيقي سنتي ايراني به من نداده همين درد و جنون و اعتراض است. تمام موسيقي سنتي ما تجربه‌ي همين زندگي گه سنتي خودمان بوده: سر به زير و خاموش و محزون. بدون اينكه در پي دانستن چرايي اينهمه ظلم بوده باشيم يا حتي معناي زندگي‌اي را كه مي‌كنيم زير سوأل ببريم.
ولش كن. الأن حالم آنقدر خوب نيست كه با طرفداران موسيقي سنتي و ناسيوناليست‌ها كل‌كل كنم و جواب‌شان را بدهم.
هرچي بگوييد قبول. شما آنطوري حال كنيد ما اينطوري. همين مي‌شود كه توي خيابان كه باهاتان حرف مي‌زنم، حس مي‌كنم به زباني فضايي حرف مي‌زنيد و انگار از دو فرهنگ جداگانه‌ايم.
همين‌طوري‌هاست كه وقتي يك مرد ماز.وخيست برايم از عرفان و شهود حرف مي‌زند مثل منگول‌ها توي چشم‌هايش زل مي‌زنم و نمي‌فهمم دارد درباره‌ي چي حرف مي‌زند؟
 من نمي‌توانم سمت و سوهاي ضد و نقيض و گاه سنتي و گاه پست‌مدرن شماها را با هم جمع كنم. تيپ و قيافه و نحوه‌ي زندگي‌تان را قبول كنم يا خود جر دادن‌تان را سر موسيقي سنتي؟؟؟
تمام آنچه سعي دارم امشب گه‌مصب لعنتي بهتان بگويم اين است: من اگر زندگي‌ام اينطوري است، با خودم و دنيايم و سليقه‌ام و انتخاب مرد آينده‌ام (با او اعتقادات مشابهي داريم. مذهبي. سيـاسي. اجتماعي. شخصي) و حتي نحوه‌ي لباس پوشيدن و ترانه‌هايي كه گوش مي‌دهم با خودم يگانه و يكدستم. تمام حسي كه الساعه بر زندگي‌ام جريان دارد، توي همه‌چيزم به چشم مي‌خورد.
اما صادقانه بهتان بگويم كه خيلي از شماها نمي‌فهميد دقيقاً به چي اعتقاد داريد و فلسفه‌ي خيلي از اين چيزهايي كه استفاده مي‌كنيد از پايه و اساس با اعتقادات‌تان مغايرت دارد.
فقط بلديد تا كم مي‌آوريد بگوييد:‌ ازش خوشم مياد! انگار كه فكر كرده‌ايد قلب هستي، «خواسته و علائق شخص شما»ست. مثلاً خير سرتان مي‌خواهيد انسان‌گرا به نظر برسيد. اما حتي اين را هم تا تهش نرفته‌ايد و نمي‌دانيد واقعاً چيست.
شما مركز هستي نيستيد.
شما اشرف مخلوقات نيستيد.
شما هيچ گهي نيستيد.

پ.ن: جان مادرتان به اين سبك نوشتن من عادت كنيد. بيشتر اوقات ممكن است به نظرتان برسد كه دارم صرفاً از يك دغدغه يا ماجراي شخصي حرف مي‌زنم. اما مطرح كردن آن فقط دستاويزي براي مطرح كردن يك بحث كلي‌تر است.

یکشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۸۹

125: اثاث كشي و مسابقه‌ي عادات نويسندگي

س.ن1: در جواب مسابقه‌ي دافي نگار عزيز دلم:
من عادت دارم موقع نوشتن در حال حركت باشم. يعني اگر بخواهم جدي فكر كنم و فكرم از هم گسسته و شاخه به شاخه نشود بايد توي اتوبوسي قطاري هواپيمايي سوار اسبي شتري گاوي گاوميشي باشم. حتي با عشقم هم كه حرف مي‌زنيم وقتي نشسته‌ايم شعر و ور مي‌گوييم و بيشتر اوقات كه بحث دارد به بيراهه مي‌رود ازش مي‌خواهم بلند شويم و در حال راه رفتن ادامه‌اش بدهيم. اما حكايت فيلم ديدن از كامپيوتر چيز ديگريست: در آن حال بايد تخمه‌ي ريز آفتابگردان دم دستم باشد يا چيپس خلالي مزمز. چون تمركز فكر كردن را لازم ندارم. معمولاً اولش دست‌نويس توي سالنامه‌ي كوچكم مي‌نويسم (مثلاً يك لنگ پا ايستاده توي اتوبوس يا حتي در حال راه رفتن توي پياده رو). بعد تايپ مي‌كنم. بعد غير سانـسوري‌ها را مي‌گذارم روي وبلاگ و بقيه براي خودم مي‌مانند.
س.ن2: بالأخره تصميم گرفتم يادداشتي را كه توي روزهاي اثاث كشي توي سالنامه‌ام نوشته بودم اينجا بگذارم.
س.ن3: گاهي به سرم مي‌زند يك قسمتي به نام تأمل فلسفي به عنوان پانوشت توي پست‌هايم بگذارم محض بازديد آدم‌هاي كوري كه هي زر مي‌زنند كه تأملات فلسفي‌ات دقيقاً كدام است؟ بابا جان حتماً بايد كل متن را به صورت چكيده و كلمات قصار همان اولش برايتان بياورم و قصدم را بكوبم توي صورتتان كه بفهميد منظورم از ياسين‌هايي كه خوانده‌ام چه بوده؟ عميق خواندن و با حوصله خواندن را ياد بگيريد بد نيست. عجب ملت گشادي هستيد ها!!!
خودم را در حالي يافتم كه به ديواري تكيه زده بودم و داشتم ناخن‌هاي ريشه كرده و نامرتب و لاك لب پريده‌ام را نگاه مي كردم كه نيم سانتي‌متر از ريشه ناخن فاصله گرفته و زانوهايم را توي بغلم جمع كرده بودم.
فكر كردم در حال حاضر چه كاري از دستم برمي‌آيد؟ هيچي. براي خودم چطور؟ مثلاً نوشتن يا گذاشتن هندزفري گوشي‌ام توي گوش‌ها و ترانه گوش دادن يا رفتن به آرايشگاه؟ هيچي. هيچكدام.
تمام وقايع مهمي كه مي‌شود نوشت، چيزهايي كلي در رابطه با اثاث‌كشي و دعواها و مسائل مربوط به بنايي و نقاشي و كابينت‌هاي آشپزخانه است. و اينها همه‌جا به همين شكل اتفاق مي‌افتند. توي خانه‌ي بيشتر آدم‌ها. وقتي كارها غلط پيش مي‌رود و تخله‌ي يك خانه و تحويل گرفتن خانه‌ي بعدي و تعميران آن از نظر هماهنگي زماني پس و پيش مي‌شود... اثاث‌كشي دو هفته طور مي‌كشد و بعد چيزهايي مربوط به آوارگي توي خانه‌ي مردم و آسيب ديدن اثاثيه زير آفتاب و باران سر پشت‌بام و دعواها و اعصاب‌خردي‌ها و بعد هم دو هفته‌ي ديگر تا سر و سامان گرفتن و جمع شدن خانه‌ي جديد.
وقت‌هاي اثاث‌كشي تأملات فلسفي خيلي بيشتر و متنوع‌تر از هميشه مي‌شود. وقتي زندگي آدم اينطور به هم مي‌ريزد و نظم عادي‌اش را از دست مي‌دهد... وقتي براي خشك كردن صورتت حوله را پيدا نمي‌كني و حتي يك جعبه دستمال كاغذي هم نيست و آخرش مجبور مي‌شوي با يقه‌ي تي‌شرت‌ات خشكش كني... وقتي براي دم كردن چاي قوري و كتري و قند و قندان را پيدا نمي‌كني و دست آخر يك ساعت طول مي‌كشد كه فقط بتواني چايت را توي يك كاسه‌ي ماست خوري با يك آبنبات مانده ته كيف مادرت بخوري... وقتي لباس‌هايت را، كفش و جورابت را، مسواكت را، پارچه‌ي مشكي‌اي كه شب‌ها روي چشمت مي‌انداختي و تمام چيزهاي كوچك مورد احتياجت را پيدا نمي‌كني... وقتي ريخت و قيافه‌ات به خاطر اصلاح نكردن و برنداشتن ابرو و حمام نكردن و نداشتن ژل و سشوار، شبيه گوريل مي‌شود و جرأت نمي‌كني پايت را از خانه بيرون بگذاري و خانه هم عين بازار مكاره است و حتي جاي نشستن يا دراز كشيدن تويش پيدا نمي‌شود... وقتي تمام شخصيت و كلاس و تيپ و قيافه‌ات در حد احتياجات و غرايز اصلي تقليل مي‌يابد و اوضاعت مي‌‌شود شبيه آدم‌هاي كتاب كوري ساراماگو... آنوقت است كه به خيلي چيزها شك مي‌كني.
به اينكه آيا نود درصد اين چيزهايي كه دور خودت جمع كرده‌اي واقعاً وقتي گير بيفتي به كارت مي‌آيند؟ آيا وقتي آدم از گرسنگي و خستگي دارد مي‌ميرد و به آب احتياج دارد، مبلمان و مجسمه‌ها و ضبط‌صوت و كامپيوتر به دردش مي‌خورند؟ زندگي واقعاً چقدر ارزش دارد؟ چقدر ماندني و جمع‌كردني و خواستني و عادت كردني است؟
و خيلي تأملات ديگر.
اين دو هفته با خيلي مسائل مواجه شدم. با موضوعاتي از قبيل «زندگي در خانه‌ي مردم». «زندگي در حد غرايز». «تحمل شرايط سخت و سفري». «دور بودن از وبلاگم و كل نت و حتي كامپيوتر». «نقل و انتقال به محله‌اي جديد و خانه‌اي جديد و كلاً فضايي بيگانه». و غيره...
پ.ن: اين «و غيره» و « و خيلي چيزهاي ديگر» و اصطلاحاتي از اين نوع برا حال آدمي مثل من مناسب است كه كلي حرف براي گفتن دارد و حوصله‌ي گفتن و مخاطب خواندنش نيست.

چهارشنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۹

124: مرثيه براي پسرك بند انگشتي


س.ن: اين پست قرار بود كمدي باشد اما نمي‌دانم چطور شد كه تراژدي شد.
بچه‌ها خيلي از آدم انرژي مي‌گيرند. آنهم از آدمي مثل من كه خود به خود كم انرژي‌ام و زرتي كم مي‌آورم.
مي‌آيم توي اتاق كه چند دقيقه از شر هليا و خواهرم و شوهرش در امان باشم و يك غلطي بكنم. هنوز در را نبسته‌ام كه صداي هليا از پشت در بلند مي‌شود: يويا... يويا... يويا...
در را هل مي‌دهد و خودش را مي‌اندازد تو. ديگر كارم درآمده. كنار ديوار مي‌نشينم و هنوز گوشي‌ام را برنداشته‌ام براي چك كردن كه نيشش تا بناگوش باز مي‌شود: عسك... عسك...
خودش را به زور توي بغلم جا مي‌كند و باسنش را روي زانويم مي‌گذارد و مجبورم مي‌كند حداقل نصف آرشيو هشتصدتايي عكس گوشي‌ام را بهش نشان بدهم و دانه به دانه برايش توضيح بدهم كه اين اشياء و آدم‌ها چه و كه هستند. تا مي‌رسد به عكس‌هاي تريپ لاو كه القصه سر آن‌ها بيشتر كليد مي‌كند كه كيه... كيه...
حالا بايد برايش توضيح بدهم كه اين آدم‌هاي عاقل و بالغ روي چه حسابي توي بغل هم چپيده‌اند و دارند اينطور به هم محبت مي‌كنند و هي چپ و راست همديگر را ماچ‌مالي مي‌كنند؟
-          اينا دوستند... اينا هم دوستند... اينا هم...
اي بابا. كار دارد از ماچ و بوسه به جاهاي باريك مي‌كشد و الأن است كه مجبور بشوم براي بچه‌هه مكانيسم توليد مثل را هم توضيح بدهم.
-          تموم شد. عكس ديگه بسه خاله. حالا برو پي كارت بذار خاله به كارش برسه.
راضي نمي‌شود: يويا ايا... يويا ايا... (ترجمه: رويا بيا)
با قطعات لوگويش برايش يك چيزهايي سر هم مي‌كنم. بعد يكهو آنقدر جوگير مي‌شوم كه نبوغم شكوفا مي‌شود و براي ماهي هاي گوشتخوارش يك پارك با استخر و دايو و مدرسه و سرويس مدرسه و سرسره و درخت سر هم مي‌كنم.
تا رويم را برمي‌گردانم زده كل تمدن شهري مرا با خاك يكسان كرده. (گاهي فكر مي‌كنم كل فرايند بلاياي طبيعي هم طبق مكانيسم همين بچه‌ي زبان نفهم كار مي‌كند.)
وقتي حاصل نبوغم را منهدم مي‌كند، ذوقم به كل كور مي‌شود و مي‌روم مي نشينم سر سالنامه‌ي كوچكم كه چهارخط بنويسم كه... خودش را عين بختك پهن مي‌كند روي دفترم: مقاشي... مقاشي... مقاشي... (ترجمه: نقاشي)
هرچه شكل انتر و منتر و گربه و سگ را برايش توي دفترم نقاشي مي‌كنم و قصه همه‌شان را برايش تعريف مي‌كنم تا دست از سرم بردارد.
-          خاله حالا برو دفتر و مداد رنگي‌هاي خودتو بيار. اينا مال منه.
به اين ترتيب چند برگ سالم مانده از سالنامه‌ام را از دستش نجات مي‌دهم كه همين‌ها را بنويسم. كه بنويسم يك بچه چه پدري از آدم درمي‌آورد و چه انرژي‌اي مي‌گيرد...
كه چطور مي‌شود كسي مثل من، شوهر نكرده به فكر راه‌هاي عقيم شدن مادام‌العمر مي‌افتد!!!
يكي از عروسك‌هاي بند انگشتي هليا را كه با آهنرباي دست و پاي‌شان به نرده‌هاي تختش چسبيده‌اند، جدا مي‌كنم. يك توله‌سگ قهوه‌اي كوچولو است. ياد جنين توي شيشه‌ي خالي مربا مي‌افتم كه تا نيمه‌اش الكل بود: جنين پسر.
شيوا و دوستانش ماجراي جنين سقط شده را كه وسط دعواهاي خانوادگي شيوا، غلط اضافي كرده بود و دچار زندگي شده بود، دستمايه‌ي خنده و شوخي كرده‌اند. با دقت نظر و تلاش بسيار حتي عضو جنسي‌اش را هم تشخيص داده‌اند! اما من حتي نمي‌توانم به آن شيشه‌ي كوچك و موجود مرده‌ي تويش نگاه كنم.
تصاوير پشت سر هم به ذهنم هجوم مي‌آورند: سوپ جنين چيني‌ها... جنين‌هاي گوساله در ويترين قصابي‌ها كه از شكم گاوهاي حامله‌ي كشتار شده درآورده‌اند... جنين‌هاي ناقص‌الخلقه‌اي كه سال دوم راهنمايي در نمايشگاه مدرسه ديده بودم(مدرسه‌ي ما تيزهوشان بود. شاخ در نياوريد كه چرا از اين چيزها نشان شما ندادند.)... تصوير زن حامله‌ي شكم‌دريده‌ي بوسنيايي...
تصاوير همه جور جنين و همه‌جور قتل و كثافتكاري و كشتار، جلوي چشمم مي‌آيد... دست خودم نيست. مغز من اينطوري است. اگر شروع كند نمي‌توانم مانعش شوم. تمام تصاوير مرتبط با موضوع را از آرشيوش بيرون مي‌كشد و برايم رديف مي‌كند.
نمي‌خواهم بگويم كه اين جنين سقط شده حاصل چه فرايند حقوقي ناقص و كپك‌زده و چه فرهنگ درهم و برهم سنتي‌اي است... فقط مي‌خواهم احساسم را به آن انسان بند‌انگشتي مرده بيان كنم. به انسان درون شيشه‌ي خالي مربا:
مثل اين كه آدم انگشت كوچكش را قطع كند و توي الكل نگهداري كند و با دوستانش در مورد آن شوخي‌هاي مستهجن و كثيف بكند. بعد هم به شكرانه‌ي قطع شدن اين انگشت كوچولوي ترحم انگيز، بزن و برقص راه بيندازند... انگشتي كه مي‌توانست سال‌ها با تو زندگي كند... واي نه... كودكي كه مي‌توانست بزرگ شود. مرد شود. يكي از اين هفت ميليارد باشد. اما باشد. متوقف نشده باشد. به مرگي كاملاً غيرطبيعي سقط نشده باشد...
دلم براي پسرك بند انگشتي سوخت. نه اينكه بخواهم به بحث جمعيت و خانواده و طلاق فكر كنم. نگاه كردن به يك انسان كشته شده، هر فكري را به ذهن آدم مي‌آورد الا افكار علمي و آماري.
پسرك درون الكل سال‌ها به همان اندازه مي‌ماند... اما پسران هم سن و سالش رشد مي‌كنند، مرد مي‌شوند، عاشق مي‌شوند، پدر مي‌شوند و در حلقه‌ي نوه‌هايشان يك روز دور يا دورتر مي‌ميرند و با احترام به خاك سپرده مي‌شوند.
آدم دلش مي‌گيرد براي انساني كه متوقف شده. كه حق انتخاب از او سلب شده. نه براي هستي‌اش، كه براي نيستي‌اش تصميم گرفته شده و حكم اجرا شده...
پسرك درون الكل مي‌ترساندم. از تمام زندگي. از تمام اخلاق. از تمام تمدن بشري. از چيزي كه هستم و مي‌توانم به آن تبديل شوم: يه قاتل بالفطره. يك وحشي آدمخوار.
من به آن هفت ميليارد آدم متولد شده فكر نمي‌كنم، به ميلياردها جنين كوچك سقط شده در مستراح‌هاي عمومي و توالت‌هاي مدارس دخترانه و سوراخ سنبه‌هاي سقط جنين غير قانوني و سطل‌هاي زباله‌ي شهرداري فكر مي‌كنم: به انسان‌هاي محتمل كه هيچوقت از عهده‌ي بودند بر نيامدند و در نيستي‌اي كه برايشان مقدر شده بود باقي ماندند.
مرده‌هاي كوچكي كه به جاي خاك، به زباله‌ها و فاضلاب‌ها سپرده شدند. حتي پيش از آنكه نامي بر آن‌ها گذاشته شود و كسي به آن نام صدايشان كرده باشد.
پ.ن: آرزو مي‌كنم هيچوقت در چنين شرايطي قرار نگيرم كه مجبور به انجام اين كار بشوم. چون من بر خلاف شما نمي‌توانم خودم را توجيه كنم يا ببخشم.

یکشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۹

یادداشتک

کوچه پس کوچه های محل جدید را به دنبال کافی نت پرسه می زدم و سعی می کردم اعصابم خرد نباشد. سعی می کردم مجسم کنم که در مجاورت یک آقای خوش تیپ خوش سخن با کلاس داریم خیابان را گز می کنیم و بحث های فلسفی از خودمان در می کنیم و کلی بهمان حال می دهد این پیاده روی. و یادم برود که در به در شده ام و از خانه ی ترکیده زده ام بیرون و ریخت و قیافه ام را بعد از دو هفته شبیه آدم کرده ام که چی؟ بروم دیدن دوست پسرم؟ نه بابا. خبر مرگم یه کافی نتی چیزی پیدا کنم و خبری از عالم نت بگیرم.
حالا اینها بماند سر فرصت می گویم (هرچند به تناقضات فلسفی رسیده ام که اصلاْ تعریف کنم چطور به فاک رفتم یا نه؟!)
این وبلاگ جدیدم است و آرشیو سر فرصت منتقل خواهد شد. علی الحساب آرشیو مهرماه را که عده ای از دوستان نتونستن بخونن منتقل کردم. باشد که بخوانند و حالش را ببرند و ما را هم یاد کنند.
اگه بازم مشکلی بود بهم خبر بدید. همه چی در دست تغییر است. از قالب و فونت و نوشته ها و همه چیزای دیگه. بر و بچ بلاگفا هم اکنون نیازمند یاری سبز شما می باشم.
پ.ن: اینم آدرس قبلی برای مشتری های جدید: http://balbanoo.persianblog.ir
پ.ن۲: زین پس جاستیفای می فرماییم. (منظورم تراز می باشد.)

چهارشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۹

123: خودتان را بیازارید, نه ما را!


س.ن١: از آبجی‌ها و داداشا شرمنده‌ام که این مدت نتونستم به کسی سر بزنم و نمی‌تونم هم جواب کامنتا رو بدم. کلاً وقت ندارم تا هفته‌ی دیگه. چرا: چون اثاث‌کشی داشتیم و داریم و بنایی داریم و اثاث سر پشت‌بوم و لنگ کامپیوتر هوا و بابام توی بیمارستان زیر عمل مغز و خودم خونه‌ی خواهرم و هزارتا ماجرای دیگه. با این حال از رو نمی‌رم و میام آپ می‌کنم.
فقط دیگه وقت چک کردن لینک‌ها و جواب دادن کامنتا رو ندارم. شرمنده. به جان خودم یه ماه دیگه اینترنت پرسرعت می‌گیرم.(علی‌رغم بی‌پولی ذاتی که این روزا درگیرشم به شدت). ضمناً رایزنی‌های لازم انجام شده و من دیگه به طور جدی تصمیم گرفتم برم بلاگفا. هرکی با من مشکلی داره همین الان از بلاگفا اثاث‌کشی کنه.
س.ن٢: این یک بررسی شخصی درباره‌ی بیماری مازوخیسم است. پس فقط کسانی که به نحوی با این بیماری سر و کار دارند، بخوانند.

GEM classic داشت یک فیلم پلیسی نشان می‌داد که من از اواسطش را دیدم. داستان دو خط موازی داشت، درباره‌ی یک بمب‌گذار که تحت بازجویی بود برای کشف محل بمب چهارمش، و قتل یک زن که سه مظنون داشت. دو مرد و یک زن.
ماجرای دومی یک طوری بود که هرچه سعی می‌کردی سر دربیاوری پلیس‌ها دارند درباره‌ی چه حرف می‌زنند، نمی‌توانستی. بعد از یک ربع تازه متوجه شدم این بدبخت‌های دوبلر تمام سعی‌شان را کرده‌اند که فقط کلمه‌ی «مازوخیست» را به کار نبرند. (همانطور که بنده حتی‌الامکان مجبورم این کلمه را در این متن سانسور کنم و از این به بعد فقط بگویم ماز- . بلی رسم روزگار چنین است)
خلاصه حاصل تلاش برادران دوبلر نهایتاً یک چیزی توی مایه‌های حرف زدن درباره‌ی «اسمشو نبر» شده بود. تا جایی که من مجبور شدم برای پدر و مادرم که با چشم‌های گرد شده به هم زل زده بودند و هی از هم می‌پرسیدند: اینا دارند درباره‌ی چی حرف می‌زنند... توضیح بدهم که ماز-ها چه کسانی هستند و این زنک چطور ممکن است توسط دوستان صمیمی خودش کشته شده باشد. و چرا پلیس نمی‌تواند کسانی که زن را تا حد مرگ آزار می‌داده‌اند و آخرش با کشیدن پلاستیک روی سرش خفه‌اش کرده‌اند، دستگیر کند؟
از نظر والدین من، ماجرا کاملاً مشخص بود، منهای اینکه دختره مگر مرض داشت که با این عوضی‌ها می‌پرید و خودش را دست اینها سپرده‌بود که بکشندش؟
در یک صحنه، دو پلیس بعد از بازجویی از متهمان، درگیر بحثی با هم شدند. یکی‌شان کاملاً چندشش شده‌بود که اصلاً این ماجرا چه معنی دارد. آن یکی بهش گفت: بس کن. یعنی تو تا حالا با آدمای اینطوری مواجه نشده بودی؟ حتی یه بار؟
اولش فکر کردم این تلویزیون خودمان است. از سبک سا.نسور کلامی‌شان شک نکردم که کار خودی است... اما بعدش که دیدم کانال GEM است، خنده‌ام گرفت. بعله. اینطوری است. ما اینجا حتی سا.نسور شده‌اش را هم به زبان نمی‌آوریم. حتی از افکارمان هم حذفش کرده‌ایم. باز هم دم دوبله‌ی مزخرف GEM گرم!
حالا قصدم از طرح این مسأله این است: چرا ما چیزی را که هست و حضور دارد و به طور خزنده‌ای دارد در دم و دستگاه‌مان نفوذ می‌کند، نادیده می‌گیریم؟
اولین بار پارسال در یک وبلاگ با ماز-ها آشنا شدم. اولش برایم یک شوخی بود. به نظرم آمده بود که این‌ ماجرا برای این آدم‌ها یک نوع تفریح و سرگرمی است( که کماکان نظرم درباره‌ی خیلی‌های‌شان همین است) ولی بعد که به چندتای‌شان نزدیک‌تر شدم و گفتگوهای جدی‌تری بین‌مان در گرفت، متوجه شدم بعضی از این آدم‌ها ناهنجاری‌های روانی و اجتماعی جدی‌ای دارند، که گاهی حتی سعی دارند آن را به هنر و ادبیات و عرفان پیوند بزنند و برایش توجیه هنری پیدا کنند و ازش یک فضیلت برای خودشان دست و پا کنند.
-          من یه شاعر و هنرمند و عارف ماز- هستم. شماها منو درک نمی‌کنین!
ابداً قصد ارزش‌گذاری ندارم. چون فرهاد کنجکاوی که من باشم، همیشه درباره‌ی آدم‌های عجیب و غریب کنجکاو بوده‌ام و از شدت خریت‌ام بهشان نزدیک شده‌ام که بدانم قضیه واقعاً از کجا آب می‌خورد.
اگر شما هم به اندازه‌ی من برای این جور تحقیقات انسانی وقت می‌گذاشتید و به علوم انسانی علاقه داشتید، یک تحقیق میدانی کافی بود تا بفهمید ماز-ها واقعاً چه می‌خواهند و چه هستند؟
چند مسأله وجود دارد که روی قضاوت ما بر این فرقه اثر می‌گذارد:
1. وقتی چیزی را از کلام و رفتارت حذف کنی، در فکرت بزرگ می‌شود. ما این ناهنجاری را در حوزه‌ی غیر اخلاقی طبقه‌بندی کرده و از منظر دید پنهان کرده‌ایم. و همین پنهان‌کاری آن را برای خودمان و خود ماز- ها بزرگ کرده. تا آنجا که آن‌ها فکر می‌کنند آدم‌های مهمی هستند، و ما فکر می‌کنیم آن‌ها آدم‌های خبیث و کثیف و ترسناکی هستند.
2. وقتی چیزی را سا.نسور می‌کنی، تحقیق علمی و منطقی درباره‌ی آن را کنار گذاشته، و آن را وارد حوزه‌ی متافیزیک و جادو می‌کنی. و هیچ قدرتی خطرناک‌تر از چیزهای غیر قابل تصور نیست.
3. ماز- ، ساد- و سایر ناهنجاری‌های روانی-اجتماعی، در یک رده قرار می‌گیرند و هیچ کدام جالب‌تر از بقیه نیستند. اما ما کاری کرده‌ایم که جوان هجده ساله‌مان فکر می‌کند پشت نقاب ماز- می‌تواند شخصیت و هویت از دست رفته و نادیده‌گرفته‌شده‌اش را پیدا کند. (من شخصاً چنین کسی را ملاقات کرده‌ام!) و این ماجرا بازی هیجان‌انگیر و جالبی است که بزرگترها را می‌ترساند و فلج می‌کند.
4. چیزی که من از نزدیک در این آدم‌ها دیده‌ام: کمبود محبت و توجه شدید. از هم پاشیدگی خانواده‌ها. مورد شکنجه و آزار روانی و جسمی واقع شدن‌. و حس انتقام‌جویی نسبت به همه‌چیز و همه‌کس، است.
5. انسانی که ناهنجاری روانی دارد، اول خودش و خانواده‌اش را آزار می‌دهد، تا آنجا که به آسایشگاه روانی سپرده شود. اما اگر در اجتماع رها شود، دیگر ناهنجاری‌اش تبدیل به ناهنجاری اجتماعی شده و خطری برای اجتماعی که او با آن سر و کار دارد، محسوب می‌شود. (از شما چه پنهان برق‌شان مرا هم گرفته. تا آنجایی که در همین مدت اعصاب من را هم کم سرویس نکرده‌اند.)
6. بحث من ارتباط مستقیمی با سبک طرح مسأله در «اراده‌ به دانستن» فوکو، دارد. در آنجا فوکو سکسوالیته را به عنوان مسأله‌ی نادیده انگاشته شده، انکار شده، بزرگ شده، پر و بال داده‌شده، نقاب‌دار شده و تبدیل به مشکل جدی شده، مطرح می‌کند. و در اینجا من ناهنجاری روانی-اجتماعی را به طور کلی در همین قالب مطرح کرده‌ام که ماز- بهانه‌ای برای طرح این مسأله است.
7. ناامنی اجتماعی و تبدیل اجتماع و محیط زندگی به یک محیط نامطمئن و ترسناک و آسیب‌رسان. یعنی من و شما و تخم و ترکه‌مان، دیگر جرأت نمی‌کنیم توی یک کوچه خلوت راه برویم. یا کیف‌قاپ و خفت‌گیر برایمان تیغ می‌کشد. یا بیماران جنـ.سی بهمان حمله می‌کنند و یا گدایان قطع عضو شده و مثله‌شده جلوی راه‌مان سبز می‌شوند.
حالا بگیر که توی این اجتماع بخواهی در یک دفترکار خصوصی خلوت با یکی همکار باشی... یا توی دانشگاه و خوابگاه با کسی هم‌اتاق و هم‌خانه شوی... یا با یک آدم نادیده و ناشناخته که امروز باهاش آشنا شده‌ای ازدواج کنی...
چطور می‌توانی خودت را از آسیب یک دوست‌پسر دیوانه‌ی روانی و یک آقای رئیس بیمار جنـ.سی و یک هم‌اتاقی ساد- محفوظ نگهداری؟ نهایتش این است که وقتی سه، چهار یا پنج بار از آدم‌های روانی ضربه بخوری و شخصیتت خرد بشود، تو هم می‌شوی یک آدم آسیب‌دیده و ناهنجار و یک بیمار روانی.
8. مسأله‌ی ناهنجاری‌های اجتماعی کاملاً به آستانه‌ی قابل توجه و خطرناکی رسیده که باید مورد توجه قرار بگیرد. وگرنه دیر یا زود اجتماعی که من و تو داریم تویش زندگی می‌کنیم، تبدیل به یک جنگل واقعی و بی‌تمدن می‌شود که مثل مهره‌های یک گرنبند از هم می‌درد و پخش می‌شود. (چیزی که نیچه آرزو می‌کرد. منتهی این بار نه با حیوانات واقعی و طبیعی‌اش، بلکه با حیوانات عجیب و غریب و روانی و وحشی‌ای که فقط به قصد سیر کردن شکم‌شان شکار نمی‌کنند. باید اوریکس و کریک را بخوانید تا بدانید از چه‌جور آنارشی و هرج و مرجی دارم حرف می‌زنم.)

ساعت ٧:۱٠ ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٢۱
    پيام هاي ديگران(28)   لینک

چهارشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۹

122ِ: (شاپرک نامه) ماجرای غم انگیز و باورنکردنی فرهاد کنجکاو و عمه کثافتش


...تازه از راه رسیده بودم و داشتم با سین حرف می‌زدم و یادم نیست بحث‌مان چه بود که حالا اینقدر هیجان‌زده شده بودم.
روی همان کاناپه سه نفره روبروی تلویزیون نشسته بودم و سین که بعد از عمل سیـنه‌اش دیگر کاملاً مثل آدم‌آهنی‌ها شده بود، طاقباز روی مبل تختخوابشو کنار دیوار خوابیده بود و داشت درباره‌ی مصائب بعد از عمل دومش و اینکه ساده‌ترین کارها چقدر برایش سخت شده، می‌گفت. اینکه مدام باید مرتب باشی و موهایت براشینگ شده و لاک ناخن و عطر و ادوکلن و غیره، چون کرور کرور می‌آیند عیادتت و ریخت نزارت حال‌شان را بهم می‌زند...
در همان حینی که با سین حرف می‌زدم درِ ظرف کریستال آجیل (یکی از علائق عمه، ظروف کریستال است که از سر و روی خانه‌اش بالا می‌روند) وسط میز را برداشتم و شروع کردم به ناخنک زدن. طبق معمول اقلام مرغوب (پسته و بادام و بادام هندی و فندق و...) را چریده بودند و مانده بود اقلام نامرغوب (نخودچی و کشمش و سویا و گندم برشته و توت خشک و...)
متوجه شدم که بعضی از دانه‌های آجیل احتمالاً به خاطر توت خشک‌های شیرین که قاطی‌شان بود به هم چسبیده بودند.  من هم کرمم گرفته بود که همین‌ها را باز کنم و بخورم، چون قاعدتاً سرگرم‌کننده بود.
سین داشت جزئیات درد زیر سینه‌اش و سرماخوردگی بعد از عمل و این ماجراها را نقل می‌کرد و درباره‌ی خواستگار بی‌شعورش که ناگهان رفته و دیگر بهش تلفن نزده می‌گفت... حواسم جمع دو شاپرک عاشق شد که مدتی بود داشتند دور و برم پرپر می‌زدند.
- اِ... چه جالب! شاپرکا رو...
به ذهنم رسید که این شاپرک‌ها به طرز کاملاً رمانتیکی هاله‌های انرژی‌های شاعرانه‌ی اطراف مرا شناسایی کرده‌اند و بین اینهمه آدم بی‌احساس توی این خانه، غفلتاً تشخیص داده‌اند که من یکی کمی روحیه‌ی شاعرانه و رمانتیک دارم که سراغم آمده‌اند.
بعد گفتم : نه! احتمالاً اینها هم مانند آن جبرئیل گیاهخوار( بلدرچین) که یک بار بر من نازل شده‌بود، در من کراماتی را سراغ گرفته‌اند، و یا آمده‌اند که مثل قاصدک‌های پیغام‌رسان سال‌های بچگی و عاشقی، از کسی پیغامی بهم برسانند...
اما کم‌کم دیدم که انگار شاپرک‌ها بدجوری از من خوششان آمده و ول کنم نیستند. خواستم با دست دورشان کنم که دیدم انگار نه به من، که به ظرف آجیل بیشتر از من علاقه دارند!
سین کماکان داشت مصیبت‌نامه‌ی پنج‌تن را روایت می‌کرد و کاری هم به کار کشف و شهود من نداشت...
فرهاد کنجکاو (ریس) پرسید: شاپرک از کجا سراغ ظرف آجیل آمده؟ از هوا باریده؟ از زمین سبز شده؟
و در همین حین که فرهاد کنجکاو داشت به جواب این سوأل فکر می‌کرد، چند دانه آجیل به هم چسبیده را از هم سوا می‌کرد و جهت تقویت هوش و حافظه میل می‌نمود که... متوجه مزه‌ی بد و ماندگی آجیل شد.
سوأل: آجیل چرا باید مزه‌ی گـ.ه بدهد؟ آیا در اثر ماندگی به این روز دچار شده؟ آیا عنصری در آن هست که این مزه را تولید نموده؟
فرهاد کنجکاو در ادامه‌ی فرضیه‌ی علمی‌اش دست به آزمایش زد، یک تکه از آجیل‌های به هم چسبیده را برداشت و زیر ذره‌بین قرار داد:
نتیجه‌ی مشاهده:
مقداری دانه‌های ریز روی آجیل‌ها تشکیل شده بود که ماده‌ی چسبنده‌ی حول آن‌ها،‌ آجیل‌ها را به هم متصل کرده‌بود.
سوأل: اگر این‌ها توت خشک نیست، پس چیست؟
جواب:
دینگ دنگ! این‌ها تخم‌های این مادر قـحبه‌هاست!!!
و اینگونه بود که یک بار دیگر فرهاد کنجکاو به گاف رفت.
یک دقیقه بعد:
فرهاد کنجکاو جلوی دستشویی تف می‌کند و عق می‌زند و عمه‌ی کثافتش برای دلداری می‌گوید: چیزی نیست. لابد به خاطر اینه که شش ماه (از شب عید تا حالا) مونده!!!


مقدمه در مؤخره: روی کاناپه سه نفره‌ی روبروی تلویزیون عمه نشسته‌ام و می‌نویسم که عمه ازم می‌پرسد: خاطره می‌نویسی؟ (یکجوری می‌پرسد انگار می‌خواهد از جوابم سوءاستفاده کند. در رابطه با خانواده‌ی پدری‌ام همیشه باید محافظه‌کار بود، چون اکثراً هر سوأل‌شان مقدمه‌ایست برای خوابی که برایت دیده‌اند. )
به کسی که با خواندن و نوشتن رابطه‌ای حتی دور دارد، بی‌تردید جواب می‌دهم بله و یا نه. یک سری یادداشت برای یک وبلاگ است... ولی به زنی پنجاه و پنج ساله که اصلاً نمی‌داند نوشتن یعنی چه، چه می‌توانم بگویم. دستپاچه می‌شوم...
- آره... نه... یه چیزاییه که گاهی به ذهنم می‌رسه.
- مثلاً درباره‌ی شاپرکای ما؟
- اِ... نه... نه... تو راه که داشتم میومدم به یه چیزایی فکر می‌کردم. درباره‌ی شاپرکا نیست...
خیالت راحت شد پیرزن؟ حالا برای من زرنگ بازی در میاوری؟ نه. جان من فکر کرده‌ای تکه بارم کنی که دارم ماجرای شاپرک‌های عاشق‌ات را می‌نویسم، من شرمنده می‌شوم؟
اتفاقاً از پلیس بازی ارثی‌ات که نمونه‌اش را در پدر و عمو هم زیاد تجربه کرده‌ام، سر دنده‌ی قوز افتادم که حالت را بگیرم و فقط محض تفریح و خنک شدن دلم ماجرا را نقل کنم.
پ.ن: همانطور که متوجه شدید در این داستان، آتش انتقام، دامن انتقام گیرنده را هم گرفت و ریس با نقل این ماجرا بیشتر از عمه جان، خودش را ضایع کرد. و چنین است عاقبت انتقام گیرندگان.

ساعت ٩:٥٢ ق.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۱٤
    پيام هاي ديگران(43)   لینک

دوشنبه، مهر ۱۲، ۱۳۸۹

121: تاملات مدادی


یک ساعت قالب‌های پرشین بلاگ را زیر و رو کردم و هی سعی کردم تصور کنم که تأملات فلسفی‌ام شبیه کدام‌یک از این دخترهای غمگین زانو در بغل گرفته، یا داف‌های ولو در جنگل با لباس شب، یا چشم‌های خمار، یا چهره‌های گریان، یا هر جور دختر دیگری است؟ تأملات فلسفی‌ام شبیه هیچ‌جور ژست زیبا و روشنفکرانه‌ی یک دختر نیست. اصلاً شبیه دختر نیست. شبیه آدم هم نیست. مطمئن شدم که در تم وبلاگ من نباید عکس یک دختر به چشم بخورد. چون اول از همه حال خودم را بهم می‌زند.
بعد گیر دادم به فنجان‌های چای و قهوه در شکل‌های مختلف و نیمه‌پر و پر و بخار‌آلود و ریخته در نعلبکی و با اشکال قلب و لاو و غیره در کنار فنجان. یاد کافه نادری و آن روشنفکران چسکی چپ‌گرایش افتادم. نه تأملات فلسفی ریس شبیه هیچ کافه و فنجان چای و قهوه‌ای هم نیست. (اگرچه بوی قهوه‌ی چهارراه استانبول مستم می‌کند)
بعد افتادم به جان تم‌های فصول و طبیعت و نیمکت‌های رها در پارک‌ها و درختان سرخ پاییزی و برف زمستان و شکوفه‌های بهار و... نه. من عمق افکارم را شبیه هیچ فضای سبزی نمی‌بینم. شاید بیشتر از نیمکت‌های پارک‌ها، صندلی‌های اتوبوس‌ها برایم الهام‌بخش بوده‌اند. با شیشه‌های کثیف و پرده‌های چرکمرده‌شان.
تأملاتم شبیه هیچ‌چیز روشنفکر نمایی نیست. شبیه هیچ‌چیز احساساتی و رمانتیکی هم نیست. شبیه اشکال واضح و عکس‌های چهره‌ها هم نیست. هرچه هست یک شکل آبستره‌ی انتزاعی است که ترکیبی از افکار را به ذهنم متبادر می‌کند. با رنگ‌های جیغ و زوایای تیز و گاهی خطوط منحنی...
اما چون چنین تمی پیدا نکردم... و حتی یک تم که در آن دخترک زشتی در حال راه رفتن روی سرش باشد هم پیدا نکردم... و  تمی که در آن یک قاتل در حال طراحی یک رشته قتل زنجیره ای (مثل فیلم اره) هم باشد به چشمم نخورد...
داشتم ناامید می‌شدم و به همان قالب قبلی سبز و سیاهم که بیشتر حال و هوای یک امامزاده‌ی دورافتاده‌ی دلمرده را دارد، قناعت می‌کردم که باز به این قالب مدادها برخوردم...
معرکه است این قالب. آن‌هایی که این وبلاگ را از روزهای اولش می‌خوانده‌اند می‌دانند که این اولین قالب من بوده است. در آن روزهایی که فقط دو یا سه کامنت داشتم و فقط برای دل خودم می‌نوشتم.
اما این نوستالژی پدر بی‌پدری مثل مرا هم درآورده. نوستالژی اولین روزهای وبلاگ‌نویسی و مدادهایی تراش‌خورده و آماده برای نوشتن...
پ.ن: این قالب لعنتی اگر دو عیب کاربردی نداشت، هرگز عوضش نمی‌کردم: جعبه‌ی مطالب اخیر و جعبه‌ی صفحات وبلاگ را نشان نمی‌دهد. و این دو مورد برای راهنمایی خوانندگان به یک سری از مطالبم، بسیار ضروری است.
ای گند بگیرند دنیایی را که توی تمام چیزهای خوبش یک ضدحالی هست.

ساعت ۱:٠٥ ق.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۱٢
    پيام هاي ديگران(غیر فعال)   لینک

شنبه، مهر ۱۰، ۱۳۸۹

120: درخت انجیر آگاهی من


بالش خیسم را برمی‌گردانم.
مادرم می‌پرسد: با شوهرت حرفت شده یا ...؟
من یادم نمی‌آید آخرین باری که به خاطر یک مرد گریه کردم کی بود. پدرم را مرد حساب نمی‌کنم، پس می‌شود چند سال پیش.
کف دستم را روی حدقه چشم راستم می‌گذارم... همانجا که از عصر تا حالای دوازده شب، نیم دایره ای از درد تا پشت سرم کش می‌آید و امانم را بریده. تازگی فقط درد جسمانی و بی‌کسی به گریه‌ام می‌اندازد. شاید حالا فقط مرد تنهایی که در یک شهر غریب دور از خانواده‌اش در یک آپارتمان فکسنی دارد می‌میرد، حالش مثل من باشد.
آرنج‌هایم را به حالت هشتاد و هشت روی صورتم می‌گذارم. حالتی برای روی پوشیدن از دنیا. «در فروبند که با من دیگر/ رغبتی نیست به دیدار کسی...»
دلم می‌خواهد یک نفر یک عکس از این حالتم بیندازد و عکس را قاب کنم و همیشه جلوی چشمم داشته باشم تا یادم نرود در این بعد از ظهر پاییزی چقدر از دنیا متنفر بودم.
آی بودای ساده‌لوح من! این رنج قرار بوده مرا به کدام رستگاری و شهود برساند؟ ریشه‌های عمیق این درد، همچون ریشه‌های درخت انجیر آگاهی تو، تا اعماق جانم رسوخ کرده... اما خبری از آگاهی نیست. اینجا فقط تاریکی و تعفن و گـ.ه است. عمق گـ.ه.
پ.ن: مامان و بابا برای بدرقه‌ی پرویز که فردا برای همیشه از این خراب شده می‌رود، رفته بودند. من از ظهر گویا مسموم شده بودم و چند بار به شوهرم گفتم که سرم بدجوری درد می‌کند و معده‌ام ناراحت است. خانه که آمدم عین جنازه افتادم اما درد هی شدیدتر شد جوری که پاهایم را به زمین می‌کوبیدم و پشت سرم را چنگ می‌زدم. اما گریه نکرده بودم... تا مامان از در رسید و گفت: شامتو بخور بذارمش یخچال...
احساس تنهایی بیکرانی توی جانم دوید. با آرنج‌هایم صورتم را پوشاندم و گریه‌ام گرفت. سعی کردم صدایم بلند نشود تا کسی متوجه گریه کردنم نشود. هق هقم را میان دست‌هایم خفه می‌کردم اما صدایم می‌خواست بلند بشود. آنوقت بود که فهمیدم این یکی از چیزهاییست که با گذر زمان، بیشتر کنترلش را از دست می‌دهی. تا جایی که ممکن است روزی وسط خیابان با صدای بلند گریه کنی.
به شوهرم هنوز قضیه دیشب را نگفته‌ام. حتی نزدیک‌ترین انسان به تو، نمی‌تواند تنهایی‌ات را درک کند و دردت را تسکین بدهد.
فقط دو قاشق غذا می‌خورم و می‌ترسم همان را هم بالا بیاورم. برای اینکه بتوانم قرص مسکن بخورم. بعد تا یک ساعت فقط به باز شدن آن کپسول قرمز زیبا در معده‌ام فکر می‌کنم و باز هم درد می‌کشم... تا خوابم می‌برد.
این سال‌ها فقط به یک دلیل گریسته‌ام، تنهایی. تنهایی وسیع و خالص و بی‌پایانم.

ساعت ۱۱:٠٦ ق.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۱٠
    پيام هاي ديگران(57)   لینک

پنجشنبه، مهر ۰۸، ۱۳۸۹

119: بیمارستان نامه


سر نوشت: از من بی‌پدرتر توی لینک‌کردن پیدا نمی‌کنید. به آسانی آب خوردن لینک می‌کنم و به آسانی آب خوردن حذف می‌کنم. من برای کسی که بد می‌نویسد یا نمی‌نویسد یا نامنظم آپ می‌کند یا نوشته‌هایش محتوایشان را از دست داده‌اند، مرام نمی‌گذارم. حالا گفتم نگویید نگفت. لینک کردن برای من یک مسآله‌ی شخصی است و شوخی هم ندارد. من با لینک‌هایم لاس نمی‌زنم. بی تعارف بگویم که باید از خواندنشان لذت ببرم. (هرچند «بامرام» بودنشان به هرحال برایم مهم است.)
س.ن2: مرثیه‌ای که می‌خوانید مربوط به ماجرای عمل جراحی ده روز پیش تخـمدان سین است و ربطی به عمل ممـه اش ندارد. حالا سر دومی هم دهانی از ما مسواک نمودند که شرحش را در جلد دوم مرثیه‌مان به نام شاپرک‌نامه می‌آوریم.

انتظارنامه: ساعت 8:50 دقیقه‌ی صبح. سالن انتظار بیمارستان مهراد.
هوا نه سرد است و نه گرم. کرکره‌های (خوشم می‌آید بگویم کرکره، نه لوردراپه) ظریف و شیشه‌های رفلکس، نور بیرون را کم می‌کنند. هوا مثل دم‌دمای غروب می‌ماند. صدای هواکش یا کولر می‌آید.
روی دیوارها تابلویی به جز راهنماها نیست. فقط روی دیوار سمت چپ، کنار آسانسور، عکس یک دختربچه‌ی چشم و ابرو مشکی دیده می‌شود که انگشت سبابه‌اش را جلوی بینی‌اش گرفته و لبخند وارفته‌ای زده، یعنی: هیس!
بیمارستان یعنی بوی الکل و بتادین و همین تابلوی همیشگی انگشت به دماغ «هیس».
زنی همراه یک پسربچه‌ی حدوداً سه ساله از جلویم رد می‌شود و به طرف نیمکت‌های انتظار می‌‌رود. سر پسرک را ناشیانه تراشیده‌اند، انگار که گوسفندی از پشم‌چینی برگشته باشد. یک صفحه‌ی ثابت به سر و سینه‌اش بسته‌اند که بهش اجازه‌ی هیچ حرکتی نمی‌دهد و قیافه‌اش میان آن بند و تسمه و صفحات، عین آدم فضایی‌ها می‌ماند. یک لحظه تصور می‌کنم که اگر خواهرزاده ام را اینطوری بسته بودند چه بلایی سر خواهرم می‌آورد. یعنی آنقدر عر می‌زد و بالا پایین می‌پرید که بیمارستان را انگشت به ماتحت می‌کرد. (پیش خودمان بماند که خودم هم با این سن و سال احتمال دارد در چنین شرایط غیر انسانی‌ای مرتکب همین حرکات بشوم.)
اینجا بیمارستانی است که احمد محمود در آن فوت کرد. (مرد؟ جان به جان آفرین تسلیم کرد؟ دار فانی را وداع گفت؟ راهی دیار باقی شد؟... وقتی یک آدم لائیک می‌خواهد در مورد مرگ یک عزیز حرف بزند اصطلاح درستش کدام است؟ بن‌بست فرهنگی و تصادف تمدن‌ها یعنی این.)

عمل نامه: ساعت 9:20 دقیقه:
سین را بردند اتاق عمل. لباس سرخابی‌اش را کندند و یک روپوش یک طرفه‌ی آبی که فقط از دو نقطه در پشت با بندینک به هم متصل می شد، بهش پوشاندند.
نکته: لحظه‌ی سوار شدن بر تخت سیاری که یک پرستار مرد آن را تا اتاق عمل هدایت می‌کرد... پرستار مرد باسن دختر عمه را زیارت کرد.
تا این لحظه به نظرم بهترین سمت شغلی این بیمارستان، شغل همین آقا است.
زن هم اتاقی سین برای درآوردن رحم‌اش آمده. حالا یا استرس دارد یا اخلاقش اینطوری است که زیادی خونگرم است. آنقدر حرف می زند که مغز آدم را پیاده می‌کند. فامیلش هم عین عقب‌افتاده‌ها و روانی‌ها هستند. زنی که بعداً می‌فهمم مادرش بوده ابروهای پاچه‌بزی‌ای دارد و صورت تیک‌عصبی دارد و هی الکی به روی من می‌خندد. شوهرش هم مردک عینکی پت‌پتی‌ای است که نامفهوم حرف می‌زند و بعداً که کمی صمیمی می‌شود جلوی در اتاق خفت مرا می‌گیرد و آنقدر برایم ور می‌زند که بدتر از زنش مغزم را ترید (تلیت) می‌کند.
چون سالن انتظار پر است، به پیشنهاد من نیمی از مدت زمان عمل سین را توی اتاق می گذرانیم. مردم استرس دارند. طفلک‌ها. آبغوره می‌گیرند. دعا می‌خوانند. تنها جایی‌ست که با هم حرف نمی‌زنند.
الف، (پسر عمه‌ام. برادر کوچک سین) ، توی سالن انتظار هم‌کف منتظر است. تنهایی. طفلک. شاید دو ساعت باید تنهایی چرت بزند. امیدوارم یک دختر دافی پیدا کند و سرش را گرم کند. همیشه می‌شود انگیزه پیدا کرد. حتی توی سالن انتظار یک بیمارستان. تازه به نظرم حالت انتظار، خیلی هم حال و هوای سکـ.سی‌تر و رمانتیک‌تری دارد. یعنی آدم می‌تواند با طرف همدردی هم بکند و زرتی باهاش صمیمی بشود.
زن‌های حامله با شوهرهای‌شان توی راهرو پیاده‌روی قبل از عمل می‌کنند. اولین زن حامله‌ای که دیدم یک جوری کوتوله و شکم گنده و چشم بادامی بود و گشاد گشاد راه می‌رفت، که به نظرم رسید یک دختر بچه‌ی عقب افتاده‌ی ذهنی است.
متوجه ورودی اتاق روبروی سین شدم: زنی با پیراهن آستین کوتاه و شلوار ست پیراهنش جلوی درب ایستاده بود و مرتب به همه لبخند می‌زد. یک لحظه به نظرم رسید اینجا اروپا است!
خانمه به هیچ عنوان با پرستارهای مرد و همراهان مردی که به بخش زنان رفت و آمد داشتند مشکلی نداشت. آنجا میان سبدهای زیبای گل کنار در اتاق، مثل فرشته‌ی دروازه‌ی بهشت به من لبخند می‌زد. نگاهم توی بهشت (اتاق) افتاد: بادکنک‌های عروسکی و قلبی و به شکل‌های بچگانه و زیبای دیگر نیمی از اتاق را گرفته بودند. بادکنک های سفید و آبی غلتان در هوا. نوزاد حتماً پسر بود.
زن اولی به همراه شوهرش ناپدید می‌شود و نیم ساعت بعد صدای نوزاد از اتاق روبرو می‌آید. کارش را ساخته‌اند!
زن دومی هم کمی بعد از او ناپدید می ود. به گمانم خیلی زود ترتیب این یکی را هم بدهند.
دکترهای اینجا سری-کار هستند. عین این خیاط‌های سری-دوز. به طرفةالعینی مردم را پاره می‌کنند و می‌دوزند و تحویل می‌دهند.
موهای طلایی سین برایش مدل تیغ‌ماهی می‌بافم. زن تخت بغلی توی این هیر و ویری به من گیر می‌دهد که دستورالعمل بافت تیغ‌ماهی را برایش شرح بدهم. آنهم در حالی که مدل الآن توی اتاق عمل است و پدر مدل دارد از شدت استرس دور خودش الکی می‌چرخد.
از 9:30 تا 12:30 عمل و ریکاوری طول می‌کشد و نیمی از این مدت را که توی اتاق هستیم، من هندزفری توی گوشم چپانده‌ام و زن هم‌اتاقی دارد مخ شوهر عمه‌ام را به کار می‌گیرد تا استرس خودش آرام شود. از همه بیشتر عمل سین طول می‌کشد و یک دختری که نخاعش در اثر حادثه‌ای که گویا زیر سر شوهره بوده، آسیب دیده. این را از نگاه‌های خشمناک و فروخورده‌ی همراهان دختره می‌فهمم و عدم حضور شوهرش در سالن انتظار.
بستری نامه:
سین وقتی می‌آید موهایش را باز کرده‌اند و دیگر خندان نیست. اشک از گوشه‌ی چشم‌هایش روان است و می‌نالد و صدایش گرفته.
بعدش هی می‌نالد و درخواست مسکن می‌کند و هی پرستارها را به اتاق می‌کشاند و هی تسلایش می‌دهیم و هی می‌خوابد و باز از خواب می‌پرد و می‌نالد و در تمام این مدت مبایلش هم یک ریز زنگ می‌خورد و من جواب می‌دهم: دوستانش اعم از دختر و پسر. دوست پسرش. خواستگارش. فامیل. و غیره.
من و پسرعمه قرار است چهار پنج ساعت روی مبل چرمی ناراحت بیمارستان هی جابجا بشویم و ریاضت بکشیم. شلنگ سوند را نگاه می‌کنم که لعنتی چقدر کلفت است و از تصور اینکه این را چطور در مجرای باریک ادرار فرو می‌کنند، تنم می‌لرزد. پناه بر خدا! خاک بر سرم! چطور می‌شود؟... زیر تخت را نگاه می‌کنم: یک چهارم پلاستیک ادرار پر شده.
نکته: وقتی مجبور می‌شوم به زبان الکنی و ایما و اشاره برای پسرعمه توضیح بدهم که در خانم‌ها، مجرای ادرار با مجرای تناسـلی یکی نیست و این شلنگ لامصب برای آن سوراخ کوچک خیلی زیادی کلفت است... تازه می‌فهمم که وقتی یک پسر دخترباز در سن 26 سالگی این را نداند، یعنی مردان ما رسماً هیچ چیز در مورد آناتومی زن نمی‌دانند به خودشان جرأت می‌دهند برای هم لاف همه‌چیزدانی در حوزه‌های زنانه را بزنند. (بروید درتان را بگذارید بابا!!!)
پسرعمه دارد زبان می‌خواند برای آزمون آیلتس. هندزفری توی گوشم می‌گذارم. کیوسک گوش می‌دهم. آی یارم بیا. دلدارم بیا. محسن نامجو یک جور بدی توی این ترانه ریـده(با تمام احترامی که برایش قائلم). یک سال پیش که این آهنگ را شنیده بودم به نظرم رسیده بود که این یارو یک دلقکی است که دارد ادای نامجو را درمی‌آورد و هی وسط صدای بم آرش سبحانی ونگ ونگ راه انداخته و زوزه می‌کشد... بعدش که فهمیدم خود نامجو است، ازش ناامید شد.
این اولین بار است که برای کسی می‌آیم بیمارستان. به نظرم می‌آید مردم عادی بیش از اندازه درون خودشان می‌ریزند و بروز نمی‌دهند و ما نویسنده‌ها بیش‌از اندازه بیرون می‌ریزیم و گزارش می‌دهیم: از حس‌های نه چندان مهم و افکار پیش‌پا افتاده.
بالای تخت سین دو پلاکارد فلزی زده‌اند: N.P.O- C.B.R و یک عالمه پلاکارد و اتیکت خارجکی عجیب و غریب دیگر. اصلاً انگار کادر بیمارستان لذت سا.دیستیکی می‌برند از اینکه کسی زبانشان را نفهمد و عین فضایی‌ها با هم اختلاط کنند و همه چیز را مخفف ادا کنند.
سین هی گوله گوله اشک می‌ریزد و ناله می‌کند و می‌گوید درد دارد. امیدوارم هیچوقت کارم به بیمارستان نکشد. از بوی بیمارستان و هوای گرمش و سکوت توهم‌آمیزش بیزارم. به نظرم فقط به مریض‌ها حال می‌دهد، اگرنه آدم‌های سالم و همراه‌ها را مریض می‌کند. فکر کن قرار است دو ساعت دیگر اینجا باشیم. من دارم می‌میرم.
وقتی توی اتاق انتظار عمل بودیم داشتم برای تنهایی پسرعمه در طبقه همکف غصه می‌خوردم، غافل از اینکه آقا یکی نه و دوتا مخ داف را پیاده کرده که یکی‌شان نوه‌ی رئیس بیمارستان بوده! کارش درست است لامصب. هیچ فرصتی را از دست نمی‌دهد. دختره در جواب اس‌ام‌اس پسرعمه که گفته بود خواهرم درد دارد، گفته بود: آخی! الهی بمیرم... دیگر چه می‌خواهی؟ دافی که برای خواهرت بمیرد، برای تو خودش را قیمه‌قیمه می‌کند!
ترخیص نامه:
سوال فلسفی: وحشتناک‌ترین قسمت بیمارستان کدام است؟
قرمزه‌سبزی مزخرفش که گوشت تپانش کرده‌اند و عین قرمه‌سبزی‌های دانشگاه است؟
سر پرستارهای چـ.س دماغ که همه‌جای همه را دیده‌اند و یک جوری بهت نگاه می‌کنند انگار می‌خواهند بهت بگویند: برو بابا خودت را جمع کن آبجی! تو هم مثل تمام اینها وقتی بی‌حس از اتاق عمل بیایی به همه‌جای تخت می‌شاشی و لای لنگ‌ات مثل همین‌هاست و عین بچه هم مدام از درد زر می‌زنی و به دست و پای ما آویزان می‌شوی...؟
بوی الکل و بتادین؟
آن آقایی که تخت سیار حامل بیمار را به اتاق عمل می‌برد و بدون ردخور، باسـن‌ات را وقت سوار شدن بر تخت می‌بیند؟
یا پرستارهایی که وادارت می‌کنند جلوی چشم‌هایشان لباس عوض کنی؟
 یا بعد از عمل که هر یک ربع یکی می‌آید پتو و روپوشت را بالا می‌زند و لخت و عورت می‌کند و یا یک سوزن به ماتحتت فرو می‌کند و یا جای بخیه‌هایت را وارسی می‌کند؟
یا خانم تخت بغلی که قبل از اینکه خودش را ببرند اتاق عمل، یه دل سیر همه جای تو را زیارت کرده؟
یا گرسنگی قبل و بعد از عمل که دستور است که چیزی بهت ندهند، حتی آب؟
یا اینکه شاش‌ات پای تخت در معرض عموم قرار گرفته باشد و تو جلوی چشم خلق خدا قطره به قطره و مدام در حال شاشیدن باشی؟
یا رفتار پرسنل بخش که عین آشپز دانشگاه‌مان که پلو را با بیل جابجا می‌کرد، آدم را تلپی پرت می‌کنند توی تخت و اینطرف آنطرف می‌غلتانند و واکنش‌شان به ناله و گریه‌ی بیمار، عین تماشای ونگ زدن توله‌گربه‌ها است؟
یا اینکه در یک چشم به هم زدن بدون اینکه حتی فرصت بدهند همراهان تو و تخت بغلی از اتاق بیرون بروند، عین کماندوها می‌ریزند توی اتاق و پرده وسط را یکهو می‌کشند و بی‌آبرویت می‌کنند و هرچه را تا حالا از همه پنهان کرده‌ای، در یک سوت عیان می‌کنند؟
پدرجان برای اینکه ثابت کنی اینکاره هستی و این چیزها برایت عادی شده، مجبور نیستی به تمام لایه‌های روانی بیمار تجاوز کنی که. یک خرده مراعات کن آخر.
ای لعنت بر هرچه بیمارستان که از همان لحظه‌ی اول که واردش می‌شوی به همه محرم می‌شوی تا زمانی که پایت را بیرون بگذاری.
ای لعنت به چشم‌های هیز و دست‌های سردتان، آقایان دکتر!

ساعت ۱٢:۱٥ ق.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۸
    پيام هاي ديگران(30)   لینک