جمعه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۸

52: حقارت


یادداشتی از دفترهای قبل:
هر وقت با تو حرف می‌زنم چقدر احساس حقارت می‌کنم. این احساس حقارت... احساس هیچ بودن... احساس درماندگی از تغییر و واماندن از راهی که شماها دارید می‌روید... چه توقعی دارم؟ از قاف... از شماها... از آدم‌هایی که می‌روند... از این ظلم بزرگ که اسمش تقدیر است؟ چرا ته‌ته‌های وجودم چیزی هست که در مقابل این قانون طبیعی مقاومت می‌کند و مدام می‌گوید: نباید... نباید... نباید...؟
احساس حقارت. این تمام حسی است که از وقتی گوشی را روی شاسی فلزی گذاشتم و دست‌هایم را توی جیبم کردم و کج کردم سمت خانه، توی تمام وجودم غلیان کرده و دارد دیوانه‌ام می‌کند. دارد از چشم‌هایم سر می‌رود. نمی‌فهمم... اصلاً حالیم نمی‌شود... یک چیزی هست که دارد اشتباهی پیش می‌رود. روز به روز هم دارد بدتر می‌شود. این آدم‌ها نباید بروند. خواهرم نباید بچه‌دار بشود و برادر بزرگه نباید زن بگیرد. مامان بزرگ نباید بمیرد. م.ت نباید این‌همه به خودش مغرور شده باشد و عاشق میترا الیاتی شده باشد. آن اعتماد به نفس چرا توی چشم‌های این آدم‌ها هست؟ چرا من نمی‌فهمم؟ آدم چطور می‌تواند بین این‌همه ظلم، بین این همه چیز نامنتظر و نامحتمل، بنشیند و لبخند‌های پر از اعتماد به نفس بزند؟
من چه‌ام شده؟ چرا در مقابل هر چیز طبیعی گیج و گول می‌مانم و می‌گویم: نباید... ظلم است... همین است که حرف‌های این لعنتی مندنی پور را می‌فهمم و با هر سطرش بغضم می‌گیرد. در مقابل مرگ‌‌ها... ازدواج‌ها... رفتن‌ها... فراموشی‌ها... گذر زمان... در مقابل هرچه که از اول، قانون دنیا بوده و تا ابد خواهد بود. حالا چه فایده که قاف دیروز بهم سلام رسانده و از لبو و باقالی حرف زده و من دارم داستان طه را می‌نویسم؟ چه اهمیت دارد که شراب‌ها کی چهل‌روزه می‌شوند؟
به خودم می‌گویم: چه بخواهی چه نه، شراب چهل روزه می‌شود و خواهرم بچه می‌آورد و بچه‌اش بزرگ می‌شود و مدرسه می‌رود و قاف می‌میرد و زیرزمینِ بالبانو را می‌فروشند و می‌کوبند. می‌گویم: چه بخواهی چه نه، پیر می‌شوی و آن دو خط زیر چشم و کنار دهان و زیر لب، گودتر می‌شوند و گونه‌هایت می‌خشکند. می‌گویم: قانونش همین است، چه بخواهی چه نه. حالا چرا توی سر خودت می‌زنی و شکوه می‌کنی؟ تو هم توی این جریان شناور شو. تا بشوی، کم‌کم بشوی همان زنی که امروز در یک آن، از سی سال بعد خودت در یک صندلی دیدی. اگر قرار است زنده باشی و زندگی کنی، قرار و قاعده‌اش همین است. بالأخره که زندگی می‌کنی، پس چرا با جان کندن؟ زندگی که همین نوشتن نیست... یا هست. می‌تواند باشد. اگر بخواهد که آن چیزهای کثافت دیگر نباشد، این بودنش هم همین اندازه سخت است. درد دارد. که می‌مانی و رفتنشان را نگاه می‌کنی. می‌مانی و پیر شدن خودت را نگاه می‌کنی. می‌مانی وظلم را نگاه می‌کنی و از همین ظلم می‌نویسی که یکی مثل گذشته‌ی خودت بخواند و مو به تنش راست شود و بغض کند. این هم یک‌جور زندگی است. گیرم کمی سخت‌تر. حالا اگر می‌بینی که تنهایی، باید دست‌کم چیزهایی را از همین جور زندگی بیرون بکشی و توشه‌ی راهت کنی. که توی راه وانمانی. بر نگردی. نگویی گه خوردم، خوشا همرنگ جماعت شدن. باید از این نوع زندگی(نوشتن) پول بیرون بکشی. احترام اجتماعی. آزادی و امنیت. استقلال. هرکسی هرجور هم که زندگی کند، بالأخره یک جوری بلد است از تویش پول و رفاه بیرون بکشد.
گفتم: تو بهم بگو منافع اون طرف چی می‌تونه باشه، برای تن دادن به این قرارداد؟
- خُب، تو باید یه "سارتر" پیدا کنی.
"سارتر" کجا بود؟ این‌جا ایران است داداش من! بهت می‌گویم، دارم بهت می‌گویم که من حتی از به زبان آوردنش می‌ترسم. از گفتنش به خود تو هم که به قول خودت تکلیفت روشن است می‌ترسیدم، چه رسد به دیگران.
دنبال چه هستم من؟ کم آورده‌ام. مقابل آن چیزی که از خودم ساخته‌ام کم آورده‌ام و دارم جان می‌کنم زیر بار این زنی که شده‌ام. حالا هی عادت و امنیت دیگران را تماشا می‌کنم و حسرت می‌خورم و احساس حقارت از هفت سوراخم سرریز می‌کند بیرون. از زیر ناخن‌هایم. پلک‌‌هایم. گوش‌هایم...
چقدر وقت‌ها هست که با تو حرف می‌زنم و تو از همه جا می‌گویی و وقتی گوشی را می‌گذارم، همین حقارت لامذهب به جانم می‌افتد که: تو هیچ چیز نیستی. نگاه کن، هیچ چیز... و همه دارند دور می‌شوند. مثل احساس کسی که در برف از همراهانش جا می‌ماند و با دست و پایی یخ زده و وجودی که حتی یک قدم هم نمی‌تواند جلوتر برود، دور شدنشان را تماشا می‌کند. یخ بستن و مرگ خود را پیشاپیش می‌بیند. کاش همین، فقط کاش کاش همین احساس شدید حقارت نبود. 

ساعت ۸:٠٧ ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٧
    پيام هاي ديگران(26)   لینک

یکشنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۸

51: فلش بك يك احمق


فهمیدم فیروزه را کِی بکُشم.
فهمیدم طه، کِی پردیس را پشت پنجره ببیند.
فهمیدم چطور بنویسمش. چطور تمامش کنم.
داشتم فیلم flashbacks of a fool را می‌دیدم. داستان مردی که در میانسالی نمونه‌ی کامل یک انسان ثروتمند و موفق، ولی ناراضی است. واژه‌ی «احمق» که در عنوان فیلم است، از همان ابتدا مدام به ذهن بیننده می‌رسد. در هر صحنه از فیلم، هر لحظه از زندگی‌ای که شاهدش است. زندگی یک مرد احمق که زنش می‌خواهد ترکش کند. که بازیگر موفقی بوده و از بس عیاشی و زیاده‌روی کرده، به نقش‌های دست چندم و فیلم‌های درپیت نزول کرده. که در نوجوانی با زن همسایه روی هم ریخته و باعث مرگ بچه‌ی زن در یک سانحه شده. که دختر مورد علاقه‌ی دوستش را تور کرده و بعد هم در اثر رابطه با زن همسایه، دختر را به سادگی از دست داده و با تنها دوستش هم دعوای تن به تن کرده و محل زندگی‌اش را برای همیشه ترک کرده. و حالا درست در اوج فساد و ثروت، تماسی از جانب مادرش دریافت می‌کند که فلانی، دوست صمیمی بچگی‌ات مرد. صحنه‌ی آغازین فیلم، صحنه‌ای‌است که دو پسربچه کنار یک رودخانه با چاقو کف دست‌های‌شان را خط می‌اندازند و خون‌شان را با هم قاطی می‌کنند و پیوند برادری می‌بندند.
صحنه‌ای در فیلم هست که دختر و نقش  اول مرد در دوره‌ی نوجوانی در خانه‌ی دختر تنها هستند و با آهنگی که آن روزگار مد بوده می‌رقصند و کمی سر به سر هم می‌گذارند و لحظاتی را با هم تجربه می‌کنند که می‌توانست تا آخر عمر دوام پیدا کند، اما در اثر حماقت پسر، فردای آن روز برای همیشه به پایان می‌رسد.
بعد در صحنه‌ای که مرد میانسال برای تسلیت نزد زن دوستش (که همان دوست دختر سابق خودش، و دختر مورد علاقه‌ی دوستش که او تورش کرده بود، باشد) می‌رود، سر قبرستان، زن به او می‌گوید: خنده‌دار اینه که تلخ‌ترین لحظه‌ی زندگیمه و من نمی‌تونم گریه کنم!
مرد نامه‌ای همراه یک چک برای زن می‌گذارد. وقتی نامه به دست زن می‌رسد، می‌بینیم که زن برای اولین بار بعد از مرگ شوهرش مثل دیوانه‌ها گریه می‌کند:
نامه فقط یک جمله از ترانه‌ای‌ است که آن شب در دوران ناجوانی، آن را با هم اجرا کردند و لحظات خوشی را تجربه کردند.
من همراه زن، گریه کردم.
یک چیزی در فیلم‌های آمریکایی و حتی اروپایی هست که در فیلم‌های شرقی نیست. و آن پراگماتیسم غربی است. عمل‌گرایی به تمام معنا. یعنی این ضرب‌المثل معروف که می‌گوید:‌ هر چه بکاری، همان را برداشت می‌کنی.
این ضرب‌المثل شرقی است. مال فرهنگ خودمان است. ما این را می‌دانسته‌ایم. اما گویا فراموش‌مان شده. اسلام چکار با ما کرده، که فرهنگ‌مان را فراموش کرده‌ایم؟
حالا هر کاری می‌کنیم، اولش استخاره می‌کنیم و نذر و نیاز می‌کنیم و به حرف هیچ آدم عاقلی هم گوش نمی‌کنیم. آخرش هم اگر نتیجه‌اش خوب شد که کار خدا بوده و باید نذرمان را ادا کنیم و سفره‌ای بیندازیم و قربانی‌ای بدهیم. و اگر نتیجه بد هم شد، که کار خدا بوده و ربطی به ما نداشته و تقصیر حماقت ما هم نبوده.
راحتیم!
پدرم وقتی به فکر تأسیس آموزشگاه رانندگی افتاد و همه‌ی زندگی‌مان را سرمایه‌ی این کار کرد و بعد هم شکست خورد، در تمام این مدت حتی به حرف یک نفر هم گوش نکرد.
یادم هست که اولش شب و روزش را با فال حافظ و قرآن تلف‌ می‌کرد و آخرش... که حالا باشد، شب و روزش را با یادآوری اینکه بدشانس است و تقصیر خدا بوده و خدا نخواسته، تلف می‌کند.
پدر من نمونه‌ی یک ایرانی تمام عیار است. یک مسلمان تمام عیار.
محسن نامجو در آهنگی از آلبوم اخیرش می‌گوید:
«-   راحتی؟
-          راحتم...!»

ساعت ۱٢:۱٩ ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢
    پيام هاي ديگران(19)   لینک





چهارشنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۸

50: the end


دیروز تمام شد. بدبختی آرایش و گریم را می‌گویم. تمام شد و رفت.
از هفت و نیم صبح تا دو نیم بعد از ظهر سر پا ایستاده بودم و اینطرف و آنطرف می‌دویدم و حتی وقت نکردم سرم را بالا کنم و نگاهی هم به کار بچه‌های دیگر بیندازم. اما مامان و سین و مریم (دختری که مدل مو فر کردنم شده بود) گفتند که کارم از همه بهتر بوده. اسماعیلی مدیر آموزشگاه هم که هی چپ می‌رفت و راست می‌آمد و لپم را ماچ می‌کرد و قربان صدقه‌ام می‌رفت و ازم تعریف می‌کرد.
گمانم آرزویش است که بهش پیشنهاد همکاری بدهم. یعنی در واقع پیشنهاد حمالی مفت در ازای کار یاد  گرفتن از ایشان که خودش هم کار بلد نیست و دیروز داشت انگشت به دهان و حیران کار مرا تماشا می‌کرد و ازم یاد می‌گرفت! زکی!
اما دیروز عصر حتی نای نهار خوردن هم نداشتم. روی صندلی ماشین سین از حال رفته بودم و وقتی مقابل فست فود ایستاد ازش خواستم که غذا را بگیرد و بیاورد توی ماشین که مجبور نشوم پیاده شوم. داشتم می‌مردم.
به هر حال تمام شد و از حالا به بعد باید فکر کار باشم. الأن هم یک کار نیمه وقت دارم. آینده دارد اما به خیلی چیزها بستگی دارد. پس باید روی همین آرایشگری و گریم سرمایه‌گذاری کنم.
بیشتر از همه چیز دارم به پول فکر می‌کنم. به خود خود خودِ جناب «پول»!
نه به خدا فکر می‌کنم. نه به آن دنیا. نه به عشق. نه به ازدواج و بچه‌دار شدن. نه به تحصیلات بالاتر. نه به دوستان جدید و سفرهای تازه. و نه به هیچ کس و هیچ چیز دیگر.
فقط به پول.
شما به چی فکر می‌کنید؟ تو را به خدا راستش را بگویید؟

راستی آنطرف را هم آپ کردم. (محض اطلاع آسمان و دوستان دیگری که داستان دوست دارند. هنوز می‌نویسم. اما منتظر پیشنهادم برای تمام کردنش.)

ساعت ٩:۳٥ ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢۸
    پيام هاي ديگران(18)   لینک



سه‌شنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۸

49: بگم از شانسم


شانس من یکی را باید بگذارید توی موزه‌ی آثار ملی. علی الخصوص توی چیزهای صفی و تمام شدنی و نوبتی. همیشه نوبت به من که برسد هر چیزی که به خاطرش توی نوبتم تمام می‌شود!
دانشگاه هم که می‌رفتم سیستم واحد گرفتن‌مان همین‌قدر تخمی بود. یعنی همیشه چون اول نام خانوادگی من «ی» بود،‌ واحدهای گروه‌مان تمام می‌شد و یا مجبور بودم با ترم بالایی‌ها و ترم‌پایینی‌ها واحد بگیرم، یا با بچه‌هایی که هم‌رشته‌ام نبودند و نمی‌شناختم‌شان.
نمونه‌اش کلاس تنظیم خانواده بود که یک حاج خانم چادری رفته بود بالای تریبون عصاقورت‌داده نشسته بود و از روش‌های جلوگیری از بارداری می‌گفت. بعد هم که من و دوتای دیگر قضیه‌ی رسیدن اسپرم به تخمک را تبدیل به یک شوخی کردیم و ازش یک کاریکاتور طراحی کردیم و کلی خندیدیم و یارو شاکی شد. و آخر هم که بنده رفتم به خوبی و خوشی آن واحد را حذف کردم و ترم آخر گرفتمش.
این بار هم شانس این خودشیفته‌ی گرفت و از هفده نفر کارآموز آرایش و پیرایش تنها کسی که سه‌شنبه‌ی آینده باید سر جلسه‌ی عملی امتحان موی صاف یک بدبختی را که از بیکاری و خوشی خسته شده، فرفری کند، من هستم: خودشیفته!
بعد هم که هی هندوانه زیر بغلم دادند که تو که کارت خوب است نگران نباش و دستت تند است و اگر هم این کار وقت‌گیر است و مدل هم گیرت نمی‌آید، عیبی ندارد و در عوض بهتر از دیگران یاد می‌گیری و غیره. من هم که بی‌پدر و یتیم، کسی را نداشتم که حقم را از حلقوم اسماعیلی رئیس آموزشگاه بیرون بکشد.
حالا فکرش را بکن که بین ساعت نه صبح تا یک و نیم ظهر، بنده باید دو تا موی سر را کوتاه کنم، یک اصلاح کنم و یک ابرو بردارم، یک خرمن موی صاف را فرفری کنم (آنهم با آن بوی گند مواد فر و آن کثافت‌کاری و آن وقت کم) و یک عروس خانم را هم آماده‌ی مجلس عروسی کنم(یعنی موهایش را شنیون کنم و صورتش را آرایش کنم).
انگار کن که دو تا خواهر  گوریل انگوری صبح بیایند پیش آدم و بگویند تا ساعت 2 بعداز ظهر باید حاضر و آماده‌ی یک مجلس عروسی باشیم و خودت تنها باید این کار را انجام بدهی و اگر هم دیر شود...
عزا گرفته‌ام. دیروز ظهری خواب می‌دیدم که دارم از اسماعیلی وسایل و ابزار می‌خرم که اکرم زنگ زد بیدارم کرد.
امروز هم خواهرم را بردم موهای صاف و کوتاهش را با ژل فر موقت کردم و آنقدر بهش خندیدم و ازش عکس گرفتم که جفت‌مان سردرد گرفتیم. ژست‌های فشن‌ها را بهش می‌دادم و موهایش را آشفته‌می کردم و ازش عکس می‌گرفتم. چند تا ژست ترسناک هم بهش دادم و عکس‌های نگاتیوی ازش گرفتم که وقتی به بچه‌ی نه ماهه‌اش خواهرزاده ام نشان دادیم، گفت: لولو!!! شده بود عین شعبان استخوانی! (سریال هزاردستان- محمدعلی کشاورز با آن کله‌ی گنده و موهای وز وزی و قیافه‌ی نخراشیده را یادتان هست؟)
حالا بگیر که اول خلقت‌مان، شانس این خواهر خودشیفته‌اش باز هم عود کرده و موهای بنده فرفری شده و موهای او صاف! پوست من سبزه شده و پوست او سفید!
ای امان از این شانس، که ما را بی‌پدر گیر آورده!
تازه بگیر که با این همه، باز هم از رو نمی‌روم و خودشیفته‌ام.

ساعت ۸:۳٢ ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢٠
    پيام هاي ديگران(8)   لینک

شنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۸۸

48: كتاب بچه و شيارهاي نور


نشریه بر و بچه‌های علوم سیاسی کنار دستم روی میز کامپیوتر است.
توی خانه بهش می‌گوییم «کتاب خواهرزاده ام». برای اینکه بچه ی نه ماهه، بچه‌ی خواهرم، اولش عادت داشت کاغذها و روزنامه‌ها را بخورد. بعد هم نمی‌دانم از کجا یاد گرفت که کتاب‌ها را ورق بزند. به گمانم سر امتحان آرایش و پیرایش من بود که یک روز با من تنها گذاشتندش و از بس از سر و کولم بالا رفت که دستش به جزوه‌ام برسد، کلافه‌ام کرد. همانجا باید ورق زدن را یاد گرفته باشد.
به هرحال از بس عاشق کتاب و ورق زدن شده،‌ مجبور شدم یکی از چند جلد فصلنامه علوم سیاسی را که آورده بودم خانه، و بعد انداختم دور، برای خواهرزاده ام نگه دارم،‌ تا وقتی از ته دل عر می‌زند یا از سر و کول آدم بالا می‌رود، سرش را به یک چیزی گرم کنیم.
یک سری دی وی دی فیلم‌هایی که ندیده‌ام هم کنار دستم هستند که حالا حالاها حوصله‌ی دیدن‌شان را ندارم. بگذار بمانند. کپک که نمی‌زنند. بیات که نمی‌شوند. بگذار بمانند به درک.
دارم فکر می‌کنم به لحظه‌ای که گفت: زنم با ... (ادامه‌ی جمله‌اش درباره‌ی اختلاف زنش با مادرش بود و اینکه زده‌اند به تیپ هم...)
گفت: زنم... احساس کردم توی قطاری در حال سفر هستم و به مناظر گذرا نگاه می‌کنم. یک‌جور حس سبکی و امنیت و گرما بهم دست داد. دور از هر احساسی که ممکن است دوباره بین دو آدم زنده شود، در حال گذر و تماشای تمام زندگی‌اش از دور. زندگی‌ای که به من ربطی ندارد.
«زنم»، یعنی بستن درب یک خانه‌ی قدیمی، دور شدن، سوار یک قطار شدن، در یک کوپه‌ی گرم و نرم کنار پنجره لم دادن، و نگاه کردن به انسانی که توی ایستگاه زندگی گذشته‌ات کوچک و کوچک‌تر می‌شود.
«زنم»... یعنی تمام زندگی او بدون من. و تمام زندگی من بدون او. و جدایی از آنهمه... آنهمه... آنهمه...
خوابم گرفت.
مثل جمعه‌ای که با شوهرم توی قهوه‌خانه‌ای در فخرآباد در یک خانه‌ی قدیمی بازسازی شده، نشسته بودیم... (دم قالیباف گرم با آن قضیه‌ی مترو و اتوبوس بی‌آرتی و بازسازی خانه‌باغ‌ها و تبدیلش به پارک‌های محله! اگر کاندید رئیس جمهوری شود، خودم توی ستادش مجانی کار می‌کنم!) خلاصه می‌گفتم مثل جمعه‌ای که توی آن سرما به قلیان لیمو پک‌های عمیق می‌زدم و داشتم به دودی که از لای پره‌های هواکش به بیرون روان بود نگاه می‌کردم. سرم گیج شده بود و در خلسه‌ای بودم که برای اولین بار در این ماه‌های اخیر، احساس خوشی و خوشحالی می‌کردم. شیارهای نور چرخان هواکش... دود سفید در فضای قهوه‌خانه... تخت‌های چوبی و مفروش... دیوار‌های الکی کاهگلی شده و سقف به دروغی با کنف پوشانده شده... و با اینهمه ظاهرسازی و آشغال و مزخرفات... باز هم آن خوشی و خلسه... آن بی‌آرزویی و رهایی از هر فکر...
وقتی گفت:‌زنم... به همان خلسه‌ی قلیانی رفتم. رها شدم. نفس کشیدم.
دوستی، یعنی چه؟

ساعت ۱۱:٢٤ ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱٧
    پيام هاي ديگران(3)   لینک

سه‌شنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۸

47: ميخواهم يك عالمه بار زندگي كنم


دیشب داشتم به یک سوژه‌ی داستان فکر می‌کردم. یعنی اولش داشتم به این فکر می‌کردم که اصلاً‌چه لزومی دارد که آدم داستان «دیگران» را بنویسد؟
اینکه مثلاً شین که قصه‌ی یک عشق اثیری از زمان قاجار را می‌نویسد بر حق است یا ح که قصه‌ی خود خودش را می‌نویسد؟
و یا من که اصلاً خودم را می‌نویسم. مثل دوراس. اینکه دوراس هم فقط قصه‌ی خودش را نمی‌نوشت عیناً . داستان مستعمره و آن زن پولدار در ماشین مشکی «آنماری اشترتر» و قصه‌ی عاشق چینی و قصه‌ی اولین تجربه‌ی روبرویی با جنس مخالف و سکس در کودکی و حتی قصه‌ی یان آندره‌آ. همه‌ی اینها را به نوعی از زبان دیگران و با کمی تغییرات نوشته. آدم خود نویسنده را در داستان می‌بیند اما نمی‌تواند بگوید که این داستان خودش است. آنقدر کلی است که نمی‌شود با اطمینان دانست که این زنی که با کودکش به کلاس پیانو می‌رود و درگیر عشق مردی در کافه‌ای شده و شاهد مرگ زنی بوده، خود اوست یا نه؟ من می‌دانم که خودش است اما اگر نویسنده نباشی نمی‌توانی این را بدانی. مردم فکر می‌کنند نویسنده‌ها تمام داستان را از ذهن خودشان می‌سازند.
بعد فکر کردم که تجربه‌ی یک اتفاق یا ماجرایی که می‌خواهد نوشته بشود و داستان خود آدم نیست، تا کجاها می‌تواند پیش برود؟ مثلاً شین می‌رود روزنامه‌های آن زمان را از توی آرشیو روزنامه‌های قدیمی پیدا می‌کند و می‌خواند. این بد نیست. جالب هم هست. در ضمن آدم را با زبان مردم آن دوران آشنا می‌کند. یعنی به گزارش تاریخ و روزنامه، به صد یا پنجاه سال قبل سفر می‌کنی. حتی می‌شود به همین چندسال پیش سفر کرد و قصه‌ی یک جنایت را نوشت. که من چقدر هم به این نوعش علاقه دارم. چون که به خشونت و رمز و راز علاقه دارم. چون که از حوادث عشقی صرف، حالم به هم می‌خورد. اینکه مثلاً استاد دانشگاهی زنش را از بالای کوه‌های دربند پرت کند توی دره و کنار رودخانه دفنش کند. با نظر شوهرم در این یک مورد موافقم که این عیناً کپی از روی بوف کور است.
راستی راستی تجربه‌ی یک سوژه‌ی غیر شخصی تا کجاها می‌تواند پیش برود؟ بعضی نویسنده‌ها بوده‌اند که حتی برای نوشتن داستان جنایی، رفته‌اند جنایت را هم تجربه کرده‌اند. مثل فیلم پنجره‌ی مخفی با بازی جانی دپ. تجربه‌ حتی تا آنجا پیش رفته که زندگی نویسنده را تبدیل به زندگی شخصیت داستانش کرده. یعنی نویسنده هویت خود را از دست داده و در قالب شخصیت داستانش فرو رفته. این را دیگر نمی‌شود گفت: بد نیست. این ترسناک است!
برای خود من هم به صورت ضعیفش پیش آمده که خودم را در قالب شخصیت داستانم ببینم. این البته لازمه‌ی نوشتن داستان است. 
اما یک روش دیگر هم هست که مخصوص آدم‌های گشاد مثل من و ح است. به جای اینکه اینهمه سختی بکشیم که داستان یکی دیگر را که زندگی‌اش را تجربه‌ نکرده‌ایم بنویسیم، داستان خودمان را می‌نویسیم. کوندرا یک نظر جالبی در مورد شخصیت‌های داستان‌هایش دارد: تمام آن‌ها «من»های فعلیت نیافته هستند... راست می‌گوید. آدم می‌‌تواند حتی دنیاهای ندیده و آدم‌هایی را که دوست داشته بشود و نشده و کار‌هایی را که آرزوی انجامش را داشته، توی داستان‌های خودش تجربه کند.
مثلاً‌ من دلم می‌خواسته پدرم را به قتل برسانم یا شوهرم را ول کنم و بروم یک جای دنیا که کسی نشناسدم زندگی کنم... این را می‌توانم از زبان زن قصه‌ام روایت کنم و فکر کنم که این کار را کرده‌ام. واقعاً این حس را به آدم می‌دهد. جداً.
تا کجا می‌شود پیش رفت و زندگی دیگری را فقط برای نوشتن یک داستان و سرگرم کردن دیگران، تجربه کرد. یاد فیلم 23 می‌‌افتم. جیم کری کتابی را می‌خواند که داستانش شبیه زندگی خود او و تجربه‌هایش است. بعد می‌فهمد که واقعاً این داستان زندگی خود اوست که زنی را که دوست داشته کشته و گردن معشوق زنیکه انداخته و خودکشی کرده و حافظه‌اش را از دست داده. عدد 23 درواقع سرنوشت است که دوباره یقه‌ی او را می‌گیرد و پیدایش می‌کند و عدالت را اجرا می‌کند.
فکر کردم داستانی بنویسم که شخصیت آن نویسنده‌ای باشد که اختلال شخصیت دارد و زندگی آدم‌هایی را که قصد دارد داستان‌شان را بنویسد تا سر حد مرگ تجربه می‌کند. یعنی حتی جنسیت و قد و قواره و قومیت و ملیت هم مانعش نمی‌شود و اصلاً کل زندگیش را فقط وقف این کار بیهوده‌ی تجربه‌ی زندگی آدم‌های دیگر، کرده است. و اینکه این واقعاً‌ تا چه حدی بیهوده است؟
اصلاً‌ زندگی گه مصب خود آدم مگر چه هست که نخواهی تغییرش بدهی و زندگی دیگری را تجربه کنی؟ حالا نه فقط به خاطر نوشتن یک داستان. کلاً. خیلی هم باید جالب باشد که آدم چند بار زندگی کند و هر بار در قالب کسی. و این را خودش انتخاب کند. این یعنی استفاده‌ی بهینه از عمر کوتاه. یک عمر و چند زندگی. جالب است، نه؟
شاید روزی همین را نوشتم. داستان همین آدمی را که می‌خواست چند بار زندگی کند.

ساعت ۱٢:۳٥ ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱۳
    پيام هاي ديگران(8)   لینک

شنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۸۸

46: غول چراغ جادو


حالا فکرش را بکن که همان خاطره‌ی بایگانی شده که عرض کردم، یکهو از وسط همان روزنامه، شد یک پست برای وبلاگ و بعد هم... خود خودش ظاهر شد و بعد از چهار پنج سال عین غول چراغ جادو سر راهم سبز شد.
قضیه از این قرار است که آقا داشته توی اینترنت اخبار مربوط به چاپ کتاب جدیدش را جستجو می‌کرده که به این عبارت برخورده و وبلاگ مرا پیدا کرده و مرا شناخته و برایم کامنت گذاشته که منم همان ص.س.
بعد هم شاکی شده که چرا خواسته‌ام با روزنامه‌ای که خبر مربوط به او را نوشته بوده، چنان کارهای محیرالعقولی انجام بدهم. و آیا اینکه بعد از دانستن مطلب هم این کار را کردم یا نه!!!!!!!!!!!!!!!!!
عجب دنیای کوچکی.
من که گم و گور شده بودم. این آدما از کجا پیداشون می‌شه پس؟
کسی کسی رو گم نکرده؟
بنده اینجا اطلاعیه می‌دم و سه سوت براش پیداش می‌کنم! به خخخخخخخخخخخخخخخدا...

ساعت ۸:٢۸ ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱٠
    پيام هاي ديگران(12)   لینک

یکشنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۸۸

45: سبكي تحمل ناپذير هستي

روز اول کارم هر چه تایپ کرده بودم در یک ثانیه پرید. به نرم افزار word که شجاعی ریخته بود و می‌گفت نصب هم نمی‌خواهد و کافی‌است روی دستگاه کپی‌اش کنی، اعتماد کردم و نصف متن را تایپ کرده بودم که یک save گرفتم و یکدفعه هرچه تایپ کرده بودم غیب شد و برنامه هم بسته شد و دیگر باز نشد.
من عادت کرده‌ام به این چیزها. یک بار دو گیگا بایت حافظه‌ی مبایلم آنی پرید. بدبختی این بود که کلی فیلم و عکس و موزیک تویش داشتم که تکرار شدنی هم نبود. از آن بدتر که فکر می‌کردم یک جور ویروس است و نمی‌دانستم عیب از حافظه‌ی جانبی است. بعد از چند بار پریدن تمام فیلم و عکس موزیک‌ها، تازه دوزاری‌ام افتاد که چه خبر است. یک بار هم برادر کوچکه ویندوز را اشتباهاً روی درایو d ریخت که درایو user بود و هرچه داشتم ،‌ از فیلم و عکس‌های سه سالم با شوهرم و داستان‌هایی که یک ماه طول کشیده بود تایپ کنم و حالا دیگر حتی نسخه‌ی دستنویس‌اش را هم ندارم و کلی تم و غیره همه پرید.
شبی که حافظه‌ی مبایلم پرید درست چند شب بعد از قضیه‌ی کامپیوتر بود. داشتم به صفحه‌ی مبایلم نگاه می‌کردم که یکهو عکس‌های هفته‌ی قبل که رفته بودیم درکه، جلوی چشمم دینگ دینگ غیب شد. ماتم برده بود. مانده بودم چه کاری از دستم برمی‌آید که بکنم. یقه‌ی چه کسی را بگیرم. سر کی داد بزنم.
آنجا بود که یکهو دچار یک نوع شهود شدم. مثل بودا که پای درخت انجیر معابد به بصیرت رسید. به خودم گفتم:
نگاه کن. همین جوری است. همین که یکدفعه همه چیز به باد می‌رود. همه‌چیزی که عمری صرفش کرده‌ای. زندگیت. همسرت. بچه‌ات. توی بم یک شب می‌خوابی و صبح که بیدار شوی، بزرگترین شانس زندگیت این است که جان خودت را داری. اگرنه همه چیز دیگرت، خانه، زندگی، خانواده، فامیل شهر محل سکونتت را از دست داده‌ای. انگار که امروز متولد شده باشی و بچه‌ی یتیمی باشی که کسی و چیزی را در دنیا ندارد و باید چشم به دست دیگران داشته باشد.
عجیب است. آدم یاد این آموزه‌ی عارفانه و صوفی مسلکانه می‌افتد که: هیچ چیز ماندنی و نگه داشتنی نیست. باید بی‌چیز بود. باید سبک سفر کرد.
من سال‌هاست که کتاب و دفتر و سالنامه جمع می‌کنم. گاهی عصبانی می‌شوم و نوشته‌ها و سالنامه‌هایم را می‌سوزانم. گاهی برگه‌های داستانم را توی دستگاه فکس می‌گذارم. اما روی هم رفته توی اثاث‌کشی‌ها پدر کارگرها را در‌می‌آورم!
یاد داستان «بار هستی» از میلان کوندرا افتادم. (ترجمه‌ی دیگرش «سبکی تحمل ناپذیر هستی» است). شخصیت سابینا مثل باد می‌ماند که نمی‌خواهد باری به دوش بگیرد و کسی را داشته باشد و مسئولیت و تعهدی را بپذیرد و می‌خواهد مدام در سفر باشد و حتی بعد از مرگ بار یک سنگ را روی جسدش تحمل نکند. بار خانواده. بار محل زندگی. بار عادت. سابینا می‌خواهد آزاد باشد. و در نهایت تحمل این‌همه سبک‌باری برایش سخت می‌شود.

ساعت ۱۱:۱٤ ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٤
    پيام هاي ديگران(8)   لینک

شنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۸

44: من به خط و خبري از تو قناعت كردم


تو از میان صفحه‌ی نیمه شده‌ی روزنامه‌ای که کنده بودم که در آن نواربهداشتی مصرف شده‌ای را بپیچم سر در آوردی.
(اعتراف می‌کنم که برای دور انداختن نوار بهداشتی روش‌های جدیدتری هم هست. اما من به این روش بیشتر عادت دارم.)
حالا دیگر یک شخص نیستی. خواستگارم نیستی. مردی که دوستم داشتی و رفتی ازدواج کردی نیستی. مردی که بعد از ازدواج هنوز به یادم بودی و سراغم را از آشناها می‌گرفتی هم نیستی. برنده‌ی جایزه‌ی کاریکاتور جشنواره‌ی نروژ یا مسئول جلسات انجمن ادبی دانشکده هم نیستی.
حالا تو خاطره‌ای هستی بایگانی شده کنار خاطره‌ی هفت کاج پیچک پوش دانشکده. کنار دکتر قاف. کنار گربه‌ی کور و چاقالوی حیاط دانشکده. کنار دیوانه‌های تیمارستان روزبه. کنار هرچه و هرچه آن روزها برایم زنده بود و حالا برایم عکسی کهنه است.
کاغذ را بی‌توجه از وسط پاره کرده بودم و داشتم می‌رفتم که... چشمم به یک جمله از شعری افتاد. مأنوس بود. جذبم کرد. کلماتش آشنا بودند. وسوسه شدم که بخوانمش.
تیترش را که خواندم شوکه شدم: ص.س و تشنج کلماتش...
تو را از قطعه روزنامه‌ی بی ارزشی بازیافتم.
طعمت به دهانم آمد. مثل طعم کلوچه‌ی زنجبیلی با چای.
پ.ن: درجستجوی زمان از دست رفته- مارسل پروست

ساعت ۳:٠٥ ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۳
    پيام هاي ديگران(10)   لینک

سه‌شنبه، دی ۲۹، ۱۳۸۸

43: سانسور مي‌كنيم... سانسور بكنيد...


کفش‌های پاشنه ده سانتی عسلی رنگ خواهرم را می‌پوشم. به پاهایم نگاه می‌کنم. کیفش هم کنار پایم است. می‌دانستم که بعد از دوبار بالا و پایین رفتن خیابان و کچل کردن فروشنده‌ها و خریدن کیف و کفش... آخرش هم پایش که به خانه برسد از خریدش ناراضی می‌شود و می‌گوید کاش آن یکی را از آن یکی مغازه خریده بود. خواهرم و مامان اینطوری هستند. هیچوقت نمی‌توانند بدون نظر کسی چیزی بخرند و بعد هم حداقل پانزده نفر باید بگویند خوب است و لنگه ندارد تا راضی بشوند مگرنه دلشان را می‌زند و اگر پس هم ندهند هر بار که استفاده می‌کنند غر می‌زنند که تقصیر تو بود که این را خریدیم.
تقصیر من است... گلشیفته‌ فراهانی توی «درباره‌ی الی» این دیالوگ را می‌گوید. «اینم تقصیر منه...»
گوشی تلفن را که با عصبانیت روی شاسی‌اش می‌کوبم، خواهرم و مامان تازه از در بیرون رفته‌اند که نمی‌دانم بروند کدام لباس را پس بدهند و جایش کدام را بگیرند. عصبانیم. می‌روم توی حیاط. می‌آیم توی اتاق. کفش‌های نوی خواهرم را می‌پوشم و باهاش توی اتاق راه می‌روم. به سرم می‌زند موهای آشفته‌ام را براشینگ کنم. باز به سرم می‌زند که فرنچ‌های ناخن‌هایم را تجدید کنم. باز به خیالم می‌رسد بروم امتحانم را بخوانم. یا اصلاً بقیه‌ی شال خواهرم را ببافم... هر کاری... هر کاری جز آمدن پای کامپیوتر و تایپ این چیزها... اما آخرش می‌آیم و می‌نویسم که:
ازت متنفرم. ازت متنفرم. این را چه‌جوری بگویم که معنی کامل خودش را بدهد؟ چه‌جوری بگویم که دق دلم خالی بشود؟ چه‌جوری توی گوشت داد بزنم که حسابی حالیت بشود و فکر نکنی از سر سیری می‌گویم، یا چون الأن از دستت عصبانیم این را می‌گویم و چند دقیقه بعد یادم می‌رود که ازت متنفرم؟
نباید اینجا بنویسم. نباید بنویسم ... کاش می‌شد واقعاً گم و گور بشوم و یک جایی که کسی پیدایم نکند بنویسم:‌ ازت متنفرم.
.
.
.
این‌ها حرف‌هایی بود که بعد از آشتی، سانسورش کردم. چه کنیم دیگر؟ ما هم به درد سانسور دچاریم. چون که نامزدمان و ایضاً دوست‌شان آدرس وبلاگ‌مان را دارند!
چقدر حرف هست. چقدر درد هست که اینجا نمی‌شود نوشت. به جان خودم به سرم زده بروم یک وبلاگ مخفی برای خودم درست کنم و آنجا تا دلم می‌خواهد خواهر و مادر همه را به فحش بکشم.
این کار را می‌کنم.
قول می‌دهم.

ساعت ٦:٤۳ ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٩
    پيام هاي ديگران(11)   لینک

پنجشنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۸

42: كوچه‌ي بن بست


من چه دختر جذابی بودم. چرا اینطوری شده‌ام؟ چرا اینقدر گه شده‌ام؟ تپل و غرغرو.
همین الان شوهرم زنگ زد. هرچه پرسید، جوابش «هیچی»، «هیچکی»، «هیچکس» و «هیچ‌جا» بود.
پرسید: عشق کی هستی؟
خمیازه‌ای بلند کشیدم و وسطش گفتم:‌هیچکی.
اینطوری می‌شود که زندگی آدم می‌شود خمیازه‌ای بزرگ. تمام زندگی آدم می‌شود یه دهان گنده که خمیازه‌اش تمامی ندارد.
پرسید: چرا حوصله نداری؟
خمیازه‌ای کشیدم و گفتم: حوصله ندارم.
و فکر کردم به سوأل‌هایی که جوابش با «هیچ...» شروع می‌شد.
این روزها هیچ‌هایم چقدر زیاد شده‌اند. دارند از لبه‌ی زندگیم سر می‌روند و پایین می‌ریزند. نه شعر خوبی هست که آدم بخواند... نه کسی که یک کلمه حرف حساب بزند... نه کسی که به اندازه‌ی آن روزها عاشق آدم بشود... نه کسی که منتظرش باشی و هی زنگ نزند...
دلم می‌خواند سرم را زمین بگذارم و به اندازه‌ی تمام تاریخ بخوابم.
دلم می‌خواهد کپه‌ی مرگم را بگذارم و سر برندارم.
دیشب تا حالا این شعر را زیر لب زمزمه می‌کنم:
میون اینهمه کوچه که به هم پیوسته
کوچه‌ی قدیمی ما کوچه‌ی بن‌بسته
توی این کوچه به دنیا اومدیم
توی این کوچه داریم پا می‌گیریم
یه روزم مثل پدربزرگ باید
تو همین کوچه‌ی بن‌بست بمیریم...


ساعت ۱٠:٠۳ ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٤
    پيام هاي ديگران(10)   لینک


یکشنبه، دی ۱۳، ۱۳۸۸

41: همه‌ي آدم‌ها را ديده‌ام


وقتی آدم شروع به نوشتن می‌کند باید چیزی برای نوشتن داشته باشد. من قبلاً‌ آنقدر سو‍ژه برای نوشتن داشتم که توی اتوبوس در حالت سرپا و در حال راه رفتن توی خیابان و نصفه شب‌ها با نور ماه و توی توالت و حمام هم می‌نوشتم. حالا نه. دنبال دلیلش هم دیگر نیستم.
یاد گرفته‌ام که خیلی چیزها سابق آنطوری بود و حالا نیست. همه چیز عوض می‌شود. از دست می‌رود. حرام می‌شود. به آدم خیانت می‌شود. آدم‌هایی که لیاقت‌شان کمتر است، بالاتر از آدم می‌روند و توی سرت می‌زنند. کسانی که روزی دوستت هستند، ازت دور می‌شوند. دوستی و دشمنی معنای تازه‌ای پیدا می‌کند. همه چیز وارونه و عوضی می‌شود و بعد یکهو می‌بینی، توی گـ.ه خودت داری دست و پا می‌زنی و دیگران هر و کر توی رویت بهت می‌خندند و... خودت هم بهشان حق می‌دهی. مثل من. مثل حالا که به همه حق می‌دهم.
به بچه‌هایی که توی دانشگاه دنبال كو.نم می‌دویدند و بهم حسودی‌شان می‌شد و حسرتم را می‌خوردند، حق می‌دهم که حالا آدم حسابی‌ شده باشند و محل من نگذارند و سال به سال یک زنگ هم بهم نزنند. به پدر و مادرم حق می‌دهم که خواهرم و بچه‌اش را از من عزیزتر بدانند، چون که او زودتر ازدواج کرده و بچه دارد و من هنوز آس و پاسم. به رئیس‌های قبلی‌ام حق می‌دهم که دیپلم و سیکل هم نداشته باشند و به خودشان حق بدهند توی سر من بزنند و تحقیرم کنند.
این چیزها را آدم به مرور زمان یاد می‌گیرد. درد، این نیست. حیران دانستن این‌ها نیستم. حیران اینم که چه آدمی بودم و حالا چه شده‌ام... و چطور اینقدر خوب این چیزها را حالیم کردند،‌ بدون اینکه خودم بفهمم. بدون اینکه آب از آب تکان بخورد.
چند روز پیش داشتم عکس هایی را که برادر کوچکه اشتباهاً از روی کامپیوتر پاک کرده بود و دوباره کج و کوله و با اسم‌های عوض شده،‌ برش گردانده بود، نگاه می‌کردم و دسته بندی‌شان می‌کردم. توی آن‌ها یک عالم عکس هنرجوهای آموزشگاه رانندگی هم بود. عکس آن همه آدم. فکر کنم به جز مرده ها، همه‌ی آدم‌های دنیا را دیده‌ام و می‌شناسم. (این جمله را از کتاب هرتزوک دزدیدم: دور اروپا سفر کردم و آنقدر آدم دیدم که فکر می‌کنم به جز مرده‌ها،‌همه‌ی آدم‌ها رادیده باشم.) اما راستی راستی حسابی ترس برم داشت. هی عکسها را رد می‌کردم و هی می‌دیدم می‌شناسم‌شان. خیلی‌ها را حتی با اسم. به خودم گفتم چطور ممکن است اینهمه آدم را بشناسی؟ تو که هنوز سی سالت است. با این حافظه‌ی ضعیف... چطور ممکن است این زن‌های چاق و لاغر و پیر و جوان، این مردهای کچل و شکم گنده و لاغر و استخوانی و درس‌خوانده و نخوانده را بشناسی. آدم‌های معتاد. زن‌های فاسد که همان موقع ثبت نام هم می‌شد حدس زد که با مربی مرد برنامه خواهند گرفت و باهاش رفیق هم خواهند شد. الناز مؤمنی با آن ساق‌های لاغر مارمولکی که شبیه (اولی) توی ملوان زبل بود. چشم‌هایش روی چیزی تمرکز نداشت و دهانش هم مثل پیرزن‌ها چروک خورده بود. پانزده بار آیین نامه را امتحان داد و قبول نشد و هر بار هم یکی را از خیابان پیدا می‌کرد و به عنوان پدر یا مادر معرفی می‌کرد که وساطت کنند و قبولش کنیم. هر کس می‌دیدش قسم می‌خورد معتاد درجه یک است و مغزش پاک از کار افتاده.
خیلی‌ها... خیلی‌ها... و هر کدام یک قصه‌ای داشتند که سمانه منشی چاق و فضول‌مان، سریع کشفش می‌کرد و برای من هم تعریف می‌کرد. سمانه حافظه‌اش باورنکردنی بود. سر از کار هر کسی در می‌آورد. رابطه‌ها. ازدواج‌ها و طلاق‌های توی شناسنامه‌ها. دهاتی بودن آدم‌هایی که برای‌مان کلاس می‌گذاشتند. مطلقه بودن زن‌هایی که سر و گوششان می‌جنبید. روابط استاد آیین نامه با زن‌ها.
بیخودی نیست که این روزها توی خیابان که راه می‌روم، احساس می‌کنم هر کدام آدم‌ها را یک جایی قبلاً‌ دیده‌ام. شوهرم مسخره‌ام می‌کند. می‌گوید توهم شناختن آدم‌ها رادارم. اما فکر کنم همین‌طوری است که حس می‌کنم همه را قبلاً دیده‌ام. می‌ترسم. نمی‌شود که آدم هی راه برود و همه به نظرش آشنا بیایند. چه می‌دانم کجا دیده‌ام‌شان. شاید معلم دوره‌ی ابتدایی‌ام بوده‌اند، شاید از بچه‌های دانشگاه بوده‌اند، شاید همسایه‌های محله‌های قدیمی بوده‌اند، یا شاید هنرجوهای آموزشگاه... گیجم می‌کند. ذهنم را درگیر می‌کند. حتی گاهی تا ساعت‌ها به قرابت چهره‌ی یک نفر فکر می‌کنم.
دلم می‌خواهد بروم یک جای دنیا که هیچ کس را نشناسم. چهره‌ها همه غریبه باشند. حتی هم نژاد و همرنگ هم نباشیم که شک کنم ممکن است یک جایی دیده باشم‌شان.

ساعت ۱:۱۱ ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱۳
    پيام هاي ديگران(20)   لینک

دوشنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۸

40: شوك كاكتوسي


هوا ابتدا سرد و بعدش دوباره گرم شد. امیدوار بودم که امسال زمستان سرد و پر برفی داشته باشیم. اما نشد که نشد.
خلاصه اینکه دیدم گلدان کاکتوسم پشت پنجره دارد دستی دستی تلف می‌شود. آوردمش توی اتاق. دیدم نور ندارد و دارد زرد می‌شود.
دوباره بردمش توی راهرو و گذاشتم روی جاکفشی. بهتر شد. اما یک چیز دیگر هم اتفاق افتاد. چند روز خانه‌ی عمه بودم و وقتی برگشتم دیدم جوانه‌های کوچکی که توی بهار و تابستان ازش سبز شده بود و شکل توپ‌های کوچکی چسبیده به ساقه‌ی تپل‌اش بود، حسابی رشد کرده‌اند و یک تکان حسابی خورده‌اند. چیزی که توی کل تابستان و پاییز به کندی جریان داشت، با یک شوک گرما_سرمایی چنان سرعتی گرفته بود که انگار اردیبهشت ماه است و کاکتوس من دوباره در اوج فصل شکوفایی‌اش است.
به گمانم من هم یک شوک کاکتوسی نیاز دارم تا دوباره به فصل شکوفایی خودم برگردم. به بیست سالگی‌ام. زمانی که سی‌تا سوژه‌ی نانوشته داشتم و به هر بهانه‌ای توی اتوبوس و در حال راه رفتن حتی،‌ داستانی می‌نوشتم و سر جلسه‌ی کارگاه داستان نویسی می‌خواندم. روزی که آقای پیروزان حسرت می‌خورد به ذهن خلاق من که چطور از هر چیزی داستان سر هم می‌کند.
باید دوباره به اردیبهشت خودم برگردم. باید تیغ‌هایم را دوباره تیز کنم و بشوم همان دختر لجباز و خلاق و امیدواری که بودم.
از این زن خسته، در آستانه‌ی فصل سرد خسته‌ام.

ساعت ۱۱:۳٩ ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٧
    پيام هاي ديگران(9)   لینک

پنجشنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۸

39: خودكشي

القصه همین امشب که در حال خرخوانی شب امتحان کتاب گریم بودم و هنوز سی صفحه به پایان کتاب مانده و خلقی را بی‌خواب کرده‌ام و ساعت حدود دوازده شب است... باری، در باب خودکشی هم فلسفیدم:
یادم آمد که سال 81-82 بود که با م.ت رفته بودیم بیمارستان روانی روزبه که همسایه‌ی دانشگاه‌مان بود. صالح.س آن سال‌ها نمایشگاه کاریکاتوری‌ برپا کرده‌بود که یکی‌اش با این مضمون بود: دانشجویان از درب دانشکده روانشناسی علامه طباطبایی وارد می‌شدند و چهارسال بعد از درب تیمارستان روزبه خارج می‌شدند!
نشان به آن نشان که یک بار هم یک دیوانه از نردبان بلندی یا همان درخت‌های کاج بلند دو حیاط،‌ بالا کشیده بود و فرار کرده بود به حیاط دانشکده و باعث خنده و تفریح شده بود.
خلاصه اینکه م.ت مرا با پسری به نام فرزاد (اسمش همین بود؟) آشنا کرد که خودکشی کرده بود و آنجا بستری بود. بینوا لاغر و دیلاق و سبزه و شمالی بود. شبیه بازیگران تأتر بود و وقتی با ما حرف می‌زد سر تا پایش می‌لرزید. از سرمای حیاط نبود. می‌گفت اثر قرص‌هاست که برای خودکشی خورده بوده. تعریف کرد که بار چندم است که به خاطر یک دختره‌ای که می‌خواسته و یارو مرده، خودکشی می‌کند و این بار هم توی نشئگی قرص‌ها،‌نمی‌داند کی بلند شده و از اتاق رفته بیرون و به خواهرش گفته که قرص خورده و نجاتش داده‌اند. توی دلم گفتم: خودت می‌خواستی نجاتت بدند پسرجون! اگرنه درو قفل می‌کردی و کلید و قورت می‌دادی.خودتو لوس می‌کنی که جلب ترحم کنی. مثل دخترا...
توی همان فاصله یک پسر موبور خوشگل و کم سن و سالی جلو آمد و با فرزاد آشنایی داد و به ما گفت اسمش اشکان معروف به «روباه پیر» است و شاعر است و قول داد که شعرهایش را برایم بخواند. بعد هم مثل کش تنبان بنا کرد به دویدن دور حیاط و هی آمد پیش ما و هی رفت و آخرش هم مدعی شد با گرفتن نبض آدم‌ها می‌فهمد که در موردش چه فکر می‌کنند. و به همین بهانه دست مرا گرفت و تشخیص داد که من دوستش دارم!
این بیچاره اختلال حواس و بیش فعالی داشت و مادرش می‌گفت از دیوار راست بالا می‌رود و همه‌جا را درب و داغان می‌کند. دفعه‌ی بعد هم که آقا فرزاد مدعی شده بود عاشق من شده و برایم شعرها سروده و توی دفترش نوشته و هفته‌ی بعد که می‌آیم، باید بیاورد بخوانم.
دفعه‌ی بعدش قرص‌هایش را خورده بود و مرا یادش نمی‌آمد!
فرزاد خودکشی کرده بود. نمی‌دانم چرا وقتی برایم گفت، بیشتر ازش متنفر شدم تا دلم به حالش بسوزد. شاید چون می‌‌دانستم خودکشی چه جوری است و بدم می‌آمد که کسی با حیطه‌ی مقدس خودکشی لاس بزند.
من هم زمانی خودکشی کرده بودم.
*( آدم مهمترین نکته‌ی داستان یا اوج را، اول می‌آورد یا آخر؟ شاید اگر برایش دردناک و سخت باشد، مثل من آخر بگوید.)
چیزی که آدم را به مرز دست شستن از زندگی می‌رساند و غریزه‌ی صیانت از نفس را خنثی می‌کند، باید چیزی از جنس خود غریزه و حتی قوی‌تر از آن باشد. اگرنه غریزه‌ی حفظ حیات و دوست داشتن زندگی، آنقدر ناخودآگاه است که در آنی‌ترین تصادفات هم جان آدم را نجات می‌‌دهد. آدم به طور غریزی خودش را از خطر پس می‌کشد چون که هنوز زندگی را دوست دارد.
آن چیز، آن دلیل نهایی، شاید از نظر عقلانی چندان هم عظیم به نظر نرسد، اما در آن لحظه، باید چیز غریب و وحشتناکی باشد. چیزی که ترازوی مرگ و زندگی را به برابری می‌رساند و اجازه می‌دهد عبور کنی. به سرزمین نیستی بروی.
برای من هرچه بود، تمام ترسم را شست و تبدیل به موجودی به شدت بیرحم و جانی‌ام کرد. نمی‌خواهم شیوه‌ی وحشیانه‌ی خودکشی‌ام را توصیف کنم، اما در آن لحظه فقط می‌خواستم که نباشم.نیست بشوم. حتی یک لحظه‌ی بعد را هم نبینم.
داشتم فکر می‌کردم به احساس فیزیکی مرگ. و به بعد از مرگ... و به دور شدنم و سرد شدن تدریجی بدنم. مور‌مور شدن... چقدر وحشتناک بود آن سرما. داشت حالم به هم می‌خورد. آرزو می‌کردم زودتر تمام بشود. سیاهی را می‌دیدم. و به بعد فکر می‌کردم. فقط به بعد، و نه حتی به یک لحظه از قبل‌ها.
در را با پیچ گوشتی باز کردند و نجاتم دادند. نمردم. چقدر بد.
و دکتر و پرستارها وحشت کرده بودند و باورشان نمی‌شد خودم آن بلا را به سر خودم آورده باشم. فکر می‌کردند کسی می‌خواسته مرا بکشد و من می‌ترسم که بگویم.
حالا خودم هم باورم نمی‌شود آن... شجاعت را... آن بیرحمی را... آن رهاشدگی را از هرچیز...
ساعت 12:20 است. بروم بخوانم. باید تمامش کنم.
*پ‌ن: باسنم روی زمین سفت، کرخت شده و مورمور می‌شود!

ساعت ۸:۱۱ ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢٦
    پيام هاي ديگران(19)   لینک


چهارشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۸

38: چراغ نفتی


چه اتفاقات عتیقه‌ای توی زندگی من می‌افتد. کاملاً ‌کلاسیک است. من نمی‌دانم چرا با این همه آرزوهای پُست مدرن،‌ زندگیم باید اینقدر عقب مانده و قبل از میلادی باشد. حوادث زندگی‌ام مثل داستان زندگی اقوام گذشته در کتاب مقدس است. اقوام نفرین شده. حتی آنطوری هم نگویم... بگویم مثل فیلمفارسی‌ها یا داستان‌های پریان... یا بگویم مثل داستان‌های عبرت آموز اسطوره‌ای... اصلاً بگویم «اسطوره» شده. خالص خالص. همین، خودِ کلامی است که می‌خواسته‌ام بگویم.
اما هرکس برداشتی از اسطوره دارد. خوب یا بد. اسطوره از نظر بعضی‌ها مثل کمبل، همه‌ی زندگی است،‌ یا مثلاً‌استخوان‌بندی زندگی است. و از نظر بعضی‌ها ناخود‌آگاه جمعی، ‌و از نظر بعضی‌ها مثل همین شوهر خواهرم یا آملی استاد جامعه شناسی‌ام، «یک مشت داستان بیخودی»، یا «یک سری سنت‌ها و ایده‌آل‌های ذهنی که زندگی طبیعی را محود می‌کنند و مال آدم‌های خودآزارند».
من همه‌ی این معانی را مدنظر دارم و باز هم می‌گویم:‌زندگی ام اسطوره شده. مثل همین چراغ که الساعه دود زد و فتیله‌اش را پایین کشیدم. یا آن یکی چراغ نفتی جفت این که چند دقیقه پیش لوله‌اش شکست، گرد تا گرد، و گذاشتم تا گذرم بیفتد به خنزر پنزر فروشی‌های میدان بهارستان و دوباره بخرم. چراغ‌هایی که به عنوان سوغات از همدان خریده بودم، چند سال پیش. همین‌قدر عتیقه و دست‌ساز با رنگ عجیب و درهم سبز و قهوه‌ای کوزه‌های جلبک‌زده زیر آب دریاها. همین‌قدر عتیقه. و نفتی. مثل چراغ نفتی‌ای ننجون توی سُه. چراغ نفتی‌های مردمی مثل خودم، صد سال پیش. همین قدر که دارم می‌گویم عتیقه.
و من دارم زیر نور همین چراغ کوچک نفتی با پایه‌ی سفالی و فتیله‌ی باریک که دود می‌زند، می‌نویسم که: زندگی‌ام اسطوره شده. هیچ‌وقت جز اخیراً به چیزهای قدیمی علاقه نداشته‌ام. و اخراً هم به اصرار و توجیه شوهرم و آن جمعه‌های بازار عتیقه‌فروش‌های چهارراه استانبول- پارکینک پاساژ پروانه.
چراغ نفتی؟ نفت؟ سفال؟ نور زپرتی و ضعیف؟ نه. هیچ‌وقت باورم نمی‌شد به این روز بیفتم که نصفه‌شبی ندانم چه گهی بخورم و خوابم نبرد و بترسم که از برق روشن، زر و زر بچه‌ی خواهرم بلند بشود و اهل خانه بی‌خواب بشوند.
 هیچ وقت خیال اسطوره شدن نداشته‌ام. فقط با خودم روراست بوده‌ام و هر زمان کاری را کرده‌ام که دلم گفته درست است. مدام به خاطر حرف دلم غرورم را شکسته‌ام و به شخصیتم توهین شده و نارو خورده‌ام و بهم خیانت شده و همه‌کس بهم پشت کرده‌اند و سقوط کرده‌ام... تا اینجا که همه بخواهند نصیحتم کنند و به حالم دل بسوزانند و همه‌کس غصه‌ی آینده‌ام را بخورد.
اما درست همین‌جا، تهِ‌ته‍‍ باتلاق پر از کثافت سرنوشتم، شده‌ام یک پا اسطوره. با تمامی همان معانی که باید می‌داشتم.
زندگی‌ام شده یک چراغ نفتی و چند دفتر نوشته و چند جعبه کتاب و یک دل شکسته و زخم‌خورده و کلی چیز از دست رفته و آرزوی ناکام مانده و خیال خودکشی و بی‌عشقی و عقیمی و سترونی.
شده‌ام یک پا «صادق هدایت». همان قدر گه در گه  و بیچاره. و نه همان‌قدر نابغه و معروف و هنرمند. اما همان‌قدر دلمرده و افسرده و سترون. که او هم در نوع خود اسطوره‌ای بود.
یعنی می‌گویم شاید شما به آدم‌هایی مثل من بگویید یک نوع یا یک دسته یا یک مدل از انسان‌های احمق منقرض‌شده. یا مثلاً بگویید یک چیزی مثل دندان عقل که تا حالا باید نسل‌اش منقرض می‌شده و معلوم نیست چرا نشده؟ بی‌استفاده. کاملاً پرت‌افتاده و بی‌ریط و بیخودی.
اما همه‌ی این‌ها باز هم به نظر من یک‌جور اسطوره است.
جالب اینکه اسطوره در قالب واقعی‌اش همیشه کلاسیک و اُملی و بی‌استفاده به نظر می‌آید. آدم تصور می‌کند پیشرفت کرده و گه بهتری شده و آن قصه‌ها تمام شده... اما هنوزهم سر هر بزنگاه در دام اسطوره‌ها می‌افتد. مثل فیلم ماتریکس: اسطوره‌ای مدرن درباره‌ی آخرالزمان.
عشق‌ها اینطوری‌اند. تشکیل خانواده و بچه آوردن همین‌طوری است. شکست‌های پیروزی‌ها. دوران‌های حادثه‌ای در زندگی آدم. هر چیزی که ما مدعی می‌شویم از آن درس گرفته‌ایم. هر چیزی که ته دلمان می‌گوید که راست است و صدق می‌کند. این‌ها همه اجزایی از اسطوره‌اند. از زنجیر ابدی اسطوره‌ها که آدم در دام‌شان اسیر می‌شود.
و حالا زندگی من بی‌آنکه بخواهم کلاسیک شده.  خواه‌ناخواه از چیزها و ایده‌های مدرن دور افتاده‌ام. شکست خورده‌ام. ناموفق بوده‌ام. احساسات قدیم‌ی‌ام جریحه‌دار شده. آدم‌هایی که می‌شناخته‌ام رفته‌اند. احساس تنهایی‌ام عود کرده. قاطی کرده‌ام... و در یک کلام آنقدر کوتاه آمده‌ام که به نوشتن چند خط حقیر زیر نور حقیر چراغ نفتی در ساعت یک صبح قناعت کرده‌ام... و نمی‌دانم که کی همین‌ها را هم خواهم سوزاند.
چه کسی هرگز آرزوی اینطور زندگی را داشته؟
همه می‌خواهند هنرمند و مشهور بشوند و بعد پولدار. اما هیچ‌کس دلش نمی‌خواهد که ژست هنرمند چُسکی‌ها را بگیرد و بعد هم جَوگیر بشود و آنقدر در قالب نقش‌اش فرو برود که زندگی‌اش بشود زندگی واقعی و گه در گه یک هنرمند و بعد هم افسردگی بگیرد و راستی راستی خودکشی کند.

ساعت ۱:٢۱ ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢٥
    پيام هاي ديگران(8)   لینک

چهارشنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۸

37: كو كوزه‌گر و كوزه‌خر و كوزه‌فروش؟

هوس کردم چند تا قطعه از شعرهای شاملو و ترجمه‌هایش را که یک زمانی به صورت کلمات قصار توی یک دفتری گلچین کرده بودم، اینجا بنویسم. منِ آن سال‌ها این بود... دختری که عاشق بود و شعر را دوست داشت. دختری که حالا عاشق نیست و حالش هم از شعر به هم می خورد!
*باغ آینه/ 3/ مرثیه برای مرده‌گان دیگر/3.جز عشق:
لعنت به شما، که جز عشقِ جنون آسا/
 همه‌چیزِ این جهانِ شما جنون‌آساست!
*هوای تازه/6/بهار دیگر:
قصد من فریب خودم نیست، دل‌پذیر!/
قصد من/
فریب خودم نیست.
اگر لب‌ها دروغ می‌گویند/
از دست‌های تو راستی هویداست/
و من از دست‌های توست که سخن می‌گویم.
دستان تو خواهران تقدیر من‌اند./
از جنگل‌های سوخته از خرمن‌های باران خورده سخن می‌گویم/
 من از دهکده‌ی تقدیر خویش سخن می‌گویم.
بر هر سبزه خون دیدم در هر خنده درد دیدم./
 تو طلوع می‌کنی من مجاب می‌شوم/ من فریاد می‌زنم /
و راحت می‌شوم.
قصد من فریب خودم نیست، دل‌پذیر!/
قصد من! /
فریب خودم نیست.
تو این‌جایی و نفرین شب بی‌اثر است./
در غروب نازا، قلب من از تلقین تو بارور می‌شود./ با دست‌های تو من لزج‌ترین شب‌ها را چراغان می‌کنم./
 من زنده‌گی‌ام را خواب می‌بینم/
 من رویاهای‌ام را زنده‌گی می‌کنم/
من حقیقت را زنده‌گی می‌کنم.
از هر خون سبزه‌یی می‌روید از هر درد لبخنده‌یی/ چرا که هر شهید درختی‌ست./
من از جنگل‌های انبوه به
 سوی تو آمدم/
 تو طلوع کردی/
من مجاب شدم،/
 من غریو کشیدم/
 و آرامش یافتم.
کنار بهار به هر برگ سوگند خوردم/
 و تو/
 در گذرگاه‌های شب‌زده/
 عشق تازه را اخطار کردی.
من هلهله‌ی شب‌گردان آواره را شنیدم/
دربی‌ستاره‌ترین شب‌ها/
لبخندت را آتش‌بازی کردم/
و از آن پس/
 قلب کوچه خانه‌ی ماست.
دستان تو خواهران تقدیر من‌اند/
 بگذار از جنگل‌های باران خورده‌ از خرمن‌های پرحاصل سخن بگویم/
بگذار از دهکده‌ی تقدیر مشترک سخن بگویم.
قصد من فریب خودم نیست، دل‌پذیر!/
 قصد من/ فریب خودم نیست.
*همان
/به تو بگویم:
دیگر جا نیست/
 قلب‌ات پر از اندوه است/
 آسمان‌های تو آبی‌رنگی گرمایش را از دست داده است
زیر آسمانی بی‌رنگ و بی‌جلا زنده‌گی می‌کنی/
 بر زمین تو، باران، چهره‌ی عشق‌هایت را پُر آبله می‌کند/
پرنده‌گان‌ات همه مرده‌اند/
در صحرایی بی‌سایه و بی‌پرنده زنده‌گی می‌کنی/
 آن‌جا که هر گیاه در انتظار سرود مرغی خاکستر می‌شود.
دیگر جا نیست/
قلب‌ات پر از اندوه‌است/
خدایانِ همه آسمان‌هایت/
بر خاک افتاده‌اند
چون‌ کودکی/
بی‌پناه و تنها مانده‌ای/
از وحشت می‌خندی/
 و غروری کودن از گریستن پرهیزت می‌دهد.
این است انسانی که از خود ساخته‌ای/
 از انسانی که من دوست می‌داشتم/
که من دوست می‌دارم.
دوشادوش زنده‌گی/
 در همه نبردها جنگیده بودی/
نفرین خدایان در تو کارگر نبود/
 و اکنون ناتوان و سرد/
 مرا در برابر تنهایی/
 به زانو در می‌آوری.
آیا تو جلوه‌ی روشنی از تقدیرِ مصنوعِ انسان‌های قرن‌ِ مایی؟ـ/
انسان‌هایی که من دوست می‌داشتم/
که من دوست می‌دارم؟
دیگر جا نیست/
قلب‌ات پر از اندوه است.
می‌ترسی ـ به تو بگویم ـ تو از زنده‌گی می‌ترسی/
 از مرگ بیش از زنده‌گی/ از عشق بیش از هر دو می‌ترسی.
به تاریکی نگاه می‌کنی/
 از وحشت می‌لرزی/
و مرا در کنار خود/
 از یاد /
 می‌بری.
(این شعر را به آسمان عزیزم تقدیم می‌کنم که این روزها حالش هیچ خوب نیست)
*لورکا-ایگناسیو سانچز:
 کار از کار گذشته است. /
 باران به دهانش می‌بارد.../
نمی‌خواهم ببینمش.../
نمی‌خواهم چهره اش را به دستمالی فرو پوشند/
 تا به مرگی که در اوست خو کند
دریغا عشق که شد و باز نیامد.../
دریغا عشق که بر باد شد
*خیام:
من بی می ناب زیستن نتوانم/بی باده کشید بار تن نتوانم/من بنده‌ی آن دمم که ساقی گوید/یک جام دگر بگیر و من نتوانم
از آمدنم نبود گردون را سود/وز رفتن من جاه و جلالش نفزود/وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود/کین آمدن و رفتنم از بهر چه بود
در کارگه کوزه گری بودم دوش/دیدم دو هزار کوزه گویای خموش/هر یک به زبان حال با من می‌گفت/کو کوزه‌گر و کوزه‌خر و کوزه‌فروش؟ (از این شعرچند سال پیش یک طرح برجسته روی یک قاب سفالی درست کردم. تصویر یک کارگاه سفالگری پر از کوزه)
این قافله‌ی عمر عجب می‌گذرد/دریاب دمی که با طرب می‌گذرد/ساقی غم فردای حریفان چه خوری/پیش آر پیاله را که شب می‌گذرد
ای کاش که جای آرمیدن بودی/یا این ره دور را رسیدن بودی/یا از پس صد هزار سال از دل خاک/چون سبزه امید بر دمیدن بودی
گویند که دوزخی بود عاشق و مست/قولی است خلاف دل در آن نتوان بست/گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود/فردا باشد بهشت همچون کف دست
قومی متفکرند اندر ره دین/قومی به گمان فتاده در راه یقین/می‌ترسم از آن که بانگ آید روزی/کای بیخبران راه نه آن است و نه این
گردون نگری ز قد فرسوده‌ی ماست/جیحون اثری ز اشک پالوده‌ی ماست/دوزخ شرری ز رنج بیهوده‌ی ماست/فردوس دمی ز وقت آسوده‌ی ماست
از من رمقی به سعی ساقی مانده‌ست/وز صحبت خلق بی‌وفایی مانده‌ست/از باده‌ی دوشین قدحی بیش نماند/از عمر ندانم که چه باقی مانده‌ست
چون آمدنم به من نبد روز نخست/وین رفتن بی مراد عزمیست درست/بر خیز و میان ببند ای ساقی چست/که اندوه جهان به می فرو خواهم شست
ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم/وین یک دم عمر را غنیمت شمریم/فردا که از این دیر کهن در گذریم/با هفت هزار ساله‌گان سر به سریم
تا دست بر اتفاق بر هم نزنیم /پایی ز نشاط بر سر غم نزنیم/خیزیم و دمی زنیم پیش از دم صبح/کین صبح بسی دمد که ما دم نزنیم
صبح است دمی با می گلرنگ زنیم/وین شیشه‌ی نام و ننگ بر سنگ زنیم/دست از عمل دراز خود باز کشیم/در زلف دراز و دامن چنگ زنیم
دوران جهان بی می و ساقی هیچ است/بی زمزمه‌ی ساز عراقی هیچ است/هر چند در احوال جهان می‌نگرم/حاصل همه عشرت است و باقی هیچ است

 ساعت ۱٠:٢٦ ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱۸
    پيام هاي ديگران(18)   لینک